جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (2 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] انجمن تفرقه بین دو جبهه‌ی سیاه و سفید

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 دی 1395 23:14
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

چمدون های لرد سیاه و دامبلدور طی یک سفر با هم قاطی شده. دامبلدور یکی از بچه ویزلی ها رو برای گرفتن چمدونش می فرسته و لرد، بعد از برداشتن مقداری از وسایل دامبلدور، و چپوندن هکتور داخل چمدون، اون رو تحویل می ده.

دامبلدور چمدون رو باز می کنه!

...................

دامبلدور و سایر محفلی ها برای چند ثانیه به جانور لرزان مقابلشان خیره شدند...
سرانجام یکی از بچه محفلی ها به طرف هکتور رفت و انگشت اشاره اش را روی دماغ او گذاشت.
-پروفسور...اینو از سفر برامون آوردین؟ ....به نظر من که خیلی هیجان انگیزه! ..می شه خوردش؟

دامبلدور چمدانش را بررسی کرد.
-برو عقب ببینم فرزند روشنایی. بزرگ تر از تو نبود درباره سوغاتی نظر بده؟ بذارین ببینم...تام کیسه گالیون ها که دسترنج زحمات من در این مدت بود، دفترچه یادداشت اسرار جادو در تمام عمرم و دفتر حضور غیاب هاگوراتز رو برداشته...و به جاش یه معجون ساز بهمون داده...پناه بر یک تار ریش مرلین...چه سخاوتمند!

یوآن ابروکرومبی در حالی که از پشت پنجره محفل بالا و پایین می پرید فریاد کشید: ابرکرومبی! ابرکرومبی! لعنتیا...

کسی به یوآن توجهی نکرد. آرتور هکتور را برداشت و سر تا پایش را بررسی کرد. هکتور را پشت و رو کرد...دهانش را باز کرد و دندان هایش را شمرد...دستش را تا آرنج در حلقوم هکتور فرو کرد تا مطمئن شود چیز هضم نشده ای در آن قسمت باقی نمانده باشد...بچه ویزلی ها احتیاج به غذا داشتند.
-پروفسور...فکر نمی کنین ممکنه خطری برامون داشته باشه؟ ولدمورت جادوگر پلیدی...

دامبلدور با شنیدن این جمله ریشش را گلوله، و به طرف آرتور پرتاب کرد. ریش درست قبل از تمام شدن جمله آرتور در دهانش جای گرفت و سخنش را قطع کرد!
دامبلدور هم همین را می خواست!
در حالی که یوآن پلاکارد بزرگی را که نام "ابرکرومبی" روی آن خودنمایی می کرد، جلوی پنجره بالا گرفته بود، دامبلدور شروع به صحبت کرد.
-مواظب حرفاتون باشین فرزندانم...هیچ جادوگری به خودی خود پلید نیست. پلادت نه به وجود میاد نه از بین می ره. فقط از گلرت به تام منتقل می شه. حالا هم مطمئنم که تام خواسته حسن نیتش رو ثابت کنه و این پیرمرد رو برامون فرستاده.

-من پیر نیستم.
-سردته؟
-نه!
-پس نلرز!...که اینطور...پس معجون سازی!...ولی ما این جا احتیاج به معجون ساز نداریم که. داریم؟
-داریم!
-خب...پس داریم! تام هم اینو می دونسته و برای ما یه معجون ساز فرستاده.

