جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  137 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  250 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  246 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  327 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 آذر 1396 20:26
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس، شاه بود و حرف، حرف او! پس همه باید قبول میکردند؛ گرچه این کار برای خیلی ها، سخت نبود.

- با سیم هندزفری خفه شون کنیم؟
- معجون خون آشام بکش بدم؟
- بکشیم بزنیمشون با ویبره!

هر کس نظری می داد؛ یکی از یکی مسخره تر. دامبلدور که این صحنه ها را میدید و این نظرها را میشنید، دانست که هیچکدام با یک سری حرف سنگین و کمر شکن، آدم بشو نیستند؛ پس آه بلندی کشید با مضمون " هری؟ جان پیچ ها رو پیدا نکردی؟!" و گفت:
- فرزندان، بیاین اصلا نکشیم!
- پس چیکار کنیم؟
- اونا میخواستن عشق بورزن؛ شاید هنوز هم مایل باشن! بیاین عشق بورزین فرزندان!
-

حتی نگاه های چپ چپ آرسینوس نیز، کارساز نبود. او حاضر بود هرکاری بکند، ولی به حرف های دامبلدور گوش ندهد.

- همین که گفتم! با می کشیمشون، یا همه میرن آزکابان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 28 آبان 1396 21:36
نمایش جزئیات
آفلاین
-اما اونها هم خون آشامن که ؟
-هیچ چی جلودار ما نیست.

ارباب خون آشام از رو تخت پادشاهیش بلند شد و به طرف یخچال رفت. بسته خونی ازش درآورد و یه دهن سیر نوشید. بسته خالی رو روی زمین انداخت و یه برده غیر خون آشام سریعا به طرف بسته رفت و برش داشت. ارباب لبخندی زد و روی تختش نشست.
-این رو میبینی؟ جادوگری که مثل برده ها داره به ما خدمت میکنه. همه جادوگرها باید اینجوری بشن. چه جادوگر خالص باشن، چه ماگل زاده، چه نصف جادوگر نصف خون آشام.
-اما اونها هم بخشی از ما هستن.
-نسل جادوگرها باید کاملا از بین بره و یا زیر دست ما بردگی کنن ... نصف نصف قبول نیست.

برده جادوگر، کالین کریوی بود که نقشه کامل ارباب خون آشام ها رو شنید. باید تا صبح صبر میکرد و وقتی همه خوابیدن از تالار خارج میشد و به دامبلدور خبر می رسوند.


طرف دامبلی اینا

دای لوولین همچنان توضیح میداد و بقیه قبلا تو فیلم و کتاب ها خصوصیات خون آشام ها رو دیده و باهاشون آشنا بودن. اما دای خسته نمیشد و لحظه ای هم مکث نمیکرد. حتی لیوان آبی بین حرفاش نمیخورد و بدون کوچکترین استراحتی نکات مهمی در مورد خون آشام ها میگفت.
-شبا که شما میخوابید ، خون آشام ها بیدارن. مگر اینکه این دستبند خاص رو دور دستشون بسته باشن.

دای به دستبندی که دور دستاش قرار داشت اشاره کرد و ادامه داد:
-این دستبند باعث میشه که خون آشام ها بتونن زیر آفتاب و تو روز هم راه برن.

آرسینوس که هنوز به جادوگر-خوش آشام ها اعتماد نکرده بود ، تاج رو سرش رو صاف کرد و جلو اومد.
-اینا خیلی مشکوکن ... من میگم از همینا شروع کنیم به کشتن بریم جلو تا بقیه شون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 27 آبان 1396 13:59
نمایش جزئیات
آفلاین
تق تق تق

ملت درحال نظار گر در بودند و کسي جرات باز کردن درو نداشت ولي کمي بعد رون که از مرلينگاه بيرون ميومد و از جريان هاي حاضر اطلاعي نداشت درو باز کرد.

پسري مو سياه وارد شد و به همه اشخاص حاظر نگاه کرد.

_ اوه سلام استريکس , درود بر تو اي روشن ترين بچه تاريکي.

_ سلام پروفسور پرسيوال ببخشيد مزاحم شدم.

ملت حاضر هنوز در شوک بودن. استريکس روبروي الکس وايساد و گفت.
_ سلام داداش.
_ اميد وارم که مثلا براي نجات من نيومده باشي که اگه برا اين اومدي شرمندت ميشم.
_ معلومه که نيومدم , خودت ميتوني خودتو نجات بدي , من فقط اومدم چون پرسيوال ازم خواسته بود که بيام.

کمي انطرف تر دارودسته مرگ خوارا دور هم جمع شده بودند و چوبدستيشون به طرف الکسو استريکس گرفتند و گفتند:
_ اهاي خون خوارا وقتشه طلافي کنيم.

