جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

124 کاربر(ها) آنلاین هستند (64 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
118 مهمانان 6 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 28 دی 1396 15:03
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر
سکوتی سنگین بر فضای قلعه حکم فرما شده بود اگر کسی نمی دانست قطعا با خود فکر می کرد که این مدرسه عظیم در تعطیلات تابستانی است نه پایان نیم نیم سال اول!
با باز شدن در سرسرای بزرگ سکوت همچون شیشه ایی شکست و سر و صدای بچه ها بلند شد عده ایی بلند بلند میخندیدند برخی جیغ و ویغ کنان به بررسی سوالات امتحانی می پرداختند برخی دیگر نیز چنان گریه می کردند که گویی تا چند لحظه دیگر دنیا به پایان می رسد
در میان شلوغی چهار دوست صمیمی در حالیکه هر چند لحظه یکبار قهقهه های بلندی سرمی دادند از سرسرای بزرگ خارج شدند یکی از آنها با تکان سرش دسته ایی از موهای بلندش را از جلوی صورتش کنار زد ظاهر و لباس هایش حاکی از آن بود که در ناز و نعمت فراوانی بزرگ شده است پسر گفت: بریم طرف دریاچه
قبل از آنکه پاسخی از سه دوست دیگرش بشنود شروع به دویدن کرد و درهمان حال فریاد زذ: بازنده باید به همه نوشیدنی کره ایی بده
سه پسر دیگر با شنیدن این حرف با تمام توانشان شروع به دویدن کردند




چهار پسر به سمت دریاچه می دویدند غافل از آن که شخص پنجمی نیز دنبال آنهاست پسرک دیگری که از مدتها پیش در گوشه ایی کمین کرده بود آنها را تعقیب کرد تا زمانی که به درخت کنار دریاچه رسیدند پسر پنجم به آرامی از درخت بالا رفت آن قدر در این کار مهارت داشت که در کسری از ثانیه به بلند ترین شاخه درخت رسید جایی را انتخاب کرد که بهترین زاویه دید را داشته باشد چوبدستی و کتاب معجون سازی پیشرفته اش را درآورد سپس منتظر فرصتی مناسب شد چهار دوست صمیمی با یکدیگر شوخی می کردند یکدیگر را هل میدادند و بلند بلند میخندیدند صمیمیتشان به قدری بود که اگر یکی دیگری تکه تکه می کرد آن شخص تکه تکه شده میخندید...چنین تصویری لبخندی بر صورت عبوس پسر پنجم نشاند از ته دل آرزو کرد این شخص پاتر باشد اگر کمی شانس می آورد شاید افتخار تکه تکه کردن پاتر نصیب خودش می شد! چوبدستی اش را به سمت پسری عینکی گرفت که مشغول بازی با گوی زرین بود زمزمه کرد: سکتوم سمپرا
پسر عینکی لحظه ایی بی حرکت ماند ناگهان ردایش از چندین جا پاره شد بدنش را نمایان ساخت آنگاه از بدنش خون همچون آتشفشانی فوران زد سه دوست دیگر به سمت دوست زخمی شان رفتند و هریک با نگرانی چیزی می گفتند پسر پنجم اما با خیال راحت و لبخند کجی که زده بود این صحنه را تماشا می کرد چوبدستی اش را تکانی داد و گفت: مافلیاتو! دیدن آن صحنه بدون شنیدن صدای آن ها جذابیت دیگری داشت اکنون آنها تلاش می کردند دوست زخمی خود را بلند کنند تا او را به درمانگاه ببرند پسر پنجم کتاب معجون سازی پیشرفته اش را باز کرد با نوک چوبدستی به آن ضربه ایی زد دستی نامریی شروع به نوشتن کرد:

سکتوم سمپرا

پسرک مدتی به کلمات خیره شد سپس با چوبدستی اضافه کرد:

برای دشمنان


درود فرزندم.

خوب بود. شاید درنگاه اول این سوژه چیز زیادی نداشته باشه اما تو به خوبی از پسش براومدی. توصیفاتت به اندازه و کافی بودن، تشبیه ها و بیان احساسات اسنیپ رو هم خیلی خوب انجام دادی.

علامت‌گذاری و پارگراف‌بندیت جای کار زیادی داره. توی پست جدی ما به این دو عنصر نیاز داریم تا رولمون اثر بهتری بذاره و خوندش راحتتر باشه.
و دیالوگ چندانی نداشتی؛ اما همون ورد و یا دیالوگ‌های دیگه رو با خط تیره (-) مینویسیم و با دوتا اینتر از توصیفاتمون جدا می‌کنیم.

نقل قول:
چهار پسر به سمت دریاچه می دویدند غافل از آن که شخص پنجمی نیز دنبال آنهاست پسرک دیگری که از مدتها پیش در گوشه ایی کمین کرده بود آنها را تعقیب کرد تا زمانی که به درخت کنار دریاچه رسیدند پسر پنجم به آرامی از درخت بالا رفت آن قدر در این کار مهارت داشت که در کسری از ثانیه به بلند ترین شاخه درخت رسید جایی را انتخاب کرد که بهترین زاویه دید را داشته باشد چوبدستی و کتاب معجون سازی پیشرفته اش را درآورد سپس منتظر فرصتی مناسب شد چهار دوست صمیمی با یکدیگر شوخی می کردند یکدیگر را هل میدادند و بلند بلند میخندیدند صمیمیتشان به قدری بود که اگر یکی دیگری تکه تکه می کرد آن شخص تکه تکه شده میخندید...چنین تصویری لبخندی بر صورت عبوس پسر پنجم نشاند از ته دل آرزو کرد این شخص پاتر باشد اگر کمی شانس می آورد شاید افتخار تکه تکه کردن پاتر نصیب خودش می شد! چوبدستی اش را به سمت پسری عینکی گرفت که مشغول بازی با گوی زرین بود زمزمه کرد: سکتوم سمپرا


