جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 25 مرداد 1396 14:24
نمایش جزئیات
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/albums/userpics/29482/wp_inquisition_col.jpg" rel="noopener external" title="">تصویر شماره 4 کارگاه نمایشنامه نویسی

جینی ویزلی، دختر ساکت و منزوی خانواده ی ویزلی، در گوشه ای از کتاب خانه ی هاگوارتز، در حالی که با یک دست با موهای قرمز و مجعدش بازی میکرد،با بی حوصلگی یکی از کتاب های جلوی دستش را ورق میزد که ناگهان جو سنگینی را پشت سر خود احساس کرد؛ خواست برگردد و پشت سرش را ببیند که متوجه حضور پسری لاغر اندام و سفید پوست با موهای کوتاه و شانه خورده و بور شد که به سادگی و با اولین نگاه میتوانست آثار غرور را در چهره ی پسر ببیند.
از ردای دراز و سیاه و سبز پسر میشد فهمید که از گروه اسلایترین است.
جینی دراکو مالفوی را شناخت و خیلی سریع خودش را جمع و جور کرد و وانمود کرد که با دقتو تمرکز مشغول خواندن کتاب است.
سعی کرد خودش را بی توجه به مالفوی نشان دهد اما نتوانست مثل همیشه عشق خود را نسبت به مالفوی مخفی نگه دارد.
سعی کرد سر صحبت را با مالفوی باز کند...
با استرسی که با صدای لرزان و ضعیفش قاطی شده بود،گفت:عه...اهم...سلام؛منظورم اینه که کاری داشتی؟
دراکو که حتی چهره ی مغرورش را برای صحبت کردن با او پایین نیاورد،چشمانش را کمی پایین انداخت تا به چشمان پر از خجالت جینی نگاهی بیندازد و با صدایی رسا،محکم و مغرور،با خشونت گفت: فکر نمیکنم نیازی باشه برای کارایی که میکنم بهت جواب پس بدم ...دنبال یک کتاب راهنما برای کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه میگشتم.
و قبل ازینکه جینی بتواند عکس العملی نشان دهد، مالفوی برگشت و مثل همیشه،بی توجه به افراد و اتفاقات اطرافش،آرام به بخش دیگر کتاب خانه رفت...

درود فرزندم

بد نبود. تقریبا تونسته بودی سوژه رو درست پردازش کنی. حواست باشه که بعد از علائم نگارشی فاصله بدی و کلمه بعدی رو بنویسی و دیالوگ ها رو با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن.

با استرسی که با صدای لرزان و ضعیفش قاطی شده بود، گفت:
- عه...اهم...سلام؛ منظورم اینه که کاری داشتی؟

دراکو که حتی چهره ی مغرورش را برای صحبت کردن با او پایین نیاورد، چشمانش را کمی پایین انداخت تا به چشمان پر از خجالت جینی نگاهی بیندازد.


بعضی از قسمت های رولت هم نیازی به سه نقطه نداشت.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/5/26 0:27:08
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 مرداد 1396 16:00
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ در برابر آینه نفاق انگیز

در اتاق را بی سرو صدا بست و در راهروهای تاریک هاگوارتز به راه افتاد.راه را بدون استفاده از نور چوب دستی هم می توانست به سادگی آب خوردن پیدا کند.دیگر حسابش از دستش در رفته بود و یادش نمی آمد چندمین نیمه شب است که مثل افسون شده ها راه می افتد تا سراغ آینه ی نفاق انگیز برود و تصویری را تماشا کند که فقط در آینه به وضوح دیده می شد و حتی در خوابش هم نمی توانست تصویری این چنین خیال انگیز و دلبربا ببیند.پای آینه که وسط می آمد احساسات و آرزوهای فروخورده اش منطق همیشگی اش را سرکوب می کرد و قلبش بود که به مغز فرمان می داد.
به جای همیشگی رسید.وارد شد و بی هیچ مکثی پارچه را از روی آینه نفاق انگیز کنار زد.انگار که فکر کند واقعا لی لی پشت پرده منتظرش نشسته تا او بیاید و غرق تماشایش شود.

-لی لی!

دستش به جای موهای لی لی روی سری آینه نشست.ولی اسنیپِ توی آینه داشت موهای لی لی را نوازش می کرد و لبخند می زد!لبخندی که به جز آینه هیچ جای دیگری دیده نمی شد.

-سوروس!نظرت چیست امروز سری به کوچه دیاگون بزنیم؟

-هر طور که تو بخواهی!


لی لی لبخندی شیرین زد که اسنیپ جانش را برای آن می داد و گفت:

-واقعا که تو بهترینی.


اسنیپِ توی آینه لبخند می زد...


-سوروس!معلوم است اینجا چه کار می کنی؟


اسنیپ با اکراه نگاهش را از تصویر درون آینه برداشت و به عقب چرخید.دامبلدور پشت سرش ایستاده بود و نگاه سرزنشگرش را به او دوخته بود.می دانست هر توضیحی بی فایده است.دامبلدور تنها کسی بود که می دانست اسنیپ چه چیزی را در آینه می بیند.با این حال او اسنیپ بود.جادوگر مرموز و سیاه پوشِ هاگوارتز و حتی جلوی کسی که رازش را می دانست هم خودش را از تک و تا نمی انداخت.


-سر و صدایی از این اتاق شنیدم.می خواستم مطمئن شوم بچه ای وارد اتاق نشده باشد.


اسنیپ این را گفت و پارچه را به سرعت روی آینه انداخت.


-بعید می دانم هیچ بچه ای این وقت شب سراغ آینه بیاید.سوروس!تو می دانی داری چه می کنی؟نکند می خواهی عقلت را از دست بدهی؟


اسنیپ جوابی نداد.دستهایش را پشتش قلاب کرده بود و به گوشه ی نامعلومی در فضا خیره شده بود.انگار داشت سعی می کرد تصویر امشب آینه را با دقت در ذهنش حک کند.خودش هم خوب می دانست زل زدن به آینه نفاق انگیز عواقبی دارد.اما آینه او را افسون کرده بود. فکر و اشتیاق به دیدن خودش کنار لی لی توی آینه جای هیچ تفکری برایش باقی نمی گذاشت.در آینه لی لی،لی لی پاتر نبود! لی لیِ خودش بود.بدون آن که نگاهی به دامبلدور بکند به آرامی از اتاق بیرون رفت تا در راهرو های تاریک هاگوارتز راه برود و باز هم به لی لی فکر کند.




