همینطور ادوارد و آرتور و آستریکس و آرسینوس در حال حرکت به سمت مکان نامعلومی بودند که یکدفعه چشمشان به سالازار و هرماینی افتاد. از آنجایی که معلوم بود رونی در کار نبود و سالازار هم سعی در زدن مخ هرماینی ای را داشت که انگار از وضع موجود رنج میبرد.
آرتور که در تمام این ماجرا نقش استراتیگوسی و فرماندهی را بر عهده داشت، آرام به بقیه گفت:
- خب بچه ها، نقشه عوض شد. اول هرماینی رو پس میگیریم، بعد رون رو پیدا میکنیم، بعد گودزیلا ها و بعد برمیگردیم.
-
-
-
آنها آرام آرام ولی پر سر و صدا جلوی هرماینی و سالازار آمدند و خواستار پس دادن هرماینی شدند ولی انگار سالازار هیچ تمایلی به از دست دادن هرماینی نداشت.
- شما ها دیگه دارین منو عصبانی میکنین. با پای خودتون میرین یا اینکه یکاری میکنم آرزوی مردن کنین.
- هرماینی هیچ دوستت نداره اسلیترین. اون به یجای دیگه تعلق داره. اگه هنوز هم نمیخوای اونو ول کنی، باید با روش دیگه ای وارد عمل شیم.
- آرتور راست میگه.
- آرتور راست میگه.
-
سالازار دست هرماینی رو ول کرد، کتش رو در آورد، چوبدستیش رو بیرون آورد و گفت:
- هر طور میلتونه... آوداکداورا! آودا کداورا! آوداکداورا!
-
نهنوزده سال بعد - کافه غمدیدگان هاگزمید-
نه پیامی نه امید گذر نامه بری
کیست کز گمشده ی من برساند خبری
چون تو رفتی همه جا خلوت خاموشان شد
نیست در کوچه ی ما زمزمه ی رهگذری
مرغ شب در سفر یاد تو چاووش من است
بهتر از اشک روان هم نبود همسفری
راه ما دور و دلم با غم تو نزدیک است
وین دل غمزده جز ناله ندارد هنری
نه شگفت است اگر مرغ دلم ناله کند
نیست از سینه ی تنگم قفس تنگ تری
باغبان گرید تا غنچه بخندد در باغ
پدر از پای فتد تا که ببالد پسری
برف پیری بر سرم گر نگری طعنه مزن
زیر خاکستر من خفته دل شعله وری
درد باید که سخن زنده بماند جاوید
ورنه از شاعر بی درد نماند اثری...
رون ویزلی نوزده سالی میشد که هر روز این شعر رو برای خودش زمزمه میکرد. نوزده سال بود که در حسرت دیدن هرماینی بود. نوزده سالی میشد که با دنیای خارج کمتر ارتباط داشت. نوزده سال گذشته بود و خبری از پدرش، هرماینی، آستریکس، ادوارد، آرسینوس و بقیه دوستای گریفی نوزده سال قبلش نداشت. نوزده سال بود که کافه غمدیدگان، محل زندگیش بود و اشعار خودش و بقیه، خواب و خوراکش.
کمی بیشتر از کمی آنطرفترمردی که سنش نزدیک چهل سال میخورد بسیار هراسان بود. دوان دوان در حالیکه عکسی بدست داشت در کوچه پس کوچه های هاگزمید میدوید و دنبال شخصی که در عکس حضور داشت بود. بالاخره پس از مدت ها تلاش کسی پاسخ سوالش را یافت.
- آره میشناسمش. کافه غمدیدگان پاتوقشه. یا بهتره بگم خونشه.
کافه غمدیدگان با کمی گشتن او را پیدا کرد. رون بسیار پیر تر از سنش شده بود. ادوارد دست قیچی با قدم هایی آرام به او نزدیک شد و قیچی هایش را روی شان هایش گذاشت.
رون برگشت ولی برایش غیر قابل باور بود. بعد از نوزده سال بالاخره یکی را پیدا کرده بود؟
- اددددوووواررررد!؟ آنبلیوبل.
- رون ... خیلی تغییر کردی.
- پدرم کجاست؟ هرماینی کجاست؟ بقیه کجان؟ یعنی واقعا برگشتین؟
- خیلی متاسفم رون. پدرت و آستریکس و آرسینوس بدست سالازار کشته شدن. من هم نوزده سال طول کشید تا تونستم فرار کنم. باید یه چیزی بهت بگم.