الان اینجا رو بخوایم اصلاح کنیم چجوری میشه؟

چهار پسر به سمت دریاچه می دویدند؛ غافل از آن که شخص پنجمی نیز دنبال آنهاست.
پسرک دیگری که از مدتها پیش در گوشه ایی کمین کرده بود، آنها را تعقیب کرد؛ تا زمانی که به درخت کنار دریاچه رسیدند. پسر پنجم به آرامی از درخت بالا رفت. آن قدر در این کار مهارت داشت، که در کسری از ثانیه، به بلند ترین شاخه درخت رسید. جایی را انتخاب کرد که بهترین زاویه دید را داشته باشد. چوبدستی و کتاب معجون سازی پیشرفته اش را درآورد سپس منتظر فرصتی مناسب شد.

چهار دوست صمیمی با یکدیگر شوخی می کردند یکدیگر را هل میدادند و بلند بلند میخندیدند. صمیمیتشان به قدری بود که اگر یکی دیگری تکه تکه می کرد، آن شخص تکه تکه شده میخندید...چنین تصویری لبخندی بر صورت عبوس پسر پنجم نشاند؛ از ته دل آرزو کرد این شخص پاتر باشد. اگر کمی شانس می آورد، شاید افتخار تکه تکه کردن پاتر نصیب خودش می شد!

چوبدستی اش را به سمت پسری عینکی گرفت که مشغول بازی با گوی زرین بود، زمزمه کرد:
- سکتوم سمپرا.


اما به هرحال توصیفات خوبی داشتی و سوژه رو هم به خوبی تموم کردی.

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/10/28 20:33:58
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 دی 1396 20:49
نمایش جزئیات
آفلاین
هری چشمانش را به نامه دوخته بود،نامه ای که هدویک دیشب از مدرسه برایش اورده بود.
هری تمام سعیش را میکرد تا بتواند معنی کلمه نوشته شده درون نامه را بفهمد گاهی اوقات تأسف میخورد که چرا هرمیون کنارش نیست تا ازاون کمک بگیرد از طرف دیگر خجالت میکشید که برای هرمیون نامه بفرستد چون فکر میکرد هرمیون به خاطر اینکه معنی کلمه را نفهمیده مسخره اش می کند.
تنها چیزی که از نامه فهمیده بود ابن بود که باید به کوچه ی دیاگون برود در نامه نوشته شده بود: باید برای کلاس دفاع ، ریزر شانس تهیه نمایید. ولی هرچه فکر می کرد، چنین چیزی را نشنیده بود وتهیه ی آن را بلد نبود. هری در سکوت ملال آوری ، روی تختتش دراز کشیده بود ، و به نامه نگاه می کرد که ناگهان هدویک با نوکش به پنجره ی اتاق ضربه زد، انگار آن حیوان هم میلی به ادامه ی این سکوت نداشت هری نیم نگاهی به هدویک کرد ودوباره به نامه خیره شد ولی هدویک به ضربه زدن ادامه داد، هری که تا ته ماجرا را خوانده بود فهمید، که او دست از کار ش بر نمی دارد برای همین از روی تخت بلند شد ، عضلاتش گرفته بود معلوم بود که ساعت ها روی تخت دراز بوده است ،او به سمت پرنده اش رفت وصورتش را به صورت هدو یک چسباند و در گوشش چنین زمزمه کرد:«آروم باش پسر لج بازی نکن»
ولی هدویک سرش را به طرف پنجره برگرداند و دوباره آن کار را تکرار کرد هری که دلیل لج بازی های پرنده اش را نمی دانست نا خود آگاه سرش را به طرف نقطه ای که هدویک به ان ضربه میزد چرخاند،لحظه ای خوش حال شد و بعد تعجب تمام وجودش را فرا گرفت هاگرید پایین جلوی در ایستاده بود و با پتونیا جر و بحث می کرد(اما او اینجا و این وقت سال چه کار می کرد) هری سریع به طرف در دوید و در را باز کرد،هاگرید با دیدن هری نیشش تا بنا گوش باز شد و نگاه متهم کننده ای به پتونیا
کرد و گفت:«که هری رفته بود گردش؟»
#
-هاگرید؟ هاگرید که از را رفتن زیاد به نفس نفس افتاده بود و نای حرف زدن نداشت دستش را بالا برد و به هری فهماند تا
ادامه حرفش را بزند
هری زبان باز کرد تا حرفی بزند اما از چیزی خجالت میکشید:«هاگرید...راستش...من...» وبعد حرفش را خورد
هاگرید به هری نگاه کرد و با صدایی گرفته گفت«اگه درمورد اون نامست نگرانش نباش منم برای همین اومدم دامبلدور مطمئن بود که معنی اون کلمه رو نمی فهمی او البته به دل نگریا چون اون یه وسیله تازه اختراع شدس خب مسلمه که تو ندونی که اون چیه،خب هری نامتو بده ببینم» هری دستش را توی جیبش برد و همینکه نامه را از جیبش در اورد هاگرید نامه را از دستش
قاپید و شروع به خواندن نامه کرد هری که از تعجب شاخ در اورده بود دهنش هم باز شد.
هاگرید بعد از خواندن نامه سرش را بالا اورد و اهی از سر تأسف سر داد او با صدای جیک جیک مانندی درامد:«واقا
خجالت نمیکشن اخه چرا باید فروش این وسیله رو به ویلبرت ها بسپارن؟»
.- مگه اونا کین یا چه کاره ان که نباید به اونا میسپوردن؟
هاگرید دوباری اه کوتاهی سر داد و ادامه داد:«اونا ادمای خود خواهی ان فکر میکنن از همه بهترن!»
.- خب حالا مغازشون کجاست؟
.- ته همین خیابونه تو خودت تنها برو من فعلا کار دارم.
.- اما هاگرید...
وناگهان هاگرید در بین مردم ناپدید شد
#
ممنوت اقای پاتر مرسی که به مغازه ما اومدین واقا مارو خوش حال کردین برای اطمینان یک بار دیگه میگم ریزر شانس فقط یه وسیله اموزشی وقتی که میخاین دوئل کنین لازمتون میشه اشکالاتتونو ثبت میکنه و بعد از دوئل بهتون میگه البه لازم به ذکره که اسمش هیچ ربطی به کارش نداره و بازم از خریدتون متشکرم
هری لبخندی به فروشنده زد و گفت:«ممنونم از توضیحاتون خیلی به دردم میخوره»
هری از مغازه خارج شد وبه طرف خروجی بازار رفت با هاگرید قرار گذاشته بودن همدیگه رو کنار خروجی بازار ببینن.
در حالی که به وسیله نگاه میکرد و به راهش ادامه داد به فکر این بود که چرا هاگرید نامه را از دستش قاپیده است و یک هو و بی دلیل غیبش زده است.....
http://s8.picofile.com/file/8316957042/img5367c58367363.jpg

