جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 16 آذر 1394 02:04
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل راهب چاق(من) و دای لووین





_میدونی که میتونم لوت بدم و در مقابل تو نمیتونی به من آسیبی برسونی؟!

راهب چاق،شناور در هوا این جمله را به رودولفی که در آن لحظه در زیر پلکان هاگوارتز ایستاده و مجالی را برای تازه کردن نفس پیدا کرده بود گفت.
و البته رودولف که توقع دیدن راهب چاق را که از دیوار عبور کرده بود و رودولف را مخاطب قرار داده بود،که میتوانست او را لو بدهد،را نداشت...اما این اولین دیدار رودولف و راهب چاق نبود...رودولف راهب چاق را میشناخت...و راهب چاق نیز رودولف را...به همین خاطر رودولف دست پای خود را گم نکرد...
_بله...میتونی..ولی لو نمیدی!

راهب چاق به پهنای صورتش،لبخند زد...
_چرا فکر میکنی همچین کاری نمیکنم؟!شما به مدرسه حمله کردین...به خونه ام...چرا نباید تو رو به بقیه که دارن از خونه ام دفاع میکنن لو بدم؟!

رودولف چشمش را راهب چاق که با نگاهی پرسشگرایانه به او خیره شد،برداشت...
_من تو رو میشناسم راهب...حتی اگه قاتلت هم الان بیاد و اینجا باشه،تو هیچ کاریش نداری و میگی بهش باید یه فرصت دیگه داد!
_و فکر میکنی باید به تو هم یه فرصت دیگه بدم؟!
_نمیدی؟!

رودولف و راهب چند ثانیه ای به هم زل زدند...و بلاخره راهب سکوت را شکست...
_هفت سال..هفت سال اینجا بودی رودولف...تو این هفت سال من به قدری که با تو صحبت کردم،با دانش آموزای گروه خودمون صحبت نکردم...اما حالا میبینم راه خودت رو داری میری...
_من همیشه بودم راهب...همینی که هستم بودم...چون من همینم...تو میخواستی رودولف رو عوض کنی...و از همون اول بهت گفتم نمیشه!
_چیکار کردی مگه که خیلی بهش افتخار میکنی که رودولفی؟!رودولف بودن چی داره که تو نمیخوای عوضش کنی؟!به جز اینکه اسمش یادآور قتل و خرابی هست؟!

رودولف قصد داشت بلافاصله جواب دهد...اما پشیمان شد...سر خورد را خاراند و بعد از کمی فکر کردن گفت:
_خب!من رودولفم...کسی که همیشه بوده...کسی که همیشه برای هر کاری حاضر بوده...کسی که جا نزده...کسی که بهش زور نگفتن...کسی که وفاداریش برای همه الگو و نمونه است...کسی که هیچوقت پشت دوستاش رو خالی نکرده و به همه اونا کمک کرده و هرکاری از دستش بر میومده انجام داده...کسی که اشتباه نکرده...کسی که نباخته...من کم کسی نیستم راهب!

برق غرور لسترنجی در چشمان رودولف موج میزد...راهب به وضوح این مسئله را میدید...
_خب جناب اعتماد به نفس...شما همه اینکارا رو کردی آخرش چی؟!کسی چیزی بهت گفت؟!
_من برای خودم اینکارا رو انجام میدم...توقعی از کسی ندارم!
_رودولف دروغ هم میگه؟!چون واضحه "هیچ توقعی از کسی ندارم" یه دروغه!
_اگه توقعی باشه اینه که حداقل فقط توهیین نشه بهم و بدونن که من کارم درسته...همه ما به تعریف و تمجید نیاز داریم راهب...اما من تعریف و تمجید هم نمیخوام...فقط بدگویی نباشه!
_و هست رودولف...بگو ببینم...اگه همین حالا یکی از مدافعای هاگوارتز تو رو بکشه،کسی همین یک ساعت دیگه یادش میاد رودولف کیه؟!من صدها ساله تو این قلعه ام رودولف...از تو هزار برابر بیشتر کسایی که "کم کسی نبودن"،بودن...و وقتی رفتن هیچکی حتی اسمشون رو یادشون نمیاد...

رودولف نمیدانست هدف راهب از این حرف ها چه بود...آیا راهب قصد داشت رودولف را عصابی کند؟!خب موفق شده بود!
اما رودولف هم توانایی این را داشت تا راهب رو به تلافی عصبانی کند!
_بگو ببینم راهب...مرگ برات ناگوارا بود یا اینکه بگی شجاعت نداری که داری مرگت رو انکار میکنی؟!

بعد از این پرسش رودولف،صورت راهب چاق بمانند شخصی که سطل آب یخی بر او خالی کرده باشند شد...راهب میدانست که هدف رودولف از طرح این پرسش چی بود!
_ببین...من مطمئن نیستم که مرده باشم...فقط خوابیدم و نمیدونم...
_که جسمت کجاست...آره...میدونم...ولی خب...میدونی که توی وزارت جادو چند سال پیش چه فرضیه ای مطرح شد دیگه؟!

رودولف لبخند شیطانی بر لب داشت!
آواداکادورا...طلسم مرگ...طلسم کننده قاتل و طلسم شده مقتول...اما آیا در عین واحد میشد که قاتل و مقتول یک نفر باشد؟!
_خب...میدونی...میگن جادوگرایی که شجاعت ندارن روح میشن!
_شاید اشتباه میکن!
_میگن جادوگرایی که خودکشی میکنن روح میشن!
_شاید اشتباه میکنن!
_میگن اینکه کسی روح میشه به خاطر اینه که تاوان اینکه از زندگی فرار کرده و خودکشی کرده رو باید بده...کسی که خودکشی کرده،اینکار رو کرده تا راحت بشه،اما در عوض روحش میمونه تا آخر،تا تاوانی باشه بر این عملش!
_شاید اشتباه میکنن!
_میگن روح ها...
_شاید اشتباه میکنن!

فریاد راهب چاق در کل قلعه پیچید...اما خب در آن لحظه شاید هاگواترز پر از فریاد بود...به همین خاطر کسی توجه اش به آنها جلب نشد...
_حقیقت تلخه راهب؟!
_این چیزی رو عوض نمیکنه لسترنج اما در مورد تو!

رودولف نگاهی به راهب کرد...او از رودولف چه میخواست؟!نکند واقعا راهب چاق به دنبال اعتراف گرفتن از رودولف بوده تا بار گناهان رودولف سبک تر شود؟!
_از من چی میخوای؟!
_خودت چی میخوای...
_من میخوام هر کاری دلم خواست بکنم...میخوام نترسم اگه یه وقت اشتباه کنم...چون رودولف اشتباه نمیکنه...مییخوام نترسم که شاید ببازم...چون رودولف نمیبازه...میخوام نترسم که یه وقت نباشم....چون رودولف همیشه بود...میخوام روح بشم اصلا...خوبه؟!

راهب به سمت دیوار رفت...اما قبل از اینکه در دیوار فرو برود رو به رودولف کرد و گفت:
_همه ما تو خودمون یه روح داریم...میخوای روح باشی؟!باش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط راهب چاق در 1394/9/16 2:44:42
وقتی رو سرت این همه منقار سیاهست...مشکلات تورو میبره کنار دیوار
گاردتتو باز کن تا قوی تر بشی...بدون همه تاریکی ها یه جور فریبندگی ست
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 14 آذر 1394 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل گیبن vs ایلین پرنس


برگی از خاطرات گیبن صفحه ی حول و حوش و خورده ای.

خانه ی ریدل خانه ای ـست نفرین شده با یک مشت نفرین که در ان خانه زندگی میکنند.
یکی از روز های سرد تابستانی که باد تا استخوان را می سوزاند و بنفشه های باغ ریدل را خشک میکرد. مرگخواران تصمیم به برگزاری پیک نیک در حیاط گرفتند. هنوز تصمیم قطعی نشده بود که یکهو ملت سیاه به سمت حیاط حمله ور شدند و هر کدام محلی را برای پیک نیکشان انتخاب کردند.
در همین حال لرد که از مهدکودک نجینی به سمت خانه ی ریدل می امد، نجینی را در دستانش حمل میکرد و به او به خاطر نقاشی قشنگی که در مهد کشیده بود افرین میگفت. اما با دیدن ملتی که بدون لباس روی حوله خوابیده بودند و به خودشان کرم ضد افتاب می زدند خشکش زد.

-رودووووولف ؟
-رودولف نیست ارباب !
-کروشیو !

اما این کروشیو ی لرد نبود کروشیوی رودولف بود که به مرگخواران می فهماند رودولف حتی وقتی نیست هم هست !
-رودولف؟ چطور جرئت میکنی وقتی ما اینجایم کسیو کروشیو کنی؟ کروشیو!

صدای فریاد رودولف از جزایر ساراحیب به گوش رسید.

-خب کجا بودیم ؟ اها! آرسینوووووووس ؟
- بله ارباب ؟
-اینجا چه خبره ؟
-ارباب مرگخواران هوس پیک نیک کرده بودن گفتم بیارمشون بیرون یه کم حال و هواشون عوض شه.
-خوبه. کمی استراحت براشون لازمه! ولی چون بدون اجازه اینکارو کردی جریمه میشی. بیا چوبدستی مارو بگیر یه کروشیو به خودت بزن!
-
-خوبه!

لرد که همچین هم از یک پیک نیک بدش نمیامد. دستور داد وینکی چتر و تخت رو برای ارباب در حیاط قرار بدهد و تا شب با بادبزن باد بزند و خب با توجه به هیکل وینکی اینکار زمان بسیاری لرد را سر پا نگه داشت.
همه چیز خوب بود. به جز سرمای سوزان(سوزان رنگی نه ها) به جز نبود امکانات، به جز ریگولوس که با یه مایوی دو تیکه این ور اون ور میرفت، به جز لاکریتا که با گل و خارو خاشاک های حیاط قصد داشت قلعه ی شنی درست کند، به جز...، اری همه چیز خوب بود!

-آرسینوس ؟
-بله ارباب ؟
-یه معجونی، کرمی ضد افتابی، چیزی وردار برای ما بیار، سر و کله ی همایونی مان در حال خراب شدنه!

دیگر ارسینوس رفت و امد و در ان معجون چه ریخت و چه شد و چه کرد فقط مرلین داند.
-ارباب اینم معجون. بفرمایید.
- ما حوصله نداریم خودت اروم اروم بزن اینو به سر و کله ی ما!
-چشم ارباب!

از ان طرف نگفتم که پیغمبره ی ممکلت هم نشسته بود با یک شی بنفش که در پشت فنس های حیاط ریدل گیر کرده بود و هی زور میزد داخل شود قاصدک بازی میکرد.
لاکریتا هم وینکی رو روی پاهاش نشانده بود و از او به عنوان تستر لوازم ارایشی استفاده میکرد.
-آ قربونت بره عمه! ببین چه قدر ماه شدی!
-وینکی نخواست ماه بود.وینکی نخواست خوب بود. ونیکی غلط کرد! وینکی رفت و خود را کشت.
و خودش را از دست لاکریتا نجات داد و در گوشه ای مخفی شد.

لرد تازه داشت چشمانش گرم میشد که چرتی بزند که صدای نابهنجار روونا به گوش رسید:
-اربا ــــب ؟
روونا این دفعه به خاطر خودمون چیزی بهت نمیگیم ولی دفعه ی بعد نمی بخشیمت حتی به خاطر خودمون.
-اما ارباب ؟
-چی شده ؟
-موهاتون ....ارباب...موهاتون داره در میاد!

روونا با اینکه اهسته صحبت می کرد اما نتونست از شنیده شدن این خبر توسط مرگخواران جلوگیری کنه.

-ارباب ؟ مدل جدیدتون بسیار برازندس!
-ارباب ؟ میشه ما هم موهامونو شبیه شما کنیم ؟
-ارباب بسیار بسیار بهتون میاد!

