جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  45 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: موسسه ارواح
ارسال شده در: یکشنبه 19 مهر 1394 19:34
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس با نگرانی قدم می زد، آرسینوس گوشه ای نشسته بود، آمیلیا مشغول بازی با مو هایش بود و هرازگاهی نگاهی خشمگینانه به ریگولوس می انداخت.
اتاق کاملا در سکوت فرو رفته بود که ناگهان اسنیپ فریاد زد:

-بیست امتیاز از گریفدور کم میشه، با این نقشه های تسترال مانندتون!

مانند همیشه، اولین کسی که واکنش نشان داد آرسینوس بود، بلافاصله از جایش برخاست و گفت:

-چرا اسنیپ؟ آخه مگه کجای نقشه ایراد داشت؟!

اسنیپ مو های چرب و روغن زده اش را از روی صورتش کنار زد و گفت
-مشکل؟! برو چند پست پایین تر تا بفهمی!

آرسینوس به چند پست پایین تر رفت و دید که چگونه مرگخواران به همراه وینکی در هاگوارتز ظاهر شدند و تریلانی را دستگیر کردند.
آرسینوس به پست فعلی بازگشت و گفت:

-خوب این چه مشکلی داشت؟!

اسنیپ پاسخ داد:

-اوه...هیچی!...فقط باید بگم که هاگوارتز ضد آپاراته!...چون این موضوع نمی دونستی بیست امتیاز از گریفندور کم میشه، چون این نقشه یکی از اعضای گریفندور بوده، سی امتیاز دوباره از گریفندور کم میشه!

برخلاف انتظار همه آرسینوس این بار لبخند زد!
سنیپ پرسید:
-چرا می خندی؟

-هیچی...داشتم به این فکر می کردم که نویسنده این پست هیچی به ذهنش نمیرسه، الکی سوژه رو برده سمت امتیاز کم کردن!

اسنیپ هم لبخند زد و گفت:
-نویسنده این پست توی کدوم گروهه؟

آرسینوس گفت:
-یک خون آشام تازه وارده که توی گریفندوره.

-پس ده امتیاز چون خون آشامه و بیست امتیاز چون سوژه اینجا رو خراب کرد، از گریفندور کم میشه!

آرسینوس برای چند لحظه نقابش را رداشت و با دست محکم به پیشانی اش زد. سپس نقاب را روی صورتش گذاشت و به خود یادآوری کردکه حتما خون آشام مذکور را بلاک کند.

آمیلیا پرسید:
-دیر نکردن؟!...مگه وینکی نگفت چون جنه می تونه خیلی راحت به هاگوارتز آپارات کنه؟!

ریگولوس گفت:
-من چه می دونم!...این نقشه خودت بود اسب!

_به من گفتی اسب؟!

-
-

آرسینوس فریاد زد:
-اسب...چیز...آمیلیا...ریگولوس...بس کنید!

ناگهان اسنیپ گفت:
-ده امتیاز از گریف کم میشه چون آمیلیا دعوا رو شروع کرد، مجموع تمام امتیاز های کم شده در این پست، به اسلیترین اضافه میشه چون ریگولوس به خوبی دفاع کرد!

اسنیپ:
آمیلیا:
ریگولوس:
آرسینوس:
هکتور:

-صبر کنین ببینم!...هکتور کی پرید وسط سوژه؟!

هکتور پاسخ داد:
-دیدم تریلانی نرسید، خودم دست به کار شدم!

سپس دو شیشه از جیب ردایش بیرون آورد و روی میز گذاشت. یکی از معجون ها به رنگ ارغوانی بود و دیگری سفید بود.

هکتور توضیح داد:

-معجون سفید روح احضار می کنه و معجون ارغوانی، از روح حلالیت می گیره! فقط باید معجون رو امتحان کنم! کی داوطلبه؟

ملت مرگخوار:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین دشمنی که نابود می شود؛ مرگ است.



تصویر تغییر اندازه داده شده

کاراگاه برایان دامبلدور
پاسخ به: موسسه ارواح
ارسال شده در: چهارشنبه 8 مهر 1394 16:04
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق در تاریکی غرق شده بود که ناگهان همه چیز به صورت اولش بازگشت ، طوریکه انگار هیچ اتفاقی رخ نداده بود .
همه چیز عادی بود . همه چیز به جز ... به جز حضور چند مرگخوار سیاه پوش دراتاق :
- شما درست هنگام غذا خوردن ، در اتاق من چیکار میکنید ؟ اصلا ببینم مگه هاگوارتز طلسم ضد آپارات نداره ؟

یکی از مرگخواران که نقاب هم داشت جلو آمد و طلسم قفل بدن و طلسم سکوت را به طرف پروفسور تریلانی فرستاد .
سپس تعدادی از موهای او را کند و در شیشه ای که در دستش بود ریخت . ناگهان از شیشه دود غلیظی بلند شد .

