جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

50 کاربر(ها) آنلاین هستند (40 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
48
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  94 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  174 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  292 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  277 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  349 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: شنبه 23 مرداد 1395 18:57
نمایش جزئیات
آفلاین
لیلی در آن لحظه تنها دو حق انتخاب داشت که هیچکدام هم البته چندان حق انتخاب به شمار نمی آمدند. یعنی علاوه بر اینکه حق انتخاب بودند، حق انتخاب نبودند. لیلی لونا پاتر تنها، که در مقابل بهترین دوست تسخیر شده اش روی زمین افتاده بود، به خوبی این نکته را درک میکرد. ذهن قدرتمندش با سرعتی سرسام آور به تحرک افتاده بود تا راه حلی برای این موضوع پیدا کند.

همچنان که ذهن با قدرت خود برای پیدا کردن راه حل تلاش میکرد، آدرنالین در میان خون او جریان یافت و به بدن کمک کرد تا با کمک دیوار خود را بالا بکشد. لیلی همانطور که به دیوار تکیه داده بود، کمی خود را کج کرد و سپس با یک دستش شیشه ای کوچک و سیاه را از جیب خارج کرد و با دست دیگرش چاقوی نقره ای معجون سازی را.

لیلی اندکی خود را چرخاند تا رو به دیوار قرار گیرد. سپس یک شکاف بزرگ را یافت و بطری را داخل آن جا داد. پس از آن چوب پنبه بطری را باز کرد.
لیلی به آرامی چاقوی نقره ای را بالا آورد و شکافی روی کف دست خود به وجود آورد. خون سرخ به آرامی روی دستش جریان یافت...

ثانیه ای بعد، در حالی که بدن پر از دردش به آرامی پایین میلغزید، بطری را به طرف آملیا گرفت. آملیا با سرعت و چهره ای که عطشی شدید در آن نمایان بود، بطری را از دست لیلی قاپید و به سرعت تا آخرین قطره آن را سر کشید. سپس بطری را به زمین انداخت و خودش هم گویی سایه ای از وجودش خارج میشود، به زمین خورد. چشمانش بسته بودند و موهای سیاه و بلندش دور تا دور صورتش را گرفته بودند.
لیلی با دیدن این صحنه خود را کشان کشان به سمت دوستش برد و در اولین قدم دستش را به روی گردن او گذاشت.
- اوه... خداروشکر... خداروشکر... تو حالت خوب میشه آملیا... حالت خوب میشه.

لیلی پس از گفتن این حرف، با تمام وجود آملیای بیهوش را در آغوش گرفت.

اما در همان لحظه، سایه ای که از درون آملیا خارج شده بود، روی سقف بود و به نظر میرسید در حال کشیدن تمام سایه های اشیای داخل اتاق به سمت خودش است. هرچقدر بیشتر سایه هارا جذب خود میکرد، بلند قد تر، واضح تر و جامد تر به نظر میرسید. پس از چند دقیقه، سایه به بی صدایی یک گیاه خود را از ساختمان خارج ساخته بود...

فلش بک:

لیلی اندکی خود را چرخاند تا رو به دیوار قرار گیرد. سپس یک شکاف بزرگ را یافت و بطری را داخل آن جا داد. پس از آن چوب پنبه بطری را باز کرد.
لیلی به آرامی چاقوی نقره ای را بالا آورد و شکافی روی کف دست خود به وجود آورد. خون سرخ به آرامی روی دستش جریان یافت، اما لیلی به جای قرار دادن دست خود به روی بطری، دست خود را به روی شکم خود قرار داد و سپس لبخند کوچکی بر لب زد. مایع حشره کش، به رنگ قرمز رنگ، ساخته شده در کلاس گیاه شناسی و البته در آن لحظه، تنها فکر بکر در ذهن لیلی.

ثانیه ای بعد، دوباره چهره پر از دردی به خود گرفت، اندکی چرخید و در حالی که به آرامی پایین میلغزید، بطری را به طرف آملیا گرفت...

پایان فلش بک!

سایه با سرعتی ترسناک به طرف هاگوارتز حرکت کرد و در عرض چند ثانیه به محوطه رسید. بدون هیچ توقفی از محوطه عبور کرد و از میان دروازه های بسته قلعه وارد شد. بوی ترس را حس میکرد. ترس همه کسانی که در اتاق ضروریات بودند برایش همچون شهدی شیرین بود. پس دیگر وقت را تلف نکرد و با تمام سرعت به سمت اتاق ضروریات رفت، آنچنان برای رسیدن به اتاق اشتیاق داشت که متوجه نشد چهار تکه سایه کوچک به آرامی از وجودش جدا شدند...

هیولا مقابل درب سنگی و نامرئی اتاق ضروریات رسید. احساسات وحشت زده انسان های درون اتاق در حال دیوانه کردنش بودند. آنقدر که حتی نفهمید چهار سایه پشت سرش به آرامی حالتی انسانی به خود گرفتند. البته او در نهایت متوجه شد، ولی بسیار دیر! یعنی درست زمانی که هر چهار سایه ناگهان به او حمله کردند و به شدت او را به دیوار کوبیدند.

آن چهار سایه به سرعت اشکالی انسانی را پدید آوردند.
اولی زنی با موی سیاه و صورتی زیبا و جدی بود.
دومی مردی بود با صورتی اصلاح کرده و موهای بلوند که تا روی شانه اش پایین آمده بود.
سومی زنی بود با موهای قهوه ای و چهره ای بشاش و زیبا.
چهارمی مردی بود با موهای خاکستری و کوتاه و ریش و سبیلی خاکستری.

چهار موسس هاگوارتز نگاهی به یکدیگر انداختند و سپس شروع به خواندن طلسمی باستانی کردند. اوراد طلسم همچون آواز به سرعت و زیبایی بر دهانشان جاری میشد و به نظر میرسید سایه وحشت زده شده است. به سرعت تلاش کرد به آنها حمله کند، اما تنها به هوا برخورد کرد و متوقف شد. کاملا در یک نقطه حبس شده بود.

چهار موسس نگاه دیگری به سایه انداختند، لبخندی زدند و یک قدم جلو آمدند. افسون هایشان سرعت بیشتری به خود گرفت. همچنان که آن چهار نفر طوری افسون هارا بر لب جاری میکردند که گویی زندگیشان بر آنها وابسته است، سایه کوچک و کوچکتر شد... چنان کوچک که به آرامی ناپدید شد و سپس جز لکه ای همچون سوختگی روی سنگ های کف راهرو باقی نماند.

- آزاد شدیم!

سالازار اسلیترین با لبخندی این جمله را گفت.

- بعد از اینهمه سال بالاخره از دستش آزاد شدیم... دیگه میتونیم به آرامش برسیم.

روونا ریونکلاو بلافاصله پس از گفتن این جمله ناپدید شد. پس از او، دیگر موسسین هم ناپدید شدند و قلعه در تاریکی و آرامشی اسرار آمیز فرو رفت، در حالی که دانش آموزان و اساتید همچنان در اتاق ضروریات بودند و لیلی و آملیا هم در شیون آوارگان.