_ دای لوولین، سلوینا

_ هان ؟

_ اهم اهم

ملت مرگخواربه دونبال صدا برگشتند و پشت سرشون دو خون اشام دیگر هاگواتز دای لوولین و سلوینا رو دیدن و به دونبال برگشتن اونا استریکس طناب های الکس رو باز کرد و روبرو مرگخوارا وایساد.

الکس پا پیش گذاشت و گفت:
_ ببینم کسی با ما کاری داشت؟!

مرگخوارا سریع ارسینوس رو به جلو هل دادند و همگی دستشونو به سمتش گرفتند.
_ ایشون بودن .
ارسینوس:
_
ملت خون اشام:

در این میان که موقعیت بسی خطرناک شده بود دامبلدور با قدم های اسلوموشن میان مرگخوارا و خون اشاما پرید و گفت:
_ فرزندانم همگی ما اینجا برای کمک به یکدیگه جمع شدیم و اگر بخواهیم از همین اول راه با یکدیگه بجنگیم , باختیم.
سپس رو به دانش اموزا کرد و گفت:
_ همه این خون اشاما طرف ما هستند و حتما به ما کمک میکنند.

صدای شخص نامعلومی از وسط جمعیت بلند شد.
_ چرا اونا میخوان به هم نوعان خودشون خیانت کنند؟

دامبلدور در جواب گفت:
_ چون اینها دورگه هستند یعنی پدر جادوگر و مادر خون اشام یا برعکس و دخالت خون اشام هایی که خون جادوگری ندارند از نظرشون اشتباهه.

ملت به نطر میومد که قانع شدن ولی همچنان پچ پچ هایی بین دانش اموزا به گوش میرسید.

_ خیلی خوب دیگه از بچه های خون اشاممون درخواست میکنم بیان جلو و هرچی درمورد خون اشاما میدونن رو بهمون بگن.

دای لوولین به جلو اومد و شروع به توضیح دادن کرد...

هاگوارتز , تالار ویژه خوناشام ها

_ سرورم امروز قلعه مشکوک میزنه , خیلی خلوت شده , مثل اینکه دارن یه کارایی می کنن.

_ برو دونبالشون بگرد نباید هیچ یک از کارهای اونا ازمون مخفی بمونه. درزم مراقب دانش اموز های خون اشام باش , بعضیاشون باید تقاص پس بدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستریکس در 1396/8/27 14:02:17
ویرایش شده توسط آستریکس در 1396/8/27 14:04:55
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 20 آبان 1396 21:43
نمایش جزئیات
آفلاین
با توجه به اتمام هافلکلاو، این تاپیک به روند عادی برمیگردد.

خلاصه به قلم گیبن:

به دستور وزارت خانه، خون اشام ها خودشان گروهی جدا از چهار گروه اصلی تشکیل داده و در هاگوارتز مشغول به تحصیل هستند ولی به دلیل اشتها و خشونت زیادشان، بقیه ی هاگوارتز نمیتوانند با ان ها کنار بیایند، پس تصمیم میگیرند که ان ها را بیرون بیاندازند. برای اینکار هرمیون کتابی قدیمی در مورد خون اشام ها پیدا کرده اما یک پسر دیگر هم ان کتاب را میبیند. حالا دانش اموزان ان پسر را در اتاقی زندانی کرده اند تا بفهمند که او هم خون اشام است یا نه؟

=====

- بفرما پروفسور! اینم کتاب!

هرمیون، کتاب را به دامبلدور داد، با آن که دل کندن از آن، برایش سخت بود. او غر رودولف طوری زد با مضمون:
- کاشکی اینا مرگخوار بودن و میتونستیم شکنجه شون کنیم!

در آن بین، دورا سرش را بیرون آورد و ابتدا در پاسخ آملیا که گفت:" باز این پیداش شد! " فریاد زد:
- بابا، تو هرجا پست میزنی از من به عنوان یه سوژه آماده استفاده میکنی!

و سپس در پاسخ هرمیون گفت:
- شاید تو نتونی، ولی اینجا پر مرگخواره، مگه نه، بچه ها؟

کسی منظور دورا را نمیفهمید، چون کسی فضول ذهن جامعه جادوگری نبود که ذهن هرمیون را خوانده باشد. بنابراین، گیبن پاسخ داد:
- ام... میتونی بیشتر توضیح بدی؟

دورا چشمانش را پیچ و تابی داد تا خفن به نظر برسد، سپس شروع کرد به توضیح دادن.
- مرگخوارا میتونن خون آشاما رو شکنجه بدن!

