هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۴۶ چهارشنبه ۴ آذر ۱۳۹۴

مورگانا لی فای old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۲ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۷:۵۵ شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۴
از من دور شو جادوگر!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 403
آفلاین
بنام نامی ارباب


مورگانا لی فای

vs

ریگولوس بلک


سوژه: دمنتور


- به نظرت من چی بپوشم؟

مورگانا برای گرفتن پاسخ سوالش مجبور نبود سرش را خیلی بالا ببرد. خب... اصولاً برای دیدن جهت پنجه های یک گربه، لازم نیست کسی سرش را تا بلندای برج ستاره شناسی بالا بگیرد. اما مورگانا نمیتوانست حیرت حاصل از انتخاب ساتین را هم ندیده بگیرد.
با اکراه لباس طوسی رنگ را بالا نگه داشت.
- این؟ من با این شبیه فیل های سپاه آرتور می شم خب!

گربه خر خر کرد. انگار بخواهد بخندد. ساحره جوان لباس مخمل بنفشی را با دقت بررسی کرد.
- بنفش؟ قاصدک؟ ویولت؟ فکرشم نکن!

صدای سرفه ساتین بیشتر شبیه ریسه رفتن از خنده بود.
- نخند!

گربه سیاه براق ترجیح داد برای در امان ماندن از دست های مورگانا روی میز بپرد. او دقیقا وسط میز نشست! بین چند ساطور کند شده و شکسته!
- ساطور؟ مگه من آشپز چوبی ام آخه؟

به نظر می آمد وقتش رسیده باشد که یک نفر حواس مورگانا را پرت کند. غرق شدن زیادی در لباس ها خوب نیست!

خب می دانید... موضوع این است که ساطورها اصولاً پوشیدنی نیستند.

گربه ها خواندن ساعت را بلد نیستند وگرنه ساتین می توانست بفهد که چهار ساعتی هست اربابش با لباس ها می جنگد. او بیشتر ترجیح میداد که زیر کپه لباس ها، چرت بزند. وقتی مورگانا بلاخره کنار یک لباس رسمی آبی رنگ مکث کرد، به نظر می رسید که حتی عالم زیرین هم خوشحال شده است.
- معــــــــــــــو؟

مورگانا با لباس چرخی زد.
- همین خوبه شیطون کوچولو!

لبخند کجی روی لب های مورگانا خزیده بود.


زمان: صبح روز بعد .... مکان: محوطه بیرونی زندان آزکابان

- من از اینجا جلوتر نمیام دامبلدور! مامورات همه جا پلاسن!

نگاه مورگانا جوری روی دمنتورها سر می خورد که می شد فهمید از اینکه به جای لباس آبی، یک پالتوی سفید نپوشیده، حسرت می خورَد.

- برای تو فرقی نداره مورا. با هر گروهی که خواستی بیا.

شاید بزرگترین اشتباه مورگانا این بود که بدون نگاه کردن به بقیه مسافران قایق شماره 13 سوارش شد. خب... کی دلش می خواهد همسفرش موجود موقشنگ دست کجی مثل ریگولوس بلک باشد؟ مخصوصاً اگر رودولفوس لسترنج نامی را ببینيد که آن طرف قایق لم داده و با قمه ای که معلوم نیست چطور و از کجا به دست آورده، روی بدنه قایق، یادگاری می نویسد! مورگانا وقتی از قایق پیاده می شد، حسی شبیه پیچ و مهره های برج ایفل را داشت. وقتی پس از چندصدسال بازشان کرده باشند!
- من روغن کاری لازم دارم.

مورگانا وقت نکرد غر زدنش را تمام كند. وقت نكرد از درون قايق بيرون بيايد و حتي وقت نكرد
از خیز برداشتن یک دمنتور به سمت خودش حیرت کند چون باید فریاد می زد
- اکسپکتوپاترونوم!

شیر ماده ای که از نوک چوبدستی مورگانا بیرون جهید، او را از فرستاده شدن به سنت مانگو نجات داد. مورگانا به ريگولوس چشمغره رفت. البته اين نه اولين چشمغره بود نه آخري!

- گوش كنيد با شما هستم!

حواس همه كساني كه كنار ساحل بودند.به آريانا دامبلدوري معطوف شد كه با يك دست، بلندگويي مشنگ پسند و با يك دست، ماهيتابه بزرگ جادوگر ناپسندي را نگه داشته بود.
- وا كنيد اون گوشاتونو ملت تسترال زاده آزكابان! به جز من البته! مخلص كلام اينه كه وزراتخونه، لطفش گل كرده شما رو ورداشته آورده گردش، من تسترال زده رم انداخته تو بدبختي! حرفم اينه كه مراقب دست و پا و كاراتون باشيد. وسيله مسيله هاتونم جايي جا نذاريد. كسي سوالي نداره؟

رودولف در حاليكه با باريك ترين قمه اش، مشغول تميز كردن دندان هايش شده بود، نيشخندي زد.
- چرا من دارم. شوما وضعيت تاهلت چي جورياس بانو؟

آريانا ماهيتابه اش را با حالتي شبيه چوب بيسبال به سمت رودولف نشانه رفت
- يادم رفت بگم مراقب زبون و دندوناتون هم باشيد. ممكنه سالم به زندان برنگردن!

و خب طبيعي است كه تنها واكنش رودولف نيشخند زدن بود. مورگانا براي نخنديدن به چهره رودولف وقتي يك "دمنتورچه" به او زبان درازي مي كرد، نياز به خويشتن داري فراواني داشت.
دمنتورچه؟
نميدانم شما با دنياي سينماي ماگل ها، آنهم از نوع ديزني، آشنايي داريد يا خير. ولي واكنش مورگانا در آن لحظه كاملاً ديزني وار بود. چون براي ديدن مجدد آن "دمنتورچه" جوري سرش را چرخاند كه مهره هاي گردنش به چرق چرق افتادند.
- آريانا؟ چي هستن اينا؟
- چيا چين؟

آريانا مشغول امضا كردن اسنادي بود كه وزراتخانه براي اين گردش تهيه كرده بود.

- ادبيات رو نابود كردي دامبلدور! منظورم اين توله دمنتورهاي نيم متريه! ام... درست گفتم؟
- خب والدينشون ترجيح ميدن بهشون بگيم دمنتورك! اينا بچه دمنتورن!
- چي؟
- تو نميدوني؟ مگه اينو در تاريخ نياوردي؟
- خب من اساساً اولين باره بچه هاي اين جانورا رو مي بينم. من فكر ميكردم اينا از ترس و وحشت تغذيه مي كنن و تكثير ميشن!

آريانا زندانيان را براي بار فيلانم شمرد.
- اره خب. اينم يكي از راه هاشه. اما در دوره اي كه آرسي.. ام منظورم وزير سحر و جادوست!
آريانا سرخ شد.
- ميدونم ادامه بده!
- در دوره اي كه آرسينوس زندانبان بود پروژه اي كليد زده شد بنام تكثير قانوني. به اين صورت كه دمنتورها رو با هم جفت كنيم.

مورگانا:

- اره خب. منم اول يه چيزي تو مايه هاي تو بودم. هيچكس فكر نمي كرد اين جواب بده. ولي ظاهراً وقتي آرسينوس با بزرگ قبيله شون صحبت كرده، اونم تونسته بقيه رو راضي كنه.
- قبيله؟ قبيله هم دارن اينا؟ مي ترسم دو دقيقه ديگه بگي ازدواجشونم كاهن معبد دمنتور مقدس انجام ميده يا چه ميدونم براي تولد بچه هاشون به كشور دمنتورستان مهاجرت مي كنن!

كسي هرگز فكر نمي كند دمنتورها هم بلد باشند بخندند. ولي اگر بر حسب اتفاق، صداي خنده آنها را بشنويد مي فهميد كه صدايي شبيه شكستن يخ دارد. انگار يك نفر روي يخ هايي كه ترك خورده است، پاتيناژ مي رقصد.

- دمنتورستان كه نه! ولي يك شهر اختصاصي براي گونه ما وجود داره.

صورت بي رنگ مورگانا بي رنگ تر شد. دست هايش يخ زد و زانوهايش به لرزه افتادند. خب هيچكس دوست ندارد يك دمنتور دست بگذارد روي شانه اش و جوري با او حرف بزند انگار هفت سال همكلاسي بوده اند.

حرف؟ ولي دمنتورها كه حرف نمي زنند.

- اي...ن اي...ن...حر...ف ... مي...ز...نه.... ري...نا؟
- نترسيد بانو لي فاي. من نمي خوام آزارتون بدم. در واقع من تعجب ميكنم كه چطور من رو به ياد نداريد.

مورگانا وحشت زده تر از آن بود كه بخواهد يا حتي بتواند فكر كند. دمنتور وقتي متوجه حال او شد چند قدم از او فاصله گرفت و تصميم گرفت راهنمايي كوچكي به او هديه دهد.
- من اولين بودم مورگانا.

دمنتور تقريبا خم شده بود. انگار بخواهد تعظيم كند.ناخن هاي ظريف مورگانا در بازوي آريانا فرو رفت.

- الفي؟

صداي جيغ نامفهومي كه از چند متر دورتر به گوش مي رسيد مانع مرور خاطرات بيشتر شد. الفي به سمت صداي جيغ رفته بود. به نظر مورگانا اين صدا شبيه كشيدن ناخن بر روي يخ بود.مورگانا ديد كه يكي از آن دمنتور هاي نيم متري زير دست هاي ريگولوس بلك تقلا مي كند. – نمي توانست خودش را راضي كند كه به آنها بگويد بچه دمنتور! مغزش هنوز چنين چيزي را هضم نميكرد-
- داري چكار مي كني بلك؟
- مي بيني كه.

در واقع مورگانا داشت مي ديد. مي ديد كه ريگولوس بلك سعي ميكند از بين صدها متر پارچه اي كه دور اين بچه دمنتور پيچيده شده، دستش را به صورت و دهان او برساند. مورگانا به وضوح ميديد كه دست هاي فرز او بين پارچه ها گير افتاده اند و اين را هم مي ديد كه ريگولوس از اينكه هيچ چيز براي سرقت كردن وجود ندارد به شدت حيرت كرده است. بچه دمنتور مطابق طبيعتش، سعي داشت دهانش را به صورت ريگولوس نزديك كند. ريگولوس دست هايش را به كمرش زد
- الان كه چي مثلاً؟ بايد بترسم؟

دمنتور كوچك تر از آن بود كه متوجه شود فعلاً قدرت ترساندن اين كج دست را ندارد. اما بنا به دلايل نامشخصي به شدت علاقه داشت كه دست هاي ريگولوس را به دهانش ببرد.
- هوووي ولم كن! ببين مي دوني چيه؟ مي خواي وحشتناك باشي ها! ولي توانشو نداري. ول كن دستامو تفي شد. :vay:

مورگانا در اين فكر بود كه اگر بچه- دمنتورها هم مثل آلفي مي توانستند حرف بزنند، احتمالاً ريگولولس الان در زير كوهي از ناسزاهاي بچگانه مدفون شده بود.آريانا تلاش كرد اين جو را از بين ببرد
- بياييد قراره امروز تو هاگزميد فر بخوريد.



مورگانا از اين كه هر چه سعي مي كرد از دست ريگولوس خلاص شود و او باز هم سر راهش سبز مي شد كلافه شده بود. تا حدي كه دوست داشت سرش فرياد بكشد كه "ميشه راحتم بذاري؟" كه خب نمي شد. مورگانا گاهي از اينكه بيرون قاب پيغمبري اش و مثل بقيه ديده شود مي ترسيد! و از طرفي به شدت اين يكسان شدن را دوست داشت. چرا ؟ نمي دانست. هرچند كه گردش او را نيز از معيارهاي هميشگي اش تا حد زيادي دور كرده بود. باز هم حركت هاي عجيب ريگولوس او را متعجب كرده بود. مورگانا نمي دانست ريگولوس تصميم دارد با تيغي كه در دست دارد چه كند؟ لباس آن بچه را پاره كند يا هوا را يا....
مورگانا باور نمي كرد! ريگولوس بلك تصميم گرفته بود بدن آن دمنتور كوچك را پاره كند. ولي مگر ممكن بود؟
خب مورگانا هرگز نفهميد. چرا كه پيش از هر گونه اقدامي، آلفي با فرياد يخ شكني بالاي سر ريگولوس و دمنتور كوچك حاضر شده بود.
- داشتي چه مي كردي جوانك ابله؟

ريگولوس نمي دانست از صداي ترسناكش بيشتر جا خورده يا لحن عجيب صحبت كردنش؟ الفي به طرز خاصي، به ادبيات دوران رنسانس صحبت مي كرد.
- خب... من میخواستم تشریحش کنم. میدونی... منظورم اینه که زیاد پیش نمیاد آدم بتونه این جور جانورا رو... جسارت نشه البته ولی خب فرق دارید با آدمیزاد.منم که می دونی, کلاً کنجکاوم!

