جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

24 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 4 تیر 1396 06:02
نمایش جزئیات
آفلاین
مثل همیشه...
با تنها برادرش که تنها همدم او در شادی و ناراحتی بود قدم میزد.
متوجه گذر زمان نمیشدند.

-ببین ساعت چنده! اگر برنگردیم خونه باید امشب رو با گربه های کوچه سپری کنیم.

لیسا به برادرش نگاه کرد و خندید.
هوا به طور خیلی ناگهانی سرد و سرد تر میشد.
آسمان تیره شد.
خاطرات بدی که داشتند در ذهنشان مرور میشد.
کنترل خود را از دست داده بودند.

- نه ولم کن! گفتم ولم کن.

برادرش در حالی که سرش را فشار میداد این جملات را به زبان می آورد.
لیسا به آسمان تیره و تار نگاه کرد.
-دیوانه ساز ها...

حدسش درست بود. سه دیوانه ساز دور آن ها حلقه زده بودند.
کمی بعد مردی رنگ پریده با موهای سیاه ظاهر شد.
زیر لب چیز هایی زمزمه میکرد.
هر سه دیوانه ساز لیسا را گرفتند.

-با خواهر من چیکار دارین؟ همین الان دستور بده بذارنش روی زمین.

لیام کم کم تمرکز خود را به دست آورده بود.

- هی پسر برو کنار اینا به تو هیچ ربطی نداره.

لیسا فقط جیغ میزد.

-اون خواهر منه! من حق دارم بدونم دیوانه ساز ها با اون چیکار دارن.
- دارن میبرنش آزکابان اونم بخاطر استفاده از طلسم های ممنوعه. حالا مزاحم نشو!
- اون آزارش به موچه هم نمیرسه!

سردردش اذیتش میکرد ولی سعی میکرد با آن مبارزه کند.
میخواست از سپر مدافع استفاده کند ولی مرد رنگ پریده او را خلع سلاح کرد.
اینبار او تنها کاری که میکرد کشیدن ردای خواهرش به سمت خودش بود.

- ولم کن لیام! اون راست میگه. من مرگخوارم. من از طلسم های ممنوعه استفاده میکنم. ولم کن!

اشک از چشمان لیسا جاری شد.
لیام با تعجب به او نگاه کرد.
-نه این امکان نداره! تو داری دروغ میگی لیسا!
- داری خیلی مقاومت میکنی پسر کوچولو. اصلا دلم نمیخواست این کار رو بکنم!

مرد دوباره وردی زیر لب زمزمه کرد.
یکی از دیوانه ساز ها لیسا را ول کرد؛ ولی ای کاش هرگز او را ول نمیکرد.
دیوانه ساز به سمت لیام رفت. شنلش را برداشت و خم شد.
لیسا فریاد زد:
-نه!

دیگر کار از کار گذشته بود.
لیسا فقط به جسم بی روح برادرش نگاه میکرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1396/4/4 6:07:41
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 3 تیر 1396 19:10
نمایش جزئیات
آفلاین
نگران بود...

لرد، احضارش کرده بود و دلیلش را نمی دانست. چیزی ته دلش می گفت که وقت خداحافظی رسیده...باز هم...دوباره!

و خوب می دانست که کسی که می رفت او نبود...

چنان در فکر بود که متوجه نشد که به اتاق اربابش رسیده. ایستاد...
چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. دستی به ردایش کشید و آن را که کاملا مرتب بود، مرتب تر کرد. حداقل به نظر خودش.

و در زد...

-بیا تو تام!

وارد اتاق شد. جلوی در ایستاد. همیشه سعی می کرد فاصله اش را با لرد حفظ کند. احترامش را به همین شکل نشان می داد. ولی لرد به او نزدیک شد. کاملا نزدیک...و دستش را روی شانه اش گذاشت.
-وقت مقدمه چینی ندارم. یه چیزی ازت می خوام...و نباید نه بگی.

لحن لرد مهربان بود...و بسیار محکم!
مثل یک درخواست دوستانه که تحت هیچ شرایطی نباید رد می شد.

-شما...قصد رفتن دارین؟
به پرونده های دسته شده روی میز اشاره کرده بود و عجولانه این سوال را پرسیده بود.

لرد لبخندی زد.
-وقت رفتنم رسیده. تو هم می دونستی که می رسه. تو این مدت همیشه همراهم بودی. کنارم بودی. الان آخرین درخواستمو بهت می گم. و نباید رد کنی. می رم...و این ارتشو به تو می سپرم. می فهمی؟

می فهمید...

در واقع، ذهنش می فهمید...ولی قلبش با تلاشی بچگانه، مغزش را پس می زد.
ابروهایش را در هم کشید و سر را به سرعت به نشانه نه به چپ و راست تکان داد.

دست لرد روی شانه اش سنگینی می کرد...