همه مرگخوارها، از کمبود ایموجی، چندتایی از دورا قرض گرفتند.
-
-
-
-
...
- نه!

همگی با تعجب، به سمت دامبلدور برگشتند؛ تابحال کسی ندیده بود که دامبلدور، اینگونه فریاد بزند!
- ام... چیزی شده پروفسور؟!
- شکنجه نکنید، فرزندان روشنایی! ما تو هاگوارتز، شکنجه رو تحمل نمیکنیم، تام!

خب... باید راه دیگری پیدا میکردند.

تق تق تق

-
-
-
-
- اینا دیگه خون آشامان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1396/8/22 20:08:40
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 14 آبان 1396 05:42
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلــکلاو

پست پایانی


یه مدتی بعد از همه ی اتفاقات

حالا مدت زمان زیادی از وقتی که گروه ها به دنبال مواد معجون رفته بودن میگذشت. همه فکر میکردند که تمام کار هایی که کردند بر پایه هیچ و پوچ بوده. کم کم همه چیز به فراموشی سپرده میشد. هافلی ها و ریونی ها دیگه صبح ها صبحونه شونو توی سرسرا میخوردند و به سمت کلاس هاشون روانه میشدند.

- هافلی و ریونی ملت! معجون میخوایم درست کنیم!

رز با خوشحالی این رو گفت و منتظر موند تا ملت از خودشون ذوق نشون بدن.

- معجون؟ مگه تکلیفای درس معجون سازیمون نوشتنی نبود؟

رز سعی کرد هافلی مذکور رو نادیده گرفته و به جلب کردن توجه بقیه ادامه بده.
- آوردید شما برامون موادشو.
- ما مواد آوردیم براتون؟ بچه ها کدومتون با مورفین گشته؟ مگه مورفین اسلیترین نبود اصلا؟

رز خواست دل شکسته شه و ویبره زنان در افق محو بشه اما در همون لحظه لایتینا و لیسا داشتند از افق بر میگشتن و متاسفانه جاده ی افق باریک بود و اگه رز میخواست در جهت مخالف، اون هم ویبره زنان حرکت کنه، مطمئنا حادثه آفرین میشد؛ پس مثل یک زلزله خوب سرجاش نشست و منتظر موند تا شاید لایتینا و لیسا به دادش برسند.

لایتینا با اعتماد به نفس خیلی زیادی جلوی رز ایستاد و درحالی که سعی میکرد صداشو تا جایی که میتونه بلند کنه گفت:
- ملت مگه شما این همه نرفتید دنبال یه سری مواد برای ساخت معجون؟ حالا بدیدش به ما تا معجونو درست کنیم دیگه.
- آقا من که گفتم... اینجا ما مورفین نداریم. خیلی واجبه کوچه پشتی...
- اینو به روش مرگخوارانه بکشمش یا خیلی مسالمت آمیز با روش محفلی خفه ش کنم؟

این دفعه لیسا جلو رفت.
- ملت یا میاین یا پاشنه کفشمو تو چشای همتون فرو میکنم حتی با این که باهاتون قهرم.

در چند ثانیه صفی بلند جلوی یه دختر شکل گرفت. لایتینا و رز نگاهی به هم کردند، شاید باید جذبه داشتن را یاد میگرفتند.

بعضی از گروه ها موفق شده بودند چیزی را که باید را پیدا کنند و بعضی دیگر نه.
- دنده تسترال؟ سوزان و دای؟

لایتینا منتظر جواب موند.
- نبود؟ یعنی خواب موندن باز این دوتا؟

لایتینا باز هم کمی منتظر موند اما صبوری از خصوصیات اون نبود.
- باشه خب. حالا این یه دونه رو نمیریزیم توش.

کم کم هرچه بود و نبود را در پاتیل بزرگی ریختند. از ریش دامبلدور تا چوبی که معلوم نبود مال درخت بید کتک زن است یا نه.

- خب حالا اینجا نوشته که باید زیرشو روشن کنیم و بذاریم مواد با هم مخلوط شن. روشنش کن لیسا.

لایتینا با حالت امیدوارانه ای به لیسا چشم دوخت. لیسا نیز با خوشحالی چوبدستی اش را به سمت اجاق زیر پاتیل گرفت و زمزمه وردی آتشی زیر پاتیل زبانه کشید.

- کن صبر! گفته بود هکتور نباید زیرشو روشن کنیم مفنجر شه شاید!

لیسا که تازه متوجه کاری که کرده بود شده بود برگشت و به لایتینا نگاه کرد و منتظر موند تا همگروهیش حرف رز رو تکذیب کنه. لایتینا متوجه سنگینی باری که روی دوشش شده بود سرش رو از روی برگه بلند کرد و گفت:
- راست میگه. گرچه "شاید" منفجر شه نیست، مطمئنا منفجر میشه. چیه خب؟ آب ریخته بود رو صفحه درست نفهمیدم چی نوشته.