درود فرزندم.

بد نبود. توصیفاتت خوب بودن و به اندازه‌ای بودن که خواننده خودشو توی رولت بذاره و فضای اطرافشو تصور کنه.
سوژه‌ات موضوع جدیدی نداشت، تا این خط آخر رولت رو خوندم. تا آخر خواننده فکر میکنه داره یه رول معمولی از یه اتفاق عادی رو میخونه، اما جمله آخر باعث میشه ذهنش درگیر بشه. این پایان بازه که به نظرم اینجا با زیرکی نوشته شده بود.

به علامت گذاری ها، اینتر، پاراگراف بندی ها و صد البته غلط های تایپیت خیلی دقت کن. مثلا دیالوگ ها رو این طوری بنویس و با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن.

نقل قول:
ممنوت اقای پاتر مرسی که به مغازه ما اومدین واقا مارو خوش حال کردین برای اطمینان یک بار دیگه میگم ریزر شانس فقط یه وسیله اموزشی وقتی که میخاین دوئل کنین لازمتون میشه اشکالاتتونو ثبت میکنه و بعد از دوئل بهتون میگه البه لازم به ذکره که اسمش هیچ ربطی به کارش نداره و بازم از خریدتون متشکرم
هری لبخندی به فروشنده زد و گفت:«ممنونم از توضیحاتون خیلی به دردم میخوره»
هری از مغازه خارج شد وبه طرف خروجی بازار رفت با هاگرید قرار گذاشته بودن همدیگه رو کنار خروجی بازار ببینن.


- ممنون اقای پاتر؛ مرسی که به مغازه ما اومدین. واقعا مارو خوش حال کردین، برای اطمینان یک بار دیگه میگم ریزر شانس فقط یه وسیله اموزشی وقتی که میخواین دوئل کنین لازمتون میشه اشکالاتتونو ثبت میکنه و بعد از دوئل بهتون میگه. البته لازم به ذکره که اسمش هیچ ربطی به کارش نداره، و بازم از خریدتون متشکرم.

هری لبخندی به فروشنده زد و گفت:
- ممنونم از توضیحاتون خیلی به دردم میخوره.

هری از مغازه خارج شد وبه طرف خروجی بازار رفت با هاگرید قرار گذاشته بودن همدیگه رو کنار خروجی بازار ببینن.


واقعا درسته و البته واوِ میخواین فراموش نشه.

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/10/27 21:28:55
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 دی 1396 20:40
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۳
اسنیپ و آینه ی نفاق انگیز:

