جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  45 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 اسفند 1394 20:41
نمایش جزئیات
آفلاین
هنوز دود ملایمی توی فضا جریان داشت و جو رو معنوی کرده بود.مورفین بیدی نبود که با این بادها به لرزش در بیاد و به دود عادت داشت اما بقیه کاملا تحت تاثیر قرار گرفته بودن.تراورز جلوتر از هاگرید حرکت میکرد و تسبیح در دست به سمت سرژ می رفت.با لبخند پلیدی به هاگرید نگاه کرد و گفت:
-حاجی اینو بگیریم دیگه مثلثمون تکمیله!

سرژ خود را کاملا در محاصره ی انقلابیان یافت و شروع به خواندن اشهدش کرد اما این هاگرید بود که لحظه ای متوجه ی اشتباه شان شد.خودش را جلوی تراورز انداخت و با عصبانیت گفت:
-جون طو اگه بظارم به ظور کصی رو کپچر کنی.ما برای برخواصتن علیه دیکتاتورشیپ و آوردن دموکراصی انقلاب کردیم!
-ما به هرچه حضرت وی فرمودند،عمل می کنیم.فهمیدی نره غول؟ یکی بده اون تسبیح رو.

علماء که کم کم میانشان اختلاف افتاده بود به درون گونی مراجعه کردند تا نظر حضرت وی را بپرسند.تراورز که از هواداران سرسخت این شخصیت ناشناس بود،اول کلام باز کرد و نظر وی را جویا شد:
-یا وی(شع)! فرمانتان چیست؟ دیکتاتورشیپ یا دموکراسی؟
-دیکتا .. توراسی!

هاگرید و تراورز: آری! اینگونه عمل می کنیم، تلفیقی!

البته منظور وی این نبود اما به هرحال به نوعی جان سالمندان را نجات داد چون تراورز و هاگرید تصمیم گرفتند،در صحن علنی خانه ی سالمندان حضور یابند و سخنرانی کنند بلکه اینگونه سالمندان را با خود هم جهت کنند.پس فعلا سرژ نجات پیدا کرد و از سوژه به بیرون ناک اوت شد.حال سخنرانی حضرات آغاز شده بود!

---

شع: شت علیهم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1394/12/11 20:46:00
پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 اسفند 1394 01:10
نمایش جزئیات
آفلاین
-پناه بر شالاژار کبیر هر چی ژده بودم پرید!

مورفین به نیمه غولی که هر لحظه نزدیک تر میشد چشم دوخت.حس میکرد باید قبل از له شدن زیر پای هاگرید فرار کند،اما مورفین حال فرار نداشت.به هر حال نمیتوان از یک فژانورد که تازه از فژا بازگشته است توقع کارهای بزرگی مانند فرار داشت.

هاگرید که حالا بسیار جوگیر شده بود.همانطور که به سوی مورفین پیش میرفت شعار های انقلابی میداد و با قدم های خود زلزله ای ۵ ریشتری در خانه سالمندان تا شعاع ۵متری اطراف آن به وجود آورده بود.
-اصطغلال آظادی انغلاب کیکی!املا ذیر بیصت نگرفطم ژون شما.

تراورز که جلوتر از هاگرید می دوید با یک حرکت حاجیانه مورفین را در یک چشم برهم زدن در گونی اش کنار وی گذاشت.

درون گونی


-شلام ای وی.
-چیز...ضرر...مغز...پوک!
-چیژ؟چیژ؟کژاشت؟

بیرون گونی


سرژ سعی داشت هرچه میتواند از هاگرید فاصله بگیرد و در همان هنگام موسیقی به سبک راک با صدای بلند می نواخت.

سالمندان کوله بار تجربه:

-ننه مادر...موسیقی هم موسیقی های قدیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلستینا واربک در 1394/12/11 1:25:42
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: دوشنبه 10 اسفند 1394 21:09
نمایش جزئیات
آفلاین
نزدِ وی:

- انقلاب... سالمندا... صابون... قطع!