-تو باید لرد بشی تام. می دونم نمی خوای. ولی گزینه دیگه ای نداریم. اوضاع اصلا خوب نیست. ارتش ضعیف شده. خیلیا رفتن. کسایی که موندن سرگردونن. نمی دونن باید چیکار کنن. مقامات بالا تهدید کردن که اگه ارتش بدون مسئول بمونه، کلا منحلش می کنن. تو که نمی خوای بشینی و تماشا کنی که این اتفاق بیفته؟

تام با چهره ای نگران به لرد خیره شد.
-من...نمی تونم...واقعا...نمی تونم! این مسئولیت بزرگیه. من ضعیف تر از این حرفا هستم. یکی دیگه رو پیدا کنین.

لرد خندید. این بار با صدای بلند.
-تو قوی تر از چیزی هستی که فکر می کنی. الان دو سه سالی هست که مرگخواری. کنار لرد های زیادی جنگیدی...فکر می کنم یه چیزایی یاد گرفته باشی. همونا برای وضعیت فعلی کافیه.

نگاه تام، باز فرار کرد! و لرد می فهمید که به دنبال بهانه ای جدید می گردد. برای همین برگ برنده اش را رو کرد.
-فراموش نکردی که...کی از من خواست قبول کنم لرد بشم؟

-امممم...من...

صدای ضعیف تام نشان از تسلیم شدنش بود.

-الان من همون درخواست رو از خودت دارم. بهم گفتی کنارم می مونی. کمکم می کنی. تو مرگخوار خوبی بودی. الان وقتشه که شجاعت به خرج بدی و یک قدم بیای جلوتر. اگه نمی خوای بمونی فعلا بگیرش. کنترل ارتشو بگیر. نگهش دار. حفظش کن تا کسی پیدا بشه که بتونیم مسئولیت رو بهش بسپریم. حداقل یک ماه... ما راه دیگه ای نداریم تام.

سرش را بلند کرد. وقتی راه دیگری نبود، باید کاری انجام می داد. حتی اگر به معنی فدا شدن خودش بود.
-خب...راستش...چشم...قبول می کنم. ولی فقط یک ماه.

لرد تکرار کرد.
-یک ماه!

تام تعظیم کرد. برای آخرین بار!

از آن لحظه به بعد، هرگز نباید سر خم می کرد. تعظیم او به معنی تسلیم ارتش سیاه بود!

هنوز چیزی روی شانه هایش سنگینی می کرد. ولی این بار دست لرد نبود...

مسئولیت جدیدی که به عهده گرفته بود.

فقط برای یک ماه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1398/9/18 17:36:54
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 27 خرداد 1396 01:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- رودولف برو کنار!
- وایسا من با ارباب کار دارم! ارباب میشه ببخشینم
- نه رودولف! نمیشه!
- رودولف میشه حالا بیای کنار؟
- نه!

گویندالین گیج و کلافه، از ورودی در اتاق لرد سیاه فاصله گرفت.
.
.
.
.
.
با لبخندی روی لبش، از پیچ راهرو پیچید. صحنه ای که جلوی چشمهایش قرار داشت، لبخندش را کمرنگ کرد.
- تو هنوز اینجایی؟
- خب من دربونم!
- دربون در اتاق اربابی؟
- نه با ارباب کار دارم.

گویندالین آهی کشید. و راهش را کج کرد. بعید می دانست که این در، تنها راه ورود و خروج اتاق ارباب باشد. وگرنه ارباب با رودولف چه میکرد؟ لابد خودش را از پنجره....
- پنجره!
- پنجره چی الین؟ پنجره ها کثیفن؟
- اوه نه! نه بابا.
- خب پس چی؟ میخوای پنجره ای به خلوت من باز کنی؟

گویندالین به چشم های براق دلفی نگاهی انداخت.
- نه! تو نه دلفی! پدرت!

گویندالین، دلفی حیران را با خلوتش تنها گذاشته و دوان دوان راهروی منتهی به اتاق اربابش را ترک کرد
.
.
.
.

زمان: چند ساعت بعد
لوکیشن: چند ده متر بالای زمین، روبروی پنجره اتاق لرد سیاه


- حالا تو مطمئنی این راه عملیه؟
- نه مطمئن نیستم. ولی تو به عنوان یه جاروی ناطق، ایده دیگه ای داری؟

جاروی گویندالین ادای فکر کردن را در آورد.
- حالا که فکرشو می کنم، نچ!
- خب پس در سکوت کارتو بکن!

چند دقیقه ای طول کشید تا گویندالین و جارویش، نقطه مناسب را برای فرود آمدن بر لبه پنجره اتاق لرد سیاه پیدا کنند. البته این کار، به خودی خود نباید چندان دشوار می بود. علت این دشواری، موانع پیشگیرانه ای بود که لرد ولدمورت، برای عدم نفوذ شخصی بنام رودولف قرار داده بود.
نزدیک غروب آفتاب، گویندالین، تلاش را رها کرده و از جارو پایین آمد. از شدت خستگی، کنار فواره خانه ریدل، نشسته بود که صدای قدم های آشنایی را شنید.
فورا بلند شده و با اشتیاق صدایش زد.
- سرورم؟

سر لرد سیاه چرخید! اما نه به سمت صدای گویندالین!

