جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
20 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
7
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مرگخواران
- [[single]] باشگاه دوئل
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/04/07
تولد نقش: 1394/04/07
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 11:57
از: زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
پستها:
255

گیبن و کالین با هم در کوچه های شهر قدم میزدند و از هر سماوری که میدیدند کمی تست میگرفتند و با لبخند های شیطانی که نشان از لاش خور بودن بیش از حد ان دو میداد رهگذران را میترساندند.
-کالین. شنیدم اونور مرز چیز های بهتری پیدا میشه.
-مرز؟ کدوم مرز؟
-افغانستان جادویی. ( کشور مجازی که نزدیک انگلیس قرار دارد)
-بریم بریم. من پایه ام.
-همینو میخواستم بشنوم.
چند ساعت بعد گیبن با ماشین سقف بازش دنبال کالین رفت و اورا سوار کرد و به جاده زدند و از شهر خارج شدند. گیبن به جاده نگاه میکرد که ژووووو صدای جیغ و فریاد چندین جغد سیاه که به سمت ماشین شیرجه زدند توجه اش را جلب کرد. اولین جغد نزدیک میشد. گیبن جاخالی داد و با پشه کشی که دستش بود جغد ها اینور و اونور میراند. در ذهنش گفت:"لعنتی ها . پرواز میکنن".
-چیزی گفتی؟
نگاهش به کالین افتاد که درب نمکدانی که مطمئنا داخلش نمک نبود را باز کرد و همین که دماغش را نزدیک برد. پوووووف پودر سفید به خاطر باد به هوا پاشیده شد و نصفش هدر رفت. گیبن و کالین با هم فریاد زدند.
-اههه. گیب دیدی مرلین چه بلایی سرمون اورد؟
-مرلین نکرد . تو کردی. تو عوضی عقب مونده ی روانی.
با پشه کش به سر کالین کوبید.
و فرمان را به کنار جاده کشید و پیاده شد. به سمت صندوق عقب رفت و ان را باز کرد. درون کیفش پر از داستان های خطرناک بود که حتی بو کردنش، هر کسی را بوخوری میکرد. کمی از هر کدام برداشت و سمت کمک راننده نشست. ماشین به راه افتاد.
چند ساعت بعد به لب مرز رسیدند. گیبن از ماشین پیاده شد و بندش را کش و قوس داد. به سمت مرز نگاه کرد.
-حالا چجوری میخوایم رد بشیم؟
-با جغد.
-
گیبن به صندوق عقب رفت و دو جغد پلاستیکی در اورد و شروع کرد به فوت کردن اینقدر فوت کرد که جغد ها بزرگ شدند، بعد هم با طلسمی هر دو را زنده کرد.
-خب کالین این چوبو سفت بچسب تا اونور مرز با این جغد ها میریم. اون بالا ول نکنی چوب رو ها.
-باشه باشه بریم.
چند دقیقه بعد در ارتفاع زیاد گیبن و کالین همراه با دو جغد از مرز میگذشتند و ماموران مرز را میدیدند که روی زمین کنار هم وول میخوردند. در همین حین دو کلاغ ظاهر شدند و شروع به جفت گیری روی هوا کردند. دهان کالین که هیچ دهان گیبن و جغد ها و چوب هم از تعجب باز مانده بود. کالین یکی از دست هایش را از چوب رها کرد و مشغول باز کردن لنز دوربینش شد. موقعیتش را ثابت کرد و روی کلاغ ها فوکوس کرد اما دستی نداشت که دکمه را بزند. ناچار دوربین را به ان دستش داد با ان دستش هم نتوانست عکس را بگیرد. ناچار دو دستش را ول کرد و دوربین را چسبید.
-اها یک دو سه. چیییک. گرفتمش. ووهاااااااااا.
کالین سقوط کرد و مغزش مثل گوجه روی زمین ماسیده شد. گیبن هم به سلامت به ان سوی مرز رفت و از انواع هیز و کوش مرغوب استعمال کرد و قصه ما به سر رسید ولی کالین نتونست این است جزای کسی که اخر پستش لرد رو بکشه.
-کالین. شنیدم اونور مرز چیز های بهتری پیدا میشه.
-مرز؟ کدوم مرز؟
-افغانستان جادویی. ( کشور مجازی که نزدیک انگلیس قرار دارد)
-بریم بریم. من پایه ام.
-همینو میخواستم بشنوم.
چند ساعت بعد گیبن با ماشین سقف بازش دنبال کالین رفت و اورا سوار کرد و به جاده زدند و از شهر خارج شدند. گیبن به جاده نگاه میکرد که ژووووو صدای جیغ و فریاد چندین جغد سیاه که به سمت ماشین شیرجه زدند توجه اش را جلب کرد. اولین جغد نزدیک میشد. گیبن جاخالی داد و با پشه کشی که دستش بود جغد ها اینور و اونور میراند. در ذهنش گفت:"لعنتی ها . پرواز میکنن".
-چیزی گفتی؟
نگاهش به کالین افتاد که درب نمکدانی که مطمئنا داخلش نمک نبود را باز کرد و همین که دماغش را نزدیک برد. پوووووف پودر سفید به خاطر باد به هوا پاشیده شد و نصفش هدر رفت. گیبن و کالین با هم فریاد زدند.
-اههه. گیب دیدی مرلین چه بلایی سرمون اورد؟
-مرلین نکرد . تو کردی. تو عوضی عقب مونده ی روانی.
با پشه کش به سر کالین کوبید.
و فرمان را به کنار جاده کشید و پیاده شد. به سمت صندوق عقب رفت و ان را باز کرد. درون کیفش پر از داستان های خطرناک بود که حتی بو کردنش، هر کسی را بوخوری میکرد. کمی از هر کدام برداشت و سمت کمک راننده نشست. ماشین به راه افتاد.
چند ساعت بعد به لب مرز رسیدند. گیبن از ماشین پیاده شد و بندش را کش و قوس داد. به سمت مرز نگاه کرد.
-حالا چجوری میخوایم رد بشیم؟
-با جغد.
-
گیبن به صندوق عقب رفت و دو جغد پلاستیکی در اورد و شروع کرد به فوت کردن اینقدر فوت کرد که جغد ها بزرگ شدند، بعد هم با طلسمی هر دو را زنده کرد.
-خب کالین این چوبو سفت بچسب تا اونور مرز با این جغد ها میریم. اون بالا ول نکنی چوب رو ها.
-باشه باشه بریم.
چند دقیقه بعد در ارتفاع زیاد گیبن و کالین همراه با دو جغد از مرز میگذشتند و ماموران مرز را میدیدند که روی زمین کنار هم وول میخوردند. در همین حین دو کلاغ ظاهر شدند و شروع به جفت گیری روی هوا کردند. دهان کالین که هیچ دهان گیبن و جغد ها و چوب هم از تعجب باز مانده بود. کالین یکی از دست هایش را از چوب رها کرد و مشغول باز کردن لنز دوربینش شد. موقعیتش را ثابت کرد و روی کلاغ ها فوکوس کرد اما دستی نداشت که دکمه را بزند. ناچار دوربین را به ان دستش داد با ان دستش هم نتوانست عکس را بگیرد. ناچار دو دستش را ول کرد و دوربین را چسبید.
-اها یک دو سه. چیییک. گرفتمش. ووهاااااااااا.
کالین سقوط کرد و مغزش مثل گوجه روی زمین ماسیده شد. گیبن هم به سلامت به ان سوی مرز رفت و از انواع هیز و کوش مرغوب استعمال کرد و قصه ما به سر رسید ولی کالین نتونست این است جزای کسی که اخر پستش لرد رو بکشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هافلپافی خندان
دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.

دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/05/02
تولد نقش: 1396/05/02
آخرین ورود: سهشنبه 7 فروردین 1397 21:38
از: پوست نارنگی مدد
پستها:
22

دوئل کالین کریوی و گیبن
-
غلط کردم. 
-واستا!
-
اشتباه کردم. 
-واستا میخوایم بکشیمت.
-
دروغ میگی. میخوای بزنی.
لرد ولدمورت با چوبدستی افتاده بود دنبال کالین و کالین هم یه لایه التماس و سجده و لابه پخش زمین میکرد و روش یه لایه فرار میاومد و از جون و دل، جاخالی میداد تا جون و دلش حفظ شه!
همین چند لحظه پیش همهچیز روال بود.
کالین و دوربینش اینور خیابون، مشغول زوم کردن روی یک ساحرهی گذران بودن، بیخبر از اینکه لرد اونور خیابون بدو بدو داره میره پدرِ صاحاب یه خانوادهی مشنگ رو در بیاره.
-این عکســـ... این عکس کلی لایک میخوره.
چیک!
-عه! چره عکسم سوخت؟
نور خیره کنندهای که کالین پیشبینیش نکرده بود، افتاده بود توی عکس و باعث شده بود عکس بسوزه و هیچی به هیچی. دوربین جادویی هم که دیده بود ساحره از کادر خارج شده، ضدحال خورده و لنزش حالت زومش رو از دست داده و به اندازهی طبیعی برگشتهبود.
کالین که گدای لایک و فالوئر بود و حسابی روی اون عکس سرمایهگذاری کرده بود، افتاد دنبال منبع خرابی عکس و اون رو در کلهی کچل رهگذر تندروی اونور خیابون دید که کچلیش نور رو انعکاس داده بود توی لنز. سریع دوید وسط خیابون تا بره اونور و تهوتوی قضیه رو در بیاره.
توی مسیر رفتن به اونور خیابون هم یه ماشین نزدیک بود زیرش بگیره و بوق زد و حرف بد زد و با تکون دادن انگشتش شخصیت خانوادگیشو نشون داد و رفت. کالین که هیچ ایدهای نداشت رهگذر پیادهی مخوف تندرو چه کسیه و نمیدونست که اعصاب هم نداره چون پروفسور تریلانی دوباره فاز برداشته بوده و پیشگویی های نامطلوب کرده بوده و اسنیپ آنتن بازی در آورده بوده و بهش گفته بوده و رهگذر پیادهی مخوف، خیلی عصبانی داشته میرفته عفت خانوادهی مشنگی که تولد بچهشون بوده رو لکهدار کنه، رفت و با یک جهش موفق، یقهی ردای طرف رو گرفت و در حالی که از یقهی طرف آویزون شده بود، جیغزنان گفت:
-ولدمورت! گند زدی به عکسم. خیلی بدی.
توی همین اثنا، دوباره ماشینه برگشت و گفت:
-اُزگل! تو که هیچ ایدهای نداشتی این بابا کیه. چطوری اسمشو صدا زدی؟ اُزگل!
گفت اُزگل. دوبار گفت اُزگل. شخصیت خانوادگیش رو نشون داد. مرتیکه معلوم نبود وسط یه داستان جادویی و وسط یه خیابون جادویی با ماشین چه غلطی میکرد. بگذریم...
کالین که میون زمین و یقه، ترسیده بود و هوایی شده بود، گفت:
-چیز... شوخیه دیگه؟ واقعنکی که ولدمورت نیستی؟
-
-از بچههای دانشکده هنری؟ تیاتر و ازین فازا؟
-
-عکاس نمیخواین؟
-از یقهی ما پیاده شو!
کالین خودشو پرتاب کرد پایین و پا گذاشت به فَ... بیخیال! بقیهش رو همه میدونید. همون اتفاقای اول رول...
هرکی که گفت لرد ولدمورت هیچوقت نمیدوعه دنبال یه نفر و این جلفبازیا مطابق شخصیتپردازیش نیست، یقین کنین که داره شخصیت خانوادگیش رو نشون میده. لرد میدوعه، خوب هم میدوعه! شما بپر یقهش رو بگیر، زنده بمون و پا به فرار بذار ببین میدوعه دنبالت برای اعادهی شرفش یا نه.
خلاصه ولدمورت طلسمای بد میفرستاد به کالین و کالین هم طبق تکنیک لایهلایهایِ سجده/فرارش، قسر در میرفت که ناگهان اسکریم جیور به اونجا آپارات کرد و در ثانیه، خودش رو پرت کرد تو آغوش لرد ولدمورت.
-اربابا، جانا! آمدم جونم به قربونت. اومدم اربابا.
-ولمون کن مردک. تو کی هستی دیگه؟
-به همین زودی مغز استخونات رو فراموش کردی؟
-دور شو میخوایم این مشنگزادهی بیشعور رو ادبش کنیم.
-حرفت عزیزه.
اما اربابا! دامبلدور مرده. بله دامبلدور مرده! مرده و وصیت هم کرده. وصیت مرده نباید رو زمین بمونه.
کالین همینطور سجده کنان، توی شعاع لرد ولدمورت دور پلیسی میزد تا طلسم نخوره بهش.
-نمیفهمیم چی میگی روفوس. کدوم گوری بودی این همه سال؟
-کجا بودم؟ آ قربون سوالت بشم ارباب.
تو وزارتخونه بودم و ارثیهی دامبلدور رو چک میکردم. چک میکردم که نکنه توش چیزی گذاشته باشه جهت نابودی ارباب تاریکیها.
ولدمورت کمی فروکش کرده بود و با تقریب خیلی خوبی، بیخیال کالین شده بود. رو کرد به اسکریمجیور و گفت:
-خب؟ نتیجهش چی شد!
-تو یه کلمه برات خلاصهش کنم... ابزورد! پوچ! بیهوده! شر! ور! بیخطر! توکلی! با هفتاد سال سابقه! خدایش بیامرزد!
-خب مبارکه. حالا برو.
-د صبر کن دیگه ارباب جون.
باید پروتکل انجام بشه.
این رو گفت و دست کرد توی جیباش و یک میکروفون و یک جغد قهوهای در آورد و دهنش رو کرد توی میکروفون و گفت:
-به نام جانی ارباب، پروتکل شمارهی یک! وصیت نامهی آلبوس پرسیوال بلاه بلاه بلاه دامبلدور!
نگاهی به کالین کرد که اصلا گوش نمیداد. ترجیح داد سخن رو کوتاه کنه و اون یه خط اصلی رو بخونه و بره.
-اهم اهم. برای کالین کریوی عزیزم، جغد قهوهای رنگ خانوادگیام را میگذارم تا اعمال قهوهای زندگیاش را پوشش دهد.
بعد سرشو آورد بالا و یه نگاهی به کالین کرد که داشت سجده/فرار میکرد و یه نگاهی هم به لرد کرد که رداشو با دستش گرفته بود تا پیشپا نخوره و دنبال کالین میدویید و گفت:
-ما این جغد رو دادیم تا تکنسین های جانوری وزارت، یعنی هاگرید و باروفیو بررسی کنن. دست کردن و ته و توش رو در آوردن اما چیز مخربی درش نبود. یک سری چیزای نامساعد بود که به باور قدیمیا خاصیت داره و خب دوتایی همونجا انداختنش رو تابه، حرارت دادن بهش و خوردنش. نتیجتاً باقی ماندهی جغد رو میدیم خدمت شما.
و اینطوری بود که یک جغد پیر خرفت رو پرت کرد سمت کالین و خودش رو هم پرت کرد سمت لرد ولدمورت و گفت:
-اربابا!حالا باید پروتکل شمارهی دو رو اجرا کنیم.
-ای بابا باز اومدی که. بگو! بکن! اجراش بکن.
-
-
-همین بود ارباب جون. با مغز استخونت خدافظی کن که رفت به خاطرهها بپیونده.
درحالی که روفوس، لرد رو گرفته بود زیر سیل ماچ، کالین خودش رو وصلهی جغد کرد و سعی کرد فرار کنه و علیرغم استارت های بدی که داشت، نهایتاً موفق هم شد و پرید و رفت و لرد هم که دید کی به کیه، بهجاش روفوس رو کشت و راه خونهی مشنگا رو که پروفسور تریلانی پیشبینی کرده بود خیلی جیز هستن و نباید سمتشون رفت، پیش گرفت تا بکشتشون و دیگه جیز نباشن. لرد ولدمورت آدمی نبود که تهدید کنندگانش رو زنده نگه داره. حالا میخوای اسنیپ آنتنه باش و هرچی تریلانی گفت رو صاف بنداز کف دست لرد، میخوای مشنگ باش و جیز باش. توی پرانتز یه چیزی بگم، نمره هم کم کردید فدای سرتون ولی این آنتن بودن خیلی بده. دهن ما صاف شد تو مدرسه سر همین که به آنتنها بفهمونیم وفاداری به ناظم، با آنتن بازی متفاوته. شما هم میون پرانتز آنتن نباشید. خب؟ آم...کجا بودیم؟ آها! کالین.
نه والا! کالینم اوکی بود. مشکل این جغده بودش. یهکم زیادی بی سر و پا بود. سرش اوکی بود ولی پایین تنهش... همونطور که روفوس گفت، در دستان درندهی هاگرید و باروفیو قرار گرفته بود و خلاصتاً کمیتش میلنگید. انقدر پرانتزی پرواز کرد که نهایتاً سقوط سفتی روی چمن های خیس و سوسیس اندود حیاط یک خونهی مشنگی داشتند. کالین همین که به خودش اومد دید بچهی دماغوی خونواده که یک کلاه بوقی مریض هم سرش گذاشته بود، دماغشو مالید به تیشرتش که نشان از شخصیت خانوادگیش بود و فریاد زنان گفت:
-بابا بابا. عکاسمون اومد. با یه جوغد.
جوغد؟ اگر سرکه نمیخورد و پنیر نمیکشید، آیندهی روشنی در انتظارش بود. یحتمل هاگریدی، آنتنی چیزی ازش در میاومد. بابای خونواده با رکابی شیری و پیژامهی راهراه سفید-آبیش که با اون سبیلای شمشیری و کلهی میون طاسش، یه جلوهی ستم خلق میکرد، اومد بیرون و در حالی که به کالین لبخند میزد و به طور مشکوکی دستاشو به هم میمالید و ابروهاشو بالاپایین میکرد، فریاد زد:
-خانم دیدی گفتم این دیجی کالا معتبره؟
کالین مبهوت گفت:
-دیجی چی؟
-سفارشمون رو اوردن خانم. یه عکاس تر و تازه. شیپینگشون هم با جغده.
-چی؟ شیبینگ؟ شیب؟ بام؟
-هیچی پسرم. شما تازه رسیدی هوا به هوا شدی. چرا انقدر کوچولویی؟
جمله آخر رو در حالی گفت که دستاشو به هم میمالید. هوا هیچجوره اونقدر سرد نبود که باباعه هی دستاشو بماله به هم و این قضیه نشون از شخصیت خانوادگی تعطیل اون خانواده میداد.
-چرا سیبیل داری پسرم؟
-هاااا این؟ مصنوعیه! گذاشتم که توی شورای ویزن راهم بدن بتونم برم با مشاهیر سلفی بگیرم.
توی همین اثناء مادر خانواده هم اومد بیرون و بذارید اینجوری بگم که در طاسی سر و شمشیری بودن سبیل، کاملا رقیب چغر و بد بدنی برای شوهرش محسوب میشد. پیژامهش همون برند پیژامهی باباعه بود و اما لباسش... لباسش شدیداً سوسیسی بود که نشان از سوسیس اندود کردن کف حیاط میداد.
مامانه هم یا خدا! مامانه هم در حالی که دستاشو میمالید به هم و به دوربین کالین نگاه میکرد، گفت:
-امروز تولد امیرارسلان جونمونه. تو رو از دیجیکالا سفارش دادیم که برامون عکاسی کنی.
کالین انقدر حواسش پرت سوسیس های اندوده شده!؟ ی کف حیاط -که یحتمل شام تولد بودند- شده بود که هیچ نفهمید مادر فولاد زره چی گفت. تنها چیزی که متوجهش شد این بود که هرچی صدای کلفت تا قبل از دهان گشودن مامان امیرارسلان جون شنیده بوده، صرفاً یه شوخی ساده بوده.
-عام. من برم!؟
-بری؟ چیچی و بری؟ ما این همه راه اومدیم. حالا میگی عکس نمیگیری؟
ناگهان زنگ حیاط به صدا در اومد. دیجیکالا عکاس اصلی رو آورده بود. کالین رسماً خشکش زده بود. مامان و بابای خانواده در حالی که دستاشون رو به هم میمالوندن، شروع کردند به یکی درمیون سخنرانی کردن.
-چی؟ تو عکاس اصلی نیستی؟
-ازین پاپارازیا هستی؟ خواستی زندگی شخصی مارو به جهانیان بنمایی؟
-به جهانیان مینماییمت. حالا صبر کن.
کالین نای فرار نداشت. نای سجده هم نداشت. نتیجتا نای سجده/فرار که در اون صاحبسبک بود رو هم نداشت. صرفاً نالههای نامفهوم میکرد و امیر ارسلان...جان!؟ و مامان و باباش... مامان و بابا جانش!؟ اومدند سمتش و بردند حبسش کردند توی اتاق پشتی تا بعد از تولد شخصیت خانوادگیشون رو فرو کنند توی مغزش. توی مسیر اتاق پشتی امیرارسلان دوباره دماغشو مالید، اینبار به تیشرت کالین و کالین خیلی چندشش شد از این شخصیت خانوادگی.
سمت لرد ولدمورت.
با خودش پیشگویی تریلانی رو مرور میکرد." آنجا... مشنگستان، درب بنفش. پشت آن در و در اتاق پشتی، مرگ در انتظار توست." و لرد داشت میرفت مرگ رو بکشه و فاز "حتی مرگ هم ازمن فرار میکند" برداره و این داستانا.
به در بنفش رسید. در زد و امیرارسلان در رو باز کرد و اومد که دماغشو بماله به پایین ردای لرد سیاه که با یه چک افسری روبرو شد. بچهی پررو که تازه داشت ادب میشد، اومد بره به مامان باباش بگه که عمو زدتش اما عمو یه افسری دیگه هم خوابوند زیر گوشش.
-تا تو باشی چغلی نکنی. کسی حق نداره آنتن داشته باشه. فقط ما حق داریم آنتن داشته باشیم.ام... ما و ناظم مدرسهی کالیناینا!
یدونه دیگه هم خوابوند زیر گوش بچه، چون تا سه نشه بازی نشه. بعدش راه افتاد از لای سوسیس های اندوده شدهی کف حیاط به سمت خونه و اتاق پشتی.
ده دقیقهی بعد
-آواداکداورا!
همون داستان همیشگی! دوباره طلسم کمونه کرد به خودش و پودر شد و ولدمورت تا ابد از نظر ها داستان شد.
تا عشق و امیدی هستش، چه باک از بوسهی دیوانهسازان؟ پایان!
فلش بک.
کلبهی احزان رو به گلستان سیبل تریلانی
تریلانی که توی کلبهی نیمهخالیش زل زده بود به گوی جادویی روبروش یه دفعه رفت توی خلسه و گفت:
-یکی باید بمیرد تا آن یکی فیلان و بیسار.
این دیگه از شنگول و منگول هم تکراریتر شده بود. واسه همین یک اتصالی زد و گفت:
-سلامتی سه تن. رفیق ، ناموس ، وطن.
به درد نمیخورد. یک دور دیگه کانال عوض کرد و گفت:
- دمی بی خبری كافی است تا همه چیز را از دست بدهی و ناگهان هر چه را كه با تلاش به دست آورده ای، نابود می شود و از دست می رود. سخن بزرگان، ژان پل سارتر.
اینم قشنگ بود به نسبت ولی...
-نکن جان! نکن. اون عمهته. نکن تو ناجوری. ای جان اسنوی احمق.
نهایتاً از دستش در رفت و پیشگویی اصلی رو هم اون لابهلا، منتشر کرد.
-آنجا... مشنگستان، درب بنفش. پشت آن در و در اتاق پشتی، مرگ در انتظار توست. عشق. عشق میزبان، میهمان ناخوانده را محافظت میکند. سارق نابود میشود. امیدوارم واضح گفته باشم. دیگه ما بریم سیزن جدیدو ببینیم تا اسپویل نشده.
داخل خونهی امیرارسلانینا
دو چیز در دنیا جاذبند. اولی شمشیر گریفیندوره که هرچی قویترش بکنه رو جذب میکنه و دومی رکابی سفیده که هرچی چرکترش بکنه رو جذب میکنه. و خب آوادا به هیچ وجه چرککننده نیست. فلذا وقتی لرد اولین آوادا رو رَوونهی رکابی بابای امیرارسلان جون کرد، آوادا کمونه کرد و خورد به چینیای که مادرزنش تو پاتختی آورده بود واسشون و شکستن چینی همانا و خنک شدن دلش همانا. رفت یه ماچ از لپای از عصبانیت سرخشدهی لرد گرفت تا پروسهی...نه پروسه نه! چی میگفت روفوس؟ آها! یه ماچ از لپای از عصبانیت سرخشدهی لرد گرفت تا "پروتکل" تخریب شخصیتپردازی لرد تکمیل بشه. لرد هم نه گذاشت و نه برداشت و آوادای دوم رو مستقیم زد به سرش و هدشاتش کرد. در همین عنفوان، مامان امیرارسلان جون که متوجه شده بود یه خبراییه و این انسان کچل، مهمون تولد پسرش نیست، در حالی که دستاشو میمالید، رفته بود توی اتاق پشتی و کالین رو در آغوش گرفته بود و میگفت:
-نه تو نباید بمیری. نه. باید زنده بمونی تا بعد جشن تولد بیام حسابتو برسم. آره. ادبت کنم. که دیگه با جغد نپری وسط زندگی یه خونوادهی محترم.
جملات بالا تاثیر خودش رو گذاشت و کالین طلسم شد.
-مگه اینکه از رو جنازهی من رد بشی.
-خو! باشه.
لرد یه آوادا زد به مامان امیرارسلانجون و در حالی که از رو جنازهش رد میشد، رو کرد به کالین.
-غلط کردم.
-خب نباید میکردی.
پایان فلش بک
-
غلط کردم. 
-واستا!
-
اشتباه کردم. 
-واستا میخوایم بکشیمت.
-
دروغ میگی. میخوای بزنی.
لرد ولدمورت با چوبدستی افتاده بود دنبال کالین و کالین هم یه لایه التماس و سجده و لابه پخش زمین میکرد و روش یه لایه فرار میاومد و از جون و دل، جاخالی میداد تا جون و دلش حفظ شه!
همین چند لحظه پیش همهچیز روال بود.
کالین و دوربینش اینور خیابون، مشغول زوم کردن روی یک ساحرهی گذران بودن، بیخبر از اینکه لرد اونور خیابون بدو بدو داره میره پدرِ صاحاب یه خانوادهی مشنگ رو در بیاره.
-این عکســـ... این عکس کلی لایک میخوره.