شب کریسمس بود.
پروفسور اسنیپ تو اتاق خودش بود. بدون هیچ حرکتی سرجاش نشسته بود و به یک نقطه‌ی نامعلوم رو دیوار خیره شده بود.
صدای زوزه‌ی باد مثل یه موسیقی خاص و پر خاطره اسنیپ رو به چندین سال قبل برده بود... درست زمانی که با لی‌لی تو هاگوارتز درس میخوندن !
تو اون ساعت از شب تموم دانش‌آموزا تو خوابگاه خودشون بودن.
اسنیپ نقشه‌هایی تو سرش داشت و همینطور هم از نقشه‌ی هری و رون و هرمیون هم باخبر بود.
اسنیپ از روی صندلیش بلند شد و بسته‌ای رو که اماده کرده بود رو به خوابگاه گریفندور فرستاد.
تو خوابگاه گریفندور همه خواب بودن. همه بجز هری و رون.هری خوشحال بود که جشن کریسمس امسال رو توی هاگوارتزه و دیگه کنار دورسلی‌ها نیست.
با شوق و ذوق از تختش بیرون اومد و رفت پیش رون. کنار شومینه تعدادی هدیه بود ک بعضیاشون متعلق ب رون و هری بود.هری از هدیه‌ای ک گرفته بود خیلی خوشش اومد.یه شنل نامرئی کننده که مشخص نبود فرستندش کیه!
ساعتای پایانی شب بود و همه خواب بودن. هری از تختش پایین اومد و شنل رو پوشید و با یه فانوس به سمت کتابخونه به راه افتاد.
با گام‌های اهسته وارد کتابخونه شد و به قسمت ممنوعه رفت.
در همین زمان پروفسور اسنیپ تو اتاقی بود که هرکسی از جاش باخبر نبود.اتاقی که آینه‌ی نفاق انگیز توش قرار داشت و ورود به اون یه جورایی ممنوع بود!
اسنیپ رو زمین مقابل آینه نشسته بود و خیلی آروم بود. انگار که قوی‌ترین داروی آرامش بخش رو خورده باشه فقط نشسته بود و به تصویر تو آینه نگاه میکرد. چشش رو صورت و حرکات لی‌لی قفل شده بود...
یه صدا مثل صدای فریاد یکی از کتابها اونو از دنیای خودش کشید بیرون.
یکبار دیگه به آینه نگاه کرد و بعد سریع از اون اتاق خارج شد.
میدونست که ممکنه همین الان هری کنارش باشه پس طوری رفتار میکرد که انگار از چیزی خبر نداره.
هری که ترسیده بود به دیوار راهرو تکیه زده بود و سعی میکرد فلیچ صدای نفساشو نشنوه.
تو همین لحظه اسنیپ و پروفسور کویدیل رو تو راهرویی که منتهی میشه به یک در میبینه. کنجکاو میشه و خیلی آروم به سمتشون میره اما یه لحظه کنترلش رو از دست میده و میخوره زمین.
پروفسور اسنیپ و کویدیل به سمت صدایی که شنیده بودن برمیگردن اما چیزی رو نمیبینن.
هری خیلی آروم به گوشه‌ی راهرو خزید و منتظر موند تا با رفتن اون دونفر خودش رو تو اتاقی که کنارش بود مخفی کنه.
یک دقیقه طول کشید و بعد دو پروفسور از اونجا رفتن.هری به سرعت وارد اتاق شد و شنل رو از تنش دراورد.
چشمش به آینه افتاد و به سمتش رفت.
مقابلش ایستاد. به تصویر خودش نگاهی انداخت اما احساس کرد دونفر رو کنار خودش تو آینه میبینه.
اوه! آره... اونا پدر و مادرش بودن!
هری خیلی خوشحال بود که میتونست کنار مادر و پدرش باشه اما آرزو کرد که ای کاش حضور اونا کنارش واقعی بود.
با صدای اسنیپ که اونو صدا زد شوکه به پشت سرش نگاه کرد و با اسنیپ چشم تو چشم شد!
اسنیپ به اینه نگاهی انداخت و بعد به هری نگاه کرد. مدتی تو چشمای هری خیره موند بعد گفت: اگه میخوای به آرزوت برسی دنبال من بیا بدون هیچ صدایی...البته باید برخلاف میلم بگم که مجبوریم دوتایی از اون شنل استفاده کنیم.
هری با تکون دادن سرش موافقتش رو اعلام کرد و بعد به همراه اسنیپ به زیر شنل رفت و دوتایی به سمت جنگل ممنوعه رفتن.
تو جنگل هیچ صدایی بجز صدای قدمهاشون به گوش نمیرسید و هیچ نوری مشخص نبود.
بعد از مدتی اسنیپ ایستاد و شنل رو به گوشه ای پرت کرد.هری رو به ست جلو هل داد و بعد ناگهان یک نفر که ردای سیاه و بلندی پوشیده بود مقابلش ظاهر شد.
اون شخص لرد ولدمورت بود و با چوب دستیش هری رو نشونه گرفت و با گفتن کروشیو جون هری رو ازش گرفت!
حالا دیگه هری کنار پدر و مادرش بود و از این موضوع خوشحال بود که هیچوقت قیافه‌ی دورسلی هارو نمیدید.
اسنیپ از ارباب بخاطر سخاوت و بزرگیشون و اینکه که آرزوی اون بچه‌ رو براورده کرده بود تشکر کرد و شنل رو پوشید و به طرف مدرسه راه افتاد.اسىپ و آىنه ى نفاق انگىز

درود فرزندم.

سوژه‌ات تازه و جدید بود. البته شاید کمی غیرمنتظره و عجیب هم بود. ما این اسنیپ رو نمیشناسیم، چرا باید هری رو به ولدمورت تحویل بده؟ برای همچین سوژه‌هایی نیاز به توضیح بیشتری داشتی.
البته خیلی از موضوعات مختلف پریدی و وقفه ایجاد کردی. انگار که رولت به چندین بخش تقسیم کردی. این خوشایند نیست، چون تا میایم روی یه قسمت تمرکز کنیم و خودمونو توی فضاش قرار بدیم، رولت ما رو یه جا دیگه میبره.

توصیفاتت خوب بودن، میتونستن بیشتر باشن، چون رولت قسمت‌های مبهمی داشت که با توصیفات بیشتر میتونستن واضح بشن و سوالات خواننده رو برطرف کنن.

دیالوگ کمی استفاده کرده بودی ولی این ضربه‌ای به رولت نزده بود. البته حواست باشه که اونا رو این جوری بنویسی و با دوتا اینتر از توصیفاتت جداشون کنی.

نقل قول:
اسنیپ به اینه نگاهی انداخت و بعد به هری نگاه کرد. مدتی تو چشمای هری خیره موند بعد گفت: اگه میخوای به آرزوت برسی دنبال من بیا بدون هیچ صدایی...البته باید برخلاف میلم بگم که مجبوریم دوتایی از اون شنل استفاده کنیم.
هری با تکون دادن سرش موافقتش رو اعلام کرد و بعد به همراه اسنیپ به زیر شنل رفت و دوتایی به سمت جنگل ممنوعه رفتن.