- ارباب غر دارم!
- بگو غردولف!
- میشه ببخشینم؟
- روووووووووودووووووووووووولف!

صدای جیغ بلندی در تمام باغ پیچید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: چهارشنبه 24 خرداد 1396 22:30
نمایش جزئیات
آفلاین

-ما الان خیلی عصبانی هستیم! در اوج خشم به سر می بریم. اینو می تونی از چهره ما بخونی!

نمی توانست!

برای این که در تمام مدتی که لرد سیاه سرگرم فریاد کشیدن و سرزنش کردنش بود، سرش را پایین انداخته بود. نه از ترس و نه از خجالت...
سرش را پایین انداخته بود. مشت هایش را گره کرده بود. دست هایش به وضوح می لرزیدند. و همه این ها نشان دهنده یک احساس بود.

خشم!

آستوریا از دست خودش عصبانی بود. که چرا لرد سیاه را تا این حد خشمگین کرده است.
بلند نکردن سر، داشت برایش گران تمام می شد!

-نه...این قابل بخشش نیست...واقعا نیست. می کشیمت...فردا سرساعت 22.30 می کشیمت...هیچ چیزی هم نمی تونه جلوی ما رو بگیره. تقاضای بخشش نکن! یک روز بهت فرصت دادیم که کارهای ناتمامت رو تموم کنی. گفتیم تقاضای بخشش نکن!

جمله آخر لرد به طرز عجیبی با صدایی بلند تر و لحنی تاکید آمیز تر بیان شد.

آستوریا تقاضای بخشش نکرده بود. چون خودش را لایق مرگ می دانست...
با تعظیم کوتاهی، از اتاق خارج شد...و لرد سیاه را نگران و متفکر در اتاق باقی گذاشت.

لرد، برای چند ثانیه به دری که پشت سر آستوریا بسته شده بود خیره ماند. طوری که انگار منتظر بود در باز شده و آستوریا به اتاق برگردد...

ولی چنین اتفاقی نیفتاد!

به طرف میزش رفت و خودش را روی صندلی رها کرد...


دو ساعت بعد...جلسه مرگخواران!


-گزارش هاتونو به ما تحویل بدین. امیدواریم کسی مرتکب اشتباهی نشده باشه.

در حالی که حرف می زد زیر چشمی نگاهی به آستوریا انداخت. حواس آستوریا متوجه او نبود.

-آستوریا!
-بیست و دو ساعت و ده دقیقه ارباب!

این جوابی بود که آستوریا، به سرعت و ناخودآگاه به او داده بود. و جز خودش و آستوریا، کسی متوجه معنی آن نشده بود.
حالا متوجه شده بود که در صورتی که مسیر نگاه آستوریا را دنبال می کرد، به ساعت قدیمی روی دیوار می رسید.

آستوریا داشت ساعت های پایانی عمرش را می شمرد...

لرد سیاه جلسه را ادامه داد و پس از اعلام ختم جلسه با صدور دستور "یکی گزارش ها رو برای ما بیاره" از جا بلند شد.
لیسا، آماندا و آستوریا پرونده های مربوط به گزارش ها را برداشته به دنبالش روانه شدند.
جلوی در اتاق ایستاد.
-چند بود؟

-بیست ساعت و هشت دقیقه ارباب!

جا خورد...هنوز در حال شمارش بود. آرزو می کرد دست از این کار بردارد.
-منظور ما رمز جدید اتاقمون بود. فراموش کردیم!

دلفی به آرامی جواب داد: هشتصد و شصت و سه ارباب!

چند دقیقه بعد در اتاقش تنها بود. میزش پر از گزارش هایی بود که باید به آن ها رسیدگی می کرد. ولی او نشسته و به دیوار خالی خیره شده بود.
-ما عصبانی بودیم!...ما...ما در لحظه گفتن اون حرف اصلا جدی نبودیم. اگه نگاهمون می کرد می فهمید...ولی زل زده بود به کفش هاش. ما که نمی خواییم اون...نباشه...ما اصلا یادمون نمیاد از چی عصبانی بودیم!

قدم زنان به طرف پنجره رفت. و اولین شخصی که در محوطه جلوی خانه ریدل دید باز هم آستوریا بود.
-خب...خوبه...ظاهرا دست از شمارش برداشته. شاید یادش رفته باشه.

ولی خیلی زود متوجه اشتباهش شد.

ساعت شنی کوچکی در مقابل آستوریا قرار گرفته بود و شن ها با عجله از محفظه باریکش به پایین می ریختند.

-لعنتی! چرا تمرکز کردی روی این موضوع؟ چرا فراموش نمی کنی؟ الان ما چطوری زیر حرفمون بزنیم؟

برای یک ثانیه چوب دستی اش را بالا برد. شاید می توانست حافظه آستوریا را پاک کند...

