جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

100 کاربر(ها) آنلاین هستند (57 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
98 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
هری و هاگرید درخیابان دیاگون-2
ارسال شده در: شنبه 14 مرداد 1396 14:23
نمایش جزئیات
آفلاین
هری سلانه سلانه پشت سر هاگرید می رفت و باخودش فکر می کرد که اومدنشون به خیابون دیاگون اونم توی این وقت ظهر کار بیهوده ایه و عمرا بتونن چیزیو که دنبالشن به دست بیارن. آخرشم طاقت نیاورد و درحالی که آستین هاگرید رو می کشید فکرشو به زبون آورد.


+ هاگرید؟ تو واقعامعتقدی که اینجا چیزی که مادنبالشیم پیدا میشه؟

هاگریدکلافه از سوال های پی درپی هری جواب داد:
-هری! توکه یادت نرفته؟ اینجا یک دنیای جادوئیه. هرچیزی که روزی ازذهن جادوگرا بگذره و بهش نیاز پیدا بکنند اینجاپیدا میشه.


+ هاگرید توواقعا فکر می کنی قبلا کسی بوده که به « شنل نامرئی کننده ی مخصوص جغد» نیازی داشته باشه؟


- خب به احتمال زیاد یکی از اجدادت هم جغد داشته و به این شنل نیاز پیداکرده. در ضمن هری بازیگوش، حالا توهم بهش نیاز پیدا کردی و بهش فکر کردی. پس بهتره یکم عجله کنی تا به موقع برسیم.چی می شد توی این سفر بیخیال هدویک بشی و اجازه بدی توی هاگوارتز بمونه؟


+ هاگرید این حرفو نزن. هدویک نیمی از وجود منه. بدون اون نمی تونم.


هاگرید درحالی که سرشو به نشونه ی تاسف تکون میده دست هری رو می گیره و دنبال خودش می کشونه و یک دفعه به سمت راست می پیچه. انتهای خیابون رو به روی یک دیوارمی ایسته و به اون تعظیم می کنه. یک در مجلل به روشون باز میشه و اون ها وارد میشن.


بانو: چه چیزی باعث شده که به اینجا بیای هاگرید؟ خودت که خوب می دونی اجازه ی استفاده از گوی تخیل رو نداری.


هاگرید با ناامیدی میگه:
-اما بانوی من! من برای کاری ضروری اینجام. مربوط میشه به«اسمشو نبر». اینم نامه ای که پروفسوردامبلدور برای شما فرستادن


هاگرید نامه رو به بانوی سیاهپوش میده و بانو نگاهی سرسری به نامه میندازه و میگه


بانو:
-اینجا حرفی از اجازه دادن به تونوشته نشده. متاسفم هاگرید. تو فرصتتو قبلا استفاده کردی.


هری جلوترمیاد و به هاگرید میگه
-هاگرید اجازه بده من این کارو بکنم

هاگرید عصبانی میگه
+ نه هری این امکان نداره. این کار خطرناکه. من نمی تونم این اجازه رو بدم

-وقتی من قدم توی راه مبارزه با ولدمورت گذاشتم همه ی خطراتشو قبول کردم.

درود دوباره فرزندم

حالا بهتر شد. توصیفاتت خوبن و باعث میشه که رولت دلنشین تر باشه. البته میتونستی بیشتر هم توصیف کنی و حواست هم باشه که نیازی به سه تا اینتر نیست. ولی اشکالی نداره، امیدوارم این اشکالات توی فضای ایفای نقش حل شه.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/5/14 17:03:12
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 13 مرداد 1396 12:07
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ در برابر آینه نفاق انگیز