وی فرد دانایی بود، در طی عمر پربارش به عنوان کوله باری از تجربه تبدیل شده بود اما یک مشکل خیلی خیلی کوچک داشت و آن هم نفس تنگی بود. نمی‌توانست حرف هایش را کامل بزند برای مثال حرفی که زده بود معنی" انقلاب؟! سالمندا صابونشون قطع میشه با این کار!" را می‌داد اما شما از یک نیمه غول و یک تسبیح به دست جوگیر چه انتظاری دارید؟ خب، طبق معمول آن‌ها برداشت دیگری داشتند:
- چی؟! یعنی صابون سالمندا رو هم قطع کردن؟!

وی راهی برای متوقف کردن آن دو نداشت، برای همین تصمیم گرفت بنشیند و زندگیش را بکند اما خب نظر آن دو انقلابی چیز دیگری بود. هاگرید هق هق کنان گفت:
- ای وی، حتما کیک بهتون ندادن، صواط هم یادتون ندادن. واقعا چقدر یه وزیر بی‌کفایت و ظالم می‌تونه باشه.

سپس لحنش را تغییر داد و فریاد زد:
-باید بریم سالمندا رو، این کوله بارهایی از تجربه رو، این کیک های سوخته رو جمع کنیم بریم دم در وزارت!

سپس بدون این‌که وی بتواند دهانش را باز کرده و طبق اخبار رسانه ی ملی چیزی را خاطرنشان کند، تراورز او را زیر بغل زد و دوان دوان به سوی سالمندان دیگر رفت.

لحظاتی دیگر، هنوز در خانه سالمندان:

دود فضا را پر کرده بود و حتی از کادر تصویر هم گذر کرده و وارد شش های مخاطب رول می‌شد تا از بی‌کیفیتی جنس مورد نظر مطلع شود. همراه با دود ها که محیط را روحانی کرده بودند موسیقی تند و خشنی نیز جریان داشت تا فضا را بیش از پیش معنوی کند.

همان طور که حدس می‌زنید مورفین گانت و سرژ تانکیان، اعضای باسابقه و کوله پشتی هایی از تجربه- هنوز مثل وی کوله بار نشدند- در حال کشیدن و نواختن بودند و در طرفی دیگر هاگرید و تراورز که وی را زیر بغل زده بود به سمت آن‌ها می‌دویدند. مورفین رو به سرژ کرد و با صدایی خسته و خش دار پرسید:
- سرژ، این ژوونا چرا دارن میان شمت ما؟

اما صدای گیتار سرژ بلند تر از این بود که صدای ضعیف مورفین به گوشش برسد. اما در همین حین صدایی بلند تر از صدای موسیقی شنیده شد.

- انقلاب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تراورز در 1394/12/10 21:51:23
ویرایش شده توسط تراورز در 1394/12/10 21:54:13
every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: دوشنبه 10 اسفند 1394 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

شاید از دیدگاه شما، زندگی سالمندان کسل کننده و بی فایده به نظر برسد.باور کنید خودشان هم زندگی ـشان را اینگونه تصور می کنند.بعضی از آنها آنقدر تنها و غریب هستند که از روی ناچاری به "خانه ی سالمندان" می روند و در انتظار مرگشان می نشینند.فرض کنید هر روز مجبور باشید یک برنامه معین و تکراری را انجام دهید و بدانید که هیجانات زندگی ـتان به پایان رسیده است! قطعا تصورش هم شما را عذاب می دهد.سالمندان روزهای خود را به امید مُسکن و قرص های شبانه ـشان ، سپری می کنند.اما آنها نمی دانستند که چقدر می توانند مفید واقع بشوند، مخصوصا در این مورد!

خانه ی سالمندان هاگزمید را به چشم یک نیروگاه اتمی ببینید! تجمع صدها جادوگر پیر و با کولباری از تجربه که فیتیله ـشان منتظر یک جرقه ی کوچک است.گرچه خیلی ساکت و بی تحرک بنظر می رسیدند اما گول ظاهرشان را نخورید.آنان کسانی بودند که دور از چشم پرستار، چندین دونات و کولوچه ی با قند بالا را در چند ثانیه قورت می دادند.