ولی به یاد قدح اندیشه کوچکی افتاد که همیشه همراه آستوریا بود. عادت داشت وقایع مهم زندگی اش را در قدح ذخیره کند...و گرفتن وعده مرگ از لرد سیاه، مسلما اتفاق مهمی بود!

طی ساعات آینده سعی کرد حواس آستوریا را از موضوع مرگ پرت کند. سه ماموریت پی در پی به او داد. مجبورش کرد سه گزارش طولانی را بنویسد...در مقابل همه مرگخواران، موفقیتش در ماموریت ها را تحسین کرد. آموزش سه طلسم پیچیده به مرگخوار کند ذهنی که صرفا برای همین کار پذیرفته بود را به او واگذار کرد...
و بعد از همه این ها، آستوریا به او گفته بود که: ارباب...حالا که ده ساعت و شش دقیقه مونده، می تونم یه نامه برای خانوادم بنویسم؟

آستوریا فراموش نمی کرد...جدی گرفته بود و فراموش نمی کرد.

این موضوع را خوب می دانست! آستوریا او را هم فراموش نکرده بود. سالها قبل، رفته بود...و باز به سمت او برگشته بود. طوری که انگار همین چند دقیقه پیش نجینی را برای هوا خوری بیرون برده و بازگردانده بود.
به یاد همکاری مضحکش با هکتور افتاد. به نظر او زوج بسیار خنده داری شده بودند. ولی آستوریا و هکتور ظاهرا اصلا احساس خنده دار بودن نمی کردند! با جدیت کارشان را انجام می دادند...و حداقل پیش خودش می توانست اعتراف کند که چقدر خوب انجام می دادند.

آستوریا فراموش نمی کرد.

طی چند ساعت گذشته، کل ساکنین خانه ریدل را از جریان مرگش مطلع کرده بود.لرد سیاه حتی صدای گفتگوی آماندا و لیسا را از پشت در اتاقش شنیده بود که درباره این که آستوریا وسایل شخصی اش را بین مرگخواران تقسیم کرده صحبت می کردند.
رز ویزلی را دیده بود که با لحنی پر از شور وهیجان، داشت سعی می کرد غنچه هایش را راضی کند که باید برای تبدیل شدن به دسته گل مراسم عزاداری از او جدا بشوند.
آگهی هکتور را روی پانل سیاه دیده بود که برای یافتن ناظری جدید برای اسلیترین، نصب شده بود.
و اصرارهای پی در پی دلفی برای جایگزین شدن با آستوریا!

عقربه های ساعت به سرعت جلو می رفتند...به طرف نقطه ای که کلمات "کشتن آستوریا" با رنگ قرمز، روی صفحه ساعت نقش بسته بود.

حتی کنترل ساعتش را هم نداشت!

کنار پنجره رفت...هوا تقریبا تاریک شده بود. از لابلای شاخ و برگ درختان مرگخواری را دید که بی هدف جلو می رود.
خودش بود...آستوریا!
ظاهرا امروز قرار بود به هر نقطه ای که نگاه کند، او را ببیند.
داشت به طرف دکه نگهبانی رودولف حرکت می کرد. کنار دکه ایستاد...مدتی به دکه خیره شد و لبخندی زد.
رودولف آن جا نبود.
لرد سیاه این موضوع را خوب می دانست. همین نیم ساعت پیش به بهانه واهی رم کردن تسترال ها، رودولف را روانه اتاق تسترال ها کرده بود. به این امید که...
آستوریا تصمیم به رفتن بگیرد!
-برو...آره...اونجا نیست. کسی اونجا نیست. راهتو ادامه بده و برو بیرون.

امیدوارانه به آستوریا خیره شد...ولی وقتی چند ثانیه گذشت و آستوریا به طرف خانه برگشت، آهی پر از افسوس کشید!
-لعنتی! چرا برگشتی! چرا نرفتی؟

چند ضربه به در اتاقش خورد.

-کیه؟
-من بود ارباب. اومد پرسید وینکی جن به اندازه کافی خوب؟
-برو پی کارت وینکی. حوصله تو نداریم.
-ولی این یعنی وینکی جن ناخوب...جواب قطعی و نهایی ارباب این بود؟
-نه وینکی...خوبی. فقط برو!

صدای قدم های تند و کوتاه وینکی را شنید که از اتاقش دور شدند.

فقط پنج دقیقه مانده بود.

با صدای ضرباتی که به در اتاق می خوردند، دوباره از جا پرید.
-وینکی! بس کن! اگه همین الان دور نشی...

بقیه حرفش را خورد! همان جا بود که تصمیم گرفت هرگز تهدید نکند! نه در صورتی که قصد انجامش را نداشت!

-من وینکی نیستم ارباب. آستوریا هستم. اومدم بگم من آماده ام. فقط پنج دقیقه تا...

تقریبا فریاد کشید:
-ما سردرد شدیدی داریم...اصلا هم تحمل شنیدن صدای کسی رو نداریم! وینکی نزدیک هشت بار در اتاق ما رو زده و ازمون درباره خوب یا بد بودنش نظرخواهی کرده.

دروغ می گفت!