پروفسور اسنیپ از خواب پرید. چشمانش قرمز شده بودند و موهایش به هم ریخته. آن شب، یکی دیگر از آن شب ها بود.
او با خودش زمزمه کرد:((این فقط یک خواب بود))
اما حتی خودش هم وقتی از خواب می پرید، هیچ احساس خوبی نداشت. در همه ی این کابوس ها می دید که چطور عشق زندگی اش با چشمان بی روح روی دستش دراز کشیده-مرده!
او این کابوس ها را از همان شبی می دید که به گودریک هالو رفته بود.
اسنیپ با خودش فکر کرد که تنها راه فراموش کردن کابوسش قدم زدن است، پس از دخمه ها بیرون رفت و به سمت طبقه های بالا تر به راه افتاد. در سکوت در راهرو ها ی هاگوارتز قدم می زد. بدون هیچ فکری در ذهنش. هیمن که می خواست از اتاق ضروریات خارج بشود صدایی از داخل اتاق شنید.
اسنیپ گفت:((سلام؟ کسی آنجاست؟ اگر خودت را نشان ندهی...))
اما جوابی نشنید.
((لوموس))نور چوب دستی اش کل اتاق را فرا گرفت. او در طول اتاق شروع به قدم زدن کرد تا این که بلعخره احساس کرد وقت بر گشتن به دخمه هایش است. در راه بیرون اتاق بود که ناگهان پایش به پارچه ای که روی چیزی را پوشانده بود گیر کرد:((آخ))
پارچه کنار رفت و آینه ی اسرار آمیز نفاق انگیز را نمایان کرد. اسنیپ قبل از اینکه چشمانش را ببندد چند ثانیه به آینه خیره شد. نفس عمیقی کشید و تصویر لی لی پاتر را در ذهنش تصور کرد. تصور کردن چهره او هرگز برایش سخت نبود. اما برای چیزی که بعد از باز کردن چشمش دید به هیچ وجه آماده نبود.
آنجا درست رو به رویش لی لی ایستاده بود. خودش بود. درست کنارش. اسنیپ ناگهان سرش را به عقب برگرداند:((لی لی)) اما او آنجا نبود. تصویرش فقط در آیینه بود. او نمی توانست تکان بخورد. فقط همان جا ایستاده و به چشمان لی لی نگاه می کرد. در همه ی کابوس هایش آن چشم ها بی جان بودند اما حالا می توانست با چشمانش ارتباط برقرار کند. شخص دیگری نیز در آینه دیده می شد. یک اسنیپ جوان تر. او می خندید. خیلی وقت بود لبخند معنا دار خودش را ندیده بود. او همان جا در سکوت ایستاده بود. رویش را بر گرداند که برود. با خودش گفت:(( من دیگر نباید به این جا بر گردم. مگر این که بخواهم عقلم را از دست بدهم))

درود فرزندم

خوب بود. توصیفاتت به جا مناسب بودن. فقط دیالوگ هاتو لازم نیست توی پرانتز بذاری و اونا رو با دوتا اینتر از توصیفات جدا کن.

اسنیپ گفت:
- سلام؟ کسی آنجاست؟ اگر خودت را نشان ندهی...

اما جوابی نشنید.
- لوموس.

نور چوب دستی اش کل اتاق را فرا گرفت. او در طول اتاق شروع به قدم زدن کرد تا این که بلاخره احساس کرد وقت بر گشتن به دخمه هایش است
.

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/5/13 17:30:55
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسِی
ارسال شده در: جمعه 13 مرداد 1396 01:49
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاه گروه بندی:تصویر شماره 5:
شگفت انگیز بود.تا دیروز من نمیتونستم بفهمم جادوگرم یا نه.
جلوی در سرسرای بزرگ ایستاده بودم . این دفعه دیگه خبری از پروفسور مک گونگال نبود،بلکه یه نفر با قد کوتاه وموهای بلند قرمز ایستاده بود.
اون مرد در رو باز کرد و به داخل سرسرا رفتم و دیدم که در ته سرسرا ، یک میز طویل بود و تمام اساتید و خانم مدیر ،مک گونگال اونجا نشسته بودند.همان مرد اسم بقیه رو میخوند ودقیقا نقش مک گونگال رو در 30سال پیش اجرا میکرد.
شرم آور بود.من هنوز هیچ دوستی رو پیدا نکرده بودم،شاید بخاطر این بوده که پدر و مادر من مشنگ بودن.
ناگهان اسم من خوانده شد.من با حالتی معمولی جلو رفتم و کلاه را سرم گذاشتند.
گرد و غبار کلاه من رو داشت خفه میکرد تا اینکه یه ندا رو حس کردم:هااااااااااااااااه ،خب پسرم بزار ببینم،ممممممم،اااااا تفکر ساده ای داری ولی مغزت واقعا پیچیده است،عاشق یادگیری هستی،یکم حسودی،و کمی ریسکی،احساساتی نیستی و به محیط اطرافت کم توجهی میکنی،یکم عجیب به نظر میای.انتخاب خودت چیه؟
_نمیدونم
مطمئنی میخوای سرنوشتتو به من بسپاری ؟ خب پس میگم ریونکلاو
گریفیندوری ها و ریونکلاوی ها با شوق دست میزدند و اسلیترینی ها اصلا براشون فرقی نمیکرد .پروفسور لانگ باتم به من لبخند میزد و من به او نگاه امیدوارانه کردم.سر میز گروهم نشستم و بغل دستیم به من گفت سلام
من هم به او سلامی کردم
_اسمت چیه
_مورادین
_منم بیل هستم
چنان مشغول صحبت شدیم که اصلا به نکات امنیتی مک گونگال گوش نکردیم ودر آخر مشغول خوردن شام شدیم.