اسنیپ در برابر آینه نفاق انگیزاسنیپ در برابر آینه نفاق انگیز


درود فرزندم

قشنگ بود، توصیفات و دیالوگ هات لذت بخش بودن. فقط نیازی به سه اینتر نیست. دوتا کفایت میکنه.

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Ana.s در 1396/5/24 16:09:43
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/5/26 0:19:43
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 22 مرداد 1396 11:58
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی ۵:کلاه گروهبندی
با دلهره نگاهی به اطرافش انداخت ومتوجه شد که بقیه نیز مانند خودش نگرانند.او از خانواده ی مشنگ ها بود.یعنی به کدام یک از گروه ها فرستاده می شد؟
اپریل در حالی که کناره ی ردایش را می فشرد سعی می کرد افکارش را از سخنان نا امید کننده ی اطرافش که درباره ی ان کلاه جادویی گفته می شد دور کند.
_بچه ه؛ا می گن از توی اون کلاه یه جادوگر وحشی در میاد که باید باهاش مبارزه کنیم.
_چه جور مبارزه ای؟
_بعضی یا می گن باید جادوی سیاه بلد باشیم تا توی یه گروه خوب بیفتیییم!
در سرسرای بزگ باز شد و چند مرد که به نظر استاد های مدرسه می امدند به سمت سال اولی ها حرکت کردند و ان هارا به سمت سرسرای بزرگ راهنمایی کردند؛هزاران شمع روشن در هوا معلق بود و میز بزرگی که روی ان کلاهی کهنه و قدیمی که گویی قسمت های مختلف ان را به هم وصله کرده بودند در وسط سالن قرار داشت.
چهار ردیف بزرگ در اطراف سالن که بر روی ان ها سال بالایی ها نشسته بودنن و یک میز پهناور در اخر سالن که تمام اساتید بر روی ان نشسته بودندقرار داشت.
اپریل به اسمان پرستاره ی بالای سرش نگاهی انداخت او قبلا درباره ی سقف سحر امیز شنیده بود اما حالا که خودش ان را می دید متوجه شد که زیبایی ان وصف ناپذیر است.
پروفسور مک گونگال که تا دقایقی پیش خودش را به سال اولی ها اشنا کرده بود جلو امد و گفت:اسم هر کدوم از بچه ها که خونده شد جلو بیاد و روی چهار پایه ی پشت میز بشینه و کلاه رو روی سرش بگزاره و منتظر بشه که کلاه قاضی اون رو به گروه مناسبش بفرسته.
ناگهان کلاه شروع به حرف زدن کرد :ماری ویلسون
دختری که نامش ماری بودجلو رفت وبر روی چهارپایه نشستو کلاه را بر روی سرش گذاشت.
_ریونکلاو
این کلمات ازدهان نا مشخص کلاه بیرون امد و دختر به سمت میزی که در سمت راستش بود رفت و نشست.
تقریبا نیمی از بچه ها به گروه های تععین شده یشان رفته بودنن.
_اپریل پیت.
اپریل درحالی که سعی می کرد جلوی لرزیدن پاهایش را بگیرد بر روی چهر پایه نشست و کلاه را بر روی سرش گذاشت.ناگهان همه جا تاریک شد...
خودش رادید که در حال بالارفتن از یک تالار بزرگ است و خبرنگاران در اطرافش جمه شده اند ناگهان خودش را دربرابر سالن اجتماعات بزرگ دید؛او برنده ی جایزه شده بود؛تصویر عوض شد؛او در یک دفتر پر از کاغذ و تومار بود در حال بررسی چند کتاب...
تصویر بعد؛او درون یک جنگل تاریک بود وچند خوناشام در حال حمله به او بودند...ناگهان دوباره همه جا تاریک شد.
تصویر او در دفتر کار در یک طرف وتصویر او که در جنگلی بزرگ بو در طرف دیگر.....هافلپاف یا گریفندور؟
او عاشق گروه گریفندور بود؛همه ی دوستانش که تازه با ان ها اشنا شده بود در گروه گریفندور رفته بودند.
_هافلپاف
کلاه قاضی این کلمه را گفت و اپریل را از رشته ی افکارش بع بیرون کشید.هافلپاف!یعنی اینده ی او در یک دفتر مخروبه است و اوباید تا اخر عمرش کار کند؟؟؟؟

درود فرزندم

شیوه نوشتنت جدید بود، و این خوبه. خلاقیتی که استفاده کردی هم با توصیفاتت دلنشین تر شدن. توصیفاتتم با دوتا اینتر از دیالوگ هات جدا کن تا رستگار شی.

_اپریل پیت.

اپریل درحالی که سعی می کرد جلوی لرزیدن پاهایش را بگیرد بر روی چهر پایه نشست و کلاه را بر روی سرش گذاشت.ناگهان همه جا تاریک شد...


تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/5/23 19:29:57
IM A HAFEIY
اصلا مگه دنیا بدون جادوی سیااااه می چرخه؟؟؟
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 21 مرداد 1396 23:17
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 5 کارگاه نمایشنامه نویسی
انجلا دختر یازده ساله ای بود که با پدرش اقای توماس ویلفرد زندگی میکرد، اقای ویلفرد مشنگ بود و در کل مدت زندگی به جادو اعتقاد نداشت. انجلا دختر جسور و کنجکاوی بود، بی نهایت به اتفاقات عجیب دور و اطراف علاقه نشون میداد، بر خلاف پدرش عاشق دنیای جادوگری بود و در اعماق وجودش مطمئن بود که به اون دنیا تعلق داره.
تازه یازده ساله شده بود که اتفاق عجیبی افتاد دعوت به مدرس علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، نامه عجیبی که با یک جغد سفید به دستشون رسیده بود.
انجلا بالاخره به ارزوش رسیده بود ولی پدرش به شدت با رفتن اون مخالفت میکرد، برای اقای ویلفرد سخت بود که قبول کنه تنها بچه و تنها دخترش یک جادوگره.
بعد از تلاش ها و التماس های انجلا اقای ویلفرد راضی شد.
و سرانجام روز ورود به هاگوارتز فرا رسید و قطار زیبایی که اون رو به مقصد میرسوند.
انجلا با بچه گربه سفیدی که بغل کرده بود وارد قطار شد و در اولین کوپه رو باز کرد، دو پسر در کوپه روبروی هم نشسته بودند، یکی با موهای نامرتب و مشکی و عینک گردی که روی چشم های سبزش بود و اون یکی پسری لاغر با دماغ کشیده و موهای قرمز.
انجلا گفت:اووه، سلام، میتونم اینجا بشینم؟
پسر مو قرمز گفت: البته بیا داخل.
_سلام. من انجلا ویلفردم، اولین باره که به هاگوارتز میرم، تقریبا تازه فهمیدم دنیای جادو وجود داره.
و بعد ریز خندید
پسر مو قرمز:سلام ، من رونالد ویزلی ام ولی همه رون صدام میکنن، منم سال اولیم ولی کل خانواده من جادوگرن، از وقتی که چشم باز کردم. و بعد لبخند بانمکی روی صورتش نقش بست.
پسر مو مشکی گفت:و من هری پاترم، پدر و مادرم جادوگر بودن ولی خب من با خالم زندگی میکنم، اونا جادوگر نیستن و خب منم تازه فهمیدم که جادو وجود داره.
انجلا: از دیدنتون خوشحالم. خیلی دلم میخواد بدونم الان تو هاگوارتز چه اتفاقی قراره بیوفته.
رون: خب من از داداشام شنیدم که اونجا پر از غذاهای خوشمزس. البته قبلش گروه بندی میشیم چهار تا گروه وجود داره، گیریفیندور گروه ادم های شجاع و دلیر و باحاله، کل خونواده من تو اون گروه درس خوندن، گروه ریوینکلاو گروه بچه های باهوشه، گروه هافلپاف گروه بچه های مهربون، سخت کوش و وفاداره و گروه اسلیتیرین گروه اصیل زاده های مغرور و شروره، هیچ مشنگ زاده ای وارد گروه اونا نمیشه.
انجلا:اووه، چه جالب، مشنگ یهنی چی که گفتی؟
_یعنی افرادی که جادوگر نباشن مثل خونوادت.
_اهان، پس خوبه ، من هیچ وقت وارد اون گروه نمیشم، از ادمای شرور متنفرم.
............................
سالن عمومی هاگوارتز بزرگ تر از چیزی بود که انجلا تصور میکرد، میز های پر از غذا، دانش اموزهای شاد و خوشحال.
و زمان گروه بندی فرا رسید، بچه ها یکی پس از دیگری به سمت گروه خودشون میرفتند، هری و رون هر دو گریفندور و اما حالا نوبت انجلا بود که کلاه مخصوصی که روی سر بچه ها گذاشته میشد مشخص کنه انجلا در چه گروهی جای داشت.
انجلا ویلفرد، یکی از معلمان هاگوارتز که ردای مشکی بلندی داشت این جمله رو گفت.
کلاه بعد از زمان طولانی فریاد زد :اسلیترین
اما این واقعا عجیب بود، انجلا ویلفرد مشنگ زاده ای که تازه ازدنیای جادو باخبر شده بود.......

درود فرزندم

خوب بود. توصیفاتت خوب بودن و سوژه رو هم به خوبی پرورش داده بودی. فقط دیالوگ هاتو با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن، و البته فراموش نکن که دیالوگ هاتو به یک شکل بنویسی:

_سلام. من انجلا ویلفردم، اولین باره که به هاگوارتز میرم، تقریبا تازه فهمیدم دنیای جادو وجود داره.

و بعد ریز خندید .
پسر مو قرمز گفت:
- سلام ، من رونالد ویزلی ام ولی همه رون صدام میکنن، منم سال اولیم ولی کل خانواده من جادوگرن، از وقتی که چشم باز کردم. و بعد لبخند بانمکی روی صورتش نقش بست.


تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/5/23 19:25:27
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 18 مرداد 1396 06:02
نمایش جزئیات
آفلاین
[[دوئل دامبلدوروولدمورت]]
هری باوجودزخم هایی که ازمرگ
خواران خورده بودلنگ لنگ کنان می دویدمباداکه گوی پیشگویی که مربوط به اوولدمورت است به
جای درون دستش درون وست ولدمورت باشد.صدای لوسیوس مالفوی درآن طرف حوض وزارت جادوآمد:
-اینجاس،گیرش اوردیم.
-نه،نه،زودبرولوسیوس.
مالفوی ازآن جارفت آخه برای چی
؟فکرهری مشغول بودکه صدای آشناآمد:
-دوباره همدیگرودیدیم،هری.
لردولدمورت باحالتی شرورانه ایستادوقیافه ای به خودگرفت بو دکه الان بانفرینی جان هری رامی گیرد.
-نه تام،زودداری پیش می ری ها
اگه اون بمیره گوی هم می افته و
میشکنه.
دامبلدوردرآن لحظه زود خودرابه
آنجارسانده بود.
-اوه،دامبلدورتوهم بعدپاترمقام
مرگ پیش من داری،اماحالااول تو
که ازشرت راحت شم.
-تاچندلحظه دیگه کارگاها ریختن
اینجا،وای تام دوباره اشتباه کردی
-آوداکداورا
-پروتگو
-بمیردامبلدور،بمیر.
دامبلدوردرآن لحظه باجادویی زیر
پای ولدمورت راسوراخ کردامااو
راحت درهوامعلق شد:این همان کلک ولدمورت است.اوبعدنورسیا هی به سمت دامبلدورفرستادولی
ققنوس دامبلدوربه آنجارسیدآن رابلعیدشروع به آوازکرد.
-اااااااه،این دیگه چه آوازیه وای
نه.
اونتوانست خودراکنترل کندبه زمین خورد.سپس دامبلدوریک نورسفیدبه اوروانه کردامااوآن راباطلسمی منحرف کرد.ولدمورت
نورزردی روانه کردودامبلدورنور
آبی دوچوبدستی به هم برخورد کردندولی چوبدستی دامبلدور قو ی بودآنراشکست داد.ولدمورت بعدایستگاه های بازرسی وزارت خانه رابه سمت آنهاروانه کردولی
دامبلدورآنهاراکوچک کردسپس سانتورداخل حوض شروع به تیر
اندازی به ولدمورت کرداوآن را تکه تکه کرد.دامبلدوربازهم جن
خانگی رابه سمت اوروانه کرداما
اوتاخواست آن راهم نابودکند یقه اوراگرفت تاخفه کنداوسرخ
شده بودنمیتوانست که نفس بکشداماناگهان جن خانگی تبدیل به خرگوش شده اورارهاکردکه
اوناپدیدشد.