شاید برای گفتن این حرف کمی دیر بود. چون معجون سوتی طولانی کشید و بلند ذراتش به شدت به هوا رفتند و بعد به سر ملت هافلی و ریونی فرود اومدند.

دستور معجون هکتور و مواد تشکیل دهنده‌ی ناقص قطعا ترکیب خوبی نبود تا آدم ها، پیکسی ها، روح ها و یا حتی گیاه ها با اون دوش بگیرند...!

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لایتینا فاست در 1396/8/14 5:56:27
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 13 آبان 1396 22:05
نمایش جزئیات
آفلاین
دورا ویلیامز
هافلکلاو

لیسا تورپین

معاون آینده دورا و لیسا را به سمت دفتر دامبلدور برد. در حین راه دورا از پسر پرسید:
_ پس چرا مدیر آینده نداریم؟
_من که فقط معاونم، دخترا رو از دستشویی پسرا پیدا میکنم. اگه مدیر هم از بچه ها انتخاب بشه که مدرسه رو هواست!

پاسخ او به قدری قانع کننده بود که دورا دهانش را تا رسیدن به دفتر دامبلدور بست! بالاخره این پروسه‌ی کسل کننده رسدن به دفتر دامبلدور، لیز خوردن معاون به کمک صابون دم حمام ارشد ها، پچ پچ های لیسا و دورا درباره ی بی کفایتی شاهان و زدن پسورد چهار تا صفر دفتر دامبلدور به پایان رسید.

_ سلام قربان. اینا نمیومدن سر صف. آوردم شما رسیدگی کنید.
_ آرتور صف در هاگوارتز هرگز معنایی نداشته است! چرا فرزندهای روشنایی باید در ذلت و خواری پشت سر هم قرار بگیرند؟ این دو دانش آموز رو هم بگذار به عهده‌ی من و برو.

بدین ترتیب نویسنده شخصیت های اضافه داستان را بیرون انداخت و زودتر سر اصل مطلب رفت.

_ پروف؟ قهرم!
_ چرا فرزندم؟
_ ما اصلا شیطنت کردیم تا بیایم شما رو ببینیم.
_ من رو عزیزانم؟ لازم نبود که دردسری ایجاد کنید. من همیشه برای شما نوگلان باغ شکفته، وقت دارم.

دورا وارد عمل شد. اینجور مواقع بود که او میدرخشید.

_ پروفسور؟ واقعا ریشاتون شپش زده؟
_ آممم... چه خبرا زود میرسه. خب بله فرزندم.
_ راه حلی برای این مشکل دارید؟

یک ساعت و بیست و چهاردقیقه بعد

دورا، دامبلدور و لیسا به همراه هم به سمت آرایشگاه عموی دورا میرفتند تا ریش دامبلدور را کوتاه کنند و او را از شر این مخمصه جانکاه رهایی ببخشند. پس از پیمودن راهی طولانی آن هم پس از آپارات کردن به کوچه دیاگون، به آرایشگاهی تمیز و اتو کشیده رسیدند. از بیرون مغازه میشد مشتری را که بر روی صندلی نشسته است و همان طور که آرایشگر موهایش را مدل ویکتور کرامی میزند؛ برس هایی موها را از روی گردن و... تمیز میکند.
ابتدا دامبلدور و به ترتیب لیسا و دورا وارد شدند. دورا پس از سلام به سمت عمویش رفت تا با او درباره‌ی ریش های دامبلدور صحبت کند. لیسا مجذوب مدل های روی دیوار شده بود. دامبلدور بر روی صندلی زرشکی رنگی نشسته بود و در کمال آرامش همیشگی‌اش برای خود به کمک چوب دستی‌اش نسکافه درست میکرد.

_ بــه! پروفسور دامبلدور عزیز. منو به خاطر میارید؟
_ خیر فرزندم.

عموی دورا که از ریشه و بن نابود شده بود؛ لب گزید و ادامه داد:
_ مشکلی نیست جناب. از دختر ما که راضی هستید؟
_ اگر زرت و زرت با این لباس‌های پف پفیش برای ما دردسر درست نکنه، هافلی سخت کوشیه.
_ دورا؟ تو که اسلیترینی بودی.

دورا زیر گوش عمویش زمزمه کرد:
_ پیری و آلزایمر عمو جان. کار ما رو راه بنداز که از کار و زندگی افتادیم.
_ گفتید میخواید چه مدلی بزنید؟

دامبلدور از این سوال به وجد آمد. سال های سال بود که ریش‌هایش همچون درختان آمازون رشد کرده بود و کسی اقدامی برای مدل دادن به آنها نکرده بود.