اسنیپ به اینه نگاهی انداخت و بعد به هری نگاه کرد. مدتی تو چشمای هری خیره موند بعد گفت:
- اگه میخوای به آرزوت برسی دنبال من بیا بدون هیچ صدایی...البته باید برخلاف میلم بگم که مجبوریم دوتایی از اون شنل استفاده کنیم.

هری با تکون دادن سرش موافقتش رو اعلام کرد و بعد به همراه اسنیپ به زیر شنل رفت و دوتایی به سمت جنگل ممنوعه رفتن.


و این که... کرشیو و مرگ؟ کرشیو مگه شکنجه نبود؟ این از همون مواردی بود که بهتر بود توضیح بیشتری داده می شد. یا این که مثلا یه اشتباه وردی پیش اومده بوده.

با همه این ها، امیدوارم اشکالاتت با ورود به ایفای نقش حل بشن.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط zzgolo در 1396/10/26 20:46:29
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/10/26 22:55:50
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 25 دی 1396 18:49
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی برای اولین بار فهمیدم که تو دنیای ما چیزی به نام جادو وجود داره میتونم به جرات بکم خوشحالترین ادم روی زمین بودم.
حالا وقتش بود با هایگرید جایی بریم اما کجا؟
بعد از سوالای زیاد من (خب بهم حق بدین یه پسر ده ساله که فهمیده زندگیش اون که بوده نیست) سر از کوچه دیاگون در اوردیم و وقتی به کمک هایگرید به مغازه اولیوندرز رفتم و اولین چوبدستی خودم رو گرفتم هنوز نمیدونستم که چه ماجراهایی قراره برام اتفاق بیوفته.

سکوی 3/4 9شاید ده بار کل ایستگاه رو گشتم اما همچین جایی پیدا نکردم تا اینکه به خانواده ویزلی برخوردم و تونستم خودمو به قطار هاگوارتز برسونم توی قطار رون که جا پیدا نکرده بود باهام همسفر شد وبا کمی تاخیر هرماینی شاید براتون جالب باشه که گفتم هرماینی با کمی تاخیر اخه هرماینی همیشه به موقع میرسه... وقتی الان دارم به قدح اندیشه نگاه میکنم زودتر از خاطراتی که میبینم خاطراتی هستن که از تو ذهنم رد میشه;منو ببخشید.

رسیدیم به هاگوارتز جادویی ,وارد شدیم سقف جادویی هاگوارتز منو به وجد میاورد و اشنایی ناخواسته ی من با دراکو, دراکو مالفوی تو همون ملاقات اول و نه چندان دوستانه بهم نشون داد ادمیه که مثل من نیست بعد معرفی هاگوارتز و قوانینش توسط البوس دامبلدور که اون موقع مدیر هاگوارتز بود"بهترین مدیر هاگوارتز"و در ادامه پروفسور مک گونگال و کلاه گروهبندی خب باید اضافه کنم هاگوارتز به چهار گروه ریونکلا,هافلپاف,گریفندور و اسلیترین تقسیم میشد.
بچه ها یکی یکی انتخاب شدن کلاه رون و هرماینی رو به گروه گریفندور داد نوبت دراکو شد اسلیترین و همینجور کلاه ادامه داد تا نوبت به من رسید کلاه داشت منو تو گروه اسلیترین ها مینداخت اما من میدونستم که از اونا نیستم من دوست نداشتم و اون اصرار میکرد و با هر اصرارش من اطمینانم بیشتر میشد که باید مخالفت کنم.
خب میدونید به نظر من تو زندگی چیزایی وجود داره که قدرتشون از همه چی بیشتره مثل دوستی وتقدیر و ...
بخشی از خاطرات پسری که زنده ماند...

http://www.jadoogaran.org/uploads/newbb/32692_5200f8553adcf.jpg

درود فرزندم.

خاطره‌ای که ما میدونستیم رو از یه دید جدید بازگو کردی. این کار معمولا با این که محدودمون میکنه، اما بهمون انتخاب‌های تازه‌ای تو نوشتن میده.
اما این نوع رول نویسی نیاز به ظرافت داره، ما داریم از چشم هری همه چیز رو میبینیم، باید احساساتشو درک کنیم و بدونیم که با دیدن جهان تازه‌ی اطرافش چه حسی بهش دست میده. باید توصیف بیشتری میکردی هرچی باشه هری تازه وارد دنیای جادوگری شده، چیزهایی زیادی به چشمش میخوره که خواننده هم انتظار دیدنشون رو داره.

علامت گذاریت میتونست خیلی بهتر باشه، درواقع علامت های نگارشی مثل دست انداز برای کسی که رولت رو میخونه، می مونه. بهش میگه کجا توقف کنه و وایسه.

خیلی بهتر هم می‌شد اگر از دیالوگ هم استفاده میکردی. این طوری رولت روون تر میشه و احساس بهتری به خواننده میده.

با این امید که اشکالات تو فضای ایفا رفع بشن...
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

پیوند فایل:



jpg  (27.61 KB)
40649_5a5cc689975bc.jpg 300X353 px
ویرایش شده توسط theboywholived در 1396/10/26 2:00:27
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/10/26 22:41:11
پاسخ به:کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 23 دی 1396 15:44
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خدا
تصویر شماره 5

خب سلام من نوید هستم.میخوام یک خاطره براتون تعریف کنم.پس لطفا دقایقی وقتتون رو به من بسپرین:(برای زیبایی، متن،به صورت عامیانه نوشته شده است)

هوا به شدت گرم بود.اطراف سالن رو نگاه میکردم.چهار ستون خیـــلــی بلند که تصاویری از

بنیانگذاران هاگوارتز روی ستون ها حک شده بود.هوای سرسرا بسیار گرم بود(حداقل برای

من) که دلیلش استرس بیش از حد بود.طبق گفته ها من،نوید،اولین ایرانی هاگوارتز از

زمان تاسیس بوده ام.خب دانش آموزان هاگوارتز منو به چشم یک احمق میبینن.که برام

مهم نیست ولی نمیخوام نظر دخترارو از خودم برگردونم.بچه های سال اولی یک جا جمع

شده بودن برای گروهبندی.خب حتما حدس زدین چی شد؟طبق معمول به خاطر بدشانسی

من نفر اول بودم.رفتم روی صندلی نشستم.و یک کلاه روی سرم گزاشتن.حس جالبی بود

تا...