الفی اخم عمیقی کرده بود.
- تو باید مجازات بشی.
- جــــــــــــــــــــــــــــــــان؟ این هنو پارچه لباسشم جر نخورده خب! مجازات صیغه چندمه؟

مورگانا به عنوان یک پیغمبر اساساً نباید از زجر و سختی ملتش خوشحال می شد. ولی خوب به نظر می رسد که ریگولوس همه را اذیت کرده بود. چه زندانیانی که دار و ندار نداشته شان را چاپیده بود و قاپیده بود. چه زندانبان هایی که افتاده بود به جان بچه هایشان.و چه پیغمبره ای را که از صبح تا الان – که چیزی نمانده بود تا غروب- حسابی عصبانی کرده بود.
- می فرستمت دونفرادی بلک!

اینکه ریگولوس نفهمید آریانا چطور از دل زمین آنجا ظاهر شد، بماند. اینکه ریگولوس نمی توانست جواب نیشخند مورگانا و زبان درازی بچه دمنتورها را هم بدهد، باز بماند. مشکل اصلی جای دیگری بود.

- ببخشیدا! جسارتاً دونفرادی چیسته؟ بعد شوما از کجا سبز شدی؟ بعد احیانا این مال شوما نی؟

و گل سر آبی رنگی را بالا گرفت. آریانا در حین حرف زدن تلاش کرد گل سرش را هم پس بگیرد.
- دونفرادی دونفرادیه دیگه! بسه. بدش به من بلک! می خوایم برگردیم. در ضمن تو با اسکورت مخصوص بر میگردی.

مورگانا هم مثل خود ریگولوس دوست داشت بداند اسکورت مخصوص به چه گروهی می گویند.

- در ضمن تا یادم نرفته لسترنج هم میره دونفرادی
- من علاقه خاصی به ساحره هایی که آدم رو می فرستن دونفرادی, دارم. حالا چی هست این دونفرادی؟

آریانا علاقه ای نداشت به رودولف پاسخ دهد. در این لحظه، به شدت علاقه مند شده بود اسکورت ریگولوس را تماشا کند که شمال سیزده بچه دمنتور و چهار دمنتور بالغ می شدند.مورگانا از تصور اینکه چهار دمنتور دورش بچرخند به لرزه افتاد.


زمان: دو ساعت بعد از غروب. مکان: محوطه شرقی زندان آزکابان

- ببریدشون!

مورگانا کنجکاوانه به دونفرادی ِ کنج و ساکت و فول آپشن نگاه کرد.

- اهای! اوهوی.. اوخ! یکم آروم تر! این چه رفتاریه که شما به یه قمه کشِ جنتلمن دارین؟ من رودولفم، رودولف! دامبلدور که نیستم.

ریگولوس ولی انگار به جای جیغ و داد علاقه داشت سریع تر از اسکورت مخصوصش دور شود. تحمل دمنتورها کار آسانی نیست. حتی اگر شما ریگول جیب بر باشید. ریگولوس به درون سلول خزید.
بله این دقیقا همان کاری بود که ریگولوس آکچروس بلک انجام داد. به درون سلولش خزید
ناگفته نماند که رودولف هم باید همان کار را می کرد. ولی از آنجا که ریگولوس لاغر و شاید(!) خوشتیپ تر از رودولف بود، به درون سلول خزیدنش, خیلی سریعتر به اتمام رسید.
در واقع وقتی ریگولوس جای پتو، آیینه چرک و کثیف، محفظه غذا و حتی راهروی متصل کننده سلول دونفرادی را کشف کرده بود، رودولف تازه موفق شد نفس نفس زنان از زیر دالان خودش را به داخل بکشد. و خب از آنجایی که خاندان لسترنج علاقه ای به درست لباس پوشیدن ندارند- مخصوصاً اگر اسمشان رودولف باشد- او مجبور بود که حمام کند.
البته آریانا آنجا نماند تا این را تماشا کند. این افتخار نصیب دمنتورها شده بود.گاهی به نظر می رسد این جماعت شنل پوش بی لب و دهان، زندگی به شدت کسل کننده ای داشته باشند.
البته قطعاً اولین گردش زندانیان در تاریخ آزکابان جزء این روزهای کسل کننده دسته بندی نمی شود


یادداشت نویسنده : توصیه میشود با ریگولوس بلک به هیچ گردشی نروید.تخصص عجیبی در کلافه کردن همه موجودات دارد. از دمنتور- بچه گرفته تا مورخ و زندانی و حتی کافه دار! و حتی دمنتورهای بالغ!


گزارش گردش یک روزه زندانیان آزکابان!
به قلم مورگانا لی فای
نوشته شده به دستور وزیر وقت "آرسینوس جیگر"


آرسینوس گزارش را بست و رها کرد روی میز. اینکه مورگانا راضی شده بود یک روز با "دمنتورها" باشد. یک روز با "ریگولوس بلک" باشد. یک روز با " رودولف لسترنج" باشد تا این گزارش را بنویسد، اصلاً کار کمی نبود. آرسینوس حتم داشت مورگانا اکنون بین یک کوه عظیم شکلاتی مخفی شده است.
در واقع این گزارش روی شکلات نوشته شده بود! کاغذهایی از جنس شکلات تلخ با جوهر شکلات وانیلی.
آرسینوس به شدت علاقه داشت که به جای ثبت و بایگانی، تک تک صفحه های این گزارش را بخورد!


ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۴ ۱۰:۵۹:۰۳

تصویر کوچک شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۰:۴۸ دوشنبه ۲ آذر ۱۳۹۴

اورلا کوییرکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۸ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 477
آفلاین
دوئل
اورلا کوییرک
و
دای لوولین

سوژه: نامه!
ـــــــــــــــــــــــــ


گردنبند آبی رنگ را در گردنش فشرد. یک نامه... نامه ای که فقط در آن یک نوشته بود:
بعضی چیزها تا ابد باقی می‌مانند!
ساعت دوازده، کوچه دیاگون، رو به روی کتاب فروشی!

و البته یک گردبند! اما نه یک گردنبند معمولی بلکه یک گردنبند خاص... شی ای که آخرین بار آن را یازده پیش دیده بود.

فلش بک- یازده پیش

- این گردنبند خاص ـه!

دو دوست قدیمی رو به روی هم ایستاده بودند. اورلا گردنبند را از گردنش در آورد و در دستان فلورا گذاشت. فلورا با حسرت به گردنبند نگاه میکرد. گردنبند زیبایی بود که با نگین هایی آبی رنگ زیبا تر هم میشد. اورلا با لحن بسیار شادابی ادامه داد:
- مادر خونده ـم بهم دادش؛ مثل این که مال مامان واقعی ایم بوده و تنها چیزی بوده که از اون آتش سوزی باقی مونده؛ به خاطر همینه که بهت میگم اون یه گردنبند خاصه!

فلورا که با شنیدن این جملات از دوستش نگاه هایش حسرت آمیزتر میشد من‌من کنان گفت:
- اورلا... میشه... میشه... این توی تعطیلات کریسمس پیشم باشه؟

اورلا با تردید به بهترین و قدیمی ترین دوستش نگاه کرد.
- حتما؛ چرا نباید بشه. تو فلورا رایتی، بهترین دوست من! راستی امسال قراره کجا برین؟

فلورا در حالی از خوشحالی در پوست خودش نمی‌گنجید جواب داد:
-نمی دونم ولی احتمالا کانادا! راستی بدو بریم سر کلاس معجون سازی، نباید دیر برسیم مخصوصا که امسال سال پنجمیم و باید امتحان سمج بدیم.

اورلا آهی کشید. فلورا بسیار ثروتمند بود و این همیشه باعث ناراحتی اش میشد. به هرحال خیلی زود بازهم شادی همیشگی اش را به دست آورد و دست در دست دوست قدیمی اش به راه افتاد.

چند هفته بعد

اورلا از تختش بیرون آمد. صبح بارانی ای بود. پله ها را دوتا یکی پایین آمد. صدایی جز صدای مهیب رعد و برق به گوش نمی‌رسید. ظاهرا کسی غیر از او در خانه نبود. طبق یک عادت همیشگی در خانه را باز کرد و روزنامه مشنگی را برداشت و در را بست. بر اثر باران تندی که می‌آمد نیمی از روزنامه خیس شده بود. سریع آن را روی میز انداخت تا خودش خود به خود خشک شود. اما ناگهان با دیدن عنوان روزنامه خشکش زد.

هواپیمای لندن که به سمت کانادا می‌رفت، سقوط کرد!


پایین عنوان نوشته بود:
براثر آتش گرفتن موتور سمت چپ، هواپیما سقوط کرده و سپس آتش گرفت. متاسفانه هیچ کدام از مسافران این هواپیما جان سالم به در نبردند.
برای دیدن لیست مسافران هواپیما به صفحه ی 4 مراجعه کنید!


اورلا با عجله صفحات روزنامه را ورق زد. سرانجام به صفحه ی 4 رسید و با دیدن نامی بغض گلویش را فشرد.
- فلورا...

پایان فلش بک

اصلا سر در نمی آورد. آن گردنبند.... تنها فلورا رایت بود که آن را دیده بود و البته آخرین بار هم دست او بود. آیا ممکن بود که او اصلا نمرده باشد؟ آیا ممکن بود که گردنبند باز هم از دست آتش جان سالم به در برده باشد؟ سوالاتی از این قبیله در ذهن اورلا به وجود می‌آمدند... سوالاتی که جواب همه ی آن ها را میتوانست امشب، ساعت دوازده، در کوچه دیاگون بفهمد!

ساعت دوازده

با احتیاط در کوچه دیاگون قدم می‌گداشت. کوچه دیاگون برخلاف همیشه بسیار خلوت بود و درواقع این دقیقا همان چیزی بود که میخواست، آرامش! بالاخره کتاب فروشی را پیدا کرد. ابتدا فکر کرد رو به روی کتاب فروشی کسی نایستاده ولی بعد از کمی دقت متوجه شد کسی با شنلی سیاه در تاریکی ایستاده است.

به سوی با آرامشی ظاهری رفت اما درونش چیز دیگری را میگفت. روبه روی فرد شنل پوش ایستاد.

- فک کنم خیلی تعجب کردی!

صدای نازک و زنانه ای داشت و بلاخره کلاه شنلش را کنار زد...

- فلورا!

اورلا بدون هیچ کنترلی دوستش را آغوش فشرد و فلورا هم بدون هیچ مخالفتی همین کار را کرد. بعد از این که دو دوست خوب همدیگر را بغل کردند اورلا پرسید:
- تو... یعنی میدونی...
- من مرده بودم؟
- خوب آره.
- نه من هیچ وقت نمرده بودم. اصلا سوار اون هواپیما نشدم. اون روز مادر و پدرم گفتن که اونا برا یه ماموریت کاری میرن و این که من نمیتونم باهاشون برم. درواقع بعد اینکه برام بلیت گرفتن فهمیدن که اجازه این کار رو ندارند. اونا مردند و منو فرستادند پیش تنها کسی که داشتم، یعنی عمویی که در آمریکا زندگی میکرد.

اورلا که بسیار مشتاق تر از قبل به حرف های فلورا گوش میکرد گفت:
- یعنی تمام این مدت تو زنده بودی؟ میتونستی فقط یه پیام بهم بدی؛ بهم بگی که من زنده ام!
- خیلی وقت ها میخواستم این کارو بکنم ولی عمو ـم بهم میگفت که اگر همچین کاری بکنم کلی دردسر به وجود میاد و هرجوری بود نگذاشت این کارو بکنم.

اورلا به چهره ی دوستش نگاهی انداخت. تفاوتی با یازده سال پیش نداشت. پوزخندی زد و گفت:
- بعضی چیز ها تا ابد باقی میمانند... فکر میکردم منظورت گردنبنده ولی حالا میفهمم که منظورت دوستی بود.

فلورا لبخندی می زد و با لحنی آرام می گوید:
- هنوز هم مثل قبلی! بریم؟
- کجا بریم؟
- نمیدونم فقط بریم!

اورلا سری تکان میدهد و دستی بر گردن فلورا می اندازد و هردو به راه می افتند.

چه کسی فکر میکرد که یک نامه انقدر مهم و تاثیر گذار باشد؟ نامه ای بهترین دوست اورلا را به او برگرداند... نامه ای شاید در زندگی اش تاثیر به خصوصی را گذاشت... فقط یک نامه!


ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۲ ۲۱:۰۸:۱۷
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۲ ۲۱:۰۹:۱۲

خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹ یکشنبه ۱ آذر ۱۳۹۴

فلور دلاکورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۴ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۸:۰۹ جمعه ۶ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1024
آفلاین
عجیب است که چگونه شهری با آن همه نور و و رنگ، در کمتر از چندین ماه می تواند ِخاکستری و سفید شود. برف پوشیده..! و دیگر هیچ جانداری در آن زندگی نکند، آن شهری که نماد ِ زندگی بود متروک شود تا جز ساحره ای کسی در آن نفس نکشد. جز دختری که نشسته بود و می نوشت. با قلمی یخ زده می نوشت و می نوشت و می نوشت..

-در شمالی ترین نقطه زمین، جادوگرانی اسکیمو نام زندگی می کنند. مردمی اهل معاشرت با پنگوئن ها و چای عصرانه با خرس های قطبی. این مردم که عمر ِ کمی هم دارند به علت زندگی ِ بورانی ِ خود، و سروکله زدن زیاد با این پدیده سپید رنگ ضمن مطالع های فراوان در مورد انواع طلسم های برف زا وبرف زدا و.. نام های زیادی برای برف گذاشته اند.. برای هرنوع برف یک نام منحصر به فرد!

خواستم بگویم، من هم همینطور! و این برفی که حال کل ِ شهر را فرا گرفته، برفِ نبود ِ تو نام دارد! درکش زیاد سخت نیست. فکر کن قلب ِ یک شهر غایب باشد، فکر کن اصلا.. اصلا خورشید شهر را گرفته باشند و برده باشند..! یا خودش رفته باشد. چه فرقی می کند؟!

باورکن می شود! داستان ها زیادند.. می گویند خورشید از آن که ستاره ها و ماه در دل آسمان جای دارند ناخوش بوده. پس روزی رو به آسمان می گوید:
- ستاره هایت را پاک کن.. ماه را بینداز دور!


و آسمان گیج، نگاهی به خورشید می اندازد و می پرسد:
- کدام ستاره ها؟!


خورشید خیال می کند آسمان سعی در کتمان دارد. چند روز پشت ِ ابر ها پنهان می شود و هر چه قدر آسمان التماسش می کند.. انگار نه انگار..
دوباره می پرسد:
- ستاره هایت را پاک می کنی یا بروم؟!


نمی فهمد آسمان ِ بیچاره اصلا ستاره ها را نمی بیند. نمی فهمد درپرتو نور ِ او ستاره ها بی معنی وپوچند. نمی فهمد و قهر میکند و می رود.. و ماه هم بی نور ِ اوخاموش می شود.
آسمانی می ماند خاکستری پوش.. آسمانی که دیگر ستاره ها راخودش زیر ِ ابرها پنهان می کند..
می دانی هر افسانه ریشه در حقیقت دارد دیگر،مگر نه؟

نگاه کن"معجزه جانم"، پاترونوس ها راه ِ خوبی برای ارتباط نیستند. نامه هم همینطور. اصلا نمی دانم نامه هایم این روزها در این برف و بوران به دستت می رسد یا نه. اصلا این جفد ها توانایی بردن ِ اینهمه بار ِ درون نامه ها را دارند یا نه!

کجای دنیا دیده ای بشود کسی را پشت ِ نامه در آغوش گرفت؟!
اصلا لعنت بر این جادوگرها! اینهمه زحمت کشیدند و نامه عربده کش ساختند، نکرد نامه ای آبی رنگ بسازند که اگر بازش نکنی هی آب بشود.. هی آب بشود.. و ناگهان در آغوش بگیردت!

اصلا لعنت بر تکنولوزی ِ مشنگی، مشنگ های بی کار ِ بی عار.. حتی می توانند بدون چند ثانیه تاخیر از این سر کره زمین با آن سر کره، حرف بزنند.. دریغ ازیک ایمیلِ بوسه بر..!

می دانی، پیمان ناگسستنی با خود بسته بودم. دستم را روی آینه گذاشتم و گفتم:
-من قسم می خورم که تا آخرِ عمرم مراقبش باشم.من قسم می خورم که تنهاش نذارم..

و حال که تونیستی.. و حال که تو رفتی! قرار است چگونه با این همه فاصله چشم از حرکاتت برندارم؟! نوشته بودی خود را از شهرمان تبعید کرده ای.. تا نه من زجر بکشمم نه خودت.. قبول است. من هم خودم را از دنیا تبعید می کنم.. یک،دو به نفع من!

و فکرنکنم بیایی پشت ِ در دیگر.. فکر نکنم قرار باشد بخوانی:
do you wanna build a snowman?!


خورشید ِ شهر، کاش درک می کردی که هیچ کس، جایت را نمی گیرد! حتی اگر جایم را بگیرند.. کاش درک می کردی وبر می گشتی تا من دوباره این نامه را تا نکنم و درکمد بگذارم. راستش را بخواهی میگویند:
-"اون که رفته دیگه برنمیگرده.."

و من بغض می کنم و شهرمان یک درجه سردتر می شود. راست هم می گویند، هر چه قدر تلاش کردیم دیگر دور شده بودیم. امواج ِ سرنوشت لحظه به لحظه دورتر و دورترمان می کردند.و اکنون، حتی اگر تو بیایی بخوانی
-do you wanna build a snowman?!


فکر نکنم بشود..یعنی.. تو دیگربرنمیگردی.. خود را تبعید شده می پنداری.. یا یک آرمان ِخود تبعید وار احمقانه! من هم این نامه را برایت نخواهم فرستاد. من هم به همان طناب ِخودتبعیدی چنگ میندازم. تو می روی آدم های جدید پیدا می کنی. دوست داشتنی های جدید..
من هم در کاخِ متروکمان آدم برفی می سازم..!

دلنوشته رول ِ فروزن ِ هری پاتر طوری که در قالب ِ دوئل نوشته شده.. : )


بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۵:۳۸ جمعه ۲۹ آبان ۱۳۹۴

ورونیکا اسمتلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۳ چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱:۲۸ شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸
از خودشون گفتن ...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 200
آفلاین
به نام خدا




یک خانه شیشه ای بزرگ... ولی محدود.

چندین و چند همنوع ... ولی همه خسته.

در پس شیشه ها مه تیره رنگی هست که به آرومی حرکت می کنه. نیستی ای که همه به اون خیره شدن و سکوت...

سکوت محض!

چلق!

صدایی مهیب از بالای سر شنیده می شه ولی کسی نمی تونه خودش رو تکون بده. آسمون قرمز رنگ کنار می ره و یه آسمون آبی روشن که البته سوراخ سوراخه جاش رو می گیره و یک هم نوع له و لورده شده دیگه رو هم به درون محفظه می اندازه و هجمه عظیمه صدا ها به دنبالش...

- نامرد شرا شیز خورمون کردی!
- سلاح شیمیایی! ترسو... خعععخعخع...

قرچ!

و این آخری به شکل بدی له شد. در طرف دیگر مورچه کوچک دیگری به بیرون خیره شده. یعنی امیدی...نیست؟



زووم آوت:



- الان داری اونجا چی کار می کنی ورونیکا؟!
- این ها رو اسیر می کنم ارباب.
- و این "این ها" دقیقا چی هستن؟
- ارباب برووو! بروووو! شما که خودت می دونــــــــــی!

لرد یک لحظه با خودش اندیشید که جدیدا خیلی به مرگخوارها روداده و این تازه واردها هم فقط مانده بگویند " ارباب به ما کولی می دید؟" که البته به احتمال زیاد همین روزها یکی شان پیدا می شد که بیاید و همین را بگوید. اصلا به قول آن ضرب المثل چینی که فرانسوی ها می گویند: باید تسترال را در دم هجله ( بعید به نظر می آد ولی شاید هم: حجله) کشت. پس...

- کی به شما اجازه داد این طور با ما! ارباب قدر قدرت! آن هم با این همه جلال و شکوه اینطوری حرف بزنید. ... شرم نمی کنید! ارّه شما رو بترکونیم؟! هان؟!

ورونیکا به شکلی تاریخ ساز و بی سابقه اشک در چشمانش حلقه زد. صورتش سرخ شد. صدای نفس کشیدنش هم مدام بلند و بلند تر شد...

- نزنی زیر گریه ها! همین الان هم می ری توی شکم نجینی و به کارهایی که کردی فکر می کنی.
- ارباب ما همین الانشم تو شکم نجینی ایم خو!
- بهونـ... چی؟!
- آره دیگه ارباب! بچه ها خسته شدن، کودتا کردن. بعدشم مثل مصری های باستان، من رو گذاشتن این جا تا وقتی که هضم شید سرگرمتون کنم. آخه مگه من دلقکم! عاااااااااااااا!


زووم آوت:


مرگخواران به دور نجینی که دهانش دوخته شده بود، حلقه زده و به آواهای نامفهومی که از آن خارج می شد گوش سپرده بودند. هر چند تشخیص دادن " کروشیو" و "عاااااااااا" در میان آن آوا ها زیاد سخت نبود.

- می گم... حالا چی کار کنیم؟
- من بگم! من بگم! من یه راه خوب دارم!
- کسی نظری نداره؟

- پنجاه امتیاز از گریفندور کم می شه!

گفته شد که آرسینوس در اون لحظه در حالی که مادرسیریوس وار جیغ می زد، خودش رو از پنجره پرت کرد پایین.

- من نظرمو بگم!
- بگو.
- چی؟!
- گفتم بگو هکتور.
- واقعا؟!
- بگو دیگه!
- می خواستـ...
- مخالفم!
- منم مخالفم!
- مخالف.

هکتور:

در میان سیل اعتراضات ملّت مرگخوار، رودولف که تازه از دستشویی خانه ریدل ها بیرون آمده بود، در حالی که دست هایش را با ردا - این بشر دائما عریان هست و البته این جا منظور ما شیکمش هست که ... کلا به کارهای رودولف اهمیت ندید. مهم نیست.- خشک کرد و به سمت مرگخواران آمد:

- چی شده؟! :famil:
- یه نگاهی به پنجره بنداز... در ضمن، هالووین هم تمام شد!

رودولف رفت دم پنجره و کپ کرد:

- عاااااااااااااا! :famil: (در این هنگام صدایی از درون نجینی آمد که" بوقی این دیالوگه منه! حقه منه! سهم منه!")... ساحره های طرفدارم اومدن!
- رودولف! واقعا به نظر تو دامبل و دار و دسته اش ساحره ان؟!

این سوال را سیوروس که نامش از ابتدای رول برده نشده بود و در هاله ای از ابهام همه را گذاشته بود، پرسید.
- حالا یه دامبله! بقیه که ساحره ان دیگه...
- کور! اون جا فقط روح مادر پاتر ساحره است.
- اِ... من از اولشم گفته بودم! مشکل محفل، بی ساحرگیه!


دِ لست زووم آوت:


نویسنده پشت میز نشسته و به صفحه نمایشگر خیره شده و با خودش فکر می کنه که ایده قرنطینه در قرنطینه و... رو خوب اجرا کرده یا نه؟! اصلا نکنه اشتباه کرده باشه. نویسنده برمی گرده و یک نگاهی به دوربینی که در تصوراتش ساخته زل می زنه...

البته چون احتمالا این کار آدم رو پارانورمال نشون می ده دوباره به نگاهش رو به صفحه نمایشگر معطوف می کنه... یه بادکنک با آدامس می سازه و می ترکونه و بعدش هم می نویسه...