او معجون ها را نمی شناخت اما میدانست شیشه معجونی که در دست آن مرد بود چه معجونی است .
فقط یک معجون وجود دارد که در آن مو می ریزند ...معجون مرکب پیچیده ... همان معجون تغییر شکل .
مرگخوار نقابدار شیشه را به دست مرگخوار دیگری که به نظر جوان تر بود ، داد .
مرگخوار جوان کمی تامل کرد . گویی کمی مردد بود . سپس معجون را نوشید . شکل بدنش در حال تغییر کردن بود .
در همین حین مرگخوار دیگری به سمت تریلانی آمد :
- استیوپفای

دیگر هیچ چیز نفهمید .

سکوت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: موسسه ارواح
ارسال شده در: جمعه 3 مهر 1394 22:16
نمایش جزئیات
آفلاین
هاگوارتز

دوازده پروفسور هاگوارتز با بی صبری به بشقاب های خالی از غذا نگاه می کردند و سعی می کردند صدا های ناهنجاری که شکم گرسنه یشان ایجاد می کرد، را خفه کنند تا به سوژه ای میان دانش آموزان تبدیل نشدند. در رو به رویشان n دانش آموز هاگوارتز با حسرت به سس گوجه فرنگی نگاه می کردند و با زحمت جلوی خود را می گرفتند تا پروفسور ها فکر کنند که توی خانه بهشان گرسنگی می دهند.

در کل قلعه ی هاگوارتز تنها سیبل تریلانی بود که گرسنه نبود و آن هم از صدقه سر عدد نحس 13 بود. آن شب هم سیبل سر میز غذا حاضر نشده بود چونکه با آمدن او عدد اساتید به 13 می رسید و 13 عدد نحسی بود.

پروفسور دامبلدور بعد از 99 سال و 9 ماه و 9 روز با دیدن چشمان مظلوم دانش آموزانش، بلند شد و به آشپزخانه رفت تا دخالت دامبلانه ای انجام دهد. از آن جایی که پروف مشغله فکری زیادی داشت، به یاد نمی آورد که چگونه باید وارد آشپزخانه شود ولی با کمک گرفتن از نیروی عشق، به یاد آورد که باید با عشق گلابی ای را قلقلک دهد.

پروف با هاله ای از عشق وارد آشپزخانه شد. ولی هاله ی عشقش در لحظه ی اول به وسیله ی مسلسل وینکی ترک بر داشت.

وینکی روی چهار پایه ی بلندی ایستاده بود و در حالی که با مسلسل دیوار های آشپزخانه را سوارخ سوراخ می کرد، فریاد می زد:
- جــــــــآست اربــاب!من نمی ذارم شما به دامبل خدمت کنین! همه ی شما رو با مسلسل سوراخ می کنم!
-وینکی؟

وینکی با شنیدن صدای بوق دامبلدور برگشت و مسلسلش را به سمت پروف گرفت و داد زد:
- وینکی جن خووب؟

***

سیبل کوسن های روی مبل هایش را مرتب کرد و گوی کفی اش را دستمال کشید، نردبان چوبی اش را روغن زد و تمام اتاق اش را گردگیری کرد. بعد مانند یک کدبانوی منظم پشت میز نشست و از کنسرو های توی گنجه اش یکی را خورد.

در وسط غذا خوردن ناگهان اتاق تاریک شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موسسه ارواح
ارسال شده در: جمعه 3 مهر 1394 16:22
نمایش جزئیات
آفلاین
- معلومه که دارم ، باهوش ! به نظر تو پروفسورهای هاگوارتز رو کجا میشه پیدا کرد ؟
- هاگوارتز ؟
- پ ن پ . تو زیر زمین خانه ی ریدل ها . خب معلومه هاگوارتز دیگه عقل کل ...