درود فرزندم

بد نبود. اما به نظرم سوژه‌ات جای کار بیشتری داشت و کاش توصیفات بیشتری میکردی. دقت کن که توی متن برای تاکید نیازی به نوشتن چندباره حروف نیست. دیالوگ هاتم با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن. این طوری:

_ نمیدونم.
مطمئنی میخوای سرنوشتتو به من بسپاری ؟ خب پس میگم ریونکلاو.

گریفیندوری ها و ریونکلاوی ها با شوق دست میزدند و اسلیترینی ها اصلا براشون فرقی نمیکرد .پروفسور لانگ باتم به من لبخند میزد و من به او نگاه امیدوارانه کردم.


به علامت گذاری ها هم دقت کن.
با امید این که اشکالات در فضای ایفا حل شه...

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط moradin_abd در 1396/5/13 15:57:46
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/5/13 17:25:42
نمایشنامه- تصویر شماره ی 10
ارسال شده در: پنجشنبه 12 مرداد 1396 20:10
نمایش جزئیات
آفلاین
هری: هاگرید! تو واقعا فکر میکنی چیزی که ما دنبالش هستیم توی این بازار پیدا میشه؟

هاگرید: هری حواست کجاست؟ اینجادنیای جادوئه. هرچی که ممکنه از ذهن یه جادوگر بگذره یا روزی بهش احتیاج پیدا کنه اینجا پیدا میشه.

هری: فکر میکنی تاحالا جادوگری بوده باشه که به « شنل نامرئی کننده ی مخصوص جغد» احتیاج پیدا کرده باشه؟

هاگرید: خب احتمالا یکی از اجدادت جغد داشته و حتی اگه بهش احتیاجم نداشته باشه از ذهنش گذشته. البته یادت نره هری، من وتوهم بهش فکر کردیم پس حالا بهتره ساکت باشی و دنبالم بیای تا زودتر به جایی که تو ذهنمه برسیم. چی میشد بی خیال هدویک بشی و اجازه بدی توی هاگوارتز بمونه.. مطمئنا حضورش در مواجهه با ولدمورت دست وپاگیر خواهد بود.

هری: هاگریددددد! فکرشم نکن که من بخوام بدون هدویک جایی برم. اون نیمی از وجودمنه.

هاگرید: باشه هری. بریم.پیش ب سوی تالار تفکرات.

پرده ی دوم: تالار تفکرات

هاگرید: بانوی اعظم، به ما افتخار می دید از گوی جادویی تفکر استفاده کنیم؟

بانو: اوه هاگرید،تو سال ها پیش از هاگوارتز اخراج شدی! نمی تونم این اجازه رو بهت بدم.

هاگرید: اما بانوی من.. این کارضروریه.

بانو: فکرشم نکن هاگرید...

هری: هاگرید، اجازه بده من این کارو بکنم.

هاگرید: امااین کار خطرناکه هری.

هری: وقتی تصمیم گرفتم مقابل ولدمورت بایستم پس تمام خطراتو قبول کردم....

درود فرزندم

متن شما تنها متشکل از دیالوگه. رول باید هم توصیف و هم دیالوگ داشته باشه. توصیفات باعث میشه تا خواننده بهتر توی فضا خودشو تصور کنه.

پس تا وقتی که توصیفات بیشتر و متن بهتری ننوشتی...