چیک!
-عه! چره عکسم سوخت؟
نور خیره کنندهای که کالین پیشبینیش نکرده بود، افتاده بود توی عکس و باعث شده بود عکس بسوزه و هیچی به هیچی. دوربین جادویی هم که دیده بود ساحره از کادر خارج شده، ضدحال خورده و لنزش حالت زومش رو از دست داده و به اندازهی طبیعی برگشتهبود.
کالین که گدای لایک و فالوئر بود و حسابی روی اون عکس سرمایهگذاری کرده بود، افتاد دنبال منبع خرابی عکس و اون رو در کلهی کچل رهگذر تندروی اونور خیابون دید که کچلیش نور رو انعکاس داده بود توی لنز. سریع دوید وسط خیابون تا بره اونور و تهوتوی قضیه رو در بیاره.
توی مسیر رفتن به اونور خیابون هم یه ماشین نزدیک بود زیرش بگیره و بوق زد و حرف بد زد و با تکون دادن انگشتش شخصیت خانوادگیشو نشون داد و رفت. کالین که هیچ ایدهای نداشت رهگذر پیادهی مخوف تندرو چه کسیه و نمیدونست که اعصاب هم نداره چون پروفسور تریلانی دوباره فاز برداشته بوده و پیشگویی های نامطلوب کرده بوده و اسنیپ آنتن بازی در آورده بوده و بهش گفته بوده و رهگذر پیادهی مخوف، خیلی عصبانی داشته میرفته عفت خانوادهی مشنگی که تولد بچهشون بوده رو لکهدار کنه، رفت و با یک جهش موفق، یقهی ردای طرف رو گرفت و در حالی که از یقهی طرف آویزون شده بود، جیغزنان گفت:
-ولدمورت! گند زدی به عکسم. خیلی بدی.
توی همین اثنا، دوباره ماشینه برگشت و گفت:
-اُزگل! تو که هیچ ایدهای نداشتی این بابا کیه. چطوری اسمشو صدا زدی؟ اُزگل!
گفت اُزگل. دوبار گفت اُزگل. شخصیت خانوادگیش رو نشون داد. مرتیکه معلوم نبود وسط یه داستان جادویی و وسط یه خیابون جادویی با ماشین چه غلطی میکرد. بگذریم...
کالین که میون زمین و یقه، ترسیده بود و هوایی شده بود، گفت:
-چیز... شوخیه دیگه؟ واقعنکی که ولدمورت نیستی؟
-

-از بچههای دانشکده هنری؟ تیاتر و ازین فازا؟
-

-عکاس نمیخواین؟

-از یقهی ما پیاده شو!
کالین خودشو پرتاب کرد پایین و پا گذاشت به فَ... بیخیال! بقیهش رو همه میدونید. همون اتفاقای اول رول...
هرکی که گفت لرد ولدمورت هیچوقت نمیدوعه دنبال یه نفر و این جلفبازیا مطابق شخصیتپردازیش نیست، یقین کنین که داره شخصیت خانوادگیش رو نشون میده. لرد میدوعه، خوب هم میدوعه! شما بپر یقهش رو بگیر، زنده بمون و پا به فرار بذار ببین میدوعه دنبالت برای اعادهی شرفش یا نه.
خلاصه ولدمورت طلسمای بد میفرستاد به کالین و کالین هم طبق تکنیک لایهلایهایِ سجده/فرارش، قسر در میرفت که ناگهان اسکریم جیور به اونجا آپارات کرد و در ثانیه، خودش رو پرت کرد تو آغوش لرد ولدمورت.
-اربابا، جانا! آمدم جونم به قربونت. اومدم اربابا.
-ولمون کن مردک. تو کی هستی دیگه؟
-به همین زودی مغز استخونات رو فراموش کردی؟
-دور شو میخوایم این مشنگزادهی بیشعور رو ادبش کنیم.
-حرفت عزیزه.
اما اربابا! دامبلدور مرده. بله دامبلدور مرده! مرده و وصیت هم کرده. وصیت مرده نباید رو زمین بمونه.کالین همینطور سجده کنان، توی شعاع لرد ولدمورت دور پلیسی میزد تا طلسم نخوره بهش.
-نمیفهمیم چی میگی روفوس. کدوم گوری بودی این همه سال؟
-کجا بودم؟ آ قربون سوالت بشم ارباب.
تو وزارتخونه بودم و ارثیهی دامبلدور رو چک میکردم. چک میکردم که نکنه توش چیزی گذاشته باشه جهت نابودی ارباب تاریکیها.ولدمورت کمی فروکش کرده بود و با تقریب خیلی خوبی، بیخیال کالین شده بود. رو کرد به اسکریمجیور و گفت:
-خب؟ نتیجهش چی شد!
-تو یه کلمه برات خلاصهش کنم... ابزورد! پوچ! بیهوده! شر! ور! بیخطر! توکلی! با هفتاد سال سابقه! خدایش بیامرزد!
-خب مبارکه. حالا برو.
-د صبر کن دیگه ارباب جون.
باید پروتکل انجام بشه.
این رو گفت و دست کرد توی جیباش و یک میکروفون و یک جغد قهوهای در آورد و دهنش رو کرد توی میکروفون و گفت:
-به نام جانی ارباب، پروتکل شمارهی یک! وصیت نامهی آلبوس پرسیوال بلاه بلاه بلاه دامبلدور!
نگاهی به کالین کرد که اصلا گوش نمیداد. ترجیح داد سخن رو کوتاه کنه و اون یه خط اصلی رو بخونه و بره.
-اهم اهم. برای کالین کریوی عزیزم، جغد قهوهای رنگ خانوادگیام را میگذارم تا اعمال قهوهای زندگیاش را پوشش دهد.
بعد سرشو آورد بالا و یه نگاهی به کالین کرد که داشت سجده/فرار میکرد و یه نگاهی هم به لرد کرد که رداشو با دستش گرفته بود تا پیشپا نخوره و دنبال کالین میدویید و گفت:
-ما این جغد رو دادیم تا تکنسین های جانوری وزارت، یعنی هاگرید و باروفیو بررسی کنن. دست کردن و ته و توش رو در آوردن اما چیز مخربی درش نبود. یک سری چیزای نامساعد بود که به باور قدیمیا خاصیت داره و خب دوتایی همونجا انداختنش رو تابه، حرارت دادن بهش و خوردنش. نتیجتاً باقی ماندهی جغد رو میدیم خدمت شما.
و اینطوری بود که یک جغد پیر خرفت رو پرت کرد سمت کالین و خودش رو هم پرت کرد سمت لرد ولدمورت و گفت:
-اربابا!حالا باید پروتکل شمارهی دو رو اجرا کنیم.
-ای بابا باز اومدی که. بگو! بکن! اجراش بکن.
-

-

-همین بود ارباب جون. با مغز استخونت خدافظی کن که رفت به خاطرهها بپیونده.
درحالی که روفوس، لرد رو گرفته بود زیر سیل ماچ، کالین خودش رو وصلهی جغد کرد و سعی کرد فرار کنه و علیرغم استارت های بدی که داشت، نهایتاً موفق هم شد و پرید و رفت و لرد هم که دید کی به کیه، بهجاش روفوس رو کشت و راه خونهی مشنگا رو که پروفسور تریلانی پیشبینی کرده بود خیلی جیز هستن و نباید سمتشون رفت، پیش گرفت تا بکشتشون و دیگه جیز نباشن. لرد ولدمورت آدمی نبود که تهدید کنندگانش رو زنده نگه داره. حالا میخوای اسنیپ آنتنه باش و هرچی تریلانی گفت رو صاف بنداز کف دست لرد، میخوای مشنگ باش و جیز باش. توی پرانتز یه چیزی بگم، نمره هم کم کردید فدای سرتون ولی این آنتن بودن خیلی بده. دهن ما صاف شد تو مدرسه سر همین که به آنتنها بفهمونیم وفاداری به ناظم، با آنتن بازی متفاوته. شما هم میون پرانتز آنتن نباشید. خب؟ آم...کجا بودیم؟ آها! کالین.
نه والا! کالینم اوکی بود. مشکل این جغده بودش. یهکم زیادی بی سر و پا بود. سرش اوکی بود ولی پایین تنهش... همونطور که روفوس گفت، در دستان درندهی هاگرید و باروفیو قرار گرفته بود و خلاصتاً کمیتش میلنگید. انقدر پرانتزی پرواز کرد که نهایتاً سقوط سفتی روی چمن های خیس و سوسیس اندود حیاط یک خونهی مشنگی داشتند. کالین همین که به خودش اومد دید بچهی دماغوی خونواده که یک کلاه بوقی مریض هم سرش گذاشته بود، دماغشو مالید به تیشرتش که نشان از شخصیت خانوادگیش بود و فریاد زنان گفت:
-بابا بابا. عکاسمون اومد. با یه جوغد.
جوغد؟ اگر سرکه نمیخورد و پنیر نمیکشید، آیندهی روشنی در انتظارش بود. یحتمل هاگریدی، آنتنی چیزی ازش در میاومد. بابای خونواده با رکابی شیری و پیژامهی راهراه سفید-آبیش که با اون سبیلای شمشیری و کلهی میون طاسش، یه جلوهی ستم خلق میکرد، اومد بیرون و در حالی که به کالین لبخند میزد و به طور مشکوکی دستاشو به هم میمالید و ابروهاشو بالاپایین میکرد، فریاد زد:
-خانم دیدی گفتم این دیجی کالا معتبره؟

کالین مبهوت گفت:
-دیجی چی؟
-سفارشمون رو اوردن خانم. یه عکاس تر و تازه. شیپینگشون هم با جغده.