کلاه و پرت کردم و دویدم کنار.همه میخندیدن.این کی بود تو گوشم حرف میزد؟

وقتی آروم شدم دوباره نشستم.2000 جفت چشم روم زوم بود.دوباره همان صدا با

صدایی مانند دلقک ها بهم گفت:تا حالا از نژاد تو ندیدم.پدرت و مادرت ایرانی بودن

و خودت توی باکو بدنیا اومدی.هوووممم...

با خودم میگفتم:گروه ها برام فرقی نداره فقط میخوام زودتر تموم شه.

ناگهان آن صدا داد زد اسلایترین.
فکر نمیکردم کسی تشویقم کنه ولی همه ی اعضای اسلایترین تشویقم کردن.اما

هرچقدرم کودن بوده باشم میدانستم اسلایترین جای من نیست...

درود فرزندم.

سرعت پیشروی سوژه‌ات یه کمی سریع بود. البته اول شخص نوشتن همیشه کار رو برای توصیف و فضاسازی سخت میکنه.
این که لحن رولت، مثل بیان خاطره بود انتخاب جالبی بود اما بهتر بود بیشتر بهش میپرداختی. به هرحال خواننده منتظر اینه که فضای دورش بیشتر براش توصیف شه، همین طور که اول شخص نوشتی و بهتر بود مینوشتی چه چیزایی از چشم نوید جدید و تازه‌س.

لازم نیست بین هر خط دوتا اینتر بزنی. اینتر رو وقتی میزنیم که میخوایم پاراگراف ها رو از هم جدا کنیم.
دیالوگ هارم این طوری بنویس و با دوتا اینتر از هم جدا کن.

نقل قول:

ناگهان آن صدا داد زد اسلایترین.
فکر نمیکردم کسی تشویقم کنه ولی همه ی اعضای اسلایترین تشویقم کردن.


ناگهان آن صدا داد زد:
- اسلایترین.

فکر نمیکردم کسی تشویقم کنه ولی همه ی اعضای اسلایترین تشویقم کردن.


بعضی جاها علامت گذاریتم مشکل داشت؛ علامت گذاری ها مهمه چون باعث مکث و توقف خواننده میشن.

به نظرم میتونی خیلی بهتر بنویسی.
پس فعلا...
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/10/25 0:55:52
گیلدروی لاکهارت عظیم


تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده




پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 11 دی 1396 22:40
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۵
-لیزی جانسون!
با ترس و لرز به سمت کلاه راه افتاد. نمی دانست چرا ولی می ترسید. فکر می کرد یک اتفاق بدی می افتد. اولش که نامه به دستش رسیده بود، از خوشحالی کل خانه را دویده بود ولی الان...
روی صندلی نشست. کلاه را روی سرش گذاشتند و بعد ناگهان همه جا تاریک شد. یک صدایی درون سرش گفت:
-اوه افکار پیچیده ای داری.
لیزی از ترس خشکش زد. این چه صدایی بود؟
-نترس من کاریت ندارم فقط می خوام ببینم چه گروهی هستی.
-تو از کجا می دونی به چی فکر می کنم؟
-من برای گروهبندی به افکار بچه ها دسترسی پیدا می کنم دیگه. حالا ساکت باش بذار تمرکز کنم. تو افکار پیچیده ای داری و باید به عمق وجودت برم.
مدتی گذشت. لیزی داشت خسته می شد. بچه های هاگوارتز هم همینطور. باز هم گذشت و باز هم گذشت. خب زمان برای گذشتن است دیگر.
-انقدر وجودت رو مخفی نکن. هر چی می خوام بهش دسترسی پیدا کنم بیشتر به عمق وجودت فرو می ره. بذار ببینمش.
-من که کاری نمی کنم.
-اگه آروم باشی همه چی حله.
او می خواست با کلاه همکاری کند ولی چیزی آزاراش می داد و مانع اش می شد. ولی تصمیم گرفت به کلاه اجازه دهد و آرام گرفت.
-نه، نه. امکان نداره! تو همونی!
کلاه بلند فریاد زد: همونه!
بچه ها هیچ چیز نفهمیدند ولی قیافه ی دامبلدور و مک گوناگل از خشم و سردرگمی در هم رفت.
پروفسور دامبلدور گفت:
-تو اصلاً نباید به هاگوارتز میومدی.
-چرا مگه چی کار کردم؟
پروفسور دامبلدور رو به هیچ کس فریاد زد: ببرینش!
بعد همه جا سرد شد و پر از خاطره های بد. دو دیوانه ساز لیزی را از دستانش گرفتند و از سالن بیرون بردند.

درود فرزندم.

سوژه‌ات با این که تازه و جدید بود اما مبهم بود. شاید بهتر بود درمورد این که لیزا کیه و چرا دامبلدور اون رو تحویل دیوانه‌ساز ها داده توضیح میدادی. این جوری خواننده احساس میکنه رولت تموم نشده و نصفه ولش کردی.