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/5/13 17:21:34
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مرداد 1396 13:40
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاه گروه بندی

وارد تالار اصلی مدرسه هاگوارتز شدیم و همه منتظر بودیم گروهمون مشخص بشه.میشد شور و شوق دانش آموزهارو توی حرکات و چشماشون دید!خیلیا میترسیدن که یه وقت گروهی که میخوان نرن!من ته تالار نشسته بودم.در کنار دوستان جدیدی که توی قطار پیدا کرده بودم.ما نمیدونستیم که قراره باز هم باهم دوست باشیم یا نه!
روحیه ما متفاوت بود.من قدرت طلب و خود رای بودم و احساس میکردم وارد اسلیترین بشم!دو تا دوست دیگه من یعنی سلنا و گرت هم روحیه متفاوتی داشتن.سلنا باهوش و نخبه بود و گرت شجاع و نترس!
اونقدر استرس داشتم که متوجه حرفها و صحبت های افراد زیادی که در تالار بودن نمیشدم.هرزگاهی چشمم به کلاه گروه بندی میفتاد که اسم یکی از گروه هارو بلند فریاد میزد و بچه ها معمولا تشویق میکردند.
روی نیمکت به پارچ آب خیره شده بودم که سلنا گفت:(( امیر نوبت توعه برو!)). به سرعت سمت کلاه گروهبندی رفتم قلبم خیلی تند میزد.زبونم بند اومده بود.روی صندلی نشستم.پروفسور مک گوناگال کلاه رو روی سرم گذاشت.چشمام رو بستم تا تمرکز کنم برم هموجایی که لایقشم.
کلاه گروهبندی:((اوووم.خب پسرک!فک میکنم بلند شجاعی!))
من که شجاع بودن رو از نشانه های گریفیندور میدونستم و ترس رفتن به گریفیندور وجودم رو گرفته بود آهسته به کلاه گروهبندی گفتم:((من از گریفیندور متنفرم))
کلاه گروهبندی سریع میون حرفهای من اومد و گفت:((کسی که از گریفیندور متنفره اونجا نمیره!میبرمت به همونجایی که بهش تعلق داری!))
ناگهان کلاه گروهبندی فریاد زد:((اسلیترین))
همه گروه ها به جز گریفیندور من رو تشویق کردند.کینه من از گریفیندوری ها بیشتر شد و با نفرت بهشون نگاه میکردم مثل اینکه فراموش کردند سالها پیش هری رو یک اسلیترینی حفظ میکرد و جونش رو در این راه از دست داد!
با لبخد به سمت ته تالار رفتم و پیش سلنا و گرت نشستم.هنوز نوبت گروهبندی اونها نشده بود.احساس میکردم گرت کمی از من دور شده!
بالاخره نوبت سلنا رسید.با سرعت خندون بدون هیچ استرسی به سمت کلاه گروه بندی رفت و روی صندلی نشست.
کلاه گروهبندی:((اووووم.سلنا واکر!یک دختر باهوش و اصیل زاده!نمیدونم خیلی سخته ولی..... ریوینکلا!))
سلنا با خوشحالی از جاش بلند شد و همه تشویقش میکردن من و گرت هم براش سوت میکشیدیم.سلنا پیش ما اومد و نشست و با لحنی شوخی گفت:((خب تا الان من ریوینکلا امیر اسلیترین.گرت ببینیم تو چه گروهی میشی؟))
از هرچیزی که روی میز بود میخوردم و پذیرایی میکردم تا نوبت گرت برسه.نوبت به گرت رسید
گرت خیلی عادی بدون استرس یا خوشحالی خاصی به سمت کلاه گروه بندی رفت و روی صندلی نشست.پروفسور مک گوناگال کلاه را روی سرش گذاشت.
کلاه گروهبندی:((شجاع و نترس.تو منو یاد پروفسور لانگ باتم میندازی پسرک.فک کنم شمشیر گدریک هم بهت بیاد.گریفیندور!!!!))
گرت از صندلی بلند شد و به جایی دور از من و سلنا نشست که البته دلیل اصلیش من بودم نه سلنا!
گروه بندی های هاگوارتز تا حد زیادی در رفاقت ها تاثیر میذارن به خصوص بین اسلیترینی ها و گریفیندوری ها!

درود فرزندم

بهتر شد. توصیفات بهتر و به جا شدن. فقط حواست باشه که دیالوگ هاتو این شکلی بنویسی و اون ها رو با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کنی.

کلاه گروهبندی گفت:
-شجاع و نترس.تو منو یاد پروفسور لانگ باتم میندازی پسرک.فک کنم شمشیر گدریک هم بهت بیاد.گریفیندور!

گرت از صندلی بلند شد و به جایی دور از من و سلنا نشست که البته دلیل اصلیش من بودم نه سلنا!