_ مثل کانیه وست. نه نه... رایان گاسلینگ خفن تره... ولی من دین کوک رو بیشتر دوست دارم.
_متوجه منظورتون شدم جناب.

و شروع کرد به از ته زدن ریش های دامبلدور! دامبلدور چشمان خود را باز کرد. به آینه نگاهی انداخت. سپس فریاد زد:
_ این کــیه؟
_شمایید. الان زنگ زدن گفتن میخوان باهاتون یه قرار داد برای تبلیغ کف ریش بکنن.

جشن اختتامیه ی هافل کلاو سر رسیده بود. دورا و لیسا با خوش حالی و میمنت، ریش دامبلدور به دست به سمت مراسم رفتند. حدود چهل و هشت ساعت پس از این که ریش ها را از عموی دامبلدور گرفته بودند، شپش ها از بین رفته بود. دامبلدور نیز برای شرکت در تبلیغ کف ریش، هاگوارتز را برای یک ماه رها کرده و مدرسه را به دست مدیر آینده سپرده بود. دورا و لیسا، خوب یا بد، این ماموریت را با کمک هم به پایان رسانده بودند.

پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دورا ویلیامز در 1396/8/13 22:10:50
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 13 آبان 1396 19:02
نمایش جزئیات
آفلاین
گیبن جانستون و نولا

هافلکلاو.



گیبن و نولا وارد اتاق شدند. نولا چوبدستی اش را کشید و طلسمی به خودش و گیبن پرت کرد. طلسم اشعه ی دید در شب؛ کمک میکرد تا بتوانند زیرزمین تاریک را مثل روز روشن ببینند.

گیبن اتاق را وارسی میکرد چشمش به چیز عجیبی افتاد. به نولا هم نشانش داد هر دو بالای شی مربوطه رفتند.
-این چیه؟
-نمیدونم ولی خیلی عجیبه. انگار یه صندقچست ولی چطور باز میشه؟
-اینو باید کشفش کنیم.

گیبن و نولا با چوبدستی هایشان طلسمی مشترک به مکعب نورانی که عکس تک شاخ رویش حک شده بود فرستادند.
مکعب کمی عقب تر پرت شد و تلق ی صدا کرد. نولا بالای سر صندقچه رفت تا تویش را ببیند.

بیب بیب...بیب بیب...بیب بیب...بیب بیب.

-گیبن این؟
-یه بمبه.
-این قدر خونسرد نباش لعنتی. وای... وای... حالا چیکار کنیم؟ الانه که پودر بشیم.

و نولا نشست تمام ورد ها و طلسم هایی که بلد بود را به یاد اورد ولی چیزی برای خنثی کردن بمب در ذهن اشفته اش پیدا نکرد.
-گیبن تو چیزی به ذهنت میرسه؟
-البته.

گیبن جلو رفت و دستش را دور گردن نولا انداخت و آماده ی تلپورت شد. نولا جَهید و از گیبن جدا شد.
-عه؟ پس چرا نمیای؟
-تو میخوای فرار کنیم؟ با اینکه تا اینجا اومدیم. تازه شاخ رو هم پیدا نکردیم.
-نولا! زیاد وقت نداریم چه برای خنثی کردن بمب. چه برای پیدا کردن شاخ. بهتره برگردیم.

بیـــــب بیـــــب بــــــــیب

چشم های نولا کمی تَر بود ولی نمیتوانست وقت را تلف کند، بلند شد و به سمت گیبن رفت و دستش را دراز کرد. گیبن دستش را گرفت و گفت:
-اماده ای؟

سه ثانیه تا انفجار بمب. 3...2...1...
بوووووووووو



ووففف
گیبن و نولا توی خیابان بودند. باران می امد. آرام عقب عقب تا زیر سقف رفتند تا خیس نشوند. درست در کنار هم روی یک سکوی صاف نشستند. گیبن به نولا نگاه می کرد. نگاه نولا هم روی گیبن بود. ولی گیبن نمیتوانست نولا را خوب ببیند انگار چیزی جلوی چشمش را گرفته بود. گیبن چشمانش را به مانع دوخت. کمی جلو تر رفت. چشم دید. دو چشم که به همراه یک دماغ بود.

-میتونم کمکتون کنم اقا؟
-پووااااااااییی.

نولا جیغ زد و گیبن خودش را روی زمین پرت کرد. مردی با قدقواره ی متوسط که کت و شلوار پوشیده بود. جلویشان ایستاده بود.