اما آرسینوس دیگر چیزی نمی شنید . او به فکر پیدا کردن راهی برای خارج کردن تریلانی از هاگوارتز بود بدون اینکه کسی متوجه شود . بی سروصدا و حساب شده . اگرچه این کار برای او همانند آب خوردن ، آسان بود ولی باید خیلی تمیز و دقیق انجام می شد طوریکه حتی دامبل هم متوجه غیبت تریلانی در هاگوارتز نشود .
در همین فکر ها بود که ناگهان ایده ی توپی به ذهنش رسید . اگر یک نفر را با معجون مرکب به شکل تریلانی در می آوردند و به جای او به هاگوارتز میفرستادند عالی می شد . اما آن یک نفر چه کسی میتوانست باشد ؟
یکی از مرگخواران چطور بود . یک تازه وارد که اگر بلایی هم سرش می آمد ، کسی اهمیتی نمی داد .

سوزان بونز

- سوزااااان . این دختره ی تازه وارد بی فعالیت کجاست ؟ سوزاااان

تعدادی از مرگخواران از این عمل ناگهانی آرسینوس ، سکته زده و عده ای در خانه ی ریدل این طرف و آن طرف می دویدند و عده ای با حالت و به او نگاه کردند :
- چه مرگته ؟
- هیچ معلوم هست چته ؟
- چرا داد میزنی حالا ؟
- وینکی فکر کرد او در اتاقش بود . آرسینوس با او چه کار داشت ؟

آرسینوس که کمی اعصابش خط خطی شده بود گفت :
- تو اتاقشه ؟ یکی بره زود بیاردش اینجا .
- وینکی الآن رفت .

چند لحظه بعد وینکی به همراه سوزان ، عضو تازه وارد ، برگشت :
- با من کار داشتی ؟
- چه عجب . هیچ معلومه از وقتی ارباب تاییدت کرد کجا غیبت زده ؟ شوتت کنم بری جزایر بالاک ؟
- خب کار داشتم نتونستم بیام . فکر کنم کارم داشتی .
- آره ، کارت داشتم .



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: موسسه ارواح
ارسال شده در: یکشنبه 29 شهریور 1394 20:09
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس با حرکتی که کنگ فو ی آمیا را به رخ دیگران می کشید، از کادر به بیرون شوت شد و در وسط مرکز دارت قرارگاه مرگخواران، فرو رفت تا باشد که به خاطر بسپارد که به یک بانوی اصیل گریفیندوری توهین نکند.

آملیا به گفتن ایشی بسنده کرد و ریگولوس را در همان وضعیت رها کرده تا مادر گرامی اش را فریاد زنان احظار کند و در مقابلش عر بزند. همچون...

آرسینوس با نقابی کج که دهان بازش در زیر آن به چشم میخورد، به ریگولوس که همچون میخ به صفحه ی دارت میخ شده بود، نگاه می کرد.

پس از مدتی آرسینوس که از حالت کف کردن خارج شده بود، نقاب خود را صاف کرد و با لحنی که با وجود آن مطمئن بود منو ی مدیریت در سرش خرد و خاک شیر نخواهد شد جلو رفت و گفت:
-اهم...حالا چطوری میخوای اونا رو احظار کنی؟ نکنه بازم برای اینم ایده داری؟

آملیا که لحن مودبانه ی آرسینوس را دید، با فرمت I'm beautifulکه خودش هم نمی دانست از کجا آن را آورده، به آرسینوس نگاه کرد و گفت:
-بعله برای اینم یه ایده دارم. میتونیم از پروفسور تریلانی استفاده کنیم.

سخن آملیا کافی بود تا مرگخواران بار دیگر با فرمت سورپرایز به آملیا نگاه کنند. در این بین صدا ازهیچ کسی خارج نمی شد الا ریگولوس که صدای عر عر کردن هایش گوش همه را کر کرده بود و منوی مدیریت را ترک داده بود.

-خب الان تریلانی رو چطوری پیدا کنیم؟ برای اینم ایده داری؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: موسسه ارواح
ارسال شده در: چهارشنبه 18 شهریور 1394 19:20
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


خلاصه:
لرد می خواد تکه های روحش را بهم وصل کند. وی برای این کار نیاز دارد که از اشخاصی که کشته حلالیت بطلبد. او آیلین و ورونیکا رو برای پیدا کردن ارواح داوطلب کرده است ولی ان دو موفقیت زیادی کسب نمی کنند و ...


در با صدای وحشتناکی بهم کوبیده شد ولی لرد اهمیت نداد. باد با شدت به درون اتاق هجوم اورد ولی لرد اهمیت نداد. نجینی تقاضای غذا کرد ولی لرد اهمیت نداد. لرد به هیچ چیز اهمیت نداد!
ذهنش آشفته و درگیر بود. او عجله داشت. باید هرچه زودتر آن روح ها را پیدا می کرد و این کار به کندترین صورت ممکن می گذشت. بایستی کاری می کرد. نمی توانست همین طور دست روی دست بگذارد و بشیند بر روی صندلی اش و شکست خوردن مرگخوارانش را تماشا کند.

