جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

38 کاربر(ها) آنلاین هستند (34 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
37
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 تیر 1395 22:18
نمایش جزئیات
آفلاین
- ریگولوس نگو که پاتو روی سنگ اشتباهی گذاشتی! هیچ تکون نخور! :vay:
لرد سیاه بلافاصله با در نظر گرفتن احتمالات بلافاصله جمله اش را تصحیح کرد و گفت:
- هیچکی تکون نخوره!
- ارباب من یک پام توی هواست!
- و حرف نزنه!
- آخه الان می خورم زمین.

لرد سیاه چرخید تا با مرگخوار گستاخ روبه رو شود. اما وقتی نور چوب دستی در حالت چرخش بود. بجای مرگخوار خاطی یک لنگه پا، آرسینویوس را دید:
- اوععع . در حدی که دستت رو از توی اون سوراخ دماغت بکشی بیرون مجازی حرکت کنی آرسینوس!

آرسینوس در شرمساری ذوب شد. مرگخوار تمیز و شیک و پیک ناخواسته در توطئه ای گرفتار شده بود. او سیاست مدار بود و مرد عمل. باید جلسه می گذاشت. باید رسانه ها را در جریان حقایق پشت پرده قرار می داد. اما اکنون در جا و مکانبی نبود که بتواند حرکتی بکند. مخاطبش لرد سیاه بود! بعدا مردک یک لنگه پا را ادب می کرد.

لرد سیاه برگشت و چوبدستیش را به سمت در و دیوار گرفت و به آرامی مشغول زمزمه کردن. مرگخوارها حضور امواج نامرئی را در اطراف خود حس می کردند که با گذشت زمان و با زیر و بم شدن صدای لرد قوی و ضعیف می شد.

- خوبه. آنالیز نشون میده 75 درصد شانس نجات داریم.
- سرورم میشه بدونم اون 25 درصد دیگه قراره چطور بشن.
- چند بار باید بگم بدون اجازه من کسی حرف نزنه! 25 درصد دیگه قراره در راه سرورشون جان فدایی کنند. با این حال در صورتیکه زنده موندید نفری چند کروشیو اضافه خواهید خورد. ریگولوس تو تنها کسی هستی که با فرمان من از جاش تکون نمی خوره. روشن شد!
- یعنی من باید فدا شم!
- ممکنه این افتخار نصیبت بشه که در راه نجات اربابت فدا بشی.
-
- با شمارش من همه به سمت راست دیواره بدوید. من هم به سمت اون ستونه می رم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1395/4/8 22:21:56
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power.


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 تیر 1395 18:33
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه : لرد برای کشف غاری که در خواب دید، همراه مرگخورارها به قطب شمال رفته. اون غار در اعماق اقیانوس کشف میشه و همگی واردش میشن.بعد از گذر از موانع مختلف، با معجون کوچک کننده هکتور وارد یک دری میشن که ارتفاعش خیلی کمه، اما دوباره به سایز اصلی‌شون برمیگردن و از اونجایی که هکتور مجعون رو پشت در جا گذاشته، حالا مجبورن مسیر رو ادامه بدن ...

---

لوموس!

ریگولوس طبق فرمان لرد، در خط مقدم شروع به حرکت کرد و با اینکه ترسیده بود اما بازهم سعی کرد حالت لوتی‌وار خودش را حفظ کند. چاک سینه‌ش را جلو داد، لای کَت‌هایش را باز کرد و آرام آرام قدم برداشت..

- اربوب خیلی ببخشیندا! اما میتونم یه سوالی بپرسم؟

- بپرس ریگولوس! فقط حواست باشه با پاتو اشتباها روی چیزی نذاری

- نه باو، حواسم هس! البته فضولیه‌ها، اما میگم توی اون خواب‌تون متوجه نشدید چی توی غار هـَ؟

- نه‌خیر! نفهمیدم چی توی غار هـَ! حالا مسیرتو ادامه بده..

- البته شرمنده بازم فضولیه، اما شاید تله‌ای چیزی باشه خو!