لرد که اینحرف هارا تنها ناشی از توهم مرگخواران از خوشی زیاد میپنداشت با خودش عهد کرد دیگر مرگخواران را به پیک نیک نیاورد اما یادش افتاد که الان هم مرگخواران را به پیک نیک نیاورده بود، کار ارسینوس بود.
-ارسینوس! کروشیو.
-ایییی! چرا ارباب ؟
-سریع اون آینه رو بیار اینجا.
-چشم ارباب.

لرد در اینه صورتی فردی را دید که روی سرش موهای ریز و نوک تیز تازه سر از پوست در اورده بودند، پس خودش را نشناخت و اینه را شکست و طلب اینه ای دیگری کرد وقتی باز هم همان تصویر را در اینه دید. چنان نعره ای زد که تمام سرزمین های جادویی و ماگلی لرزیدند.
نعره ای که ماگل ها ان را به اخرالزمان و جادوگران آن را به اخر الداستان میشناسند. گور پدر پدربزرگ عموی رولینگ در گور به لرزه افتاد با شنیدن چنین نعره ای!

ارسینوس هم که داشت نفس های اخرش را به عمق هر چه بیشتر فرو میداد به دنبال راهی برای خلاصی خودش بود که چشمش به هکتور افتاد فکری به سرش زد و سریعا اسم هکتور را به جای اسم خودش روی شیشه ی معجون زد.

دیگر کسی نمیداند پس از ان روز نحس و نفرین شده چه بر سر لرد و هکتور و معجون امد. اما الان که سال ها میگذرد لرد معجون های هکتور رو برای مرگخواران و خودش و حتی دشمنانش تحریم کرده و هکتور مانده و ان پاتیل طلا و یک عالمه علامت سوال در سرش.

پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گیبن در 1394/9/14 21:58:10
ویرایش شده توسط گیبن در 1394/9/14 22:54:43
هافلپافی خندان
تصویر تغییر اندازه داده شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 11 آذر 1394 18:00
نمایش جزئیات
آفلاین
روونای باهوش با سیاه خوشگلشون

پروانه ها موجوداتِ " قشنگی" هستند. کمتر کسی را می توانید پیدا کنید که بگوید مجذوب زیباییِ مورگانا دادی شان نمی شود..
می دانید.. من فکر می کنم همه مسئله این است که آنها نمی دانند دارند چه کار می کنند. همانطور که ما نمی دانیم وقتی یک چمدان را می گذاریم زمین، ممکن است سقف خانه یک نفر در یک جهان دیگر فروبریزد، پروانه ها هم نمی دانند که بال میزنند و.. یک گوشه خیلی دور در همین دنیا، طوفان به پا می شود!
انگار همه چیز به ذات بر می گردد..

________

- چی میل دارین، خانم؟

اخم کرده بود و از شیشه کافه، به بیرون نگاه می کرد.
صاحب کافه وزنش را از پای راست، به چپ انداخت و با بی حوصلگی سوالش را تکرار کرد:
- خانم؟ چی میل دارین؟

روونا سرش را بالا آورد و به موهای طلایی رنگِ کوتاهِ پسر بیست و چند ساله صاحب کافه چشم دوخت. چی میل داشت؟
در حال تصمیم گیری بود که صندلی مقابلش عقب کشیده شد. مردِ سیاه پوشی روی آن نشست و عینک آفتابی را از چشمانِ درشت قهوه ایَش برداشت.
- مثل اینکه خانم نمی تونن تصمیم بگیرن. از همون همیشگی، دوتا.

پسرک سرش را تکان داد و آن ها را ترک کرد. روونا لبخند سردی به صورت جیم موریارتی پاشید.
- حواست بود که امروزه.. نه؟

جیم سکوت کرد.

- البته.. منظورم اینه که سالگردش امروزه! چقدر گذشته جیم؟ چند سال؟
مرد سیاهپوش دستانش را روی میز گذاشته بود و با آنها بازی می کرد.

- میدونی.. به حالت غبطه می خورم.. خیلی زود تونستی خودتو قایم کنی.. یه کاری کنی که فراموش شی.. اما من؟ من فراموش نشدم جیم.. تمام این سال ها تو چشم های همشون نگاه کردم و لبخند زدم. سعی کردم با هر بار دیدنِ لرد، به خودم یادآور بشم که یه مرگخوار وجدان نداره. اما..

لبخند تلخی زد.
- میدونستی آریانا.. مرگخوار شده؟ حالا همه چیز سخت تر میشه.. برای همیشه فرشته عذابم جلو چشمامه.. میفهمی چی میگم؟
- میتونم تصور کنم چه حالی داری.
- نمیفهمی آقای باهوش! نمیتونی حتی تصورشم بکنی! چرا؟ چون من همشو دیدم! از اول تا آخرش.. تو فقط افتادن مهره آخر دومینورو دیدی.. فقط.. طوفانشو! حالا باید به اندازه من عذاب بکشی.. حق نداری اینقدر خوشبخت باشی وقتی به اندازه من توی این ماجرا حضور داشتی..!

فلش بک

ایستاده بود پشت ستونِ مرمری و سعی می کرد بدون اینکه دیده شود، دو دخترِ مقابلش را زیر نظر داشته باشد. یکی از آنها که موهای طلایی رنگِ لختی داشت، لبخند احمقانه ای زد:
- خیلی خوشگله..

نفر دوم که چشم های سبز و موهای قهوه ای رنگی داشت هم سر به تایید تکان داد:
- و البته، قدرتمنده! یه.. نابغه س! ندیدیش سر کلاس؟ هیچکس نمیتونه باهاش رقابت کنه انگار.. از خود استاد هم بیشتر میفهمه.. چه برسه به اون دختره خود پسند که کم مونده موهاشو آبی کنه!

- آره خب.. مسلمه که از اونم باهوش تره! دقت کردی شکل خون آشاماس، کارولاین؟
کارولاین دهانش را برای پاسخ دادن باز کرد که متوجه شد جیم، چند قدمی بیشتر با آن ها فاصله ندارد. سکوت کرد و لبخند اغواگرانه ای زد. جیم چند قدم ادامه داد.. و ناگهان به سمت ستون برگشت! پوزخندِ نامحسوسی زد. روونا به سرعت چرخید و پشتش را به ستون تکیه داد. سنگینی نگاه تمسخر آمیز جیم را از پشت ستون هم حس میکرد..

و شاید این تغییر احساسات.. مهره اول دومینو بود!

پایان فلش بک

- اون روز منو از پشت ستون دیدی، نه؟
جیم انگشت اشاره اش را روی شقیقه تکیه داد.
- بذار فک کنم.. هوم.. یادم اومد!
و بعد، شروع به قهقهه زدن کرد:
- روونا.. تو واقعا باهوشی؟ اون یه حرکت طبیعی بود برای پسری تو اون سن.. برای جلب توجه و جذاب تر جلوه کردن حتی!

پژواک قهقهه هایش در گوش روونا می پیچید و او به موهایش چنگ زد برای بیرون کردن این صدای لعنتیِ شکنجه آور..

فلش بک

لبخند خودپسندانه ای زد:
- حتی نمیتونی تصور کنی که چه کارایی از من برمیاد!

ابروهای جیم به شکل تمسخر آمیزی بالا رفتند.
- تمایلی به تصور کردن چیزای کوچیک ندارم!

لبخند روونا اما، سرجایش بود. با نازی که شاید جزوی از ذاتش بود، دستانش را در جیب ردا فرو برد و بطری شیشه ای کوچکی را از آن بیرون کشید و روی میز کوبید.
- تا چه حد میتونی خشن باشی پسرجون؟
- بیشتر از تو!
- امتحانش کن!

جیم نگاهی به دور و بر انداخت.
چند ثانیه به مشتریان کافه خیره شد و سرانجام، انگشت اشاره اش را به سمت زنِ چاقی گرفت که سه میز دورتر نشسته بود.
- زجر کش کردن یه زنِ بی گناه که داره کیک و چای میخوره به اندازه کافی بی رحمانه س!

زن موهای سرخ فر دارِ کوتاهی داشت. لبخندِ مهربانی هم روی لبش خودنمایی می کرد و زل زده بود به لیوانِ چایِ داغِ مقابلش که بخار از آن بلند می شد.
روونا اخم کرد. باید انجامش میداد؟ شاید بهتر بود که..

سرش را با گیجی به سمت دیگری چرخاند. چند میز آن طرف ترشان، دو دختر آشنا نشسته بودند.. بسیار آشنا.. کارولاین می خندید و " آن یکی دوست" ـش زیر چشمی به جیم نگاه می کرد.

شاید این.. مهره دوم دومینو بود!

از جایش بلند شد و خاک گوشه دامنش را با دست تکاند.
- الآن؟
- اگه نمیترسی!

اخمی میان ابرو هایش نشست. میدانست احمقانه ست.. چیزی فراتر از احمقانه.. کشتن یک زنِ بی گناه و متواری شدن؟ بی دلیل؟ فقط برای.. اثباتِ جرات؟
- این کار خیلی احمقانه س جیم!
- می تونی انجامش ندی!

دست دراز کرد تا بطری شیشه را بردارد. نگاهش چرخید اما.. و گره خورد با نگاهِ تمسخر آمیز کارولاین.. و نگاه پیروزمندانه " آن دوستش"
- میرم!

پایان فلش بک

- یادت میاد نگاهشونو؟

جیم به پشتی صندلی تکیه داد و یک تای ابرویش را بالا انداخت.
- حضورشونو یادمه.. ولی واقعا اینقدر تاثیر گذار؟ قابل باور نیس برام روونا! به نظرم اینا.. یه جور توجیهن!

بانوی آبی پوش لبخند محزونی زد:
- مسئله همینه جیم.. میبینم و نمیبینی.. شادی و نیستم..

فلش بک

- سلام خانم!
زن لبخند خجالتی زد. و چشمانِ سبز رنگش.. پشت سر هم.. موج های عشق روانه می کردند در پی نگاهِ سیاه روونا..

چوب دستی را محکم تر در دستانش فشرد تا جلوی لرزش خفیفشان را بگیرد.
- میتونم اینجا بشینم؟
- معلومه! با دوست پسرت دعوات شده؟

چشمان روونا گرد شدند.
- دوست پسرم؟
- همون پسری که روبروت نشسته بود..
- اِی.. یه جورایی!

زن لبخند شیطنت آمیزی زد.
- ترکیب قشنگی هستید دخترم! تو خیلی زیبایی و اون واقعا نابغه به نظر میاد!

به طرز احمقانه ای.. این مهره سوم دومینو بود.

پایان فلش بک

- همه اینا یه جور توجیهه! برای کاری که.. هوم.. میشه بهش گفت شیطنتای جوونی!
- همه چیز یه توجیهه؟ هنوز نمیبینشون جیم؟
- یادم نمیاد بعدش چی شد.

روونا ناباور جیغ کشید:
- ممکنه؟ به همین راحتی؟

اما بعد از چند ثانیه، او هم به پشتی صندلی داد و با لحن آرام تری گفت:
- البته.. نبودی اونموقع.. تو اون کوچه.. خب.. اونموقع.. وقتی بود که ازش خواستم بریم قدم بزنیم..

فلش بک
- سکتوم سمپرا!

نور سبز رنگی از چوب دستی روونا بیرون جهید. زن جیغ کشید و روی زمین افتاد. روونا اخمِ دردناکی کرد و دماغش را چین انداخت. بوی خون در مشامش پیچید. چوبدستی را داخل جیب ردایش گذاشت، زیر لب زمزمه کرد" متاسفم" و خواست برای ترکِ کوچه روی پاشنه پا بچرخد که..

نوری شدید، لحظه ای چشمانش را کور کرد. دستانش را مقابل آن ها گرفت تا بتواند اتفاق مقابلش را ببیند. لحظه ای تصور کرد که صدای گریه نوزادی را می شنود اما صدا سریعا قطع شد.

-والمیرا سلنترو..

به سمت زن برگشت. او که چوب جادو نداشت.. چوب جادویش را خود روونا از او گرفته بود.. پس..؟

-والمیرا سلنترو..

هیچ چوب جادویی در دستانش نبود.. با دست خالی ورد می خواند و به زخم هایش می کشید.. البته.. نه چندان خالی.. دستانش نورِ سرخ رنگی داشتند.. سرخ.. به رنگِ خون..

روونا جیغ کشید..
- تو باردار بودی؟

-والمیرا سلنترو..

بلند تر جیغ کشید:
- لعنتی! تو حق نداری جادوی اونو بدزدی! به درک که میمیری! به درک که جفتتون میمیرید! اون فشفشه میشه احمق! فشفشه!

این از تحمل خارج بود.. نبودن بهتر از فشفشه بودن است.. همه جادوگران این را می دانند..
روی پاشنه پا چرخید و دور شد.. با تمام توان دوید و دور شد.. دووور..

پایان فلش بک

- حق نداشت جادوی دخترشو بدزده! حق نداشت!

جیم شانه بالا انداخت:
- ربطی بینشون پیدا نمیکنم! و خب.. این به ما مربوط نمیشه! اون مادرش بود!

روونا ناله کرد..
- هنوزم نمیفهمی جیم.. نمیفهمی.. حق نداشت.. حق نداشتی.. حق نداشتم.. احمقانه بود..
- همه آدما توی جوونیاشون کارای به این مسخرگی انجام دادن.. همینقدر احمقانه!

لبخندِ سردی روی لب های بانوی آبی نشست.
و صدای سومی از بالای سرش شنیده شد:
- سفارشاتونو آوردم!

ماگ ها روی میز چیده شدند و مسیر دو جفت نگاه تغییر کرد. یک جفت چشمِ سیاهِ زنانه با کنجکاوی زل زدند به سفارش ها و یک جفت چشم قهوه ای مردانه نگران.. به چشمان زنانه!

چشمانش طوفانی شدند.. جیم می توانست رنگ خاطرات را در آن ها تشخیص دهد..

- چای؟ کیک؟ اونم الآن؟ هیچوقت هدفت رو ازین کارای مسخره درک نکردم جیم! لطفا ببریدش.. هزینشونم آقا حساب می کنه بعدا!

مرد نگاهِ پرسشگری به جیم انداخت و او تایید کرد. سفارش ها از روی میز جمع شدند و صاحب کافه به سوی آشپزخانه حرکت کرد..

و ناگهان جرقه ای در ذهن روونا زده شد!
اگر مهره اول دومینو.. خیلی ریز تر از این ها بوده باشد چی؟ یک چیزی قبل تر از حرف دختر ها.. قبل تر از بحثِ روونا و جیم سر کلاس.. قبل تر از سوال استاد.. قبل تر از همه این ها.. اگر مهره اول دومینو.. قبل تر از رسیدن سوال به ذهن استاد بوده باشد چه؟

صدای بلندی توی کافه پیچید:
- آخ!
صاحب کافه زمین خورده بود.

مسیر چشمانِ سیاه رنگ زنانه به سمت پسرک برگشتند..

و مردی قلم به دست با شوق و ذوق از پشت میز کافه بیرون جهید که "فهمیدمش!" و.. مهره اول دومینو افتاد!





افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در 1394/9/11 18:04:06
ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در 1394/9/11 18:10:03

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 11 آذر 1394 15:01
نمایش جزئیات
آفلاین
سیاه دوست داشتنی برعلیه رووناشون!









روانشناسان، همان دسته از آدم هایی که اگر یکیشان را بشناسید، میترسید که مبادا او بفهمد چه مشکلی در درونتان دارید، می گویند شخصیت هر انسانی تا شش سالگی اش شکل می گیرد.کودکی خوب،بد،شجاع،مهربان و یا باهر خصوصیت دیگری که باشید، شما بعد از گذشت پنجاه سال بازهم همانی هستید که درکودکی بودید. با این وجود، این نمی تواند دلیلی باشد که سال ها بعد، باورهایتان، اخلاق هایتان، نظرهایتان،دوستانتان و دیگر چیزهایی که به هویت شما تبدیل شده اند را نتوانید تغییر دهید...روبه روی آینه که بایستید تغییر کردن آسان است اما وقتی این موضوع درباره دنیای درونی و یا بیرونی یک انسان مطرح شود، اوضاع فرق خواهد کرد.

با این همه همیشه تغییرات هیجان انگیزند، شاید برای همین بود که وقتی خانوم ژاپنی، چشمان بادومی ای اش را تنگ کرد و با لحن حق به جانبی گفت"سقف اتاقتون چکه میکنه خانوم." لاکرتیا بلک خندید و با شادابی گفت "اشکال نداره، من این وضع رو دوست دارم!"

بله...لاکرتیا پس از حادثه یک هفته پیش، عادت های احمقانه ای پیدا کرده بود و مانند یک کودک بازیگوش و بیخیال رفتار میکرد. موهای سفید، چین و چروک های روی صورتش و خمیدگی پشتش نشان دهنده چندین سال آزگار بودند...سال های آزار دهنده ای که در هرکدامشان حسرتی بی انتها وجود داشت...لرد سیاه، در اوج قدرت سقوط کرده و مرگخواران مرده بودند و عده خیلی کمی از آن ها در گوشه ای از دنیا در تنهایی زندگی میکردند.
-قاتل میدونی اگه بهم بگن این چند سال چطور گذشت، چه جوابی میدم؟

درست است که گربه ها مثل آدم ها شانه ندارند، اما میتوانند اظحار بی اطلاعی کنند...با حرکتی نرم که از نوک دمشان شروع میشود و به سمت بالا می رود و به سیبیل هایشان می رسد.
-بهشون میگم همه چیز تغییر کرده...رو به پسرفت...روبه بدتر شدن!


فلش بک!

-شماره 12...
زیرلب، مرتب شماره ای را زمزمه می کرد و با چشمان آبی دریاییش به دنبال خانه ای قدیمی میگشت...خانه ای که در آن بزرگ شده بود. سرش را کمی به اطراف تکان داد و درحالی که بوی تعفن زباله های درون جوب حالش را به هم میزد، با غرور دمش را بالا گرفت و برای بار پنجم به سمت خانه های حاشیه خیابان رفت و شروع کرد به خواندن پلاک ها از اول. نام خیابان عوض شده بود و آسفالت نو پیاده رو در زیر نور آفتاب مانند تکه ای از الماس میدرخشید و خانه ها، دیگر آن خانه های قدیمی نبودند.
-کجایی پس!

لحن سخنش، درد آلود و خواهشمندانه بود...بعد از سی سال انتظار نداشت که خانه شان هنوز هم به نام بلک ها باشد، اما دلش میخواست بار دیگر پایش را درون خانه بگذارد و با دیوارهایی که خاطرات آن هارا با خود داشت خداحافظی کند.
-هی پسر!

گربه ای سفید که از شدت کثیفی حالا خاکستری بود، روی جدول پرید و درحالی که تقلا کنان تکه استخوان گندیده ای را میجوید، با تعجب به گربه پیر و سیاهی خیره شد که او را صدا کرده بود.
-سلام...تو واسه اینجایی؟!

گربه سفید، بی ادبانه استخوان را روی زمین تف کرد و گفت:
-اینجا خونه منه!قلمرو اجدادی من!

گربه سیاه با شنیدن حرف گربه پیر و دیوانه، در دل خندید اما به رویش نیاورد و پرسید:
-یادته بین خونه شماره11 و 13 یه محیط خالی بود...
-همونجایی که توش اداره آب ساختن؟
-اداره آب؟

گربه سفید، با سر به اداره ای در طرف دیگر خیابان اشاره کرد و جواب داد:
-آره...یه محیط خالی بود که جون میداد واسه ساختن یه اداره بزرگ!

با شنیدن این حرف، چشمان گربه سیاه برای لحظه ای سیاهی رفتند و دنیا دور سرش چرخید...ملک آباواجدادی اش دیگر جزو املاک های سرزمین جادو نبود...کودکی اش از بین رفته بود...همه چیز تغییر کرده بود!

پایان فلش بک!

پایش را که از در ساختمان بیرون گذاشت، نسیم خنک پاییزی صورتش را نوازش و موهای بلند و سفیدش را هم رقص با باد کرد. کیف کوچک و چرمش با پیراهن بارانی اش در تضاد بود و اشک در چشمان بی فروغش میدرخشید. حالش خوب نبود...به کودکی اش که فکر میکرد قلبش با شادی می تپید و بعد وقتی سراغ اتفاقات گذشته میرفت، خاطرات مانند تیشه ای بر قلبش ضربه می زدند...او آدم خوبی نبود و این موضوع را باور داشت...به همان اندازه ای که به دنیای جادو اعتقاد داشت.
-اوه...ببخشید!

زن جوانی که لاکرتیا به او برخورد کرده بود، کیفش را از روی زمین برداشت و درحالی که سر و پای آشفته لاکرتیا را نگاه میکرد، گفت:
-مشکلی نیست!

و سپس از او دور شد، اما نه به آن سرعتی که لاکرتیا دور میشد..پاهایش بی اختیار اورا می بردند...شاید میخواستند از این به بعد درست بروند...درست بروند و نلغزند.

-جعبه شانس، فقط پنج سنت!

به مرد دستفروش و کودکان زیبایی که برای خریدن یک جعبه شانس دورش جمع شده بودند نگاه کرد و لبخندی تلخ روی لبانش نشست...کاش هنوز هم میتوانست با یک عروسک کوچک که از درون یک جعبه کارتونی درمی آید آنقدر شاد شود که برای هیچ چیز حسرت نخورد، ما این امکان نداشت...آدم ها هرچقدر بزرگ تر میشوند، خواسته هایشان هم بزرگ تر میشود.

از روی جوب پرید و آهسته در طول خیابان به راه افتاد. میتوانست به دنیای جادو برگردد و زندگی جدیدی را آغاز کند اما حس غریبی به او میگفت که در "اینجا" تغییر دادن دیگر تمام شده...صدای بوق گوشخراش ماشینی در گوشش پیچید و فریادی از وحشت قلبش را لرزاند...آخرین تغییر در زندگی، مرگش بود...راهی به دنیایی دیگر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/9/11 15:10:00
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/9/11 15:11:34
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/9/11 15:13:30
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 11 آذر 1394 13:56
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئلــــــــــــــــل:
ایلیِن VS گیبن

سوژه:معجون!
نکته:تمام این ماجرا ساخته و پرداخته ذهن نویسنده میباشد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راز انقراض نسل دایناسور ها!


درسالهایی بسیار بسیار دور دست،موجوداتی وجود داشتند به نام:دایناسور ها که پس از مدتی با به وقوع پیوستن حادثه ای نامعلوم و مرموز به یکباره نابود گشتند و هنوز هم که هنوز است،تمامی دانشمندان ماگل در این تکاپو اند که طی تحقیقات و جستجو های بیشمار،موفق به کشف چنین راز نهفته ای شوند!اما برای وصف نتیجه تمام جستجو هایشان تنها یک جمله را میتوان گفت:
زهی خیال باطل!
دلیل انچه که در چند میلیمتر بالاتر از همین خط گفته شد،اولا ان است که تا کنون هیچ مشنگی بر این باور نبوده که دنیای جادوگری کجا و چگونه و با چه مسلکی پابرجاست یا حتی وجود دارد،دوما براساس نوعی منطق مشنگی که به ان فلسفه مشنگی میگویند،همه چیز بر پایه انچیزی پا برجاست که دلیلی توام با منطق داشته باشد.
و دلیل اصلی این امر ان است که هیچیک از این موجودات توانایی درک منطق در دنیای جادوگری را نداشته و ندارند و نخواهند داشت!
انها هیچوقت نخواهند فهمید که اولین انسان جادوگر خیلی زود تر از انسان ماگل وجود داشته است!
چرا که حداقل تصور یک مشنگ از شخصی به اسم جادوگر،شخصی است با ویژگی هایی مانند:یک چوبدستی با پیکان ستاره در یک دست،شنل بلندو یک کلاه بوقی با طرح ستاره دار!یا در اغلب مواقع:فردی با دماغی دراز!سوار بر یک جاروی پرنده با قهقهه هایی خوفناک که عموما در شب هایی مثل هالووین در دنیای مشنگی از ان یاد میشود!
و حداکثر درک یک مشنگ از جادوگران،افرادی گاه کریه المنظر است که با ورد هایی خبیث و شیطانی سرکار دارد و عموما با موجوداتی همچون:اژدها،جغد،خفاش،دیو ها و غول ها سر وکار دارد.
درحالی که دریچه ای که در دنیای جادوگری حتی در مبحث دایناسور ها درباره ان بحث میشود بسیار اشکار شده تر از انچیزی است که حاصل سالها تلاش میلیون ها دانشمند ماگل است.
اکنون،کیمیا گران و دانشمندان دنیای جادوگری با به کار گیری ابزاری چون زمان برگردان و بسیاری از روش های بدست امده ازفیزیک جادوگری و همینطور با توجه به باور ها و اعتقادات مردم کهنسال و افسانه ها براین باورند که پایه و اساس نابودی دایناسور ها به اولین معجون ساز تاریخ جادوگری و کره زمین ارتباط دارد!
اولین معجون ساز با نامی نامعلوم،طبق نظریه ها در دورانی مصادف با دوران دایناسور ها میزیست،وی تنها ادمیزاد موجود در چنین عصری که به عصر(نامعلوم الحالِ نامعلوم الزمان)معروف بود میزیست،عصری که دانشمندان دنیای جادو به تازگی انرا کشف کرده اند.وی جادوگری بود که موفق به کشف دانشی به نام معجون سازی شد اما تنها یک اشتباه وی موجب نابودی نسل دایناسور ها شد...
*******************
باد اتش سرد خود را مدام بر بدن نیمه عریان انسان نخستینِ ریشوی موپشمکو میکشید.
انسان نخستین ریشو،برای انکه گرم شود،ریش خود را که چندین متر طول و عرض داشت دور خود میپیچید و به جز ریش،لباسی نداشت که بپوشد.
او سردش بود و ریش هایش برایش لباس گرمی نبودند و او همچنان همچون مرغ پرکنده ای میلرزید.(نخند مطلب احساسیه!)
انسان نخستین از ترس انکه دایناسور ها اورا نخورند پایش را از غارش بیرون نمیگذاشت.و برای یافتن غذا مستقیم در اولین حوضچه گلی که پیدا میکرد شیرجه میزد و برای استتار برگ ها و میوه ها را به ریش خود اویزان میکرد که مانند درختی جلوه کند.او این کار را بسیار با مهارت انجام میداد به طوری که اگر کسی از ما اورا میدید تصور میکرد یک درخت کریسمس کج و معوج در حال حرکت است.(بدین ترتیب اولین استتار بشری اینگونه اغاز شد)
وی میوه ها را به ریش خود متصل میکرد و هنگام گرسنگی انها را از ریش خود میچید و میخورد،بنابراین تنها ماهی یک دفعه از غار بیرون می امد.
وی که به قدرت جالبی در درون خود پی برده بود،این اواخر پایش را بیشتر بیرون غار میگذاشت.زیرا او دیگر مجبور نبود که برای چیدن میوه ها ریش خود را به طرف انها پرت کند و انها را برزمین بیندازد و اکنون خیلی راحت انها را با چشم برزمین می انداخت.
مرد ریشو دست خود را به طرف ریش هایش برد اما چیزی برای خوردن نیافت.
ناخود اگاه چشمش به علفی افتاد و با این حالت به سمت انها دوید.
مشتی از علف هارا کند و با اشتها شروع به خوردن کرد.
ناگهان مزه علف ها که به دهان بزی انسان موپشمکو شیرین امده بود جرقه ای را در ذهن او ایجاد کرد.
چطور است یک معجون بسازد؟
مرد موپشمکو مدت ها بود که با مخلوط کردن هرچیزی که دم دستش می امد اعم از:سنگلاخ،شن و ماسه،علف،چشم اژدها،موی دماغ و ریش و تفاله میوه ها و وارد کردن نیروی جادویی به انها تلاش میکرد معجونی بسازد تا بلکه بتواند از شر این ریش ها خلاص شده و ریش های جدیدی بر صورت خود برویاند.

چندی بعد:

مرد ریشو هر انچه را که دم دستش بود را در سنگی گودی شکل ریخته بود و مدام انرا هم میزد و هم میزد.
سپس مرد ریشو معجون را اندکی چشید.ابتدا سپس و انگاه که شد،کاسه معجون را از پنجره غار به بیرون پرت کرده(چیه؟حتما میخوای بگی پنجره اختراع نشده بود اره؟نخیر!اصن من میگم پنجره اختراع شده بود اونم دوجداره اش!به قول ورونیکا:عاااااااااااا!!!) و سپس شروع به کوباندن چماق به سر خود کرد که انهمه زحمتش برباد رفته است.

در همین حین:

کاسه سنگی رفت و رفت و رفت و رفت تا انکه درست در رودی در ان نزدیکی فرود امد و تمام محتویات ان در رود ریخت.
معجون همراه با رود رفت و رفت و رفت تا انکه به برکه اصلی رسید.
در برکه اصلی نیز رفت و رفت و رفت تا انکه به دریا وارد شد.
معجون به دلیل خاصیت جادویی که داشت در تمام اب دریا پراکنده شد.
در همین حین دایناسور های دریایی که از اب دریا تغذیه میکردند ابتدا به رنگ سبز،سپس زردسپس بنفش و سپس سیاه در امده و جان به جان افرین تسلیم کردند.
و دایناسور های دیگر که از لاشه انها تغذیه میکردند نیز به همان صورت تغییر شکل داده و سپس همگی مردند
اب دریا که به زمین نیز نفوذ کرده بود به صورت مواد معدنی وارد گیاهان شد و دایناسور های گیاه خوار نیز به همین ترتیب دار فانی را وداع گفتند.
و همچنان این روند ادامه یافت...
تا انکه سرانجام وارد ریش مرد موپشمکو شد و این مرد نیز بر اثر خوردن میوه از ریش خود جان به جان افرین تسلیم کرد.
و همه اینها به خاطر جادوگر معجون سازی بود که معجون را با بی توجهی داخل رودخانه ریخته بود...






افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1394/9/11 14:30:56
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 6 آذر 1394 20:45
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه‌ی دوئل خودم با خودم! خودم هم سوژه رو برداشتم! سوژه خوب بود! اگه گفتین کی برنده می‌شه؟!


*سنگ زندگی مجدد*


می‌دانید، مردن چیز خیلی عجیبی‌ست. لازم نیست این را من به شما بگویم تا بدانید. شاید هم ندانید به هر حال. شاید هم به نظرتان مردن هیچ چیز عجیبی نباشد. آدم‌ها می‌میرند و می‌روند. کجایش را کسی نمی‌داند. شاید جای خاصی هم نروند. شاید فقط یک روز تمام شوند. مثل نغمه‌ی ملایم ویولنی که اندک اندک اوج می‌گیرد و فرو می‌نشیند و به پایان می‌رسد. نُت‌های موسیقی کجا می‌روند؟ "دوستت دارم"های یواشکی کجا می‌روند؟ گربه‌های وفادار ِ مغرور کجا می‌روند؟ لبخند آدم‌ها کجا می‌رود؟

کسی نمی‌داند. ولی هنوز هم مردن چیز عجیبی‌ست. نُت‌های موسیقایی کلماتشان می‌رود. "دوستت دارم"های یواشکی‌شان می‌رود. گربه‌های وفادار مغرورشان می‌رود. لبخندشان..

آخ..

که لبخندشان می‌رود..

و دیگر برنمی‌گردد..
****

- کیو می‌خوای زنده کنی؟
- چیو؟
- چی چیو؟
- علامت سؤال نداشت. گفتم چیو.
- مگه "چی" رو هم می‌شه زنده کرد؟
- پس به چه درد می‌خوره این لامصب اگه نمی‌تونه "چی" رو هم زنده کنه؟!

لگد زد.
سنگ جلوی پاش پرید و اونورتر فرود اومد.
دیوونه‌سازی که بغلش نشسته بود، با حالت ترّحم‌طوری نگاش کرد.
- "چی"ها نمی‌میرن که بخوان زنده بشن بنفش.

عصبانی شد یهو.
- تو حق نئاری به من بگی بنفش! هیشکی جز لردک به من نمی‌گه بنفش..

لباشو ورچید. نه. اصن خودآگاه نبود. لباش یهو لرزیدن و ورچیده شدن. با تموم شجاعتی که توی خودش داشت، هرچی تو دلش مونده بود رو بیشتر قورت داد تا پایین و پایین‌تر بره.
- لردک می‌گف. من می‌خندیدم بعدش.. نه.. نمی‌خندیدم. این گوشه.. اینجا..

دستش رو گذاشت رو قلبش. هی بیشتر قورت می‌داد و مث فنری که فشارش بدن، هی محکم‌تر برمی‌گشت بغض لعنتی.
- اینجام.. یه چیزی می‌شد.. یه چیزی گرم می‌شد و می‌لرزید.. یه اتفاقی میُفتاد.. دیه نمیُفته.. من یه عالمه دوسِش داشتم.. انقـــــد..

دستاشو تا جایی که می‌تونست کشید.
- همه رو.. می‌دیدم یه طور خوبی بودم.. ورنی بود مثلاً.. یا سیب و سینوس.. بهشون اسم می‌دادم وختی یه چی دیه بودن.. دوسشون داشتم.. الان خالیه.. جای دوس داشتنم خالیه دیوونه.. رفته..

لب پایینش آویزون شد و یهو چشماش پُر شدن از اشک.
- اگه سنگ مُرده زنده کُن نمی‌تونه خالی منو زنده کُنه، به چه درد می‌خوره پَه؟..

دیوونه نگاش کرد. آروم. پیش اون تنها جایی بود که باشلقشو می‌نداخت و صاف خیره می‌شد به چشماش. از روز اول هم همینطوری شروع شد.
- برو.

نفهمید.
- چی؟

دیوونه‌ساز همونطوری آروم تکرار کرد:
- برو.

ویولت مثل این که بالاخره فهمید. صورت دیوونه کج شد. انگار داشت سعی می‌کرد لبخند بزنه که خب تلاش وحشتناکی از آب در اومده بود. هرکس دیگه‌ای با نگاه کردن به صورتش جیغ می‌زد و فرار می‌کرد، یا بهتر و سریع‌تر از اون، زهره‌ش از ترس آب می‌شد و ایستاده، می‌مُرد. ولی دختری که جلوش وایساده بود؟

راستشو بخواین، همین واسه‌ی اون کافی بود. همین که یکی رو داشت که کنارش وایمیساد. که بهش نگاه می‌کرد.
یادش اومد..
قدیم‌ترا..
که بهش لبخند می‌زد..
- سنگ مُرده زنده کُن به دردت نمی‌خوره ویولت. برو.

اخماش رفتن تو هم، ولی قبل از این که چیزی بگه، دیوونه حرفشو برید:
- تو منو دوس داری. همین کافیه برام.

یه صدایی از خودش در آورد که احتمالاً باید خنده می‌بود. کسی چه می‌دونه؟ دهنش یه کم باز شد و صحنه‌ی به شدّت ناخوشایندی رو به نمایش گذاشت. ولی ویولت صورتشو برنگردوند.
- همه لیاقت دارن که دوس داشته شن.

دیوونه سرشو خم کرد.
- نمی‌تونم بگم درسته. به هر حال من دیوونه‌سازم. ولی من دوست داشته شدم. نه؟

بعد یه مکث، باز آروم گفت:
- من می‌شم سنگ ِ مُرده زنده کُن ِ خنده‌ی تو..
****

تا به حال به این فکر کرده‌اید که شاید تمام داستان یک استعاره بود؟ شنل نامرئی یک استعاره بود.. سنگ زندگی مجدد یک استعاره بود..

ابر چوبدستی یک استعاره بود..

و دیوانه‌سازها..
آنهایی بودند که دوست داشتنشان سخت بود..
ولی لیاقت دوست داشته شدن را داشتند..

تا به حال فکر کرده‌اید تمامشان آن بیرونند؟
یا..
در واقع..
تا به حال فکر کرده‌اید تمامش..
درون ِ شماست؟..

و تازه می‌دانید چیست؟
ما برای جادو کردن به هیچ چوبی بند نیستیم!..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 4 آذر 1394 18:39
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس بلک

vs
مورگانا لی فای


از نظر علمی، آدم ها به سه دسته تقسیم میشوند.
دسته ی اول، کسانی که از نظر جسمی عقب افتاده هستند.
دسته ی دوم. کسانی که از نظر فکری عقب افتاده هستند.
و دسته ی سوم که از همه مهم تر است. کسانی که عقب افتاده نیستند. این گونه از افراد، در واقع از همه نظر عقب افتاده هستند.

و اگر در یک ظهر یکشنبه ی لعنتی و داغ در حالیکه قهوه ات سرد شده است و تختت بهم ریخته است و بوی جوراب اتاق کرایه ای ات را که کرایه اش عقب افتاده برداشته است و هزاران بدبختی دیگر در اطرافت غوطه میخورد، یکی از افراد بسیار مهم دسته ی بسیار مهم شماره ی سه باشی که با پریدن یک قلنبه گچ از سقف در گلویش از خواب پریده است، از فرط خفگی به رنگ دانه های انار تغییر رنگ داده و به شکل گوریل انگوری در آمده است، احتمالا میتوانی با تک تک سلول های بدنت احساس کنی که زندگی برای دسته سه ای ها چندان هم راحت نیست، بخصوص یکشنبه ها.

یکشنبه ها هم درست مثل باقی روز های هفته از همان اول بوجود آمدنشان روز چرتی بوده اند... البته آن حوری عزیزی که در حال حاضر زیر درخت لم داده در دهان مرلین انگور می اندازد مسلما با این نکته موافقت کامل ابراز نخواهد کرد، چرا که تنها زمانی میتوانی زندگی را احساس کنی که تا گردن زیر بدبختی های آن غرق شده باشی. تنها زمانی میتوانی بطور کامل زندگی را احساس کنی که "ریگولوس" باشی. البته شاید بهتر باشد ریگولوس ریگولوس هم نباشی... تا کمر مثلا ریگولوس باشی. چرا که ریگولوس اصلی آن روز بطرز وحشتناکی تا خرخره ریگولوس شده بود.

نیم ساعت بعد

صدای قدم های دوان دوان فردی که بنظر نمیرسید اصلا توجهی به وزن آهنگ قدم هایش داشته باشد، بطرز ناموزونی درون راهروی طویل و تاریک منتهی به دفتر زندانبان طنین می انداخت... اگر از جایی که سوسک کوچک و قهوه ای رنگی درون یکی از درز های دیوار پناه گرفته بود نگاه میکردی، صدا را می شنیدی که نزدیک و نزدیک تر میشود و سپس هیکل باریک و بلندی را می دیدی که کتش پشت سرش به احتزاز در آمده با تمام قدرتش می دود. سپس صدای پا ها دور و دور تر میشد و با صدای تلق باز شدن در اتاق زندانبان و سپس با فاصله ی کمی صدای شترق بسته شدن آن، تعقیب و گریزی که تنها یک نفر را درگیر کرده بود پایان می یافت... و این احتمالا زمانی بود که ریگولوس بلک، معاون وزیر سحر و جادو، به اتاق زندانبان رسیده و با عجله خود را به داخل پرتاب کرده بود.

_دیر کردی ریگولوس.

دیر شده بود... ریگولوس خودش هم این را میدانست، ساعتش به اندازه کافی به او یادآوری کرده بود. تنها چیزی که در آن موقعیت نیاز نداشت یادآوری های سرزنش آمیز وزیری بود که در اتاق زندانبان چتر شده باشد. نفس عمیقی کشید... و زمزمه کرد:
_میدونم. اون... کجاست؟

مردمک چشمانش برای یک ثانیه لرزیدند... و بسرعت اضافه کرد:
_خودم تنها میرم.

آرسینوس لبخند زد... بنظر میرسید از مدتها پیش تک تک کلمات ریگولوس را انتظار میکشیده است. نفس عمیقی کشید... زمزمه کرد:
_سلول شماره ی سیصد و سیزده.

ریگولوس با شنیدن شماره ی اتاق خودش در پاتیل درزدار، برای لحظه ای چشمانش را بست و البته با تجسم وضعیت افتضاح اتاق و بوی جورابی که در آن پیچیده بود چشمانش را سریعا باز کرد. برگشت... و به سمت در رفت.

فلش بک

_تو میتونی... تو میتونی! هیچکس نمی فهمه... فقط یه دقیقه ست! حتی لازم نیست بهش دست هم بزنی... فقط برو تو اتاق وزیر... و یه کاری کن که آژیر ها صدا بدن و بعد از پنجره بپر پایین... نقشه رو که یادته... آره؟ آره؟! اونا هیچوقت نمیفهمن که تو بودی... لی فای رو دستگیر میکنن...

صدای پچ پچ های پسر جوانی که با مرد میانسال روبرویش صحبت میکرد، در کوچه ی خلوت و تاریک پشت ساختمان وزارتخانه پیچید. نفس عمیقی کشید و با صدایی لرزان ادامه داد:
_اگه خطر شناخته شدنم نبود خودم انجامش میدادم... تو حرفه ای هستی... چقدر مسخره بازی در میاری؟! پول خوبی گیرت میاد... هر چیز دیگه ای هم گیرت میاد! مدارک علیه تو نیست... علیه منم نیست... همه چی از قبل علیه لی فای تنظیم شده... به من اعتماد کن!

پسر جوان، موهای مشکی رنگش را از روی چشمان درشتش کنار زد و سنجاق اسمی را که بهمراه نشان معاونتش روی سینه اش چسبانده بود، آهسته درون جیبش گذاشت. مرد روبرویش بدون هیچ حرفی به سمت وزارتخانه شروع به دویدن کرد، و طولی نکشید که از پنجره ی بزرگ ضلع شرقی داخل رفت.

چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای آژیر های خطر همچون سیلی تمام کوچه را در خود غرق کرد و چراغ ها روشن شدند. ریگولوس بلک، در حالیکه نشان معاونتش را هم کنده بود و کنار برچسب اسمش در جیبش انداخته بود، به سمت انتهای کوچه شروع به دویدن کرد. چشمانش برق میزدند... این بلایی بود که سر کسانی می آمد که سعی داشتند در کار ریگولوس بلک دخالت کنند. از پشت سرش، سوسک قهوه ای رنگ کوچکی تحت تاثیر ضربات محکم قدم هایش از دیوار جدا شده روی زمین افتاد.

پایان فلش بک

در با صدای قیژ باز شد و باریکه ی زرد رنگی از نور پس از آن آهسته روی زمین خزید و از مچ پاهای زنی که روی صندلی نشسته بود و با چشمان درشتش به ریگولوس نگاه میکرد، بالا رفت. ریگولوس بدون هیچ حرفی داخل رفت، و روبروی مورگانا نشست. در چشمان او خیره شد... و بی مقدمه شروع کرد.
_تابحال دقت کرده بودی که... آینه نفاق انگیز و دیوانه ساز ها دقیقا برعکس همدیگه عمل میکنن؟!
_فکر میکردم فقط خودمم که بهش توجه کردم.

چیزی درون مورگانا او را وادار کرد که به ریگولوس جواب بدهد... پیش تر بارها با خود و با آرسینوس عهد بسته بود که زمان بازجویی، جواب هیچ یک از حرف هایش را ندهد. نقشه باید طبیعی بنظر میرسید... باید بنظر میرسید که مورگانا واقعا زندانی است... باید بنظر میرسید او ست که در شرف اعدام است، نه ریگولوس. اما حالا که زمانش فرا رسیده بود... بنظر میرسید حرف های ریگولوس مثل گرگ هایی هستند که اگر جوابشان را جلویشان پرت نکنی به سمتت هجوم آورده قلبت را از هم می درند.

ریگولوس لبخند زد و آهسته با انگشتان دست راستش روی میز فلزی و سرد ضرب گرفت.
_میدونی... اگر یه دیوانه ساز رو بذاریم جلوی آینه ی نفاق انگیز، دیوانه ساز آینه رو به یاد دیوانه ساز های دیگه میندازه... و آینه، آینه های دیگه رو نشون میده...

مورگانا کم کم داشت گیج میشد... تمام تلاشش را یک جا جمع کرده بود که درست مثل یک زندانی رفتار کند، نه یک مامور ساواج که بطور نمایشی دستگیر شده تا ریگولوس بلک را به زندان بکشاند. نقشه نباید لو میرفت... مورگانا باید وانمود میکرد که نمیداند برای چه دستگیر شده. باید وانمود میکرد ریگولوس موفق شده اقدام به قتل خود را گردن او بیندازد.
_هدفت از تمام اینا چیه بلک...؟
_فقط میخوام ببینم تو دقایق آخر عمرت نسبت به چرت و پرت چه واکنشی نشون میدی... نپرسم؟! میدونی مورگانا... آدما تو دنیا سه دسته ن. دسته ی اول... کسایی که اشتباهات خودشون رو گردن دیگران میندازن... دسته ی دوم... کسایی که اشتباه نمیکنن. و دسته ی سوم که اتفاقا خیلی هم مهمه! کسایی که تاوان اشتباهات دیگران رو پس میدن. دسته ای که اشتباهش رو قبول کنه وجود نداره مورگانا...

مورگانا اخم کرد... عزم راسخ ریگولوس در به رخ کشیدن حکم اعدام او بدون محاکمه، هر لحظه بیش از پیش دلش را خنک میکرد چرا که او میدانست کسی که قرار است اعدام شود خودش نیست. لبخند زد... و بی اختیار میان حرف های او زمزمه کرد:
_میشه این سوالات رو از خودت بپرسی و واکنش نشون بدی...؟! چون منم کم کم دارم کنجکاو میشم!

صدای ریگولوس آهسته و آهسته تر شد و به زمزمه ای تبدیل شد...
_من بودم که میخواستم آرسینوس رو بکشم مورا.

مورگانا لبخند زد... نفس عمیقی کشید و موهایش را با حرکت شانه اش به عقب راند.
_تو درست میگی بلک... آدما سه دسته ن. کسانی که اشتباهات خودشون رو قبول میکنن... کسانی که اشتباهاتشون رو گردن دیگران میندازن... و دسته ی سوم که از همه مهم تره... کسانی که اشتباهات دیگران رو به گردن میگیرن، فقط به این خاطر که بلد هستن از اشتباهات دیگران علیه اونا و به نفع خودشون استفاده کنن. دسته ای که اشتباه نمیکنه نداریم ریگولوس... می بینی؟!

این جملاتش کاملا خارج از نقشه بودند... اما اهمیت نمیداد. همین که ریگولوس دهانش را باز کرد تا یکی از همان جملات قصار و ماندگارش را بپراند که حتی خودش هم معنای نصفشان را نمیدانست، درست همان طور که مورگانا انتظار داشت در با صدای گوشخراشی از لولا کنده شد و سرمای تند و تیزی به اتاق هجوم آورد... دمنتور ها تنها منتظر اعتراف آهسته ی ریگولوس بودند. مردمک سیاه رنگ چشمان ریگولوس همانطور که از وحشت لبریز میشد، بسرعت روی دیوار های سنگی ای متمرکز شد که یخ می زدند. زمانی که چشمان ریگولوس به روی ترسناک ترین خاطراتش بسته شد، برق عجیبی درون آنها میدرخشید که میتوانست انعکاس بلور های یخ و یا انعکاس شراره های خشم درونش باشد. کاش به سوالات خود جواب داده بود.

فلش بک

شب هایی در زندگی هر انسانی وجود دارد که باعث میشوند احساس کنی دلت نمیخواهد صبح فرا برسد... شب هایی که همه چیز بطرز عجیبی بی نقص بنظر میرسد. هر چه فکر میکنی مشکلی پیدا نمیکنی که به خودت آویزان کنی و توی سرت بکوبی اش... هر چه میگردی دلیلی برای ناراحتی نداری. و همه میدانند که با فرا رسیدن صبح تمام این فراغ بال بسرعت به پایان خواهد رسید. دلت نمیخواهد صبح شود... دلت میخواهد عقربه های ساعت را بگیری و سر جایشان محکم نگهشان داری. دلت میخواهد در همان یک شب تمام کار هایی که آرزویشان را داشته ای انجام دهی و سپس بمیری تا صبح لعنتی را نبینی... بعضی مواقع در زندگی تمام انسان ها وجود دارد که دلت میخواهد همان جا بمیری و حداقل بتوانی بگویی زندگی "خوبی" داشته ای. دلت میخواهد بمیری و تلفن را جواب ندهی... بمیری و در را باز نکنی.

با صدای زنگ در از جا پرید.
درست زمانی که اولین پرتو های نقره ای رنگ و مات آفتاب صبحگاهی به سختی از میان قطرات بی شمار باران که آسمان لندن را پر کرده بودند راهشان را باز کرده از پنجره داخل آمدند، صدای گوشخراش و سرد زنگ در بود که باعث شد لیوان نیم خورده ی قهوه اش را روی میز رها کند و در حالیکه دلش میخواست در همان لحظه بمیرد و کسی که پشت در بود را ملاقات نکند، به سمت در رفت و آن را باز کرد. موهای طلایی رنگ و کدر دختری که پشت در ایستاده بود، درخشش خاکستری رنگی روی پس زمینه طلایی... درست همرنگ آسمان آن روز، بلافاصله باعث شد که ریگولوس او را بشناسد.
_نارسیسا.

نگاهش بیروح بود... از آخرین باری که توی این چشمان براق خیره شده بود و این کلمه را
گفته بود مدت زیادی میگذشت. چیزی در حدود دو سال. دو سالی که طولانی ترین دو سال عمرش محسوب میشد... تقریبا اندازه ی شانزده سال دیگر به طول انجامیده بود. نارسیسا بدون هیچ حرفی ریگولوس را از جلوی در کنار زد و داخل رفت... با انزجار به اطراف اتاق کرایه ای خیره شد.
_این جاییه که بخاطرش از خونه فرار کردی... ریگولوس.

جمله اش حتی سوالی هم نبود... خودش جوابش را میدانست. ریگولوس نمیتوانست انکار یا تایید کند. تنها توانست لبخند بزند... و زمزمه کند:
_چه خوب شد که یادی از ما کردی!
_خونتون آتیش گرفته ریگولوس.

قلبش فرو ریخت. نارسیسا چنان ترسناک واقعیت غیر قابل باور پیش روی ریگولوس را بیان کرده بود که ریگولوس احساس میکرد این هم یکی از همان روش های احمقانه اش برای خنداندن افراد است. آهسته لبخند زد.
_نارسیسا... میتونستی اینو به مادرم-
_مادرت هم همراه خونتون سوخت. پدرت هم همینطور. فقط اومدم بهت بگم که شاید بخوای در عین خفن بودن و بسیار مستقل بودنت و اصلا هم بچه بازی در نیاوردنت، برای روحشون دعا کنی. اوه... البته تو که از خونه فرار کردی. فراری ها خونواده ای ندارن. ببخشید که اومدم... باید برم.

ریگولوس تنها به دری خیره شد که پشت سر نارسیسا بسته شد... برق کدر آن موهای طلایی رنگ، مخلوط شده با پژواک نقره ای حرف هایی که بطور ناگهانی از دهان نارسیسا به بیرون هجوم آوردند، همچنان به دیواره های مغزش برخورد کرده کمانه میکرد.

پایان فلش بک

زمانی که پیکر سرد پسر جوانی را که بیهوش شده بود، بلند کرده و از اتاق مورگانا بیرون بردند و مورگانا نیز پشت سر جمعیت به آرامی نشان ساواج را به ردایش سنجاق کرده بیرون آمد، سوسک کوچکی که در یکی از شیار های باریک دیوار پناه گرفته بود و هنوز هم داشت به دویدن پسر باریک و بلندی فکر میکرد که کتش پشت سرش به احتزاز در آمده بود. پر پر زنان از شیار میان دیوار بیرون آمده روی زمین نشست، سپس در کسری از ثانیه تبدیل به زنی با موهای طلایی رنگ، لاک ناخن های سرخ براق و عینک گربه ای نگین دار شد. ریتا اسکیتر، در حالیکه به پایان معاون خیره شده بود، لبخند زد... بنظر او هم آدم ها سه دسته بودند.

ریگولوس همان روز بدون محاکمه به دار آویخته شد... او هرگز فرصت نکرد کرایه ی عقب افتاده ی اتاق را بپردازد. او نشان معاونت را با همان دستی که با آن به روی میز سلول مورگانا ضرب گرفته بود، از ردایش جدا کرد...
چشمانش را بستند.
دست هایش را نه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 4 آذر 1394 00:46
نمایش جزئیات
آفلاین
بنام نامی ارباب


مورگانا لی فای

vs

ریگولوس بلک


سوژه: دمنتور


- به نظرت من چی بپوشم؟

مورگانا برای گرفتن پاسخ سوالش مجبور نبود سرش را خیلی بالا ببرد. خب... اصولاً برای دیدن جهت پنجه های یک گربه، لازم نیست کسی سرش را تا بلندای برج ستاره شناسی بالا بگیرد. اما مورگانا نمیتوانست حیرت حاصل از انتخاب ساتین را هم ندیده بگیرد.
با اکراه لباس طوسی رنگ را بالا نگه داشت.
- این؟ من با این شبیه فیل های سپاه آرتور می شم خب!

گربه خر خر کرد. انگار بخواهد بخندد. ساحره جوان لباس مخمل بنفشی را با دقت بررسی کرد.
- بنفش؟ قاصدک؟ ویولت؟ فکرشم نکن!

صدای سرفه ساتین بیشتر شبیه ریسه رفتن از خنده بود.
- نخند!

گربه سیاه براق ترجیح داد برای در امان ماندن از دست های مورگانا روی میز بپرد. او دقیقا وسط میز نشست! بین چند ساطور کند شده و شکسته!
- ساطور؟ مگه من آشپز چوبی ام آخه؟

به نظر می آمد وقتش رسیده باشد که یک نفر حواس مورگانا را پرت کند. غرق شدن زیادی در لباس ها خوب نیست!

خب می دانید... موضوع این است که ساطورها اصولاً پوشیدنی نیستند.

گربه ها خواندن ساعت را بلد نیستند وگرنه ساتین می توانست بفهد که چهار ساعتی هست اربابش با لباس ها می جنگد. او بیشتر ترجیح میداد که زیر کپه لباس ها، چرت بزند. وقتی مورگانا بلاخره کنار یک لباس رسمی آبی رنگ مکث کرد، به نظر می رسید که حتی عالم زیرین هم خوشحال شده است.
- معــــــــــــــو؟

مورگانا با لباس چرخی زد.
- همین خوبه شیطون کوچولو!

لبخند کجی روی لب های مورگانا خزیده بود.


زمان: صبح روز بعد .... مکان: محوطه بیرونی زندان آزکابان

- من از اینجا جلوتر نمیام دامبلدور! مامورات همه جا پلاسن!

نگاه مورگانا جوری روی دمنتورها سر می خورد که می شد فهمید از اینکه به جای لباس آبی، یک پالتوی سفید نپوشیده، حسرت می خورَد.

- برای تو فرقی نداره مورا. با هر گروهی که خواستی بیا.

شاید بزرگترین اشتباه مورگانا این بود که بدون نگاه کردن به بقیه مسافران قایق شماره 13 سوارش شد. خب... کی دلش می خواهد همسفرش موجود موقشنگ دست کجی مثل ریگولوس بلک باشد؟ مخصوصاً اگر رودولفوس لسترنج نامی را ببینيد که آن طرف قایق لم داده و با قمه ای که معلوم نیست چطور و از کجا به دست آورده، روی بدنه قایق، یادگاری می نویسد! مورگانا وقتی از قایق پیاده می شد، حسی شبیه پیچ و مهره های برج ایفل را داشت. وقتی پس از چندصدسال بازشان کرده باشند!
- من روغن کاری لازم دارم.

مورگانا وقت نکرد غر زدنش را تمام كند. وقت نكرد از درون قايق بيرون بيايد و حتي وقت نكرد
از خیز برداشتن یک دمنتور به سمت خودش حیرت کند چون باید فریاد می زد
- اکسپکتوپاترونوم!

شیر ماده ای که از نوک چوبدستی مورگانا بیرون جهید، او را از فرستاده شدن به سنت مانگو نجات داد. مورگانا به ريگولوس چشمغره رفت. البته اين نه اولين چشمغره بود نه آخري!

- گوش كنيد با شما هستم!

حواس همه كساني كه كنار ساحل بودند.به آريانا دامبلدوري معطوف شد كه با يك دست، بلندگويي مشنگ پسند و با يك دست، ماهيتابه بزرگ جادوگر ناپسندي را نگه داشته بود.
- وا كنيد اون گوشاتونو ملت تسترال زاده آزكابان! به جز من البته! مخلص كلام اينه كه وزراتخونه، لطفش گل كرده شما رو ورداشته آورده گردش، من تسترال زده رم انداخته تو بدبختي! حرفم اينه كه مراقب دست و پا و كاراتون باشيد. وسيله مسيله هاتونم جايي جا نذاريد. كسي سوالي نداره؟

رودولف در حاليكه با باريك ترين قمه اش، مشغول تميز كردن دندان هايش شده بود، نيشخندي زد.
- چرا من دارم. شوما وضعيت تاهلت چي جورياس بانو؟

آريانا ماهيتابه اش را با حالتي شبيه چوب بيسبال به سمت رودولف نشانه رفت
- يادم رفت بگم مراقب زبون و دندوناتون هم باشيد. ممكنه سالم به زندان برنگردن!

و خب طبيعي است كه تنها واكنش رودولف نيشخند زدن بود. مورگانا براي نخنديدن به چهره رودولف وقتي يك "دمنتورچه" به او زبان درازي مي كرد، نياز به خويشتن داري فراواني داشت.
دمنتورچه؟
نميدانم شما با دنياي سينماي ماگل ها، آنهم از نوع ديزني، آشنايي داريد يا خير. ولي واكنش مورگانا در آن لحظه كاملاً ديزني وار بود. چون براي ديدن مجدد آن "دمنتورچه" جوري سرش را چرخاند كه مهره هاي گردنش به چرق چرق افتادند.
- آريانا؟ چي هستن اينا؟
- چيا چين؟

آريانا مشغول امضا كردن اسنادي بود كه وزراتخانه براي اين گردش تهيه كرده بود.

- ادبيات رو نابود كردي دامبلدور! منظورم اين توله دمنتورهاي نيم متريه! ام... درست گفتم؟
- خب والدينشون ترجيح ميدن بهشون بگيم دمنتورك! اينا بچه دمنتورن!
- چي؟
- تو نميدوني؟ مگه اينو در تاريخ نياوردي؟
- خب من اساساً اولين باره بچه هاي اين جانورا رو مي بينم. من فكر ميكردم اينا از ترس و وحشت تغذيه مي كنن و تكثير ميشن!

آريانا زندانيان را براي بار فيلانم شمرد.
- اره خب. اينم يكي از راه هاشه. اما در دوره اي كه آرسي.. ام منظورم وزير سحر و جادوست!
آريانا سرخ شد.
- ميدونم ادامه بده!
- در دوره اي كه آرسينوس زندانبان بود پروژه اي كليد زده شد بنام تكثير قانوني. به اين صورت كه دمنتورها رو با هم جفت كنيم.

مورگانا:

- اره خب. منم اول يه چيزي تو مايه هاي تو بودم. هيچكس فكر نمي كرد اين جواب بده. ولي ظاهراً وقتي آرسينوس با بزرگ قبيله شون صحبت كرده، اونم تونسته بقيه رو راضي كنه.
- قبيله؟ قبيله هم دارن اينا؟ مي ترسم دو دقيقه ديگه بگي ازدواجشونم كاهن معبد دمنتور مقدس انجام ميده يا چه ميدونم براي تولد بچه هاشون به كشور دمنتورستان مهاجرت مي كنن!

كسي هرگز فكر نمي كند دمنتورها هم بلد باشند بخندند. ولي اگر بر حسب اتفاق، صداي خنده آنها را بشنويد مي فهميد كه صدايي شبيه شكستن يخ دارد. انگار يك نفر روي يخ هايي كه ترك خورده است، پاتيناژ مي رقصد.

- دمنتورستان كه نه! ولي يك شهر اختصاصي براي گونه ما وجود داره.

صورت بي رنگ مورگانا بي رنگ تر شد. دست هايش يخ زد و زانوهايش به لرزه افتادند. خب هيچكس دوست ندارد يك دمنتور دست بگذارد روي شانه اش و جوري با او حرف بزند انگار هفت سال همكلاسي بوده اند.

حرف؟ ولي دمنتورها كه حرف نمي زنند.

- اي...ن اي...ن...حر...ف ... مي...ز...نه.... ري...نا؟
- نترسيد بانو لي فاي. من نمي خوام آزارتون بدم. در واقع من تعجب ميكنم كه چطور من رو به ياد نداريد.

مورگانا وحشت زده تر از آن بود كه بخواهد يا حتي بتواند فكر كند. دمنتور وقتي متوجه حال او شد چند قدم از او فاصله گرفت و تصميم گرفت راهنمايي كوچكي به او هديه دهد.
- من اولين بودم مورگانا.

دمنتور تقريبا خم شده بود. انگار بخواهد تعظيم كند.ناخن هاي ظريف مورگانا در بازوي آريانا فرو رفت.

- الفي؟

صداي جيغ نامفهومي كه از چند متر دورتر به گوش مي رسيد مانع مرور خاطرات بيشتر شد. الفي به سمت صداي جيغ رفته بود. به نظر مورگانا اين صدا شبيه كشيدن ناخن بر روي يخ بود.مورگانا ديد كه يكي از آن دمنتور هاي نيم متري زير دست هاي ريگولوس بلك تقلا مي كند. – نمي توانست خودش را راضي كند كه به آنها بگويد بچه دمنتور! مغزش هنوز چنين چيزي را هضم نميكرد-
- داري چكار مي كني بلك؟
- مي بيني كه.

در واقع مورگانا داشت مي ديد. مي ديد كه ريگولوس بلك سعي ميكند از بين صدها متر پارچه اي كه دور اين بچه دمنتور پيچيده شده، دستش را به صورت و دهان او برساند. مورگانا به وضوح ميديد كه دست هاي فرز او بين پارچه ها گير افتاده اند و اين را هم مي ديد كه ريگولوس از اينكه هيچ چيز براي سرقت كردن وجود ندارد به شدت حيرت كرده است. بچه دمنتور مطابق طبيعتش، سعي داشت دهانش را به صورت ريگولوس نزديك كند. ريگولوس دست هايش را به كمرش زد
- الان كه چي مثلاً؟ بايد بترسم؟

دمنتور كوچك تر از آن بود كه متوجه شود فعلاً قدرت ترساندن اين كج دست را ندارد. اما بنا به دلايل نامشخصي به شدت علاقه داشت كه دست هاي ريگولوس را به دهانش ببرد.
- هوووي ولم كن! ببين مي دوني چيه؟ مي خواي وحشتناك باشي ها! ولي توانشو نداري. ول كن دستامو تفي شد. :vay:

مورگانا در اين فكر بود كه اگر بچه- دمنتورها هم مثل آلفي مي توانستند حرف بزنند، احتمالاً ريگولولس الان در زير كوهي از ناسزاهاي بچگانه مدفون شده بود.آريانا تلاش كرد اين جو را از بين ببرد
- بياييد قراره امروز تو هاگزميد فر بخوريد.



مورگانا از اين كه هر چه سعي مي كرد از دست ريگولوس خلاص شود و او باز هم سر راهش سبز مي شد كلافه شده بود. تا حدي كه دوست داشت سرش فرياد بكشد كه "ميشه راحتم بذاري؟" كه خب نمي شد. مورگانا گاهي از اينكه بيرون قاب پيغمبري اش و مثل بقيه ديده شود مي ترسيد! و از طرفي به شدت اين يكسان شدن را دوست داشت. چرا ؟ نمي دانست. هرچند كه گردش او را نيز از معيارهاي هميشگي اش تا حد زيادي دور كرده بود. باز هم حركت هاي عجيب ريگولوس او را متعجب كرده بود. مورگانا نمي دانست ريگولوس تصميم دارد با تيغي كه در دست دارد چه كند؟ لباس آن بچه را پاره كند يا هوا را يا....
مورگانا باور نمي كرد! ريگولوس بلك تصميم گرفته بود بدن آن دمنتور كوچك را پاره كند. ولي مگر ممكن بود؟
خب مورگانا هرگز نفهميد. چرا كه پيش از هر گونه اقدامي، آلفي با فرياد يخ شكني بالاي سر ريگولوس و دمنتور كوچك حاضر شده بود.
- داشتي چه مي كردي جوانك ابله؟

ريگولوس نمي دانست از صداي ترسناكش بيشتر جا خورده يا لحن عجيب صحبت كردنش؟ الفي به طرز خاصي، به ادبيات دوران رنسانس صحبت مي كرد.
- خب... من میخواستم تشریحش کنم. میدونی... منظورم اینه که زیاد پیش نمیاد آدم بتونه این جور جانورا رو... جسارت نشه البته ولی خب فرق دارید با آدمیزاد.منم که می دونی, کلاً کنجکاوم!

الفی اخم عمیقی کرده بود.
- تو باید مجازات بشی.
- جــــــــــــــــــــــــــــــــان؟ این هنو پارچه لباسشم جر نخورده خب! مجازات صیغه چندمه؟

مورگانا به عنوان یک پیغمبر اساساً نباید از زجر و سختی ملتش خوشحال می شد. ولی خوب به نظر می رسد که ریگولوس همه را اذیت کرده بود. چه زندانیانی که دار و ندار نداشته شان را چاپیده بود و قاپیده بود. چه زندانبان هایی که افتاده بود به جان بچه هایشان.و چه پیغمبره ای را که از صبح تا الان – که چیزی نمانده بود تا غروب- حسابی عصبانی کرده بود.
- می فرستمت دونفرادی بلک!

اینکه ریگولوس نفهمید آریانا چطور از دل زمین آنجا ظاهر شد، بماند. اینکه ریگولوس نمی توانست جواب نیشخند مورگانا و زبان درازی بچه دمنتورها را هم بدهد، باز بماند. مشکل اصلی جای دیگری بود.

- ببخشیدا! جسارتاً دونفرادی چیسته؟ بعد شوما از کجا سبز شدی؟ بعد احیانا این مال شوما نی؟

و گل سر آبی رنگی را بالا گرفت. آریانا در حین حرف زدن تلاش کرد گل سرش را هم پس بگیرد.
- دونفرادی دونفرادیه دیگه! بسه. بدش به من بلک! می خوایم برگردیم. در ضمن تو با اسکورت مخصوص بر میگردی.

مورگانا هم مثل خود ریگولوس دوست داشت بداند اسکورت مخصوص به چه گروهی می گویند.

- در ضمن تا یادم نرفته لسترنج هم میره دونفرادی
- من علاقه خاصی به ساحره هایی که آدم رو می فرستن دونفرادی, دارم. حالا چی هست این دونفرادی؟

آریانا علاقه ای نداشت به رودولف پاسخ دهد. در این لحظه، به شدت علاقه مند شده بود اسکورت ریگولوس را تماشا کند که شمال سیزده بچه دمنتور و چهار دمنتور بالغ می شدند.مورگانا از تصور اینکه چهار دمنتور دورش بچرخند به لرزه افتاد.


زمان: دو ساعت بعد از غروب. مکان: محوطه شرقی زندان آزکابان

- ببریدشون!

مورگانا کنجکاوانه به دونفرادی ِ کنج و ساکت و فول آپشن نگاه کرد.

- اهای! اوهوی.. اوخ! یکم آروم تر! این چه رفتاریه که شما به یه قمه کشِ جنتلمن دارین؟ من رودولفم، رودولف! دامبلدور که نیستم.

ریگولوس ولی انگار به جای جیغ و داد علاقه داشت سریع تر از اسکورت مخصوصش دور شود. تحمل دمنتورها کار آسانی نیست. حتی اگر شما ریگول جیب بر باشید. ریگولوس به درون سلول خزید.
بله این دقیقا همان کاری بود که ریگولوس آکچروس بلک انجام داد. به درون سلولش خزید
ناگفته نماند که رودولف هم باید همان کار را می کرد. ولی از آنجا که ریگولوس لاغر و شاید(!) خوشتیپ تر از رودولف بود، به درون سلول خزیدنش, خیلی سریعتر به اتمام رسید.
در واقع وقتی ریگولوس جای پتو، آیینه چرک و کثیف، محفظه غذا و حتی راهروی متصل کننده سلول دونفرادی را کشف کرده بود، رودولف تازه موفق شد نفس نفس زنان از زیر دالان خودش را به داخل بکشد. و خب از آنجایی که خاندان لسترنج علاقه ای به درست لباس پوشیدن ندارند- مخصوصاً اگر اسمشان رودولف باشد- او مجبور بود که حمام کند.
البته آریانا آنجا نماند تا این را تماشا کند. این افتخار نصیب دمنتورها شده بود.گاهی به نظر می رسد این جماعت شنل پوش بی لب و دهان، زندگی به شدت کسل کننده ای داشته باشند.
البته قطعاً اولین گردش زندانیان در تاریخ آزکابان جزء این روزهای کسل کننده دسته بندی نمی شود


یادداشت نویسنده : توصیه میشود با ریگولوس بلک به هیچ گردشی نروید.تخصص عجیبی در کلافه کردن همه موجودات دارد. از دمنتور- بچه گرفته تا مورخ و زندانی و حتی کافه دار! و حتی دمنتورهای بالغ!


گزارش گردش یک روزه زندانیان آزکابان!
به قلم مورگانا لی فای
نوشته شده به دستور وزیر وقت "آرسینوس جیگر"


آرسینوس گزارش را بست و رها کرد روی میز. اینکه مورگانا راضی شده بود یک روز با "دمنتورها" باشد. یک روز با "ریگولوس بلک" باشد. یک روز با " رودولف لسترنج" باشد تا این گزارش را بنویسد، اصلاً کار کمی نبود. آرسینوس حتم داشت مورگانا اکنون بین یک کوه عظیم شکلاتی مخفی شده است.
در واقع این گزارش روی شکلات نوشته شده بود! کاغذهایی از جنس شکلات تلخ با جوهر شکلات وانیلی.
آرسینوس به شدت علاقه داشت که به جای ثبت و بایگانی، تک تک صفحه های این گزارش را بخورد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1394/9/4 10:59:03
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 2 آذر 1394 20:48
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل
اورلا کوییرک
و
دای لوولین

سوژه: نامه!
ـــــــــــــــــــــــــ


گردنبند آبی رنگ را در گردنش فشرد. یک نامه... نامه ای که فقط در آن یک نوشته بود:
بعضی چیزها تا ابد باقی می‌مانند!
ساعت دوازده، کوچه دیاگون، رو به روی کتاب فروشی!

و البته یک گردبند! اما نه یک گردنبند معمولی بلکه یک گردنبند خاص... شی ای که آخرین بار آن را یازده پیش دیده بود.

فلش بک- یازده پیش

- این گردنبند خاص ـه!