بلند شد. نجینی را نادیده گرفت و به سمت میزش رفت. کشوی سوم را باز کرد و به ارامی از بین تار موهایی که انجا بود یکی را انتخاب کرد و اتش زد.

-اربــــــــــاب! وینکی اینجا بود ارباب. ارباب وینکی سریع اومد. وینکی جن خونگی خوبی بود؟
-جن تو اینجا چی کار میکنی؟ ما می خواستیم مرلین را فرا بخوانیم.
-ارباب وینکی خواست فرا خوانده شود. پس وینکی موقعی که اتاق ارباب را تمیز کرد یکی از تار موهایش را کند و انجا گذاشت. ارباب وینکی جن خانگی خوبی بود؟
-مگه تو هم مو داری؟
-بله ارباب! وینکی در دمش مو داشت.
-مگه جن ها هم دم دارند؟
-نه ولی وینکی داشت ارباب! وینکی جن خانگی خوبی بود؟

لرد خسته شد. وینکی جن خانگی خوبی نبود ولی جن خانگی پرحرفی بود!
پس لرد به سمت جن برگشت و طلسم خاموشی را روی جن اجاره کرد و حرفش را زد.
-جن ما میخواهیم هرچه سریعتر این عملیات پیدا کردن ارواح انجام بشود. پس برو و به بقیه مرگخواران بگو که وقت دارند تا فردا صبح ارواح افرادی که ما کشته ایم را پیدا کنند، مگرنه ما می دانیم و شما مرگخواران بی عرضه!

وینکی در حالی که هنوز هم در تاثیر طلسم خاموشی بود، اینقدر خم تا دماغ درازش به کف اتاق خورد. ولی...دماغ وینکی که دراز نبود؟ اصلا ایا اواتار وینکی یک جن بود؟!

چند دقیقه بعد، هال خانه ریدل

-وینکی چه مرگته؟
-این جن چرا این طوری می کنه؟
-هی جن! اروم بگیر دو دقیقه ببینیم چی شده!
-ای بابا این انگار زیر طلسم خاموشیه!
-خب پس این که کاری نداره!

مورگانا با ظرافت به چوبدستی اش موجی داد و در اخر چوبدستی را بر سر بی مو جن کوبید. وینکی پس از سه دقیقه کوبیدن سرش به دیوار برای جلب توجه بقیه، ارام گرفت.

آرسینوس نگاهی به جن بی حال انداخت. سپس کراواتش را سفت تر کرد و از زیر نقاب غرید:
-خب بالاخره میخوای بگی چی شده یا حتما باید بلاکت کنم؟

جن نفس عمیقی کشید و دستور ارباب تاریکی را برای بقیه بازگو کرد. مرگخواران بعد از تمام شدن حرفهای وینکی نگاهی به هم انداختند. سپس دوباره به جن نگاه کردند. و بعد به هم نگاهی انداختند و بعد دوباره به جن نگاه کردند. سپس مرگخواران نگاهی به هم انداختند و به جن نگاه کردند. دوباره نگاهی به هم انداختند و ...

-ای بابا من خسته شدم دیگه!
-این غیر ممکنه! ما چه طور می تونیم روح تمام افرادی ارباب کشته رو تا فردا صبح پیدا کنیم و ازشون حلالیت بطلبیم!
-ما اصلا نمی دونیم که اونا چند نفر بودن.
-من یک راهی بلدم!
-احتمالا میلیونها نفر!
-و ما از کجا می تونیم روح همه اونا رو پیدا کنیم؟
-هی بچه ها من دارم میگم یک راهی بلدم!
-اونم تا فردا صبح!
-ولی جدیه! اگه پیداشون نکنیم لرد ممکنه تمامونو بکشه!
-اون وقت باید از ما هم حلالیت بطلبه!
-من دارم میگم یک ایده دارم!

همه به سمت منبع صدا برگشتند. آملیا در حالی که سعی می کرد در یک زمان به همه چشم غره برود، غرید:
-چه عجب!