- اگه شما حواستو جمع کنی، به هیچ تله‌ای ...

چــیریـــک!

- ریگولوس نگو که پاتو روی سنگ اشتباهی گذاشتی! هیچ تکون نخور!

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 تیر 1395 15:30
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه و یارانش بزرگ و بزرگ تر شدند تا اینکه به اندازه و سایز اولیه ی خود رسیدند.

- هکتور؟
- بله ارباب؟
- در اولین فرصت یادمون بنداز که مرگ وحشتناکی رو برات در نظر بگیریم که در خور و شایسته ی خود خودت باشه. اما فعلا فقط می خوایم از اینجا خارج شیم.
-
- اون قیافه رو هم به خودت نگیر.
- بله ارباب.
- خب یاران ما! از اونجایی که راه بازگشت نداریم و به سایز اولیه ی خود برگشتیم، چاره ای جز ادامه دادن نداریم.

لرد سیاه اولین گام را بر می‌داشت که...
- ارباب؟
- بله ریگولوس؟
- حالا چیکار کنیم؟
- بیوفت جلو ریگولوس.
- چی ارباب؟
- بیوفت جلو! شما زین پس پشت سر هکتور حرکت می کنی.
- ولی آخه اربوب...
- وقت ما رو تلف نکن ریگولوس.
- چشم اربوب.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: دوشنبه 7 تیر 1395 13:07
نمایش جزئیات
آفلاین
همه با اين موضوع موافقت كردند و به ايده ي خوب لرد سياه آفرين گفتند.

- آفرين ارباب، واقعا ما خوش شانسيم كه اربابي مثل شما داريم.
- هه... پس چه انتظاري داشتين؟ نكنه منو دست كم گرفتين! ها؟
- نه ارباب، ما غلط بكنيم شما رو دست كم بگيريم!
- ارباب دير شد ها، نميخوايم بريم؟ وقت زيادي نداريم.

با صداي هكتور لرد سياه به سمتش برگشت و گفت:
- آره آره، داره دير ميشه. همش تقصير اينايه، هي منو به چالش ميكشن و سوال پيچم ميكنن!
- ارباب ما كي سوال پيچون كرديم؟
- حرف نباشه، فكر نكنين چون كوچيك شدم ميتونين رو حرف من حرف بزنين، من هنوز همون لرد سياه هستم. مفهومه؟
- بله ارباب سياهي ها.
- اوهوم... حالا شد.
- ارباب... دير شد ديگه، بريم.
- خيلي خب... اول تو برو داخل هكتور... همگي آماده باشين.

هكتور اولين نفري بود كه داخل شد. پس از آن لرد سياه و بقيه هم همينطور به صف وارد ميشدند. آنها وارد يك سرسراي خيلي بزرگ شده بودند كه شباهت خيلي زيادي به سرسراي عمومي هاگوارتز داشت.

- واي، اينجا چقدر شبيه سرسراي عمومي هاگوارتزِ.
- آره، خيلي خيلي شبيه.

كم كم همه ي مرگخواران وارد شدند.

- ارباب، اين قسمتو توي خوابتون نديده بودين؟
- نه...
- ما الان بايد چيكار كنيم؟
- نميدونم.
- خب ارباب ما الان بيكاريم، يه تصميمي بگيرين ديگه.
- اي بابا، دو دقيقه ساكت باشين ببينم بايد چيكار كنم.

همگي با داد لردسياه ساكت شدند، هكتور هم كه تا الان رو ويبره بود، رو سايلنت رفت. لرد سياه تصميم گرفت يه نگاهي به اطراف بندازي بلكه بتونه چيزي پيدا كنه. اما هرچي بشتر ميگشت، كمتر به نتيجه ميرسيد. پس تصميم به بازگشت گرفت... اما همين كه خواستند از در اسرار آميز خارج بشن به اندازه ي واقعي خودشون تبديل شدن.