-چی؟ شیبینگ؟ شیب؟ بام؟
-هیچی پسرم. شما تازه رسیدی هوا به هوا شدی. چرا انقدر کوچولویی؟
جمله آخر رو در حالی گفت که دستاشو به هم میمالید. هوا هیچجوره اونقدر سرد نبود که باباعه هی دستاشو بماله به هم و این قضیه نشون از شخصیت خانوادگی تعطیل اون خانواده میداد.
-چرا سیبیل داری پسرم؟
-هاااا این؟ مصنوعیه! گذاشتم که توی شورای ویزن راهم بدن بتونم برم با مشاهیر سلفی بگیرم.
توی همین اثناء مادر خانواده هم اومد بیرون و بذارید اینجوری بگم که در طاسی سر و شمشیری بودن سبیل، کاملا رقیب چغر و بد بدنی برای شوهرش محسوب میشد. پیژامهش همون برند پیژامهی باباعه بود و اما لباسش... لباسش شدیداً سوسیسی بود که نشان از سوسیس اندود کردن کف حیاط میداد.
مامانه هم یا خدا! مامانه هم در حالی که دستاشو میمالید به هم و به دوربین کالین نگاه میکرد، گفت:
-امروز تولد امیرارسلان جونمونه. تو رو از دیجیکالا سفارش دادیم که برامون عکاسی کنی.
کالین انقدر حواسش پرت سوسیس های اندوده شده!؟ ی کف حیاط -که یحتمل شام تولد بودند- شده بود که هیچ نفهمید مادر فولاد زره چی گفت. تنها چیزی که متوجهش شد این بود که هرچی صدای کلفت تا قبل از دهان گشودن مامان امیرارسلان جون شنیده بوده، صرفاً یه شوخی ساده بوده.
-عام. من برم!؟

-بری؟ چیچی و بری؟ ما این همه راه اومدیم. حالا میگی عکس نمیگیری؟

ناگهان زنگ حیاط به صدا در اومد. دیجیکالا عکاس اصلی رو آورده بود. کالین رسماً خشکش زده بود. مامان و بابای خانواده در حالی که دستاشون رو به هم میمالوندن، شروع کردند به یکی درمیون سخنرانی کردن.
-چی؟ تو عکاس اصلی نیستی؟
-ازین پاپارازیا هستی؟ خواستی زندگی شخصی مارو به جهانیان بنمایی؟
-به جهانیان مینماییمت. حالا صبر کن.
کالین نای فرار نداشت. نای سجده هم نداشت. نتیجتا نای سجده/فرار که در اون صاحبسبک بود رو هم نداشت. صرفاً نالههای نامفهوم میکرد و امیر ارسلان...جان!؟ و مامان و باباش... مامان و بابا جانش!؟ اومدند سمتش و بردند حبسش کردند توی اتاق پشتی تا بعد از تولد شخصیت خانوادگیشون رو فرو کنند توی مغزش. توی مسیر اتاق پشتی امیرارسلان دوباره دماغشو مالید، اینبار به تیشرت کالین و کالین خیلی چندشش شد از این شخصیت خانوادگی.
سمت لرد ولدمورت.
با خودش پیشگویی تریلانی رو مرور میکرد." آنجا... مشنگستان، درب بنفش. پشت آن در و در اتاق پشتی، مرگ در انتظار توست." و لرد داشت میرفت مرگ رو بکشه و فاز "حتی مرگ هم ازمن فرار میکند" برداره و این داستانا.
به در بنفش رسید. در زد و امیرارسلان در رو باز کرد و اومد که دماغشو بماله به پایین ردای لرد سیاه که با یه چک افسری روبرو شد. بچهی پررو که تازه داشت ادب میشد، اومد بره به مامان باباش بگه که عمو زدتش اما عمو یه افسری دیگه هم خوابوند زیر گوشش.
-تا تو باشی چغلی نکنی. کسی حق نداره آنتن داشته باشه. فقط ما حق داریم آنتن داشته باشیم.ام... ما و ناظم مدرسهی کالیناینا!
یدونه دیگه هم خوابوند زیر گوش بچه، چون تا سه نشه بازی نشه. بعدش راه افتاد از لای سوسیس های اندوده شدهی کف حیاط به سمت خونه و اتاق پشتی.
ده دقیقهی بعد
-آواداکداورا!
همون داستان همیشگی! دوباره طلسم کمونه کرد به خودش و پودر شد و ولدمورت تا ابد از نظر ها داستان شد.
تا عشق و امیدی هستش، چه باک از بوسهی دیوانهسازان؟ پایان!
فلش بک.
کلبهی احزان رو به گلستان سیبل تریلانی
تریلانی که توی کلبهی نیمهخالیش زل زده بود به گوی جادویی روبروش یه دفعه رفت توی خلسه و گفت:
-یکی باید بمیرد تا آن یکی فیلان و بیسار.
این دیگه از شنگول و منگول هم تکراریتر شده بود. واسه همین یک اتصالی زد و گفت:
-سلامتی سه تن. رفیق ، ناموس ، وطن.
به درد نمیخورد. یک دور دیگه کانال عوض کرد و گفت:
- دمی بی خبری كافی است تا همه چیز را از دست بدهی و ناگهان هر چه را كه با تلاش به دست آورده ای، نابود می شود و از دست می رود. سخن بزرگان، ژان پل سارتر.
اینم قشنگ بود به نسبت ولی...
-نکن جان! نکن. اون عمهته. نکن تو ناجوری. ای جان اسنوی احمق.
نهایتاً از دستش در رفت و پیشگویی اصلی رو هم اون لابهلا، منتشر کرد.
-آنجا... مشنگستان، درب بنفش. پشت آن در و در اتاق پشتی، مرگ در انتظار توست. عشق. عشق میزبان، میهمان ناخوانده را محافظت میکند. سارق نابود میشود. امیدوارم واضح گفته باشم. دیگه ما بریم سیزن جدیدو ببینیم تا اسپویل نشده.
داخل خونهی امیرارسلانینا
دو چیز در دنیا جاذبند. اولی شمشیر گریفیندوره که هرچی قویترش بکنه رو جذب میکنه و دومی رکابی سفیده که هرچی چرکترش بکنه رو جذب میکنه. و خب آوادا به هیچ وجه چرککننده نیست. فلذا وقتی لرد اولین آوادا رو رَوونهی رکابی بابای امیرارسلان جون کرد، آوادا کمونه کرد و خورد به چینیای که مادرزنش تو پاتختی آورده بود واسشون و شکستن چینی همانا و خنک شدن دلش همانا. رفت یه ماچ از لپای از عصبانیت سرخشدهی لرد گرفت تا پروسهی...نه پروسه نه! چی میگفت روفوس؟ آها! یه ماچ از لپای از عصبانیت سرخشدهی لرد گرفت تا "پروتکل" تخریب شخصیتپردازی لرد تکمیل بشه. لرد هم نه گذاشت و نه برداشت و آوادای دوم رو مستقیم زد به سرش و هدشاتش کرد. در همین عنفوان، مامان امیرارسلان جون که متوجه شده بود یه خبراییه و این انسان کچل، مهمون تولد پسرش نیست، در حالی که دستاشو میمالید، رفته بود توی اتاق پشتی و کالین رو در آغوش گرفته بود و میگفت:
-نه تو نباید بمیری. نه. باید زنده بمونی تا بعد جشن تولد بیام حسابتو برسم. آره. ادبت کنم. که دیگه با جغد نپری وسط زندگی یه خونوادهی محترم.
جملات بالا تاثیر خودش رو گذاشت و کالین طلسم شد.
-مگه اینکه از رو جنازهی من رد بشی.
-خو! باشه.

لرد یه آوادا زد به مامان امیرارسلانجون و در حالی که از رو جنازهش رد میشد، رو کرد به کالین.
-غلط کردم.

-خب نباید میکردی.

پایان فلش بک
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کالین کریوی در 1396/8/8 22:17:14
ویرایش شده توسط کالین کریوی در 1396/8/8 22:37:38
ویرایش شده توسط کالین کریوی در 1396/8/8 22:37:38
عکاسم عکس میگیرم. عکاسم عکس میگیرم. عکاسم عکس میگیرم.
Did You Get Any Of That?
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/04/07
تولد نقش: 1394/04/07
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 11:57
از: زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
پستها:
255

گیب vs دی
گیبن دستهایش را مشت کرد، عطر ناخوش طلسم "بیست و چهار ساعت برعکسی" را احساس میکرد. بلند شد. از پشت سرش صدای در ماشین که بسته میشد شنید شد و همینطور صدای شخص از درون پنجره.
-حالا برات درس عبرت میشه. فکر کنم قرارای مهمی داری.
ماشین حرکت کرد و صدای قهقهه های مرد را دور کرد. با خودش فکر کرد کدام قرا... دینگ! صدای زنگ در گوشش پیچید. به خاطر اورد. باید به عنوان شاهد در دادگاه برادرش حاضر میشد. با وجود او برادرش میتوانست تبرئه شود. اما الان کجا بود؟باید هر چه سریع تر خودش را به دادگاه میرساند.
یک ساعت بعد نفس نفس زنان در راهروی دادگاه
گیبن برادرش را دید که به همراه دو مامور مسلح به سمت دادگاه حرکت میکند. نزدیک او رفت و همراه انان راهی دادگاه شد.
-گیبن همه چیز مرتبه؟
-البته. همه چیز مرتبه. زیاد از حد هم مرتبه. میدونی اینقدر مرتبه که نیاز نیست همین الان آماده فرار بشی. اصلا نیاز نیست.
برادر گیبن که مانند یک کلون از خود گیبن بود با تعجب به گیبن نگاه کرد. ولی چیزی نگفت. به دادگاه رسیدند.
-دادگاه رسمیـ ــیست . شاهد در جایگاه حاضر شود.
گیبن جلو رفت و روی صندلی نشست.
-اقای گیبن...اظهارات خودتونو بگید.
-عرضم به غیبتتون که این داداش من یه ادم شیاد و کلاشه و تمام این ادم ربایی ها، قتل ها و قاچاق مواد کار خودشه.
خبرنگاران به ردیف اول حمله کردند. صدای فلش زدن دوربین ها قطع نمیشد. برادر گیبن به معنای واقعی کلمه گرخید و از جایش بلند شد . انگشتش را به سمت گیبن دراز کرد.
-هوی. معلوم هست چی داری میگی؟
-البته، تو همیشه با ادم بدا دوست بودی و بر علیه شون نمیجنگیدی.
داداش گیبن که حالا برای خالی نبودن عریصه گیبون صدایش کنیم. صورتش سرخ شد. وکیلش روی شانه اش زد و از او خواست که بنشیند و چیزی در گوشش گفت.
-دادگاه پانزده دقیقه تنفس اعلام میکند.
همه از سالن خارج شدند . وکیل گیبون، گیبن را به جای خلوتی کشید و پیشنهاد بی شرمانه ای به او داد.
-من از اولشم میدونستم تو میخوای سر برادرتو زیر اب کنی و قضیه دفاع کردن هم یه شوخیه. من در ازای بیخیال شدن تو سر این قضیه حاضرم پول خوبی بدم.
گیبن با خونسردی به وکیل نکاه کرد.
-من پول میخوام. حتما. این قضیه چه ربطی به پول نداره؟
-خوبه! من یه چک 20 ملیون گالیونی مینویسم.
گیبن فهمید که حرف زدن با وکیل بی فایده است. فقط محض احتیاط چک را گرفت و به سمت دادگاه برگشت و روی سکو نشست.
-اقای گیبن بقیه صحبتاتون؟
وکیل گیبون خودش را پشت میز جا کرد و چشمک گشادی تحویل گیبون داد. گیبن شروع کرد.
-نمیگفتم. این داداش من یک ادم فریبکاره. اون میتونه حتی یه مورچه رو زیر پاش له کنه چه نرسه به مافیا و کودتا و اشوب و شرارت؟
خبرنگاران برای بار دوم حمله کردند. گیبون با عصبانیت بلند شد.
-منظورت از این مزخرفات چیه؟ هیچ میدونی داری چه غلطی میکنی؟ خودم به حسابت میرسم.
-نظم جلسه رو رعایت کنید. مستندات شاهد، برای تایین رای قطعی کافی ـیست.
منشی قاضی پیش او رفته و در گوشی صحبت هایی رد و بدل میکنند. قاضی از روی صندلی بلند شد و با صدای رسا نتیجه را اعلام کرد.
-جناب اقای گیبون به جرم قاچاق اسلحه، معامله ی مواد، ادم ربایی، قتل به 7 بار مرگ تدریجی محکوم میشوید. حکم دادگاه قطعی است.
تق تــق تــــــق!
گیبون در حالی که چند مامور دور و ورش را گرفته بودند و به او دستبند میزدند با چشم هاس قرمزش به گیبن خیره شده بود.
-نمک نشناس. خودم میکشمت.
-متاسف نیستم.
-لعنتیییییییییییی.
و ماموران او را بردند.
گیبن دستهایش را مشت کرد، عطر ناخوش طلسم "بیست و چهار ساعت برعکسی" را احساس میکرد. بلند شد. از پشت سرش صدای در ماشین که بسته میشد شنید شد و همینطور صدای شخص از درون پنجره.
-حالا برات درس عبرت میشه. فکر کنم قرارای مهمی داری.
ماشین حرکت کرد و صدای قهقهه های مرد را دور کرد. با خودش فکر کرد کدام قرا... دینگ! صدای زنگ در گوشش پیچید. به خاطر اورد. باید به عنوان شاهد در دادگاه برادرش حاضر میشد. با وجود او برادرش میتوانست تبرئه شود. اما الان کجا بود؟باید هر چه سریع تر خودش را به دادگاه میرساند.
یک ساعت بعد نفس نفس زنان در راهروی دادگاه
گیبن برادرش را دید که به همراه دو مامور مسلح به سمت دادگاه حرکت میکند. نزدیک او رفت و همراه انان راهی دادگاه شد.
-گیبن همه چیز مرتبه؟
-البته. همه چیز مرتبه. زیاد از حد هم مرتبه. میدونی اینقدر مرتبه که نیاز نیست همین الان آماده فرار بشی. اصلا نیاز نیست.
برادر گیبن که مانند یک کلون از خود گیبن بود با تعجب به گیبن نگاه کرد. ولی چیزی نگفت. به دادگاه رسیدند.
-دادگاه رسمیـ ــیست . شاهد در جایگاه حاضر شود.
گیبن جلو رفت و روی صندلی نشست.
-اقای گیبن...اظهارات خودتونو بگید.
-عرضم به غیبتتون که این داداش من یه ادم شیاد و کلاشه و تمام این ادم ربایی ها، قتل ها و قاچاق مواد کار خودشه.
خبرنگاران به ردیف اول حمله کردند. صدای فلش زدن دوربین ها قطع نمیشد. برادر گیبن به معنای واقعی کلمه گرخید و از جایش بلند شد . انگشتش را به سمت گیبن دراز کرد.
-هوی. معلوم هست چی داری میگی؟
-البته، تو همیشه با ادم بدا دوست بودی و بر علیه شون نمیجنگیدی.
داداش گیبن که حالا برای خالی نبودن عریصه گیبون صدایش کنیم. صورتش سرخ شد. وکیلش روی شانه اش زد و از او خواست که بنشیند و چیزی در گوشش گفت.
-دادگاه پانزده دقیقه تنفس اعلام میکند.
همه از سالن خارج شدند . وکیل گیبون، گیبن را به جای خلوتی کشید و پیشنهاد بی شرمانه ای به او داد.
-من از اولشم میدونستم تو میخوای سر برادرتو زیر اب کنی و قضیه دفاع کردن هم یه شوخیه. من در ازای بیخیال شدن تو سر این قضیه حاضرم پول خوبی بدم.
گیبن با خونسردی به وکیل نکاه کرد.
-من پول میخوام. حتما. این قضیه چه ربطی به پول نداره؟
-خوبه! من یه چک 20 ملیون گالیونی مینویسم.
گیبن فهمید که حرف زدن با وکیل بی فایده است. فقط محض احتیاط چک را گرفت و به سمت دادگاه برگشت و روی سکو نشست.
-اقای گیبن بقیه صحبتاتون؟
وکیل گیبون خودش را پشت میز جا کرد و چشمک گشادی تحویل گیبون داد. گیبن شروع کرد.
-نمیگفتم. این داداش من یک ادم فریبکاره. اون میتونه حتی یه مورچه رو زیر پاش له کنه چه نرسه به مافیا و کودتا و اشوب و شرارت؟
خبرنگاران برای بار دوم حمله کردند. گیبون با عصبانیت بلند شد.
-منظورت از این مزخرفات چیه؟ هیچ میدونی داری چه غلطی میکنی؟ خودم به حسابت میرسم.
-نظم جلسه رو رعایت کنید. مستندات شاهد، برای تایین رای قطعی کافی ـیست.
منشی قاضی پیش او رفته و در گوشی صحبت هایی رد و بدل میکنند. قاضی از روی صندلی بلند شد و با صدای رسا نتیجه را اعلام کرد.
-جناب اقای گیبون به جرم قاچاق اسلحه، معامله ی مواد، ادم ربایی، قتل به 7 بار مرگ تدریجی محکوم میشوید. حکم دادگاه قطعی است.
تق تــق تــــــق!
گیبون در حالی که چند مامور دور و ورش را گرفته بودند و به او دستبند میزدند با چشم هاس قرمزش به گیبن خیره شده بود.
-نمک نشناس. خودم میکشمت.
-متاسف نیستم.
-لعنتیییییییییییی.
و ماموران او را بردند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هافلپافی خندان
دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.

دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
جزئیات کاربر

دیانای خفنVS گیبن.
روز بارونی و سردی بود، در اون هنگام که همه داشتن از سرما، مثل هکتور میلرزیدن دیانا داشت با مکعب روبیک کار میکرد.
که ناگهان، اینقدر تو حل کردن اون مکعب غرق شده بود که متوجه نشد افرادی دور اورو محاصره کردن و قصد داد زدن تو سرش دارن.
-اهای، مکعب منو پس بده، ای دزد!

-راست میگه پسش بده.

-منکه ندزدیدمش، قرضش گرفتم، تازه میخواستم پسش بدم...البته وقتی کارم باهاش تموم شد.

همه ی افرادی که اونجا بودن اینقدر عصبانی بودن که مثل یه گوجه، قرمز شدن و دودی قرمز هم از کله ی اونا، بیرون اومد؛ یکی از اونا که از صبر کردن خسته شده بود، چوب دستیش رو دراورد و ناگهان به سمت دیانا یه طلسمی رو پرتاب کرد و او طلسم شد.
دیانا برای چند دقیقه احساس کرد که دنیا برعکس شده، در این هنگام که در شوک بود، افرادی که اونجا بودن به سرعت مکعب رو برداشتن و از اونجا دور شدن.
یه ساعت بعد...
دو ساعت بعد...
سه ساعت بعد...
همین طوری گذشت و دیانا هاج و واج بود...
اصلا یه روز گذشت و بالاخره...یه روز دیگه هم گذشت تا بالاخره مغز او تونست، اتفاقاتی که افتاده رو تجزیه و تحلیل کنه و دیانا تونست راه بره و فکر کنه.
چند دقیقه بعد از اینکه او تونست، مغزش تجزیه و تحلیل کنه.
در ذهنش با خودش میگفت.
-الان چی شده بود؟ من اینجا چیکار میکنم؟ برای چی اصلا اینجام؟
اصلا بیخیال، میرم به برج هافل.خوابم میاد.
او به سمت برج هافل رفت و تو راه که داشت میرفت ناگهان یادش اومد که برای مصاحبه و گزارش باید بره به پیش ریتا، به همین دلیل مثل جت به سمت خونه ی ریدل رفت.
نیم ساعت بعد.
دیانا با مخ رفت تو در و بعد به ارومی، در زد.
-کیه؟
-من دیگه.
-همه میگن "من"، حالا من از کجا بفهمم، که منی که میگن، کدوم منه؟

-تو کی ای؟
-من منم،استوریا.