تنها ماگلی که در این خانه ی سالمندان جادویی نگه داری می شد، وی نام داشت.هیچکس نمی دانست که او چندساله است ولی او را مدام در حال پند دادن و قدم زدن در محوطه ی خانه، مشاهده می کردند.حتی معلوم نبود که از چه زمانی به آنجا نقل مکان کرده بود.تمام کارهای این مرد، از زیر بوته به عمل می آمدند.حتی خودش !

از آغاز حکومت آرسینوس جیگر، بودجه های مربوطه به خانه ی سالمندان پرداخت نمی شد.وضع آنقدری وخیم شده بود که سالمندان از گرسنگی، مدام در مسیر یخچال، رفت و آمد می کردند و وقتی هیچ چیز نمی یافتند، بعد از مدتی این عمل را دوباره تکرار می کردند تا هنگامی که خسته شوند و به قرص هایشان پناه بیاورند.دولت جوان، به پیران اهمیتی نمی داد!

همینطور مدتی می شد که تراورز و هاگرید دستی در صنعت معجون سازی داشتند.البته منظور تولید نیست! بلکه مشغول به قاچاق آن در مرزهای گینه نو و قزاقستان بودند.وقتی آرسینوس حق فروش صعنعت مجعون سازی را به انحصار خود درآورد، کار و کاسبی آنها نیز کاملا بهم ریخت.کمی گذشت تا اینکه کاسه ی صبرشان لبریز شد و حاج تراورز همراه با هگرید الدوله راهی خانه ی سالمندان شدند تا از وی کسب تکلیف کنند.
- یا وی! اکنون نزد تو آمده ایم تا کسب تکلیف بکنیم. حال چه باید کرد؟
- گم شوید و اهممم ... معجون ... ملی ... قلب!

البته منظور وی از این سه کلمه کاملا واضع بود.از زمان خوردن معجون قلبش که ملی پتازون نام داشت، گذشته بود و درحال جان دادن بود.اما تراورز و هاگرید برای گرفتن منظور وی، بسیار احمق بودند.
- یـا ابــرفضر! او به عنوان آخرین وصیتــش به ما حکــم جــهـاد داد. حال باید برای ملی شدن صنعت مجعون سازی به پا خیزیم و طبق فرمایشات ایــشان انــقــلاب کنیم!

آیا آنها می توانستد سالمندان را به عنوان اولین گام با خود همراه کنند؟
یا اینکه همانند گوسفند به بیرون شوتشان میکردند؟
آیا این دو ساده لوح برای روشن کردن جرقه کافی بودند؟
یا اینکه حتی اصغر ترقه هم نبودند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: شنبه 18 مهر 1394 19:51
نمایش جزئیات
آفلاین


تصویر تغییر اندازه داده شده



لارا همانجا ایستاد و بعد از مدتی که با لبخند شیطنت آمیز به جایی که قبلا مسئول در آنجا ایستاده بود، می نگریست و در دل به خود تندیس آفرین و صدآفرین هدیه می داد.

بعد از مدتی، لارا از در چشم برداشت و بار دیگر به ورزشگاهی که میخواست افتتاح کند، نگریست و با خوشحالی دوری 720 درجه به دور خود زد و سپس دامنش را که از شدت چرخش پیچ خورده بود، را باز کرد و با چهره ای سرخ شده به اطراف نگاه کرد تا مبادا کسی او را در آن وضعیتی که تنها مرلین می داند دیده باشد.

به یکباره دلش برای مسئول تنگ شد. نمی دانست چرا تازگی ها انفدر زود به زود برای مسئول دلتنگ می شد. نمی دانست آیا این نشان دهنده ی موضوع خاصی است؟

با قدم های تند از ورزشگاه نیمه کاره خارج شد و به سوی اتاق مسئول رفت. در پشت در ایستاد و مرتب بودن خود را درآینه ی تمییز سالن سنجید و سپس وارد شد.