ولی ادامه داد:
-الان مایلیم استراحت کنیم. وای به حال کسی که مزاحم خواب ما شود. هر کاری دارین بذارین برای بعد از بیدار شدنمان!

-ولی ارباب...

-ولی نداره. هنوز یاد نگرفتین رو حرف ما حرف نزنین؟ ما هم اکنون به خواب عمیقی فرو می رویم و هیچ چیز قادر به بیدار کردنمان نخواهد بود. دیگه مایل نیستیم صداتو بشنویم. دور شو!

آرزو می کرد آستوریا دیگر حرفی نزند...که همینطور هم شد.

نقشه فوق العاده ای نبود. حتی بیش از حد ساده به نظر می رسید. ولی کافی بود! تا دو ساعت دیگر در اتاقش می ماند و بعد که خارج می شد کمی عصبانیت ساختگی برای این که چرا کسی زمان کشتن آستوریا را به او یادآوری نکرده، برای کامل کردن نقشه اش کافی بود!
لرد سیاه مثل همیشه طلبکار می شد...

فقط یک کار دیگر باقی مانده بود...

هیچ چیزی که قادر به یادآوری زمان باشد نباید در اتاقش باقی می ماند.
به آرامی ولی مصمم به طرف دیوار رفت. ساعت دیواری یادگار مورفین گانت را از روی دیوار برداشت و بعد از مکث کوتاهی، داخل شومینه انداخت و با طلسمی کارش را تمام کرد!

ساعت، میراث خانوادگی اش محسوب می شد...ولی ارزشش را داشت.


مجبور نبود آستوریا را بکشد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: چهارشنبه 24 خرداد 1396 12:21
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک
مشغول فکر کردن بودم. فکر کردن سرگرمی کسل کننده ای است‌، اما نه برای کسی مثل من.
اول به خودم فکر کردم. شاید خیلی خودخواه شده بودم... سریع در ذهنم به شاخه ای دیگر پریدم. به مرگخواران فکر کردم. از خودم پرسیدم که چقدر قوی هستیم؟! چه قدر نیرو لازم است تا شکست بخوریم؟ سپس به یاد ارباب افتادم. فکر کردم امکان ندارد شکست بخوریم... نام ارباب و فعل شکست خوردن در یک جمله مضحک به نظرم رسید. سپس فکری دیگر به دنبال این فکر از ذهنم رد شد.
پیشگویی!
چرا پیشگویی انقدر قدرتمند بود؟ چرا ارباب نتوانسته بود پیشگویی را شکست دهد؟
سپس فکر کردم... خیلی زیاد... فکر کردم که منطق پیشگویی چیست؟
من کسی نبودم که سوالی در ذهنم جا خوش کند. باید پیش از هر چیز پاسخ آن را میافتم.
و همین طور هم شد!
پایان فلش بک


-نشانک... اما... اما این یه پیشگوییه! چطور انقدر ساده از کنارش میگذرین.

صندلی ام را به او نزدیک کرد کردم و توی چشم هایش زل زدم.
-به نظرت چرا تقریبا همه پیشگویی ها محقق میشن؟

معلوم بود سردرگم شده است.
-من... خب... خب... اونا پیشگویی ان پس محقق میشن.
-آره اونا پیشگویی ان. میدونی پیشگویی چیه؟

منتظر نشدم تا پاسخی بگیرم.ادامه دادم:
-من مدت ها دنبال این جواب بودم، ساعت ها وقت صرف کردم تا بفهمم که پیشگویی یه باوره... یه اعتقاده، هر چیزی رو میشه از بین‌برد به جز باور ها! اونا جادوانه ترین چیزایین که وجود داره...

مکثی کردم. با کنجکاوی و سردرگمی نگاهم میکرد.انگار مجبور است حرف های ثقیلی را هضم کند. دوباره به حرفم ادامه دادم:
-فقط یه راه واسه از بین بردن یه باور هست... به وجود نیومدنش!
-به وجود نیومدن؟
-اگه بخوای چیزی که هرگز از بین نمیره رو نابود کنی باید نذاری از اول به وجود بیاد. این تنها راهه!

انگار هنوز هم چیزی از حرف هایم دستگیرش نشده بود.
-ی...یعنی من الان چه کار کنم نشانک؟

سعی کردم ساده تر برایش توضیح دهم:
-باور مثل یه انگل زندگی میکنه. اون نیاز به میزبان داره. بعد از طریق میزبانش رشد میکنه و همه جا رو میگیره. و درنهایت میبینی اون محقق شده. تنها کاری که باید بکنی اینه که نذاری این انگل از تو تغذیه کنه.