پایان!


be happy


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۰:۰۵ چهارشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۴

دای لوولین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۳ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲:۲۹ جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 292
آفلاین
دای لوولین VS اورلا کوییرک.
سوژه: نامه
---------------------

یک شب تاریک دیگر، انسان ها خیلی وقت بود که با غروب آفتاب به خانه هایشان رفته بودند و دنیا را به موجودات شب سپرده بودند.
دای لوولین، پشت میز نشسته و به کاغذ پوستی روبرویش خیره شده بود. تنها منبع نور اتاق شمعی روی میز بود که صدای برخورد قطره هایش با شمعدان تنها صدایی بود که سکوت عذاب آور اتاق را می شکست. نیازی به نور آن نداشت. حتی بدون آن هم می توانست به خوبی کاغذ را ببیند. فقط یک چیز او را وادار به روشن کردن شمع می داشت؛ مادرش! همیشه دوست داشت خانه روشن باشد حتی با یک شمع. زن بیچاره چه می دانست که با رفتنش همه روشنایی را هم می برد.
شروع به نوشتن کرد. با اولین جمله اش خاطرات در ذهنش پدیدار شدند.
از دای لوولین...
چهار سالش بود.
پشت میز ناهارخوری نشسته بود و با ولع قاشق را در دهان کوچکش فرو می برد.
- پدر! چرا اسم منو گذاشتی دای؟
- تو باید یه قهرمان بشی پسرم. اولین مشخصه یه قهرمان خوب اسم اونه، اسمی که وقتی شنیده می شه رعب و وحشت ایجاد کنه. دای یعنی مردن و چه ترسی بالاتر از مرگ؟
مادرش لبخند شیرینی به صورت پسرک کوچک زد از آن هایی که فقط مخصوص خودش بود.
- اذیتش نکن پیتر! تو همین الانم قهرمان کوچولوی منی دای.
... به رندل چین
پانزده سالش بود.
دور شومینه شان نشسته بودند. پدرش روزنامه را ورق می زد و گاهی زیر لب با خود غرولند می کرد. مادرش با لبخند به گلدوزیش خیره شده بود و از هنر خودش لذت می برد. دای روی کاغذ پوستی خم شده بود و سعی می کرد تکلیف تابستانیش را به خوبی انجام دهد. پدرش با عصبانیت روزنامه را روی میز پرت کرد و زیر لب چیزی گفت. دای مطمئن بود که فحش داد. چشمش به عنوان بزرگ صفحه اول روزنامه افتاد.
- اون کیه پدر؟
- یه قاتل! شبح واره ها موجودات اعصاب خورد کن! شبح واره ها برای نیازشون خون انسان ها رو می خورن و اونا رو می کشن کارشون شاید به نظر خودشون خیلی درست باشه ولی هیچ کس دیگه ای قبولشون نداره. و این یکی شون از همه بدتره برای تفریح مشنگ های بی گناه رو می کشه.
- اونا که با جادوگرا کاری ندارن پیتر. مگه نه؟
دای سرش را بالا آورد تا به حماقت مادرش لبخند بزند اما با شنیدن جمله پدرش خشکش زد. پدرش آهی کشید.
- نمی دونم ژولیت. نمی دونم.
اولین قهرمان یک پسر پدرشه و تو به بدترین شکل ممکن قهرمانمو کشتی. حتی انقدر ترسو بودی که باهش دوئل نکردی و توی خواب دخلشو آوردی.
شانزده سالش بود.
هیچ وقت آن روز از خاطر نمی برد. وقتی سر کلاس معجون سازی او را از کلاس بیرون بردند و بدترین خبر عمرش را شنید. وقتی مادرش را آن طور گریان دید. وقتی جسد پدرش را در رختخواب دید که تمام خونش را یک قاتل عوضی کشیده بود. وقتی یک شب بعد از مرگ پدرش، مادرش هم به خاطر درد فقدان همسر به سنت مانگو رفت و همان جا این دنیای بی رحم را وداع گفت. وقتی کنار جسد مادرش قسم خورد تا انتقام دو اسطوره بزرگ زندگیش را هر طور که شده بگیرد. وقتی بعد از سال ها دوباره گریه کرد و چه کسی می دانست که گریه یک مرد تلخ ترین تلخ دنیاست؟
و امشب من اینجام در قلعه ارواح، دای لوولینِ خون آشام، پسر پیتر و ژولیت لوولین. تا انتقام خونی رو که ریختی ازت بگیرم.
هفده سالش بود.
شنیده بود بزرگترین دشمن شبح واره ها خون آشامان هستند. یک سالی می شد که دنبال یکی از این موجودات شب مرموز می گشت و امشب بالاخره یکی از آن ها را پیدا کرده بود، در قلعه ارواح. چوبدستیش را محکم تر فشرد نمی خواست ترسو به نظر برسد. دای باید امشب با دنیای انسان ها خداحافظی می کرد. در این یک سال هر روزی را که بی هدف می گذراند شانسش برای انتقام کم تر و کم تر می شد.

- چی می خوای پسر جادوگر؟
حتی متوجه حضور خون آشام پیر پشت سرش نشده بود. نفسش را به آرامی بیرون داد و با چرخش نرمی به عقب برگشت.
- می خوام یه خون آشام بشم مثل تو.
- چرا؟
هنوز هم بزرگترین درس پدرش را به خوبی به یاد داشت: هیچ چیز ارزش این را ندارد که با دروغ گفتن خودت را کوچک کنی.
- برای انتقام. یه شبح واره پدرمو توی خواب کشت و شمشیرشو دزدید. می خوام انتقامشو بگیرم.
بعد از دقیقه ها بحث کردن بالاخره خون آشام پیر پذیرفت. آخرین جملاتی را که قبل از تبدیل شدنش شنیده بود به خوبی به یاد داشت.
- انتقام مثل یه موریانه از درون نابودت می کنه پسر، انگیزه خوبی برای شروع نیست و تو یه جادوگری، جادوگرا نمی تونن به راحتی از جامعه شون جداشن احتمالا تا چند سال دیگه می خوای که برگردی. تبدیل کردن تو فقط یه ریسک بزرگ که من انجامش می دم. از انتخابم ناامیدم نکن.
لحظه ای قلم از دستش افتاد، پاریس اسکیل چه خوب عواقبش را می دانست و به او اعتماد کرد و دای به بدترین شکل ممکن این اعتماد را خراب کرد. نتوانست در دنیای خون آشامان طاقت بیاورد و بعد از سه سال به جامعه خودش بازگشت و حالا هم که دنیای جادوگری را برای همیشه پشت سر گذاشته بود بازهم نمی توانست عطش انتقامش را فرو نشاند.
دوباره قلم را برداشت. این عطش بدون خون آن قاتل سیراب نمی شد.
و اون شمشیر، اون مال منه، از هر پدر به پسر می رسه نه از مقتول به قاتل.
دوازده سالش بود.
به شمشیر بزرگی که درست روبروی در سالن بزرگ عمارتشان نصب شده بود نگاه می کرد.
- اون مال کیه پدر؟
- از اجدادمون به ما رسیده. از هر پدر به پسرش، می گن ساخت اجنه اس. یه روزی هم مال تو می شه. یادته بهت گفتم تو باید یه قهرمان بشی؟ قهرمان ها همیشه سلاح مخصوص خودشونو دارن منظورم یه چیزی به غیر از چوبدستیته، یه مشخصه که تو رو از بقیه متمایز می کنه: یه شمشیر خوب.
فردا شب همینجا منتظرتم، در قلعه ارواح. امیدوارم اونقدر شجاع باشی که بتونی یه دوئل جوانمردانه انجام بدی. بوی خونتو روی سنگفرش های اینجا حس می کنم رندل چین.
نامه را آرام تا کرد و لا به لای پرهای جغد بزرگش جا داد.
- می دونم که می تونی پیداش کنی سلوین.
به پشتی صندلی چرمی که روزی برای صاحب این قلعه بزرگ بود تکیه کرد. می خواست تمام لحظات دوئل را از الان در ذهنش بچیند.
صدایی در سرش پیچید: جادوگر- خون آشام ها قوی و درعین حال ضعیف. درایت، قدرت و ضعف های هر دو گروه.



_____________

دلیل ویرایش: خط تیره ها ترکیب تاپیک رو به هم ریخته بودن.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۲۸ ۰:۵۹:۰۴
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۲۸ ۱:۰۲:۳۰

این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۴:۱۳ شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۴

بانز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
دوئل اینجانب بانز بانز و ورونیکا اسمتلی!


سوژه: بیماری



آفتاب داغ بطور مستقیم روی سر ورونیکا میتابید. خودش هم نمیدونست که چه جور آدمی ممکنه ساعت یک بعد از ظهر رو برای دوئل انتخاب کنه. ولی تو اون لحظه مشکلات مهمتری داشت:

ایمپریو!

ورونیکا جاخالی میده. ولی همزمان با جاخالی فریادش به هوا بلند میشه:نامرد پست فطرت! اون رداتو بپوش!

چیزی که در اولین نگاه به نظر میرسه اینه که ورونیکا تو زمین دوئل تنهاس و داره با خودش جرو بحث میکنه. ولی طلسم هایی که از چپ و راست به طرفش فرستاده میشن نشون میدن که واقعیت چیز دیگه ایه. و همینطور صدایی که از ناکجاآباد به گوش میرسه: قوانین رو خوندم.از اول تا آخر. همچین چیزی توشون نبود. من مجازم بصورت عریان در دوئل شرکت کنم. رودولفم اینو تایید کرد.

ورونیکا:خب من اینجوری نمی بینمت که. چوب دستیتو کجا قایم کردی که نمیبینم؟ ایمپریو چیه وسط دوئل؟ می خوای ازت اطاعت کنم؟

صدای بانز از سمت چپ به گوش ورونیکا میرسه:خب...میخوام وادارت کنم شرایط رو یکسان کنی...یعنی مثل من ...خب...به رودولف قول دادم. کلی دست به جیب شده بود!

اکسپلیارموس!

این بار صدا از طرف بانز نبود.در واقع فقط یک صدا نبود. دو صدای همزمان طلسم رو فریاد زدن. چوب دستی بانز و ورونیکا از دستشون خارج میشه و بعد از چند تا چرخش روی زمین میفته. در همین لحظه اس که دوئل کننده ها مامورای وزارتخونه رو میبینن.

مامور اول: دستا بالا...شما بازداشتین!
مامور دوم: شما نه...شما...با شما بودم...خانم! شما نه...اون یکی. دستات بالاس؟ مطمئن باشم؟ نمی بینمت. ولی حتی فکرشم نکن که دستاتو بیاری پایین.
مامور اول: حالا با دست هایی که بالا هستن بیا طرف ما و دستاتو بگیر این طرف که بهت دستبند بزنیم. تو به جرم تقلب در دوئل بازداشتی! تو قوانین نوشته شده که فریب دادن رقیب ممنوعه و این از مصادیق فریب دادنه. کجا رفتی؟ فرار کردی؟

بانز: نه دااش! اینجام!
مامور از این که جادوگر لختی در اون فاصله ازش ایستاده باشه احساس ناراحتی و معذب بودن میکرد. فوری شنلشو در میاره و به طرف صدا میگیره: بگیر اینو بپوش ببینیم کجایی!

دادگاه عالی وزارت سحر و جادو!

قاضی چند بار چکشش رو روی میز می کوبه: رای دادگاه اعلام می شود. متهم بانز بانز، به مدت یک ماه به جزیره ی اینویزیوس تبعید شده و قبل از اعزام، مورد تحقیر فراوانی قرار میگیرد. حکم را اجرا کنید!

به محض ساکت شدن قاضی همه ی انگشت ها به طرف بانز گرفته میشه و همه ی حضار با صدای بلند شروع به قهقهه زدن میکنن.

حضار:

ببینش...نه...نبینش...آخه دیده نمیشه که!
میتونم از این طرفش اون طرفشو ببینم.
این چه فرقی با روح داره؟ تازه روحا کمی دیده میشن. به نظر من این بره خودکشی کنه. روح شدن بهتر از این وضعه.
ازدواجم نمیتونه بکنه. کی عاشق این میشه. معلوم نیست چه شکلیه!

بانز خیلی تحقیر شده بود!

جزیره ی اینویزیوس:

بانز روی سنگی کنار دریا نشسته.

بانز؟ سیب می خوری؟

بانز نگاهی به سیبی که روی هوا معلق بود میندازه و سرشو به نشونه ی نه تکون میده و میگه:نمیخوام. اصلا تو کی هستی؟

صدا جواب میده: من ریچاردم! چرا اینقدر گرفته ای؟ اینجا اونقدرا هم بد نیست. ببین...ما اصلا سعی نمی کنیم معالجه بشیم.

بانز: اگه بخوایین هم که نمیتونین.تنها مواد خوراکی این جزیره میوه ها هستن. اونا هم که ویروسی شدن. میپرسی چرا گرفته هستم! خب من نامرئی بودم. خاص بودم. تک بودم! اینجا...همتون مثل منین. من نمیفهمم. این چه جور مریضییه. اون قاضی نامرد نباید منو میفرستاد اینجا. من اینجا افسرده میشم. اینجا کسی بهم توجه نمیکنه. اینجا...احساس میکنم... نامرئی شدم!

صدا گازی به سیب زد:هممون شدیم بانز...هممون!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۰۱ سه شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۴

اورلا کوییرکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۸ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 477
آفلاین
دوئل
اورلا کوییرک
و
سوزان بونز

سوژه:
بستنی!

