دفتر آلبوس دامبلدوراساتید و کارآگاهان در دفتر دامبلدور حضور داشتند. سکوت وحشتناکی اتاق را فرا گرفته بود، قتل تازه ای چند روز پیش اتفاق افتاده بود.بالاخره دامبلدور سکوت را شکست و گفت:
-جسدش رو کجا پیدا کردین؟
آرسینوس با صدای خسته ای پاسخ داد:
-توی راهروی طبقه هفتم.
رون ویزلی با ناراحتی گفت:
-خبر مرگشو به خانواده اش اطلاع دادیم...خیلی ناراحت شدن...یکی از بهترین کاراگاه هامونو از دست دادیم.
-نباید بذاریم خونش پایمال بشه! ما هم باید به جای این که اینجا دست روی دست بذاریم تا شاهد مرگ دوستامون باشیم؛ بهتره که بریم و این جامو پیدا کنیم...تد به خاطر این جام جونشو از دست داد.
فرد ویزلی، با گفتن این جمله از جایش برخاست تا همه را به پیدا کردن جام تشویق کند.
دامبلدور گفت:
-بله...ظاهرا چاره دیگه ای نداریم...باید بریم دنبال این جام...تنها راه محافظت از مدرسه همینه
آرسینوس نفس عمیقی کشید و با صدایی بلند و رسا گفت:
-چیزی به اسم جام هاگوارتز وجود نداره.
هضم این جمله سنگین مدتی طول کشید، کسی حرف نمی زد و بالاخره مرلین سکوت را شکست:
-ولی آرسینوس، افسانه های قدیمی...
آرسینوس دستش را بالا آورد و مرلین ساکت شد.سپس گفت:
-نه این یکی مرلین...این یکی واقعا افسانه بوده...تد تانکس این موضوع رو می دونست.
رون گفت:
-ولی تد دنبال همین جام بود!
آرسینوس از جیبش دفتری با جلد قدیمی و رنگ و رو رفته درآورد و گفت:
-این دفترچه خاطرات تد تانکس بوده...می خوام آخرین خاطره شو براتون بخونم، خاطره ای که شب قبل از کشته شدنش اونو نوشته بود.
آرسینوس دفتر را ورق زد و پس از پیدا کردن صفحه موردنظر شروع به خواندن کرد:
نقل قول:
امشب متوجه دو موضوع مهم شدم؛اول اینکه چیزی به اسم جام وجود نداره اما واضحه که یوآتل وجود داره و اون افسانه قدیمی فقط برای این بوده که جادوگرها زیاد احساس نا امنی نکنن و فکر کنن که شانسی برای پیروزی دارن.
دوم این که من متوجه شدم چطوری هیولا نابود میشه.اگر روشی که توی کتاب نوشته بود انجام بشه و من اون شی مخصوص رو پیدا کنم، فرداشب همگی از دست اون هیولا راحت میشیم.چون فرداشب اون هیولا دوباره ظهور می کنه.
امیدوارم مادام پینس به خاطر این که مجبور شدم طلسمش کنم تا اون کتاب رو بهم بده منو ببخشه.
آرسینوس خواندن را به پایان رساند و اولین کسی که شروع به صحبت کرد، مک گونگال بود:
-منظورش از اون شی چی بوده؟!اصلا تد کدوم کتاب خونده؟
-نمی دونیم، موضوع همینه. به اسم هیچ کتابی هم اشاره نشده.
-حداقل فهمیدیم که نباید با جام وقتمون تلف بشه.
-راستی؛ اون از کجا می دونست قتل بعدی فرداشبه؟
آرسینوس گفت:
-آخر این دفترچه نوشته.ظاهرا تد تاریخ شب های قتل رو کنار هم گذاشته و متوجه شده که قتل ها فقط شب هایی اتفاق می افتن که ماه کامله.
دامبلدور از جایش برخاست و گفت:
-وقتش رسیده که تمومش کنیم...آرسینوس، مرلین برین به کتابخونه و از خانم پینس بپرسین که اخیرا تد تانکس کدوم کتاب هارو برای مطالعه برمی داشته...فرد،رون شما هم برین وسایل شخصی تد رو بگردین.شاید کتاب ر از کتابخونه خارج کرده باشه.
آرسینوس به سمت در رفت اما همین که در را باز کرد، به سمت دامبلدور برگشت و گفت:
-آلبوس...اگه نتونستیم چیزی پیدا کنیم چی؟
دامبلدور لبخندی زد و گفت:
-در اون صورت، می دونیم هیولا کی دوباره حمله می کنه...همون شب باهاش می جنگم وسعی می کنم نابودش کنم...حتی اگه به قیمت از کشته شدنم باشه.هر کسی خواست میتونه به من کمک کنه ولی هیچ اجباری در کار نیست.
-من تا آخرش هستم.
-منم می مونم.
-روی منم حساب کنین.
-منم وقتی دوستام مشغول جنگ باشن؛ مثل یک ترسو مخفی نمیشم.
تمامی اساتید با قاطعیت سر تکان دادند.همه آنها می خواستند از هاگوارتز محافظت کنند.
آرسینوس، مرلین و کاراگاهان از اتاق خارج شدند. سایر اساتید به همراه دامبلدور، شروع به کشیدن نقشه کردند تا اگر آنها موفق به پیدا کردن کتاب نشدند؛ بتوانند از راه دیگری با هیولا مبارزه کنند.