بدنم میلرزید نمیدونستم بخاطرهیجان دیدن هاگوارتز بود یا استرس گروه بندی داشتم به دیگران هم نگاه میکردم که میزان استرس اونهارو هم ببینم که اسمم بلند صدازده شد جلورفتم وروی چهارپایه نشستم کلاه معروف رودردست گرفتم خوب میدونستم برخلاف ظاهرکهنه اش چه توانایی هایی داره روی سرم گذاشتمش جلوی چشم هام تاریک شدوصدایی به گوشم رسید....
_اووووم خب میبینم برخلاف پدرومادرت که مشنگ هستن تو استعدادخوبی داری توی جادوگری، پشتکارتم که عالیه وباهوشی یکم استرس داری نترس بهم اعتماد کن من خوب میدونم توی ذهنت چی میگذره نمیخوای بری اسلایترین درسته؟ امانگران نباش من میفرستمت ریونکلااونجا جای باهوش هاست.
ولی من بیشتردوست داشتم توی گریفندوری باشم اخه بزرگترین جادوگرها توی اون گروه بودن(بجز اسمشو نبر) واین آرزوی من بود بخاطرهمین باتمام وجودبه گریفندوری فک کردم وخواهش کردم..
_باشه باشه حالاکه انقدر دوست داری میفرستمت گریفندور
کلاهوبرداشتمویه نفس راحت کشیدم انقدرهاهم سخت نبود
درود فرزندم.
روند سوژهات سریع بود، درواقع میتونستی بیشتر اطرافو توصیف کنی و مخصوصا از زبون شخصیت اصلی بگی. به هرحال مشنگ زاده بوده و مطمئنا هاگوارتز براش تازگی داشته. این که انقدر سریع رفت روی چهارپایه و گروهبندی شد میتونست نکات ریز جالب تری داشته باشه.
فاصله ها رو بذار، بعضی جاها کلمات به هم جسبیدن، وقتی آخر کلمه به "د" یا "و" یا حروفی که به حرف بعدی نمیچسبن ختم میشه؛ دلیل نمیشه که ما هم فاصله نذاریم.
حواست به علامت گذاری ها هم باشه، و دیالوگ ها رو هم این جوری بنویس و با دوتا فاصله جدا کن.
نقل قول:
جلورفتم وروی چهارپایه نشستم کلاه معروف رودردست گرفتم خوب میدونستم برخلاف ظاهرکهنه اش چه توانایی هایی داره روی سرم گذاشتمش جلوی چشم هام تاریک شدوصدایی به گوشم رسید....
_اووووم خب میبینم برخلاف پدرومادرت که مشنگ هستن تو استعدادخوبی داری توی جادوگری، پشتکارتم که عالیه وباهوشی یکم استرس داری نترس بهم اعتماد کن من خوب میدونم توی ذهنت چی میگذره نمیخوای بری اسلایترین درسته؟ امانگران نباش من میفرستمت ریونکلااونجا جای باهوش هاست.
ولی من بیشتردوست داشتم توی گریفندوری باشم اخه بزرگترین جادوگرها توی اون گروه بودن(بجز اسمشو نبر) واین آرزوی من بود بخاطرهمین باتمام وجودبه گریفندوری فک کردم وخواهش کردم..
_باشه باشه حالاکه انقدر دوست داری میفرستمت گریفندور
جلورفتم و روی چهارپایه نشستم. کلاه معروف رو دردست گرفتم؛ خوب میدونستم برخلاف ظاهرکهنه اش چه توانایی هایی داره. روی سرم گذاشتمش، جلوی چشم هام تاریک شد و صدایی به گوشم رسید....
_اووووم... خب، میبینم برخلاف پدر و مادرت که مشنگ هستن، تو استعداد خوبی داری. توی جادوگری، پشتکارتم که عالیه و باهوشی. یکم استرس داری؛ نترس، بهم اعتماد کن. من خوب میدونم توی ذهنت چی میگذره. نمیخوای بری اسلایترین درسته؟ اما نگران نباش، من میفرستمت ریونکلاو؛ اونجا جای باهوش هاست.
ولی من بیشتردوست داشتم توی گریفندوری باشم؛ اخه بزرگترین جادوگرها توی اون گروه بودن(بجز اسمشونبر). واین آرزوی من بود. بخاطرهمین، با تمام وجود، به گریفندوری فک کردم و خواهش کردم.
_باشه باشه؛ حالا که انقدر دوست داری، میفرستمت گریفندور.
مطمئنم میتونی بهتر بنویسی، پس فعلا...
تایید نشد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


این از همون مواردی بود که بهتر بود توضیح بیشتری داده می شد. یا این که مثلا یه اشتباه وردی پیش اومده بوده. 
(27.61 KB)