-اقا؟ sir? کن یو اسپیک english!؟

گیبن به سمت مرد برگشت و بلند شد، لباس هایش را تکاند و به پشت سر مرد نگاه کرد. چشمش به تابلوی مغازه افتاد.


شاخ تک شاخ فروشی جیمز شرلوک هولمز و همکاران
تخفیف ویژه برای مسابقه دهندگان هافلکلاو

-
-

نولا نمیتوانست چشمش را از روی مغازه بردارد. گیبن سرش را تکان داد و با چشم هایی که گرد شده بود به مرد نگاه کرد و گفت:
-داش گفتی با تخفیف چند؟

چند دقیقه بعد

گیبن و نولا هرکدام با دو پلاستیک شاخ تک شاخ به هاگوارتز رفتند و راهی اتاق ویژه ی مسابقه شدند. وارد اتاق که شدند. دو گوی درخشان روی هوا معلق بودند که توی یکی از آن ها پر مرغ طوفان و دیگری چند آفت که نشسته بودند با هم نون ببر کباب بیار بازی میکردند بودند.

گیبن جلو رفت و پلاستیک را روی میز گذاشت.
-مواد اولیه لازم برای معجونمون رو اوردیم. زیاد هم اوردیم.

An deireadh

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گیبن در 1396/8/13 19:14:07
ویرایش شده توسط گیبن در 1396/8/13 19:15:02
ویرایش شده توسط گیبن در 1396/8/13 19:15:31
هافلپافی خندان
تصویر تغییر اندازه داده شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 13 آبان 1396 18:34
نمایش جزئیات
آفلاین
دورا ویلیامز

هافلکلاو

لیسا تورپین

_ ای مامان! خعب هنوز دو سه روز وقت داریم. لیساااا، قهر نکن دیگه حالا.
_ ایده داری که داری! برو تنهایی انجامش بده. قهرم!

دورا آدم کم صبری نبود، اما هیچ کس نمیدانست چه موقع کاسه صبرش لبریز میشود. آخه بقیه که ذهن خوان نبودند!

_ زیادی دارم نازتو میکشم... متوجه که شدی؟ این جزو برنامه نبود. خعب تو که ریونیی باید حواستو جمع میکردی که ریش پروف سفیده. حالام که چیزی نشده... اصن به حرفام گوش میدی؟

لیسا نیز آدمی بود، علاقه مند به قهر! اما اگر با خود دو دوتا پنج تا کنید؛ متوجه میشوید که اگر ساحره‌ای بخواهد در روز، بیش از صد بار قهر کند، مجبور میشود زود به زود آشتی کند تا فرصت های عالی را از دست ندهد.

_ خبالا بگو ببینم چی اون تو داری؟ کچل مخ پلاستیکی.

دورا دستی به موهای بلندش کشید. سپس پوست صورتش را با سر انگشتانش لمس کرد. بعد که متوجه‌ی کنایه لیسا شد، شروع به پردازش ایده‌اش کرد:
_ مخ ریتارو بزن!
_الگوریتمی نحرفا. بعدشم این بود اون ایده‌ی خفنت؟
_دو دقیقه زبون به دهن بگیر. وقتی مخشو زدیم...
_چجوری قراره مخشو بزنیم؟ فکر همه چیزشو بکن نابغه.
_ مصاحبه با... آمممم... آمبریج؟

انگار دورا فکر قسمت اول ماجرا را کرده بود.

_ اصن چرا من بگم؟
_ ریونا با ریونا. هافلا با هافلا. بقیش رو هم بعدا میگم.

لیسا آن روز با ریتا رفت و آمد مشکوکی داشت.سپس ساعت نه شب به همراه ریتا به مخفیگاه خودش و دورا رفت. جلسه‌ای سه نفره در دستشویی پسران شاید از دور جذاب باشد اما از نزدیک دیدنی نیست.
ریتا همان طور که به در و دیوار دستشویی نگاه میکرد، در ذهنش به این فکر میکرد که:
_بیا میگن سوسکا موجودات کثیفین!

_ خعب بدون در نظر گرفتن مکان جلسات محرمانه بسیار شیک و خوشبوتون، شپش جادویی انداختن تو ریش دامبلدور اصلا کار خوبی نیستش.
_ نوشتن یه سری مسائل که واقعیت نداره کار خوبیه؟
_ این دو تا مسئله فرق دارنا.
_باشه. پس دیگه فکرشم نکن آمبریج قبول کنه که باهاش مصاحبه کنی!
_ آخی! نه که آمبریجم حرف تو رو گوش میده.
_ ریتا؟ نگو که نمیدونی من اصیل زادم؟

اینگونه بود که هفته‌ی بعد، مصاحبه‌ای از واقعیت های زندگی (!) آمبریج درپیام امروز چاپ شد و صبح روز پس از جلسه فوق سری شایعه شپشی شدن ریش‌های پریشون دامبلدور در مدرسه پیچید.
لیسا و دورا دوباره در دستشویی جلسه‌ای برگزار کرده بودند تا از قسمت دوم مسئله یک ماجرای هیجان انگیز بسازند.