در همین لحظه هواپیمای مشنگی با سرو صدا از جلوی پنجره محفل عبور کرد...و دود حاصل از این عبور، کلمه "ابرکرومبی" را روی آسمان نوشت. صبر دامبلدور رو به اتمام بود!
-یوآن...فرزند سابق! این جا محفله...اونی که اسمتو اشتباه می نویسه تامه. برو جلو خونه اونا نمایشتو ادامه بده. و تو...معجون ساز! از حالا یک فرزند روشنایی هستی...حالا می تونی به اعضای محفل کمک کنی. فقط برای جلوگیری از هرج و مرج هر روز حق داری فقط یک معجون درست کنی و مشکل یکی از فرزندان روشنایی رو حل کنی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: چهارشنبه 26 آبان 1395 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور به در رسید. به آرامی دستش را به طرف دستگیره شکسته برد. اما بعد دستش روی هوا ماند. مغز فرتوتش نمیتوانست در عین حال هم به وسیله بینی بو حس کند و هم در را باز کند.
- شما هم این بوی سوختنی رو حس میکنید فرزندان روشنایی؟

فرزندان روشنایی از کوچه مرلین چپ خارج شدند و آمدند به خیابان اصلی و سپس با جان دوستی کامل شروع کردند به بو کردن هوا. اما چون بینیشان نتوانست بویی جز نم و پوسیدگی خانه با چاشنیپ سوپ سوسک و پیاز را درک کند، آنها دوباره وارد کوچه مرلین چپ شدند و شروع کردند به توپ بازی کردن که البته توپشان هم زد شیشه پنجره همسایه هارا شکست و حسابی خرج گذاشت روی گردن بابا برقی.

به هر صورت دامبلدور در حالی که میکوشید امیدش به جوانان را از دست ندهد در را باز کرد. سپس چشمانش با دیدن کبریتی سوخته بر روی زمین پر از اشک شد.
- اوه... آخرین کبریتمون در راه آوردن چمدان من از خانه ریدل سوخت... حالا دیگه مجبوریم غذا هارو سرد بخوریم.

هزاران فرزند روشنایی مو قرمز با شنیدن این حرف دامبلدور، مویه کنان و غریبانه به افق پناه بردند که البته موجب شد جاده افق-گریمولد دچار ترافیک شدیدی شود و تصادفات مرگباری نیز به وجود بیاید.

دامبلدور به هر صورت چمدان سنگینش را وارد خانه کرد و آن را کنار در تکیه داد.
- بیاید فرزندان روشنایی، بیاید که براتون تعداد زیادی سوغاتی ارزنده آوردم.

فرزندان روشنایی از افق بازگشتند و سایر اعضای محفل از گوشه و کنار سر در آوردند تا دور دامبلدور جمع شدند. و البته دامبلدور با لبخندی پدرانه و اعتماد به نفسی فراوان زیپ چمدان را باز کرد تا یک عدد هکتور ویبره زن خوشحال و شاد و خندان از آن به بیرون بجهد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 آبان 1395 04:36
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف یک دستی چمدان و کبریت که به دسته ی چمدان چسبیده بود و سعی داشت اون رو جا به جا کنه , بلند کرد , بروی پاشنهای کفشش چرخید و به طرف در خروجی رفت.
_خیر, دست نگه دار رودولف!
_جان؟!
لرد سیاه نگاه نه چندان دلسوزانه ایی به چوب کبریت انداخت.
_به ما ربطی نداره خودش از پس کارش برمیاد, اگر هم نیامد باز هم به ما ربطی نداره فقط سریعتر ریخت نحسش رو از جلوی چشمان همایونیمان دور کن,تازه از سفر امدیم احتیاج به استراحت,ارامش و مقداری خلوت با شخص خودمان داریم!
رودولف با قمه اش سقلمه ایی به چوب کبریت زد و به سمت بیرون یا بهتره بگویم , جایی دور از چشمان همایونیی ارباب راهنماییش کرد!
چوب کبریت با افکت " " , چمدان سفید رنگی را که بر اثر طلسم لرد سیاه چند جاییش تکه پاره شده بود را محکم در دست گرفت و کشان کشان از خانه ی ریدل به سمت میدان گریمولد برد بدون آنکه بداند یک عدد "رو اعصاب متحرکِ ویبره زن"! نیز به همراه وسایل شخصیه دامبلدور در چمدان وجود داره.
اندکی بعد _ میدان گریمولد :
پنجمین باری بود که دست نحیف و لاغرش را به در خانه ی زنگزده و رنگ و رو رفته ی بزرگی واقع در شماره دوازده میدان گریمولد میکوبید , دریغ از حتی یک پاسخ!
برای ششمین و شاید اخرین بار به امید آنکه اینبار یک تسترالی میشنود و در را باز میکند دستش را بلند کرد و محکم به در کوبید.
_فرزندان روشنایی من,عزیزانم, گویا کسی در میزند !
فرزندان روشنایی اعتنایی نکردند.
_فرزندان روشنایی من,جیگرتونو کسی در میزنه!