همین طور توصیفاتت کم بودن. آخرش مخصوصا باید مورد احساسات لیزاهرچی که هست توضیح میدادی، همین طور واکنش دانش آموزا و...

دیالوگ ها رو هم این طوری بنویس و با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن.
نقل قول:
-چرا مگه چی کار کردم؟
پروفسور دامبلدور رو به هیچ کس فریاد زد: ببرینش!
بعد همه جا سرد شد و پر از خاطره های بد. دو دیوانه ساز لیزی را از دستانش گرفتند و از سالن بیرون بردند.


-چرا مگه چی کار کردم؟

پروفسور دامبلدور رو به هیچ کس فریاد زد:
- ببرینش!

بعد همه جا سرد شد و پر از خاطره های بد. دو دیوانه ساز لیزی را از دستانش گرفتند و از سالن بیرون بردند.


امیدوارم این اشکالات با ورودت به فضای ایفا حل بشه.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/10/12 19:01:39
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 8 دی 1396 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/albums/userpics/14452/normal_godric__s_sword_was_practical_by_makani.jpg
با سلام در مورد عکس شماره 8
دامبلدور در اتاقش نشسته است و با چوبدستی چیزهایی را به قدح اندیشه اضافه میکند
در همین حال جغد سیاهی آمریکایی با سرعت به داخل اتاق می آید . فاکس که روی میز کنار دامبلدور نشسته بود از ترس چند قدمی عقب میرود.
دامبلدور به آرامی نوشته روی نامه را می خواند :
- آلبوس دامبلدور ، دفتر مدیریت هاگوارتز

و روی آن مهر و مومی به شکل شوم دیده میشود. بله ، آن نامه از طرف لرد سیاه است.

هری پاتر با سرعت از کنار تابلو ها رد میشود تا به دوستانش خبر گرفتن نمره فراتراز حد انتظارش * را در درس معجون سازی را بدهد که صدای ناله ای از اتاق دامبلدور شنیده میشود
هری با سرعت خود را به اتاق می رساند و دامبلدور را کنار کمد می یابد
- جناب مدیر چه اتفاقی افتاده
- چیزی نیست هری همش به اون نامه مربوط میشه مثل اینکه از طرف لرد سیاهه
- چی ؟! ولی اون ...... اون مرده بود
- نه هری ولدمورت برگشته

هری میرود تا نامه را باز کند که او نیز پرت میشود
- نه هری اون توسط ولدمورت طلسم شده باید حتما با جادوی سپید بازش کنیم
- منظورتون شمشیر گریفندوره؟
- بله...هری .... اونو از توی کلاه گروه بندی در بیار

هری نیز همین کار را میکند و نامه و شمشیر را بدست دامبلدور میدهد
دامبلدور با صدای بلند شروع به خواندن میکند
- رقیب قدیمی ، آلبوس میدونم که حسابی شگفت زده شدی ولی اینو بدون بزودی تو و اون گند زاده های توی هاگوارتز نابود میشین
از طرف ت . ر **
__________________________________

* = بالا ترین نمره در هاگوارتز ، همان O
** = مخفف اسم تام ریدل

درود فرزندم.

سوژه‌ات رو یه کمی سریع پیش برده بودی. بهتر بود که یه قسمتایی از داستان حذف میکردی و روی یه قسمت تمرکز میکردی. این جوری خواننده هم هی از این موضوع به اون موقع نمیپرهو لذت بیشتری از رولت میبره.

حواست هم به علامت گذاری باشه، ما نمیتونیم جملات رو بدون نقطه و علامت رها کنیم. حتما و حتما باید نقطه یا علامت مناسب رو بذاریم.

بهتر بود که توصیف و فضاسازی بیشتری میکردی، این جوری خواننده میتونه کاملا فضایی که داستان رولت توش اتفاق افتاده رو تصور کنه.

با امید رفع این اشکالات توی فضای ایفای نقش...
تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط amirscr.heydari در 1396/10/8 20:51:39
ویرایش شده توسط amirscr.heydari در 1396/10/8 20:57:30
ویرایش شده توسط amirscr.heydari در 1396/10/9 10:26:04
ویرایش شده توسط amirscr.heydari در 1396/10/9 10:36:01
ویرایش شده توسط amirscr.heydari در 1396/10/9 10:37:32
ویرایش شده توسط amirscr.heydari در 1396/10/9 10:41:28
ویرایش شده توسط amirscr.heydari در 1396/10/9 11:04:51
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/10/9 13:03:44
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/10/9 13:25:56
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 7 دی 1396 21:40
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام كلاه
من اعتراض دارم مگر نگفتيد كه طبق كتاب نباشه؟ پس خواننده هم نبايد انتظار اين رو داشته باشه كه اين سه نفر با همان خصوصيت باشند
در ضمن من متن طنز نوشتم و دليلي برا اينكه توي اون منطقي باشه نمي بينم
اميدوارم كسي كه متن هارو چك ميكنه ديد بازتري داشته باشه

سلام فرزندم.

اولا که دقت کن من هیچ وقت نگفتم طبق کتاب نباشه. چیزی که من میگم اینه که لزومی نداره حتما و حتما سوژه‌ای که انتخاب میکنین توی کتاب اتفاق افتاده باشه. تازه از سوژه های جدید و خلاقانه هم استقبال کردم توی رول های قبلی.