از علامت های نگارشی هم یه بار استفاده کن.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/5/11 16:52:55


رویای خودت رو به واقعیت تبدیل کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
گریه مالفوی پیش مارتل گریان
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مرداد 1396 01:28
نمایش جزئیات
آفلاین
مالفوی خیلی ناراحت و در دستشویی معروف مارتل گریان رو دید و شروع به گریه کرد.
مارتل: چی شده پسر خاندان مالفوی؟
دراکو:چی نشده؟من هیچ کسیو ندارم
مارتل:دوستات هستن که کراب و..
در همین حال مالفوی حرف مارتل را قطع میکند و با عصبانیت و ناراحتی با مارتل حرف میزند
دراک:نه اونا دوست واقعی نیستن.دو تا خنگ نفهم هستن که اصلا اونارو برای دوسنی نمیخواستم .من فکر میکردم من و پاتر دوستای خوبی میشیم ولی این هرمیون و رون بودن که بهترین دوستای هری شدن و من دشمن پاتر به طوری ناخواسته
مارتل:چرا ناخواسته پسرک خوشگل؟
دراکو:بخاطر خانواده ای که همیشه به فکر اصل و نسب هستن.به خاطر نزدیکی خانواده ام و خالم بلاتریکس به لرد سیاه.
مارتل:خب تو راهتو عوض کن
دراک.:این تقدیر و راهی هست که عوض نمیشه

درود بر تو فرزندم.

این چیزی که نوشتی خیلی جای مانور و بهتر شدن داشت. خیلی خیلی زیاد!
میدونی چطوری؟ با توصیف کردن صحنه. فضا. حالت شخصیت ها. بذار خواننده خودش رو جای شخصیت هات بذاره. یکم وقت بذار، و راحت بنویس. اینطوری میتونی خیلی بهتر بنویسی.

پس فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/5/10 12:38:02
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مرداد 1396 01:20
نمایش جزئیات
آفلاین
گروه بندی

اسم پسر، پیتر رونالد است. او کوچک ترین فرزند خانواده است، بعد از دو خواهر به نام های جینا و الیزابت (که هر دو گریفیندور هستند.) مادرشان ریونکلا و پدرشان گریفیندور است. پیتر متولد 18 مارس است و 11 سال دارد. او هرگز دانش آموز خوبی در مدرسه نبوده و کلاه گروه بندی این را می دانست:

"...تو پسر جوانی با آینده ای روشن هستی، و کاملا به خانواده و دوستانت وفاداری. هوش تو، همه ی این صفات را کنار هم نگه می دارد... ریونکلا!"

پیتر می لرزید و با هر کلمه ای که از درز روی کلاه بیرون می آمد، نگرانی اش بیش تر می شد. وقتی نام خانه اش را شنید، کاملا متعجب شد؛ او تنها فرزند ریونکلای خانواده اشان بود. به خواهرانش نگاه کرد که اصلا خوشحال نبودند. سپس به میز ریونکلا نگاه کرد و آینده اش را دید. بچه های آن خانه از همین حالا برایش دست می زدند و به گرمی از او استقبال می کردند. او برای فصل بعدی زندگی اش آماده بود.

درود بر تو فرزندم.

این متنی که نوشتی بیشتر از اینکه یه نمایشنامه باشه، یه گزارش خلاصه شده هست انگار.
نمایشنامه باید شامل توصیفات و دیالوگ باشه. طوری که خواننده بتونه خودشو جای شخصیت های داخلش بذاره و فضاشو درک کنه.
برو و با حوصله، یک نمایشنامه بهتر بنویس.