از روی صندلی ام بلند شدم و در حالی که عرض اتاق را طی میکردم ادامه دادم:
-تو فقط کافیه فکر کنی که این باور، این اعتقاد و این پیشگویی وجود نداره، و میبینی که اون وجود نخواهد داشت. این جادوییه که مشنگ ها هم از اجرای اون ناتوان نیستند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلفی در 1396/3/24 14:42:11
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: چهارشنبه 24 خرداد 1396 00:50
نمایش جزئیات
آفلاین
اعدام...!
مشنگ ها، مجرمانشون رو به روش هاى مختلف اعدام ميكنن...نميدونم كدوم روش راحت تره... هيچوقت هم بهش فكر نكردم...اما...چيزي كه هميشه برام سوال بود، شب قبل از اعدامه! شبى كه ميدوني آخرين شب زندگيته و فردا قراره بميرى!
يعني اون شب، چه حسي دارى؟! به چيا فكر ميكنى؟!

هميشه برام سوال بود... چه حسي داره كه بدوني قراره فردا بميري؟!
بعضي وقتا فكر ميكردم احتمالا از هر كاري كه انجام بدي لذت ميبري... واقعا و از صميم قلب...!

اما حالا...حالا كه كمتر از بيست و چهار ساعت باقي مونده... حالا ميفهمم چه حسي داره...!

خبر رو رز برام آورد...
-آستوريا...ارباب تصميم گرفتن...فردا شب...!

فردا شب، هيچوقت به نظرم اينقدر نزديك نيومده بود...! فردا شب...!

به حياط رفتم، به هواي تازه احتياج داشتم.
رودولف تو دكه نگهبانيش نبود...لبخند زدم...معلوم نبود باز كدوم ساحره اي رو كجا گير...
رودولف تو دكه نگهبانيش نبود!
يعني...
يعني ميتونم از اينجا برم بدون اينكه كسي ببينتم!
ميتونم برم و تا آخر دنيا، فرار كنم...
اگه نخوام، هيچكس نميتونه پيدام كنه...
ميتونم زنده بمونم!
يه قدم ديگه به دروازه نزديك شدم...
فرار كنم؟! كجا برم؟!
زنده بمونم با علامت شومي كه ديگه با سوزشش نميتونم برگردم...بدون خونه ريدلي كه توش از خواب بيدار شم...
گيريم فرار كردم...رفتم... زنده موندنم دور از اينجا، به چه دردى ميخوره؟!

برگشتم...
آره...ميتونم تا آخر دنيا فرار كنم و كسي هم پيدام نكنه...ميتونم برم و زنده بمونم...
اما بلد نيستم...
بلد نيستم نفس كشيدن بيرون از اين خونه رو...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 23 اردیبهشت 1396 22:00
نمایش جزئیات
آفلاین
هميشه شك داشتم به جايي كه ايستاده بودم...
از خودم ميپرسيدم "اينجايي كه الان ايستادم، همون جاييه كه هميشه ميخواستم؟!"

دفني، هميشه ميگفت كه زياده خواهم...ميگفت يه خونواده با اصل و نسب دارم و گاليون هاى توى صندوقم، بي حسابن...ميگفت جاه طلبم و هميشه ناراضي!
شايد من زياده خواه نبودم...شايد دفني خيلي ساده بين بود!

بچه بودم كه فهميدم زندگي، هميشه اونجوري كه به نظر ميرسه، نيست!
من يه ساحره بودم، اما نبايد كسي مي فهميد!
-چرا؟!
-چون اونا مثل ما نيستن، آستوريا!

اين تنها جوابي بود كه بهم داده ميشد.
نميتونستم درك كنم كه كسي نتونه جادو كنه.
برام مثل اين بود كه كسي بتونه بدون چشم، بيينه!

وقتي وارد هاگوارتز شدم، زندگي يه روي ديگه اش رو بهم نشون داد.
همه مثل خودم بودن. ديگه لازم نبود وانمود كنم به چيزي كه نيستم!
وارد جايي شدم كه با همه خوبي و بديش، خونه ام محسوب ميشد...
خونه داشتم...نه اينكه نداشته باشم...اما اوني نبود كه هميشه ميخواستم...خونه، جاييه كه آرامش اونجاست!
تنها جايي كه اين آرامش رو بهم ميداد، تالار اسليترين بود!...پس حتما خونه بود!

درس نميخوندم...اما هميشه شاگرد ممتازي بودم...چون من يه ساحره بودم...!
وقتي به جادويي كه توى خونِت جريان داره اعتماد كني، اونم خودش رو بهت ثابت ميكنه!

درسم كه تموم شد...رفتم دنبال روياهام.

روزي كه با دراكو ازدواج كردم، دفني اونجا بود.
-خواهر! ازدواج كردي... با يه پسر با اصل و نسب... كسي كه همه دختراى اسليترين عاشقش بودن...اما آخرش، مال تو شد!

آره!... دفني خيلي ساده بين بود...فكر ميكرد عاشق دراكو ام...اما عشق، چيزي نبود كه من از دراكو ميخواستم...!

من با پسر ترسويي كه همه تالار اسليترين عاشقش بودن، ازدواج نكردم!
من با پسرِ مردي كه تو حلقه ى نزديكترين مرگخوار هاى لرد سياه بود، ازدواج كردم!
من عاشق دراكو نبودم، عاشق جايگاهي بودم كه با ازدواجم با دراكو، محكم تر ميشد.
جايگاهي درست در ميان حلقه نزديكان لرد سياه!

