من(رودولف لسترنج)v.sورونیکعااااااا اسمتلی
_ارباب؟!

لرد بلاخره با بیحوصلگی به سمت رودولف که برای بار هفتادم بدون وقفه با گفتن "ارباب"،لرد را مخاطب قرار داده بود،برگشت...
_چیه رودولف؟!

_چرا من ارباب؟!

_برای بار چندم و آخرین بار توضیح میدم رودولف...آرسینوس به عنوان وزیر ما با وزیرِ دیگرِ ایران صحبت کرده و بهش خطر محفلی ها رو گوشزد کرده...قرار شد که برای محافظت ازش یکی رو بفرسته....منم تو رو در نظر گرفتم برای اینکه بری و ازش محافظت کنی...این یه دستوره...حالا فهمیدی رودولف؟!
رودولف همچنان که سعی در بغض کردن میکرد و به همین دلیل چهره اش از همیشه بدریخت تر بود،رو به لرد کرد و گفت:
_میدونم ارباب...فهمیدم...ولی چرا ارباب؟!چرا وزیر دیگر ایران ارباب؟!این همه جا...این همه وزیر دیگر...چرا ارباب اونجا؟!

_چون محفلی ها چشم طمع بهش دارن...من شنیدم بهش میگن معجزه قرن...شاید حتی جادوگر باشه...چون میگن دور سرش بعضی وقتا هاله نوری قرار میگیره...حالا هم برو دیگه رودولف...فقط یادت باشه...اونا نباید بفهمن تو جادوگری...ترتیبی داده شده تا آزمونی گرفته بشه و بهترین فرد برای محافظت ازش انتخاب بشه...برو و توی اون ازمون اول شو تا بادیگاردش بشی...رودولف این یه دستوره!
_ارباب...

_دستور رودولف!

_چشم!
ایران...محل برگزاری آزمون بهترین محافظ!_نفر بعدی...گفتم نفر بعدی...هوی زشت...نوبت توئه!

فریاد مردی که رودولف را به درون اتاق فرامیخواند،رودولف را که بر روی چارپایه ای به خواب رفته بود،از خواب بیدار کرد...رودولف به دو سمت خود نگاه کرد و سپس وارد اتاق شد.
از صبح که رودولف به این محل مراجعه کرده بود،دها مرد تنومد و درشت هیکل که رودولف بین انها ریزترین بود،به آنجا مراجعه کرده بودند تا بتوانند بهترین محافظ شده و همچنین بادیگارد شخص وزیر دیگر شوند...حالا هم نوبت رودولف بود تا وارد آن اتاق بشود و مراحل "بهترین محافظ" شدن را بگذراند!
رودولف بلاخره وارد اتاق شد و دو مرد را دید که پشت میز نشسته بودند...
_چی شده؟!
_چی چی شده؟!

_الان چی شده؟!
_چیزی نشده...شما درخواست دادین که محافظ رییس جمهور بشین...درسته؟!

_امممم...اگه منظورتون همون وزیر دیگه است که شما بهش میگین رییس جمهور،آره!
_خب این آزمونیه که ببینیم شما شایستگی این امر رو دارین یا نه...در ابتدا شما باید گزینش عقیدتی بشین...به این سوالا جواب بدین!
رودولف اب دهانش را قورت داد...او هیچوقت در پرسش و پاسخ موفق نبوده...حتی در زمان هاگوارتز هم همیشه امتحان های کتبی را به امتحان های شفاهی ترجیح داده بود...حداقل در امتحان های کتبی توانایی این را داشت که تقلب کند!
_شما بفرمایید که نظرتون در مورد تهاجم فرهنگی چیه؟!
_تهاجم فرهنگی چیه؟!

_نه...خوبه...آفرین...معلومه که مورد تهاجم قرار نگرفتین اصلا...واسه همین اسمش هم به گوشتون هم نخورده...حالا سوال بعدی...حکم شنیدن موسیقی چیه؟!
_حکمش چیه؟!
_آره!
_نمیدونم...شنیدم والا حکم گشنیزه معمولا!