_ ایده ی شپش‌های جادویی عالی بودن لیسا. حالا کی به طور خودکار از بین میرن؟
_ نگران نباش فقط کافیه اون قسمت از مو که شپش گرفترو بسوزونی!

دورا:

_ هی پسر از شوک بیا بیرون. شوخی کردم!

و اینجا بود که دورا بدو لیسا بدویی در دستشویی آغاز شد. در همان لحظه یکی از جادوگران آینده وارد شد. بر روی لباسش علامت معاون آینده دیده میشد.

_سر صـــــــــــــــــــــــــــف.

هر چند هاگوارتز تا به حال طرح مدام نداشته بود؛ حتی صفی هم در جامعه ی جادوگری نوجوان وجود نداشت، اما دورا و لیسا خواستند به سمت حیاط بروند کهجرقه هایی در ذهن لیسا زده شد.

_ قهرم پس نمیریم!
_ برو تا نبردمت دفتر!
_ببر. من و دوستم چیزی برای باختن نداریم.

انگار معاون آینده تازه متوجه شد دارد با دو دختر صحبت میکند که در دستشویی پسرونه ایستاده‌اند. پس به طور ناخواسته وارد بازی کثیف لیسا و دورا شد. حتما شبه ای به وجود میآید که دورا چگونه متوجه‌ی بازی کثیف شد؟ او یک ذهن خوان است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دورا ویلیامز در 1396/8/13 19:28:36
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 13 آبان 1396 15:59
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلکلاو

.آدر ، لینی و رز ویزلی.


- « اون آفتو بزار سر جاش! »

سانتور در حالی که شیهه می کشید با صدای آتشین و عصبانی خود لینی را تهدید کرد. لینی با وحشت بال های خود را تکان داد. همه ی نیروی بدنش را در بال هایش جمع و سعی کرد تا می تواند از سانتور دور شود.
از لای یک برگ درخت رد شد. سانتور با قدرت سم هایش را بر زمین کوبید. طوری که داربد از سر آدر به پایین پرت شد و زمین لرزید. سانتور با سرعت به سمت حشره می دوید و سعی داشت تا آن را زیر دندان های خود خرد کند. رز پژمرده و غمگین شده بود. حقش نبود که با این همه زیبایی سم یک سانتور در سرش کوبیده شود!
آدر بر بالای موجودی که از نظرش فرقی با اسب نداشت ژس سوار کار ها را گرفته بود و فریاد می زد :
- « هششششش ، آروم حیوون! یورتمه برو. آروم باش. »

لینی صدای نفس های داغ و آتشین سانتور را در پشت سرش حس می کرد. فاصله ی زیادی با او نداشت. سانتور که صورتش مثل گوجه فرنگی سرخ شده بود داد می کشید :
- « اون آفت میراث بابابزرگم بود! بزار سر جاش حشره ی عوضی! وگرنه زیر دندونام لهت می کنم. هی با تو ام! »

قلب کوچک لینی گرپ گرپ در سینه اش می کوبید. هوای گرم و داغ پوستش را می سوزاند. به سختی از لای برگ ها و بوته ها جلو می رفت. سانتور پشت سرش پا می کوبید و در شیب ملایم جنگل دنبالش می کرد. لینی وارنر عاجزانه سعی می کرد شکافی در لا به لای برگ ها پیدا کند و خود را از معرکه بیرون بکشد. اما هیچ راه نفوذی نبود. بالای سرشان پیچک ها و شاخ و برگ های تو در تو و فراوان راه آسمان و نور نجات بخش خورشید را می بست. سرمای وحشتناک مرگ را در پشت سرش حس می کرد.
لینی با خودش فکر کرد : این مثل یک قمار است. یا باید آفت را سرجایش بگذارد و در عوض زنده بماند و یا خطر مرگ را به جان بخرد تا ماموریت را انجام دهد.