ریگولوس کمی سرش را خاراند و سپس گفت:
-مطمئنید آملیا گفت که یک ایده داره؟

صورت دخترک مثل یک گوجه فرنگی با کمی کک و مک شده بود! فریاد زد:
-البته که من بودم! مشکلی داری ریگول؟
-البته که نه اسب!
-چیـــــــــــــــ گفتی؟
-گفتم اسب.
-
-
-اه بس کنید دیگه! ساکت می شید یا معجون خفه شید بریزم تو حلقتون؟
-آملیا میخوای ایدتو بگی یا اره ات کنم؟

دخترک که تا به حال اینقدر مورد توجه همه نبود، موهای بلند ریگولوس را رها کرد و با هیجان گفت:
-البته! من یک ایده دارم.
-خب اینو که قبلا هم گفتی.
-سرکاریم بابا!
-نه نه! واقعا یک ایده دارم. ما میتونیم به جای اینکه بریم دنبال روحها، روحها رو بیاریم اینجا!
-یعنی...صبر کن ببینم...
-بله منظورم احضار روحه!

همه با فرمت به دخترک خیره شدند! آیا این همان آملیا دست و پا چلفتی و بی عرضه ی قبلی بود؟

ریگولوس زیر لب غرغر کرد:
-مطمئن از یکی مشورت گرفته. اسب متقلب. آخ! ول کن موهامو دختره لوس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا سوزان بونز در 1394/6/19 1:14:47
من وراج نیستم!
من فقط با وسواس شرح میدم!

اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!

پاسخ به: موسسه ارواح
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 شهریور 1394 16:34
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف با صورتی زخمی و با حالتی دست از پا درازتر به اتاق خود در خانه ی ریدل ها آپارات کرده بود و روی تخت دراز کشیده بود .هنوز پیش ارباب نرفته و موضوع را به او نگفته بود . نمی دانست چگونه به ارباب بگوید که نتوانسته بود خواسته ی او را انجام دهد . میدانست شکنجه ای سخت در انتظارش است .

فلش بک :

بعد از اینکه رودولف به سمت کمد رفت صدای بسته شدن در پشت سرش در اتاق پیچید . مدیر رفته بود . رودولف تنها بود .
چند نفس آرام کشید و دستگیره ی کمد را گرفت و آن را باز کرد و با کمال تعجب ، هیچ اتفاقی نیفتاد .
رودولف برای مطمئن شدن چندین بار در کمد را باز و بسته کرد ، هیچ اتفاقی نیفتاد ناگهان صدایی درست از پشت سر به طوریکه فقط نیم متر با رودولف فاصله داشت گفت :
- خودتو خسته نکن . ما خیلی وقته بیرون اومدیم .

رودولف بعد از دو متر پریدن به هوا ، برگشت و به پشت سرش نگاه کرد . روحی کم سن و سال ، لاغر واستخوانی با پوستی چسبیده به بدن در حالی که لباسی پوسیده به تن داشت و او را شدیدا به زامبی شبیه کرده بود ، درست مقابل او ایستاده و به او نگاه می کرد . چشمانش بی روح و خاکستری رنگ بود .
درحالیکه رودولف مشغول آنالیز کردن او بود ، گفت :
- تعجب میکنم تام یکی دیگه رو فرستاده اینجا .

رودولف که دیگه از حالت به در اومده بود گفت :
- تو ... تو دیگه کی هستی و اینکه چطور جرئت میکنی ارباب ما رو به این اسم صدا بزنی ؟
- من کی هستم ؟ یعنی تام بهت نگفته تو رو به ملاقات چه کسی میفرسته ؟
- مگه من نگفته بودم حق نداری ارباب رو به این اسم صدا بزنی . کروشیو .

طلسم به جای برخورد با روح ، از آن گذشته و به دیوار پشت سر او برخورد کرده و آن را خرد کرده بود .

روح با حالتی بی تفاوت به این صورت : ، پرسید :
- نگفتی منو میشناسی یا نه ؟
- بله . یادم نبود . میشناسمت . تو روح یکی از اون دو نفری هستی که ارباب در زمان نوجوانی کشته بودشون . راستی اون یکی کجاست ؟
- فکر نمیکنم به تو ربطی داشته باشه .
- خب ، بگذریم . من اومدم از طرف اربابم ازتون حلالیت بخوام .
- حلالیت ؟ به نظر خودت جواب من چی میتونه باشه ؟

رودولف کمی با حالت به روح نگاه کرد و سپس گفت :
- خب معلومه که قبول میکنی . اگر هم یوقت قبول نکردی خودم قبولت میارم .
- باید بگم که من قبول نمیکنم و اینم باید بگم که تو هم هیچکاری نمی تونی انجام بدی چون من روحم و هیچ چیزی در من اثر نداره ولی تو زنده ، فانی و تاثیر پذیر هستی . حالا هم اگه نمیخوای بلایی سرت بیاد بهتره زودتر از اینجا بری چون من کارای مهمتری برای انجام دادن دارم .
- اگه نرم چی ؟ من به اربابم وفادارهستم و تا خواسته اش رو انجام ندادم از اینجا نمیرم . مثلا میخوای چیکار کنی ؟
- مجبورم نکن نشونت بدم .
- اتفاقا میخوام نشونم بدی .
- خودت خواستی .