-منم دیانام...انقدر من من، نکن به جاش درو باز کن.
-نمیتونم.
-چرا؟
-چون ناخونام تو این قفل در گیر کردن و در ضمن لیسا هم با در قهر کرده.

-خوب با اون یکی دستت باز کن.

-نمیتونم، چون اون یکی دستام لاک خوردن و تا خشک نشن باهاشون هیچ کاری نمیکنم.

اگه یه کلمه دیگه حرف بزنی، وقتی درو باز کردن و باتو مواجه شدم، این ناخونارو میکنم تو حلقت.

دیانا که دیگه دید، صحبت کردن هیچ فایده ای نداره، حرفی نزد.
نیم ساعت بعد کسل کننده ی دیگه.
"از اینجا طلسمی که به دیانا پرتاب کردن، کم کم اثراش رو میذاره."
دیانا بالاخره وارد خونه ی ریدل شد.
-دیر اومدی.
دیانا با شرمساری سرش رو میندازه پایین و دنبال ریتا میره برای مصاحبه.
-خوب خانما و اقایون محترم، اینم از مهمون برنامه ی امروز ما.
دیانا رو صندلی میشینه تا مصاحبه کنه.
- خودتون رو معرفی کنید.

-تسا یقیسوم میگدنز قشع ،مراد رتیپ مسا هب ردارب هی ،یبا ماشچ گنر ،متسه نوسمایلیو اناید نم.
دیانا، متوجه ی برعکس حرف زدنش نشد و فقط به چهره هایی که باتعجب نگاه میکردن خیره شده بود.
-من نفهمیدم چی گفتی.

-منم همین طور.

-فکر میکنم برعکس حرف زده، حالا چیکار کنیم؟ من میخواستم با این مصاحبه یه رکورد برای شایعه سازی هایم بزنم، حیف شد.

-هدش یزیچ؟
او الان متوجه ی برعکس حرف زدن خودش شد.
در دلش گفت.
-من چم شده؟ چرا برعکس حرف میزنم؟ امروز روز مهمیه برای من، بعد من دارم بی اختیار برعکس حرف میزنم، چرا اخه؟
-معجون "درست حرف زدن" بدم؟

ارسینوس کرواتش رو محکم میکنه.
-فکر کنم اگه تو این معجونو به خورد دیانا بدی، کلا دیگه نتونه حرف بزنه.
- قلم، من یه سوژه ی خوب واسه "پیام امروز" پیدا کردم،بنویس، دختری که به طرز خیلی مشکوکی برعکس حرف میزنه، اسم او دیانا ویلیامسون از هافله.
بعد رو به بقیه میگه.
-مشکلی نیست، من اینطوری هم میتونم مصاحبه کنم."بنویس قلم جان هرچی رو که میگه."، خوب خانم دیانا، میشه بگید میخواید برای چی عضو مرگخواران بشید.

-دیهورگ نیا وضع ارچ الصا نوتدوخ امش؟

-حدس میزنم که چی گفتید، گفتید چون میخواید لج گویل رو در بیارید؟
- متفگن یزیچ نیچمه الصا نم.

-قلم هر چی رو که میگه، بنویس، خوب خانم دیانا حالا هر چی که جوابتون بود، لطفا میشه یه ساز برامون بزنید.
ریتا اصلا دلیل اینکه میخواست دیانا ساز بزنع، این نبود که لذت ببره، میخواست ببینه ایا حرکاتش هم برعکس شدن یا نه.
دیانا میره تا ساز بزنه ولی...
ولی تا میاد بزنه، سیم پاره میشه چون برعکس کشید اسن سیم ساز گیتار بیچاره رو.
-همه ی حرکاتش رو یادداشت کن قلم خوبم.

ریتا خیلی از این مصاحبه خوش حال بود، بعد از چند دقیقه میگه.
-خوب من دیگه وقتم تموم شده، میتونید برید، ممنون بابت مصاحبه.

-وقت چرا تموم شد؟من اصلا با وقت قهرم.

چند روز بعد در روزنامه ها.
نقل قول:
دختری به نام دیانا ویلیامسون، به خاطر دلایلی برای کارهای شوم، برعکس حرف میزنه.
برعکس ساز میزنه.
گیتار هکتور رو که باعشق براش خریده بودم، سیمش رو پاره کرد تا لج گویل و من رو در بیاره.
او همش برعکس حرف میزنه ولی من میفهمیدم که او چی میگفت.ترجیح میدم که ادامه ندم دیگه.
با تشکر، ریتا.:)
دیانا بعد از دیدن این متن روزنامه کلا از درون پوکید.
-من،من فکر کردم که خیلی موفق بودم و امید داشتم به این مصاحبه ولی کلا نابود شدم.

و دیانا از شدت ناراحتی، ذوب شد، ولی بعدش منجمد شد دوباره، از هم شکست ولی دوباره سرهم شد.
و بعد به این نتیجه رسید که دوباره تلاش کنه و این مصاحبه رو نادیده بگیره ولی...
ولی دورا اینقدر خندش گرفته بود که صورتش بنفش شده بود بعد از خوندن این روزنامه.":|"
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Im a haffley
Where words fail, music speaks.
🎵🎼Dιαɴα Wιllιαмѕoɴ🎹🎶
just lord
Where words fail, music speaks.

🎵🎼Dιαɴα Wιllιαмѕoɴ🎹🎶
just lord

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/04/07
تولد نقش: 1394/04/07
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 11:57
از: زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
پستها:
255

نقاب دار خندان ملقب به گیبنشتاین بسیار مذکر VS جسیکا ترینگ
به نام او
آفتاب هنوز کاملا بالا نیامده بود اما دانش اموزان ترم آخری همه سر کلاس حاضر بودند و کلاس جای خالی نداشت. گیبن هم طبق معمول همیشه روی یکی از نیمکت های جلویی نشسته بود و با دوستش تام صحبت میکرد.
-تام. میدونستی اگه توی درس هات نمره ی بالا بگیری بعد هاگ میتونی یه کار دولتی خوب پیدا کنی.
-آه. تو همیشه خیلی با انرژی و الهام بخش حرف میزنی، این اعصابمو خرد میکنه.
گیبن خیلی ریز خندید و به عمق افکارش رفت تا اینکه چند دقیقه بعد صدای باز شدن در و ورود استاد اورا به خودش اورد.
-سلام بچه ها. استاد همیشگی تون نتونست این هفته سر کلاس حاضر بشه. برای همین من بهتون درس میدم. بهتره درس تغییر شکل رو شروع کنیم. خب. بلدین صفر تا صد یه چهره رو تغییر بدین؟
دانش اموزان صورت هایشان در هم رفت و سری تکان دادند. استاد ادامه داد.
-جدا؟ هیچکس؟ ینی تا الان فقط تئوری بهتون درس دادن؟ اما اینجوری که اصلا خوب نیست. بعدا هیچ جا کار گیرتون نمیاد. شما باید به صورت عملی هم یاد بگیرید؛ میخوام بهتون یه تمرین عملی بگم، برای جلسه بعد دو به دو با هم تیم بشید و چهره ی همدیگه رو تغییر بدین. ولی یادتون باشه از افسون های تغییر پذیر استفاده کنید تا با گذشت زمان تغییرات به حالت عادی برگردن. خب دیگه کاری ندارم. تکلیف های جلسه ی قبل رو روی میزم بذارید و برید.
سکوت کلاس از بین رفت و همهمه ی دانش اموزان بالاگرفت. گیبن و تام از کلاس خارج شدند و روی اولین صندلی خالی حیاط نشستند. مثل همیشه گیبن سر صحبت را باز کرد.
-خب...تام؟ نظرت چیه؟ کجا تکلیفو انجام بدیم؟
-زیاد تند نرو. حاضرم یه سال دیگه این درسو بخونم اما نذارم تو صورتمو دستکاری کنی.
-...بیخیــــال. تو هیچ وقت خوش نمیگذرونی، این یه جورایی تفریح هم هست، اصلا میذارم اول تو قیافه مو ویرایش کنی.
تام به نظر راضی نمی امد اما ته دلش بدش هم نمی امد. بعد از اینکه گذاشت گیبن برای حدود دوساعت خواهش و التماس کند حرف اول را اخر زد و گفت:
-باشه. به نظرم یه بار ایرادی نداره.
گیبن با خوشحالی تمام اورا بغل کرد اما تام اصلا از اینکار خوشش نیامد و گیبن را به عقب هول داد.
-چیکار داری میکنی لعنتی؟ مگه نمیدونی از این کارا متنفرم. از عشق متنفرم. از نور متنفرم. از بغل متنفرم. از تو هم متنفرم حتی. یه بار دیگه بغلم کن تا خودم بکشمت.
گیبن با ترس از تام فاصله گرفت. اخلاقیات اورا میشناخت اما اینبار واقعا عصبانی اش کرده بود. پس از همان عقب دستی تکان داد و عقب عقب رفت.
-باشه. متاسفم. برای انجام تکلیف، امشب بیا کنار دریاچه.
شب
گیبن ارام در تالار را باز کرد و فاصله ی تالار تا دریاچه را یک نفس دوید. با خودش فکر کرد اگر تام نیامد چه، اما خودش هم زیاد به این فکر اطمینان نداشت. تام شاید سنگدل بود اما بدقول نبود. قامت ایستاده ی تام را کنار دریاچه دید و پیشش رفت.
-میدونستم میایی. خب اول نوبت توعه شروع کن.
تام چوبدستی اش را به سمت صورت گیبن گرفت.
- الپاچ والماچ واقاچ من داغان .
طلسم بد رنگی از چوبدستی تام به سمت گیبن پرتاب شد. صورت گیبن در هم رفت و آخ بلندی گفت.
-آییییی صورتممم. اخ چیکار کردی باهام؟
اعضای صورت گیبن عجیب و غریب شدند. یکی از چشمهایش درست وسط پیشانی اش قرار گرفت و جای گوش و دماغش با هم عوض شد. گیبن که تا ان موقع حتی لبخند تام را هم ندیده بود اورا دید که شکمش را گرفته و بی صدا میخندد.
-بله. اولش راضی نبودی. اما مث اینکه خوشت اومده.
تام به گیبن گفت:
-لوس نشو. فقط یه باره تازه بعد از اینکه صورتتو به استاد نشون دادیم. مث اولش میشه.
و دوباره پقی زد زیر خنده. گیبن که دماغش خارش گرفته بود. دستش را بالا برد تا دماغش را بخاراند ولی در کمال تعجب دید گوشش دارد خارانده میشود. خارش دماغ را فراموش و رو به تام کرد.
-خیلی خوب. حالا نوبت منه. میخوام موهاتو و دماغتو بلند کنم. اماده باش. قسپنگولیچیدیریگوری.
در کمال تعجب و جلوی چهار چشمی که منتظر پرتاب افسون بودند از سر چوبدستی گیبن آبی شروع به پایچیدن روی صورت تام کرد.
-عه! این چیه دیگه؟
-آِییییییی دارم. میسوزم. آییییی چیکار کردی؟
مایع اسیدی مانند از روی کله ی تام پایین امد وروی صورتش را هم پوشاند. تام سریع با دستانش جلوش چشمانش را گرفت. در ان لحظه ارزو میکرد که کاش دست های بیشتری داشت هم برای محافظت بیشتر از صورتش هم برای خفه کردن گیبن.
-آییییی گیبن یه کاری کن دارم میسوزم.
گیبن ترسید! چه بلایی سر دوستش اورده بود؟ سریع تام را روی دوش خویش گذاشت و بدو بدو به سمت مطب دکتر هاگوارتز حرکت کرد.
چند ساعت بعد
تمام چراغ های مطب روشن بود. تام روی تخت خوابیده بود و خانم پرستاری با چوبدستی و فشار سنج جادویی بالای سرش بود. دو تا از استادان و مدیر هم انجا بودند و به سمت گیبن که روی صندلی کز کرده بود و کم مانده بود بغضش بترکد رفتند. مدیر شروع کرد:
-داشتین اون موقع شب اونجا چیکار میکردین؟
-ب...ب...برای تکلیف درس تغییر چهره بود.
-مگه روزو ازتون گرفتن؟ اینقدر توی روز میرید نوشیدنی کره ای میخورید و وقتتون و هدر میدین که دیگه وقتی برای تکالیفتون نمیمونه.
گیبن به تام فکر میکرد. او هیچوقت نوشیدنی کره ای نخورده بود. خوشش هم نمیامد. بیشتر در خودش بود و کتاب میخواند و از همه مهم تر اینکه با او دوست شده بود. در دل دعا دعا میکرد که اتفاقی نیوفتاده باشد. صدای پرستار به گوش رسید.
-پروفسور دامبلدور چند لحظه تشریف بیارید.
دامبلدور و پرستار کمی پچ پچ کردند. چهره ی دامبلدور در هم رفت و عرق سردی صورتش را پوشاند. به صورت تام نگاه کرد. تام خواب بود شاید هم بیهوش شده بود. گیبن به سمت پرستار رفت.
-چی شده؟ بهم بگین هر اتفاقی که افتاده تقصیر منه.
-باشه بهت میگم. به خاطر کار ابلهانه ی تو اون دیگه هیچوقت مو روی سرش در نمیاره. ولی این همش نیست برو جلو و شاهکارتو ببین.
گیبن با لرز بالای سر تام رفت. باورش نمیشد. تام...دماغ تام... به کلی نیست شده بود. هیچ اثری از دماغش نبود. حتما ان مایع اسیدی دماغش را به کلی در خود حل کرده بود. گیبن همانجا زانو زد و زد زیر گریه. نمیدانست فردا صبح که تام به هوش می اید. موضوع را چطور به او بگوید.
چند سال بعد
گیبن با سبدی پر وارد خانه ی ریدل شد و چهره ی سفید و بی مویی را دید که به صندلی تکیه زده بود.
-تام...اوه یعنی سرورم. امروز از همیشه زیباترین. براتون کرم ضد افتاب گرفتم که پوست سرتون نسوزه.
-گیبن؟
-بله ارباب؟
-از جلوی چشممون دور شو. هر بار که میبینیمت خاطره ی اون شب برامون تداعی میشه.
-چشم سرورم. از این به بعد روی صورتم نقاب میذارم تا دیگه هیچوقت هیچوقت هیچوقت اون خاطره به ذهنتون نیاد. مرسی که در ازای وفاداریم منو بخشیدین.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هافلپافی خندان
دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.

دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/06/25
تولد نقش: 1396/03/13
آخرین ورود: شنبه 14 خرداد 1401 10:21
از: پشت بوم محفل!
پستها:
503