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/5/10 12:34:22
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مرداد 1396 00:51
نمایش جزئیات
آفلاین
درکوپه باز شدونویل شروع کردبه سرک کشیدن به داخل کوپه ،همه ی حواسش به زیرصندلی هابود؛
-تو داری چکار میکنی؟  -معذرت میخوام،من فقط دارم دنبال ترول میگردم اگه نتونم اونو پیداخیلی بد میشه.
-چی؟توداری از کی حرف میزنی؟  -ترول ،وزغم.  -برو بیرون بچه،هیچ وزغی اینجانیست.
نویل در حالی که با هول های اون پسره گنده داشت از کوپه پرت میشد بیرون شنید که یکی دیگه از اونا گفت: از وزغا متنفرم،اونا فقط به این درد میخورن که خونشونوبریزی توی یه معجون حال به هم زن. نویل بعد ازشنیدن این حرف بغضش گرفت ولی خودشو زود جمع وجور کردوحواسشو دادبه کف راهرو تا شاید ترولو ببینه،همین که داشت میگشت یک دفعه خورد به یه دختر هم سن وسال خودش.  -ببخشید نمیخواستم ...حواسم نبود معذرت میخوام.  -اشکالی نداره،ولی توحالت خوبه؟
-بله خوبم،ممنون.  -ولی قیافت یه جوریه که انگار میخوای گریه کنی،اتفاقی افتاده؟  -من وزغموگم کردم واگه تاقبل از رسیدن پیداش نکنم مجبورم بدون اون ازقطار پیاده شم.  -مشکلی نیست من کمکت میکنم پیداش کنی!راستی اسمت چیه؟
-واقعا این کارو میکنی ،خیلی ممنون!اسمم نویله، نویل لانگ باتم.  -خواهش میکنم،منم هرمیون گرینجرم،خوب من کوپه های اون طرفو میگردم نویل ،توهم کوپه های اینجارو نگاه کن.  -باشه،ممنون هرمیون.  نویل به تک تک کوپه ها سرزد ولی اثری از ترول نبود،باقیافه ی آویزون به سمت هرمیون اومد؛  -چی شدهرمیون تونستی پیداش کنی؟  -نه!!  -منم نتونستم ،یعنی دیگه ترولونمیبینم؟!؟  -خوب شاید یه راه دیگه باشه ولی من تاحالا امتحانش نکردم صبر کن یادم بیاد اون وردیابنده چی بود ...آها...
-نه نه وایساهرمیون ،فک کنم ترولو دیدم.  نویل همین طورکه به سمت چرخ دستی پیرزن فروشنده میدوید فریادکشید:خدای من ترول،توتوی پاتیل کدوچکارمیکنی وزغ احمق! خانم فروشنده درحینی که نویل وزغشو ازتوی پاتیل برمیداشت هاج و واج اونو نگاه میکرد ،نویل عذرخواهی کوتاه وخجالت زده ای کرد به سرعت سمت آخرین کوپه ی واگن دویید، هرمیون سمت پیرزن اومدوگفت:معذرت میخوام نویل وزغشو گم کرده بود و... اماقبل از اینکه حرفشو تموم کنه پیرزن گفت:اشکالی نداره عزیزم، فک کنم یکی از اون پسرای بدجنس میخواسته اونو اذیت کنه ولی فک نکنم دیگه بتونم بقیه ی این پاتیل کدو روبفروشم!
همین که قطار توقف کرد ،نویل از توی کوپه یه سرکی توی راهرو کشیدآخه بخاطرترول خجالت میکشید.   -خدارو شکر که پیرزنه اینجا نیست. بعدیه نگاه خشمگین به ترول کرد،آروم از قطار پیاده شدوهمراه بقیه وپشت سر هاگرید سوارقایق شد؛ موقعی که برای اولین بار نگاهش به هاگوارتز افتادیه حس دلشوره وهیجان داشت ؛وقتی ازقایق پیاده شدچشمش به هرمیون افتاد،جلورفت وگفت:هرمیون بخاطر کمک امروزت ممنون قول میدم حواسم بیشتربه ترول باشه. هرمیون لبخندی میزنه ومیگه: من که کاری نکردم نویل ،باید از اون پیرزن فروشنده تشکرکنی،راستی من فک کنم این ترول نبود که گم شده بود؛بلکه کاراون دوتا گنده بک،دوستای همون پسرموزرده بود.  -چی منظورت گویل وکراب دوستای مالفویه ،اماچرا باید این کاروبا ترول بکنن.
-نمیدونم امافک کنم ازشون خوشم نمیاد!   همین که مکالمه ی بین نویل و هرمیون تموم شد، آخرین راه پله رو هم بالا رفتن روبه روشون خانمی قرار گرفت که ورودشونو تبریک گفت وبهشون یاداوری کرد که بایدگروه بندی بشن وگروه هاشونو مثل خانواده شون بدونن ،نویل داشت توی دلش میگفت:وای گروهبندی ،نه!!  که یکدفعه صدای قورقورترول به گوش میرسه؛نویل بلند داد زد:ترول!!  خم شد تا اونو برداره وقتی سرشو بالا میگیره میبینه پروفسورمک کونگال داره باتعجب نگاهش میکنه ،معذرت خواهی میکنه ومیون جمع بر میگرده .وقتی خانم مک کونگال برای مدتی اونارو ترک میکنه ،یهو مالفوی به صدا درمیاد: پس حقیقت داره که هری پاتربه هاگوارتز آومده . نویل باتعجب دور وبرشونگاه میکنه :هری پاتر!هری پاتر! باخودش فکرمیکنه : همونی که از دست اسمشونبر جون سالم به در برد بامن هم دوره ایه، وایییی!!!  توی همین فکرا بودکه پروفسور مک گونگال گفت :با من بیایید.  همه تو سالن جمع شده بودند،اسم ها یکی یکی خونده میشد.
پروفسورمک کونگال:نویل لانگ باتم ......نویل لانگ باتم.......اوه آقای لانگ باتم شما اون جایید چرا جلو نمایید؟
نویل:بله ....پروفسور!!  نویل پله هارو بالا رفت وبا ترس روی صندلی نشست وکلاه روی سرش گذاشته شد؛
کلاه:وای  آخرین لانگ باتم ،توبرای گریفندور یه عضو عالی خواهی بود نویل!
نویل:اما من ،...من نمی تونم یه گریفندوری باشم،من به اندازه ی اونها شجاع نیستم!
کلاه باقاطعیت جواب داد :اما توبه گریفندور تعلق داری!!
نویل بایه حس دودلی گفت :بهترنیست عضوی از هافلپاف باشم....
کلاه :بامن جروبحث نکن بچه ،هافلپاف ...نه اصلا،تویه گریفندوری بینظیر خواهی بودنویل، به من اعتماد کن ،من کارمو خوب بلدم .... گـــــریـــــفـــــنـــــدورتصویر5