و باز هم فرزندان روشنایی به پروفشون اعتنایی نکردند و در ان لحظه ترجیح دادند دسته جمعی خودشونو به کوچه ی مرلین چپ بزنند!
سر انجام شخص دامبل از جاییش برخواست و با لبخندی ملیح و چشمانیی که در انها محبت موج میزد به سمت در رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اصالت و قدرت برای لحظه اوج!
به یک باره خاموشی ما برای
دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: شنبه 22 آبان 1395 16:42
نمایش جزئیات
آفلاین
چوب کبریت تمام زور خود را به کار برد تا چمدان را بلند کند.
- عمو چرا اینهمه سنگینه؟
- چه میدونیم. حتما جهاز دامبلدوره! بدبخت انقد ترشیده دلش نیومده جهازشو با خودش نبره.
چوب کبریت اخمی کرد و گفت:
- عمو بالای دیپلم حرف نزن بزار ما هم بفهمیم چی می گی.
- اولا ما اربابیم نه عمو. دوما توکودنی به ما چه ربطی داره؟
- ارباب با قمه له ش کنم بفهمه با کی طرفه؟
کبریت کوچک وقتی این حرف را از دهن رودولف شنید سفید، سیاه، ارغوانی شد و جایش را خیس کرد.
- اه جقله اگه تو بخوای اینجا رو کثیف کنی که باید کل خونه رو بشوریم. پیف پیف چه بویی هم داره. وینکی .... کجایی؟ بیا این جا رو تمیز کن.
- تخصص وینکی خراب کاری بچه تمیز کن نبود.وینکی لیسانس تمیز کاری خونه داشت. وینکی کنکور کارشناسی ارشد داد.
- خبه...خبه. حالا نمی خواد تحصیلات رو به رخ ما بکشی.بیا این رو تمیز کن.
- وینکی فقط به دستور ارباب گوش داد.
- وینکی اینا رو تمیزکن.
- وینکی جن خوب. حرف ارباب رو گوش داد.
- حالا ارباب با این چوب کبریت چی کار کنیم؟
- ببرش خونشون. این جوری که بوش میاد باید خودمون دست به کار بشیم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1395/8/22 16:49:16
مالفوی بودیم وقتی مالفوی بودن مد نبود!
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: جمعه 21 آبان 1395 00:24
نمایش جزئیات
آفلاین
-البته که می شه!

مرگخواران انتظار شنیدن این جمله را از لرد سیاه نداشتند...جمله ای که با چهره ای باز و لبخندی که کمتر دیده می شد، ابراز شده بود.

لرد سیاه، چوب کبریت محفلی را تنها گذاشت و برای آوردن چمدان به طرف اتاقش حرکت کرد.
-دگورث گرنجر! همراه ما بیا. انتظار نداری که ما به تنهایی چمدان حمل کنیم؟

-نه ارباب! انتظار نداریم!

هکتور و لرد سیاه وارد اتاق شدند. ولی بر خلاف تصور هکتور، لرد زیپ چمدان را باز کرد!
-برو تو!