مسئول در پشت میزش نشسته بود و همین که لارا وارد اتاق شد، چشم از روزنامه ی پیام امروز برداشت و خیره به لارا لبخندی زیبا بر لبهایش نشست. لبخندی که در داستان عاشقانه های آرام گیله مرد کوچک، هدیه ای برای عسل بود و بس.

لارا با قدم های تند جلو رفت و خود را در بغل مسئول انداخت و در حالی که لبخند شیطنت آمیز همیشگی اش را بر لب داشت، به مسئول خیره شد و مسئول نیز نیشخندی زد و پرده های اتاق کشیده شد و آن دو از نظر ها پنهان شدند. حتی مرلین نیز از این صحنه چشم پوشاند!()

چند ماه بعد


لارا که دیگر اکنون مسئول را شیفته ی خود کرده بود، با قدم های با وقار در سالن های خانه ی سالمندان راه می رفت و به مریض های در حالی که هیچ توجهی به انها نداشت، آنجا نگاه میکرد.

در هرچند لحظه یکبار دستش را بر روی شکمش که اکنون کمی بالا آمده بود و طفلی را در آن می پروراند می کشید و هربار پوزخندی بزرگ بر روی لب هایش می نشست. در دل به باهوشی خود مدال طلا میداد که چگونه توانسته است برای اولین بار فردی را عاشق و شیفته ی خود کند. آن هم با معجون عشق!

حرکت پاهای کوچک طفلش را می فهمید و همین حس مادرانه ی خاصی به او میداد. حسی که او آن را برابر با هیچ حس دیگری نمی دانست!


--------------

ببخشید که مجبور شدم مسیر داستان رو عوض کنم آخه یه جوری بود که نمی شد سوژه ی خوبی براش نوشت یعنی من نمی تونستم بنویسم شرمنده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: چهارشنبه 15 مهر 1394 14:57
نمایش جزئیات
آفلاین
لارا در اتاق را باز کرد. لبخند شیطنت‌آمیزی با دیدن باشگاه ورزشی نیمه کاره‌ای بر لبش نشست. با سرعت سرسام آوری برگشت و پشتش را به اتاق بزرگ یا به عبارتی باشگاه ورزشی کرد. دستش را دراز کرد و شنل نامرئی‌ای را از روی وسیله‌ای دیگر کشید. از زیر شنل، جارو ای به وسیله ی پایه ای روی هوا معلق بود، پدیدار شد. لارا وسیله‌ی ورزشی را با یک حرکت چوبدستی اش به گوشه ای از اتاق که خالی بود، منتقل کرد.
- اینم از این!

دختر این را با خشنودی گفت و به داخل اتاق رفت. روبه‌روی جارو ایستاد. خم شد و کاغذ پوستی راهنمایی را جلوی جارو گذاشت.

- عجب چیزیه!

لارا با عجله برگشت و مسئول خانه سالمندان را روبه‌روی خودش دید. دختر با دیدن لبخند مسئول لنخندی زد و گفت:
- آره خیلی خوبه نمیخوای امتحانش کنی؟

مسئول نگاه دیگری به ثابت جارو انداخت و گفت:
- نه ممنون لارا! راستی کی ورزشگاهو راه اندازی می‌کنی؟

لارا پس از نگاه های تحسین آمیزی به ثابت جارو سرش را بلند کرد و به چشمان مسئول نگاه کرد و با خوشحالی گفت:
- خوب تقریبا تمومه. حدود یه هفته دیگه سالمندان رو میتونی بیاری اینجا.

مسئول سرش را تکان داد و از اتاق خارج شد. لارا دوباره لبخند شیطنت‌آمیزی زد و با صدای آرامی به خودش گفت:
- چقد خوب حافظه اش رو دستکاری کردم که مشتاق باز شدن باشگاه‌ ست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر تغییر اندازه داده شده

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: جمعه 3 مهر 1394 00:50
نمایش جزئیات
آفلاین
لارا گردنش را كمي كج كرد و با چشمان درشت شده، چند تا پاك پشت سر هم زد و به دقت مسئول را زير ذره بين قرار داد. مسئول كه احساس خطر كرده بود دو قدم به عقب رفت آخر نگاه لارا جوري بود كه انگار مي خواست شيوه ي قتل را مشخص كند.