تق تق تق
- بیا تو!
آملیا سرش را داخل برد؛ زنی که در دفتر کارش نشسته بود، سرش را در دستش گرفته و مانند غول غارنشین زده ها، به کاغذهای پیش رویش خیره شده بود.
- اهم اهم.
زن سرش را بلند کرد و لبخند بزرگی به پهنای صورتش زد.
- واسه کار اومدی؟!
- خب... آره... گفتن حقوقش خیلی زیاده...
زن قسمت دوم حرفهای دختر را نشنید و با همان لبخند بزرگ، او را به سمت خانه اش برد.
دقایقی بعد، خانه زن مذکور
- خب، ببین دخترم، اینجا خونه منه!
- نه بابا، راست میگی؟ نمیگفتی خودم نمیفهمیدم!
ولی زن آنقدر هیجان زده بود که متوجه حرف آملیا نشد؛ اورا به سرعت به اتاق بالای پله ها رساند. کنار دیوار، میز بسیار زیبایی قرار داشت که روی آن... یک تخم اژدها بود!
- شما ساحره هستین؟!
ویبره شدیدی که از کنارش احساس کرد، نشان از خوشحالی افراطی زن بود.
- بله! اینجورکه پیداست، تو هم هستی!
اسمت چیه؟
- آملیا فیتلوورت.
- برادر زادم زیاد راجبت حرف میزد.
- برادر زادت؟
- اوهوم. دافنه.
آملیا به فکر فرو رفت؛ چنان که در آن غرق شد.
- کدوم دافنه؟
- من ملیسا مالدون هستم.
آملیا که میخواست سریعتر به خواسته اش برسد، فورا زن را متوقف کرد.
- میشه بریم سر اصل مطلب؟
- آها، راست میگی. اونو میبینی اونجا؟
به تخم اژدهای روی میز، اشاره کرد.
- نه، کورم!
زن چشم غره ای به او رفت، سپس ادامه داد:
- مواظبش باش، خیلی گرونه! تو رو استخدام کردم که امشب خونه نیستم. نصف قیمت اون میز، حقوق توئه.
مسلما، ساحره ریونکلاوی نبود؛ چون اگر بود، حداقل حدسش را میزد که نباید خانه اش را دست آملیا بسپرد.
- خیالتون راحت! من کاملا حواسم جمعه. فقط یه سوال... تخم اژدها به چه دردتون میخوره؟
- راستش، تخم اژدها که...
و حرفش با زنگ خوردن تلفن همراهش، نا تمام ماند. از همان تلفن هایی بود که آملیا میخواست پولش را صرف خریدنش و دادن پزش به دورا بکند.
- عجب با کلاسه!
زن فورا تلفنش را قطع کرد و گفت:
- خب، مواظبش باش. اینم پولت!
آملیا پول را گرفت و با تعجب گفت:
- مگه نباید بعد از کار بهم بدیش؟
- خب، چون دختر خوبی هستی، نصفشو الان میدم بهت.
و با عجله از خانه بیرون رفت. آملیا تلسکوپش را بیرون آورد و مانند شمشیر، جلوی صورتش گرفت.
- هیچکس حق نداره پاشو توی این خونه بذاره.
خیلی نگذشته بود که صدایی از حیاط پشتی بلند شد.
- به حق تنبون مرلین! صدای چی بود؟!
آهنگ کاراگاهی پخش شد و آملیا جلو رفت. از پنجره، بیرون را نگاه کرد. بیرون هم از پنجره به او نگاه کرد، اما نه آملیا کسی را دید، نه بیرون. پنجره هم زیر نگاه آن دو، شکست؛ اما باز هم کسی پیدا نشد.
- بهتره برم ببینم چه خبره.
بیرون هم موافقت کرد و گفت:
- فقط تخم اژدها رو هم ببر.
آملیا درحالیکه در یک دستش تخم اژدها و در دست دیگرش، تلسکوپ همه کاره اش بود، بیرون رفت و گفت:
- به حق چیزای ندیده تو دنیای جادوگری!
درست در همین لحظه، گربه ای از کنارش رد شد.
- عه! گربه بود! چه خوب!
و درست لحظه ای که چرخید برگردد خانه، در خانه هم چرخید و بسته شد و یک خنده ریزریزکی هم تحویلش داد.
- نه! خانومه میکشتم!
اما به یاد آورد که خودش هم خانه ای در همان نزدیکی ها دارد. پس بشکنی نزد که تلسکوپ و تخم اژدها از دستش نیفتند، و به سمت خانه اش به راه افتاد.
-ایست! شما بازداشتین!
با صدای پای پلیس ها، دختر پا به فرار گذاشت. آملیا میدوید و پلیس ها به دنبالش. او برگشت که پشت سرش را نگاه کند که...
تق!
با سر وارد در مغازه ای شد. پلیس ها هم پشت سرش، با سر به مغازه پریدند. درحالیکه سعی میکرد پشت لباس ها پنهان شود و گارد میگرفت تا پلیس ها نتوانند فرقش را با مانکن های مغازه تشخیص دهند، زیر لب زمزمه میکرد:
- حالا خواستیم یه گوشی بخریم، ببین چه بلایی سرمون اومد!
همین زمزمه ها، کار دستش داد.
- اسلحه تو بنداز زمین!
تلسکوپش را زمین بیندازد؟ امکان نداشت! تصمیم گرفت از خودش دفاع کند.
- هیا!
اما این که فیلم کره ای نبود که یک تنه، یک ارتش را حریف شود؛ با یک چماق، مثل بچه جادوگر، دستش را پشت سرش گذاشت و سعی کرد تا حد ممکن، تخم را پشت سرش پنهان کند.
- به مرلین هیچ کاری نکردم! پام سر خورد!
یکی از پلیس ها، نور چراغ قوه را در صورتش زد؛ که...
- بابا این اصلا اونی نیست که دنبالشیم! سر کارمون گذاشته!
رئیس پلیس سرش تا نزدیکی صورت آملیا برد.
- به هرحال با مامور قانون در افتاده! حتما همدست خلافکاراست!
- قربان، چه ربطی داره؟
- همین که گفتم! بیارینش!
حداقل امشب مهمون مامور بازجویی باشه 
و اینگونه بود که آملیا را برای بازجویی به زندان بردند!
فردا، در راه خانه زن
آملیا، خسته و کوفته، به درب خانه زن رسید. هنوز تخم اژدها در دستش بود. در همین لحظه، زن درحال چرخاندن کلید در قفل بود که با دیدن آملیا، رنگ از قالبش پرید.
- تو کجا بودی؟ یعنی خونه من نبودی؟
- نه مشکلی نیست! چیزتون در امانه... چیز...
اما زن، جیغ کشان، در را باز کرده و جامه دران به طبقه بالا رفت.
- کوش... کجاست؟!
آملیا با خوشحالی و درحالیکه سعی میکرد کثیف و چروک بودن لباس هایش را نادیده بگیرد، تخم را جلوی صورت زن چرخاند.
- بیا، ببین تخم اژدهات سالمه!
او معنی گریه های زن را نمیفهمید؛ تا اینکه زن از خوشحالی آملیا و تخمی که جلوی صورتش میچرخید، خسته شد.
- بابا! من نگفتم مواظب تخم باشی! منظورم میزه بود! عتیقه بود!
آملیا منفجر شد. آملیا شکست و دوباره سرهم شد. آملیا از بین رفت و دوباره متولد شد. آملیا نابود شد!
- پس اونهمه بازجویی شدم! اونهمه دویدم! اونا چی پس؟ پولمو نمیدی یعنی؟ گوشی بخرم تو هاگ به دورا پزشو بدم؟
- اولا که، منم بلدم بدوئم! دوما که، پولتو هم نمیدم! سوما که... گوشی و وسایل مشنگی که اصلا توی هاگوارتز کار نمیکنن!
کمی گذشت تا آملیا توانست با خودش کنار بیاید.
- تفنگ داری؟
- بیا تو!
آملیا سرش را داخل برد؛ زنی که در دفتر کارش نشسته بود، سرش را در دستش گرفته و مانند غول غارنشین زده ها، به کاغذهای پیش رویش خیره شده بود.
- اهم اهم.
زن سرش را بلند کرد و لبخند بزرگی به پهنای صورتش زد.
- واسه کار اومدی؟!

- خب... آره... گفتن حقوقش خیلی زیاده...

زن قسمت دوم حرفهای دختر را نشنید و با همان لبخند بزرگ، او را به سمت خانه اش برد.
دقایقی بعد، خانه زن مذکور
- خب، ببین دخترم، اینجا خونه منه!

- نه بابا، راست میگی؟ نمیگفتی خودم نمیفهمیدم!

ولی زن آنقدر هیجان زده بود که متوجه حرف آملیا نشد؛ اورا به سرعت به اتاق بالای پله ها رساند. کنار دیوار، میز بسیار زیبایی قرار داشت که روی آن... یک تخم اژدها بود!
- شما ساحره هستین؟!

ویبره شدیدی که از کنارش احساس کرد، نشان از خوشحالی افراطی زن بود.
- بله! اینجورکه پیداست، تو هم هستی!
اسمت چیه؟- آملیا فیتلوورت.
- برادر زادم زیاد راجبت حرف میزد.

- برادر زادت؟

- اوهوم. دافنه.

آملیا به فکر فرو رفت؛ چنان که در آن غرق شد.
- کدوم دافنه؟

- من ملیسا مالدون هستم.

آملیا که میخواست سریعتر به خواسته اش برسد، فورا زن را متوقف کرد.
- میشه بریم سر اصل مطلب؟

- آها، راست میگی. اونو میبینی اونجا؟
به تخم اژدهای روی میز، اشاره کرد.
- نه، کورم!

زن چشم غره ای به او رفت، سپس ادامه داد:
- مواظبش باش، خیلی گرونه! تو رو استخدام کردم که امشب خونه نیستم. نصف قیمت اون میز، حقوق توئه.
مسلما، ساحره ریونکلاوی نبود؛ چون اگر بود، حداقل حدسش را میزد که نباید خانه اش را دست آملیا بسپرد.
- خیالتون راحت! من کاملا حواسم جمعه. فقط یه سوال... تخم اژدها به چه دردتون میخوره؟

- راستش، تخم اژدها که...
و حرفش با زنگ خوردن تلفن همراهش، نا تمام ماند. از همان تلفن هایی بود که آملیا میخواست پولش را صرف خریدنش و دادن پزش به دورا بکند.
- عجب با کلاسه!
زن فورا تلفنش را قطع کرد و گفت:
- خب، مواظبش باش. اینم پولت!
آملیا پول را گرفت و با تعجب گفت:
- مگه نباید بعد از کار بهم بدیش؟

- خب، چون دختر خوبی هستی، نصفشو الان میدم بهت.

و با عجله از خانه بیرون رفت. آملیا تلسکوپش را بیرون آورد و مانند شمشیر، جلوی صورتش گرفت.
- هیچکس حق نداره پاشو توی این خونه بذاره.
خیلی نگذشته بود که صدایی از حیاط پشتی بلند شد.
- به حق تنبون مرلین! صدای چی بود؟!

آهنگ کاراگاهی پخش شد و آملیا جلو رفت. از پنجره، بیرون را نگاه کرد. بیرون هم از پنجره به او نگاه کرد، اما نه آملیا کسی را دید، نه بیرون. پنجره هم زیر نگاه آن دو، شکست؛ اما باز هم کسی پیدا نشد.
- بهتره برم ببینم چه خبره.
بیرون هم موافقت کرد و گفت:
- فقط تخم اژدها رو هم ببر.
آملیا درحالیکه در یک دستش تخم اژدها و در دست دیگرش، تلسکوپ همه کاره اش بود، بیرون رفت و گفت:
- به حق چیزای ندیده تو دنیای جادوگری!
درست در همین لحظه، گربه ای از کنارش رد شد.
- عه! گربه بود! چه خوب!
و درست لحظه ای که چرخید برگردد خانه، در خانه هم چرخید و بسته شد و یک خنده ریزریزکی هم تحویلش داد.
- نه! خانومه میکشتم!

اما به یاد آورد که خودش هم خانه ای در همان نزدیکی ها دارد. پس بشکنی نزد که تلسکوپ و تخم اژدها از دستش نیفتند، و به سمت خانه اش به راه افتاد.
-ایست! شما بازداشتین!

با صدای پای پلیس ها، دختر پا به فرار گذاشت. آملیا میدوید و پلیس ها به دنبالش. او برگشت که پشت سرش را نگاه کند که...
تق!
با سر وارد در مغازه ای شد. پلیس ها هم پشت سرش، با سر به مغازه پریدند. درحالیکه سعی میکرد پشت لباس ها پنهان شود و گارد میگرفت تا پلیس ها نتوانند فرقش را با مانکن های مغازه تشخیص دهند، زیر لب زمزمه میکرد:
- حالا خواستیم یه گوشی بخریم، ببین چه بلایی سرمون اومد!
همین زمزمه ها، کار دستش داد.
- اسلحه تو بنداز زمین!
تلسکوپش را زمین بیندازد؟ امکان نداشت! تصمیم گرفت از خودش دفاع کند.
- هیا!
اما این که فیلم کره ای نبود که یک تنه، یک ارتش را حریف شود؛ با یک چماق، مثل بچه جادوگر، دستش را پشت سرش گذاشت و سعی کرد تا حد ممکن، تخم را پشت سرش پنهان کند.
- به مرلین هیچ کاری نکردم! پام سر خورد!

یکی از پلیس ها، نور چراغ قوه را در صورتش زد؛ که...
- بابا این اصلا اونی نیست که دنبالشیم! سر کارمون گذاشته!
رئیس پلیس سرش تا نزدیکی صورت آملیا برد.
- به هرحال با مامور قانون در افتاده! حتما همدست خلافکاراست!
- قربان، چه ربطی داره؟

- همین که گفتم! بیارینش!
حداقل امشب مهمون مامور بازجویی باشه 
و اینگونه بود که آملیا را برای بازجویی به زندان بردند!
فردا، در راه خانه زن
آملیا، خسته و کوفته، به درب خانه زن رسید. هنوز تخم اژدها در دستش بود. در همین لحظه، زن درحال چرخاندن کلید در قفل بود که با دیدن آملیا، رنگ از قالبش پرید.
- تو کجا بودی؟ یعنی خونه من نبودی؟
- نه مشکلی نیست! چیزتون در امانه... چیز...
اما زن، جیغ کشان، در را باز کرده و جامه دران به طبقه بالا رفت.
- کوش... کجاست؟!

آملیا با خوشحالی و درحالیکه سعی میکرد کثیف و چروک بودن لباس هایش را نادیده بگیرد، تخم را جلوی صورت زن چرخاند.
- بیا، ببین تخم اژدهات سالمه!
او معنی گریه های زن را نمیفهمید؛ تا اینکه زن از خوشحالی آملیا و تخمی که جلوی صورتش میچرخید، خسته شد.
- بابا! من نگفتم مواظب تخم باشی! منظورم میزه بود! عتیقه بود!

آملیا منفجر شد. آملیا شکست و دوباره سرهم شد. آملیا از بین رفت و دوباره متولد شد. آملیا نابود شد!
- پس اونهمه بازجویی شدم! اونهمه دویدم! اونا چی پس؟ پولمو نمیدی یعنی؟ گوشی بخرم تو هاگ به دورا پزشو بدم؟

- اولا که، منم بلدم بدوئم! دوما که، پولتو هم نمیدم! سوما که... گوشی و وسایل مشنگی که اصلا توی هاگوارتز کار نمیکنن!
کمی گذشت تا آملیا توانست با خودش کنار بیاید.
- تفنگ داری؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

جسیکاتون-نقاب دار بسیار مذکر
تکلیف اشتباه؟
تکلیف اشتباه؟
جمعیت عظیم تر و تعداد خبرنگاران بیشتر می شد. زد و خوردی که میان دو خبرنگار رخ داده بود، تشنج فضا را بیشتر میکرد.
-بکش کنار!شبکه یک،شبک هر..
-آهای! خبرش مال خودمه!اوووخ
-حمید معصومی نژاد...ای بابا انقدر رد نشید دیگه!
-این فیلمو برای گزارشگر منو تو..نهههههه!
جسیکا با نگرانی روی مبل رنگ و رو رفته تالار نشست.رز با قیافه ایی که نگرانی از آن می بارید اول به جسیکا و سپس به در نگاه میکرد!
-خب خب خب باید آروم باشم.طوری نشده که،اون از اولشم همونجوری بود!
آملیا کنار جسیکا نشست و با لحن کشدار و خسته همیشگی اش گفت:
-باز با خودت حرف میزنی؟اون بدبخت کجاش اونجوری بود؟
دورا در حالی که سعی میکرد چین های لباسش را جمع کند گفت:
-برای اولین بار باهاش موافقم!اون بیچار...
حرفش به پایان نرسید زیرا در تالار توسط تسترال های که قصد ورود را داشتند کنده و خیل عظیمی اعم از مشنگ و غیر مشنگ به درون تالار هجوم آوردند.دورا در حالی که به لباس بنفشش که حالا قهوه ایی شده بود نگاه میکرد، از روشنایی و سپیدی روی گردان و به سپاهیان یزید..اهم ولدمورت پیوست!
جسیکا در حالی که گونی بزرگی را پشت سرش میکشید و با توجه به حظور مشنگ ها در هاگوارتز، توانست به مکانی دور آپارات کند!
جایی دور دست-مکانی نا معلوم!
جسیکا طناب سر گونی را باز کرده و قربانی را آزاد کرد.
-اهم...نقابم..وااای مرلین!چشمم گوشم دماغم دستم،اینا که همشون هستن!
گیبن در حالی که پوکر وار به جسیکا نگاه میکرد،چشمش را درون حدقه جا انداخت.
جسیکا به آرامی به او نزدیک شد و گفت:
-تو که طوریت نشده...دافنه...
-چی؟مرلینی؟ای بابا میخواستم رنک بهترین گیبن عجیب رو بگیرم! اّه
جسیکا به دیوار غار تکیه داد و گفت:
-متاسفم.
گیبن به نشانه همدردی چشمش را در آورده و آن را به سمت جسیکا قل داد.
-اّیییی !انتی چندش!بکنش تو! زود...
گیبن چشمش را برداشت و با قیافه ای متفکر که زیر نقابش پنهان شده بود گفت:
-خب پس..چرا من اینجام؟احیانا دافنه نباید اینجا باشه؟
-دافنه میخواد بخورتت!همه مشنگ ها رو میخواد بخوره!اون تبدیل شده به یک مشنگ خوار!
گیبن در حالی که در قیا فه اش«این چقدر خنگه» خاصی موج میزد،گفت:
-آی کیو.من جادوگرم جادوگر خیلی مذکر!
جسیکا سرش را به دیوار کوبید و با لحن همدردی وارانه ایی گفت:
-یعنی نمی دونستی؟
-چیو؟
-این که تمام مدت مشنگ بودی؟
گیبن چشمانش رادرون حدقه شان فرو کرد و با لحن متعجبی گفت:
-نه!
-بابات...ترامپه!و مامانت اوباما!
-خنگه!اوباما که نمیتونه مامانم باشه!ابته بستگی داره...
-خب حالا هر چی!مام تازه فهمیدیم!یعنی خوشم میاد اون پشمک و کلاهش سال اول تشخیص ندادن.
گیبن در حالی که سعی داشت رنگ صورتش را که مدام در حال تغییر بود را ثابت نگه دارد، گفت:
-جون بابات راستشو بگو!یعنی خون پرزیدنتی در رگ هام جریان داره؟
-اوهوم!اما نکته منفیش اینه که دافنه گشنس! حتی از هاگرید هم بیشتر!و همش تقصیر دستور ساخت معجونای هکتوره!اما مرلین شاهده نمی دونستم خرابه.فکر میکردم قراره معجون مرگ باشه!
-حالا چرا اومدیم اینجا؟اصن اینجا کجاست؟من میخوام برم پیش خانوادم.
جسیکا با لبخند ملیحی گفت:
-اینجا گاتهام...نیویورکه! و این غار هم مرکز فرماندهیCIA ِ!
گیبن در حالی که به در و دیوار غار نگاه میکرد گفت:
-CIA؟پس کامپیوترای فوق مدرنش کو؟چجوری بمب و از اینجور چیزا میفرستن؟
-اوCIAciaکه نه!منظورم سازمان سموران ایرانی - آمریکاییه!
ناگهان در دور دست ها نور زرد رنگی به چشم آمد .گیبن با نهایت شادی گفت:
-پیام آوران هلگا!
-نه بابا اون انعکاس نور خورشید رو کله باباته!
گیبن نگاهی به جمعیت عظیم و به خصوص پدرو مادر گم شده اش انداخت. و به آغوش آنان شتافت!
از طرفی دافنه نیز از فرط گشنگی در گذشت و داستان را رو به اتمام برد.جسیکا هم که دید سوژه دارد به سمت گل ها و باقالی ها میرود، به افق های دور خیره شده وقدم زنان در غروب خورشید ناپدید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.

همین...




جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/03/26
تولد نقش: 1396/05/08
آخرین ورود: یکشنبه 9 مهر 1396 15:54
از: این دنیا اخرین چیزی که برایم باقی می ماند،خودم هستم.
پستها:
229

دافنه
صبح بیست سپتامبر بود، دافنه تو اتاقش نشسته بود و داشت قهوه میخورد که ناگهان نامه ای ابی رنگ از زیر درش اومد داخل اتاق.
دافنه اهسته اهسته به سمت نامه رفت و از بازکردن اون نامه استرس داشت که نکنه نامه ی تنبیه او باشه چون یه بار تو هاگوارتز اومد گیتاری رو بده به کسی که پاش سر خورد و گیتار محکم خورد تو کله ی یکی از معلما.
همین که اومدنامه رو از زمین برداره، نامه به پرواز دراومد و گفت:
-دافنه مالدون!
دافنه:
-بیست و یک سپتامبر تولد جسیکا ی عزیز تو است،تولد میخوایم بگیریم، خوش حال میشم تو هم بیای.
و بعد از گفتن این جمله، نامه خودش، خودشو پاره کرد.
-وای تولد جسی، چی بخرم؟چی بپوشم؟
بنابراین دافنه به سرعت از خونه با لباس ابی زد بیرون تا برای جسیکا، کادو بخره، دوسعات گذشت و دافنه گشت، گشت و بازم گشت و به این نتیجه رسید که به گشتن ادامه بده برای پیدا کردن کادو.
سه ساعت دیگه هم گذشت و دافنه از خستگی خودشو ولو کرد رو زمین!
پشت صحنه.
-اوهوی،باتو ام،باز که سر و کله ی تو پیدا شد، برو تا کتاب نزدم تو کلت، گند زدی به نوشتم.
پایان پشت صحنه.
سه ساعت نگذشته بود و دافنه هم غش نکرده بود."خوب بریم ادامه."
او با سرعت خودشو به پاساژ "همه چیز زرد رسوند."با سرعت مغازه هارو نگاه کرد، البته انقدر، همه چیز، زرد بود، دچار بیماری "چشم زردی" شد.
پس با خودش فکر کرد:
-یعنی جسیکا چی دوست داره.ماسک؟وسایل مشنگی؟!
در همین هنگام که دافنه داشت فکر میکرد، اسم مغازه ای توجهش رو، جلب کرد و با شوق و دوق داد زد:
-ساز های موسیقی.برای جسیکا هم یه ساز میخرم.
در واقع اسم مغازه بود"ساز زردی." کلا این پاساژه علاقه ی خاصی به اسم زرد و رنگ زرد داشتن.دافنه به سرعت جت وارد مغازه شد.
-این گیتاره چنده؟
-دویست گالیون.
-چند؟
-دویست گالیون.
-نشنیدم.
-اقاجان، میگم دویست گالیون.
بعد دافنه با تاسف از مغازه خارج شد، چون دویست گالیون پول نداشت، پس حالا باید چیکار میکرد؟در هیمن هنگام که دافنه کاسه ی چه کنم، چه کنم دست گرفته بود، شخصی به پشتش زد.
-شنیدم که به پول نیاز داری؟
-اره، از کجا شنیدی؟
-منم تو مغازه کنار تو بودم.
دافنه:
-اگه بخوای، من یه کاری واست سراغ دارم که میتونی در عرض چند روز، دویست گالیون جور کنی.
-چه کاری؟
-باید تا بعدظهر امروز، یه سازی رو نگه داری و البته نباید حتی بهش دست بزنی
-پس چطوری نگهش دارم در صورتی که نباید بهش دست بزنم؟
-اینش دیگه با تو،بیا دنبالم.
دافنه به دنبال ساحره رفت ولی براش عجیب بود که یه شخصی به طور تصادفی، از اسمون سر دراورده تا به او کمک کنه، تازه از کل قضیه هم باخبره.
-حتما الان داری به این فکر میکنی که من کیم، چرا دارم بهت کمک میکنم و از این سوالا.
-اره.
-من از فامیلای دور دورا هستم که ذهن خوان و حال نگرم و عاشق کمک کردنم.
-حال نگر؟
-مثل اینده نگری ولی به جای اینده، حال.
بعد از چند دقیقه انها به دری رسیدن و به داخل خونه اپارات کردن.
-چرا از اول اینکارو نکردیم؟
-یادم نبود، الان یادم افتاد.
خوب این ساز رو میبینی، این گیتار خوشگل و ناز رو باید نگه داری و بهش دست نزنی و نشکونیش.
-اما باید حتما هرسازی که میدن به دستم رو امتحان کنم.
-نباید کنی.
ساز رو گرفت وبرد خونش و بعد یادش اومد که از اول سوژه رو اشتباه رفته،باید میرفته به تالار هافل و از اونجا شروع میشده داستان، حالا اشکال نداره.
به سوی تالار هافل رفت ولی اونجا اصلا جای امنی نبود.
-دورا، هنوز که طبق مد پیش میری.
-هنوز که تلسکوپت رو همه جا میبری.
-دلم میخود
همین که دافنه وارد شد، صدای شکسته شدن تلسکوپ املیا بر سرش بلند شد.
-اخ سرم.به من چیکار داشتی؟
-تا حالا تو کله ی تو نشکونده بودم، میخواستم ببینم چه شکلیه.
دافنه اومد با گیتار بزنه تو سر املیا که یادش اومد نباید هم چین کاری بکنه، بعد با سرعت رفت تو خوابگاهش.
یه ساعت گذشت و دافنه تحمل نکرد و گیتار رو برداشت، اهنگ زد.
دو دقیقه بعد ناگهان رنگ موی دافنه به رنگ صورتی تغییر پیدا کرد و بال دراورد.
-بال؟! موهام چرا این طوری شدن.
-چی شده داف...
قبل از اینکه جسیکا حرفش رو تموم کنه جیغ بلندی کشید.دورا در این هنگام وارد شد.
-چه خبرتونه، داد میزنید.
-دافنه...دافنه...
-دافنه چی؟
-خودت نگاش کن.
دورا نگاهی به دافنه انداخت و بعد گفت:
-چیز عادی است، اتفاقا بهش میاد.
-فکر کنم نباید واقعا به اون گیتاره دست میزدم، فکر کنم با زدن اون گیتاره این شکلی شدم.
دو دقیقه بعد دافنه به حالت اولش برگشت، انگار فقط یه شوخی بود.
-تازه داشت خوش میگذشت.
حالا که دافنه خوب شده بود، گیبن سازو ول نمیکرد.
-بده ن اون سازو، منم بال میخوام
-ای بابا، چه گیری افتادیما، ول کن این سازو گیبن، این امانته.
-دعوا، دعوا، هی هی.جس برو یه پفیلا بیار، بخوریم.
-وقته خوابه، برین بخواین.
-من میخوام دعوا رو تماشا کنم.
بالاخره بعد از مدتی گیبن ول کرد و رفت گوشه ای نشست.بعد از این همه دعوا، بالاخره ساعت 12 شد.دافنه رفت دوباره به همون پاساژ و گیتار رو به همون خانم پس داد.
-بهش دست زدی؟
-اره.
-میدونستم که میزنی، این فقط یه ازمایش کوچولو و البته شوخی بود، بیا اینم دویست گالیون.
دافنه دویست گالیون رو گرفت و با مخ رفت تو شیشه ی مغازه ای که ساز میفروختن.بعد هم وارد شد و گیتار رو برای جسیکا گرفت.دافنه با همون لباس ابیش و موهایی باز، فردا رفت تولد جسیکا.
موقع دادن کادو ها.
-بیا جسیکا این کادوی تو.کلی بدبختی کشیدم تا گرفتمش.
-مرسی ولی من گیتار بلد نیستم.
-یاد میگیری.
-ممنون، فکر میکردم از من بدت میاد و باهام دعوا میکنی.
دو دقیقه بعد
Vs
املیا
صبح بیست سپتامبر بود، دافنه تو اتاقش نشسته بود و داشت قهوه میخورد که ناگهان نامه ای ابی رنگ از زیر درش اومد داخل اتاق.
دافنه اهسته اهسته به سمت نامه رفت و از بازکردن اون نامه استرس داشت که نکنه نامه ی تنبیه او باشه چون یه بار تو هاگوارتز اومد گیتاری رو بده به کسی که پاش سر خورد و گیتار محکم خورد تو کله ی یکی از معلما.
همین که اومدنامه رو از زمین برداره، نامه به پرواز دراومد و گفت:
-دافنه مالدون!
دافنه:

-بیست و یک سپتامبر تولد جسیکا ی عزیز تو است،تولد میخوایم بگیریم، خوش حال میشم تو هم بیای.
و بعد از گفتن این جمله، نامه خودش، خودشو پاره کرد.
-وای تولد جسی، چی بخرم؟چی بپوشم؟
بنابراین دافنه به سرعت از خونه با لباس ابی زد بیرون تا برای جسیکا، کادو بخره، دوسعات گذشت و دافنه گشت، گشت و بازم گشت و به این نتیجه رسید که به گشتن ادامه بده برای پیدا کردن کادو.
سه ساعت دیگه هم گذشت و دافنه از خستگی خودشو ولو کرد رو زمین!
پشت صحنه.
-اوهوی،باتو ام،باز که سر و کله ی تو پیدا شد، برو تا کتاب نزدم تو کلت، گند زدی به نوشتم.

پایان پشت صحنه.
سه ساعت نگذشته بود و دافنه هم غش نکرده بود."خوب بریم ادامه."
او با سرعت خودشو به پاساژ "همه چیز زرد رسوند."با سرعت مغازه هارو نگاه کرد، البته انقدر، همه چیز، زرد بود، دچار بیماری "چشم زردی" شد.
پس با خودش فکر کرد:
-یعنی جسیکا چی دوست داره.ماسک؟وسایل مشنگی؟!
در همین هنگام که دافنه داشت فکر میکرد، اسم مغازه ای توجهش رو، جلب کرد و با شوق و دوق داد زد:
-ساز های موسیقی.برای جسیکا هم یه ساز میخرم.

در واقع اسم مغازه بود"ساز زردی." کلا این پاساژه علاقه ی خاصی به اسم زرد و رنگ زرد داشتن.دافنه به سرعت جت وارد مغازه شد.
-این گیتاره چنده؟
-دویست گالیون.
-چند؟

-دویست گالیون.
-نشنیدم.

-اقاجان، میگم دویست گالیون.

بعد دافنه با تاسف از مغازه خارج شد، چون دویست گالیون پول نداشت، پس حالا باید چیکار میکرد؟در هیمن هنگام که دافنه کاسه ی چه کنم، چه کنم دست گرفته بود، شخصی به پشتش زد.
-شنیدم که به پول نیاز داری؟

-اره، از کجا شنیدی؟

-منم تو مغازه کنار تو بودم.

دافنه:

-اگه بخوای، من یه کاری واست سراغ دارم که میتونی در عرض چند روز، دویست گالیون جور کنی.
-چه کاری؟
-باید تا بعدظهر امروز، یه سازی رو نگه داری و البته نباید حتی بهش دست بزنی
-پس چطوری نگهش دارم در صورتی که نباید بهش دست بزنم؟

-اینش دیگه با تو،بیا دنبالم.

دافنه به دنبال ساحره رفت ولی براش عجیب بود که یه شخصی به طور تصادفی، از اسمون سر دراورده تا به او کمک کنه، تازه از کل قضیه هم باخبره.
-حتما الان داری به این فکر میکنی که من کیم، چرا دارم بهت کمک میکنم و از این سوالا.
-اره.

-من از فامیلای دور دورا هستم که ذهن خوان و حال نگرم و عاشق کمک کردنم.
-حال نگر؟

-مثل اینده نگری ولی به جای اینده، حال.

بعد از چند دقیقه انها به دری رسیدن و به داخل خونه اپارات کردن.
-چرا از اول اینکارو نکردیم؟

-یادم نبود، الان یادم افتاد.
خوب این ساز رو میبینی، این گیتار خوشگل و ناز رو باید نگه داری و بهش دست نزنی و نشکونیش.
-اما باید حتما هرسازی که میدن به دستم رو امتحان کنم.
-نباید کنی.
ساز رو گرفت وبرد خونش و بعد یادش اومد که از اول سوژه رو اشتباه رفته،باید میرفته به تالار هافل و از اونجا شروع میشده داستان، حالا اشکال نداره.
به سوی تالار هافل رفت ولی اونجا اصلا جای امنی نبود.
-دورا، هنوز که طبق مد پیش میری.

-هنوز که تلسکوپت رو همه جا میبری.

-دلم میخود
همین که دافنه وارد شد، صدای شکسته شدن تلسکوپ املیا بر سرش بلند شد.
-اخ سرم.به من چیکار داشتی؟
-تا حالا تو کله ی تو نشکونده بودم، میخواستم ببینم چه شکلیه.
دافنه اومد با گیتار بزنه تو سر املیا که یادش اومد نباید هم چین کاری بکنه، بعد با سرعت رفت تو خوابگاهش.
یه ساعت گذشت و دافنه تحمل نکرد و گیتار رو برداشت، اهنگ زد.
دو دقیقه بعد ناگهان رنگ موی دافنه به رنگ صورتی تغییر پیدا کرد و بال دراورد.
-بال؟! موهام چرا این طوری شدن.

-چی شده داف...

قبل از اینکه جسیکا حرفش رو تموم کنه جیغ بلندی کشید.دورا در این هنگام وارد شد.
-چه خبرتونه، داد میزنید.

-دافنه...دافنه...
-دافنه چی؟

-خودت نگاش کن.

دورا نگاهی به دافنه انداخت و بعد گفت:
-چیز عادی است، اتفاقا بهش میاد.

-فکر کنم نباید واقعا به اون گیتاره دست میزدم، فکر کنم با زدن اون گیتاره این شکلی شدم.
دو دقیقه بعد دافنه به حالت اولش برگشت، انگار فقط یه شوخی بود.
-تازه داشت خوش میگذشت.

حالا که دافنه خوب شده بود، گیبن سازو ول نمیکرد.
-بده ن اون سازو، منم بال میخوام

-ای بابا، چه گیری افتادیما، ول کن این سازو گیبن، این امانته.

-دعوا، دعوا، هی هی.جس برو یه پفیلا بیار، بخوریم.
-وقته خوابه، برین بخواین.

-من میخوام دعوا رو تماشا کنم.
بالاخره بعد از مدتی گیبن ول کرد و رفت گوشه ای نشست.بعد از این همه دعوا، بالاخره ساعت 12 شد.دافنه رفت دوباره به همون پاساژ و گیتار رو به همون خانم پس داد.
-بهش دست زدی؟
-اره.
-میدونستم که میزنی، این فقط یه ازمایش کوچولو و البته شوخی بود، بیا اینم دویست گالیون.
دافنه دویست گالیون رو گرفت و با مخ رفت تو شیشه ی مغازه ای که ساز میفروختن.بعد هم وارد شد و گیتار رو برای جسیکا گرفت.دافنه با همون لباس ابیش و موهایی باز، فردا رفت تولد جسیکا.
موقع دادن کادو ها.
-بیا جسیکا این کادوی تو.کلی بدبختی کشیدم تا گرفتمش.

-مرسی ولی من گیتار بلد نیستم.
-یاد میگیری.

-ممنون، فکر میکردم از من بدت میاد و باهام دعوا میکنی.

دو دقیقه بعد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/31 11:36:01

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/05/14
تولد نقش: 1396/05/16
آخرین ورود: جمعه 20 مهر 1403 22:40
از: زیر بزرگترین سایه جهان، سایه ارباب
پستها:
377

لایت
روزی روزگاری، در اون روزها که پرنده ها آواز میخونند و نسیم ملایم میوزید؛ لایتینا هم با قدم های سرخوشی درحال پیادهروی تو خیابونهای لندن بود. نشان طلایی رنگی تو دستانش خودنمایی میکرد و دختر هم با دقت درحال بررسی اون بود.
- چقدر برق میزنه. چقدر طلاییه. اسم منم روشه.
درست میگفت. اسم "لایتینا فاست" به صورت مرتب بالای ستاره روی نشان حکاکی شده بود. دختر بار دیگه دستشو روی ستاره و اسمش کشید، هربار با این کار لبخندش بزرگتر میشد.
- یعنی من الان میتونم به تمام کاراگاهان دستور بدم.
با این حرفش هزاران فکر از ذهنش رد شد.
- میتونم بگم برن برام وسایل جدید بخرن. میتونن اونا رو برام امتحان کنن. حتی...
مکثی کرد و با این فکر نگاه دیگهای به نشان طلایی رنگ انداخت.
- حتی میتونم بگم برام چرخ گوشت بخرن تا نشانمو باهاش برق بندازم.
لایتینا خنده کنان این رو گفت و نشان رو توی جیبش گذاشت. همین طور که با فندک کوچکی بازی میکرد، به سمت مرکز فرماندهی کاراگاهان به راه افتاد.
لایتینا:
کاغذی از آسمون جلوی پای لایتینا افتاده بود. دختر از ترس فندکی که توی دستش بود رو ول کرد. درواقع شاید اگر فندک یه فندک معمولی بود موقعی که درحال سقوط بود آتیشش رو خاموش میکرد و بی خطر به زمین میرسید، اما فندک با لایتینا زندگی کرده بود، شیطنت رو یاد گرفته بود؛ پس تصمیم گرفت آتیشش رو نگه داره و به سمت کاغذی که روی زمین بود شتافت.
- نه نه آتیش نگیر!
لایتینا شروع به لگد کردن کاغذی کرد که چند لحظه پیش از آسمون جلوی پاش افتاده بود و حالا میسوخت. آتیش بالاخره خاموش شد. دختر فندک را به سمت افق شوت کرد و قسمتی از کاغذ رو که به خاکستر تبدیل نشده بود رو برداشت.
- احضاریه... وزارتخونه. همین؟
لایتینا چندبار دیگه هم متنی که نوشته شده بود رو خوند. تنها دوکلمه؟ باز هم خوند، از پایین به بالا خوند، ضربدری خوند، بندری هم خوند حتی اما باز هم فقط دوتا کلمه نوشته شده بود.
- یعنی به خاطر فکریه که سرم زده بود. یعنی فهمیدن میخوام به کاراگاهان چه ماموریتی بدم؟
سیل کارهای بدی که لایتینا از بچگی تا به حال انجام داده بود به ذهنش هجوم آورد. حتی صحنهای که وقتی یک سالش بود شیشه شیر دخترعموش رو برداشته بود. در این فکرها بود که آروم آروم به سمت وزارتخونه به راه افتاد.
ساعت ها بعد- همچنان خیابونهای لندن
لایتینا همچنان داشت کارهای بدشو مرور میکرد. تمومی نداشتن که، حالا که فکر میکرد شاید به وزارت خونه احضار شده بود تا رنک "بیشترین کارهای بد" رو بگیره.
- شایدم به خاطر اون دفعه بود که رو بال لینی نقاشی کردم.
لایتینا خاطره نقاشی کردنشو مرور کرد. کار چندان بدی نبود. تنها باعث شد تا چندماه بال های لینی به رنگ صورتی و نارنجی باشند و خود پیکسی هم از شدت سنگینی بالهاش نتونه پرواز کنه.
- شاید هم به خاطر...
در همین حین بود که پاش به جسمی گیر کرد و با مغز به سوی زمین شتافت. اما لایتینا مغزشو دوست داشت و نمیخواست مغزشو با کاردک از روی زمین جمع کنند و بریزن توی سرش. پس تعادلشو حفظ کرد و ایستاد. اطرافشو نگاه کرد و تنها چیزی که توجهشو جلب کرد، پله هایی بود که داشتن منجر به متلاشی شدن مغزش میشدن بود.
- اینجا کجاست دیگه؟
لایتینا که از پله ها بالا رفته بود و وارد ساختمون شده بود با تعجب به اطرافش نگاه کرد. موشک های کاغذی کوچیکی که خودشون پرواز میکردند. افرادی که با جارو مشغول انجام کارهایشان بودند. قطعا این مکان مربوط به جادوگرها بود.
- ساحره به وزارتخونه خوش اومد. جن خوش آمد گوی خوب؟
لایتینا به جن خونگیای که سعی داشت لبخند بزنه نگاه کرد. تو یه دست جن جارو و تو دست دیگهاش مسلسل بود.
- ساحره یا کارشو گفت یا آبکش شد.
جن خونگی مسلسل رو بالا آورد و صورت لایتینا رو نشون گیری کرد. شاید اگر دختر واقعا ریونکلاوی بود به این فکر می افتاد که دروغ بگه و حرفی از احضاریه نزنه، اما کلاه گروهبندی هم گاهی اشتباه میکرد.
- از وزارتخونه برام احضاریه اومده بود...
لایتینا هنوز جملهاش رو کامل نکرده بود که جن دستشو گرفت و کشان کشان اون رو به سمت جایی توی وزارتخونه برد. دختر چندبار سعی کرد خودشو از دست جن راحت کنه اما موفق نمیشد. شاید جنهای خونگی کوچیک بودن اما زورشون زیاد بود.
- وینکی باید یه فکری به حال رفتار خدمهاش بکنه...
لایتینا درحالی که داشت زیرلب غر میزد و به داخل اتاقی شوت شد.
- جن ساحره احضار شده رو آورد. جن ساحره آور خوب؟
جن بدون این که جوابی بشنوه رفت. لایتینا سرشو بلند کرد و با یه جن خونگی دیگه و البته مردی نقابپوش کنارش مواجه شد. این دفعه مسلسلی نبود تا هولش کنه فقط فکر به این که چرا احضار شده بود کافی بود تا به کارهای بدش اعتراف کنه.
- باور کنین من فقط بالهاشو نقاشی کردم، بعدشم کی گفته که من میخواستم ماموریت بدم برام چرخ گوشت بخرن؟ اصلا هم این طور نیست.
- وینکی نفهمید دختر چی گفت، وینکی جن نفهمیده خوب؟
وینکی نگاهی به معاونش کرد. آرسینوس هم متوجه نشد که وزیر نگاش میکنه و به خونسرد بودنش ادامه داد.
- خودتون احضاریه فرستادین، توضیحی هم نبود... اگر هم بود سوزوندمش.
لایتینا این رو گفت و برگه نیمه سوختهای رو از جیبش بیرون آورد. شاید اگر دختر میتونست پشت نقاب آرسینوس رو ببینه متوجه میشد که اون متوجه قضیه شده اما چیزی جز خونسردی اعصاب خرد کن معاون نمیدید.
- توضیحشو سوزوندی و گرنه توضیح داشت. دولت ما هیچ وقت چیزی رو بدون توضیح نمیذاره. همیشه گفتم چیز خطرناکو دست بچه ندید.
- معاون دروغ گفت، معاون جن بد. وینکی و ماسکی احضاریه رو محض شادی و مسرور شدن برای دختر فرستادن، توضیحی هم ندادن. وینکی جن توضیح نداده خوب؟
- ولی این منکر این نمیشه که چیز خطرناکو نباید دست بچه داد، وزیر بانو.
لایتینا:
لایتینا به وزیر و معاونش نگاهی انداخت. ظاهرا نباید از دولتی که وزیرش جنخونگی و معاونش نقابداره انتظار بیشتری داشت.
VS
فیتیله
روزی روزگاری، در اون روزها که پرنده ها آواز میخونند و نسیم ملایم میوزید؛ لایتینا هم با قدم های سرخوشی درحال پیادهروی تو خیابونهای لندن بود. نشان طلایی رنگی تو دستانش خودنمایی میکرد و دختر هم با دقت درحال بررسی اون بود.
- چقدر برق میزنه. چقدر طلاییه. اسم منم روشه.