هکتور تصور کرد که اشتباه شنیده!
-ارباب؟ فرمودین ببرمش تو؟

-نه...فرمودیم برو تو! ما بیخودی قبول نکردیم چمدون اون پیرمرد رو بهش پس بدیم که. تو می ری توش...اون جا که چمدونو باز کردن با اصرار ادعا می کنی جزو وسایل دامبلدور هستی. هر چی بهت می گن برو گوش نمی کنی. اون جا می مونی و براشون معجون های خوب خوب درست می کنی! همه مشکلاتشون رو با معجون حل کن! روشن شد؟

هکتور ماموریت دوست داشت. برای همین. ویبره زنان داخل چمدان نشست و در حالی که حوله حمام دامبلدور را در آغوش گرفته بود دست و پایش را جمع کرد.
لرد سیاه زیپ چمدان را کشید!
البته نه به این سادگی!

اول نتوانست بکشد...بعد به میل و سلیقه خودش چند وسیله بی مصرف مثل کیسه گالیون ها....دفترچه یادداشتی با عنوان اسرار جادو در تمام عمرم...و دفتر حضور غیاب هاگوراتز را برداشت و زیپ راکشید!

چمدان را کشان کشان بیرون برد و به چوب کبریت تحویل داد.
-سنگینه...امیدواریم بتونی ببریش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: چهارشنبه 13 مرداد 1395 16:01
نمایش جزئیات
آفلاین
-پس این مال البوسه؟ زود تر بازش کنید ببینیم این ریش پنبه ای کجا بوده و چیکار میکرده.

رودولف به سمت چمدون رفت و با ضربه ی ته قمه به قفل، قفل تقی کرد و باز شد. رودولف چمدان را رو به روی لرد قرار داد و درش را باز کرد. به محض باز شدن درچمدان، البوس به سمت لرد حمله ور شد.
لرد در نهایت چابکی چوبدستی اش را در اورد و به سمت البوس نشانه رفت.
-آواداکاداورا!

قبل از برخورد طلسم به دامبلدور، دامبلدور با صدای پوووفی به ذرات گرد و خاک تبدیل شد. با این حال طلسم لرد متوقف نشد و به سمت چمدون رفت. یکدفعه اتاق روشن شد و صدای بووم بلندی شیشه هارا لرزاند. کلاغ های اسنیپ که به حالت اماده باش روی درخت های اطراف نشسته بودند از ترس پا به فرار گذاشتند تا طلسم لرد از همیشه هیجان انگیز تر به نظر برسد. که ناگهان وینکی با جارویی وسط پرید و شروع به جارو زدن چیزی کرد.
-وینکی جن تمیزکننده!

مرگخواران به جای قبلی چمدون دامبلدور خیره شده بودند که الان چیزی جز اندکی پلاستیک سوخته نبود و محتواتش هم کاملا سوخته بودند و با جاروی وینکی راهی سطل اشغال خانه ی ریدل میشدند.
مرگخواران با افکت " " به لرد خیره شدند.

-اونطوری به ما نگاه نکنید. ما نمیدونستیم که دامبل هنوز هم از این حقه ی بی مزه استفاده میکنه. در ضمن چطور جرئت کردین جوری نگاه کنید که ما به ندونستن خودمون اعتراف کنیم؟ کروشیو!

مرگخواری روی زمین افتاد و از درد به خودش پیچید. باقی مرگخواران هم سرهایشان را پایین انداختند و به وسایل و اطلاعاتی که میتوانستند از چمدان دامبل بدست بیاورند، فکر کردند. در همین فکر ها بودند که زنگ خانه ی ریدل به صدا در امد. رودولف به سمت در رفت و چند ثانیه بعد در حالی که چیزی در دستش بود به نزد لرد امد.
-ارباب. این چوب کبریت رو جلوی در پیدا کردم. گفتش با شما کار داره.