اما سوژه‌ی تو در مرحله اول خیلی مبهم بود و بهش پرداخته نشده بود. هیچ سوژه‌ای با چندتا دیالوگ پشت سر هم پرداخته نمیشه و نمیشه گفت که رول کاملا سوژه‌ی مشخصی داره.
درمرحله دوم، شخصیت های شما به هیچ عنوان با کتاب جور در نمیومد. درسته که ما میگیم نیازی نیست که دقیقا شخصیت ها همون شخصیت های توی کتاب باشن؛ اما تا این حد شخصیت ها رو عوض کردن تنها باعث میشه که خواننده رول گیج بشه.

ما تو فضای ایفای نقش جادوگران طنز مینویسیم، درواقع از سبک های پر طرفدار هم هست. طنزنویسی به این منظور نیست که شخصیت های کاملا عوض کنیم و درباره هرکسی هرجوری که میخوایم بنویسیم. طنز نویسی به معنای درآوردن سوژه های طنز از همون شخصیت هاس. به معنی بزرگنمایی و اغراق تو همون شخصیت هاس. مثلا میتونیم بگیم دامبلدور تو پیاده رو راه میره و ملتو به عشق دعوت میکنه اما میتونیم بگیم ولدمورت این کارو انجام میده؟
نه؛ چون لرد شخصیت مغروری داره و ما هرچقدرم که بخوای طنز بنویسیم باید به این نکات دقت کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/10/8 15:17:09
I love you harry potter
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 7 دی 1396 12:24
نمایش جزئیات
آفلاین
تصوير شماره ي يك

ولدمورت:هري خودت بين منو دامبلدور يكي رو انتخاب كن .من عاشقتم ...لطفا به من بله بگو

هري با صورتي پر از غرور ميگه : من با كسي ازدواج مي كنم كه بهم ١٠٠٠٠٠٠٠ سكه بده و البته توي دوئلي كه ميذارم برنده بشه

دامبلدور : من حاضرم برات هر كاري بكنم عشقققم
ولدمورت: فكر كردي من نمي تونم

هري:فردا دوئل شروع ميشه .١٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠ سكه يادتون نره
ولدمورت : مگه ١٠٠٠٠٠٠٠ سكه نبود
دامبلدور : هري اين دوست نداره كاملا معلومه
هري : حالا كه اينطوري شد ١٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠ سكه.

فردا ي ان روز

هري: ١
٢
٣

دامبلدور : فقط براي عشقم
ولدمورت : براي زيباترين هرييييي


وبعد شروع مي كنن

بعد از چند دقيقه هري سكه ها رو يواشكي بر مي داره و ميزنه به چاك

فرداش خبر ازدواج هري با نويل به گوش همه ميرسه

درود دوباره فرزندم.

سوژه‌ت عجیب بود و غیر باورنکردنی. درواقع خواننده نمیتونه اینو باور کنه دامبلدور و ولدمورت چنان دیالوگایی بگن. سعی کن توی چهارچوب تر فکر کنی.

به نکاتی که دفعه قبل گفتم هم دقت کن.
علامت گذاری هات مشکل دارن. درواقع جمله ها نیز به نقطه و... دارن.

کل رولت متشکل از دیالوگ بود. یه ذره توصیف و فضاسازی هم نیازه که خواننده بتونه توی ذهنش تصور کنه.

با دقت‌تر و با حوصله‌تر بنویس...
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/10/7 21:02:00
I love you harry potter
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 دی 1396 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
-تئودور والد
چي؟كي اسمم رو نوشته بود ؟قراربود برم بگم معموليم وعاشق دنياي جادوگري
اما بدون اينكه حرفي بزنم رفتم و نشستم .پروفسور كلاه رو روي سرم گذاشت .قبل از اينكه به اينجا بيام كلي چيز در مورد هاگواتز خونده بودم و تقريبا همه چيز رو دربارش مي دونستم.
وقتي كلاه روي سرم نشست سريع گفت :توي خانوادتون كسي جادوگره؟
همه تعجب كردند
كلاه دوباره پرسيد
-كسي تو خانوادتون جادوگر بوده؟
گفتم :ف ف ف فكرنكنممم
كلاه بعد از چندثانيه گفت : گريفيندور
ارام گفتم : يعني ...
كلاه گفت : مهم خانواده نيست من ميدونم تو چه قدرتي داري
و بعد از چندين سال متوجه حرف كلاه شدم

درود فرزندم.

سوژه ساده بود و البته روندش خیلی خیلی سریع بود. باید درمورد صحنه ها و احساسات شخصیت اصلی بیشتر بنویسی. توصیف و فضاسازی کنی. کاری کنی که خواننده بتونه خودش رو تو فضای رولت احساس کنه.

علامت گذاریت جای کار خیلی زیادی داشت. از سه نقطه میتونستی برای مکث بین دیالوگ استفاده کنی، نقطه برای پایان جمله و...
دیالوگ ها رو هم این طوری بنویس و با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن.
نقل قول:
وقتي كلاه روي سرم نشست سريع گفت :توي خانوادتون كسي جادوگره؟
همه تعجب كردند
كلاه دوباره پرسيد
-كسي تو خانوادتون جادوگر بوده؟
گفتم :ف ف ف فكرنكنممم


اگه بخوایم این قسمت از رولت رو اصلاح کنیم این شکلی میشه:
وقتي كلاه روي سرم نشست؛ سريع گفت:
- توي خانوادتون كسي جادوگره؟

همه تعجب كردند. كلاه دوباره پرسيد:
-كسي تو خانوادتون جادوگر بوده؟

گفتم:
- فـ... فكر... نكنممم...


مطمئنم میتونی خیلی بهتر از این هم بنویسی. رول ها یا نمایشنامه هایی رو که تایید کردم رو بخون تا متوجه حرفام بشی.

فعلا... تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/10/6 15:51:26
I love you harry potter

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.