درست میگفت. اسم "لایتینا فاست" به صورت مرتب بالای ستاره روی نشان حکاکی شده بود. دختر بار دیگه دستشو روی ستاره و اسمش کشید، هربار با این کار لبخندش بزرگتر میشد.
- یعنی من الان میتونم به تمام کاراگاهان دستور بدم.

با این حرفش هزاران فکر از ذهنش رد شد.
- میتونم بگم برن برام وسایل جدید بخرن. میتونن اونا رو برام امتحان کنن. حتی...
مکثی کرد و با این فکر نگاه دیگهای به نشان طلایی رنگ انداخت.
- حتی میتونم بگم برام چرخ گوشت بخرن تا نشانمو باهاش برق بندازم.

لایتینا خنده کنان این رو گفت و نشان رو توی جیبش گذاشت. همین طور که با فندک کوچکی بازی میکرد، به سمت مرکز فرماندهی کاراگاهان به راه افتاد.
لایتینا:

کاغذی از آسمون جلوی پای لایتینا افتاده بود. دختر از ترس فندکی که توی دستش بود رو ول کرد. درواقع شاید اگر فندک یه فندک معمولی بود موقعی که درحال سقوط بود آتیشش رو خاموش میکرد و بی خطر به زمین میرسید، اما فندک با لایتینا زندگی کرده بود، شیطنت رو یاد گرفته بود؛ پس تصمیم گرفت آتیشش رو نگه داره و به سمت کاغذی که روی زمین بود شتافت.
- نه نه آتیش نگیر!

لایتینا شروع به لگد کردن کاغذی کرد که چند لحظه پیش از آسمون جلوی پاش افتاده بود و حالا میسوخت. آتیش بالاخره خاموش شد. دختر فندک را به سمت افق شوت کرد و قسمتی از کاغذ رو که به خاکستر تبدیل نشده بود رو برداشت.
- احضاریه... وزارتخونه. همین؟

لایتینا چندبار دیگه هم متنی که نوشته شده بود رو خوند. تنها دوکلمه؟ باز هم خوند، از پایین به بالا خوند، ضربدری خوند، بندری هم خوند حتی اما باز هم فقط دوتا کلمه نوشته شده بود.
- یعنی به خاطر فکریه که سرم زده بود. یعنی فهمیدن میخوام به کاراگاهان چه ماموریتی بدم؟

سیل کارهای بدی که لایتینا از بچگی تا به حال انجام داده بود به ذهنش هجوم آورد. حتی صحنهای که وقتی یک سالش بود شیشه شیر دخترعموش رو برداشته بود. در این فکرها بود که آروم آروم به سمت وزارتخونه به راه افتاد.
ساعت ها بعد- همچنان خیابونهای لندن
لایتینا همچنان داشت کارهای بدشو مرور میکرد. تمومی نداشتن که، حالا که فکر میکرد شاید به وزارت خونه احضار شده بود تا رنک "بیشترین کارهای بد" رو بگیره.
- شایدم به خاطر اون دفعه بود که رو بال لینی نقاشی کردم.

لایتینا خاطره نقاشی کردنشو مرور کرد. کار چندان بدی نبود. تنها باعث شد تا چندماه بال های لینی به رنگ صورتی و نارنجی باشند و خود پیکسی هم از شدت سنگینی بالهاش نتونه پرواز کنه.
- شاید هم به خاطر...
در همین حین بود که پاش به جسمی گیر کرد و با مغز به سوی زمین شتافت. اما لایتینا مغزشو دوست داشت و نمیخواست مغزشو با کاردک از روی زمین جمع کنند و بریزن توی سرش. پس تعادلشو حفظ کرد و ایستاد. اطرافشو نگاه کرد و تنها چیزی که توجهشو جلب کرد، پله هایی بود که داشتن منجر به متلاشی شدن مغزش میشدن بود.
- اینجا کجاست دیگه؟

لایتینا که از پله ها بالا رفته بود و وارد ساختمون شده بود با تعجب به اطرافش نگاه کرد. موشک های کاغذی کوچیکی که خودشون پرواز میکردند. افرادی که با جارو مشغول انجام کارهایشان بودند. قطعا این مکان مربوط به جادوگرها بود.
- ساحره به وزارتخونه خوش اومد. جن خوش آمد گوی خوب؟

لایتینا به جن خونگیای که سعی داشت لبخند بزنه نگاه کرد. تو یه دست جن جارو و تو دست دیگهاش مسلسل بود.
- ساحره یا کارشو گفت یا آبکش شد.

جن خونگی مسلسل رو بالا آورد و صورت لایتینا رو نشون گیری کرد. شاید اگر دختر واقعا ریونکلاوی بود به این فکر می افتاد که دروغ بگه و حرفی از احضاریه نزنه، اما کلاه گروهبندی هم گاهی اشتباه میکرد.
- از وزارتخونه برام احضاریه اومده بود...
لایتینا هنوز جملهاش رو کامل نکرده بود که جن دستشو گرفت و کشان کشان اون رو به سمت جایی توی وزارتخونه برد. دختر چندبار سعی کرد خودشو از دست جن راحت کنه اما موفق نمیشد. شاید جنهای خونگی کوچیک بودن اما زورشون زیاد بود.
- وینکی باید یه فکری به حال رفتار خدمهاش بکنه...

لایتینا درحالی که داشت زیرلب غر میزد و به داخل اتاقی شوت شد.
- جن ساحره احضار شده رو آورد. جن ساحره آور خوب؟

جن بدون این که جوابی بشنوه رفت. لایتینا سرشو بلند کرد و با یه جن خونگی دیگه و البته مردی نقابپوش کنارش مواجه شد. این دفعه مسلسلی نبود تا هولش کنه فقط فکر به این که چرا احضار شده بود کافی بود تا به کارهای بدش اعتراف کنه.
- باور کنین من فقط بالهاشو نقاشی کردم، بعدشم کی گفته که من میخواستم ماموریت بدم برام چرخ گوشت بخرن؟ اصلا هم این طور نیست.

- وینکی نفهمید دختر چی گفت، وینکی جن نفهمیده خوب؟

وینکی نگاهی به معاونش کرد. آرسینوس هم متوجه نشد که وزیر نگاش میکنه و به خونسرد بودنش ادامه داد.
- خودتون احضاریه فرستادین، توضیحی هم نبود... اگر هم بود سوزوندمش.

لایتینا این رو گفت و برگه نیمه سوختهای رو از جیبش بیرون آورد. شاید اگر دختر میتونست پشت نقاب آرسینوس رو ببینه متوجه میشد که اون متوجه قضیه شده اما چیزی جز خونسردی اعصاب خرد کن معاون نمیدید.
- توضیحشو سوزوندی و گرنه توضیح داشت. دولت ما هیچ وقت چیزی رو بدون توضیح نمیذاره. همیشه گفتم چیز خطرناکو دست بچه ندید.

- معاون دروغ گفت، معاون جن بد. وینکی و ماسکی احضاریه رو محض شادی و مسرور شدن برای دختر فرستادن، توضیحی هم ندادن. وینکی جن توضیح نداده خوب؟

- ولی این منکر این نمیشه که چیز خطرناکو نباید دست بچه داد، وزیر بانو.

لایتینا:

لایتینا به وزیر و معاونش نگاهی انداخت. ظاهرا نباید از دولتی که وزیرش جنخونگی و معاونش نقابداره انتظار بیشتری داشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لایتینا فاست در 1396/6/27 22:18:09
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down
Only
aven
aven
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/06/18
آخرین ورود: یکشنبه 8 تیر 1404 02:40
از: هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
پستها:
95