لارا دو قدم به جلو برداشت و سرش را به طرف مخالف كج كرد. مسئول دويدن ديگر عقب رفت و پايش به شير آبي كه از ناكجاآباد ظاهر شده بود گير كرد و با پشت سر روي زمين پخش شد.

لارا دو قدم جلو رفت مي خواست در يك حركت اكشن پايش را روي سينه ي مسئول بگذره و آرنجش را زير گلويش و بعد چوب دستي را روي سرش بگيرد و فرياد بزند:
- مجوز مي دي يا بكشمت؟

ولي در طَي يك اقدام ناگهاني از نيم كره ي راست بدنش كه در ٩٠درصد مواقع خواب بود، دو قدم به عقب برداشت و از صحنه ي جرم دور شد.

يك هفته بعد

مسئول در كيوسك كوچكش نشسته بود و با بي حوصلگي روزنامه ي پيام امروز را به دنبال مطلب جالبي ورق مي زد كه دختري به پنجره ي كيوسك زد. مسئول سرش را بالا آورد و دختر را شناخت. همان دختري بود كه مي خواست يك ورزشگاه بزند ولي بعد از گير كردن پايش به شيرآب، بيخيال شد.

از همان روز دختر هر روز به بيمارستان مي آمد و گأهي هم مي نشست و با او قهوه اي مي خورد. براي دختر سر تكان داد و دوباره مشغول روزنامه خواندن شد.

لارا بعد از اينكه از جلوي كيوسك رد شد به جاي رفتن به مسير بيمارستان، مثل هميشه آن را دور زد و به اتاق بزرگ رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: دوشنبه 30 شهریور 1394 23:02
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

ساحره ای به اسم لارا بعد از سالها به هاگزمید برگشته. همه شخصیت ها پیر شدن و رفتن خانه سالمندان. لارا هم برای دیدنشون به خونه سالمندان می ره. ولی اوضاع آنجوری که لارا فکر می کند نیست؛ اکثر افراد آنجا سلامت عقلی ندارند. برای همین لارا تصمیم میگیره اونارو با کمک ورزش به دوران اوجشون برگردونه.
----------------------------------------------------------
لارا:
-ببخشید جناب مسعول!

-بله بفرمایید.
-میخواستم ببینم که...
-که چی؟
-که...
-که چی
-که.....
-که چی؟
-دِ تو حرفم نپر دیگه! ...........میخواستم بدونم اجازه دارم توی اون اتاق بزرگ خالیه یه باشگاه ورزشی راه بندازم؟
-باشگاه ورزشی؟! توی خانه سالمندان؟!
-آره...راستش میخوام برای سالمندان یه باشگاه ورزشی راه بندازم.
-اینجا جای پول در اوردن نیست.
-نه هزینه ای نمیخوام.
-خب چرا توی حیاط این باشگاهت رو راه نمیندازی؟
-آخه میخوام یه تحولی توی اون اتاق ایجاد کنم و تبدیلش کنم به یه باشگاه توپ! در حد تیم ملی!
-خب بزار فکرامو کنم.فردا همین موقع خبرت مدم.

لارا پس از خداحافظی با مسعول خانه سالمندان،از آنجا خارج شد و بی صبرانه منتظر جواب ماند.
شب شد و صبح روز بعد،لارا با شوق بیسار زیادی وارد خانه سالمندان شد اما مسعول سر جایش نبود.
سپس زنگ بر روی میز را فشرد.

-زییییینگ.
-ها؟ها؟کیه این موقع صبح؟
-منم لارا!
-لارا؟!لارا کیه؟
-من همونم که دیروز اومدم گفتم میخوام باشگاه بزنم!
-آها فهمیدم.فرمایش؟
-خب میخواستم ببینم موافقت کردی که تو اون اتاقه یه باشگاه بزنم؟
-اوووووو.مگه نگفتم عصر بیا برای جوابت.یه نگاهی به ساعت بنداز.
-ای بابا. باشه عصر میام برای جوابم.

لارا این را گفت و با چهره ای اندوهگین از خانه سالمندان خارج شد.
بی صبرانه منتظر فرا رسیدن ساعتی بود که جوابش را دریافت کند.منتظر ساعت پنج بود.

-ساعت سه و سی و پنج دقیقه

-ساعت چهار و بیست دقیقه

-ساعت چهار و سی دقیقه

-ساعت چهار و سی و پنج دقیقه

-پنجاه و یک دقیقه :worry:

-پنجاه و سه دقیقه :worry:

-پنجاه و پنج دقیقه......

-پنجاه و هشت دقیقه......

و در آخر

-ساعت ایستاد!!!


-اههههههههه! این ساعت لعنتی بازم هنگید

و بالاخره،لارا دوباره وارد خانه سالمندان میشود.

-آقای مسعول!
-بله بفرمایید.
-میخواستم بپرسم آیا آخر اجازه میدید باشگاه بزنم یا نه؟
-آها!...درسته!راستش من خیلی فکر کردم.
-خب!؟!؟
-فکر کردم که من باید بیشتر فکر کنم.
-
-
-خب کی بیام برای جواب؟ :worry:
-فردا همین ساعت.
-

روز بعد،لارا همان ساعت وارد خانه سالمندان شد و امید داشت که جواب خوبی دریافت کند.
مسعول زیر میز بود و صورتش پیدا نبود.

-اِهِم! ....ببخشید جناب مسعول!

مسعول از همان زیر جواب داد:
-بله؟
-میخواستم ببینم آخر اجازه باشگاه رو میدین؟

مسعول سرش را بالا آورد و گفت:
-باشگاه؟!متوجه نمیشم!

لارا به فرمت در آمد.
مسعول،همان مسعول سابق نبود.

سپس گفت:
-ببخشید مسعول قبلی کجاست؟شیفتتون عوض شده؟
-نه بابا!شیفتمون عوض نشده.مسعول قبلی دیگه مسعول اینجا نیست و رفته تو یه کار دیگه.
-خب درمورد باشگاه به شما چیزی نگفت؟
-باشگاه؟!...نه!!!
-خب شما اجازه میدین من یه باشگاه برای سالمندان توی اون اتاق بزگه بزنم؟
-خیر.






-



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
casper
پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: دوشنبه 30 شهریور 1394 16:04
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


لارا به راه حل دیگری فکر کرد، ظاهرا تمرینات ورزشی هم دردسر های مخصوص خودش را داشت.
-تمرینات ورزشی؟

همزمان با زمزمه ی این جمله نگاهی به دامبلدور که سرگرم بافتن ریشش بود و لرد که روی صندلی نشسته و بود , انداخت.
چرا زود تر به فکرش نرسیده بود؟در گذشته محفلیون و مرگخوار ها برای رقابت و نشان دادن برتری خود به گروه مقابل هر کاری میکردند!
-پیرمردان و پیرزنان عزیز و بزرگوار!هم اکنون که به شما نگاه میکنم چهره هایی بس دوست داشتنی و آشنا...

در همین موقع کروشیویی از نا کجا آباد به او برخورد کرد و به او یاداوری کرد مثل آدم صحبت کند و سر اصل مطلب برود!
-خب!همه ی کسانی که این جا حضور دارن در گذشته عضوی از گروه محفل و یا مرگخواران بودند!میخوام مسابقه ای بین محفلیون و مرگخوار ها برگزار کنم!

-مسابقه؟
-چه مسابقه ای؟
-این که دیگه مسابقه نمیخواد.مرگخوارا همیشه پیروزن!
-کی گفته؟محفل پیروزه!
-اگه مرگخوارا ببازن 200 امتیاز از گریف کم میشه!
-گریف چه گناهی کرده؟هان؟هان؟ :vay:
-من گوشنمه!مسابقه کیک خوری بذارین!
-نه! نه! وایسین من ریملم رو بزنم بعد مسابقه رو برگزار کنیم!