ساعاتی بعد لیلی و آملیا به آهستگی به قلعه برگشتند. زمانی که لکه سوخته سیاه را روی زمین دیدند، متوجه شدند که سایه با نیرویی عظیم و ناشناخته نابود شده است. آنها نمیدانستند این نیرو چه چیزی است، اما این را به خوبی متوجه شدند که چند ثانیه بعد وارد اتاق ضروریات شدند و خبر را به بقیه هم دادند.

شور و شعف، جشن و ضیافتی که پس از این واقعه برقرار شد در تمام تاریخ هاگوارتز سابقه نداشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: جمعه 22 مرداد 1395 17:10
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس دستش را بر روی پیشانی دخترک گذاشت.
-هنوز گرمه.
به آرامی جسم تقریبا بی جان دخترک را بغل کرد، به چهره پریشان و وحشت زده آملیا خیره شد و گفت:
-من باید ببرمش پیش خانم پامفری. متاسفانه باید تنهایی برگردی به اتاق ضروریات. مشکلی که نداری؟

آملیا ملتسمانه گفت:
-پروفسور! اگه لیلی...
-اگه ویزلی ببینه چی بهش حمله کرده راحت تر میشه پیداش کرد...برگرد به اتاق ضروریات. عجله کن!

آرسینوس این را گفت و در حالی که دومینیک را در آغوش گرفته بود، دوان دوان از آملیا دور شد.

آملیا دور شدن آرسینوس را تماشا کرد سپس چوبدستی اش را از جیب ردایش بیرون آورد و در راهرو های هاگوارتز به راه افتاد. راهروها خالی و خلوت از هر جنبنده ای بود، هیچ نقاشی هم در سالن به چشم نمی خورد. آملیا آب دهانش را به زحمت قورت داد، قلبش شروع به تپش کرد و برای چند لحظه احساس کرد هزاران مار در معده اش پیچ و تاب میخورد...

و ناگهان آن را حس کرد: آرامش. گرمای مطبوعی که همچون یک لیوان چای داغ در سرمای زمستان در بدنش سرازیر شد، قلبش دوباره شروع به تپش کرد

اما این بار از هیجان بود؛ نه از روی ترس. عضلاتش بی اختیار منقبض شدند و آرامش درونش، میل عجیبی به قتل و خونریزی داشت. تنها یک طبقه با دانش آموزان وحشت زده ای فاصله داشت که ترس آنها برایش همچون ضیافت باشکوهی بود...اما نه...هدفش چیز دیگری بود، بهتر بود اول به آن میرسید. همین که چیزی را که میخواست بدست می آورد، نه احتیاجی به ترس و نفرت بشر داشت و نه نور ماه. لبخندی زد؛ شنلش را از زیر لباسش بیرون آورد و آن را روی صورتش کشید سپس به نقطه نامعلومی آپارات کرد.

***

لیلی چشمانش را به آرامی باز کرد. دنیا در مقابلش وارونه شده بود. مدتی طول کشید تا بفهمد بر روی زمین دراز کشیده است. سعی کرد بنشیند که ناگهان دردی جان فرسا در پهلویش حس کرد. عبور مایعی گرم از روی گونه اش به زیر چانه اش حس کرد که حکایت از زخمی بر روی صورتش داشت.

لیلی نگاهی به اطرافش انداخت، در اتاق کوچک و کثیفی بود که پنجره های آن با چوب های ضخیمی پوشیده شده بود، کاغذ رنگی های رنگ و رو رفته و کنده شده، و یک کاناپه درب و داغان در آن به چشم میخورد. آنجا را بلافاصله شناخت.

صدای سرد و بی روحی در فضای شیون آوارگان پیچید.
-لیلی لونا پاتر! پاتر مورد علاقه من!
لیلی با وحشت به اطرافش نگاه کرد تا صاحب صدا را ببیند. ناگهان او ظاهر شد. لیلی پیش خود اعتراف کرد که اننظار نداشته یک هیولای افسانه ای این شکلی باشد!

هیولا قد بلندی داشت، شنل سیاهی به تن کرده بود، صورت و حتی دستانش در زیر شنل پنهان بود. بیشتر شبیه دیوانه سازها بود تا هیولا.
-نیازی نیست از من بترسی! تو مهمان من هستی!

لیلی گیج شد.

-در واقع میل خودته که دوست داری چی باشی. اگه چیزی رو که میخوام بهم بدی، همین الان آزادت می کنم که بری. بهت اجازه میدم بری پیش خانوادت و اونا رو از اینجا دور کنی! قبل از اینکه من هاگوارتز و نسل های جادویی رو نابود کنم!

لیلی با وحشت پرسید:
-تو...تو کی هستی؟!

هیولا پاسخ داد:
-چیزی که وجودش از تصور شما خارجه! فکر کن من یک ولدمورت جدید هستم که دارم از غیر جادویی ها حمایت می کنم!

لیلی گیج شد. هیولا ادامه داد:
- سالها پیش سازندگان من در روم، مصر، ایران و یونان باستان شما رو آتیش می زدن! دلایل خوبی هم برای اینکار داشتن. شما جادوگرها به بهانه بلایای طبیعی و نفرین خدایان محصولات ما رو از بین می بردین ، ما رو وادار به جنگ می کردین و محفیانه با ما مثل حیوون رفتار می کردین. میدونم که این بخش از تاریخ رو خوب میدونی پاتر.

لیلی گفت:
-میدونم! رفتار ما با مشنگ ها اصلا خوب نبود. ولی بعدش ما متوجه اشتباهاتمون شدیم و قانون رازداری رو تصویب کردیم! دور از چشم شما آموزش میبینیم و...

هیولا با پوزخندی صحبتهای لیلی را قطع کرد.
-نه متوجه اشتباه تون نشدین! شما ترسیدین چون توی جنگ با ما درحال شکست بودین. قصد ندارم تمام تاریخچه اون جنگ رو توضیح بدم اما مصریان باستان نفرت شون رو از شما داخل یک هرم حبس کردن تا چیزی شکل بگیره که بتونه نسل جادوگرها رو منقرض کنه! و اون چیز منم! یک سال قبل از تاسیس هاگوارتز نوادگان همون کاهنان مصری من رو بیدار کردن. نه توی اون هرم...توی مکانی که در حال حاضر هاگوارتز در اون قرار داره و من اونا رو کشتم تا نشون بدم چقدر قدرتمندم! من از نفرت، ترس و نورماه قدرت میگیرم.

لیلی پرسید:
-نقش من اینجا چیه؟

هیولا پاسخ داد:
-رسیدیم به قسمت خوبش!

لیلی شور و شعف را در صدای هیولا حس کرد.

-من برای کامل کردن هدفم نیاز به خون انسان دارم. فقط یک قطره! اما بهش نیاز دارم! البته نه هر انسانی! تو کسی هستی که من بهش نیاز دارم.
-من؟!

لیلی با تعجب پرسید. هیولا گفت:
- آره تو! تو دختر فرد برگزیده هستی! یک گریفندوری شجاع و باهوش! میدونم که کلاه گروهبندی میخواسته تو رو به ریونکلا بفرسته. میبینی؟ شجاع، باهوش و خون فرد برگزیده!
-خونم رو بدم تا نسل های جادویی رو بکشی؟! هرگز!
-اگه خون رو بهم بدی بهت اجازه میدم برگردی هاگوارتز، دست برادرها و پدر و مادرت رو بگیری و برای همیشه از اینجا برین. منم قسم میخورم هیچ وقت سراغتون نیام.