درود بر تو فرزندم.

بد نبود... خوب بود.
فقط در مورد ظاهر یه چند تا نکته بگم بهت:

نقل قول:
-ترول ،وزغم. -برو بیرون بچه،هیچ وزغی اینجانیست.
نویل در حالی که با هول های اون پسره گنده داشت از کوپه پرت میشد بیرون شنید که یکی دیگه از اونا گفت: از وزغا متنفرم،اونا فقط به این درد میخورن که خونشونوبریزی توی یه معجون حال به هم زن. نویل بعد ازشنیدن این حرف بغضش گرفت


این قسمت رو به این شکل نوشتی... و واقعا خیلی سخت قابل خوندنه. خیلی خیلی سخت!
باید به این شکل نوشته بشه:

- ترول ،وزغم.
- برو بیرون بچه،هیچ وزغی اینجانیست.

نویل در حالی که با هول های اون پسره گنده داشت از کوپه پرت میشد بیرون شنید که یکی دیگه از اونا گفت:
- از وزغا متنفرم،اونا فقط به این درد میخورن که خونشونوبریزی توی یه معجون حال به هم زن.

نویل بعد ازشنیدن این حرف بغضش گرفت.


حله؟

از علائم سوال و تعجب هم یکبار استفاده کنی کافیه.

به امید اینکه با ورود به ایفای نقش پیشرفت کنی، تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/5/10 12:31:04
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/5/10 12:32:27
تصویر شناره ۴
ارسال شده در: شنبه 7 مرداد 1396 18:20
نمایش جزئیات
آفلاین
همه جای سرسرا را تاریکی محض فراگرفته بود صدای قدم های آرام و سنگینی به گوش میرسید در میان تاریکی مردی بلند قامت آرام پدیدار شد
در مقابل شی بلندی ایستاد و در یک حرکت پرده روی آن را به کناری پرتاب کرد
با شک و تردید چوب دستی اش را در آورد و گفت :لوموس
نور خفیفی محیط را پر کرد
سوروس اسنیپ به آینه روبه رویش خیره شد
تصویر خودش را دید که همبازی دوران کودکی اش لیلی را در آغوش گرفته است
لیلی عاشقانه سوروس را نگاه میکرد
سوروس با خود فکر کرد شاید قلب لیلی به او تعلق داشته اما جیمز پاتر آن را دزدید و جای آن در قلب سوروس سیاهی نشاند
اعماق وجود سوروس انگار آتشی در حال گداختن بود
دستش را به سمت لیلی دراز کرد اما جز سردی بی رحم آیینه چیزی نصیب او نمیشد و او این را خوب میدانست
شاید لحظه ای به انتقام از خون جیمز پاتر اندیشید اما چشمان معصوم و زیبای لیلی در آیینه اورا به خود آورد و از افکار شومش خود را سرزنش کرد
میخواست آیینه را نبود کند طلسمی خواند اما قدرت نابودی دیدن رویاهایش را نداشت
طلسم تنها به قسمتی از بالای آیینه صدمه زده بود
آن ترک یادگار تردید یک مرد بین خوبی و بدی بود