پایان فلش بک :

هنوز در افکارش غوطه ور بود که در اتاق باز شد .

لرد سیاه

فلش بک در یتیم خانه بعد از رفتن رودولف :

ریتا اسکیتر :
- خیلی ممنون جانسون . نقشت رو خیلی خوب بازی کردی . چیزی رو که می خواستیم فهمیدیم . کاری هم رو که در ازای این کار ازمون خواسته بودی ، انجام دادیم . فعلا دیگه با تو کاری نداریم میتونی بری .

روح در حالیکه از فیلم بازی کردن خودش راضی بود و همچنین از اینکه کمی با رودولف تفریح کرده بود ، خوشحال بود ، یتیم خانه را ترک کرد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزان بونز در 1394/6/17 16:44:45
ویرایش شده توسط سوزان بونز در 1394/6/17 16:48:08
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: موسسه ارواح
ارسال شده در: چهارشنبه 11 شهریور 1394 23:51
نمایش جزئیات
آفلاین

رودولف وینکی را جلوی پای ارباب گذاشت و خودش به یتیمخانه آپارات کرد به دفتر مدیریت یتیمخانه
-این یعنی چی یعنی چی ؟
- چی یعنی چی آقای محترم؟
رودولف با دستپاچگی خودش را جمع و جور کرد و گفت :یعنی این که این یعنی چی؟
-این یارو ی تخته اش کمه نگهبان بیا اینو ببر .
رودولف که نگهبانان ماگل چهار شونه رو دید احساس کوچکی کرد با این افکت داد زد الان بلا نسبت ارباب مثل خر یه کورشیو میزنیم بمیری ها
نگهبان:
رودولف:
مدیر:
برو بابا یعنی چی کورشیو میزنم بمیری مدیر پرورشگاه روی صندلی نشست و چشمانش را بست بعد نفس عمیقی کشید و بعد از مدتی گفت: آقای نمی دونم چی چی لطفا بگید منظور شما چیه.
رودولف با چوبدستی کت شلواری ظاهر کرد آن را پوشید و روی صندلی نشست.
مدیر و نگهبان:
ببینید خانم مدیر لرد سیاه اعظم بزرگ دارک باحال خوشتیپ جنتلمن خبیس ما می خواد از تمام کسایی که کشته حلالیت بگیره ما اومدیم اینجا تا حلالیت بگیریم خلاصه مارو ببرید به اتاق 103
رودولف نفسی عمیق کشید و خودش را روی صندلی ولو کرد

مدیر که مغزش تحمل این همه اطلاعات را نداشت برای نیم ساعت همینجوری باقی ماند
رودولف هم تمام نیم ساعت سرش توی موبایلش بود که از فروشگاه کناری خریده بود

بعد از مدتی که مغز ماگل مدیر لودینگ کرد سرش را بالا گرفت گفت پس شما می خواید برید به اتاق 103 تا حلالیت لرد نمی دونم چی چی شده تون رو بگیرید
- کورشیو تو به لرد توهین کردی کورشیو
مدیر روی زمین افتاد و بعد از مدتی بی هوش شد نگهبان هم که ترسیده بود مثل سوسک کوچیک شد و فرار کرد

رودولف:
مدیر: :worry:
نگهبان:
مدیر بعد از دو ساعت به هوش آمد و خودش را جمع کرد بدون هیچ حرفی سمت اتاق 103 راه افتاد رودولف هم دنبال او راه افتاد
در همین زمان خانه ریدل ها
-کورشیو
-نههههههههههههههههههههههه
-خفه مابین سخنان ارزشمند ارباب نپر اوتو در حالی که هدفون را از روی گوشش بر می داشت این را گفت
-کورشیو
-
ورونیکا آرام جلو آمد و گفت: ارباب رودولف ظمن ابراز علاقه خاص در اس ام اس خود گفت سلام من را به ارباب برسانید من الان در راه اتاق 103 هستم برام دعا کنید
ارباب با ویوی خاص و مرموزی برگشت و گفت:یعنی تونسته از سیستم دفاعیشون رد بشه؟
اسنیپ جلو آمد و گفت :تا الان که بله تونسته از سیستم دفاعیشون رد بشه :pashmak:

فلش بک پرورشگاه

خانم محترم این اتاق که خالیه
بله از خیلی سال پیش خالیه اما چند وقت پیش دوتا خانوم اومدن که مثل اینکه بعدش فرار کردند برای همین در این اتاق را قفل کردند
-آهان بله ورونیکا و آیلین بودن
رودولف با نا امیدی وارد اتاق شد و بعد از نفس عمیقی به سرعت در کمد را باز کرد و ...تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونیکا ویلکینز در 1394/6/11 23:57:04
만 까마귀 발톱
با ارزش ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست.
Only Raven
پاسخ به: موسسه ارواح
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1394 22:30
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


یتیم خانه بعد از فرار

سر تا سر اتاق به هم ریخته بود و هر جای آن چیزی شکسته. مه هنوز در فضا تنها حکمران بود و تمام آنجا را زیر سلطه خود داشت. صداهای جیغ و دادهایی که مو را به تن آدم سیخ می کرد، دیگر فروکش کرده بودند و فضا در آرامشی محض فرو رفته بود. حال که همه چیز آرام تر شده بود، اتاق جور دیگری به نظر می رسید. طوری که شاید قبل از آن هیچ کس حتی تصورش را هم نمی کرد.
- بمیری ریتا! عجب نقشه ای بود، پیری!
- از یه دختر با کمالات یه همچین چیزی عادیه عزیزم!
- اصن این آستاکبار ستیزیت منو کشت!

ریتا آرام و با وقار همچنان که با کفش های پاشنه بلندش از پشت پرده کنار پنجره بیرون می آمد، با تکانی به چوبدستیش مه را از بین برد. سپس چوبدستیش را به سمت وسایل شکسته گرفت، وردی را زیر لب زمزمه کرد که باعث ترمیم شدن همه آن ها شد و سپس رو به هری کرد و گفت:
- خوب اینم درست اجرا شد. بریم ببینیم پروف دیگه چی میگه!
- آی زخمم! داره می سوزه! الانه برم ذهن لرد!

ریتا چشم غره ای به او رفت و لگدی نثار مبارک کرد که به عنوان لگد مینیوفن اثر کرد و هری را از ذهن لرد سیاه بازگرداند. بعد از تسکین زخم بیکار هری، هر دو دست های همدیگر را گرفتند(آپارات باید به هم وصل باشن منحرف، نمیشه... می فهمی؟ نمیشه!) و به خرابه گریمولد آپارات کردند.

قصر ریدل

- کرشیو!
- غلط کردم...
- کرشیو!
- ارباب... به مرلین... بوق خوردم!
- الان هر چی بخوری نخوری برای ما مهم نیس... کرشیو!

ناگهان در با صدای مهیبی باز و ورونیکا نفس نفس زنان وارد شد. لرد سیاه دست از شکنجه برداشت و نگاهی خبیثانه به ورونیکا نگاه کرد.
- به به ببین کی اومده پیش ما... ورو عزیزم بیا جلوتر! می خوام بهتر چهرتو ببینم!
- ار... ارباب... ایلین راست میگه... ما... ما...
- اینقدر مو مو نکن یا مثل جادوگر میگی چی شده یا طور دیگه ای ازت حرف می کشم!

ورونیکا آب دهانش را قورت داد و با صدایی گرفته تمام ماجرا را توضیح داد. بعد از تمام شدن صحبت هایش لرد همچنان ساکت، آرام و با چشم هایی بی حس به ورونیکا نگاه می کرد و معلوم بود دارد به چیز مهمی فکر می کند. آیلین میان صحبت های او بلند شده بود و کنار او همچنان که می لرزید، ایستاده بود. هر دو کاملا از عاقبت شومشان با خبر بودند که...
- ببینیم گفتید از یه نفر دستگاه مشنگی خریدید؟
- بله ارباب...
- چه شکلی بود؟
- والا زیاد یادمون نمی آد ولی...

آیلین به میان حرف های ورونیکا پرید و گفت:
- ما هیچ راه دیگه ای نداشتیم... ارباب ما رو ببخشین... تنها راه ما برای حلالیت گرفتن همون بود!
- منظور ما این بود که شاید به شما تسترالا حیله زده باشن!

هر دو با هم گفتند:
- چی؟
- بله، امکانش کاملا هست. ما خودمون از این کارا زیاد کردیم. البته دوران جوونیمون! همون موقع ها که تو یتیم خونه بودیم...