سکوت کوتاهی برقرار شد و لیلی گفت:
-اگه بهت خون رو ندم منو مجبور می کنی؛ نه؟!

هیولا گفت:
-متاسفانه نمی تونم تو باید خودت با رضایت قلبیت خون رو به من بدی!

لیلی گفت:
-بسیار خب! من این کار رو نمی کنم! بهت خون نمی دم و تو هم دیگه نمی تونی نسل ما رو منقرض کنی! اگه بخوای میتونی من رو تا ابد اینجا نگه داری یا بکشی ولی من تسلیم نمیشم.

لیلی حس کرد که شجاعت گریفندوری اش هر لحظه در حال افزایش است.

-حدس میزدم.

هیولا صدایش را پایین آورده بود اما لیلی میتوانست تهدید خاموشی را در آن حس کند.
هیولا داشت شنل را به آرامی از روی صورتش کنار میزد، لیلی با دیدن صورت هیولا جیغ کشید. او آملیا بود!
-آملیا نه!

هیولا گفت:
-رویاهات به واقعیت تبدیل شدن پاتر! تو، برادرهات، پدرت و پدربزرگت ضعف بزرگی دارین! نمی تونید رنج کشیدن دیگران رو ببینید! حالا یا خودت خون رو به من میدی یا آملیا برای همیشه میمیره! انتخاب با خودته من میتونم هزار سال دیگه هم صبر کنم تا فرد مورد نظرم دوباره پیدا بشه ولی تو بهترین دوستت رو از دست میدی! خب انتخاب کن پاتر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وایتکس!

پاسخ به: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: جمعه 10 اردیبهشت 1395 07:35
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای آشنایی فریاد کشید:"آرسینوس...آرسینوس..."
آرسینوس نگاهش را از نگاه وحشت زده ی دختر سال اولی برداشت و به سمتی برگشت که نامش را صدا زده بودند و این بار با صورتی رنگ پریده تر از صورت دختر سال اولی رو به رو شد.با ملایمت پرسید:"چی شده املیا؟"
سعی می کرد با صدای آرام و خونسردی صحبت کند که انگار برای خودش نبود.
-"ما...یعنی من...من یک جنازه پیدا کردم،متوجه نمیشم که چطور..."انگار نمی توانست حرفش را کامل کند.
آزسینوس سعی کرد کمک کند:"که چطور کشته شده؟...اون کیه؟"
رنگ چهره ی املیا لحظه به لحظه بیشتر به سفیدی می زد:"اون یکی از دانش آموزاست.من مطمئن بودم که اون همراه من به اتاق ضروریات اومده بود ولی من جسد رو جلوی تابلوی بانوی چاق پیدا کردم."اشک هایش را کنار زد به نظر می آمد دلش نمی خواهد آرسینوس اشک هایش را اینقدر واضح ببیند،ادامه داد:"چطور به پدر و مادرش خبر بدهیم؟"
آرسینوس نگاهی به ساعتش انداخت 12:5.آیا سایه داشت همه چیز را از بین می برد؟ ذهنش به سرعت کار می کرد.باید اول از همه با جسد روبه رو میشد.ولی نمی توانست خطر کند و بچه ها را دوباره تنها بگذارد،چشمانش را به سمت آملیا چرخاند و فکر اینکه او را پیش بچه ها بگذارد را از ذهنش بیرون راند،به نظر می آمد او وحشت زده تر از آن است که حتی بتواند از یک ساک دستی مراقبت کند،چه برسد به گروهی از بچه های بهت زده که انگار نمی داستند کجا هستند.
سراسیمه به اطرافش نگاه کرد اما به جز نیک سر بریده که روی یک کپه آت و آشغال در اتاق ضروریات نشسته بود کسی را ندید.استادهای جلوی در هنوز بی هوش بودند.با خودش اندیشید که در هرصورت او با یک موجودی غیر انسانی رو به روست پس شاید وقتش رسیده که از یک موجود غیر انسان کمک بگیرد،حداقلش این بود که نیک هم زمانی انسان بوده است.
نفس عمیقی کشید و گفت:"نیک،میشه ازت بخواهم که یک لطفی در حقم بکنی؟"
چشمان آملیا گرد شد و بچه ها که حالا بهتشان کمتر شده بود با کنجکاوی به او خیره شدند.
در کمال تعجب نیک گفت:"هعی!نگو که میخوای از این بچه ها مراقبت کنم تا برگردی!"
آرسینوس فقط توانست بگوید:"دقیقا."
****************
{جلوی تابلوی بانوی چاق}
آرسینوس نفس زنان گفت:"بانوی چاق کجاست؟" او توی تابلو نبود.
-"نیست،وقتی من اومدم هم نبود."
حالا دیگر تقریبا بالای سر دختر رسیده بودند.در کمال وحشت و تعجب،آرسینوس دختر را می شناخت.او یک ویزلی بود.دختر موقرمزی به نام دومینیک که یک سال پنجمی بود.
او خم شد و گفت :"مطمئنی مرده است؟اگر می توانست اطلاعاتی به ما بدهد..."
-"مطمئنم که نبضش نمی زند."
-"درسته."
با اینحال حس میکرد می تواند لرزشی خفیف را روی ردای مشکی قرمز دختر که نشان گریفیندور روی آن حک شده بود حس کند.
آملیا زمزمه کرد:"اون تکون می خوره در حالی که مرده."
حالا هر دو کنار پیکر به ظاهر جسد زانو زده بودند.
چند ثانیه سکوتی که برقرار شد به آرسینوس اجازه داد درست فکر کند:"آملیا،هیچ وقت فکر نمی کردم چنین حرف مسخره ای رو به زبون بیارم.اون نبضی نداره ولی قلبش هنوز به شدت میزنه."
آملیا که به نظر می رسید به سختی گیج شده است،لبخند تلخی زد و گفت:"امیدوارم زنده بمونه،دلم نمی خواهد اینجا پر از ویزلی های عزادار بشه!"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!
پاسخ به: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: شنبه 4 اردیبهشت 1395 17:37
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت 12 براي آرسينوس فقط يك معنا داشت و آن بدر كامل و يا اوج قدرت آن موجود افسانه اي. آرسينوس به شدت ترسيده بود. پس اولين فكري كه به ذهنش رسيد اين بود كه به بقيه ي اساتيد خبر دهد. پس به همراه پيكر و چند تن ديگر از اتاق ضروريات خارج شدند و فقط دو نفر را براي محافظت از آنجا گذاشتند. آنها به سرعت ميدويدند و هيچ چيزي به جز نجات جان بچه ها برايشان اهميت نداشت حتي اگر شده جان خود را نيز فدا ميكردند. در حال دويدن بودن كه ناگهان سايه ي بسيار بزرگي را ديدند. آرسينوس متوجه شد كه آن سايه متعلق به همان موجود است پس رو به پيكر كرد و گفت :

تو به همراه اساتيد برويد و بقيه را خبر كنيد. من نيز به دنبال آن سايه ميروم.