-حتماجواب اینکارومی بینی.
ولدمورت این بارازپشت آنهاظاهرشد.سپس سمت دری که هری آمده بودرفت که آن
مرگخوارهای درحال مبارزه را
فراری دهدکه.....
تمام کارگاه هاووزیروخدمش
ازشعله های آتش آمدند بیرو ن.ولدمورت نعره کشیدوباز غیب شددامبلدورگفت:
-دیدی؟این همه بهت گفتم که برگشه ولی انکارکردی.
کارگاهی گفت:
-جناب وزیر،راس میگه همه ی مادیدیمش.
فاج آهی کشیدوگفت:
-آره،آره،اسمشونبرواقعاواقعا
برگشته.
-فاج من رفتم اگه کاری داشتی بیادفترم.
سپس باهری غیب شدندودر
دفتردامبلدورظاهرشدند.

درود فرزندم

ما اینجا میگیم اینتر بزنین، ولی باید به تو بگم اینتر نزن. پست تو بد نبود اما چون زیاد اینتر زدی، رولت ظاهرشو از دست داده و باعث اذیت شدن خواننده میشه. به اینم دقت که هرجایی اینتر نزنی و فقط پاراگراف ها رو از هم جدا کنی، ولی دیالوگ ها رو هم با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن.

هری باوجود زخم هایی که ازمرگ خواران خورده بودلنگ لنگ کنان می دویدمباداکه گوی پیشگویی که مربوط به او و ولدمورت است به جای درون دستش درون دست ولدمورت باشد.صدای لوسیوس مالفوی درآن طرف حوض وزارت جادوآمد:
-اینجاس،گیرش اوردیم.
-نه،نه،زودبرولوسیوس.

مالفوی ازآن جارفت آخه برای چی؟


حله؟ غلط های املایی هم میتونن به شدت مخرب باشن. به اونا هم دقت کن.

به امید این که اشکالاتت در فضای ایفای نقش حل بشه...

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط alipooter در 1396/5/18 6:11:38
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/5/18 22:11:17
هری پاتر.....پسری که زنده ماند




به آغوش مرگ بیا
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 16 مرداد 1396 23:17
نمایش جزئیات
آفلاین

http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=309848

هوا هنوز تاریک بود در برج مخروبه شهر در بالاترین اتاق چراغ روشن بود ولی امکان نداشت چه کسی سه صبح به انجا میرفت خودش به خاطر کابوسی وحشتناک در مورد اژدها و پسری به نام هری بود ولی او یک ماگل بود و به اژدها و جادو اعتقاد نداشت در شهر کوچک او همه بعد از ساعت دوازده شب در خانه هایشان بودند و از نیمه شب به بعد پرنده در خیابان پر نمیزد اما الان سه صبح بود و نوری از پنجره برج ترسناک شهر که بر همه چیز سایه افکنده بود سوسو می زد .
فانوسش را در دست گرفت کمی دودل بود ولی بالاخره تصمیم گرفت برود و ببیند انجا چه خبر است به راه افتاد هیجان زده بود بنابرین بخشی از راه می دوید برج در تاریکی واقعا ترسناک بود ارام به راه افتاد و به طبقه آخر رسید در اتاق کسی حضور داشت که با مردی که مشخص نبود صحبت میکرد مرد جوان و قد بلند بود او میگفت : سرورم همه چیز آماده است ما فردا در مسابقه تیم کویدیچ مدرسه اونو میفرستیم تا شر اون پسره مزاحم پاتر رو از بین ببریم.
صدای مرد دوم خشن و بی روح بود : شاخدم اماده ست کرواچ؟
کرواچ جواب داد : بله سرورم اونو طلسم کردیم که تا شر پاتر رو نکنه اروم ننشینه
مرد دوم خندید خنده اش سرد و ترسناک بود : خوشم اومد این ایده خوبی بود . اون مودی فضول احمق چه طوره ؟ معجون حاضره ؟
کرواچ : بله سرورم مودی رو زندانی کردیم و چندتا از بچه ها حواسشون بهش هست
مرد دوم که احتمالا لردی چیزی بود گفت کرواچ به نظر میاد مهمون داریم
-چی ؟ مهمون؟ آه بله یه ماگل !
- ادبت کجا رفته دعوتش کن بیاد تو
- چشم سرورم . او امد و پسر را با خودش به داخل برد
نصف اتاق در تاریکی قرار داشت در نیمه تاریکی شخصی بر روی مبلی باشکوه که مانند تخت پادشاهی بود نشسته بود ظاهر مرد در تاریکی بود و دیده نمی شد بقیه اثاثه اتاق اصلا با تخت جور نبود و بسیار کثیف بود همه جا را خاک گرفته بود و تنها منشع نور شومینه بود که درونش اتشی در حال سوختن بود . مرد گفت :
خیلی وقته حرفامونو گوش میکنی ؟ و فریادمرد گفت آوادراکداورا آخرین صدایی بود که او شنید.
هری امروز مسابقه کوییدیچ داشت مسابقه مهمی بود اگر تیم ریونکلا را شکست می دادند به صدر جدول بر میگشتند و به احتمال زیاد جام کوییدیچ را می بردند از زمانی که الیور وود درسش را تمام کرده و فارغ تحصیل شده بود هری کاپیتان تیم کوییدیچ شده بود او پسری با چشمان بادامی سبز و موهای مشکی بهم ریخته و نامرتب بود و پنجمین سال تحصیلش در هاگوارتز را میگذراند .
مسابقه تا لحظاتی دیگر شروع میشد و هری مطمئن نبود که اماده است یا نه ؟ او وارد زمین کوییدیچ شد .
دور تا دور زمین سکوی تماشاچیان قرار داشت و در هر طرف زمین سه تیرک به ارتفاع پانزده متر شبیه دسته حباب سازی ماگل ها وجود داشت.
مسابقه با سوت خانم هوچ معلم پرواز و داور مسابقه شروع شد سی ثانیه از شروع بازی نگذشته بود که غرشی عظیم همه را میخکوب کرد و یک شاخدم مجارستانی (هری پارسال در مسابقه جام آتش با یکی از انها روبرو شده بود ) وارد زمین کوییدیچ شد و به سمت هری حمله کرد هری جا خالی میداد و سعی میکرد فرار کند ولی فرار عملا غیر ممکن بود اژدها او را همواره دنبال میکرد همه جیغ میکشیدند و سعی میکردند زمین را ترک کنند اساتید سعی میکردند با جادوی خواب آور اژدها را خواب کنند ولی چندان تاثیری نداشت اوشعله اتشی به سمت هری پرتاب کرد هری به پایین شیرجه رفت اژدها کمی خواب الود شده بود و هری توانست دم شاخدم را که داشت به سمتش می امد دفع کند.
هری حس بدی پیدا کرد انگار یک سطل یخ رویش ریخته بودند و به خود نگاه کرد استتار شده بود کسی طلسم سرخوردگی را رویش اجرا کرده بود.
شاخدم گیج شده بود نمی دانست چه کند هری پاتر ناپدید شده بود اساتید همه چوب دستی هایشان را بالا اوردند و اژدها را خواب کردند و به سراغ هری آمدند . پرفسور فیلت ویک گفت : پناه بر خدا این از کجا پیداش شد ؟ سپس از هری پرسید : چه طور طلسم سر خوردگی رو رو خودت اجرا کردی ؟ این طلسم پیشرفته ایه .
هری گفت : من نکردم !
دامبلدور پرسید : پس کی کرده ؟
هیچ کس جوابی نداد . و هیچ کسی متوجه نشد که اسنیپ در بین جمع نیست و چوب دستی اش را در دست گرفته و برای بار دوم طلسم سرخوردگی را این بار روی خودش به اجرا در می اورد و به دفترش باز میگردد.
و لرد ولدمورت بار دیگر در کشتن هری شکست خورد.