- صد... نود و نُه... نود و هشت... نود و هفت...
وسط کوچه ایستاده و میلهای رو که دوتا خربزه به دو طرفش چسبونده بود، به عنوان وزنه، بالا و پایین میبرد.
باد میوزید و بالهای خنکش رو مثل دستی نوازشکننده به سر و صورت کوچه میکشید.
وقتی آرنولد به شمارهی صفر رسید، وزنه رو به دیوار تکیه داد، کهنهی کثیف نوزادی رو از داخل سطل آشغال در آورد و مشغول پاک کردن عرق روی پیشونیش شد.
- مـــعـــو! هنوز اینجایی که!
مادرش، دست به سینه، کنار خونهی کارتُنیشون ایستاده بود.
- دو ساعته اینجایی. خسته نشدی؟ شامت حاضره. بجنب تا سرد نشده. بدو ببینم.
- دو دقیقه دیگه نمیام.
نگاهِ خانمِ پفک پیگمی، چند لحظه روی وزنهی خربزهای قفل شد. بعد، سری از تأسف تکون داد و توی کارتُن ناپدید شد.
آرنولد کهنه رو به کناری انداخت و دُمِش رو با آبِ جوب شست و به بازتاب ماه زل زد. چهرهی مغرور آلکتو کرو در حالی که آدامس باد میکرد و میترکوند، روی بازتاب ماه ظاهر شد.
فردا صبح، زنگ اول، آرنولد کلاس دوئل داشت و بازندهی دوئل بینِ اون و آلکتو، از مدرسه اخراج میشد!
شرطی کاملاً جدی که اساتید دوئل، بعد از اعلام خستگیشون از دوئلهای پیاپیِ آرنولد و آلکتو، براشون در نظر گرفته بودن.
- امیدوارم که ببازم!
با پنجهش، بازتاب ماه و چهرهی موذیانهی آلکتو رو بههم زد و وارد خونهی کارتُنی شد.
خونه، از بیرون، صرفاٌ یه کارتُنِ ساده به نظر میرسید. امّا واردش که میشدی، اتاقهای متعدد، حموم، توالت و آشپزخونهای بزرگ به چشمت میخورد.
این خونهی جادار، هدیهای بود از طرف دختری مو وزوزی که گربهش در برابر حملهی یکی از سگهای گاراژ، با حمایت آرنولد، جون سالم به در برد.
روی صندلی نشست و دست به چونه، با بشقابِ پُر از موشپُلو ور رفت.
هیچ صدایی به جز تیکتاکِ ساعت به گوش نمیرسید.
به مادرش خیره شد. اون هم سنگینیِ نگاهِ پسرش رو حس کرد و یکی از ابروهاش رو بالا برد.
- چرا اینجوری نگام میکنی؟ چرا نمیخوری؟ بخور تا از دهن نیفتاده.
- تا حالا دوئل نکردی؟
اوّلش بُهت و حیرت بود، امّا بعدش، یه لبخند غیر اِرادی بود که روی لب خانم پفک پیگمی نشست.
- چرا. دوئل کردم. توی همین مدرسهت... اون زمان تازهتأسیس بود و مثل الآن مجهز و پُر امکانات نبود. شاید باور نکنی ولی استادٍ دوئلت با من همدوره بود. آقای آرگُرگ!
نفس آرنولد توی سینهش حبس شد. امّا مادرش ادامه داد:
- اون توی کلاس دوئل، بیرقیب بود. بهراحتی حریف همه میشد. حتی یه بار به هشت نفر آوانس داد و جلوی همهی اعضای مدرسه، اونا رو به یه دوئل هشت به یک دعوت کرد و... حدس بزن چی شد؟!
- چی نشد؟!
- با هشتتا چوبدستیای که توی هشت دستش بود، هر هشت نفرشون رو شکست داد!
- واااو! واقعاً شگفتانگیز نیس! اممم... مامان، تو هم... باهاش... دوئل نداشتی؟ نبردیش؟
دردی توی شکم خانم پفک پیگمی پیچید. دردی که خیلی به لحنِ سؤالِ پسرش ربطی نداشت. بیشتر مربوط به نتیجهی دوئلش با آرگُرگ بود.
امّا به هیچ وجه نمیخواست حتی ذرّهای ناراحتی روی چهره و دلِ آرنولد بشینه.
- البته که بردمش، عزیزم! تا حالا دیدی یه شیرگربه به یه عنکبوتِ ریزه میزه ببازه؟!
لبخندی روی لب آرنولد نشست که خیلی دووم نیاورد و با به یاد آوردن موضوعی، کمکم ماسید.
- میشه ازت بپرسم که... توی مدرسه هیچ دوستی نداشتی؟
خانم پفک پیگمی از فرو کردن چنگال توی بدنِ موش دست کشید. به پسرش خیره نشد و برای لحظاتی، به لبهی پیشبندش زل زد. بعد، زیر چشمی به عکسِ گوشهی اتاق چشم دوخت. آرنولد هم یواشکی به اون عکس نگاهی انداخت.
درون تصویر، مادرش به همراه چندین دوست صمیمی به دوربین خیره شده و میخندیدن. خندهای که ساختگی نبود.
از ته دل بود!
آرنولد دوست نداشت که بحثِ چگونگیِ کشتهشدنِ اون همه گربه رو وسط بکشه و زخمِ خشکشدهی روی دلِ مادرش رو بیدار کنه.
بنابراین از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت.
- کجا میری؟ چیزی نخوردی که!
- میل دارم. خیلیم بیمزه بود. مثل همیشه دستپختت مزخرف بود، مامان. دستت درد کنه. ولی فردا یه دوئل مهم ندارم. باید از دستش بدم. شب به شر، مامان!
و بیتوجه به چهرهی مات و مبهوتِ مادرش، وارد اتاقش شد و روی تختش پرید.
لابهلای سکوت و تاریکی، سعی کرد به چیزی فکر نکنه. نه به حرفهای مادرش. نه آرگُرگ. نه آلکتو کرو. نه اخراج شدن و نشدنش بعد از دوئلِ فردا. نه به هیچی!
امّا چشمش که به پوستر روی دیوار خورد، افکارش پخش و پلا شدن.
پوسترِ بدنسازِ معروفی که همنامِ گربهی صاحب اتاق بود امّا با شوارتزنگری خطخورده که جای اون، نامِ خونوادگیِ "پفک پیگمی" نوشته شده بود.
فردا صبح، آرنولد خیلی دیر از خواب بلند شد و کمی از وقتش هم صرف پیدا کردن دفتر دوئلش تلف شد.
امّا به هر حال، تاکسی گرفت و سوار بر ماشین کنترلیای که توی سطل آشغال پیدا کرده بود، خودش رو به مدرسهی غیر انتفاعی جادوگران رسوند. از آخرین باری که سوار وسایل نقلیه شد، هفت ماه میگذشت. برای همین، محتویات معدهش رو توی باغچهی کناریِ مدرسه بالا آورد و چندین ناسزا هم از طرف یکی از گلهای باغچه تحویل گرفت.
بعد، به درِ نیمهبازِ مدرسه چسبید و نگاهی به درون محوطه انداخت.
- اِی بابا!
همونطور که فکرش رو میکرد، دیر رسیده بود.
اساتید کلاس دوئل، هکتار رنجور، ونیس کرّوبی و آرگُرگ، همکلاسیهای آرنولد رو توی حیاط جمع کرده و هرکدوم رو در برابر شخص دیگهای قرار داده بودن.
همه به حریفانشون خیره شده بودن.
به جز آلکتو کرو که چوب بیسبالش رو لای کمربند شلوارش غلاف کرده و آدامس جوان، منتظر حضور آرنولد بود.
پفک پیگمی زیر لب خرخری کرد. دیر رسیده و همین اول کار، پنج امتیاز از دست داده بود.
ولی تسلیم نشد. به خودش امیدواری داد. اون میتونست حتی با از دست دادن پنج امتیاز، اون دخترهی لات رو شکست بده و پرونده به بغل، بفرسته خونه.
نفس عمیقی کشید و با قدمهایی مصمم به جلو حرکت کرد که با کشیده شدنِ دُمِش، متوقف شد.
- کجا با این عجله؟
چرخید و با پسری با لباسهای نارنجیرنگ رو به رو شد.
- تو کی نیستی؟ چیکارم نداری؟ چرا این شکلی بهم زل نزدی؟
پسر که از تناقض حرفهای گربه متعجب شده بود، دُمِش رو ول کرد و روی نیمکتی نشست.
- یه ماگت داشتیم که سهتا پا داشت، الآنم یه گربه داریم که برعکس حرف میزنه. چقد گربهها عجیبن... چرا وایسادی؟ بیا بشین کنارم، حرف دارم باهات.
- میتونم کنارت بشینم. دیرم نمیشه. نباید برم.
- تو از همون اوّل هم دیرت شده بود.
- ولی نباید خودمو به دوئل برسونم!
- نمیخواد دوئل کنی.
- ولی باید به آلکتو ببازم! اگه ببرم، اخراج میشم!
- همون بهتر که اخراج شی! بیا بشین کنارم!
جملهی آخر روباه، سی و سه بندِ آرنولد رو لرزوند. با شک و تردید، نگاهی بهش انداخت و بعد، نگاهی به حیاط مدرسه.
دوئلها هنوز شروع نشده و اساتید و دوئلگرها مشغول نرمش صبحگاهی بودن. هکتار رنجور و ونیس کرّوبی، بعد از هر حرکتِ ورزشی، چندین ملاقه و ریمل و پنکک از لای رداهاشون میفتاد زمین. آرگُرگ هم مدام زیر دست و پای گلّهی دوندهی دوئلگرها له میشد.
آرنولد برخلاف میل باطنیش، روی نیمکت نشست. روباه آهی کشید و به آفتابی که کمکم سر و کلّهش پیدا میشد، زل زد.
- توی این مدرسه، دوستی داشتی؟
- نه.
- الآن چی؟
- آره.
- پس دیگه نیا مدرسه. دوئل نکن. مشق ننویس. شبا زود نخواب. میگن مدرسه برا درس خوندنه. ولی راستشو بخوای، درس خوندن بهونهایه برا جمع شدن خیلیامون. وقتی هم که همدیگه رو از دس میدیم، دیگه یه لحظه هم نمیتونیم اینجا دووم بیاریم. همین آرگُرگ رو میبینی؟ یه بار یهویی گذاشت و رفت، نمیدونی بعدِ رفتنش چه بلایی سر مدرسه اومد. حتی شاگرد نمونهش، رودولف هم ترک تحصیل کرد. رودولف بهم گفت که بدون آرگُرگ، دیگه نه درس، نه غر، نه مسئولیت خواب و بیداریِ بچههای توی خوابگاه، هیچی جذاب نیس. هیچی! ... همهمون از درسِ خالی بدمون میاد. از مشقِ خالی بدمون میاد. تو هم دوس نداری بیهدف و بیهوده مشق بنویسی، نه؟
آرنولد که به فکر فرو رفته بود، با شنیدن صدایی از بلندگوها به خودش اومد.
- دوئل پانزدهم شروع شد. آلکتو کرو در برابر آرنولد پفک پیگمی. آرنولد پفک پیگمی به محوطهی مدرسه!
لحظهای، مِیل و اشتیاقِ خشکشدهی آرنولد نسبت به دوئل، دوباره جون گرفت. ولی دوباره خشکید، وقتی که روباه دستش رو گرفت.
- ولش کن. دیگه دوئل نکن. تو هم مث من هیچ دوستی توی این مدرسه نداری.
و بیتوجه به فریادهای "آرنولد! پفک؟ کدوم گوری هستی؟" ، دوتایی از مدرسهی غیر اِنتفاعی جادوگران دور شدن.
همراهی روباه و آرنولد خیلی دووم نیاورد.
مدتها بعد، روباه توسط شکارچیها به دام افتاد و آرنولد رو تنها گذاشت.
امّا این آخرین بدبیاریِ گربهی زرشکی نبود.
توی یکی از شبهای بارونی، وقتی که از شکار موشها برگشته بود، جلوی چشماش، خونهی کارتُنی زیر ماشینی له شد و تموم اعضای خونوادهش رو هم بصورت همزمان از دست داد.
حالا که کاملاً بیهمهکس شده بود، روز و شبش رو توی سطلهای آشغال میگذروند و بهندرت آفتابی و مهتابی میشد.
چند سال بعد، همونطور که آرگُرگ داشت تار مینداخت و از خیابون رد میشد، ناگهان متوجه آرنولدی شد که با سر و وضع و قیافهای درب و داغون در حال رفت و آمد بود.
- وایسا ببینم! تو چرا این شکلی شدی؟ تو که اینجوری نبودی!
آرنولد چند ثانیه با قیافهای بیحال به آرگُرگ خیره شد، بعد راهش رو کشید و رفت.
- اون دوئلی که توش حاضر نشدی رو یادته؟ اونو ۳۰-۰ باختی! نمیدونم یادته یا نه. ولی گفتم که گفته باشم!
پفک پیگمی امّا توجهی نکرد.
دار و ندارش رو از دست داده بود. چیزهایی رو از دست داده بود که حتی با پول هم قابل جبران نبودن.
چون هیچ مغازهای وجود نداشت که "دوست" بفروشه، پس آرنولد هم مونده بود بیدوست.
وسط کوچه ایستاده و میلهای رو که دوتا خربزه به دو طرفش چسبونده بود، به عنوان وزنه، بالا و پایین میبرد.
باد میوزید و بالهای خنکش رو مثل دستی نوازشکننده به سر و صورت کوچه میکشید.
وقتی آرنولد به شمارهی صفر رسید، وزنه رو به دیوار تکیه داد، کهنهی کثیف نوزادی رو از داخل سطل آشغال در آورد و مشغول پاک کردن عرق روی پیشونیش شد.
- مـــعـــو! هنوز اینجایی که!
مادرش، دست به سینه، کنار خونهی کارتُنیشون ایستاده بود.
- دو ساعته اینجایی. خسته نشدی؟ شامت حاضره. بجنب تا سرد نشده. بدو ببینم.
- دو دقیقه دیگه نمیام.
نگاهِ خانمِ پفک پیگمی، چند لحظه روی وزنهی خربزهای قفل شد. بعد، سری از تأسف تکون داد و توی کارتُن ناپدید شد.
آرنولد کهنه رو به کناری انداخت و دُمِش رو با آبِ جوب شست و به بازتاب ماه زل زد. چهرهی مغرور آلکتو کرو در حالی که آدامس باد میکرد و میترکوند، روی بازتاب ماه ظاهر شد.
فردا صبح، زنگ اول، آرنولد کلاس دوئل داشت و بازندهی دوئل بینِ اون و آلکتو، از مدرسه اخراج میشد!
شرطی کاملاً جدی که اساتید دوئل، بعد از اعلام خستگیشون از دوئلهای پیاپیِ آرنولد و آلکتو، براشون در نظر گرفته بودن.
- امیدوارم که ببازم!
با پنجهش، بازتاب ماه و چهرهی موذیانهی آلکتو رو بههم زد و وارد خونهی کارتُنی شد.
خونه، از بیرون، صرفاٌ یه کارتُنِ ساده به نظر میرسید. امّا واردش که میشدی، اتاقهای متعدد، حموم، توالت و آشپزخونهای بزرگ به چشمت میخورد.
این خونهی جادار، هدیهای بود از طرف دختری مو وزوزی که گربهش در برابر حملهی یکی از سگهای گاراژ، با حمایت آرنولد، جون سالم به در برد.
روی صندلی نشست و دست به چونه، با بشقابِ پُر از موشپُلو ور رفت.
هیچ صدایی به جز تیکتاکِ ساعت به گوش نمیرسید.
به مادرش خیره شد. اون هم سنگینیِ نگاهِ پسرش رو حس کرد و یکی از ابروهاش رو بالا برد.
- چرا اینجوری نگام میکنی؟ چرا نمیخوری؟ بخور تا از دهن نیفتاده.
- تا حالا دوئل نکردی؟
اوّلش بُهت و حیرت بود، امّا بعدش، یه لبخند غیر اِرادی بود که روی لب خانم پفک پیگمی نشست.
- چرا. دوئل کردم. توی همین مدرسهت... اون زمان تازهتأسیس بود و مثل الآن مجهز و پُر امکانات نبود. شاید باور نکنی ولی استادٍ دوئلت با من همدوره بود. آقای آرگُرگ!
نفس آرنولد توی سینهش حبس شد. امّا مادرش ادامه داد:
- اون توی کلاس دوئل، بیرقیب بود. بهراحتی حریف همه میشد. حتی یه بار به هشت نفر آوانس داد و جلوی همهی اعضای مدرسه، اونا رو به یه دوئل هشت به یک دعوت کرد و... حدس بزن چی شد؟!
- چی نشد؟!
- با هشتتا چوبدستیای که توی هشت دستش بود، هر هشت نفرشون رو شکست داد!
- واااو! واقعاً شگفتانگیز نیس! اممم... مامان، تو هم... باهاش... دوئل نداشتی؟ نبردیش؟
دردی توی شکم خانم پفک پیگمی پیچید. دردی که خیلی به لحنِ سؤالِ پسرش ربطی نداشت. بیشتر مربوط به نتیجهی دوئلش با آرگُرگ بود.
امّا به هیچ وجه نمیخواست حتی ذرّهای ناراحتی روی چهره و دلِ آرنولد بشینه.
- البته که بردمش، عزیزم! تا حالا دیدی یه شیرگربه به یه عنکبوتِ ریزه میزه ببازه؟!
لبخندی روی لب آرنولد نشست که خیلی دووم نیاورد و با به یاد آوردن موضوعی، کمکم ماسید.
- میشه ازت بپرسم که... توی مدرسه هیچ دوستی نداشتی؟
خانم پفک پیگمی از فرو کردن چنگال توی بدنِ موش دست کشید. به پسرش خیره نشد و برای لحظاتی، به لبهی پیشبندش زل زد. بعد، زیر چشمی به عکسِ گوشهی اتاق چشم دوخت. آرنولد هم یواشکی به اون عکس نگاهی انداخت.
درون تصویر، مادرش به همراه چندین دوست صمیمی به دوربین خیره شده و میخندیدن. خندهای که ساختگی نبود.
از ته دل بود!
آرنولد دوست نداشت که بحثِ چگونگیِ کشتهشدنِ اون همه گربه رو وسط بکشه و زخمِ خشکشدهی روی دلِ مادرش رو بیدار کنه.
بنابراین از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت.
- کجا میری؟ چیزی نخوردی که!
- میل دارم. خیلیم بیمزه بود. مثل همیشه دستپختت مزخرف بود، مامان. دستت درد کنه. ولی فردا یه دوئل مهم ندارم. باید از دستش بدم. شب به شر، مامان!
و بیتوجه به چهرهی مات و مبهوتِ مادرش، وارد اتاقش شد و روی تختش پرید.
لابهلای سکوت و تاریکی، سعی کرد به چیزی فکر نکنه. نه به حرفهای مادرش. نه آرگُرگ. نه آلکتو کرو. نه اخراج شدن و نشدنش بعد از دوئلِ فردا. نه به هیچی!
امّا چشمش که به پوستر روی دیوار خورد، افکارش پخش و پلا شدن.
پوسترِ بدنسازِ معروفی که همنامِ گربهی صاحب اتاق بود امّا با شوارتزنگری خطخورده که جای اون، نامِ خونوادگیِ "پفک پیگمی" نوشته شده بود.
***
فردا صبح، آرنولد خیلی دیر از خواب بلند شد و کمی از وقتش هم صرف پیدا کردن دفتر دوئلش تلف شد.
امّا به هر حال، تاکسی گرفت و سوار بر ماشین کنترلیای که توی سطل آشغال پیدا کرده بود، خودش رو به مدرسهی غیر انتفاعی جادوگران رسوند. از آخرین باری که سوار وسایل نقلیه شد، هفت ماه میگذشت. برای همین، محتویات معدهش رو توی باغچهی کناریِ مدرسه بالا آورد و چندین ناسزا هم از طرف یکی از گلهای باغچه تحویل گرفت.
بعد، به درِ نیمهبازِ مدرسه چسبید و نگاهی به درون محوطه انداخت.
- اِی بابا!
همونطور که فکرش رو میکرد، دیر رسیده بود.
اساتید کلاس دوئل، هکتار رنجور، ونیس کرّوبی و آرگُرگ، همکلاسیهای آرنولد رو توی حیاط جمع کرده و هرکدوم رو در برابر شخص دیگهای قرار داده بودن.
همه به حریفانشون خیره شده بودن.
به جز آلکتو کرو که چوب بیسبالش رو لای کمربند شلوارش غلاف کرده و آدامس جوان، منتظر حضور آرنولد بود.
پفک پیگمی زیر لب خرخری کرد. دیر رسیده و همین اول کار، پنج امتیاز از دست داده بود.
ولی تسلیم نشد. به خودش امیدواری داد. اون میتونست حتی با از دست دادن پنج امتیاز، اون دخترهی لات رو شکست بده و پرونده به بغل، بفرسته خونه.
نفس عمیقی کشید و با قدمهایی مصمم به جلو حرکت کرد که با کشیده شدنِ دُمِش، متوقف شد.
- کجا با این عجله؟
چرخید و با پسری با لباسهای نارنجیرنگ رو به رو شد.
- تو کی نیستی؟ چیکارم نداری؟ چرا این شکلی بهم زل نزدی؟
پسر که از تناقض حرفهای گربه متعجب شده بود، دُمِش رو ول کرد و روی نیمکتی نشست.
- یه ماگت داشتیم که سهتا پا داشت، الآنم یه گربه داریم که برعکس حرف میزنه. چقد گربهها عجیبن... چرا وایسادی؟ بیا بشین کنارم، حرف دارم باهات.
- میتونم کنارت بشینم. دیرم نمیشه. نباید برم.
- تو از همون اوّل هم دیرت شده بود.
- ولی نباید خودمو به دوئل برسونم!
- نمیخواد دوئل کنی.
- ولی باید به آلکتو ببازم! اگه ببرم، اخراج میشم!
- همون بهتر که اخراج شی! بیا بشین کنارم!
جملهی آخر روباه، سی و سه بندِ آرنولد رو لرزوند. با شک و تردید، نگاهی بهش انداخت و بعد، نگاهی به حیاط مدرسه.
دوئلها هنوز شروع نشده و اساتید و دوئلگرها مشغول نرمش صبحگاهی بودن. هکتار رنجور و ونیس کرّوبی، بعد از هر حرکتِ ورزشی، چندین ملاقه و ریمل و پنکک از لای رداهاشون میفتاد زمین. آرگُرگ هم مدام زیر دست و پای گلّهی دوندهی دوئلگرها له میشد.
آرنولد برخلاف میل باطنیش، روی نیمکت نشست. روباه آهی کشید و به آفتابی که کمکم سر و کلّهش پیدا میشد، زل زد.
- توی این مدرسه، دوستی داشتی؟
- نه.
- الآن چی؟
- آره.
- پس دیگه نیا مدرسه. دوئل نکن. مشق ننویس. شبا زود نخواب. میگن مدرسه برا درس خوندنه. ولی راستشو بخوای، درس خوندن بهونهایه برا جمع شدن خیلیامون. وقتی هم که همدیگه رو از دس میدیم، دیگه یه لحظه هم نمیتونیم اینجا دووم بیاریم. همین آرگُرگ رو میبینی؟ یه بار یهویی گذاشت و رفت، نمیدونی بعدِ رفتنش چه بلایی سر مدرسه اومد. حتی شاگرد نمونهش، رودولف هم ترک تحصیل کرد. رودولف بهم گفت که بدون آرگُرگ، دیگه نه درس، نه غر، نه مسئولیت خواب و بیداریِ بچههای توی خوابگاه، هیچی جذاب نیس. هیچی! ... همهمون از درسِ خالی بدمون میاد. از مشقِ خالی بدمون میاد. تو هم دوس نداری بیهدف و بیهوده مشق بنویسی، نه؟
آرنولد که به فکر فرو رفته بود، با شنیدن صدایی از بلندگوها به خودش اومد.
- دوئل پانزدهم شروع شد. آلکتو کرو در برابر آرنولد پفک پیگمی. آرنولد پفک پیگمی به محوطهی مدرسه!
لحظهای، مِیل و اشتیاقِ خشکشدهی آرنولد نسبت به دوئل، دوباره جون گرفت. ولی دوباره خشکید، وقتی که روباه دستش رو گرفت.
- ولش کن. دیگه دوئل نکن. تو هم مث من هیچ دوستی توی این مدرسه نداری.
و بیتوجه به فریادهای "آرنولد! پفک؟ کدوم گوری هستی؟" ، دوتایی از مدرسهی غیر اِنتفاعی جادوگران دور شدن.
***
همراهی روباه و آرنولد خیلی دووم نیاورد.
مدتها بعد، روباه توسط شکارچیها به دام افتاد و آرنولد رو تنها گذاشت.
امّا این آخرین بدبیاریِ گربهی زرشکی نبود.
توی یکی از شبهای بارونی، وقتی که از شکار موشها برگشته بود، جلوی چشماش، خونهی کارتُنی زیر ماشینی له شد و تموم اعضای خونوادهش رو هم بصورت همزمان از دست داد.
حالا که کاملاً بیهمهکس شده بود، روز و شبش رو توی سطلهای آشغال میگذروند و بهندرت آفتابی و مهتابی میشد.
چند سال بعد، همونطور که آرگُرگ داشت تار مینداخت و از خیابون رد میشد، ناگهان متوجه آرنولدی شد که با سر و وضع و قیافهای درب و داغون در حال رفت و آمد بود.
- وایسا ببینم! تو چرا این شکلی شدی؟ تو که اینجوری نبودی!
آرنولد چند ثانیه با قیافهای بیحال به آرگُرگ خیره شد، بعد راهش رو کشید و رفت.
- اون دوئلی که توش حاضر نشدی رو یادته؟ اونو ۳۰-۰ باختی! نمیدونم یادته یا نه. ولی گفتم که گفته باشم!
پفک پیگمی امّا توجهی نکرد.
دار و ندارش رو از دست داده بود. چیزهایی رو از دست داده بود که حتی با پول هم قابل جبران نبودن.
چون هیچ مغازهای وجود نداشت که "دوست" بفروشه، پس آرنولد هم مونده بود بیدوست.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج