جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

41 کاربر(ها) آنلاین هستند (35 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
40
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  96 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  293 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  279 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  350 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سفر علمی
ارسال شده در: دوشنبه 17 تیر 1398 22:33
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی و سوژه ی جدید!

- چی چی چیو برید سمت خوابگاها!؟
-مگه جام نمی خواستید شماها!؟
- رفتن تو خوابگاهای مشترک فقط اوضاعو خراب تر میکنه، مارو نزدیک جام که نمی کنه دور ترم میکنه! جمع کنید بریم!

پایان!

سوژه ی جدید

ملت گریفی دور میز دوئل جمع شدن تا شاهد دوئل بین فنر گریفیندوری و یکی از ارشدهای اسلیترینی باشن.
- بزن شل و پلش کن فنر.
- نوش جان!

تو یه طرف ارشد اسلیترینی با کلی ژست و افاده چوب دستیشو دست گرفته بود و بود و طرف دیگه فنر کاملا ریلکس و اماده ی خوردن کله ی ارشد اسلایترینی بود.
دوئل شروع شد و ارشد اسلایترینی شروع به فرستادن طلسم های مختلف کرد و فنر هنوز ریلکس تلاش به جاخالی دادن و نزدیک تر شدن به کله ی ارشد اسلایترینی بود. و درست وقتی که فنر دهنش رو به اندازه ی خوردن کله ی ارشد اسلایترینی باز کرده بود، شمشیری از ناکجا اباد به دست فنریر افتاد.

فنر نگاهی به شمشیر توی دستش انداخت. شمشیر گریفیندور؟

فنر حتی نمی تونست شمشیرو با تعادل تو دستش نگه داره به همین واسطه نصف موهای ژل زده ی ارشد اسلایترینی رو ریخته بود.
فنر از روی میز دوئل پایین پرید.
- فکر کنم این شمشیر گودریک خدا بیامرزه!
- بده من!

اشلی شمشیرو از دست فنر کشید. ولی زور کافی برای بلند کردن شمشیر نداشتو و شمشیر شوت شد و درست از کنار بازوی الکتو گذشت.
- شمشیرو بدین دست کار درستش.

الکتو شمشیرو بلند کرد ولی نتونست شمشیرو درست کنترل کنه و شمشیر فرو رفت تو چش استریکس.
تاتسویا بهت زده به نابلدان شمشیر نگاه کرد.
- معلومه هیچکدومتون بلد نیستین با شمشیر کار کنین، ولی عیب نداره خودم یادتون میدم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟
پاسخ به: سفر علمی
ارسال شده در: یکشنبه 16 دی 1397 22:25
نمایش جزئیات
آفلاین
- ای وای کرام! چغدر خوشحالم از دیدنت.
- اینجا چی کار می کنی؟
-من!؟هیچی اومدم یه دوری بزنم.
- راستی منو ببخش من واقعا متاسفم!
- اشکال نداره، عیب نداره.

هرمیون بدون دلیل فقط ویکتور رو می بخشید و دنبال راهی برای جیم فنگ از دستش بود.
- هه، هه هوا چغدر گرمه من برم پیش گریفیا! بای بای!
- وایسا! کجا!؟

ویکتور دیر کرده بود هرمیون لابه لای گریفیا بود و متوجه جر و بحث گریفیات با مدیر مدرسه شد:
- یعنی چی خوابگاه مختلت نداریم!؟ مردم عروسیشونم مختلت می گیرن چه برسه به خوابگاه!؟
- همینیه که هست در بازه خواستید برید; اگرم موندگارید بریم سمت خوابگاه.

گریفیها برای جام هرکاری می کردند حتی تحمل خوابگاه مختلت.

- بریم سمت خوابگاه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: دوشنبه 18 تیر 1397 16:52
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی:

رون با نگرانی منتظر نشست.