و الان مطمئنم!
مطمئنم جايي كه الان ايستادم، همون جاييه كه هميشه ميخواستم...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 19:12
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا ابری و سرد بود، در شب تو اسمان هیچی معلوم نبود،فقط مرگخوار هایی که برای هری پاتر کمین کرده بودن.
کاری که همه مرگخوار هارو به اسمان برده بود اونقدر نیاز به دقت داشت که سردی هوا اصلا مهم نبود.
 اون شب قرار بود هری پاتر به تنها پناهگاه موجود انتقال بدن و همه مرگخوارا به دستور لرد سیاه جمع شده بودن،لرد میدونست که کار راحتی نیست برای همین هیچ مرگخواری رو تو زمین نزاشته بود.
مرگخواری که پشت من بود با صدای گوش خراشش گفت
_اهههه این عوضیا کجان دیگه کم کم دارم خسته میشم، خیلی دوست دارم اون لعنتیو خودم بکشم.
منکه اعاصبم از حرفاش داغون شده بود برگشتم و بهش گفتم
_باو خفه شو و منتظرشون باش لرد سیاه بیشتر از تو منتظر اونه فکر نکنم فرصت کشتنش به تو برسه هاهاها.
مرگخوار با شنیدن حرفام ناامید شد و زیر لب فحش هایی به من داد ولی من اهمیتی به این چیزا نمیدادم فعلا مسئله مهم هری پاتر بود که نباید منتقل میشد.
_بلاخره پیداش شد هری پاترو دیدیم. این همون مرگخواری بود که منتظر هری بود،با گفتن جمله اش همه مرگخوارا از پشت ابر های سیاه شیرجه زدن و همگی به سمت هری حمله کردند.
منم خواستم شیرجمو بزنم که دیدم یه هری پاتر دیگه از پشت ابر ها اومد بیرون لعنتی یکی دیگه یکی دیگه  اوه لعنتی این چه کوفتیه دیگه شش تا هری پاتر تو اسمان هستن این دیگه چه بازیه مسخره ای هست.
_لعنتیا لعنتیا همشون تکه تکه میکنم هری پاتر واقعی کجاااااست میخوام بکشمش.
این همون مرگخوار قبلی بود همه مرگخوارا ماسک بصورت داشتن ولی با صداش میتونستم تشخیص بدم که همونه،سریعا بهش گفتم
_خفه شو بزدل تو که عاشق هری بودی بفرما اینجا صدتا هری پاتر هست برو هر چقدر میخوای بکششون.
همین که اینو گفتم یه طلسم قوی بهش خورد و از جاروش افتاد پایین، با خودم یه پوزخند زدم و گفتم
_ عجب بدبختی هه.
یه مرگخوار دیگه اومد کنارم و گفت
_هی من یکیشون زدم فک کنم خورد به گوشش ولی یجورایی به هری پاتر واقعی شبیح نبود،، هی اون کجا داره میره؟!
اون داشت به یکی دیگه از هری پاتر ها که سوار یه موتورسیکلت به همراه یه غول بود اشاره میکرد که خیلی مشکوک میزدن و منم تصمیم گرفتم دونبال اون برم.
من و اون مرگخوار و یه مرگخوار دیگه سه نفری به دونبالش راه افتادیم و بقیه مرگخوارا که هر یک به دونبال هری پاتر مورد نظرشان بودن میرفتن و اسمون شده بود یه جهنم واقعی که قابل توصیف نیست.
ما همینطوری به دونبال موتور سوار بودیم که هری پاتر روی موتور باهمون در جنگ بود اول یکی و بعد مرگخوار دومی فقط من مونده بودم که به حمله هاش جاخالی میدادم، بلاخره از تو خیابونا در اومدیم و رفتیم رو اسمونا نمیخواستم دست از سرش بر دارم یا اون میمرد یا من...
_اخ لعنتی این چی بود، اه یه جغد سفید،کثافت الان حالتو میگیرم اباداکاداورا .
 طلسم مرگو به جغد شلیک کردم  و دقیقا کنار هری بهش خورد،بعد از کشتنش یه صدایی اومد لرد سیاه دستور عقب نشینی بهمون داد، خودش الان کنارم بود میخواست تنهایی اون هریو بکشه.
_چشم ارباب من مطیع شمام.
اینو به ارباب گفتم و هری و لرد رو باهم دیگه تنها گذاشتم وقتی بر می گشتم بغیه مرگ خوارا هم عقب نشینی کرده بودن منم رفتم به مقرمون همون خانه مالفوی ها.
*پایان*

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
°♤Piss♡çoçuk♤°
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 2 اردیبهشت 1396 18:55
نمایش جزئیات
آفلاین
روز به پایان رسیده بود. صدای هوهو کردن جغدهای خانه‌ی ریدل از طبقه پایین به گوش می‌رسید. پشت در اتاقش که رسید، وارد شد و در را بست. در به جادوی سیاهی که میدانست مجهز بود و بلافاصله قفل شد.