لرد صورتش را نزدیک برد و با ترسناکترین حالت ممکن گفت:
-تو با ما کاری داشتی؟

در این لحظه چوب کبریت کوچک در خود لرزید و ترسید و رنگ ها عوض کرد و در نهایت دست رودولف اندکی مرطوب شد.
-پروفمون گفت اگه میشه چمدونمونو بدین چمدونتونو بگیرید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گیبن در 1395/5/13 16:28:33
ویرایش شده توسط گیبن در 1395/5/13 17:04:58
ویرایش شده توسط گیبن در 1395/5/13 17:05:53
هافلپافی خندان
تصویر تغییر اندازه داده شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: چهارشنبه 13 مرداد 1395 13:01
نمایش جزئیات
آفلاین
دو ساعت بعد - میدان گریمولد:

بالاخره دامبلدور بر روی سنگفرش‌های میدان گریمولد فرود میاد و مستقیم به سمت خونه شماره 12 گریمولد می‌ره و زنگشو به صدا در میاره. علت اینکه دامبلدور دو ساعت دیرتر از لرد به خونه می‌رسه، مسلما به دور و نزدیک بودن خونه‌ها ربطی نداره و تماما به کهولت سن دامبلدور و فرسودگیش برمی‌گرده.

در کسری از ثانیه هزاران ویزلی از هزاران گوشه و کنار خونه گریمولد بیرون می‌ریزن و به سمت در هجوم میارن. با دیدن دامبلدور در آستانه‌ی در، هرکدوم از یه وری آویزون دامبلدور می‌شن.

- اوه فرزندان مو قرمز روشنایی من! فکر نمی‌کنین یکم سنگین شدین؟ نه فکر نکنم ربطی به وزن داشته باشه. تعدادتون دو برابر شده.
- عمو عمو این صدای چی بود؟

دامبلدور ویزلی کوچکِ شماره هفتصدو از ریشش جدا می‌کنه و دستی به کمرش می‌کشه.
- صدای کمرم بود.
- پیر شدی عمو!

همون موقع مالی ملاقه به دست ظاهر می‌شه و جیغ‌زنان با جارو ویزلی‌های کوچیکو از سر و کول دامبلدور جمع می‌کنه و گوشه‌ای رو هم تلنبارشون می‌کنه.

- غذا می‌پختی مالی؟ بعد از یک هفته گرسنگی غذاهای خوشمزه تو واقعا می‌چسبه.
- آره امروز سوپ سوسک داریم.
- گفتی سوسک فرزند؟
- تنها آذوقه‌ایه که برامون مونـ... چرا چمدونت سیاه شده؟ سفر شومینه‌ایِ ناموفقی داشتی؟

دامبلدور با تعجب نگاهی به چمدون سیاه رنگش می‌ندازه. چند دقیقه‌ای طول می‌کشه تا ذهن پیرمرد خسته تجزیه و تحلیل لازمو انجام بده و به یاد بیاره امروز صبح برخورد کوچیکی با لرد داشته.
- فکر کنم این... مال تامه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: چهارشنبه 13 مرداد 1395 12:50
نمایش جزئیات
آفلاین
دو ساعت بعد - میدان گریمولد:

بالاخره دامبلدور بر روی سنگفرش‌های میدان گریمولد فرود میاد و مستقیم به سمت خونه شماره 12 گریمولد می‌ره و زنگشو به صدا در میاره. علت اینکه دامبلدور دو ساعت دیرتر از لرد به خونه می‌رسه، مسلما به دور و نزدیک بودن خونه‌ها ربطی نداره و تماما به کهولت سن دامبلدور و فرسودگیش برمی‌گرده.

در کسری از ثانیه هزاران ویزلی از هزاران گوشه و کنار خونه گریمولد بیرون می‌ریزن و به سمت در هجوم میارن. با دیدن دامبلدور در آستانه‌ی در، هرکدوم از یه وری آویزون دامبلدور می‌شن.

- اوه فرزندان مو قرمز روشنایی من! فکر نمی‌کنین یکم سنگین شدین؟ نه فکر نکنم ربطی به وزن داشته باشه. تعدادتون دو برابر شده.
- عمو عمو این صدای چی بود؟

دامبلدور ویزلی کوچکِ شماره هفتصدو از ریشش جدا می‌کنه و دستی به کمرش می‌کشه.
- صدای کمرم بود.
- پیر شدی عمو!