- خر... پف... خر...
- خوابت برد؟
- ها؟ نه... چیزی نیست... چشمام رو داشتم استراحت میدادم!
- خب ادوارد، چی میخواستی بهم بگی؟
- آها... خواستم بگم که... بیا بریم!
- بریم؟ کجا بریم؟
- وایسا...

ادوارد از جای خود بلند شد، قلنج کمرش را شکست، سپس با کمک قیچی هایش که در طول گذشت زمان کند شده بودند و زنگ زده، یک عدد آگهی را از جیب خود خارج کرد و به رون داد.
رون، آگهی را از دست ادوارد گرفت، سپس عینک ته استکانی ای بر چشم خود زد و شروع کرد به خواندن.

چند ثانیه تفکر کرد...

- هووم... خیلی خوبه... خیلی عالیه! پاشو بریم!

دو گریفیندوری پیر، با کمک عصاهایشان، و در حالی که استخوان هایشان تلق تولوق صدا میداد، گام برداشتند و رفتند...

ساعتی بعد:

ادوارد و رون رو به روی یک دیگر نشسته بودند و شطرنج جادویی بازی میکردند.
شطرنجی که مهره هایش مثل خودشان خسته بود.
رون با لبخندی گفت:
- این خانه سالمندان زیادم بد نیستا... خیلی ایده خفنی بود!
- تنها خانه سالمندانی هستش که ازدواج جادوگرا و ساحره های بالای هشتاد سال هنوز توش مجازه. انتظار داری بد باشه؟ تازه پیتزا هم دارن.
- من همیشه بهت اعتماد کامل داشتم، ادوارد.

پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 01:14
نمایش جزئیات
آفلاین
همینطور ادوارد و آرتور و آستریکس و آرسینوس در حال حرکت به سمت مکان نامعلومی بودند که یکدفعه چشمشان به سالازار و هرماینی افتاد. از آنجایی که معلوم بود رونی در کار نبود و سالازار هم سعی در زدن مخ هرماینی ای را داشت که انگار از وضع موجود رنج میبرد.

آرتور که در تمام این ماجرا نقش استراتیگوسی و فرماندهی را بر عهده داشت، آرام به بقیه گفت:
- خب بچه ها، نقشه عوض شد. اول هرماینی رو پس میگیریم، بعد رون رو پیدا میکنیم، بعد گودزیلا ها و بعد برمیگردیم.
-
-
-

آنها آرام آرام ولی پر سر و صدا جلوی هرماینی و سالازار آمدند و خواستار پس دادن هرماینی شدند ولی انگار سالازار هیچ تمایلی به از دست دادن هرماینی نداشت.

- شما ها دیگه دارین منو عصبانی میکنین. با پای خودتون میرین یا اینکه یکاری میکنم آرزوی مردن کنین.
- هرماینی هیچ دوستت نداره اسلیترین. اون به یجای دیگه تعلق داره. اگه هنوز هم نمیخوای اونو ول کنی، باید با روش دیگه ای وارد عمل شیم.
- آرتور راست میگه.
- آرتور راست میگه.
-

سالازار دست هرماینی رو ول کرد، کتش رو در آورد، چوبدستیش رو بیرون آورد و گفت:
- هر طور میلتونه... آوداکداورا! آودا کداورا! آوداکداورا!
- نه

نوزده سال بعد - کافه غمدیدگان هاگزمید

-
نه پیامی نه امید گذر نامه بری
کیست کز گمشده ی من برساند خبری
چون تو رفتی همه جا خلوت خاموشان شد
نیست در کوچه ی ما زمزمه ی رهگذری
مرغ شب در سفر یاد تو چاووش من است
بهتر از اشک روان هم نبود همسفری
راه ما دور و دلم با غم تو نزدیک است
وین دل غمزده جز ناله ندارد هنری
نه شگفت است اگر مرغ دلم ناله کند
نیست از سینه ی تنگم قفس تنگ تری
باغبان گرید تا غنچه بخندد در باغ
پدر از پای فتد تا که ببالد پسری
برف پیری بر سرم گر نگری طعنه مزن
زیر خاکستر من خفته دل شعله وری
درد باید که سخن زنده بماند جاوید
ورنه از شاعر بی درد نماند اثری...

رون ویزلی نوزده سالی میشد که هر روز این شعر رو برای خودش زمزمه میکرد. نوزده سال بود که در حسرت دیدن هرماینی بود. نوزده سالی میشد که با دنیای خارج کمتر ارتباط داشت. نوزده سال گذشته بود و خبری از پدرش، هرماینی، آستریکس، ادوارد، آرسینوس و بقیه دوستای گریفی نوزده سال قبلش نداشت. نوزده سال بود که کافه غمدیدگان، محل زندگیش بود و اشعار خودش و بقیه، خواب و خوراکش.

کمی بیشتر از کمی آنطرفتر

مردی که سنش نزدیک چهل سال میخورد بسیار هراسان بود. دوان دوان در حالیکه عکسی بدست داشت در کوچه پس کوچه های هاگزمید میدوید و دنبال شخصی که در عکس حضور داشت بود. بالاخره پس از مدت ها تلاش کسی پاسخ سوالش را یافت.

- آره میشناسمش. کافه غمدیدگان پاتوقشه. یا بهتره بگم خونشه.

کافه غمدیدگان

با کمی گشتن او را پیدا کرد. رون بسیار پیر تر از سنش شده بود. ادوارد دست قیچی با قدم هایی آرام به او نزدیک شد و قیچی هایش را روی شان هایش گذاشت.

رون برگشت ولی برایش غیر قابل باور بود. بعد از نوزده سال بالاخره یکی را پیدا کرده بود؟

- اددددوووواررررد!؟ آنبلیوبل.
- رون ... خیلی تغییر کردی.
- پدرم کجاست؟ هرماینی کجاست؟ بقیه کجان؟ یعنی واقعا برگشتین؟
- خیلی متاسفم رون. پدرت و آستریکس و آرسینوس بدست سالازار کشته شدن. من هم نوزده سال طول کشید تا تونستم فرار کنم. باید یه چیزی بهت بگم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1397/2/27 10:12:57
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1397/2/27 10:15:19
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1397/2/27 10:18:40


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: دوشنبه 16 بهمن 1396 00:53
نمایش جزئیات
آفلاین
آرتور و آرسینوس به سمت هاگوارتز درحال ساخت برگشتن تا گودریک رو پیدا کنن و یه جوری هرمیون رو از دست سالازار نجات بدن. رون همچنان زیر درختی نشسته بود و زار زار گریه میکرد. همانطور که زانوی غم بغل گرفته بود، یاد هفت سالی افتاد که با هرمیون بود و اتفاقات خوب و بدی که براشون رخ داده بود رو به خاطر آورد. همچنان گریه میکرد و در حالی که دماغش هم درومده بود و خیلی هم کش اومده بود، دست در جیبش کرد و زمان جلو بر رو از جیبش بیرون کشید و بهش نگاه کرد:
-هرمیون رو از دست دادم. دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم. نمیخوام دیگه یه لحظه هم اینجا باشم.

سپس زمان جلو بر رو چرخوند و فرتی غیب شد و به آینده بازگشت. این درحالی بود که هرمیون هنوز دلش پیش رون بود و از اینکه اونو از دست داده خیلی ناراحت بود.

کمی اونورتر، آرسینوس، آستریکس و آرتور به دنبال گودریک
-خیل خب! اول کجا رو بگردیم؟
-آرسینوس خوب میدونه کجا رو بگردیم. اولین جایی که گودریک رو دیده رو خوب یادشه.
-هان؟
-چی هان؟
-هان؟
-هان و زهرمار! عین آدم حرف بزن ببینیم چته.

آرسینوس به جلوش خیره شده بود و انگار به کسی زل زده بود. این درحالی بود که کسی جلوش نبود. کمی فکر کرد و بعد به حالت قبلیش برگشت:
-عه چیزه... آره بریم دنبال گودریک.
-راست میگی؟
-فکر خوبی بود نه؟
آرتور و آستریکس:

آرسینوس به راهش ادامه داد و آستریکس و آرتور بعد از مدتی نگاه کردن به آرسینوس به صورت پوکر فیس، به راهشون ادامه دادن و پشت آرسینوس حرکت کردن. بعد از چند دقیقه به جایی رسیدن که همون اول کار به اونجا رفته بودن و چهار سازنده هاگوارتز رو دیده بودن. در همین لحظه چشم آستریکس و آرتور به گونی افتاد که گودزیلا های گریفی رو توش زندانی کرده بودن تا با خودشون برگردونن. اما در گونی باز بود و توش پر از خالی. آستریکس و آرتور همزمان به هم نگاه کردن و با چهره ای نگران به هم خیره شدن:
-حالا چیکار کنیم؟
-باید پیداشون کنیم. بهتره بریم پیش تابلوی سرکادوگان تا ازش درباره گودریک و گودزیلاهای گریفی بپرسیم. شاید دیده باشتشون.
-آره موافقم.
آرتور:
آستریکس:
آرتور:
آستریکس:
-مرگ خب!
آستریکس:
-شما دو تا دارید درباره چی با هم حرف میزنید.
-هیچی! فقط دنبالمون بیا. به زودی همه چیزایی که پریده رو به خاطر میاری.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 دی 1396 15:10
نمایش جزئیات
آفلاین
رون سریعا از سالازار دور شد و به دونبال مثلا راه چاره ای رفت.

_ خوب دیگه این بی مصرفم به درک رفت. خوب عجقم کجا بودیم .
_

هرمیون از اینکه رون نتونست برای نجاتش کاری کنه ناراحت بود و سعی کرد به روش نیاره.

_ اوه از این طرف هرمی , کمی دیگه بهش میرسیم... باورت نمیشه تازگیا یه تیپ لش زده خیلی خاص شده برا خودش...

ثانیه به ثانیه ان دو داخل جنگل میشدند و رون دیگه کم کم صداشونو نشنید. رون انطرف تر پشت یک درخت نشسته و زانوی غم بغل کرده بود. اون در این فکر بود که حالا چجوری هرمیون رو نجات بده , اگه کاری نکنه سالازار تسترال شده عشق اولو اخرش رو برای همیشه میدزده.
ارسینوس , استریکس و ارتور که تازه رسیده و تا جایی که از ماجرا لازم بود رو دیده بودند. ارتور که طاقت غصه خوردن بچشو نداشت و با دونستن اینکه اگه رون شکست عشقی بخوره باید صبح تا شب به بغبغو های مهرابو علی بالارو میلاد شاستاد گوش بده , بدون درنگ نزدیک رون رفت و بقیه به دونبالش راه افتادند.
_ رون , عزیزم , کاری از دست من برمیاد؟
_ هرمی!...هرمی جونم!... عشقم...نفسم...
ملت:
_ ارتور این بچه رد داده الان کاری ازش برنمیاد بهتره خودمون یه فکری به حال این موضوع بکنیم.
_ اهوم درسته استریکس.
_ بچه ها چطوریه گودریک گریفیندور رو پیدا کنیم حتما اون میتونه یه کاری کنه.
_ استریکس خوب گفتی. بهتره من و ارتور بریم دونبال گودریک بگردیم.
_ پس من چی؟
_ تو هم بهتره دونبال سالازار و هرمیون بری که یوقت عنکبوت کار دستش نده.
_ درسته , یه دورگه بهتر از تک رگه میتونه تو جنگل بین اون همه جکو جونور دووم بیاره.
_ اوکی.

استریکس با گفتن اوکیش به سرعت داخل جنگل رفت و ارتور و ارسینوس نیز به طرف هاگوارتز نیمه ساخت به راه افتادند.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستریکس در 1396/10/19 15:14:18
ویرایش شده توسط آستریکس در 1396/10/19 15:14:53
ویرایش شده توسط آستریکس در 1396/10/19 15:16:40
ویرایش شده توسط آستریکس در 1396/10/19 15:22:02
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: یکشنبه 3 دی 1396 19:47
نمایش جزئیات
آفلاین
-اینا همش تقصیر توئه.

رون انگشت هاش رو مشت کرد و آماده دعوای فیزیکی با سالازار شد ولی با نگاه کلی که بهش انداخت به این نتیجه رسید که عمرا از چنین نبردی پیروز بیرون نمیاد.
-تقصیر من؟ میشه بیشتر توضیح بدی؟
-من و هرمیون خوب بودیم. اومدیم جنگل ممنوعه بهش عنکبوتم رو نشون بدم. اومدی و همه چیز رو بهم زدی.
-تقصیر من نبود بوخودا ... دامبلدور فرستادتم اینجا.
-دامبلدور کدوم خریه دیگه ؟

رون یه لحظه چیزی به ذهنش رسید. رون و هرمیون خیلی قبل تر از سالازار با هم آشنا بودن و رابطه داشتن. اصلا اونا مال این زمان نیستن و از آینده برگشتن عقب.
-یه لحظه داشتم گول میخوردم. تو دو روزه هرمیون رو میشناسی ، من 7 سال هاگوارتز رو باهاش گذروندم.
-7 سال هاگوارتز ؟ هاگوارتز که هنوز ساخته نشده.

رون فهمید سوتی بزرگی داده. هرمیون هم که تا الان سکوت کرده بود تا دعوای دو نفر رو ببینه و لذت ببره سریعا وسط پرید که سوتی رو جمع و جور کنه.
-رون 7 ساله داره تو هاگوارتز کارگری میکنه که اینجا ساخته شه. منظورش این بود.
-نه اصلا...

هرمیون ضربه محکمی به سر رون زد و با انگشتی که جلوی دهنش قرار داد، بهش فهموند که دیگه حرفی نزنه. سالازار از اینکه وقتش رو با یه کارگر تلف کرده با عصبانیت به رون حمله کرد و گفت:
-یعنی توی کارگر میخواستی عشق منو بدزدی؟ بر و دور شو سریعا از اینجا.

رون که به نظرش میرسید این مبارزه رو باخته و نمیخواست که از سالازار کتک بخوره، سریعا از صحنه دور شد. اما نه برای اینکه به آینده برگرده ، یا اینکه کارگری کنه. بلکه نقشه ای به ذهنش رسیده بود؛ رون نیاز به کمک داشت، یه فرد قدرتمند. گودریک گریفیندور !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: جمعه 1 دی 1396 14:04
نمایش جزئیات
آفلاین
ارتور درمانده شده بود. بعضی وقت ها کار های این چنینی ارسینوس ارتور رو کچل میکرد. ارتور که نمی خواست بازم چند تا تار موی قرمزی که تازه رشد کرده بود رو از دست بده یکم عقب عقب رفت و به استریکس نزدیک شد.
_ ببین بچه، کار خودته، بیین میتونی با چشمات حلش کنی.
استریکس دستی تو موهاش کشید و جلو رفت.
_ ارسی منو میشناسی؟
_ هان! نچ.
_ ببین چشام چه رنگیه.
_هان... خوب قهوه تیره دیگه.