درود فرزندم

خیلی بهتر شد. علامت گذاری ها هم بهبود پیدا کردن. فقط حواست باشه که دیالوگ ها رو به این شکل و با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن. این شکلی:

دامبلدور پرسید :
- پس کی کرده ؟

هیچ کس جوابی نداد . و هیچ کسی متوجه نشد که اسنیپ در بین جمع نیست و چوب دستی اش را در دست گرفته و برای بار دوم طلسم سرخوردگی را این بار روی خودش به اجرا در می اورد و به دفترش باز میگردد.

و لرد ولدمورت بار دیگر در کشتن هری شکست خورد.


تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/5/18 1:29:11
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/5/18 1:29:45
لیتا لسترنج
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 15 مرداد 1396 22:40
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو :إ اینجا رو باش یه ویزلی که انقدر پول داشته که خوندن یاد گرفته !
جینی : ساکت باش مالفوی
نویل وارد صحنه می شود و از جینی می پرسد : چیزی شده ؟ چرا داری با این بچه دماغو حرف می زنی ؟
دراکو : هه یه فشفشه به من می گه دماغو؟ میدونی تو این کتابا که تو حتی نمی تونی یکی از وردهاشو تلفظ کنی چی نوشته؟
نویل : بزار حدس بزنم اممم این چه طوره چه طور دماغو نباشیم ؟
دراکو: الان نشونت میدم . او چوب دستی اش را برمیدارد و بدن نویل را قفل میکند جینی از جایش بلند میشود و میگوید : بسه مالفوی اونو به حالت اولش بر گردون
دارکو : مثلا می خوای چی کار کنی ؟
کل کتابخانه دارند آنها را نگاه میکنند مسئول کتابخانه حواسش به بچه ها نیست و مشغول تمیز کردن کتاب هاست
جینی : منم بلدم طلسمت کنم مالفوی طلسم های بدرد بخور مخصوص تو هم خوب بلدم
سپس چوب دستی اش را بالا میبرد و طلسم ابدماغ خفاشی را روی مالفوی به اجرا در می آورد مالفوی از درد به خود می پیچد و از دماغش ماده لزجی بیرون می آید همه برای جینی دست میزنند و او را تشویق می کنند و این باعث می‌شود که اسلایترین و گریفندور هر کدام پنج امتیاز به دلیل استفاده از طلسم در کتابخانه از دست بدهند و مالفوی مجبور میشود سه روز در درمانگاه بماند
ولی هیچ کس حواسش به نویل که بدنش قفل شده بود نبود و او مجبور شد ساعت ها در کتابخانه بماند تا او را پیدا کنند
تصویر ۴

درود فرزندم

توصیفاتت کم بودن. باید بیشتر توصیف میکردی تا خواننده احساس بهتری موقع خوندن داشته باشه. سوژه‌ای که انتخاب کردی هم جای کار بیشتری داشت و میتونستی بهتر از این ها بنویسی.

فعلا... تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/5/16 20:45:22
لیتا لسترنج
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 15 مرداد 1396 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
غارتگران در حیاط مدرسه
بازم مثل همیشه جیمز و ملت زیر دستش توی حیاط مدرسه کنار آب و در میان دختران در حال چرخ زدن بودن.
که ناگاه و از خدا نخواسته دم باریک دست و پا چلفتی پاش از روی چمن ها لیز خورد و به آب افتاد.
یکدفعه چشمشون به دماغو افتاد که در حال تمرین رقص برای جشن رقص کریسمس بود و مدام با خودش اینا رو تکرار می کرد:حالا پای چپ ،حالا پای راست،حالا پای چپ ،حلا پ.....
اونا دم باریک رو با یه لگد به باسن بلند کردن و به سمت دماغو راه افتادن......
_آهای دماغو؟!!
دماغو برگشت و یه نگاهی به جیمز و اطرافیانش انداخت.
-دماغوی رقاص !!!یالاهر کی بیاد و با این دماغو برقصه یه گالیون بش میدم الا بیاین جلللللللو
مثل همیشه کسی بهش نمیخندید تا دهنش رو باز کرد تا یه ورد بگه و با یه تیر دو نشون بزنه که هم دماغو رو اذیت کنه و هم دخترا رو جلب کنه....
-برقصلکیوس!!! و جیمز و غارتگرانش همه شروع به رقص دماغویی کر دن

درود فرزندم

سوژه‌ای که انتخاب کردی جای کار بیشتری داشت، خیلی بیشتر. می تونستی بیشتر از این ها توصیف کنی و دیالوگ بنویسی. همین طور هم حواست به علامت گذاری ها باشه و لازم نیست برای تاکید چندبار یک حرف رو بنویسی.

فعلا... تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/5/15 21:27:49
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 14 مرداد 1396 21:25
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی 1

پروفسور دامبلدور در اتاق شخصی اش ، که در میان پیچ و خم های راهرو ها و در های مخفی پنهان شده بود ؛ بر صندلی ای چوبی و جادویی کنار شومینه نشسته بود و کتاب می خواند. اتاق گرم بود و تنها نور شعله های قرمز و نارنجی شومینه بود که آنجا را روشن می کرد.
پروفسور خسته و کوفته از همه ی کار های اداری و دردسر ها و وظایف هر مدیری به آنجا پناه برده بود تا کمی آرام بگیرد. شاید اتاق شخصی اش تنها جایی بود که در آن فارغ از هرگونه خیال و فکری رها می شد. آنجا اتاق خود خودش بود و تنها بعضی از نزدیکان از محل آن خبر داشتند.
پروفسور آهی کشید و عینک طبی را که نوک دماغش گذاشته بود برداشت و چشم هایش را مالید. چشم هایش درد می کردند و سنگین بودند. خمیازه ای کشید و به بدنش کش و قوسی داد. کتاب « جادو و جادوگری اصیل شرقی » را به آرامی بست و در جای مخصوص و خالی اش در میان انواع و اقسام کتاب های قطور با جلد های غبار گرفته و قدیمی قرار داد. در آن اتاق کوچک یک قفسه کتاب های جادوگری هم بود که همه پر رمز راز و قدیمی بودند و خیلی ها جز عده ای اندک از وجود همچین کتاب هایی خبر نداشتند.
به ساعت روی دیوار نگاه کرد. ساعت یازده و نیم. دیگر بس بود. کتاب زیاد خوانده بود و حالا وقت خوابیدن رسیده بود. اما دوست داشت کمی بیشتر آنجا بشیند و بعد برود. قهوه اش را از روی لبه ی صندلی چوبی و قوس دار برداشت و یک نفس نوشید. دیگر سرد شده بود. به شعله های آتش خیره شد و در افکار خود غرق شد. فردا کلی کار بود که باید انجام می داد. کلی کاغذ بازی های جدید و یک جلسه ی مهم با معلم ها برای هماهنگی برای بازی سالیانه کوییدیچ. درست است کمی سخت بود ولی در عین حال لذت بخش و شیرین بود.
صدای هو هو و ارواح وار باد از جایی که نمی دانست آمد و شعله های آتش جادویی را به ناگاه خاموش کرد. دامبلدور از میان دریای افکار خود بیرون و به خودش آمد. چرا شعله ها خاموش شد؟ شعله های این شومینه جادویی بود. حتی اگر رویش آب می ریختی خاموش نمی شد و می توانست تا ابد بسوزد بی آنکه کم بیاورد. چه چیزی او را خاموش کرده بود؟ بی شک کسی یا چیزی با جادو اینکار را کرده بود.
حالا اتاق در تاریکی خوفناکی فرو رفته بود. دامبلدور خیلی سریع چوبدستی اش را از روی میز برداشت و در دست فشرد. از صندلی برخاسته و کاملا آماده و هوشیار بود. قلبش به تپش افتاده بود. صدای نفس هایش را می شنید. آرام ، کوتاه و سطحی. تمام حواسش را دقیق کرده بود و گوش هایش می توانست ضعیفترین صدا ها را بشنود. اما اتاق در سکوت محض و مرگباری قرار داشت. ناگهان احساس کرد اتاق رو به سردی می رود و هوای اطرافش سرد و سردتر از قبل می شود که کنجکاو ترش کرد.
قلبش محکم بود. هر چه باشد او دامبلدور بود. سالیان سال در هاگوارتز درس داده و درس خوانده بود و با انواع و اقسام فنون جادوگری آشنایی داشت. او یک دنیا قدرت و علم جادویی بود. این چیز ها نمی توانست قلب محکمش را بلرزاند اما با این حال دلشوره داشت.
با خود فکر کرد چه چیزی باعث این تغییرات شده و چه اتفاقی در حال افتادن است؟ سریع یاد کتاب « عالم غیب » افتاد و با خود فکر کرد شاید شیطان در حال احضار شدن در اتاق باشد؟ یا یکی از جن های بزرگ و یا ارواح خبیثه و یا یک مرگخوار. آنها موقع احضار شدن ، به خصوص شیطان ، نیاز به تاریکی محض داشتند و معمولا با آمدنشان هوا سرد و سردتر می شد.
موهای دست دامبلدور از سرما سیخ شده بودند. حال اتاق به قدری سرد شده بود که گویا او در یخچالی زندانی شده. با صدایی مصمم و بلند گفت :« کسی اینجاست؟ » صدایش به دیوار های سخت اتاق خود و برگشت. هیچ جوابی نیامد. دامبلدور زیر لب زمزمه کرد :« لوموس. » و چوب دستی اش را جلو گرفت. نور آبی رنگ از سر چوبدستی همه جا را روشن کرد و بعد دامبلدور صدایی شنید. صدایی خش دار و از ته گلو که گفت :
- دامبلدور! بالاخره گیرت انداختم.
قلب دامبلدور با شدت بیشتری شروع به تپیدن کرد و بر سینه اش می کوبید.
- تو کی هستی؟
ناگهان صدایی شبیه باد آمد و همه ی لکه های سیاه در و دیوار کنده شد و به سوی نقاط مبهم و در هم و بر همی در وسط اتاق شتافت. سیاهی قاب عکس روی قفسه ی کتاب خانه ، غبار های روی کتاب ها و هر چیز سیاهی که در دور و بر بود با نسیم آرامی به هم پیوست و آدمی را پدید آورد. چشمان دامبلدور از حیرت گشاد شده بودند و عرق سردی بر پشت گردنش نشست. با ناباوری زمزمه کرد :
- ولدرمورت؟
چشم های پر نفرت هیولا از شیطان صفتی شعله کشیدند و صورتش با لبخندی ترسناک از هم باز و پر از چروک های ریز شد. لباسی گشاد و بلند و سر تا سر سیاه پوشیده بود و رنگ صورتش در نور آبی چوب دستی دامبلدور خاکستری و پریده می نمود. به ناگاه نگاه دامبلدور سرد و بی احساس شد. او را ور انداز کرد. هیولای شیطان صفت. ریسک بزرگی کرده بود که به آنجا آمده بود. با پرخاش پرسید :
- چطور اومدی اینجا؟
ولدرمور صورت چندش آورش را نزدیکتر کرد و گفت :
- سال هاست که منتظر این لحظه هام. می فهمی دامبلدور؟ سال ها... می دونی چیه؟ در هر صورت تنها کسی که می تونه تو رو بکشه منم و بالاخره یک روز منو تو رو به روی هم قرار می گرفتیم. من ... من فقط این کارو سریع تر انجام دادم.
-دامبلدور داد کشید :
- گفتم چطور اومدی؟
ولدرمورت خند ای شیطانی کرد و با صدایی ملایم گفت :
- اووه ، عصبانی نشو. باشه ف می گم تو تابستون مک گوگالو تو خونش گیر آوردم. اونو زندانی کردم و خودمو به شکلش در آوردم. بعد تو رو زیر نظر گرفتم. خیلی طول کشید. ماه ها و روز ها. و بالاخره فهمیدم اینجا جاییه که می تونم تو رو به راحتی گیر بیارم. بدون اینکه کسی به دادت برسه. به همین راحتی توی مدرسه ات نفوذ کردم.
بعد سرش را بالا داد و قهقه ای شیطانی سر داد. گلویش از شدت خنده می لرزید. قلب دامبلدور در یک لحظه آنقدر تنگ شد که انگار او را در قفس زندانی کرده اند. قلبش با شدت تپید. پروفسور مک گونگال... یعنی آن بیچاره الآن زندانی مرگ خوار های ولدرمورت است؟ خون در صورتش دوید. چشم هایش را برای ولدرمورت تنگ کرد و با تهدید از لای دندان های به هم فشرده اش گفت :
- ولدرمورت ، اگه یک مو از سر مک گوگنگال کم بشه...
ولدرمورت ناگهان خنده اش را قطع کرد و کاملا جدی به او خیره شد و وسط حرف دامبلدور پرید و موذیانه گفت :
- راستش الآن مرگ خوار ها دارن از زیر زبونش اطلاعات مهمو بیرون می کشن. با شکنجه. و ... تو می خوای چی کار کنی پیرمرد؟ هان؟
در حالی که با لبخندی شیطانی به چشم های پر نفرت دامبلدور خیره شده بود منتظر جواب ماند. دامبلدور هیچ جوابی نداشت. او کاملا ناتوان بود و در سکوت با خشم به ولدرمورت نگاه می کرد. لرد سیاه گفت :
- بهتر نیست اول به فکر خودت باشی. من در هر صورت توی این مبارزه نمی میرم. من خودمو دو تا کردم. کار سختی بود و در حال حاضر فقط بخشی از من اینجاست. پس تو نمی تونی منو بکشی پیرمرد. نمی تونی ولی من می تونم.
ولدرمورت گردنش را به راست و چپ تکان داد. گردنش ترق ترق صدا داد. دست هایش را مشت و باز و بسته کرد و گفت :
- خب دیگه ، وراجی بسه. وقت دوئله مگه نه؟
دامبلدور چوبدستی اش را محکم تر فشرد و عضلات بدنش منقبض شدند. ولدرمورت فریاد زد :
- وقته کشتاره وقته مرگه.
و خنده ی کوتاهی کرد و در یک حرکت ناگهانی دستش را که چوبدستی ای به همراه داشت از میان ردای سیاه و تارش بیرون آورد و داد زد :
- آمیش.
ناگهان چیز هایی سیاه و نوک تیز و مبهم با سرعتی زیاد به سمت قلب دامبلدور هجوم آوردند. دامبلدور دست هایش را صلیب کرد و یک نور گرد و آبی احاطه اش کرد. تیر های به نور خوردند و به زمین افتادند. دامبلدور خیلی سریع حفاظ را شکست و داد زد :
- سیسمون هیپ
ناگهان نوری زرد که مثل یک توپ آتشین بوداز سر چوب دستی به سمت لرد سیاه رفت. ولدرمورت جا خالی داد و توپ آتشین با برخورد به در چوبی پخش و پلا شد و در را ذوب کرد.
لرد سیاه گفت :
اینورلوپ
زمین ناگهان شکاف برداشت و نزدیک بود دامبلدور در شکاف بیافتد ولی سریع از شکاف تیرگی جاخالی داد. صندلی دامبلدور در قعر شکاف افتاد و در میان تیرگی هایش گم شد. لرد سیاه پرندگان تیره و گوشتخواری را به سمت دامبلدور پیر روانه کرد. دامبلدور با یک حرکت چوب دستی همه ی پرنده ها را خفه کرد و چوب دستی اش را به سمت قلب ولدرمورت نشانه رفت و گفت :
- هینام
و نوری زرد مثل لیزر به سمت قلب ولدرمورت رفت. آنقدر سریع بود که قدرت هر کاری را از ولدرمورت گرفت و بعد در قلب او نفوذ کرد. فریاد وحشیانه ی ولدرمورت به هوا برخاست. نور بر روی قلب او متمرکز شده بود و سینه اش را می شکافت. دامبلدور می توانست قلب سیاه و کج و کوله اش را ببیند که تحمل نور زردی را که دور و برش را گرفته بود نداشت. دامبلدور به شدت عرق کرده بود و با دقت زیاد بر روی حرکات چوبدستی و نورش تمرکز کرده بود. ولدرمورت به شدت لرزید و داد زد :
- نه ، نمیزارم!
و سریع با تمام توان چوب دستی سیاهش را در نور فرو کرد. صدایی مثل برق گرفتگی آمد و نور زرد دست از قلبش کشید و در برابر سیاهی به عقب کشیده شد. دامبلدور بیشتر فشار آورد. نور زرد جلو رفت ولی دوباره کلی به عقب برگشت.
رقابت سختی بود. دامبلدور در آن طرف شکاف کنار قفسه ی کتاب ها تمام تلاشش را می کرد نور زرد جلو برود و ولدرمورت در آن طرف شکاف تاریک و کج و معوج بین شان زور می زد سیاهی پیروز باشد. هم ولدرمورت و هم دامبلدور شر شر عرق می ریختند و نور و سیاهی به جلو و عقب می رفتند.
ناگهان نور زرد درخشان به عقب کشیده شد و سیاهی بی پایان به سمت قلب دامبلدور هجوم برد. نزدیک و نزدیک تر شد. سر ولدرمورت از شدت فشار می لرزید و دندان هایش را به هم می خورد. سرش را عقب برد و با تحقیر و نفرت به دامبلدور نگاه کرد.
سر دامبلدور هم به شدت می لرزید و دندان هایش را سخت به هم فشار می داد. صورتش قرمز شده و خیس بود و رگ سبز روی پیشانی اش باد کرده بود. او نمی خواست شکست بخورد. او باید زنده می ماند وگرنه همه چیز برای هاگوارتز و همه ی دانش آموزانش تمام شده به حساب می آمد. قلب دامبلدور لرزید. می دانست ده ها جادوگر پشت پرده که دیده نمی شدند با قدرت های اهریمنیشان در آن لحظات به ولدرمورت کمک می کردند. حالا او داشت کم می آورد. شاید می مرد. ناگهان یاد چیزی افتاد. قدرت های جادویی خوب در نهایت به یک چیز وصل می شد و آن خدا بود. شاید می توانست از او کمک بگیرد. این تنها راه ممکن و آخرین راه برای او بود. پس فریاد زد :
- خداااا
ناگهان نور زرد به سرعت برق به سمت چوبدستی ولدرمورت حمله کرد. چوبدستی اش شکست و ناگهان انگار که سیم های برق را به او وصل کرده اند لرزید. دستانش ، پاهایش و کل بدنش به شدت می لرزید و چشم هایش به سفیدی رفت. بخار سیاهی از سر و رویش به هوا می رفت و ناگهان از ته گلو و با تمام وجود فریاد زد و به زمین افتاد. نور زرد چوبدستی دامبلدور در یک لحظه قطع شد. انعکاس صدای جیغ ولدرمورت انگار که در غار داد زده باشد همچنان در گوش دامبلدور می پیچید و آرام و آرام تر می شد.
به شدت نفس نفس می زد و تمام بدنش خیس عرق شده بود. انقدر که انگار حمام رفته بود. سینه اش بالا و پایین می رفت و بدون فکر کردن به چیزی به جسد بی جان ولدرمورت خیره شده بود. زیر لب پشت سر هم می گفت :
- خدایا شکرت. خدایا ممنون. ممنون.
در تمام بدنش احساس ضعف و خستگی می کرد. نیرویش عین بادکنکی که درش را باز کرده ای به یکباره تحلیل رفته بود. چشم هایش به شدت خسته بودند. چوبدستی را به سمت شکاف گرفت و گفت :
- متیلا
شکاف با غرشی بسته شد. دامبلدور به سمت ولدرمورت بی جان رفت که بر زمین افتاده بود. با چکمه هایش بدنش را جا به جا کرد و به صورت سردش خیره شد. طوری مرده بود که انگار هیچ وقت ولدرمورتی وجود نداشته. جسد ولدرمورت آرام آرام محو شد و از بین رفت. دامبلدور در همان حال که خدایش را شکر می کرد لنگان لنگان تن خسته اش را به سمت در کشید و از اتاق شخصی اش که چندی پیش در آن با مرگ و زندگی دست و پنجه نرم می کرد بیرون رفت.

درود فرزندم.

خوب بود، صحنه ها رو خوب توصیف کرده بودی و توصیفاتت طوری بودن که خواننده میتونست خودشو توی فضا داستان تصور کنه.
فقط حواست به علامت گذاری ها باشه و همیشه دیالوگ هاتو با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن. این طوری:

به شدت نفس نفس می زد و تمام بدنش خیس عرق شده بود. انقدر که انگار حمام رفته بود. سینه اش بالا و پایین می رفت و بدون فکر کردن به چیزی به جسد بی جان ولدرمورت خیره شده بود. زیر لب پشت سر هم می گفت :
- خدایا شکرت. خدایا ممنون. ممنون.

در تمام بدنش احساس ضعف و خستگی می کرد. نیرویش عین بادکنکی که درش را باز کرده ای به یکباره تحلیل رفته بود.


تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/5/14 23:02:06
من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.
هری و هاگرید درخیابان دیاگون-2
ارسال شده در: شنبه 14 مرداد 1396 14:23
نمایش جزئیات
آفلاین
هری سلانه سلانه پشت سر هاگرید می رفت و باخودش فکر می کرد که اومدنشون به خیابون دیاگون اونم توی این وقت ظهر کار بیهوده ایه و عمرا بتونن چیزیو که دنبالشن به دست بیارن. آخرشم طاقت نیاورد و درحالی که آستین هاگرید رو می کشید فکرشو به زبون آورد.


+ هاگرید؟ تو واقعامعتقدی که اینجا چیزی که مادنبالشیم پیدا میشه؟

هاگریدکلافه از سوال های پی درپی هری جواب داد:
-هری! توکه یادت نرفته؟ اینجا یک دنیای جادوئیه. هرچیزی که روزی ازذهن جادوگرا بگذره و بهش نیاز پیدا بکنند اینجاپیدا میشه.


+ هاگرید توواقعا فکر می کنی قبلا کسی بوده که به « شنل نامرئی کننده ی مخصوص جغد» نیازی داشته باشه؟


- خب به احتمال زیاد یکی از اجدادت هم جغد داشته و به این شنل نیاز پیداکرده. در ضمن هری بازیگوش، حالا توهم بهش نیاز پیدا کردی و بهش فکر کردی. پس بهتره یکم عجله کنی تا به موقع برسیم.چی می شد توی این سفر بیخیال هدویک بشی و اجازه بدی توی هاگوارتز بمونه؟


+ هاگرید این حرفو نزن. هدویک نیمی از وجود منه. بدون اون نمی تونم.


هاگرید درحالی که سرشو به نشونه ی تاسف تکون میده دست هری رو می گیره و دنبال خودش می کشونه و یک دفعه به سمت راست می پیچه. انتهای خیابون رو به روی یک دیوارمی ایسته و به اون تعظیم می کنه. یک در مجلل به روشون باز میشه و اون ها وارد میشن.


بانو: چه چیزی باعث شده که به اینجا بیای هاگرید؟ خودت که خوب می دونی اجازه ی استفاده از گوی تخیل رو نداری.


هاگرید با ناامیدی میگه:
-اما بانوی من! من برای کاری ضروری اینجام. مربوط میشه به«اسمشو نبر». اینم نامه ای که پروفسوردامبلدور برای شما فرستادن


هاگرید نامه رو به بانوی سیاهپوش میده و بانو نگاهی سرسری به نامه میندازه و میگه


بانو:
-اینجا حرفی از اجازه دادن به تونوشته نشده. متاسفم هاگرید. تو فرصتتو قبلا استفاده کردی.


هری جلوترمیاد و به هاگرید میگه
-هاگرید اجازه بده من این کارو بکنم

هاگرید عصبانی میگه
+ نه هری این امکان نداره. این کار خطرناکه. من نمی تونم این اجازه رو بدم

-وقتی من قدم توی راه مبارزه با ولدمورت گذاشتم همه ی خطراتشو قبول کردم.

درود دوباره فرزندم

حالا بهتر شد. توصیفاتت خوبن و باعث میشه که رولت دلنشین تر باشه. البته میتونستی بیشتر هم توصیف کنی و حواست هم باشه که نیازی به سه تا اینتر نیست. ولی اشکالی نداره، امیدوارم این اشکالات توی فضای ایفای نقش حل شه.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/5/14 17:03:12