- « آفرین حیوون. برو. برو. »

لحظه ای صدای پارازیت آدر در میان افکارش پرید.
کدام یک؟ کدام یک را انتخاب کند؟ آیا ارزشش را دارد؟
این افکار برای یک صدم ثانیه به ذهنش آمدند و رفتند. وقت چندانی برای تصمیم گیری نداشت. کدام راه را انتخاب کند؟ تصمیمش را گرفت. عزمش را جزم کرد و با سرعتی بیشتر بال زد. جلو رفت و جلو رفت. خستگی را حس نمی کرد. فقط به فکر نجاتش بود. صدای خس خس نفس های سانتور را می شنید. شاید فاصله اش با او فقط سی سانتی متر بود.
صدای تق تق برخورد دندان های بزرگ جانور لرزه بر اندامش می انداخت. خدا خدا می کرد زنده بماند. این تنها راه بود. در میان سایه های درختان پیش می رفت. با تمام وجودش بال می زد. چشم هایش از وحشت گشاد شده بود.
ناگهان یک شکاف ناگهانی بر بالای سرش ایجاد شد و او به سمت آسمان پرواز کرد. احساس آزادی همه ی وجودش را گرفت. از شادی فریاد زد و خندید.
به پایین نگاه کرد. به سانتور عصبانی ای که به او خیره شده بود و ناسزا می گفت. آدر همچنان بر پشتش به پهلو هایش می کوبید. هر لحظه از آنها دور تر می شد. او نجات پیدا کرد. نجات پیدا کرد. احساس شیرین پیروزی همه ی قلبش را پر کرد. حالا نه تنها دو آفت را به دست آوردند بلکه در راه اصلی جاده قرار داشتند.
بله ، پایین همان جاده ی خاکی ای قرار داشت که گمش کرده بودند. بالاخره پیدایش کردند.
بعد از اتمام فحش ها سانتور با خود فکر کرد که کمی سنگین نیست؟ انگار بار های اضافی ای را حمل می کند و بعد یادش آمد آدر و رز بر پشتش نشسته اند. آنها را با یک حرکت ناگهانی بر زمین انداخت. چند بار با سم هایش به دل و روده شان کوبید و بعد خسته و عصبانی از پس نگرفتن ارثیه اش به دل جنگل دوید.
آدر و رز در حالی که می خندیدند انگشت شصتشان را به سمت لینی دراز کردند. سر و صورتشان خاکی و کثیف شده بود. پاره پاره و پر از گرد و غبار. اما صورت هایشان خندان و شاداب بود. قلب لینی وارنر با خوشحالی در سینه می تپید. احساس غرور و افتخار می کرد و خیس عرق شده بود. به آرامی پایین آمد. آدر در حالی که دست هایش را به هم می زد و می خندید بلند بلند گفت :
- « آفرین. آفرین لینی. خیلی خوب بود. فکر نمی کردم با دو تا مدافع گیاهان و جانوران بتونیم آفت ها رو بگیریم. »

صورت لینی از شادی برق زد. رز لبخندی زد و گفت :
- « شجاعانه بود! »
- « ممنونم بچه ها. ممنون. »

آدر بر پاشنه ی پایش چرخید و گفت :
- « خب دیگه بسه! حالا وقتش بریم آفت ها رو به مسئولا نشون بدیم. بریم. »

و شاد و شنگول ، در پرتو های سرخ و گرم و دل انگیز و رویا وار غروب ، در حالی که می خندیدند و شادی می کردند به سمت هاگوارتز راه افتادند.


پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 13 آبان 1396 14:26
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلکلاو
رز & لینی & آدر


آدر میدوید و رز و لینی هم بدون ذره ای فکر دنبالش میدویدن. آدر به خاطر داربد جیغ میزد و رز و لینی هم بی دلیل پشت سرش جیغ میزدن و میرفتن.
اما این همه جیغ زدن و دویدن توی جنگل ممنوع بدون واکنش نمیمونه. حین همین دویدن و پریدن و جیغ زدن، یک دفعه صدای عجیبی اومد. مثل صدای سم کلی اسب.

- یاهاای! بذارمون زمین! بذارمون زمین نالوطی! من و داربدم رو بذار زمین ای سانتور بی لباسِ رودولف صفت!

اما سانتور آدر و داربد رو زمین نگذاشت‌.
- دیده بودم که امشب مریخ عجیب شده ها. ولی شماها دیگه اینجا چه غلطی میکنین!
- کاری بمون نداشته باش سانتور جان. ما آمبریج نیستیم.

سانتور با شنیدن اسم آمبریج عصبانی شد. یکی از سماشو بلند کرد و گذاشت توی گلدون رز.

- تو حق نداری به جنگل نشینا بگی چیکار کنن. تو فقط یه گل خونگی هستی.
- نخیرم من یه گل جادویی ام!
- خونگی!
- جادویی!
- خونگی!
- جادویی!
- خونگ... آاااخ!

لینی بال زنون از پشت گوش سانتور بیرون اومد.
- آفتشو کندم بچه ها. آفتشو کندم!

فقط... انگار حواسش نبود که دقیقا کنار گوش سانتور داره اینو میگه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!