_باریکلا...خوشم اومد...پس شما هم به این امر معتقدین که کسایی که موسیقی اونم از نوع مبتذل گوش میدن رو باید گیشنیز کرد...تبارک الله...حالا بفرمایید که نماز جمعه چند خطبه داره؟!
_هر چی بیشتر بهتر!

_ماشالله...من نمیدونستم شما هم از برادن اهل دل هستین که اعتقاد دارین مهم کمیت خطبه ها نیس،مهم کیفیته...من فکر میکنم شما واقعا برای این امر واجد الشرایط هستین...ولی اجازه بدین یه سوال دیگه بپرسم...شما سابقه عضویت توی گروه های معاند رو نداشتین که؟!

_گروه؟!من اسلیترین بودم فقط...گروه دیگه نبودم!
مسئول گزینش برگه ای از کشوی میز بیرون آورد و شروع به مطالعه آن کرد...
_تو این برگه که لیست گروهای معاند هس چیزی در مورد اسلیترین نوشته نشده...شما مرحله گزینش عقیدتی رو با موفقت پشت سر گذاشتین...فقط لطف کنید اگه استخدام شدین،از این پیرهن های جلف نپوشین با این اصوار مستهجن!

_پیرهن؟!اینا عکس رو پیرهن نیستن که...خالکوبین!
_خب پس لطف کنید پیرهن بپوشین از این به بعد...حالا بعد از گزینش عقیدیتی،نوبت گزینش مهارتیه که همکار عزیزم مسئولش هستن!

مسئول گزینش به طرف دیگه میز اشاره کرد...
_خب...من مسئول گزینش مهارتی شما هستم...شما الان فرض کنید همکار من فرضا رییس جمهوره...و من یه شخص عادی...حالا شما باید از رییس جمهور محافظت کنید...مثلا من الان دستم به سمت ریسس جمهور داز میشه و...
قبل از اینکه آن مرد همکارش را لمس کند،رودولف قمه ای از جورابش درآورد و دست مرد را قطع کرد!
_شما استخدامین...از فردا میتونید مشغول بشین!
فردای آن روز!اولین روز کاری رودولف مصادف شده بود تا یک اتفاق تلخ برای وزیر دیگر ایران...یکی از روسای جمهور کشورهای امریکای لاتین که از دوستان وزیردیگر ایران بود،مرده بود و وزیر دیگر ایران برای حضور در مراسم ختم او به آنجا سفر کرده بود...رودولف نیز البته همراه او بود!
_پیس...پیس...وزیر دیگر!

_چیه؟!ساکت باش حرف نزن،نظم مراسم رو بهم نریز!
_فقط میخواستم بگم خدایی اینجا همه با کمالاتن...اصلا من از کودکی علاقه خاصی به امریکای جنوبی داشتم...مخصوصا این بانوانشان!

_منظورت چیه؟!بشین یه گوشه چرت و پرت نگو!
رودولف ساکت همان گوشه که ایستاده بود،ماند...او باید فکری میکرد...تمام خانوم ها در این مراسم،با توجه به شناختی که از ایران و وزیر دیگر آنها داشتند،به سمت آنها نمی آمدند و فقط از دور تسلیت میگفتند...و این برای رودولف عذاب اور بود...اما ناگهان فکری شیطانی در ذهن رودولف نقش بست!
_پیس...وزیر دیگر!
_باز چیه؟!
_میگم ما باید به فرهنگ و اداب رسوم اینا احترام بذاریم...درسته؟!

_آره!
خب من آداب رسوم اینا رو میدونم...وقتی یکی میمیره تو مراسمش باس گرفت همه رو بغل کرد...اگه بغل نکنیم انگار توی قبر میتشون چیز کردیم...چیز...
_چی؟!

_انگار به میت بی احترامی کردیم یعنی!
_نه بابا؟!