بقيه رفتند آرسينوس شروع به جستوجو كرد اما هرچه تلاش ميكرد آن را پيدا نميكرد كه ناگهان به ياد اتاق ضروريات افتاد كه بجز دو استاد فرد ديگري براي محافظت از آنجا نبود. پس به سرعت به راه افتاد و خود را به آنجا رساند اما با ديدن صحنه ي مقابلش بسيار تعجب كرد. دو استاد محافظ بر روي زمين افتاده بودند. آرسينوس خود را به آنجا رساند و آنها را صدا كرد اما جوابي از آنها نشنيد. پس به سمت اتاق رفت .وقتي داخل اتاق شد همه ي دانش آموزان از ترس به خود مي لرزيدند و نميتوانستند حركتي كنند. آرسينوس از آنها پرسيد كه چه اتفاقي افتاده اما آنها پاسخي ندادند. بسيار كلافه شده بود و نميدانست كه چه اتفاقي افتاده از طرفي هرچه تلاش كرد نتوانست ليلي را پيدا كند. پس با صدايي بلندتر از دفعات قبل از دانش آموزان پرسيد :

چه خبر شده؟؟؟!!؟ چرا كسي جواب نميده؟؟!!؟؟ ليلي كجاست؟!؟!

با اين صداي بلند همه ي دانش آموزان از شك بيرون آمدند. انگار تازه يادشان آمده بود كه چه اتفاقي افتاده. يكي از دانش آموزان پاسخ داد :

ما همگي خواب بوديم كه با صداي مهيبي كه شنيديم از خواب بيدار شديم. اما باديدن دو استاد كه در جلوي در افتاده بودند خيلي ترسيديم. ناگهان در اتاق به شدت باز شد اما از آن لحظه به بعد ديگر چيزي را متوجه نشديم. تا اينكه متوجه شديم ليلي نيست و بعد از آن هم شما آمديد. الان هم هيچ خبري از او نداريم نميدانيم كه چه اتفاقي براي او افتاده است.

آرسينوس بسيار ناراحت بود. او خود را مقصر اين اتفاق ميدانست. با خود فكر ميكرد كه نبايد اتاق ضروريات را رها ميكرد و يا حداقل افراد بيشتري را براي محافظت از آنجا ميگذاشت. در هين فكر ها بود كه ناگهان صداي بسيار ضعيفي به گوشش رسيد. آن صدا متعلق به دختري سال اولي بود كه از قيافه ي زردش معلوم بود كه حسابي ترسيد. او حرف خود را بار ديگر تكرار كرد :

من ميدانم چه اتفاقي براي ليلي افتاده است !!!

آرسينوس خود را به سرعت به آنجا رساند و گفت :

لطفا هرچيزي رو كه ديدي تعريف كن.

دخترك با گريه شروع به تعريف ماجرا كرد :

زماني كه همه خواب خواب بودند من به خاطر ترس نخوابيدم تا اينكه صداي بسيار وحشتناكي آمد. من هم از پناهگاه خود سرك كشيده تا ببينم چه اتفاقي افتاده است كه ديدم يك موجود بسيار وحشتناك در جلوي در ايستاده است. او همه را تسخير كرده بود و كسي هيچ حركتي نميكرد. او به سرعت به سمت ليلي آمد و او را برداشت و رفت اما كجايش را نميدانم. فقط ديدم كه آن موجود ليلي را دزديد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 09:43
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس تک تک اساتید و کاراگاهانی که از وزارت خانه آمده بودند دور هم جمع کرده بود.جلسه در آخرین طبقه و در بالای برج شرقی بود. در اتاق چند تاقچه وجود داشت که روی آن معجون هایی متنوع به چشم میخورد درواقع, جزء میزی که اساتید و آرسینوس پشت آن نشسته بودند اتاق خالی بود. از وقتی که آن هیولا به هاگوارتز حمله کرد هر وسیله ای که بتواند برای دانش آموزان خطرناک باشد و کوچکترین آسیبی به آنها برساند را برداشته بودند.آرسینوس که انتهای میز طویل قهوه ای رنگ نشسته بود شروع به صحبت کرد:
- خب... میدونیم که یه هیولا به هاگوارتز حمله کرده و کشته هم داده...
آرسینوس آه عمیقی کشید و سرش را پایین انداخت, سپس ادامه داد:
- این موجود در بدر کامل ماه به اوج قدرت خودش میرسه پس یا باید قبل از این که بدر کامل بشه نابودش کنیم یا بعد بدر کامل.
لیلی کاغذ پاره شده ای را که پیدا کرده بود روی میز گذاشت.آرسینوس با دستان لرزان آن را برداشت و شروع به خواندن کرد.وقتی خواندنش به پایان رسید نمی توانست حتی حرف بزند.آرسینوس نفس عمیقی کشید و با اعتماد به نفس گفت:
- اینجا نوشته از ترس و نفرت بشریت سرچشمه میگیره.
آرسینوس از روی صندلی بلند شد و با قدم های کوتاه شروع به راه رفتن کرد.چند دقیقه با سردرگمی و سکوت سنگین گذشت تا آرسینوس ادامه داد:
- با این اطلاعاتی که ما داریم...سه ایده واسه نابودی این هیولا هست: راه اول اینه که اینجا نوشته از نفرت بشریت پس باید با شادمانی ضعیف بشه...
املیا وسط حرف آرسینوس پرید و گفت:
- ولی نوشته بشریت! خوشحالی 20 یا 30 نفر در مقابل کل بشریت هیچه!
- درسته. پس میریم سراغ ایده دوم.اگر در بدر کامل ماه در اوج قدرت خودش باشه, پس وقتی هلال ماه در کوچکترین شکل خودش باشه هیولا هم باید تضعیف بشه.
چند تن از اساتید سرشان را به نشانه تایید تکان دادند.آرسینوس ادامه داد:
- و راه آخر هم پیدا کردن تکه دیگر این کاغذه ولی این کار ممکنه خیلی طول بکشه بنابراین... ایده دوم بیشترین شانس رو برای برنده شدن داره
آرسینوس رویش را به طرف استاد نجوم برگرداند و پرسید:
- میتونید بگید بدر ماه کی اتفاق میفته؟
مرد تاس و قد کوتاه کمی فکر کرد و جواب داد:
- امشب. راس ساعت دوازده نیمه شب
آرسینوس صدایش را بلند تر کرد و خطاب به همه گفت:
- امشب هیچ کس نباید توی راهرو ها و یا توی کلاس ها باشه...
سپس رو به املیا کرد و گفت:
- املیا, نمی خوام بهت دستور بدم ولی تو باید تمام بچه هارو به اتاق ضروریات ببری.
املیا با تکان سر تایید کرد و به سرعت سر کار خودش رفت.آرسینوس ادامه داد:
- امشب هیچ کس نباید با اون هیولا درگیر بشه. ما دیگه نمی خوایم کسی رو از دست بدیم
اتاق ضروریات
بچه های هاگوارتز در اتاق ضروریات که حالا به خواسته آنها به بزرگی یک تالار شده بود خوابیده بودند اما آرسینوس و چند تن از استاد ها هنوز بیدار بودند و جلوی در اتاق ضروریات نشسته بودند.آرسینوس بار دیگر به ساعت مچی اش نگاه کرد که حالا ساعت 11:58 دقیقه را نشان میداد.وقت زیادی برایشان نمانده بود. اگر هیولا در اوج قدرتش می توانست وارد اتاق ضروریات هم شود چه؟هاگوارتز نابود میشد.
- تو لکی آرسینوس.
تا آرسینوس به خود آمد پیکر جادوگر قدبلند و چاق با موهای جوگندمی که کاراگاه بود را کنارش دید.آرسینوس پس از مکثی جواب داد:
- من یه نفرو کشتم. یه آدم... حتی با اینکه میدونم تسخیر شده بودم ولی از خودم بدم میاد...
اما لرزشی که به کل قلعه وارد شده بود ادامه حرف آرسینوس را خفه کرد.آرسینوس به معنای واقعی ترسید. نمی توانستند حتی فرار کنند, چطور می خواستند از دست سایه بگریزند؟اگر یکی از بچه ها تسخیر میشد چه؟ چطور بچه هارا آرام نگه میداشتند؟ نفس های آرسینوس تندتر و تندتر شد و قلبش مانند تبلی در سینه اش میتپید.
آرسینوس به سرعت به ساعتش نگاه کرد که ساعت ..:12 را نشان میداد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: دوشنبه 24 اسفند 1394 16:25
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

هیولایی باستانی از خواب بیدار شده و آرامش رو در هاگوارتز از بین برده. اساتید و دانش آموزان همه باهم سعی میکنن جلوشو بگیرن، گروهی از کاراگاهان وزارت هم برای کمک بهشون میان. اما موفق نمیشن کاری کنن. اما اونها موفق به فهمیدن این موضوع میشن که هیولا فقط در شب هایی که ماه کامله میتونه به اوج قدرتش برسه و همچنین لیلی لونا پاتر خوابی میبینه که میفهمه هیولا میتونه جادوگر هارو تسخیر کنه. بعدش در همون شب، هیولا با تسخیر کردن آرسینوس موفق به کشتن مادام پینس میشه.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لیلی و آرسینوس برای چند ثانیه به یکدیگر نگاه کردند. در چشمان دختر کوچک و موقرمز تنها وحشت وجود داشت و در چشمان استاد تغییر شکلش بیش از هر چیز تعجب.
بالاخره آرسینوس با صدایی لرزان گفت:
- م... ما کجاییم؟!
- کتابخونه ایم پروفسور... و... و...

آرسینوس خط نگاه لیلی را که به پشت سر او نگاه میکرد، دنبال کرد. و در مقابل جسد مادام پینس، سایه محوی را دید...
به سرعت چوبدستی اش را کشید و مقابل لیلی ایستاد تا از او محافظت کند. و به محض اینکه آماده اجرای افسونی شد، سایه گویی که هرگز وجود نداشته، ناپدید شد.
بدن آرسینوس سست شد و روی زمین کتابخانه نشست.
- اینجا چه اتفاقی افتاده لیلی؟!

لیلی از اینکه با نام کوچکش توسط آرسینوس خطاب شده، اندکی تعجب کرد. اما به سرعت گفت:
- اون... اون شمارو تسخیر کرده بود پروفسور. و فکر کنم با بدن شما اینکارو انجام داد...

آرسینوس با شنیدن این حرف، بیشتر بر خود لرزید... او مرتکب قتل شده بود. اما فعلا فرصتی برای پرداختن به آن نداشت. باید اول لیلی را صحیح و سالم به خوابگاه میرساند و سپس خودش به سرعت به دفتر دامبلدور میرفت.
- بیا هرچه زودتر از اینجا بریم دوشیزه پاتر...

آرسینوس با گفتن این حرف، به سختی از جا بلند شد... چوبدستی اش را بیرون کشید و نوک آن را روشن کرد.
- اگر چوبدستیتو همراهت داری، آماده باش... نمیدونم تا خوابگاه چی جلومون در میاد.

لیلی سری تکان داد و چوبدستی خود را نیز از جیبش بیرون کشید و حتی متوجه نشد مسیر تا خوابگاه را با چه سرعتی همراه با استاد تغییر شکلش طی کرد.

صبح روز بعد، سرسرای بزرگ:

حتی سقف جادویی سرسرا که آن روز آسمان خاکستری را نشان میداد، با غم و نگرانی دانش آموزان و همراه شده بود.
خبر اتفاق شب قبل هنوز پخش نشده بود، اما نبود اساتید و مدیر مدرسه بر سر میزشان، دانش آموزان را به شک انداخته بود. آنها حس میکردند اتفاقی افتاده است، هرچند که هنوز نمیدانستند چه خبر شده است. اما در سر میز گریفیندور، لیلی با صدایی آرام و لرزان موضوع را برای آملیا تعریف میکرد.
- خودم دیدم... با چشمای خودم... اون تسخیر شده بود. مثل همون خوابی که دیدم. دقیقا قبل از اینکه برم دنبالش.
- مطمئنی لیلی؟! یعنی توی خواب دیدی که آرسینوس تسخیر میشه و آملیا رو میکشه؟!
- نه... دیدم که ت... یکی تسخیر میشه و آرسینوس رو میکشه.
- عجب...
- آره... همینطوره. حالا با من میای؟ باید بفهمیم مادام پینس چی فهمیده بود... اینطوری شاید حتی بتونیم نجات پیدا کنیم.
- ولی به نظرم این رو با اساتید در میون ب...
- قبلا در میون گذاشتیم، باور نکردن... نمیکنن... باید خودمون یه کاری کنیم آملیا.

آملیا تنها سری تکان داد... به هیچوجه لیلی را تنها نمیگذاشت. پس از جایش بلند شد و گفت:
- اگه تو آماده ای، منم آماده ام.

ساعتی بعد:

لیلی و آملیا در میان ردیف های بی انتهای قفسه های کتابخانه قدم میزدند. هوای کتابخانه سرد و خفه بود و چنان خلوت و ساکت که گویی مرگ به تازگی از آنجا گذر کرده. لیلی میکوشید شب قبل را واضح و روشن به یاد آورد. باید به یاد می آورد که کجا مادام پینس به قتل رسیده بود.

- لیلی؟ اینجارو ببین...

لیلی به نقطه ای که آملیا اشاره کرده بود نگاه کرد. لبه یک کاغذ پوستی از زیر یکی از قفسه ها بیرون زده بود. دو دختر آرام به آن سو رفتند، لیلی دولا شد و آن را برداشت. با دستی لرزان، به دلیل هیجان، کاغذ را باز کرد و با صدایی که خودش و آملیا قادر به شنیدنش باشند، شروع به خواندن کرد.
- این هیولا حاصل ترس و نفرت بشریت است، با نفرین هایی باستانی به وجود آمده و به شکل سایه است، همراه با شاخک های فراوان برای کشتن شکارهایش. در زمان کامل شدن ماه به اوج قدرت خود میرسد و در دیگر زمان ها تنها میتواند با تسخیر وجود دیگر جادوگران شکار کند. برای نابود کر...
- لعنت... نصفه مونده... اگر فقط آرسینوس چند دیقه دیرتر گیرش مینداخت...

لیلی حرفی نزد. تنها کاغذ را در جیب ردایش گذاشت و به آملیا اشاره کرد که همراهش برود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1394/12/24 16:59:34
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1394/12/24 19:26:58
دلیل: گذاشتن خلاصه!
پاسخ به: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: دوشنبه 24 اسفند 1394 01:53
نمایش جزئیات
آفلاین
لیلی چشماشو به ارومی باز میکنه.به سقف خیره میشه و هنوز گیجه؛نمیدونه کی خوابش برده یا چقدر خوابیده.اروم روی تخت میشینه و نگاهش به آملیا میوفته.اروم چشماشو میبنده و ناخودآگاه تصاویری از خوابش توی ذهنش تداعی میشه.چشماش رو باز میکنه و با کمترین سر و صدا از روی تخت پاین میاد. لنگ لنگان که ناشی از گیجیه خوابه به سمت در خروجی خوابگاه میره.

با قدم هایی آروم توی راهرویی که تقریبا از خوابگاه گریفندور خارج میشه حرکت میکنه.ناخوداگاه چشماش به اطراف میچرخه و به تابلو ها و مشعل ها میوفته.ارامش عجیبی تو فضا حاکمه؛تو همچین شرایطی...نباید همچین ارامشی باشه!آرامش قبل از طوفان؟ شاید...

دوباره چشمش به تابلو ها میوفته؛برخلاف همیشه خیلی اروم هستن و با نگاه های سردی به لیلی خیره شدن!حق هم دارن...شاید بعدی من باشم!با این فکر سرشو تقریبا با شدت به چپ و راست حرکت میده.خیلی عجیبه ...حس میکنه حتی خودشم ارامش عجیبی داره...

بدون اینکه متوجه بشه خودشو انتهای راهروی نزدیک کتابخونه پیدا میکنه.من چرا اینجام؟چشماشو تنگ میکنه و وارد راهروی منتهی به ورودیه کتابخونه میشه اما قبل از برداشتن حتی یک قدم هیبتی از کنارش عبور میکنه. خشکش میزنه و به فردی که چند قدم جلوتر به ارومی حرکت میکنه نگاه میکنه.سعی میکنه تمرکز کنه.نفس عمیقی میکشه.پروفسور جیگر...

به ارومی دنبال ارسینوس حرکت میکنه و اینبار بلند تر صداش میکنه:
-پروفسور...

لیلی می ایسته و با تعجب به ارسینوس که بدون توجه به حرف اون وارد کتابخونه میشه نگاه میکنه.چشاشو ریز میکنه .دوباره اون حسه ناآرومیه همیشگی به سراغش میشاد.دنباله آرسینوس وارد کتابخونه میشه و با چشم دنبالش میگرده .صداهای عجیبی از سمته چپ توجهشو جلی میکنه.به اون سمت برمیگرده و حس میکنه الان نفس کشیدن سخت ترین کار دنیاس...

با دیدن صحنه ی روبه روش ناخودآگاه یک قدم میاد عقب و برای نفس کشیدن تقلا میکنه.حس میکنه بدنش خیسه عرقه.پاهایی که با تلاش برای زنده موندن تو هوا تکون میخورن خیلی اشنان...اما صدای مردی که پشت به لی لی، دستشو به سمت خانم پینس ـه معلق در هوا دراز کرده،اصلا آشنا نیس.لیلی بدون اینکه بتونه حرکتی کنه به آرسینوس خیره میشه و زمزمه های نسبتا بلنده آرسینوس توی گوشش میپیچه:
ـ نباید....نباید بفهمن...

و انگار با این حروف خشمش بیشتر میشه.دستشو بیشتر مشت میکنه و گردن خانم پینس کاملا به سمت بالا خم میشه و پاهاش مثل پاهای یک عروسک توی هوا خیلی خفیف تکون میخورن.انگار همه اینا توی یه کسری از ثانیه اتفاق میوفته؛لیلی یک پلک میزنه و جسد خانم پینس روی زمین افتاده.پس واقعا...بدون اینکه بفهمه زمزمش توی کتابخونه میپیچه.سرشو میاره بالا و اینبار به آرسینوسی خیره میشه که ترس و نگرانی و بیشتر گیجی رو حتی با وجود نقابش،میشه از چهرش خوند....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرماینی گرنجر در 1394/12/24 1:56:09
ویرایش شده توسط هرماینی گرنجر در 1394/12/24 2:05:13
ویرایش شده توسط هرماینی گرنجر در 1394/12/24 2:06:29
ویرایش شده توسط هرماینی گرنجر در 1394/12/24 2:10:47

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.
پاسخ به: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: جمعه 14 اسفند 1394 16:24
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس عصبی بود، هم عصبی و هم کلافه. هاگوارتز تقریبا در حال نابودی بود، گویی هیولای افسانه ای قصد داشت ذره ذره آنها را نابود سازد.
اکنون واقعا هیچ کجا امن نبود؛ هیولا به تمام نقاط هاگوارتز نفوذ کرده بود.تا حدی که در یک روز معمولی، هیولا وارد کلاس می شود، یک گربه را می کشد و کل کلاس را به وحشت می اندازد! آرسینوس باید کاری می کرد اما واقعا چه کاری از دستش بر نمی آمد؟

آرسینوس پشت میز تحریر دفترش نشسته بود. اتاق کاملا در تاریکی فرو رفته بود. تنها چند شمع روشن روی میزش قرار داشت که اطرافش را روشن می کرد.
آرسینوس زیر نور شمع مشغول نوشتن چیزی در دفترش بود. سعی می کرد تمام اطلاعاتش را روی کاغذ بیاورد، روشی که معمولا کاراگاهان از آن استفاده می کردند.

آرسینوس به دفترش نگاه کرد؛ تمامی اطلاعاتی را که لازم بود در آن نوشته بود: ساعت، روز، مکان و چگونگی قتل را به طور کامل شرح داده بود.
سعی داشت رابطه ایی بین آن اطلاعات پیدا کند، اما هرچه نگاه می کرد، بیشتر گیج می شد.
آرسینوس به ساعت مچی اش نگاه کرد، ساعت تقریبا نزدیک سه صبح بود؛ درد عجیبی در شقیقه اش پیچید، گویی دستی نامریی میخ بزرگی را در سرش فرو می کرد.

طاقت آرسینوس تمام شد؛ دست راستش را روی میز گذاشت و سرش را روی آن قرار داد، چشمانش را بست و در خوابی عمیق و شیرین فرو رفت.

***

آن روز، یک روز آفتابی و زیبا بود، دریاچه ی سیاه، زیر نور خورشید زیبا تر از هر زمان دیگری به نظر می رسید و چمن های اطراف دریاچه مثل همیشه سرسبز و زیبا بود. نسیم خنکی وزید و همچون مادری مهربان، دست بر چمن ها می کشید.
کمی آن طرف تر، دختری با مو های سرخ، در حالی که موهای سرخش پشت سرش به اهتزاز در آمده بود، درحال دویدن بود.

دخترک همان طور که می دوید، به پشت سرش نگاه کرد و فریاد زد:

-نمی تونی منو بگیری آملیا!

اما اثری از آملیا ندید، احتمالا آملیا نتواسته بود به او برسد، دخترک لبخند زد و همان طور که می دوید، خود را مقابل جنگل ممنوعه یافت.

