- اینجا کجاست؟
رز ویزلی جواب داد :
- هاگوارتز. مدرسه ی جادوگری. تو از کجا میای؟
- از سیاره ی لی لی پوت ها.
رودولف سقلمه ای به آدر زد و آرام گفت :
- لی لی پوت ها که تو گالیور بودن.
- اونجا پر از آدم کوچولویه. آدم کوچولو های قد و نیم قد که من شاهزادشونم. میشه یکم این دور و برو بهم نشون بدین؟ می خوام بدونم دقیقا کجا فرود اومدم. هی اون چیه؟ صندلی پارچه ایه؟
شازده بدو از لا به لای بچه ها رد شد و گرومپی خود را بر روی مبل های پانصد ساله ی تالار عمومی هافل انداخت. تمام فنر های مبل از جا کنده شد. رز ویزلی که صورتش مثل گوجه فرنگی سرخ شده بود به سمت شازده رفت و گفت :
- چی کار می کنی؟ این مبل خیلی قدیمی بودن؟
قبل از آنکه دست رز ویزلی به شازده برسد او به سمت گلی که بر طاقچه بود هجوم برد.
- وای چه گل نازی! یک گل قرمز خوشگل. چرا اینو توی خاک حبسش کردی؟ گل باید آزاد باشه و با ریشه هاش نفس بکشه. نه که توی خاک خفه شه.
شازده در یک ثانیه گل را از ریشه در آورد و گلدانش را پرت کرد به سویی.
- حالا بهتر شد.
- چیییییی کار کردیییییی؟
رز ویزلی به سمت شازده حمله کرد. می خواست یک دست کتک مفصل نوش جان این بچه ی پر رو کند تا از این به بعد تو وسایل مردم فضولی نکند. اما شازده در رفت. رز هم که نگاهش به گل بدبخت کج و کوله اش معطوف شده بود تصمیم گرفت تا دیر نشده گل را در یک گلدان جدید بکارد تا زنده بماند. بعد سراغ شازده برود.
شازده بدو از تالار عمومی بیرون پرید. بچه ها به هم نگاه کردند. شاید بهتر بود شهاب سنگ را به تالار عمومی شان نمی آوردند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج






اصلا چی شد یهو اينا افتادن تو فکر شهاب سنگا؟!


بلند شد.
IM A HAFEIY 