- اي واي چي شد؟
- فك كنم زمان معجون تموم شد.
- هكتور؟
- بله ارباب؟
- اون معجونو بردار بيار ديگه، مگه نمي بيني ميخوايم بريم بيرون؟

اما هكتور هيچي نگفت.

- هكتور با توام!

هكتور كمي با انگشتانش بازي كردو در آخر گفت:
- راستش ارباب، موقعي كه ميخواستيم بيايم داخل، با خودم گفتم حتما تا موقع تموم شدن وقت معجون ميريم بيرون. به همين خاطر من معجونو با خودم داخل نياوردم.

و اين بود آغاز يك بدبختي جديد براي لرد سياه و مرگخواران.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1395/4/7 15:01:18
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: یکشنبه 6 تیر 1395 16:40
نمایش جزئیات
آفلاین
- باشد هکتور.قبول می نماییم.اما اول بقیه بخورند بعد ما.اول خودت بخور هکتور!

- چشم ارباب!

هکتور چوب پنبه روی معجونش را با کمک قمه های رودولف برداشت و وقتی هنوز در حالت ویبره بود چند قلپ از معجون را سر کشید.ناگهان حالت ویبره هکتور سریع و سریعتر شد تا ناگهان...هکتورِ ورژن مینی!هکتور که حتی در حالت مینی هم دست از ویبره رفتن بر نمی داشت گفت:

- ارباب بهتون گفته بودم که معجونم کار میکنه!

- بله هکتور، دیدیم.بقیه هم معجون را بخورند.ما یکم از بقیه کمتر میخوریم تا بزرگتر بمانیم.

معجون دست به دست چرخید و قلپ قلپ خورده شد.رودولف ساز کوچک، تراورز سایز کوچک، دای سایز کوچک، آرسینوس سایز کوچک و مرگخواران دیگر هم به سایز مینی رفتند تا در آخر هم لرد چند قلپ از آن را خورد و به سایز مینی رسید.ولدرمورت گفت:

- با اینکه کوچک شده ایم اما هنوز قوانین تغییری نکرده است.ما هنوز ارباب شما هستیم!

- مگه ما میتونیم به شما خیانت کنیم ارباب؟!

این هم که صدای هکتور بود.دیگر خودتان بهتر لحن صحبتش را میدانید.در این لحظه آرسینوس جلو آمد و گفت:

- ارباب، حرکت کنیم بریم تو؟!

اما ولدرمورت جوابی نداد و به شدت در فکر فرو رفته بود.

- ارباب؟! حالتون خوبه؟ چرا جواب نمیدین؟

باز هم ولدرمورت چیزی نگفت و به شدت در فکر فرو رفته بود.

- ارباب!

این بار ولدرمورت دستش را از زیر چانه اش برداشت و گفت:

- ما یک مشکلی داریم.اگر جلو تر از همه وارد شویم خطرناک است و همانطور که میدانید ما نباید بمیریم! اما لرد سیاه نمی تواند آخر صف هم باشد.

- خب قربان وسط صف باشید نمیشه؟!

- نه.یک فکر بهتر داریم.هکتور که قرار بود جلو تر از همه برود، برود! ما هم پشت سرش میرویم!راه بیفتین دیگر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: شنبه 5 تیر 1395 08:54
نمایش جزئیات
آفلاین
- ارباب یه موشکلی وجود داره!
- موشکلت چیه؟
- عه ارباب شما دیگه چرا دارید ناخن هاتون رو می جوید؟
- چون ما قادریم هر کاری رو انجام بدیم. مگه در توانایی ما شک داری؟
- چه جالب نمی دونستیم چنین توانایی هایی رو هم دارید!
- حالا از این به بعد بدونید.. خب موشکلت کوجاس؟
- این درِ بودا.. نبودا؟ کلا ارتفاعش سی سانتی متره.. یعنی هکتور که هیچی وینکی هم ازش رد نمیشه..

نویسنده که علاقه‌ای که بنوشتن متن دیگری جز دیالوگ در این رول نبود، برای اینکه خوانندگان را راضی به خانه بفرستد و ساختار شکنی نکند، مجبور شد تا دو سه خط هم چرت و پرت های توصیف کننده بنویسد. الان کی باید ویبره بره و به ارباب پیشنهاد معجون کوچک شونده بده؟ آ باریکلا !
- ارباب؟
- بعله؟
- عه.. چگونه توانستید دو شکل متضاد رو همزمان ادا کنید؟
- چون ما قادریم.. ای بابا! باید حتما دیالوگ بالا رو تکرار کنم؟ پیشنهاد رو بوگو.
- چیزه.. میگم من که دوسدون میدارم! میشه همگی از معجون های کوچک شونده من استفاده کنیم و خیلی شیک و مجلسی از در رد بشیم؟
- یعنی میگی ما با این ابهت‌مون کوچیک بشیم؟

بعد از اتمام مغلطه های شیک ارباب، قبول کرد تا همگی شان کوچک و وارد آن درب اسرارآمیز شوند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: شنبه 17 بهمن 1394 19:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: لرد در خواب غاري رو ديده و همراه مرگخواران براي كشف غار به قطب شمال رفته. اونها غار رو در اعماق اقيانوس كشف ميكنن و واردش ميشن. اولين مانعي كه مقابلشونه يه خرس دريايي هست كه موفق ميشن به كمك معجون هاي هكتور ازش عبور كنن و وارد غار بشن.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هكتور كه ويبره هايش غار را ميلرزاند، به سرعت به سوي لرد و مرگخواران به راه افتاد. اما چون اگر به اين سادگي به آنها ميرسيد، اين پست به اتمام ميرسيد و به عبارت ديگري تسترال به لانه اش ميرسيد، راوي هكتور را در حالت "پاوس" قرار داد و دوربين را برداشت و حمله كرد سمت لرد و مرگخواران.

طرف لرد و مرگخواران:


- چرا شصت من رو لگد كردي الان؟
- شصت تو بود؟ من فكر كردم ريگولوسه.
- خب من ريگولوسم ديگه مرتيكه بادمجون.
- همه ساكت باشيد و مثل مرگخواراي درست و حسابي بريد جلو ديگه... هي معطل ميكنيد!‌‌

با شنيده شدن صداي لرد سياه،‌ ملت مرگخوار كه در غارِ باريك به صورت يك صف حركت ميكردند، بر سرعت خود افزودند تا پيش از آنكه لرد از انتهاي صف داد و بيداد راه بيندازد،‌ خود را به انتهاي غار برسانند.
همچنان كه حركت ميكردند، ناگهان صف ايستاد و در نتيجه مرگخواران با يكديگر تصادف كردند.

- چه خبره اون جلو؟ بريد ديگه... مارو معطل كردن. ما بايد هرچه زودتر متوجه بشيم چه چيزي در انتهاي اون غار هست!
- امم... ارباب... چيزه... يه در هست اونجا. خيلي هم عجيب و ترسناكه.
- ما يه ايده اي پيدا داريم... و هركس حدس بزنه اون ايده چيه، جايزه ميگيره.
- من اومدم!

صدا، صداي هكتور بود كه از حالت "پاوس"‌ خارج شده بود و به سرعت و ويبره زنان به لرد و مرگخواران رسيده بود.

- ميدونستيم.
- من دوباره در دو سانتي متري شما هستم ارباب!
- ارباب،‌ نظرتون چيه هكتور رو جلوتر از همه بفرستيم داخل؟‌
- يكبار ديگه ايده هاي مارو كش برو،‌ نابودت ميكنيم.
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: جمعه 16 بهمن 1394 23:46
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور در فکر بود که صدای گرومپ گرومپ پای خرس دریایی رشته افکارش را پاره کرد.

ـ خرس دریایی معجون میخواد!خرس دریایی معجون دوست داشت!

اینبار اِویل درونی ذهن هکتور بیشتر از همیشه ویبره میرفت و در پی اندیشه ای برای خبیث ترین معجون ممکن،تمام سلول های خاکستری را میکاوید.

از آنجایی که همین خرس ناقص العقل باعث شده بود هکتور مسافتی را از ارباب جا بماند،هکتور مصمم شد درسی به حیوان بدهد که تسترال های آسمان به حالش بگریند!

البته این بدین معنا نیست که تسترال ها هم گریه میکنند،اما از انجا که قوه تخیل میتواند قوی باشد و از قوه تخیل هکتور نیز چیزی بعید نمیباشد،تسترال ها حتی خجالت هم میتوانند بکشند!

هکتور چکاپ وار از بالا تا پایین غار را بررسی نمود تا بلکه شرط اولیه معجون سازی را فراهم اورد...مواد معجون سازی!

البته برای ان معجونی که در ذهن هکتور میگذشت،تنها ماده ای که در غار پیدا میشد جلبک های سبز رنگ لزج کف غار بود که البته بنابر ضرب المثل:لنگه کفش در بیابان غنیمت است،همان هم یک غنیمت بود در جایی که تنها سنگ بود و آب و جلبک!و سایر موجودات ریز متفرقه که به نظر به درد بخور نمی امدند.

سر انجام کاویدن های مغز هکتور به نتیجه ای عالی دست یافت.

ـ ببینم خرس،تو قرمه سبزی دوست داری؟

یک خرس دریایی از یک غول غارنشین ضریب هوشی بالاتری ندارد.
بنابراین لزومی نمیبیند که پوکر فیس شود و یا سوال کند و یا تعجب کند که قرمه سبزی آن وسط چکار میکند؟
بنابراین خرس دریایی پاکوبان گفت:
خرس دریایی قرمه سبزی دوست داشت!خرس دریایی گرسنه بود!

هکتور با وجود اخرین جمله ی خرس،باز هم همچنان اِویل خود را حفظ نموده و شروع کرد به تنظیم مجدد نقشه در ذهن خود.

آنگاه پس از چندی جستجو در جیب هایش برای یافتن یک سری مواد برای یک معجون فوری،تنها چیزی که یافت یک عدد نوار منیزیم،چند عددچنگال تیز خشک شده ی داربد،یک بطری ته مانده یک معجون نا معلوم سبز رنگ و مقداری خون سیاه خشکیده در یک بطری کوچکتر بود.

هکتور به مغزش فشار اورد،انقدر که رگ های مغزش رگ به رگ و دوباره نرمال شد.

سر انجام تنها پاتیلی را که در جیب داشت را در اورده و مقداری جلبک دریایی را با تمام موادی که داشت مخلوط نموده و سر انجام معجون سبز رنگ را نیز به آن اضافه نمود.

ـ خرس دریایی گرسنه بود!وای چه بوی خوبی به دماغ خرس دریایی رسید!خرس دریایی بیشتر گرسنه بود! :ball:

هکتور که به هیچ عنوان قصد نداشت با هزار زور و زحمت خودش را از حلقوم خرس بکشد بیرون،شروع کرد به تند تر هم زدن پاتیل و در حالی که خنده ای شیطانی بر لب داشت گفت:
دارم یه قرمه سبزی خوشمزه برات درست میکنم خرس عزیز!پس صبر کن!

بلاخره اکنون زمانی بود که معجون هکتور به حد اکثرکارایی خود رسیده بود و وی از این بابت بسیار به خود افتخار میکرد و همچنان ویبره میزد و لبخندی شیطانی نیز برلب داشت.

سر انجام با جا افتادن معجون،حالت اویل اندر ویبره ی هکتور تشدید گشت.

خرس همچنان ویبره ی خرسی میزد و پا میکوباند به طوری که هر لحظه امکان ریزش غار وجود داشت.
ـ بیا خرس!بیا برات قرمه سبزی درست کردم!

خرس با دستان پشمالوی خود پاتیل معجون را برداشت و تا ته سر کشید.

هنوز دو ثانیه نگذشته بود که خرس سرفه کرد،سپس عطسه کرد،سپس بالا و پایین اورد،سپس دچار آبریزش بینی شد،آنگاه دچار یرقان و آنفولانزای گرازی شد،آنگاه آبله مرغان و آبله خروسان گرفت،سپس شروع به در اوردن صدای شتر از خود کرد و پس از آن شروع به عر عر و قد قد و قارقار نموده و سر انجام در حالی که سعی میکرد شصت پایش را داخل چشمش کند،شروع به قوقولی قوقو کرده و بلاخره جان به جان افرین تسلیم نمود.

ـ تفریح خفنی بود!ما که رفتیم پیش ارباب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: دوشنبه 28 دی 1394 16:11
نمایش جزئیات
آفلاین

ملت مرگخوار سر رودولف ریخته و به بهانه اینکه حرفش را یادش رفته،شروع به زدنش میکنند...
_آخ!نزن اقا...نزن خانوم...چرا میزنی؟!
_برای اینکه هی غر میزنی و یادت رفت چی میخواستی بگی!
_برای اینکه هی مخالفت میکنی و یادت رفت چی میخواستی بگی!
_برای اینکه به دوست من توهین میکنی و اون خط قرمزه و البته یادت رفت چی میخواستی بگی!
_برای اینکه چش چرونی و یادت رفت چی میخواستی بگی!
_برای اینکه توی چیزی که بهت مربوط نیست دخالت میکنی...
_من خیر و صلاحتون رو میخوام،من آنچه شرط بل...آخ!
_اره....اره...و برای اینکه هی بلاغ ملاغ میکنی و یادت رفت چی میخواستی بگی!
_برای اینکه شیر رو در ملا عام به کار میبری و یادت رفت چی میخواستی بگی!
_برای اینکه یکهو قاطی میکنی،میزنی زیر میز و میری!همچنین یادت رفت چی میخواستی بگی!
_برای اینکه خیلی رو مخی!
_اون گلرت بود ها!
_حرف نباشه!و اینکه یادت رفت چی میخواستی بگی!
_برای اینکه ما رو عاصی کردی و هر شب از ما میخوایی که برات پست بزنیم!
_عه؟!ارباب؟!شما چرا؟!

همه مرگخوارها با تعجب به لرد نگاه کردند که به آنها در امر زدن رودولف،ملحق شده بود!
لرد که چشمان از حدقه درآمده مرگخواران را دید،به خودش آمد و پس از اینکه لباسش را مرتب کرد گفت:
_میخواستم تنوع ایجاد بشه،هی نگن لردشون فقط طلسم شکنجه استفاده میکنه!

رودولف که از زیر دست و پای ملت بیرون آمده بود،خودش را به لرد رساند و گفت:
_ارباب...خب چرا ما اینجاییم؟!چرا سوژه گره خورده؟!چرا تنوعتون باید سر من باشه؟!
_اینا غر بود رودولف؟!
_پرسش هم بود ارباب!
_خب ما اینجا اومدیم چون در خواب چنین غاری رو مشاهده نموده بودیم...حالا اومدیم تا تحقیق کنیم این غار چیه که وارد خواب همایونی ما شده!
_خب چرا سوژه گره خورده؟!
_منظورت از سوژه چیه رودولف؟!
_چیزه...منظورم اینه که چرا وارد غار نمیشیم؟!
_رودولف؟!سرت خورده به جایی و یا ما رو مسخره کردی؟!
_نه ارباب...سرم که فقط خورد به مشت مبارکتون...دارم سوژه رو جمع بندی میکنم!
_تو مشکوکی رودولف!سوژه چیه؟!به هر حال جوابت رو میدم...ما وارد غار نمیشیم،چون خرس دریایی مانع این شده...باید یکی رو بدیم بهش که بمونه پیشش!
_و سوال آخر...چرا من ارباب؟!چرا تنوعتون باید سر من باشه؟!
_اوف...که بتونی بیشتر و بهتر غر بزنی...ما ارباب به فکر مرگخوارهامون هستیم!
_ممنون ارباب...ممنون!

پس از آنکه نصف صفحه دیالوگ شد رودولف اشک شوق ریزان از لرد دور شد،لرد رو به مرگخوار ها کرد و گفت:
_خب...هکتور رو بدین به خرس دریایی،که بذاره ما رد شیم!
_چرا من ارباب؟!
_رودولف از جلوی چشمام دور میشی یا...عه؟!تویی هکتور؟!عادت کردم که این دیالوگ و شکلک رودولف باشه...خب برای اینکه تو از بین نمیری...مطمئنم بازم پیش ما برمیگردی...متاسفانه!

مرگخواران سریعا به دستور لرد گوش داده و هکتور را کت بسته تحویل خرس دریایی دادند!سپس بدون فوت وقت وارد غار شده و از خرس دریایی و بیشتر از آن،از هکتور دور شدند!

_خرس دریایی خوشحال بود که یکی پیشش بود...خرس دریایی دلش برای بقیه که وارد غار شدن سوخت...نمیدونن اونا چی در انتظارشونه...خرس دریایی که سر غار وایساده باشه،پس ببین توی داخل غار چه خبره!
_ببینم...معجون دوس داری خرس دریایی؟!
_خرس دریایی خیلی معجون دوست داشت!

به نظر میرسید هکتور به زودی به دیگر مرگخوار ها و ماجراهای خطرناکی در داخل غار منتظر آنها بود،میپیوست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1394/10/28 17:00:49
پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 شهریور 1394 12:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت مرگخوار کمی به یکدیگر نگاه کردید، در این موقعیت به طرز ناگهانی تله پاتی ای بین آنها به وجود آمده بود که شاید میتوانست همه شان را نجات دهد... و فکری که به ذهن همه شان خطور کرده بود یک چیز بود؛ که البته هکتور به سختی خودش را از لبه صخره بالا کشید و ثابت کرد که در جان سختی تنها یک درجه از ریگولوس فاصله دارد.
هکتور که همچنان ویبره میزد، شروع به صحبت کرد:
- فکرتون برای نجات پیدا کردن رو فهم...

رودولف که کمی به وی نزدیک بود به سرعت دست خود را روی دهان هکتور گذاشت تا وی را ساکت کند که البته این کار موجب شد ویبره های هکتور به بدن رودولف نیز راه پیدا کند. لرد که داشت گوشه ای از غار را بررسی میکرد، به سرعت متوجه وضعیت رودولف و هکتور و همچنین حالت نگاه مرگخواران شد، پس گفت:
- اوه... زنده ای هک؟ خب کاش نمیبودی! مهم نیست حالا... چی داشتی میگفتی که رودولف دست پلیدشو گذاشت رو دهانت؟

-اووووووممم.... اومممممم...

رودولف چشم غره ای به هکتور رفت و در همان حال که از ویبره های هکتور، خودش هم میلرزید، گفت:
- ام... چیز خاصی نبود ارباب... داشت جون سختی خودش رو تحسین میکرد و همینطور سعی داشت چتر شمارو بیاره و باهاش بزنه اون خرس رو کور کنه.
- هوم... قانع کننده نبود... ولی به ما ربطی نداره... خودتون یه کاریش بکنید! بعدشم... ما الان یه نکته ای فهمیدیم... مگه نگفتیم شخصیت های فعال ایفا رو نزنید بکشید؟ همه که مثل هکتور و ریگولوس جان سخت نیستند!
- ببخشید ارباب... میبخشید؟
- نمیبخشیم رودولف! الان هم بشینید باهم مشورت کنید، یکیتون بره پیش این خرسه برای زندگی کردن!

رودولف به سرعت مرگخواران را دور خودش جمع کرد و پس از اطمینان از این موضوع که لرد صدایشان را نمیشنود و حواسش به آنها نیست، گفت:
- خب... ملت... من یه پیشنهادی دارم که چطور و چه کسی رو بدیم به خرس!
- چی هست حالا؟
- با اون ویبره تو، کاملا از یادم رفت!

ملت مرگخوار:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!