جادوهای همیشگی، افسون‌های پنهان. کلماتی که آموخته بود، به سختی، به آسانی، تمام این سالها... عطش دانستن، ذات برتر بودن، وقار و ذکاوت... از افکارش بدون فاصله گرفتن، لحظه‌ای جدا شد. ذهن‌ش توانی بی پایان داشت! و مثل هر شب جلوی آینه ایستاد...

با طمأنینه و آرامش شنلش را درآورد، شنل پروازکنان به چوب‌رختیِ گوشه‌ی اتاق آویخته شد. با خونسردی به چشمانش که از درون آینه نگاهش را می‌پایید خیره شد. حالتی مرگبار درون‌شان بود، که حتا خودش را هم مجذوب می‌کرد.

صدای دیگری درون ذهنش تاییدش کرد. نجینی هم حواسش بود. از گوشه چشم نگاهی به توده سبز رنگ و بزرگی که روی تخت چنبره زده بود انداخت. از جای‌ش خزید و به سمتش آمد و به نرمی دور پاهایش پیچید و روی شانه‌اش لم داد. هر دو در آینه نگاه کردند. رنگ سرخ نگاهش، کنار آن فلس‌های سبز... چه باشکوه بود...

چوبدستی‌اش را چرخاند و شروع به تکرار کلماتی کرد که سالها بود زمزمه‌ی این هنگام از نیمه‌شب‌ش بود... نوری از انتهای چوبدستی تابید. دور نجینی را گرفت، و از پشت سر و دور گردن‌ش چرخشی سخت از سوی نجینی شروع شد. افعی هر لحظه کوچک و کوچکتر میشد. و او هر لحظه بیشتر تغییر میکرد.

بعد از چند لحظه ظاهر ترسناکش به هیبتی جذاب و نفس گیر تبدیل شد. چشمان سرخ و کشیده‌ش زیر انبوهی از موهایی که قسمتی از پیشانی‌اش را پوشانده بود میدرخشید. امشب تنها شب در تمام سال بود که دلش میخواست چهره‌ی واقعی خود را ببیند... شبی که به دنیا آمده بود، و دنیا را با آمدن و ماندن و ادامه دادنش، غرق در جادوی بی‌نظیری کرده بود، که تاریخ تا به آن لحظه کمتر سراغ داشت.

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 20 فروردین 1396 00:38
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه سرى مرگخواران:

-مرگخوان ما! ياران ما.

لرد سياه، نفس عميقى كشيدند، تا كمى آرام شوند.
-ما به شما چه ماموريتى داديم؟ تو بگو رودولف. تو بگو.

رودولف با استرس، سرش را بالا آورد و به لرد سياه نگاه كرد.
-سرورم...گفتين...دليل گم شدن مرگخوارا و خود مرگخواراى گم شده رو پيدا كنيم.
-و شما چه كردين؟
-خب...ما هم دنبالشون داريم...
-كروشيو!

فرياد رودولف به هوا رفت و با صندلى، پخش زمين شد.

-نه...شما هيچ كارى نكردين! چهار روز گذشته و در اين چهار روز، چهار مرگخوارمان بي هيچ دليلي گم شدن!

فلش بك

چهار روز قبل.

خانه ريدل، سر ميز صبحانه.

سر ميز صبحانه، منتظر لرد سياه ايستاده بوديم، تا تشريف بيارن و بنشينيم.
خيلى ناراحت بودم. لرد سياه بخاطر اشتباهم، از دستم ناراحت بودند.
لرد سياه آمدند. آن روز بسيار با جذبه شده بودن.
موقع رد شدن، ضربه اى به شانه هكتور زدن!
لرد سياه به هكتور محبت كردن!

موقع ناهار، هكتور سر ميز نبود.

سه روز قبل.

خانه ريدل، موقع چاى عصرانه.

وينكى، كيك مورد علاقه لرد سياه را پخته بود.
از جا بلند شدم تا كيك رو از جلوى كراب بردارم و تقديم اربابم كنم اما دلفى كه نزديك لرد سياه نشسته بود، زودتر از من اين كار رو كرد.

موقع شام، دلفى سر ميز نبود.

دو روز قبل، سر ميز شام.

لينى بخاطر فكر كردن روى حرف من، كه اشتباها به آرسينوس گفته بودم آگوستوس، دنبال آگوستوس گشته بود و مغزش سوخته بود.
-آستوريا! خرج تعمير لينيمان را ازت ميگيريم.

فردا صبح، لينى سر ميز صبحانه حاظر نشد.

يك روز قبل، قبل از جلسه.

-گويندالين، ترمزت كجاست ؟

لرد سياه از فعال بودن گويندالين، تعريف كرده بودند.

سر جلسه، صندلى گويندالين خالى بود.

پايان فلش بك

ارباب براى توضيح دادن، رودولف را انتخاب كردند... فكر ميكنم كه فردا صبح، صندلى رودولف هم خالى باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!