همون موقع مالی ملاقه به دست ظاهر می‌شه و جیغ‌زنان ویزلی‌های کوچیک رو جارو می‌کنه و گوشه‌ای رو هم تلنبارشون می‌کنه.

- غذا می‌پختی مالی؟ بعد از یک هفته گرسنگی غذاهای خوشمزه تو واقعا می‌چسبه.
- آره امروز سوپ سوسک داریم.
- گفتی سوسک فرزند؟
- تنها آذوقه‌ایه که برامون مونـ... چرا چمدونت سیاه شده؟ سفر شومینه‌ایِ ناموفقی داشتی؟

دامبلدور با تعجب نگاهی به چمدون سیاه رنگش می‌ندازه. چند دقیقه‌ای طول می‌کشه تا ذهن پیرمرد خسته تجزیه و تحلیل لازمو انجام بده و به یاد بیاره امروز صبح برخورد کوچیکی با لرد داشته.
- فکر کنم این... مال تامه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: چهارشنبه 13 مرداد 1395 12:15
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: چهارشنبه 13 مرداد 1395 01:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

سحرگاه، صدای زنگ خانه ریدل، اهالی سیاه دل خانه را از خواب پراند! و پس از آن فریاد اعتراض بود که از گوشه و کنار خانه ریدل نثار زنگ زننده شد.

-ای مرگ! الان وقت اومدنه آخه؟
-برو بمیر...هر کی هست کلیدم نداره.
-چوب دستی که داری تسترال. طناب ظاهر کن خودتو از یکی از پنجره ها بنداز تو.
-میام چوب دستیتو می کنم تو دماغت ها...

-بیایید بکنید ببینیم چگونه این کار را انجام می دهید!

این یکی، صدایی نبود که بتوانند بی خیالش شوند. گوینده جمله آخر سعی کرد یک قطره آب شده، در زمین فرو برود...ولی رزها به این سادگی آب نمی شدند. برای همین رز از آن پس وانمود کرد لاکرتیاست کلا!

در این فاصله لرد سیاه همچنان پشت در مانده بود.
-متوجه هستید که اربابتان از سفری طولانی بازگشته و اکنون پشت در مانده است؟

مرگخواران متوجه بودند. ولی واقعیت این بود که کسی تمایل نداشت اولین چهره ای که در آن وقت روز مشاهده می کند، چهره خشمگین لرد سیاه باشد.
سرانجام روفوس به عشق سوغاتی به سمت در شتافت و آن را باز کرد.
ولی به جای سوغاتی چمدانی را دید که پرواز کنان به طرف دماغش می آید.

برخورد چمدان لرد سیاه با دماغ روفوس صحنه بسیار فجیعی را خلق کرد. ولی چیزی که توجه بلاتریکس را به خود جلب کرده بود این نبود!
-ارباب؟ چمدونتون...

-چیه بلا؟ تو هم سوغاتی می خوای؟ تو تنها کسی بودی که امیدوار بودیم از دیدن ما شادمان بشه.
-نه ارباب...چمدون شما...چرا...سفیده؟

لرد سیاه خسته بود...اصلا به رنگ چمدانش دقت نکرده بود.
-هوووم...وقتی می رفتیم سفر سیاه بود. یعنی ممکنه در اثر وفور جادو در ما رنگش پریده باشه؟

بلاتریکس چمدان را برداشت و کمی بررسی کرد.
-فکر نمی کنم ارباب...روش برچسب داره. نوشته آلبوس پرسیوال دامبلدور...

با شنیدن اسم دامبلدور خشم لرد سیاه دو چندان شد.
-اسم اونو نیار که تو جارودگاه دیدیمش. همین که با ابرمون فرود اومدیم باهاش برخورد کردیم. رو جاروی کناری بود. نفرت انگیز. به ما لبخند زد.ما هم ابرمونو کوبیدیم به جاروش.. پخش زمین شد...هی...صبر کن...این چمدون اونه؟ ...معنیش اینه که...چمدون ما هم پیش اونه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!