_آره باو...اوه اوه...مادر مرحوم اومد...باس بغلش کنیم که خاطرش مکدر نشه و به رسم و رسومشون توهیین نکنیم!

نقشه رودولف گرفت...او تا شب نصف آمریکای جنوبی را به واسطه حرکتی که وزیر دیگر انجام داده بود و مجوزی برای هیئت اعزامی بود،بغل کرد!
چند روز بعد!در این چند روزی که رودولف محافظ وزیر دیگر ایران شده بود،نتوانسته بود استراحت بکند...زیرا وزیر دیگر ایران در تمامی این روزها در سفر به شهرهای مختلفی بود که به آن سفر استانی میگفتند...آن روز هم آنها به یک شهر مرزی رفته بودند و وزیر دیگر ایران بنا به سخنرانی داشت...
_از ساعت چن اینجایین؟!پنج؟!شیش؟!هفت؟!هشت؟!خسته شدین؟!کی خسته اس؟!
رودولف که در کنار وزیر دیگر ایستاده بود،دقیقا نمیدانست که برای چه آنجاست...از وزیر دیگر قرار بود در مقابل چه کسی محافظت کند؟!یا اصلا وزیر دیگر ایران برای که داشت سخنرانی میکرد و از آنها میپرسید که چند ساعت آنجا بوده و خسته هستند یا نه؟!چون وزیر دیگر ایران تنها بر روی سکوی سخنرانی ایستاده و هیچکسی روبرویش نبود که به سخنرانی او گوش دهد...تنها یک دوربین تلویزیونی و یک گزارشگر که "حضور پر شور مردم در استقبال از رییس جمهور" را هر چند جمله یکبار تکرار میکرد،آنجا بودند!
ظهر نیز رودولف وزیر دیگر ایران را در جلسه استانی همراهی میکرد...آنجا نیز رودولف به چشم شاهد هوش و ذکاوت وزیر دیگر ایران بود...
_خب...یه سد بزنیم...چارتا کارخونه...پنجا جاده...هزارتا ساختمون برای مسکن مهر و...
_معذرت میخوام جناب رییس جمهور...شکر میون کلومتون...دقیقا اعتبار این طرحا رو از کجا بیاریم؟!

_اعتبار میخوای چیکار؟!فقط مهم اینه که بگن ما دستور ساخت اینا رو دادیم...دیگه پول ساختنشون رو نداریم مهم نیس...مهم اینه که ما در چشم مردم مهروز نشون داده بشیم!

رودولف میبایست این تجربیات گرنبهایی که در مصاحب با وزیر دیگه به دست آورده بود را بعدها در اختیار لرد میگذاشت...این حجم از عوام فریبی بی سابقه بود!
رودولف مطمئن بود که در سفر خارجی که پیش روی آنهاست و قرار بوده که وزیر دیگر ایران در نیویورک سخنرانی انجام دهد،خارجی ها قدر او را بیشتر دانسته و به سخنرانی او گوش خواهند داد..
سفر خارجی که پیش رو بوده،نیویورک،سازمان ملل مشنگی!_به راستي مسئول حوادث چه كسي و علت آن كدام است؟عدهاي تلاش ميكنند كه وضع را طبيعي و خواست خدا، و ملتها را مسئول اصلي زشتيها و ناكاميها معرفي نمايند.ميگويند اين ملتها هستند كه تبعيض و ظلم را ميپذيرند.اين ملتها هستند كه تن به ديكتاتوري و تحميل و زيادهخواهي ميدهند.اين ملتها هستند كه تسليم ارادههاي استكباري و توسعه طلبيها ميشوند.اين ملتها هستند كه تحت تاثير ترفندهاي تبليغاتي گروههاي قدرت قرار ميگيرند و بالاخره اينكه آنچه بر سر جامعه جهاني ميآيد، نتيجه مواضع منفعلانه و سلطه پذيرانه ملتهاست!

_جیرجیرجیرجیرجیرجیرجیرجیرجیرجیر!
صدای ناهنجار جیرجیرک چرت رودولف را پاره کرده...او ابتدا کمی گیج بود و ندانست که کجاست...اما سپس کمی چشمان خود را مالید و سعی کرد که تمرکز کند...به یاد آورد که او حالا در سازمان ملل بوده و وزیر دیگر ایران در حال ایراد سخنرانی خود برای هیئت ایران،هیئت کشور بومبا بومبا و البته صندلی های خالی سالن بود...به نظر میرسید که خارجی ها ها هم قدر این دُر گرانبها را نمیدانستند...به وضوح آنها مشنگ بودند...چون اگر کمی هوش داشتند مثل جادوگرها،چه محفلی و چه مرگخوار به دنبال استفاده از وزیر دیگر ایران میرفتند!
از نگاه رودولف،وزیر دیگر ایران فردی بسیار مهربان و حساس بود...چون تاب دوری خانواده اش را نداشته و آنها را با خود به نیویورک آورده بود...البته مشخص بود که وزیر دیگر ایران نتنها به خانواده بلکه به همسایه ها،هم محلی ها و آشنایانش از هفت پشت آونور تر هم وابسه بوده که همه آنها را با خود به همراه آورده بود...بدون شک وزیر دیگر دل بزرگی داشت که اینهمه به همه وابسته بود...درست به مانند رودولف که دلش به اندازه ای بزرگ بود که تمام ساحره های دنیا در آن جا میشدند!
در همین حین ناگهان فکر شیطانی به ذهن رودولف رسید...حالا که وزیر دیگر ایران ادعا میکرد که میتواند جهان را مدیریت کند،چرا رودولف او را به دنیایی جادوگری نبرده و از حضور او آنجا بهرمند نشود؟!
پس رودولف پاورچین پاورچین به سمت وزیر دیگر ایران که پشت تریبون ایستاده بود نزدیک شد و دست او را گرفت...
_زنده باد بهار...زنده باد مش...عه؟!چرا دستم رو گرفتی؟!
_میخوام ببرمت یه جای خوب!
پاق!خانه ریدل ها!_رودولف توضیح بده چرا همراه این موجود یکهو وسط میز ناهارخوری ظاهر شدی؟!

به نظر میرسید رودولف خیلی خوب تمرکز نکرده بود که اینجا را برای آپارات انتخاب کرده بود...و یا شاید مورپ گانت باز هم تغییر دکوراسیون داده بود و میز نهارخوری را آنجا قرار داده بود...اما این امر مهم نبود...رودولف با خود تحفه ای اورده بود!
_ارباب...این وزیر دیگه ایرانه!

_و چون وزیر دیگر ایرانه این حق رو براش قائل شدی که جوری ظاهرش کنی که پاش توی کاسه سوپ ما باشه؟!

_نه ارباب...محفلی ها مگه نمیخواستن این رو بدزدن؟!
_خب؟!
_خب بذارین بدزدن...اینجوری رهبری و مدیریت محفل رو هم یحتمل میخوان بدن بهش!
_و ما تو رو فرستادیم تا مانع این کار بشی!
_نه ارباب...این اگه بره محفل،هشت سال که سهله...هشت ماه هم نه...هشت روزه تپه گلکاری نشده توی محفل باقی نمیذاره!
_منظورت چیه؟!
_ارباب...درست میگفتن...این معجزه قرنه...و معجزه اش اینه که میتونه حتی بهشت رو هم جهنم کنه...فقر،فساد،بیکاری،رکود،تورم،اختناق فضا،دروغگویی محفل رو فرا میگره اگه این بره اونجا!
لرد نگاهی به رودولف کرد...لرد در دلش رودولف را تحسین میکرد...رودولف اسلحه ای با خود آورده بود که توانایی منهدم کردن آن بینهایت بود..لرد هیچوقت فکر نمیکرد که یک مشنگ،آنهم وزیر دیگر ایران کلید پیروزی او باشد...
_پس منتظر چی هستی دیگه رودولف؟!