آرتور در حالی که یه جعبه همزن برقی رو زیر بقلش زده بود، خیلی آروم و بی سر و صدا وارد خونه شد. ساعت از دوازده شب گذشته بود و بقیه ویزلیا خوابیده بودن.
فلش بک
آرتور قرار بود به یه ماموریت در بین ماگل ها بره. اما به ظاهر اینطور بود. درواقع آرتور قصد داشت بدون اطلاع مالی به شهر ماگل ها بره و وسایل مشنگی رو ببینه و حتی اگر تونست اونها رو بخره. دلیل اینکه حقیقت رو به مالی نمیگفت کاملا مشخص بود. مالی اصلا از اینکار آرتور یعنی جمع کردن وسایل مشنگی خوشش نمی اومد. وسایلش رو جمع کرد و حدود نیم ساعت با تک تک ویزلیا خداحافظی کرد. این یه رکورد بود که توی نیم ساعت با این همه ویزلی خداحافظی کرد. خلاصه آرتور بعد از خداحافظی با اهل و عیال، راهی این ماموریت شد.
مدت زیادی طول نکشید تا به شهر مشنگ ها برسه. آرتور اولین کاری که کرد این بود که به سمت مغازه لوازم عتیقه مشنگی رفت. با دیدن اون همه وسایل مشنگی ذوق زده شده بود. حتی چند تا از اونها رو قیمت کرد که البته باید بگم انقدر گرون بودن که آرتور نتونه اونا رو بخره. از مغازه عتیقه فروشی بیرون اومد در حالی که نمی تونست ازش چشم برداره.
آرتور بالاخره از مغازه عتیقه فروشی چشم برداشت و به سراغ مغازه لوازم خانگی رفت. داخل که شد، دهنش باز موند. تا به حال مغازه ای به این قشنگی ندیده بود. تمام وسایل اونجارو دید و تعدادی از اونها رو قیمت کرد تا اینکه چشمش به یه جعبه همزن برقی افتاد. در حالی که بهش خیره شده بود، با خودش گفت:
-اینجارو باش. پسر این دیگه چیه؟ باید بخرمش.
آرتور اینو گفت و جعبه رو برداشت و به سمت فروشنده رفت:
-ببخشید آقا. این چیز چنده؟
-چیز؟
فروشنده بعد از نیم ساعت زل زدن به آرتور که نیشش تا بنا گوشش باز بود بالاخره پول همزن رو حساب کرد و آرتور هم با سرعت هرچه تمام تر به سمت خونه ویزلیا برگشت تا بتونه کاربرد همزن رو ببینه. آرتور به هر طریقی که بود خودشو به خونه ویزلیا رسوند. اما دیگه شب شده بود و هوا تاریک بود.
پایان فلش بک
آرتور خیلی تیز و آروم به سمت زیرزمین خونه رفت. جایی که وسایل مشنگی رو امتحان و نگهداری میکرد. جعبه همزن برقی رو روی میز گذاشت و اون رو باز کرد. همزن رو برداشت و بهش نگاه کرد. با خودش گفت:
-این مشنگا زیاد هم مشنگ نیستنا. زرشک! این که برق میخواد.
آرتور که پریز نداشت نمیدونست اونو چجوری روشنش کنه. حتی چوبدستیش هم به کارش نمیومد. در همین لحظه که آرتور به دنبال راهی برای روشن کردن همزن برقی بود، مالی از پله ها پایین اومده بود:
-دوباره رفتی وسایل مشنگی خریدی؟
آرتور یه ضربه زیر جعبه همزن زد و اونو قاطی وسایل دیگه انداخت و همزن رو هم زیر کتش پنهان کرد و رو کرد به مالی:
-نه به مرلین! باور کن من هیچی نخریدم. اصا سمت وسایل مشنگی نرفتم.
-آره جون عمه موریل! از سیم اون وسیله مشنگی که از کتت زده بیرون پیداس. زود باش بده به من اونو.
آرتور همزن رو از زیر کتش درآورد و به مالی داد و مالی رو در حالی که از پله های زیرزمین بالا میرفت نگاه میکرد و اینطور شد که آرتور هیچوقت نفهمید یه همزن برقی چطور کار میکنه.
AW من باب خرت و پرت صحبت میکردیم... این سوال در مورد خرت و پرت گوییه! شروع کنید. ذهنتون رو سیال کنین و سوار شین و بنویسین. وقتی در مورد یه موضوع نوشتید و یاد یه چیز دیگه افتادید ربطش بدید و برید جلو. بدون فکر کردن، صرفا چیزایی که به ذهنتون میاد رو بنویسید. میتونین متنتون رو با یکی از کلمات زیر شروع کنین و یا میتونین خودتون آغازگرش باشین بدون توجه به این کلمات... اینا فقط برای کمک گفته شدن.
خودکار - چیپس - تولید - عروسک - کارت - زبان (8 امتیاز) AW
آری همان شد که من هستم اگر نیستم ولی خستم که بستم سر به دستم که مستم.
خودکار چیز خوبیس. چیپس هم خوراکی خوبیس و این در حالیه که عروسک چیز خوبیست ولی شاید باورتون نشه چون کارت هم چیز خوبیست. همه چیزا، چیز خوبین. من درمورد چیز صحبت نمی کنم بلکه درمورد همه چیز صحبت می کنم. کی میگه چیز بده؟ چیز خوبه. اون که بده جیزه.
میدونم درکش براتون سخته ولی میخواست نباشه. سعی کن خوب باشی در حالی که بدی و سعی کن نباشی در حالی که هستی.
شاید نتونید از حرفام سر در بیارید ولی مهم نیست. من که میفهمم چی دارم میگم در حالی که نمیفهمم.
شایدم بفهمید من چی میگم در حالی که من خودم نمیفهمم چی میگم.
خلاصه اینکه بفهمید درحالی که هستید و اگر دستاتونو بستید بدونید نیستید انگار که نمیفهمید. ولی در کل بگم خرت و پرت چیز خوبیه. چون چیز خوبه و اون که بده باز آید به هاگوارتز غم مخور.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



واستا ادزسر.





تولدتو... 