لرد با گفتن این حرف ها برگشت و آرام با قدم هایی که صدایشان در خانه ساکت ریدل ها طنین انداز بود، شروع به قدم زدن کرد.
- اون روح هایی که گفتین چه شکلی بودن و تو چه شرایطی به وجود اومدن؟

آیلین به خود لرزید.
- اونا سفید بودن مثل برف. اول که وارد شدیم و کسی نبود، همون طور که ورو گفت یه صدا از اون وسیله در اومد و ما هم...

لرد ایستاد و فریاد زد:
- می دونیم تسترال های مادر سیریوسی، دو بار قصه مزخرفتون را شنیدیم! می خوام وقتی رو که اومدنو به ما بگید. می فهمید؟
- باشه... باشه ارباب، فقط به خودتون مسلط باشین. وقتی که در کمدو باز کردیم همه جا رو مه گرفت و صداهای فریادها و جیغ ها، همه جا رو پر کرد. بعدشم که...

لرد دستش را به نشانه سکوت بالا برد و دوباره شروع به قدم زدن کرد. آیلین و ورونیکا زیر چشمی به هم نگاه می کردند و در چهره رنگ پریده هر دو ترس موج می زد. دقایق به سختی تلف شدند تا بلاخره لرد سیاه برگشت و گفت:
- این وسط یکی داره با ما بازی می کنه! ولی کی و چرا؟ یکی که از نقشه ما با خبره و راه به نتیجه نرسیدنش هم بلد! رودولف... رودولف...

در باز شد و رودولف همچنان که وینکی را سر و ته گرفته بود، به همراه قمه اش، وارد شد.
- این چه وضعیه؟
- ارباب داشت با مسلسلش اوتو رو تهدید می کرد که نجینی رو بده بهش!

وینکی سرش را به علامت نفی تکان داد و فریاد زد:
- رودی دروغ گفت ارباب... رودی دروغ گفت ارباب!

لرد نفس عمیقی کشید و رو به رودولف گفت:
- رودی، اونو بده به من. بعدا به حساب کسی که ماردار ما رو تهدید کرده می رسیم و اما تو رودی، دوباره به همراه این دو کودن به یتیم خونه میری و بررسی می کنی ببینی اونجا چه اتفاقی افتاده!
- رودی بی مدرک برنخواهد گشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.
پاسخ به: موسسه ارواح
ارسال شده در: یکشنبه 8 شهریور 1394 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
آیلین به سمت در رفت و آن را باز کرد و وارد شد. لرد سیاه بر روی کاناپه نشسته و سخت در فکر بود.

- اهم.

- آه آیلین تو هستی ؟ببینم به این زودی توانستی خواسته ما را انجام بدهی ؟

- اممم .... چیزه ...

در همان لحظه :

- کات. اصلن معلوم هست دارید چیکار میکنید ؟ چرا سکانس های قبلی رو تکرار میکنید بوقیا ؟

- با مایی ؟ یه آوادا بزنیم بچسبی کف زمین ؟

- مثل اینکه متوجه نیستی با کی داری حرف میزنی ؟ اخراجت کنم بفهمی تهدید کردن کارگردان چه عاقبتی داره؟

-ما را تهدید میکنی تسترال ؟ بدهیم پدر پدر سوخته ات را در بیاورند پدر سوخته ؟ بدهیم ...

بله. بله. مثل اینکه درگیری مفصلی بین دارک لرد و دایرکتور پیش اومده و ما هم ناچارا این قسمت رو حذف میکنیم و توجه شما رو به ادامه داستان جلب می نماییم :

- آیلین. خیلی وقت است تو را ندیدیم. چه شده به اینجا آمدی ؟

- ارباب ، راستش من و ورونیکا داشتیم دستور شما رو انجام میدادیم ولی ...

- ولی چی آیلین ؟

- ولی به یه مشکل خیلی خیلی بزرگ برخوردیم.

- چه مشکلی ؟

-

- گفتیم چه مشکلی ؟

- خب. راستش ... ما ... ما ...

- می گویی یا کروشیو بزنیم ؟

- باشه ، باشه الآن میگم. ما به اون یتیم خونه رفتیم و ... و روح اون دو نفر رو احزار کردیم ولی اونا ... خب راستش اونا گفتن ما زندونی هستیم توی کمد و ما هم در کمد رو باز کردیم و بعد اون روح ها اومدن بیرون و گفتن حالا ما انتقام میگیریم و اینا. ارباب باور کنید ما روحمونم خبر نداشت اینجوری میشه. ارباب ما رو ببخشید ... ما ... ارباب؟

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزان بونز در 1394/6/8 22:42:57
ویرایش شده توسط سوزان بونز در 1394/6/9 9:52:01
تصویر تغییر اندازه داده شده