برخلاف زیبایی آن روز، جنگل ممنوعه مانند همیشه بود: مرموز، تاریک و ترسناک. کوره هایی که در مقابل اش قرار داشت، کاملا تاریک بود چرا که درخت های کهن و هزارساله ای که در دوطرف کوره راه قرار داشتند، با شاخه های بلند و برگ های فراوان و در هم رفته شان، جنگل را کاملا تاریک کرده بودند.
لی لی دوباره به پشت سرش نگاه کرد؛ همچنان اثری از آملیا نبود.
قصد داشت برگردد که ناگهان صدای
جیغ بلندی را شنید.

لی لی ترسید...قلبش آن چنان به تپش افتاده بود که گویی هرلحظه ممکن بود سینه اش بیرون بجهد.
چوبدستی اش را بیرون آورد و زیر لب گفت:

-لوموس!

نوک چوبدستی اش روشن شد و در حالی که آن را محکم در دستش نگه داشته بود، به راه افتاد.
از شدت ترس، شروع به شمردن قدم هایش کرد:

-پنج، شش، هفت، ...

اما قبل از اینکه به دهمین قدم برسد، آنها را دید:

مردی با ردای سیاه روی زمین افتاده بود و بالای سرش فرد شنل پوشی ایستاده بود که با کلاه شنل اش، سرش را کاملا پوشانده بود.

لی لی به سرعت آن مرد را شناخت:
آرسینوس جیگر.

آرسینوس فریاد زد:

-تو...نمی تونی!

فرد شنل پوش خندید؛ لی لی حس کرد آن خنده را می شناسد.
فرد شنل پوش دستش را بالا برد و آرسینوس به آرامی از روی زمین بلند شد و بدنش در هوا معلق ماند. شنل پوش دستش را مشت کرد.

آرسینوس از شدت درد فریاد میزد و به خود میپیچید؛ لی لی بلافاصله فهمید که شنل پوش میتواند بدون چوبدستی نیز می تواند جادو کند.

آرسینوس فریادی از اعماق جودش کشید؛ فرد شنل پوش دست مشت شده اش را باز کرد و بلافاصله، جسد پاره پاره شده آرسینوس روی زمین افتاد.

لی لی جیغ زد. فرد شنل پوش به سمت لی لی برگشت. قبلا از آن که لی لی بخواهد عکس العملی نشان دهد، حس کرد که در هوا معلق شد.
لی لی می دانست که حتما به سرنوشت آرسینوس دچار می شود؛ چوبدستی اش را به سمت خودش گرفت و فریاد زد:

-لیبرا کورپوس!

اما بی فایده بود؛ همچنان در هوا معلق مانده بود. ناگهان اتفاق عجیبی افتاد: فرد شنل پوش روی زمین افتاد و کلاه شنلش روی زمین افتاد؛ لی لی با دیدن صورت فرد شنل پوش، جیغ بلندی کشید؛ آملیا سوزان بونز، با صورتی غرق در خون مقابلش افتاده بود.
لی لی وحشت زده و متعجب، به جسد بهترین دوستش نگاه کرد؛ آیا آملیا مرتکب آن اعمال وحشتناک شده بود؟ گیج شده بود.

نگاهی به جسد آملیا انداخت، دود سیاه رنگی در حال خارج شدن از بدن آملیا بود. زمانی که دود به طور کامل از بدن آملیا خارج شد، به شکل انسان در آمد، روح با سرعت زیاد به سمت لی لی که در هوا معلق مانده بود رفت از بدنش عبور کرد؛ لی لی جیغ بلندی کشید...

***


وحشت زده از خواب پرید. لباس اش از شدت عرق به تنش چسبیده بود و درحال نفس نفس زدن بود. سعی کرد فریاد بزند و تقاضای کمک کند اما صدایی از گلویش خارج نشد.
لحظه ای گذشت تا لی لی فهمید روی تختش در خوابگاه گریفندور است؛ اما آن کابوس ترسناک مانند یک فیلم در ذهنش درحال پخش شدن بود.

لی لی از جایش برخاست و روی تختش نشست، نگاهی به تخت خواب آملیا انداخت. آملیا در خواب عمیقی فرو رفته بود. لی لی به بدن آملیا چشم دوخت و از روی نفس کشیدنش، متوجه شد که آملیا زنده است و تنها یک کابوس وحشتناک دیده است.

لی لی نفس عمیقی کشید سپس روی تختش دراز کشید و به سقف خوابگاه چشم دوخت. اتفاقات اخیر هاگوارتز ذهنش را حسابی بهم ریخته بود.
لی لی خاطره همان روز را دوباره در ذهنش مرور کرد:
پروفسور بینز در حال رفتن به سمت تخته بود که صدای قدم هایی شنیده شد اما بینز روح بود و روح ها قدم نمی زدند! ناگهان همه جا تاریک شده بود و مهاجم، گربه ای را کشته بود.

لی لی خوابش را به یاد آورد:
آملیا، آرسینوس جیگر را در جنگل کشته بود اما آملیا خودش نبود؛ جسمش تسخیر شده بود.

فکری به ذهن لی لی خطور کرد: شاید این هیولای افسانه ای، از جسم دیگران برای رسیدن به اهدافش استفاده می کرد...

لی لی متوجه نشد چه زمانی دوباره به خواب فرو رفت.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1394/12/14 16:33:42
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
آخرین دشمنی که نابود می شود، مرگ است.
پاسخ به: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: دوشنبه 19 بهمن 1394 13:33
نمایش جزئیات
آفلاین
آروم وارد جنگل شد و با نور چوبدستيش كوره راه براي خودش روشن كرد حسي از ترس هيجان توي خودش احساس ميكرد مثل اينكه از اون لحظه كه اومده بود توي جنگل يكي يواشكي داشت نگاش ميكرد براي پيدا كردن نوري كه هر شب از توي جنگل معلوم ميشد اومده بود توي جنگل يه دفعه احساس كرد موي پشت گردنش سيخ شده و وقتي برگشت دو عنكبوت بزرگ ديد كه چنگك هاشون و به هم ميزدن هر چه بیشتر نگاه میکرد احساس میکرد برای انجام کار هر لحظه دیر میشه دوتا عنکبوت با هم دیگه داشتن نز دیک میشدن و صدای چنگک هاشون آزار دهنده بود باید کاری میکرد.

_استیوپفای و طلسم به یکی از عنکبوت ها خورد ولی اثر چندانی نداشت اونا بیشتر عصبانی شدن و حمله کردن

-پرتگو

بین خودش و عنکبوت ها فاصله انداخت اونا داشتن دوباره نزدیک میشدن و شانس زیادی برای دفاع از خودش نداشت باید کاری میکرد

_اکیو فایر بولت تنها راه فرارش استفاده از چوب جاروش بود باید سرگرمشون میکرد

-لوموس ماکسیما

توجه دوتاشون به نور چوبدستی جلب شد که یه دفعه صدای چوب جارو که داشت نزدیک میشد به گوشش خورد نور چوبدستی که توی هوا معلق بود ناپدید شد که چوب جارو از کنارشون رد شد و کنار سیگ سرعتش و کم کرد همین که سیگ پاهاشو به دور دسته چوب حلقه کرد از نزدیکی سطح زمین فاصله گرفت و به سمت بالای جنگل پرواز کرد از نوک درخت های بلند که ردشد چشمش به هفت هشت تسترال افتاد که داشتن به سمتشون میلومدن و از خودشون صدای حمله سر میدادن چه شب عجیبی تسترال ها فقط وقتی احساس خطر کنن این صدا رو تولید میکنن باید قبل افتادن از روی چوب کاری میکرد

_سکتوم سمپرا
_سکتوم سمپرا
_سکتوم سمپرا

فقط یکی از طلسم ها به برخورد داشت وراه رفتن به طرف قلعه رو بسته بودن توی همین فکر ها بود که یکی از تسرال ها دندوناشو توی پشت سیگ کرد و قبل از اینکه به خودش بیاد از روی چوب به زمین افتادو صدای داد زدن خودش سکوت شب رو میشکست.