استریکس از پشت نقاب ارسینوس، ذهنشو خوند. بعد از چند ثانیه که استریکس همینجوری به ارسینوس خیره شده بود سرشو نزدیک گوش ارسینوس برد و اروم گفت:
_ ببین ارسی میدونم داری نقش بازی میکنی، یا بلند میشی باهامون میای یا با همون پیاز چه ها نقابتو ریش ریش میکنم حله؟

استریکس میتونست به راحتی صدای عرق ارسینوس که داشتن رو نقابش چکه میکردن رو بشنوه. ارسینوس دستی رو نقابش کشید، معلوم بود اصلا دوس نداره نقابش رو از دست بده. ارسینوس سریع از جاش بلند شد رو به ارتور گفت:
خوب ارتور جان کجا بودیم.
ارتور:
استریکس:
.
.
.
ارتور و ارسینوس هنوز با همون قیافه ها به همدیگه ضل زده بودن که استریکس پرید وسطو گفت:
_هی! بسه دیگه، من دارم از رون و سالازار صداهایی رو میشنوم، مثل اینکه بدجور گرفتار شدن...
_ خیلی خوب دیگه طولش ندیم بزن بریم.
ارسینوس مهلت نداد تا استریکس حرفشو تموم کنه و بعد از تموم کردن جملش تاجش رو صاف کرد و با ریتم شاهنشاهی مانندش شروع به حرکت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: جمعه 1 دی 1396 00:15
نمایش جزئیات
آفلاین
ادوارد قیچی هاشو از زیر گلوی آرسیونوس دور کرد و زیر چونش گذاشت، ولی با اینکار یه زخم دیگه روی صورتش ایجاد کرد. تصمیم گرفت که دیگه حرکات فیزیکی نکنه و فقط فکر کنه. یه کم که فکر کرد به صورت ناجوری پوکر فیس شد، یه چیز خیلی مهم و حیاتی یادش اومد، اون تو این زمان بچه شده بود، پس چطوری داشت اینکارو می کرد؟ اصلا اون اون سر هاگوارتز بود.

_ آرسی؟ آهای آرسی کجایی؟ رفتی تو هپروت؟
_ ها؟
_ میگم چته، چشاتو بستی داشتی می گفتی نمیشناسم نمیشناسم.
_ ببخشید شما؟
_ یعنی چی شما؟
_ نمیشناسم شما رو.
_ بابا آرتورم. استراتیگوس!
_ فحش نده تسترال.
_

آرسینوس که دید مرد مو قرمز در حال اوه گفتنه، به تنه ی درخت تکیه داد، دستشو کرد تو جیبش، پیازچه ها رو در آورد و کرد دهنش و شروع کرد به جویدن و منتظر حرکت بعدی آرتور بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

نهی از معروف و امر به منکر.
پاسخ به: سفر به گذشته
ارسال شده در: پنجشنبه 30 آذر 1396 16:36
نمایش جزئیات
آفلاین
- مثلث؟

آرسینوس که داشت چانه نقابش را میخاراند، با لحنی متفکرانه این سوال را از ادوارد پرسید.

- آره دیگه. آرتور، آستریکس، رون... هرمیون حتی. درسته شد مربع. ولی خب به اصل قضیه صدمه ای نمیزنه. بیا بریم حالا تا اونا هم یه بلایی سرشون نیومده و باز به فنا نرفتیم.

آرسینوس از جای خود تکان نخورد. بلکه با آرامش ساقه های سبز پیازچه را از دهانش خارج کرد و در جیبش گذاشت.
- نه.
- یعنی چی نه؟ میگم بیا بریم زودتر از اینجا.
- من شمارو نمیشناسم آقای محترم.
- یعنی چی منو نمیشناسی آرسی؟ ادواردم ها... دست قیچی!
- نمیدونم دیگه... نمیشناسمت. مثلث و مربع و اینا هم نمیشناسم.

ادوارد پوکرفیس شد. اما قصد نداشت آرسینوس را در آنجا تنها رها کند. نتیجتا دستش را به دور گردن آرسینوس انداخت، طوری که قیچی هایش زیر گلوی آرسینوس قرار بگیرند.

- چرا داری همچین میکنی؟
- که ببرمت دیگه.
- نمیام ولی. نمیشناسمت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!