بستنی! این کلمه برای خیلی از مردم معنای خوشمزه و خوبی دارد. بیشتر انسان هایی که روی زمین وجود دارند عاشق بستنی هستند و خیلی کم پیش می‌آید که به کسی پیشنهاد خوردن بستنی را به کسی بدهی و او جملاتی از قبیل "نه مرسی بستنی دوس ندارم" و حتی "از بستنی متنفرم" بگوید. اما بعد از ماجرایی که برای اورلا در مغازه ی بستنی فروشی فلورین فورتسکیو پیش آمد، او هم مجبور شد دعوت هایی برای بستنی خوردن در مغازه ی فلورین به او می‌شد را رد کند.
ماجرایی که دیگر برایش درس عبرتی بود که کاری را که بلد نیست انجام ندهد...

با آهی طولانی صفحه ی روزنامه را ورق زد. چنان حالش گرفته بود که میتوانست روزنامه تکه تکه کند و دور بریزد ولی میدانست به آن نیاز دارد.

- مشاغل آزاد جادوگران!

اورلا کوییرک جوان با حسرت نام بخشی از روزنامه را که مشغول خواندنش بود را با خودش تکرار کرد. روزنامه را به حالت باز روی میز گذاشت و نامه ای را از روی میز برداشت تا آن را برای هزامین بار بخواند.
- به دلیل یه سری از مشکلات، وزارت خانه تصمیم گرفته اداره ی کاراگاه را برای مدتی طولانی تعطیل میگردد. لزا از شما کاراگاه عزیز خواهش مندیم تا برای خود کاری فراهم کنید. اه با این کاراشون ما رو دق میدن. الان من کار از کجا پیدا کنم؟

اورلا نامه را روی میز انداخت. با ناراحتی به دستان مشت کرده اش خیره شد. با دیدن دستکش های بلند و آبی رنگش در یک لحظه به این فکر کرد که شاید برای تهیه ی پول دستکش هایش را بفروشد ولی سریع از این کار صرف نظر کرد. بدون این که روزنامه را از روی میز بردارد شروع به خواندش کرد. هیچ کاری مناسب او نبود یا حقوقش کنم بود و یا دردسرش زیاد. تا این که چشمش به آگهی جدیدی افتاد:

بستنی فروشی فلورین فورتسکیو به یک جادوگر یا ساحره نیاز دارد تا به فلورین کمک کند.
ماهی 30 گالیون


چشمان اورلا برقی زد. به سرعت شنلش را پوشید و از خانه بیرون رفت.

کوچه دیاگون

از بین مردم به سختی رد میشد. چشمانش دنبال تنها بستنی فروشی کوچه دیاگون می‌گشت که بالاخره آن را یافت. به سرعت به سمتش رفت و لحظه ای بعد جلوی پیشخوان ایستاد. فلورین با چهره ی مهربانش جلو آمد و گفت:
- برای استخدام اومدین؟

اورلا با حرکت سرش جواب مثبت. کمی اضطراب داشت ولی میتوانست برا آن غلبه کند. چهره فلورین کمی باز تر شد و با خوشحالی گفت:
- شما استخدامین!

اورلا با شندین این جمله خوشحال شده بود که حد نداشت. درحالی که نزدیک بود فلورین بغل کند پرسید:
- همین شکلی الکی الکی؟
- نه کاملا؛ یه تست ازتون میگیرم. باید یه بستنی برام درست کنین.

چهره ی اورلا کمی درهم رفت ولی میدانست که درست کردن بستنی کار سختی نیست. فلورین دری کوچک را باز کرد و اورلا را به سوی یکی از صندلی ها هدایت کرد و خودش هم روبه رو اورلا نشست و سپس ادامه داد:
- دوهفته ی دیگه یک بازرس میاد برای بازرسی اینجا. حالا من ازت میخوام یه بستنی خاص براش درست کنی. اگه در این کار موفق بشی در اینجا استخدام میشی.

دل اورلا ناگهان ریخت. بستنی خاص؟ بازرس؟ اورلایی ک تا به حال آشپزی نکرده بود؟ میخواست از آنجا برود که یادش افتاد به این کار نیاز دارد. با ناراحتی ای که درصدایش آشکار بود گفت:
- قبول!

و سپس دوطرف با هم دست دادند.

جغددانی کوچه دیاگون

اورلا قلم پر را روی میز گذاشت و نامه را که برای مادرخوانده اش که اکنون در سواحل استرلیا به سر میبرد، نوشته بود را خواند؛ سپس آن را به جغدی خاکستری رنگ سپرد. به خودش دلگرمی داد و زیرلب گفت:
- اون میدونه کی میتونه بستنی های خاص رو درست کنه.

فردای آن روز- خانه

صبح نورانی ای بود. اورلا با روی صندلی نشسته بود و بی صبرانه منتظر جواب نامه ی مادر خوانده اش بود تا این که بالاخره همان جغد خاکستری هوهو کنان از پنجره وارد خانه شد و وقتی نامه را جلوی اورلا انداخت از همان پنجره خارج شد.

اورلا با خوشحالی نامه را باز کرد و زیر لب شروع به خواندن آن کرد:
- برو کتاب دسر های آشپزباشی مشنگ هارو بگیر. معمولا تو دنیای جادوگر از مواد خودشون استفاده میکنن درحالی که مشنگ ها با مواد خیلی خوشمزه تری بستنی درست میکنن که طبیعتا بستنی هم خیلی خوشمزه تر میشه. تو همین کتابی که بهت معرفی کردم دستور خوشمزه ای از بستنی رو گفته که به شخصه درست کردم و خوردم! حالا بازرسه از کجا میخواد بفهمه این بستنی مشنگ هاست؟ راستی موادی هم که گفته هم میتونی از تو بازار مشنگ ها پیدا کنی.

اورلا خواندن نامه را تمام کرد. کمی به فکر فرو رفت. میدانست بستی ای که مشنگ ها میخورند خیلی خوشمزه است و از آن طرف هم میدانست که بازرس از خودن چنین طعم بی نظیری شوکه خواهد شد پس تصمیمش را گرفت.

یک هفته بعد- بستنی فروشی فلورین فورتسکیو

اورلا در آشپزخاننه ایستاده بود. لباس هایش همگی سفید بودند؛ حتی دستکش هایش هم سفید و بلند بودند. روی میزی که مقابلش قرار داشت، مواد مختلفی گذاشته بود و البته یک کتاب باز آشپزی. اورلا به تقویم نگاه کرد یک هفته تا آمدن بازرس وقت باقی مانده و این کاملا مناسب بود چون مواد بستنی باید به مدت یک هفته در فریزر یخ میزد. بلافاصله کارش را شروع کرد.
- خوب اول باید تخم مرغ ها رو بریزیم.

اورلا سه تخم مرغ را شکست و زرده و سفیده ی آن را داخل کاسه ای سفید رنگ ریخت و دوباره از روی کتاب آشپزی شروع به خواندن کرد.
- تخم مرغ ها را با همزن برقی هم میزنیم. پودر وانیل و شیره ی آلبالو را اضافه کرده و دوباره هم میزنیم. کمی شیر و چند قطره از آب میوه ی کاکتوس را اضافه میکنیم.

اورلا با خواندن هرمرحله کار مربوط به آن را انجام میداد. او برای این که دقیقا مثل دستور درست کندحتی با همزن هم میزد.

نیم ساعت بعد

- و در آخر شکر را اضافه میکنیم!

اورلا دستش را دراز کرد و ظرف کوچکی را برداشت و درون کاسه خالی کرد و فریاد زد:
- تموم شد!

سپس کاسه را که ماده ی درون صورتی رنگ بود را داخل فریزر گذاشت. سپس بعد از تمیز کردن آشپرخانه با خیال راحت به سمت خانه حرکت کرد چرا که فلورین به او گفته بود که اگر کارش تمام شد به خانه برود تا روی که بازرس میاد به مغازه برنگردد.

هفت روز بعد

فلورین و اورلا میز مخصوص بازرس را آماده کردند. اورلا بهترین لباسش را پوشیده بود. درواقع دستکش های سرمه بودند و لباسش آبی.

فلورین مقداری از بستنی را درون ظرفی بسیار زیبا ریخت و آماده روی میز گذاشت که بازرس وارد شد.

چهره ی عجیبی داشت. لبخندی مرموز در لب داشت. با آرامش بر روی صندلی پشت میز نشست. نگاهی به بستنی انداخت. از چهره اش میشد فهمید که از آن خوشش آمده. اورلا نفسش را در سینه حبس کرده بود. بازرس قاشق را برداشت یک تک از بستنی را داخل دهانش گذاشت...

- آی! اینجا چرا اینقد شوره؟

اورلا و فلورین با فریاد بازرس شوکه شدند. او دفترش را به سرعت برداشت. حالا دیگر چهره اش عصبانی بود. او درحالی درون دفترش مینوشت آن را بلند هم میخواند:
- بستنی بسایر شور بود و بستنی فروشی فلورین فورتسکیو رد صلاحیت میشود.

بازرس سرش را بالا آورد و به چهره فلورین که رنگش پریده بود خیره شد و ادامه داد:
- تا اطلاع ثانوی هم طعطیله!

بازرس بعد از گفتن این جمله با قدم های شتابان از مغازه بیرون رفت.

اورلا زیر رلب حرف میزد:
- آها اون روز که مغازه داره بهم گفت به جای شکر نمک برداشتی...
- اخراج!

فلورین این را گفت. اورلا شوک شده بود.
- چی؟
- بیرون!

اورلا که میدانست این کار ها بی فایده است سریع از آنجا خارج شد.

ماه بعد اورلا از توی خبر های روزنامه فهمید بستنی فروشی فلورین فورتسکیو دوباره شروع به کار کرده و معلوم شد که فلورین هم مجبور شده پول بسیار زیادی را بپردازد. و اورلا به خاطر این دیگر نزدیک بستنی فروشی نمیشد که فلورین منتظر فرصتی بود که کار آن رو اورلا را تلافی کند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضیح:
این که یه دقیقه دیر شد واقعا تقصیر من نبود من تموم کردم ولی سرعت نت خیلی پایین بود و اومدم که ارسال کنم نوشت ارسال نامعتبر. حالا تا اومدم خارج بشم و دوباره لاگین کنم طول کشید. الان رول دوئلم محسوب نمیشه؟


ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۱۹ ۰:۰۵:۱۰

خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۵۳:۵۴ شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1548
آفلاین
خیره موند.
برای چند لحظه‌ی کوتاه خیره موند. راستشو اگه بخواین، انتظار هرچیزی رو داشت جز این یکی. انتظار هرچیزی توی دُنیا، جز این یکی.. دستاش کنار بدنش لرزیدن.. بلندشون کرد و یه صدایی تو پس‌زمینه‌ی مغزش ازش می‌خواست درازشون کُنه سمت ِ "اون".. ولی دستا فرمون نمی‌بُردن. حلقه شدن دور خودش و چنگ زدن به بدن ِ در حال ِ از هم پاشیدنش..

یه چیزی تو وجودش آتیش گرفت..
یه چیزی تو وجودش یخ بست..
و ترک برداشت..
و شکست..!

*****


می‌دونی بچه‌جون؟ مادرا خیلی موجودات عجیبی هستن. تا حالا فک کردی از چی خلق شدن؟ تا حالا فک کردی چی به کار رفته تو اون دل ِ بی در و پیکرشون که انقدر عشق توشه؟

تا حالا دقت کردی؟ هیشکی هیچوخ نگفته "مهر پدری". نه که باباها چیزی‌شون باشه یه وخ و ریگی به کفش ِ دوس داشتنشون باشه. نه! فقط این که.. مادرا یه چیز دیگه‌ن. "مهر مادری"ـه، چون هیشکی دیگه تو دنیا آدمو مثل مادرش دوس نداره. سیستم میستم ِ تفکرشون تعطیله. تو رو با همه‌ی قلبت دوست دارن. زشت باشی یا خوشگل.. برنده باشی یا بازنده.. بهترین باشی یا بدترین.. عاشقتن. دُنیا بر علیهت باشه، اونا طرف ِ تواَن. دُنیا بگه تو مقصری، اونا مثل یه ببر وحشی به دُنیا پنجه می‌کشن و می‌گن نه!

می‌دونی..

با مادرا، همیشه حق با توئه..
با مادرا، تو همیشه خوبی.. تو همیشه درستی.. تو همیشه..

تویی..

و وقتی می‌رن؟..
یه چیزی..
یه چیزی برای همیشه..
از دُنیای تو گُم می‌شه و می‌ره..


*****


- هی بنفش؟
- هوم؟
- تو توی آینه‌ی نفاق‌انگیز چی می‌بینی؟
- نمی‌دونم.
- یعنی چی؟
- ینی تا حالا توشو نیگا نکردم لُردک. چی‌طو؟
- چرا تا حالا نگاه نکردی؟!

دختربچه شونه‌شو انداخت بالا.
- چرا نیگا کنم؟ همه‌ش حسرته لُردک.. آدم دلش می‌سوزه و هیچکاری اَم نمی‌تونه بکندش.

بعد دوباره با کنجکاوی پرسید:
- چی‌طو؟

این بار لرد شونه‌شو انداخت بالا.
- همینطوری.

داشت دروغ می‌گفت. خودش تازه آینه رو نگاه کرده بود.
انتظار نداشت اون تصویرو ببینه..

- قندعسل ِ مامان..

صدای مروپ گانت تو سرش پیچید و حرکات لب‌هاش جلوی چشمش تداعی شدن. اون لبخندی که روی لباش بود. اون عشقی توی چشماش بود. اون اطمینانی که همیشه توی دستاش موج می‌زد. "برای من مهم نیست تو لرد سیاه ِ بزرگ باشی یا نه، من دوستت دارم غنچه‌ی زندگی من.."

مادرا اینطور چیزی‌ن.. می‌دونین؟..

لرد دستشو حلقه کرد دور خودش. شاید امیدوار بود همونطوری باشه که یه روزی مروپ گانت دستشو حلقه می‌کرد دورش و چه انتظار اشتباهی..

یه چیزی توی بغل ِ مادرا هس که توی بغل ِ هیشکی دیگه نیس..

و وقتی می‌رن؟..

اون "آغوش" برای همیشه می‌ره..

*****


چی بگم بچه؟ تا حالا کسی ازم نپرسیده بود خوشبختی چیه.. من چی می‌دونم خوشبختی چیه؟ هرچی بیشتر به این لامصب فک می‌کنی، بیشتر نمی‌فهمی‌ش. چطوری می‌خوای خوشبخت باشی؟ با قهرمان کوییدیچ شدن؟ با پیدا کردن ِ زن ِ رؤیاهات؟ با خونواده‌ت؟ من چی می‌دونم بچـ..

نه صَب کن..

فکرشو که می‌کنم..
الان یادم میاد یه بار..


*****


- و.. دوشیزه بودلر؟

ویولت در میانه‌ی راه ِ بیرون رفتن از دفتر دامبلدور، روی پنجه‌ی پایش متوقف شد. ماگت ِ ایستاده کنارش، چشم‌غرّه‌ای به پیرمرد رفت و مخترع ریونکلایی با حرص گفت:
- ویولت!

آن لبخند پوزش‌خواهانه‌ای که بر اثر این یادآوری معمولاً بر لب‌های دامبلدور نقش می‌بست، این بار پدیدار نشد. او تنها نگاه جدی‌ش را از پُشت شیشه‌های هلالی ِ عینکش به دختر جوان دوخت:
- تحت هیچ شرایطی پارچه‌ی روی آینه رو برندار، باشه؟

بودلر ارشد نیشخندی زد.
- من باهوش‌تر از این حرفام پروفس! عمرناش تو اون کوفتی نیگا نمی‌کنم!

سپس چرخید و برای انتقال "آینه‌ی نفاق‌انگیز" از زیرزمین خانه‌ی گریمولد به بانک گرینگوتز، بیرون رفت.

*****


اون لحظه‌ی اولی که دیدمش، چشاش عجیب برق می‌زدن بچه. از اون برقا که ینی خعلی روبه‌راهه. ولی نمی‌فهمیدم چی‌طو می‌شه که ای‌طو می‌شه. می‌گیری چی می‌گم؟ تو خاطراتش پُر از لکه‌های سیاهی بود.. حتی نمی‌دونسّم کدومو باس انتخاب کُنم.. پُر از حسرت.. پُر از غصه‌های یواشکی‌ای که می‌تونسّن برگردن و واس تموم عمر بیچاره‌ش کنن..

پس چطوری می‌تونِس بخنده؟

اینو نمی‌فهمیدم اون موقع..


*****


ویولت بودلر از آن دخترهای بابایی ِ تیر بود. از آنهایی که حتی رازهای مگو و حرف‌های دلشان را هم پدرهایشان می‌دانند. از آنها که وقتی کلاوس بودلر ِ کوچک یک لحظه هم از مادرشان جدا نمی‌شد، مثل جان ِ شیرین به پدرش می‌چسبید.

امّا یک شب..
آن شب را به خوبی به خاطر داشت..
یک شب..

*****


- ماگت نکن! نکش! پارچه میُفـ..

بر اثر کشمکش گربه‌ی زشت و پارچه‌ی سنگین قرار گرفته بر روی آینه، سرانجام پارچه عرصه‌ی کارزار را به گربه واگذار و مانند آخرین سردار ِ جنگی سخت، با بغضی خاموش، سقوط کرد.

ویولت همان لحظه جلو پرید تا جلوی اُفتادن پارچه را بگیرد.
ولی دیگر دیر شده بود.
حالا در برابر صادق‌ترین قاضی ِ میزان خوشبختی‌‌ش قرار داشت..!

نگاهش خیره ماند به آینه.
به خودش چنگ زد.
و به خاطر آورد..

پاهایش نیز چون دستانش، از مغزش فرمان نمی‌بُردند و به اختیار خود، چند قدم عقب رفتند. چشمه‌ای به یک‌باره در چشمانش جوشید. تک تک اعضای بدنش به او خیانت کردند. مغز، پادشاه ِ شکست‌خورده، فرو ریخت و قلب..

فریاد عجز و کمک‌خواهی سر داد..
- نه..

لب‌هایش بی حس بودند و صدایش، لرزان و پریشان..
- نه..

قطرات اشک، هجوم رذیلانه‌شان به گونه‌های بی‌پناهش را آغاز کردند. امّا اهمیتی نداشت تصویر پیش رویش بر اثر زدودن اشک‌ها تا چه اندازه صاف شود یا جوشش بار دیگرشان، چند بار تصویر را در هم بشکند..

حقیقت تغییری نمی‌کرد..

- مامان..

آن شب را به خاطر داشت.
شبی که اکنون تصویرش را در آینه‌ی کذایی می‌دید، به روشنی روز به خاطر داشت.

نقل قول:
بر خلاف همیشه، بغضی عجیب به دیواره‌های گلویش پنجه می‌کشید. نمی‌دانست چرا، امّا پله‌های خانه را دو تا یکی بالا دوید و وارد اتاق والدینش شد. نیمه‌های شب بود و مادرش در خواب ناز. پدر خانه نبود و به یاد هم نمی‌آورد کجا بود..

ویولت ِ کوچک، خودش را روی تخت، کنار مادرش پرت کرد و در آغوش او خزید..

شب تاریک و سردی بود. مادر به یک‌باره از خواب پرید و حلقه‌ی دستش دور بدن کوچک ِ دختر ارشدش محکم شد. بی‌خبر از همه‌جا و بدون هیچ پرسشی، اندام ظریف او را به خودش فشرد و اجازه داد سینه‌ش را اشک‌های کوچک ِ جنگنده‌ش خیس کند. با ملایمت بوسه‌ای بر موهایش نهاد و هیچ نگفت..

آغوشش گرم بود.. بوی شیرین ملایمی می‌داد..

ویولت چشمانش را بست..
نفس عمیقی کشید..
و آرزو کرد دُنیا همان‌جا به پایان برسد..
در آن امنیت ِ محض..


مادرها وقتی می‌روند، همه چیز را با خودشان می‌برند. اسمشان را. لبخندشان را. محبتشان را. تمام عشق بی‌دریغشان را و تمام بی‌منطقی و بی‌فکری‌شان در دفاع از کودکشان را..

مادرها وقتی می‌روند..

ستاره‌ای برای همیشه سقوط می‌کند..

ستاره‌ای برای همیشه خاموش می‌شود..

پاق!!

*****


به گوش اهالی دهکده، صدایی که آن شب از قبرستان می‌آمد، نشانه‌ای از انسانیت در خود نداشت. بیشتر به ناله‌ی بانشی یا زوزه‌ای گرگی زخم‌خورده می‌ماند.
کسی نمی‌دانست..
تنها صدای دختری‌ست که از جلوی آینه‌ی نفاق‌انگیز گریخته و خود را روی سنگ قبر مادرش ظاهر کرد تا سنگ سرد را به جای مادرش در آغوش بکشد..

آن سنگ سرد بود. ویولت تا پیش از آن هرگز سنگ قبر مادرش را چنین در آغوش نکشیده بود. سر خاک مادرش هرگز نگریسته یا کمترین نشانه‌ای از اندوه نشان نداده بود. نمی‌خواست برادر کوچکترش را آشفته کند..

ولی دیگر بس بود!
دیگر بس بود!!

دستانش با تمام قدرت دور سنگ حلقه شدند. صدایی که از گلویش بیرون می‌آمد، ضجه‌های فرو خورده‌ی تمام آن سال‌ها بود. آمیخته به کلماتی سرشار از زجر و عذابی وَرای تحمل بشر..
- حق نداشتی بری.. حق نداشتی بری! حالا دیگه هیشکی نیس نصفه شبی بغلش کنم مامان!.. مامان بدم میومد بغلم کنی.. واسه همین رفتی؟.. حالا دیگه هیشکی نیس قایم شم تو بغلش مامان.. حالا کجا قایم شم؟.. حالا کجا فرار کنم؟.. حق نداشتی انقد زود بری مامان.. حق نداشتی.. ببخشید که دوس نداشتم بغلم کنی.. ببخشید.. ببخشید..

نمی‌دانست برای چه.. نمی‌دانست چه مدّت.. با آن صدای نامفهوم.. تنها در پی بخشش آمده بود..
- ببخشید مامان.. ببخشید.. ببخشید.. بهم بگو می‌بخشی.. بهم بگو می‌بخشی..

برای مدّتی طولانی..
تنها گریست و گریست..

*****


فک می‌کنم خوشبختی همون لحظه‌ی اون بچه بود، می‌دونی؟ بین همه آدمایی که اومدن و رفتن.. به چشمم، خوشبختی همون لحظه‌ی شبونگاهی اون بچه بود..

کلاوس بودلر عینکش را با نوک ِ انگشت بالا داد و لبخند محزونی زد.
- بعید می‌دونم.

کلمه‌ای بر سطح آینه‌ی نفاق‌انگیز پدیدار نشد تا پاسخی را بنمایاند. نتیجتاً، بودلر کوچکتر با همان لبخند، ادامه داد:
- خواهر من به افسانه‌های پریان اعتقاد داره.

آینه که به یُمن طلسم اختراعی جدید ویولت، رسیده به دست ِ برادرش، می‌توانست صحبت کند، این کلمات را شکل داد:
خب که چی؟

کلاوس بیشتر از سر عادت تا نیاز، بار دیگر عینکش را بالا لغزاند.
- آخر افسانه‌های پریان، همیشه همه چی به خوبی و خوشی تموم می‌شه.

لبخندش پررنگ‌تر شد.
- من مطمئنم ویولت اجازه نمی‌ده آخر داستانش اینطوری تموم شه..

*****

حالا دیگر به سنگ قبر تکیه داده و ستارگان بی‌شمار آسمان را می‌نگریست. بینی‌ش بر اثر گریه سُرخ بود، امّا در چشمانش اشکی دیده نمی‌شد.
- می‌دونی خودمو چطوری دلداری می‌دم مامان؟

پاسخی نیامد. به هر حال، ویولت بودلر کسی نبود که برای حرف زدن به پاسخی نیاز داشته باشد.
- می‌دونی چطوری با رفتنتون کنار اومدم؟

یک دستش را بلند کرد و به کمک انحنای انگشت اشاره و شستش، حلقه‌ای ساخت. از میان دایره، به آسمان خیره شد و اجازه داد ستاره‌ای در مرکز آن حلقه قرار بگیرد. گویی آن ستاره با تمام ستاره‌های دیگر حالا فرق داشت..
- با خودم می‌گم رفتی یه جهان موازی.. یه دنیای بهتر..

نمی‌شد فهمید بازتاب سوسوی رقص‌آمیز نور ستارگان است یا چشمان بودلر ارشد به خودی خود بار دیگر دارد می‌درخشد.
- یه جایی که حالت خوبه مامان.. همه چی رو به راهه.. دیگه دردی نمی‌کشی.. دیگه غصه نمی‌خوری.. یه دنیای قشنگ.. پُر از اون بوی ملایم و شیرینی که همیشه تو می‌دادی.. پُر از همه چیزای خوب ِ خوب.. پُر از همه رؤیاهایی که داشتی..

لبخندی زد. بینی‌ش را بالا کشید و آخرین نشانه‌های غم محو شدند.
- یه جایی که همیشه لبخند می‌زنی..

سرش را کج کرد.
- حالا دیگه فقط منم که باید خوشبخت باشم.. چون اونجایی که تو رفتی.. اون خوشبختی ِ مطلق و قشنگ، فقط خنده‌های منو کم داره..

آرام با خودش خندید.
- مگه نه مامان؟

گویی ستاره‌ی در مرکز حلقه هم خندید.
نه..
گویی تمام ستاره‌ها هم خندیدند..

او به افسانه‌های پریان اعتقاد داشت.
اجازه نمی‌داد قصه‌ش پایان بدی داشته باشد!

با یک حرکت دستش را مُشت کرد و بار دیگر خندید. حالا یک ستاره در مُشتش بود. ستاره‌ی خوشبختی مادرش..
ستاره‌ی خوشبختی خودش..!

*****


تقدیم به دوری..



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۳۲:۰۶
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1254
آفلاین
من(رودولف لسترنج)v.sورونیکعااااااا اسمتلی



_ارباب؟!

لرد بلاخره با بیحوصلگی به سمت رودولف که برای بار هفتادم بدون وقفه با گفتن "ارباب"،لرد را مخاطب قرار داده بود،برگشت...
_چیه رودولف؟!
_چرا من ارباب؟!
_برای بار چندم و آخرین بار توضیح میدم رودولف...آرسینوس به عنوان وزیر ما با وزیرِ دیگرِ ایران صحبت کرده و بهش خطر محفلی ها رو گوشزد کرده...قرار شد که برای محافظت ازش یکی رو بفرسته....منم تو رو در نظر گرفتم برای اینکه بری و ازش محافظت کنی...این یه دستوره...حالا فهمیدی رودولف؟!

رودولف همچنان که سعی در بغض کردن میکرد و به همین دلیل چهره اش از همیشه بدریخت تر بود،رو به لرد کرد و گفت:
_میدونم ارباب...فهمیدم...ولی چرا ارباب؟!چرا وزیر دیگر ایران ارباب؟!این همه جا...این همه وزیر دیگر...چرا ارباب اونجا؟!
_چون محفلی ها چشم طمع بهش دارن...من شنیدم بهش میگن معجزه قرن...شاید حتی جادوگر باشه...چون میگن دور سرش بعضی وقتا هاله نوری قرار میگیره...حالا هم برو دیگه رودولف...فقط یادت باشه...اونا نباید بفهمن تو جادوگری...ترتیبی داده شده تا آزمونی گرفته بشه و بهترین فرد برای محافظت ازش انتخاب بشه...برو و توی اون ازمون اول شو تا بادیگاردش بشی...رودولف این یه دستوره!
_ارباب...
_دستور رودولف!
_چشم!

ایران...محل برگزاری آزمون بهترین محافظ!

_نفر بعدی...گفتم نفر بعدی...هوی زشت...نوبت توئه!

فریاد مردی که رودولف را به درون اتاق فرامیخواند،رودولف را که بر روی چارپایه ای به خواب رفته بود،از خواب بیدار کرد...رودولف به دو سمت خود نگاه کرد و سپس وارد اتاق شد.
از صبح که رودولف به این محل مراجعه کرده بود،دها مرد تنومد و درشت هیکل که رودولف بین انها ریزترین بود،به آنجا مراجعه کرده بودند تا بتوانند بهترین محافظ شده و همچنین بادیگارد شخص وزیر دیگر شوند...حالا هم نوبت رودولف بود تا وارد آن اتاق بشود و مراحل "بهترین محافظ" شدن را بگذراند!

رودولف بلاخره وارد اتاق شد و دو مرد را دید که پشت میز نشسته بودند...
_چی شده؟!
_چی چی شده؟!
_الان چی شده؟!
_چیزی نشده...شما درخواست دادین که محافظ رییس جمهور بشین...درسته؟!
_امممم...اگه منظورتون همون وزیر دیگه است که شما بهش میگین رییس جمهور،آره!
_خب این آزمونیه که ببینیم شما شایستگی این امر رو دارین یا نه...در ابتدا شما باید گزینش عقیدتی بشین...به این سوالا جواب بدین!

رودولف اب دهانش را قورت داد...او هیچوقت در پرسش و پاسخ موفق نبوده...حتی در زمان هاگوارتز هم همیشه امتحان های کتبی را به امتحان های شفاهی ترجیح داده بود...حداقل در امتحان های کتبی توانایی این را داشت که تقلب کند!
_شما بفرمایید که نظرتون در مورد تهاجم فرهنگی چیه؟!
_تهاجم فرهنگی چیه؟!
_نه...خوبه...آفرین...معلومه که مورد تهاجم قرار نگرفتین اصلا...واسه همین اسمش هم به گوشتون هم نخورده...حالا سوال بعدی...حکم شنیدن موسیقی چیه؟!
_حکمش چیه؟!
_آره!
_نمیدونم...شنیدم والا حکم گشنیزه معمولا!
_باریکلا...خوشم اومد...پس شما هم به این امر معتقدین که کسایی که موسیقی اونم از نوع مبتذل گوش میدن رو باید گیشنیز کرد...تبارک الله...حالا بفرمایید که نماز جمعه چند خطبه داره؟!
_هر چی بیشتر بهتر!
_ماشالله...من نمیدونستم شما هم از برادن اهل دل هستین که اعتقاد دارین مهم کمیت خطبه ها نیس،مهم کیفیته...من فکر میکنم شما واقعا برای این امر واجد الشرایط هستین...ولی اجازه بدین یه سوال دیگه بپرسم...شما سابقه عضویت توی گروه های معاند رو نداشتین که؟!
_گروه؟!من اسلیترین بودم فقط...گروه دیگه نبودم!

مسئول گزینش برگه ای از کشوی میز بیرون آورد و شروع به مطالعه آن کرد...
_تو این برگه که لیست گروهای معاند هس چیزی در مورد اسلیترین نوشته نشده...شما مرحله گزینش عقیدتی رو با موفقت پشت سر گذاشتین...فقط لطف کنید اگه استخدام شدین،از این پیرهن های جلف نپوشین با این اصوار مستهجن!
_پیرهن؟!اینا عکس رو پیرهن نیستن که...خالکوبین!
_خب پس لطف کنید پیرهن بپوشین از این به بعد...حالا بعد از گزینش عقیدیتی،نوبت گزینش مهارتیه که همکار عزیزم مسئولش هستن!

مسئول گزینش به طرف دیگه میز اشاره کرد...
_خب...من مسئول گزینش مهارتی شما هستم...شما الان فرض کنید همکار من فرضا رییس جمهوره...و من یه شخص عادی...حالا شما باید از رییس جمهور محافظت کنید...مثلا من الان دستم به سمت ریسس جمهور داز میشه و...

قبل از اینکه آن مرد همکارش را لمس کند،رودولف قمه ای از جورابش درآورد و دست مرد را قطع کرد!
_شما استخدامین...از فردا میتونید مشغول بشین!


فردای آن روز!

اولین روز کاری رودولف مصادف شده بود تا یک اتفاق تلخ برای وزیر دیگر ایران...یکی از روسای جمهور کشورهای امریکای لاتین که از دوستان وزیردیگر ایران بود،مرده بود و وزیر دیگر ایران برای حضور در مراسم ختم او به آنجا سفر کرده بود...رودولف نیز البته همراه او بود!
_پیس...پیس...وزیر دیگر!
_چیه؟!ساکت باش حرف نزن،نظم مراسم رو بهم نریز!
_فقط میخواستم بگم خدایی اینجا همه با کمالاتن...اصلا من از کودکی علاقه خاصی به امریکای جنوبی داشتم...مخصوصا این بانوانشان!
_منظورت چیه؟!بشین یه گوشه چرت و پرت نگو!

رودولف ساکت همان گوشه که ایستاده بود،ماند...او باید فکری میکرد...تمام خانوم ها در این مراسم،با توجه به شناختی که از ایران و وزیر دیگر آنها داشتند،به سمت آنها نمی آمدند و فقط از دور تسلیت میگفتند...و این برای رودولف عذاب اور بود...اما ناگهان فکری شیطانی در ذهن رودولف نقش بست!
_پیس...وزیر دیگر!
_باز چیه؟!
_میگم ما باید به فرهنگ و اداب رسوم اینا احترام بذاریم...درسته؟!
_آره!
خب من آداب رسوم اینا رو میدونم...وقتی یکی میمیره تو مراسمش باس گرفت همه رو بغل کرد...اگه بغل نکنیم انگار توی قبر میتشون چیز کردیم...چیز...
_چی؟!
_انگار به میت بی احترامی کردیم یعنی!
_نه بابا؟!
_آره باو...اوه اوه...مادر مرحوم اومد...باس بغلش کنیم که خاطرش مکدر نشه و به رسم و رسومشون توهیین نکنیم!

نقشه رودولف گرفت...او تا شب نصف آمریکای جنوبی را به واسطه حرکتی که وزیر دیگر انجام داده بود و مجوزی برای هیئت اعزامی بود،بغل کرد!

چند روز بعد!

در این چند روزی که رودولف محافظ وزیر دیگر ایران شده بود،نتوانسته بود استراحت بکند...زیرا وزیر دیگر ایران در تمامی این روزها در سفر به شهرهای مختلفی بود که به آن سفر استانی میگفتند...آن روز هم آنها به یک شهر مرزی رفته بودند و وزیر دیگر ایران بنا به سخنرانی داشت...
_از ساعت چن اینجایین؟!پنج؟!شیش؟!هفت؟!هشت؟!خسته شدین؟!کی خسته اس؟!

رودولف که در کنار وزیر دیگر ایستاده بود،دقیقا نمیدانست که برای چه آنجاست...از وزیر دیگر قرار بود در مقابل چه کسی محافظت کند؟!یا اصلا وزیر دیگر ایران برای که داشت سخنرانی میکرد و از آنها میپرسید که چند ساعت آنجا بوده و خسته هستند یا نه؟!چون وزیر دیگر ایران تنها بر روی سکوی سخنرانی ایستاده و هیچکسی روبرویش نبود که به سخنرانی او گوش دهد...تنها یک دوربین تلویزیونی و یک گزارشگر که "حضور پر شور مردم در استقبال از رییس جمهور" را هر چند جمله یکبار تکرار میکرد،آنجا بودند!

ظهر نیز رودولف وزیر دیگر ایران را در جلسه استانی همراهی میکرد...آنجا نیز رودولف به چشم شاهد هوش و ذکاوت وزیر دیگر ایران بود...
_خب...یه سد بزنیم...چارتا کارخونه...پنجا جاده...هزارتا ساختمون برای مسکن مهر و...
_معذرت میخوام جناب رییس جمهور...شکر میون کلومتون...دقیقا اعتبار این طرحا رو از کجا بیاریم؟!
_اعتبار میخوای چیکار؟!فقط مهم اینه که بگن ما دستور ساخت اینا رو دادیم...دیگه پول ساختنشون رو نداریم مهم نیس...مهم اینه که ما در چشم مردم مهروز نشون داده بشیم!

رودولف میبایست این تجربیات گرنبهایی که در مصاحب با وزیر دیگه به دست آورده بود را بعدها در اختیار لرد میگذاشت...این حجم از عوام فریبی بی سابقه بود!
رودولف مطمئن بود که در سفر خارجی که پیش روی آنهاست و قرار بوده که وزیر دیگر ایران در نیویورک سخنرانی انجام دهد،خارجی ها قدر او را بیشتر دانسته و به سخنرانی او گوش خواهند داد..

سفر خارجی که پیش رو بوده،نیویورک،سازمان ملل مشنگی!

_به راستي مسئول حوادث چه كسي و علت آن كدام است؟عده‌اي تلاش مي‌كنند كه وضع را طبيعي و خواست خدا، و ملت‌ها را مسئول اصلي زشتي‌ها و ناكامي‌ها معرفي نمايند.مي‌گويند اين ملت‌ها هستند كه تبعيض و ظلم را مي‌پذيرند.اين ملت‌ها هستند كه تن به ديكتاتوري و تحميل و زياده‌خواهي مي‌دهند.اين ملت‌ها هستند كه تسليم اراده‌هاي استكباري و توسعه طلبي‌ها مي‌شوند.اين ملت‌ها هستند كه تحت تاثير ترفندهاي تبليغاتي گروههاي قدرت قرار مي‌گيرند و بالاخره اينكه آنچه بر سر جامعه جهاني مي‌آيد، نتيجه مواضع منفعلانه و سلطه پذيرانه ملتهاست!
_جیرجیرجیرجیرجیرجیرجیرجیرجیرجیر!