دو دوست قدیمی رو به روی هم ایستاده بودند. اورلا گردنبند را از گردنش در آورد و در دستان فلورا گذاشت. فلورا با حسرت به گردنبند نگاه میکرد. گردنبند زیبایی بود که با نگین هایی آبی رنگ زیبا تر هم میشد. اورلا با لحن بسیار شادابی ادامه داد:
- مادر خونده ـم بهم دادش؛ مثل این که مال مامان واقعی ایم بوده و تنها چیزی بوده که از اون آتش سوزی باقی مونده؛ به خاطر همینه که بهت میگم اون یه گردنبند خاصه!

فلورا که با شنیدن این جملات از دوستش نگاه هایش حسرت آمیزتر میشد من‌من کنان گفت:
- اورلا... میشه... میشه... این توی تعطیلات کریسمس پیشم باشه؟

اورلا با تردید به بهترین و قدیمی ترین دوستش نگاه کرد.
- حتما؛ چرا نباید بشه. تو فلورا رایتی، بهترین دوست من! راستی امسال قراره کجا برین؟

فلورا در حالی از خوشحالی در پوست خودش نمی‌گنجید جواب داد:
-نمی دونم ولی احتمالا کانادا! راستی بدو بریم سر کلاس معجون سازی، نباید دیر برسیم مخصوصا که امسال سال پنجمیم و باید امتحان سمج بدیم.

اورلا آهی کشید. فلورا بسیار ثروتمند بود و این همیشه باعث ناراحتی اش میشد. به هرحال خیلی زود بازهم شادی همیشگی اش را به دست آورد و دست در دست دوست قدیمی اش به راه افتاد.

چند هفته بعد

اورلا از تختش بیرون آمد. صبح بارانی ای بود. پله ها را دوتا یکی پایین آمد. صدایی جز صدای مهیب رعد و برق به گوش نمی‌رسید. ظاهرا کسی غیر از او در خانه نبود. طبق یک عادت همیشگی در خانه را باز کرد و روزنامه مشنگی را برداشت و در را بست. بر اثر باران تندی که می‌آمد نیمی از روزنامه خیس شده بود. سریع آن را روی میز انداخت تا خودش خود به خود خشک شود. اما ناگهان با دیدن عنوان روزنامه خشکش زد.

هواپیمای لندن که به سمت کانادا می‌رفت، سقوط کرد!


پایین عنوان نوشته بود:
براثر آتش گرفتن موتور سمت چپ، هواپیما سقوط کرده و سپس آتش گرفت. متاسفانه هیچ کدام از مسافران این هواپیما جان سالم به در نبردند.
برای دیدن لیست مسافران هواپیما به صفحه ی 4 مراجعه کنید!


اورلا با عجله صفحات روزنامه را ورق زد. سرانجام به صفحه ی 4 رسید و با دیدن نامی بغض گلویش را فشرد.
- فلورا...

پایان فلش بک

اصلا سر در نمی آورد. آن گردنبند.... تنها فلورا رایت بود که آن را دیده بود و البته آخرین بار هم دست او بود. آیا ممکن بود که او اصلا نمرده باشد؟ آیا ممکن بود که گردنبند باز هم از دست آتش جان سالم به در برده باشد؟ سوالاتی از این قبیله در ذهن اورلا به وجود می‌آمدند... سوالاتی که جواب همه ی آن ها را میتوانست امشب، ساعت دوازده، در کوچه دیاگون بفهمد!

ساعت دوازده

با احتیاط در کوچه دیاگون قدم می‌گداشت. کوچه دیاگون برخلاف همیشه بسیار خلوت بود و درواقع این دقیقا همان چیزی بود که میخواست، آرامش! بالاخره کتاب فروشی را پیدا کرد. ابتدا فکر کرد رو به روی کتاب فروشی کسی نایستاده ولی بعد از کمی دقت متوجه شد کسی با شنلی سیاه در تاریکی ایستاده است.

به سوی با آرامشی ظاهری رفت اما درونش چیز دیگری را میگفت. روبه روی فرد شنل پوش ایستاد.

- فک کنم خیلی تعجب کردی!

صدای نازک و زنانه ای داشت و بلاخره کلاه شنلش را کنار زد...

- فلورا!

اورلا بدون هیچ کنترلی دوستش را آغوش فشرد و فلورا هم بدون هیچ مخالفتی همین کار را کرد. بعد از این که دو دوست خوب همدیگر را بغل کردند اورلا پرسید:
- تو... یعنی میدونی...
- من مرده بودم؟
- خوب آره.
- نه من هیچ وقت نمرده بودم. اصلا سوار اون هواپیما نشدم. اون روز مادر و پدرم گفتن که اونا برا یه ماموریت کاری میرن و این که من نمیتونم باهاشون برم. درواقع بعد اینکه برام بلیت گرفتن فهمیدن که اجازه این کار رو ندارند. اونا مردند و منو فرستادند پیش تنها کسی که داشتم، یعنی عمویی که در آمریکا زندگی میکرد.

اورلا که بسیار مشتاق تر از قبل به حرف های فلورا گوش میکرد گفت:
- یعنی تمام این مدت تو زنده بودی؟ میتونستی فقط یه پیام بهم بدی؛ بهم بگی که من زنده ام!
- خیلی وقت ها میخواستم این کارو بکنم ولی عمو ـم بهم میگفت که اگر همچین کاری بکنم کلی دردسر به وجود میاد و هرجوری بود نگذاشت این کارو بکنم.

اورلا به چهره ی دوستش نگاهی انداخت. تفاوتی با یازده سال پیش نداشت. پوزخندی زد و گفت:
- بعضی چیز ها تا ابد باقی میمانند... فکر میکردم منظورت گردنبنده ولی حالا میفهمم که منظورت دوستی بود.

فلورا لبخندی می زد و با لحنی آرام می گوید:
- هنوز هم مثل قبلی! بریم؟
- کجا بریم؟
- نمیدونم فقط بریم!

اورلا سری تکان میدهد و دستی بر گردن فلورا می اندازد و هردو به راه می افتند.

چه کسی فکر میکرد که یک نامه انقدر مهم و تاثیر گذار باشد؟ نامه ای بهترین دوست اورلا را به او برگرداند... نامه ای شاید در زندگی اش تاثیر به خصوصی را گذاشت... فقط یک نامه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/9/2 21:08:17
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/9/2 21:09:12
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر تغییر اندازه داده شده

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 1 آذر 1394 23:59
نمایش جزئیات
آفلاین
عجیب است که چگونه شهری با آن همه نور و و رنگ، در کمتر از چندین ماه می تواند ِخاکستری و سفید شود. برف پوشیده..! و دیگر هیچ جانداری در آن زندگی نکند، آن شهری که نماد ِ زندگی بود متروک شود تا جز ساحره ای کسی در آن نفس نکشد. جز دختری که نشسته بود و می نوشت. با قلمی یخ زده می نوشت و می نوشت و می نوشت..

-در شمالی ترین نقطه زمین، جادوگرانی اسکیمو نام زندگی می کنند. مردمی اهل معاشرت با پنگوئن ها و چای عصرانه با خرس های قطبی. این مردم که عمر ِ کمی هم دارند به علت زندگی ِ بورانی ِ خود، و سروکله زدن زیاد با این پدیده سپید رنگ ضمن مطالع های فراوان در مورد انواع طلسم های برف زا وبرف زدا و.. نام های زیادی برای برف گذاشته اند.. برای هرنوع برف یک نام منحصر به فرد!

خواستم بگویم، من هم همینطور! و این برفی که حال کل ِ شهر را فرا گرفته، برفِ نبود ِ تو نام دارد! درکش زیاد سخت نیست. فکر کن قلب ِ یک شهر غایب باشد، فکر کن اصلا.. اصلا خورشید شهر را گرفته باشند و برده باشند..! یا خودش رفته باشد. چه فرقی می کند؟!

باورکن می شود! داستان ها زیادند.. می گویند خورشید از آن که ستاره ها و ماه در دل آسمان جای دارند ناخوش بوده. پس روزی رو به آسمان می گوید:
- ستاره هایت را پاک کن.. ماه را بینداز دور!


و آسمان گیج، نگاهی به خورشید می اندازد و می پرسد:
- کدام ستاره ها؟!


خورشید خیال می کند آسمان سعی در کتمان دارد. چند روز پشت ِ ابر ها پنهان می شود و هر چه قدر آسمان التماسش می کند.. انگار نه انگار..
دوباره می پرسد:
- ستاره هایت را پاک می کنی یا بروم؟!


نمی فهمد آسمان ِ بیچاره اصلا ستاره ها را نمی بیند. نمی فهمد درپرتو نور ِ او ستاره ها بی معنی وپوچند. نمی فهمد و قهر میکند و می رود.. و ماه هم بی نور ِ اوخاموش می شود.
آسمانی می ماند خاکستری پوش.. آسمانی که دیگر ستاره ها راخودش زیر ِ ابرها پنهان می کند..
می دانی هر افسانه ریشه در حقیقت دارد دیگر،مگر نه؟

نگاه کن"معجزه جانم"، پاترونوس ها راه ِ خوبی برای ارتباط نیستند. نامه هم همینطور. اصلا نمی دانم نامه هایم این روزها در این برف و بوران به دستت می رسد یا نه. اصلا این جفد ها توانایی بردن ِ اینهمه بار ِ درون نامه ها را دارند یا نه!

کجای دنیا دیده ای بشود کسی را پشت ِ نامه در آغوش گرفت؟!
اصلا لعنت بر این جادوگرها! اینهمه زحمت کشیدند و نامه عربده کش ساختند، نکرد نامه ای آبی رنگ بسازند که اگر بازش نکنی هی آب بشود.. هی آب بشود.. و ناگهان در آغوش بگیردت!

اصلا لعنت بر تکنولوزی ِ مشنگی، مشنگ های بی کار ِ بی عار.. حتی می توانند بدون چند ثانیه تاخیر از این سر کره زمین با آن سر کره، حرف بزنند.. دریغ ازیک ایمیلِ بوسه بر..!

می دانی، پیمان ناگسستنی با خود بسته بودم. دستم را روی آینه گذاشتم و گفتم:
-من قسم می خورم که تا آخرِ عمرم مراقبش باشم.من قسم می خورم که تنهاش نذارم..

و حال که تونیستی.. و حال که تو رفتی! قرار است چگونه با این همه فاصله چشم از حرکاتت برندارم؟! نوشته بودی خود را از شهرمان تبعید کرده ای.. تا نه من زجر بکشمم نه خودت.. قبول است. من هم خودم را از دنیا تبعید می کنم.. یک،دو به نفع من!

و فکرنکنم بیایی پشت ِ در دیگر.. فکر نکنم قرار باشد بخوانی:
do you wanna build a snowman?!


خورشید ِ شهر، کاش درک می کردی که هیچ کس، جایت را نمی گیرد! حتی اگر جایم را بگیرند.. کاش درک می کردی وبر می گشتی تا من دوباره این نامه را تا نکنم و درکمد بگذارم. راستش را بخواهی میگویند:
-"اون که رفته دیگه برنمیگرده.."

و من بغض می کنم و شهرمان یک درجه سردتر می شود. راست هم می گویند، هر چه قدر تلاش کردیم دیگر دور شده بودیم. امواج ِ سرنوشت لحظه به لحظه دورتر و دورترمان می کردند.و اکنون، حتی اگر تو بیایی بخوانی
-do you wanna build a snowman?!


فکر نکنم بشود..یعنی.. تو دیگربرنمیگردی.. خود را تبعید شده می پنداری.. یا یک آرمان ِخود تبعید وار احمقانه! من هم این نامه را برایت نخواهم فرستاد. من هم به همان طناب ِخودتبعیدی چنگ میندازم. تو می روی آدم های جدید پیدا می کنی. دوست داشتنی های جدید..
من هم در کاخِ متروکمان آدم برفی می سازم..!

دلنوشته رول ِ فروزن ِ هری پاتر طوری که در قالب ِ دوئل نوشته شده.. : )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)