____________
قسمت اول

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عمو نوروز نیا اینجا که این خونه عزا داره
پدر خرج یه سال قبل شب عید و بدهکار
چشای مادر از سرخی مثل ماهی هفت سینن
که ازبس تر شدن دائم دیگه کم کم نمیبینن
برادر گم پشت سرنگ های فراموشی
تن خواهر شده پرپر تو بازار هم آغوششی
توی این خونه ی تاریک کسی چشم انتظارت نیست
تا وقتی نون و خوش بختی میون کول بارت نیست
عمو نوروز نیا اینجا بهار از یاد ما رفته
روی سفره نه هفت سین نه نون نه ___
عمو نوروز تو این خونه تموم سااال زمستونه
گل وبلبل یه افسانه است فقط جغد که میخونه
بهارو شادی عید و یکی از اینجا دزدی
یکی خاکستر ماتم رو تقویم ما پاشیده
عمو نوروز نیا اینجا
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: پنجشنبه 19 شهریور 1394 17:10
نمایش جزئیات
آفلاین
دفتر آلبوس دامبلدور

اساتید و کارآگاهان در دفتر دامبلدور حضور داشتند. سکوت وحشتناکی اتاق را فرا گرفته بود، قتل تازه ای چند روز پیش اتفاق افتاده بود.بالاخره دامبلدور سکوت را شکست و گفت:
-جسدش رو کجا پیدا کردین؟

آرسینوس با صدای خسته ای پاسخ داد:
-توی راهروی طبقه هفتم.

رون ویزلی با ناراحتی گفت:
-خبر مرگشو به خانواده اش اطلاع دادیم...خیلی ناراحت شدن...یکی از بهترین کاراگاه هامونو از دست دادیم.

-نباید بذاریم خونش پایمال بشه! ما هم باید به جای این که اینجا دست روی دست بذاریم تا شاهد مرگ دوستامون باشیم؛ بهتره که بریم و این جامو پیدا کنیم...تد به خاطر این جام جونشو از دست داد.

فرد ویزلی، با گفتن این جمله از جایش برخاست تا همه را به پیدا کردن جام تشویق کند.
دامبلدور گفت:
-بله...ظاهرا چاره دیگه ای نداریم...باید بریم دنبال این جام...تنها راه محافظت از مدرسه همینه

آرسینوس نفس عمیقی کشید و با صدایی بلند و رسا گفت:
-چیزی به اسم جام هاگوارتز وجود نداره.

هضم این جمله سنگین مدتی طول کشید، کسی حرف نمی زد و بالاخره مرلین سکوت را شکست:
-ولی آرسینوس، افسانه های قدیمی...

آرسینوس دستش را بالا آورد و مرلین ساکت شد.سپس گفت:
-نه این یکی مرلین...این یکی واقعا افسانه بوده...تد تانکس این موضوع رو می دونست.

رون گفت:
-ولی تد دنبال همین جام بود!

آرسینوس از جیبش دفتری با جلد قدیمی و رنگ و رو رفته درآورد و گفت:
-این دفترچه خاطرات تد تانکس بوده...می خوام آخرین خاطره شو براتون بخونم، خاطره ای که شب قبل از کشته شدنش اونو نوشته بود.
آرسینوس دفتر را ورق زد و پس از پیدا کردن صفحه موردنظر شروع به خواندن کرد:


نقل قول:
امشب متوجه دو موضوع مهم شدم؛اول اینکه چیزی به اسم جام وجود نداره اما واضحه که یوآتل وجود داره و اون افسانه قدیمی فقط برای این بوده که جادوگرها زیاد احساس نا امنی نکنن و فکر کنن که شانسی برای پیروزی دارن.

دوم این که من متوجه شدم چطوری هیولا نابود میشه.اگر روشی که توی کتاب نوشته بود انجام بشه و من اون شی مخصوص رو پیدا کنم، فرداشب همگی از دست اون هیولا راحت میشیم.چون فرداشب اون هیولا دوباره ظهور می کنه.

امیدوارم مادام پینس به خاطر این که مجبور شدم طلسمش کنم تا اون کتاب رو بهم بده منو ببخشه.



آرسینوس خواندن را به پایان رساند و اولین کسی که شروع به صحبت کرد، مک گونگال بود:
-منظورش از اون شی چی بوده؟!اصلا تد کدوم کتاب خونده؟

-نمی دونیم، موضوع همینه. به اسم هیچ کتابی هم اشاره نشده.

-حداقل فهمیدیم که نباید با جام وقتمون تلف بشه.

-راستی؛ اون از کجا می دونست قتل بعدی فرداشبه؟

آرسینوس گفت:
-آخر این دفترچه نوشته.ظاهرا تد تاریخ شب های قتل رو کنار هم گذاشته و متوجه شده که قتل ها فقط شب هایی اتفاق می افتن که ماه کامله.

دامبلدور از جایش برخاست و گفت:

-وقتش رسیده که تمومش کنیم...آرسینوس، مرلین برین به کتابخونه و از خانم پینس بپرسین که اخیرا تد تانکس کدوم کتاب هارو برای مطالعه برمی داشته...فرد،رون شما هم برین وسایل شخصی تد رو بگردین.شاید کتاب ر از کتابخونه خارج کرده باشه.

آرسینوس به سمت در رفت اما همین که در را باز کرد، به سمت دامبلدور برگشت و گفت:
-آلبوس...اگه نتونستیم چیزی پیدا کنیم چی؟

دامبلدور لبخندی زد و گفت:
-در اون صورت، می دونیم هیولا کی دوباره حمله می کنه...همون شب باهاش می جنگم وسعی می کنم نابودش کنم...حتی اگه به قیمت از کشته شدنم باشه.هر کسی خواست میتونه به من کمک کنه ولی هیچ اجباری در کار نیست.

-من تا آخرش هستم.

-منم می مونم.

-روی منم حساب کنین.

-منم وقتی دوستام مشغول جنگ باشن؛ مثل یک ترسو مخفی نمیشم.

تمامی اساتید با قاطعیت سر تکان دادند.همه آنها می خواستند از هاگوارتز محافظت کنند.
آرسینوس، مرلین و کاراگاهان از اتاق خارج شدند. سایر اساتید به همراه دامبلدور، شروع به کشیدن نقشه کردند تا اگر آنها موفق به پیدا کردن کتاب نشدند؛ بتوانند از راه دیگری با هیولا مبارزه کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط برایان دامبلدور در 1394/6/19 17:14:36
آخرین دشمنی که نابود می شود؛ مرگ است.



تصویر تغییر اندازه داده شده

کاراگاه برایان دامبلدور