صدای ناهنجار جیرجیرک چرت رودولف را پاره کرده...او ابتدا کمی گیج بود و ندانست که کجاست...اما سپس کمی چشمان خود را مالید و سعی کرد که تمرکز کند...به یاد آورد که او حالا در سازمان ملل بوده و وزیر دیگر ایران در حال ایراد سخنرانی خود برای هیئت ایران،هیئت کشور بومبا بومبا و البته صندلی های خالی سالن بود...به نظر میرسید که خارجی ها ها هم قدر این دُر گرانبها را نمیدانستند...به وضوح آنها مشنگ بودند...چون اگر کمی هوش داشتند مثل جادوگرها،چه محفلی و چه مرگخوار به دنبال استفاده از وزیر دیگر ایران میرفتند!
از نگاه رودولف،وزیر دیگر ایران فردی بسیار مهربان و حساس بود...چون تاب دوری خانواده اش را نداشته و آنها را با خود به نیویورک آورده بود...البته مشخص بود که وزیر دیگر ایران نتنها به خانواده بلکه به همسایه ها،هم محلی ها و آشنایانش از هفت پشت آونور تر هم وابسه بوده که همه آنها را با خود به همراه آورده بود...بدون شک وزیر دیگر دل بزرگی داشت که اینهمه به همه وابسته بود...درست به مانند رودولف که دلش به اندازه ای بزرگ بود که تمام ساحره های دنیا در آن جا میشدند!

در همین حین ناگهان فکر شیطانی به ذهن رودولف رسید...حالا که وزیر دیگر ایران ادعا میکرد که میتواند جهان را مدیریت کند،چرا رودولف او را به دنیایی جادوگری نبرده و از حضور او آنجا بهرمند نشود؟!
پس رودولف پاورچین پاورچین به سمت وزیر دیگر ایران که پشت تریبون ایستاده بود نزدیک شد و دست او را گرفت...
_زنده باد بهار...زنده باد مش...عه؟!چرا دستم رو گرفتی؟!
_میخوام ببرمت یه جای خوب!

پاق!

خانه ریدل ها!

_رودولف توضیح بده چرا همراه این موجود یکهو وسط میز ناهارخوری ظاهر شدی؟!

به نظر میرسید رودولف خیلی خوب تمرکز نکرده بود که اینجا را برای آپارات انتخاب کرده بود...و یا شاید مورپ گانت باز هم تغییر دکوراسیون داده بود و میز نهارخوری را آنجا قرار داده بود...اما این امر مهم نبود...رودولف با خود تحفه ای اورده بود!
_ارباب...این وزیر دیگه ایرانه!
_و چون وزیر دیگر ایرانه این حق رو براش قائل شدی که جوری ظاهرش کنی که پاش توی کاسه سوپ ما باشه؟!
_نه ارباب...محفلی ها مگه نمیخواستن این رو بدزدن؟!
_خب؟!
_خب بذارین بدزدن...اینجوری رهبری و مدیریت محفل رو هم یحتمل میخوان بدن بهش!
_و ما تو رو فرستادیم تا مانع این کار بشی!
_نه ارباب...این اگه بره محفل،هشت سال که سهله...هشت ماه هم نه...هشت روزه تپه گلکاری نشده توی محفل باقی نمیذاره!
_منظورت چیه؟!
_ارباب...درست میگفتن...این معجزه قرنه...و معجزه اش اینه که میتونه حتی بهشت رو هم جهنم کنه...فقر،فساد،بیکاری،رکود،تورم،اختناق فضا،دروغگویی محفل رو فرا میگره اگه این بره اونجا!


لرد نگاهی به رودولف کرد...لرد در دلش رودولف را تحسین میکرد...رودولف اسلحه ای با خود آورده بود که توانایی منهدم کردن آن بینهایت بود..لرد هیچوقت فکر نمیکرد که یک مشنگ،آنهم وزیر دیگر ایران کلید پیروزی او باشد...
_پس منتظر چی هستی دیگه رودولف؟!




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۹:۴۲ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴

لاکرتیا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۸ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۴۶ چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۵
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 430
آفلاین
لاکی
برعلیه
بنفشه زبون دراز



سکوت مطلق بود...

آن شب ماه از پس ابرها بیرون نیامده و درسراسر شهر خاموش، بادهای سرد پاییزی می وزید. روی صندلی نشسته بود وصدای نفس هایش به گونه ای که انگار دوقلوه سنگ راه بینی اش را سد کرده اند، سنگین و تنها نوای درون خانه بود. موهایش را نامرتب در یک طرف سرش جمع کرده و سرما در لباس های پارچه ای اش نفوذ و عضلاتش را منقبض میکرد. پاهایش را در بغل گرفته بود و صدای ضربات هماهنگ کتانی هایش بر زمین، انعکاسی ترسناک داشت...سرفه ای کوتاه سر داد و درحالی که دچار آخرین احساس بغرنج زندگی اش در این شب سرد شده بود، ایستاد و شروع به قدم زدن در عرض اتاق کرد و با صدای آرامی که انگار درحال زمزمه در گوش مورچه ای است، گفت:
-احمقانه رفتار کردم...

مشکلی نبود..همیشه لحظاتی بودند تا "احمقانه " رفتار کنیم و با فکرهای سطحی و خودخواهی هایمان حماقت هایمان را رقم بزنیم، شاید هم برای همین بود که نمیخواست خودش را از این بابت سرزنش کند...تنها او نبود که اسیر این کلمه شده بود.

سرش را برگرداند و به صدای باد گوش سپرد..نوای دردناکش مو بر تن هر آدمی راست میکرد. آرام آرام به سمت پنجره رفت و درحالی که برای صدمین بار از امشب، به آسمان قیرگون می نگریست متفکرانه گفت:
-همه این مدت وجود داشت....همیشه خوشبخت بودم!

راست میگفت...همه این مدت، در آغوش خوشبختی، خوشبختی را جستجو میکرد.

فلش بک!


ابرهای آرام و بی خیال به کندی تمامی ماه سپید را می پوشاندند و باد آهسته از جریان باز می ایستاد..این بازی هرشبه بود.
-میـــــــــــــــــــــــــــو!

گربه کوچک و سیاه رنگی، با اندامی لاغر و دمی که با غرور بالا گرفته بود، به دنبال دخترکی که ردایی سیاه بر تن داشت دوید. دختر، گام هایش را کمی آهسته تر کرد و غرید:
-مجبور نیستی همراهم بیای قاتل...مجبور نیستی تو خوشی های نه چندان دوری باهام شریک باشی...

مجبور نبود؟!نه...خودش به خوبی میدانست که اگر همان گربه کوچک کنارش نباشد و همراهیش نکند هیچ است...آخر دوست های خوب همیشه به یکدیگر نیاز دارند...همیشه!
شاید گربه هم این را میدانست، چون درغیر این صورت هیچوقت با "میو"ی دیگری حرفش را رد نمی کرد.
-ولی ایده خوبی نیست.

دخترک ناگهان وسط خیابان ایستاد و به مردمی که با تعجب سراپایش را ورنداز می کردند خیره شد. محتاطانه نگاهی به اطراف انداخت تا مطمئن شود کسی متوجه گربه سخنگو نشده است. چند قدمی عقب رفت و درحالی که گربه را درآغوش می گرفت، زمزمه کرد:
-احمق نباش! ما میتونیم خارج از دنیای جادو زندگی خوبی داشته باشیم....یه خونه بزرگ میگیریم، من اینجا کار میکنم و تو میتونی دوستای بیشتری پیدا کنی...درسم رو تو دانشگاه های مشنگی ادامه میدم و شاید یه روزی همینجا ازدواج کنم...مطمئن باش خوشبخت میشیم...

گربه صدایی ناهنجار از خودش درآورد و درحالی که در دلش فریاد می کشید"دختر دیوانه ی مزخرفِ یدندهِ خودخواهِ زیاده خواه!" گفت:
-چرا فکر میکنی...

دختر حرف گربه را قطع کرد و قاطعانه جواب داد:
-دنیای جادو مزخرفه!اونجا جای امثال من نیست...فقط برای یه مشت احمق بی عرضه ساخته شده تا مثل کبک سرشون رو بکنن زیر برف و از ترس مردم عادی خفه خون بگیرن!
-با این وجود...خیلی ها تو دنیای تو و دنیای بیرونش هستن که آرزو دارن جای تو باشن...انواع و اقسام وسایل...اتاق بزرگ...خونه اشرافـ...
-درسته اما از این به بعد همه دلشون میخواد جای من باشن...تازه میخوام شروع کنم...بهت ثابت میشه!

گربه ساکت شد و چشمانش را به ردیف مغازه های لوکس لندن دوخت...روز های خوشبختی نزدیک بودند...و روزهای تمام شدنشان نزدیک تر!

***


-وایسا یه لحظه!

مرد، این حرف را زد و سپس خم شد و مانند دونده های ماراتون دستانش را روی زانوهایش گذاشت تا کمی نفس بگیرد. دخترکی که تا ثانیه ای قبل درحال دویدن بود، ایستاد و بدون این که حتی نیم نگاهی به مرد بیندازد منتظر شد.
-مکس اگه کاری زود باش...باید برم!

مکس، دستانش را در جیب های کت پشمیِ رنگ و رورفته اش گذاشت و درحالی که هنوز به سختی نفس می کشید، با لحنی خشن گفت:
-من همه چیز رو میدونم...دزد لعنتی!

دخترک چشمانش را در حدقه چرخاند و فریاد زد:
-خفه شو!منم یه آدم عادی...
-تو عادی نیستی...یهویی پیدات شد، خونه بزرگی رو خریدی و الکی الکی وارد دانشگاه شدی...الان هم جان بدبخت رو گیرآوردی و براش کلی نقشه ریختی...کارات...

دخترک که آستانه تحملش لبریز شده بود، برگشت و چندقدمی به مرد نزدیک شد و با تاسف گفت:
-چه مرگته؟!داری دنبال یه نفر میگردی که مجرمش کنی؟چرا از من بدت میاد؟
-تو یه شیطانی لاکرتیا بلک...فکر نکن من متوجه رفتارهای مرموزت و اون گربه عجیب و جغدی که همیشه دم پنجره اتاقت پرسه میزنه، نمیشم...ازت متنفرم چون از همون اول میدونستم که کاسه ای زیر نیم کاسه داری!

لاکرتیا بلک بیچاره، چشمان آبی اش را به زمین دوخت و چیز نامفهومی را زیر لب زمزمه کرد. سپس، گویی که میخواهد برای چند لحظه تصویر مرد را از ذهنش دور کند، چشمانش را بست و گفت:
-فقط توهم زدی...همین!

حرفش را با تاکید زیادی تکرار کرد، با این وجود میدانست که انتظارات پیش از اندازه اش از زندگی، کار دستش داده است...او آدمی با رویاهای بی پایان بود و مکس عجوبه ای برای نفرت ورزی!
مکس زیر لب خندید و با تهدید گفت:
-بدبختت میکنم...قول میدم!

لاکرتیا از این حرف به خود لرزید...به زودی زندگیش خراب میشد...حال به خوبی میفهمید که خوشبختی، میتواند بدبختی هایی باشند که هنوز بر سرش آوار نشده اند.

پاپان فلش بک

صدای آژیر ها در خیابان ها تنگ و تاریک لندن می پیچید و اندک نور لرزان چراغ ها، سرهایی را از پشت پنجره که با کنجکاوی بیرون را دید می زدند، نمایان می ساخت. باران سختی باریده بود و آسفالت کهنه شهر پر از چاله های گل آلود آب بود.

-واااای....

شخصی که خود را زیر بارانی گشادی پنهان کرده بود، سکندری خورد و به درون چاله آب بزرگی افتاد و هیکلش خیس از آبی شد که بوی تعفن میداد. با این وجود بدون معطلی، دویدن را از سر گرفت و با چشمانی دریایی که نگرانی درآن ها حکم فرمانی میکرد، گربه کوچک و سیاهی را به تندتر دویدن تشویق کرد. سرش به دوران افتاده و ترس در وجودش می تپید، ولی با تمام این ها بازهم سرگردان از کوچه ای به خیابانی و از خیابانی به کوچه ای دیگر پناه می برد.

"بدبختت میکنم...قول میدم!"

حرف مکس، مانند زنگی گوشخراش در گوشش می پیچید..موفق شده بود
.قتلی را به گردن دخترک انداخته و اورا متهم به دزدی و نقشه های شوم کرده بود...

-بدو قاتل!بدو!

گربه سرعتش را بیش تر کرد و اشکی سرد از چشمان لاکرتیا چکید...
قاتل،دوست های خوب، خانواده ای مهربان، خانه ای اشرافی، قدرتی بی انتها و صدها چیز دیگر، نکته هایی بودند که به آن ها توجه نکرده بود...کاش زودتر نگاهی به اطرافش می انداخت تا متوجه میشد که چقدر خوشبخت بوده است.


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.