درود فرزندم

توصیفاتت خوبن. اما سوژه ات جای کار بیشتر داشت و میتونستی بهتر از این بنویسی و دیالوگ بنویسی. حواست هم به علامت گذاری باشه.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/5/7 20:29:34
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 7 مرداد 1396 11:28
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی 4
جینی در حال خوندن کتاب بود که ناگهان سنگینی شخصی را احساس کرد سرش را بالا آورد تا بگویید:((نویل لطفا از اینجا برو.))
ولی دید اون شخصی نویل نیست بلکه مالفوی از خود راضی است.
جینی گفت:((مالفوی!تو کتابخونه چیکار میکنی؟))
دراکو گفت:((اومدم سر موضوعی باتو حرف بزنم.
-هه،با من ،من با تو هیچ حرفی ندارم.
-ولی قرار دیروزمون که یادت نرفته.
-نه یادم نرفته ولی من نمیتونم انجامش بدم،هری بهترین دوستمه و هرمیون؛متاسفم من نمیتونم.
-جینی وایسا،ببین میخواستم یه چیز دیگه هم بهت بگم،رون،رون،مرگخوار شده
-چییییی!؟ چی داری واسه خودت میگی چرا داری ......
در این هنگام رون یهو وارد کتابخانه شده،جین داشت سکته میکردو مثل همیشه مالفوی داشت میخندید.
دراکو گفت:((خوب قرارمون این شد تو برو خودتو بچسبون به هری تا من بتونم برم پیش هرمیون و اگرنه بلایی سر همه ی دوستات میارم.))
جینی زیر لب گفت:((به همین خیال باش مالفوی.))
-چی گفتی؟
-گفتم باشه(تو دلش گفت کوچولو)
چند دقیقه بعد هری وارد کتابخونه شد و به سمت جینی رفت،گفت:((جینی،حالت خوبه؟مالفوی باتو چیکار داشت؟))
جینی گفت:((هیچی همون حرفای همیشگی....راستی هری الان کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه داریم و یادت نرفته که معلمش تویی. ))
-به کل یادم رفته بود بجنب بریم تا دیر نشده.
در همین لحظه هرمیون با چهره ای غمگین وارد شد و گفت:هری این نامه واسه تو هست،بخونش.))
هری نامه را گرفت و خوند توش نوشته بود:اقای پاتر،امروز ساعت 4 بعدظهر اقای سیریوس بلک را دستگیر کردیم و برای محاکمه به دادگاه برده ایم لطفا هرچه زود تر به وزارت خانه تشریف بیارید،حضور شما در این مکان اجباری سیریوس بلک به شما احتیاج دارد.))
هری گفت:((اما هرمیون چرا سیریوس را بردند به دادگاه برای محاکمه.))
هرمیون گفت:((نمیدونم هری ،نمیدونم.))
جینی گفت:((ما هم باهات میام تنهات نمیزاریم.))
هری گفت :((اما......))
هرمیون گفت:((اما یی وجود ندارد جینی درست مگیه ماهم باهات میایم.))
هری گفت:((خوب پس منتظر چی هستید برمی دیگه راستی رونم خبر کنید با ما بیاد. ))
جین گفت:((شما برید من میرم رون رو خبر کنم بعد با هم میایم.))

درود بر تو فرزندم.

بدک نبود. ولی نیازی نیست انقدر از پرانتز استفاده کنی! دیالوگ ها یک شکل ثابت دارن:

نقل قول:
هری گفت:((اما هرمیون چرا سیریوس را بردند به دادگاه برای محاکمه.))


هری گفت:
- اما هرمیون چرا سیریوس را بردند به دادگاه برای محاکمه.


لحن دیالوگ هارو هم به صورت محاوره ای بنویس.
همینا دیگه...

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/5/7 12:31:59

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.