همه به طرف گوینده ی این دیالوگ یعنی کراب برگشتند!
سیوروس منویش را که از دوران جوانی نگه داشته بود بیرون کشید و با فشار دادن دکمه ای کراب را از سوژه به بیرون پرتاب کرد!

لارا که اصلا انتظار نداشت سالمندان این گونه واکنش نشان دهند ذوق زده گفت:
-میخوام مسابقه ی پرتاب گلدون برگزار کنم!

مرگخوارا و لرد:
محفلیون و دامبلدور:





افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: دوشنبه 30 شهریور 1394 14:59
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


خلاصه:

ساحره ای به اسم لارا بعد از سالها به هاگزمید برگشته. همه شخصیت ها پیر شدن و رفتن خانه سالمندان. لارا هم برای دیدنشون به خونه سالمندان می ره. ولی اوضاع آنجوری که لارا فکر می کند نیست؛ اکثر افراد آنجا سلامت عقلی ندارند. برای همین لارا تصمیم میگیره اونارو با کمک ورزش به دوران اوجشون برگردونه.

________________________________________________________________________

- میکشمت!
- به جان همین لارا تقصیر من نیست!

کارگردان وارد کادر شد و به سمت میز نویسنده دوید. نویسنده ی نگون بخت هم به سرعت برگه هایش را زیر چونه اش گذاشت و سعی کرد از آن طرف کادر خارج شود اما چون طرف مقابل او کارگردان است و ویژگی های خفنی دارد به کمک نویسنده ی جدید دو طرف کادر را میبندد و نویسنده قبلی در آن گیر می افتد.

- اسم تایپک چیه نویسنده ی عزیزم؟
-
- فکر نکن، رداتو عوض کن خانه ی سالمندانه خب؟ پس این آگهی ها این وسط چی چی میگه؟
- میگه اینجا واس ماســ ... ام... ربطی نداره خب.

کارگردان که از سطح فکری نویسنده ناامید شد کفش دینگ دونگ را بیرون کشید و زیر نور افکن ها گرفت و ملت با دیدن محصول جدید دهان هایشان کف کرد اما این کفش قابلیت مَکِش خوبی داشت و برگه های نویسنده را در خود کشید و از دست کارگردان به دم در خانه ی توحید آپارات کرد.

از آنجایی که برگه های بلعیده شده شامل دو پست قبلی بود کل کادر سفید شد و " در حال بارگذاری " ـی در سمت پایین و سمت راست صفحه نقش بست. کمی بعد پست ورونیکا بارگذاری شد و جوانان روغن نباتی قدیم در حیاط خانه سالمندان ایستاده بودند و لارا با سوت و لباس ورزشی آماده تعلیم آن ها بود.
- یک! ... دو!...سه! آقای جیگر یکم سریع تر.

با وجود تذکر لارا، آرسینوس درحال پروانه زدن با سرعت خیلی آروم بود. لسترنج آهی کشید در میان صفوف سالمندان پیش میرفت که پیرمردی روی صندلی توجه او را جلب کرد. لارا جلوتر رفت و به پیرمرد گفت:
- ارباب؟ شما ورزش نمیکینین؟
- ما همیشه تناسب اندام داشتیم دخترک، به ما شک داری؟
- نه اما...
- اما بی اما، ما خیلیم رو فرم هستیم، کروشیـ ... خُرر.

با آنکه ولدمورت هنوز هم اخلاقیات قبلی اش را حفظ کرده بود، به دلیل نداشتن انرژی، وسط کروشیو زدن سرش روی شانه اش افتاد و به خواب عمیقی فرو رفت. لارا به راه حل دیگری فکر کرد، ظاهرا تمرینات ورزشی هم دردسر های مخصوص خودش را داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به یاد گیدیون و هری.

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.