بسیار بخاطر درس امروز خسته بودم . پس جایی در گوشه ی حیاط پیدا کردم و با خستگی فراوان، نشستم. هیچکس از هافلی ها را در اطراف خود ندیدم. بعد چند دقیقه نشستن، تصمیم به برگشتن به تالار هافل گرفتم. کتاب های حجیم درس های خسته کننده را دوباره در دستانم جای دادم. از جایم برخاستم. قدم اول را برداشتم که ناگهان کسی با سرعت به من برخورد کرد و باعث بهم خوردن تعادل هر دویمان شد و بالاخره، محکم بر روی زمین افتادیم.
- جلو پاتو ببین!
- مگه تو سوسکی که باید با دقت به جلوم نگاه کنم؟
- به جای این حرف های اضافی، حداقل می تونی به جای معذرت خواهی، منو از زمین بلند کنی!
وقتی حرف می زدم، اصلا به شخص نامحترم نگاه نمی کردم. چمن ها را از روی صورتم کنار زدم تا بتونم او را ببینم. باور نمی کردم. او سوارو بود. سوارو کارتیک.
او کراوات اسلایترین نزده بود، واین باعث بد تیپ شدن او شده بود. ظاهر بهم ریخته ای داشت.موهایش را اصلاشانه نزده بود و کل موهای او روی صورتش بود.او با خود، زیر لبی ،زمزمه کرد. او بالاخره از جایش بلند شد و به من خیره شد ولبخندی زد.
- یه اسلایترینی، هیچوقت غرور خودشو زیر پا نمی ذاره و به کسی غیر از هم گروهیش، هیچ کمکی نمی کنه.
من همینطوری به او خیره شده بودم و هیچ حرفی نمی زدم. او چطور جرأت می کرد؟ اصلا به من اهمیت نداد . او خودش را به یه راه دیگه زد که انگار اتفاقی نیفتاده و اینجا را ترک کرد. و من هم با صدای بلند به او گفتم:
- خیلی مغروری.
حتی راه رفتن او هم مثل نجینی بود! معمولا سال اولی ها اینقدر مغرور نبودند. حتی اگه هم اسلایترینی باشند.
بدون کمک او از جایم برخاستم. هیچکس حتی به افتادن ما توجه نکرد. بیشتر دانش آموزان هاگوارتز، کارشان مسخره کردن این و آن بود .اما حتی آنها هم توجهی به این مسئله نکردند.دوباره به سوارویی که در حال دویدن بود، نگاهی انداختم.
لباس های من به شدت خاکی و کثیف بود. به کرواتم، کلی گل چسبیده بود. یه لحظه تصمیم بر در آوردن آن کردم. اما ناگهان به یاد،نداشتن کروات سوارو بر گردنش افتادم. پس از تصمیم خود، صرف نظر کردم. نمی خواستم مثل سوارو باشم. با قدم هایی محکم و چهره ی عصبانی، به طرف تالار هافل راه افتادم.
💓💓💓💓
کلاس معجون سازی:
در حالی که با خشم به سوارو که دو صندلی جلوی من بود، نگاه می کردم، به حرف های پروفسور زلر هافلی خودمان، گوش می کردم. او متوجه ناراحتی من و گوش ندادن درس سر کلاس، شده بود، اما به روی خودش نمی آورد.
من چند دقیقه ای به نگاه کردن اسلایترینی، پرداختم. او پنهان، موشک درست می کرد. فکر می کرد که کسی نمی فهمد. اما کاملا موشک درست کردنش، واضح بود. زنگ به صدا در آمد و باعث شد که من از جایم بپرم. سریع به طرف سوارو حرکت کردم. او را به عقب کشاندم. صبر کردم که همه از کلاس بیرون بروند و شروع به حرف زدن کردم:
-معذرت بخواه!
- ببخشید؟
- گفتم معذرت بخواه.
- تو با خودت چی فکر کردی؟ فکر کردی من معذرت می خوام سوسکی؟
- باید بخوای. اینقدرم منو سوسکی صدا نکن!
- تو دیوونه ای!
او من را هل داد و به طرف در رفت. من جلوی او را نگرفتم. چون او به هر حال به من گوش نمی داد. همینطوری در گوشه ی کلاس نشسته بودم. واقعا حوصله ی بلند شدن نداشتم. تصمیم گرفتم که بیخیال اون دیوونه بشم. و به درس های مسخرم برسم.
💔💔💔💔
من و بقیه هافلی ها در حیاط بزرگ هاگوارتز قدم می زدیم و درباره ی ترم حرف می زدیم. امروز مثل روز قبل، شلوغ نبود. هر وقت به حیاط پا می گذاشتم، یاد افتادن خود می افتم. و این فکر اعصاب من را خورد می کرد.
- کلاس من که خوبه. اینقدر غرغر نکنین. من که همیشه بهتون ارفاق کردم پس دیگه فازتون چیه؟
-رز! تو خوبی اما تو استاد یه درسی شدی که آدم اصلا حوصله گوش دادن نداره. مخصوصا که کار عملی هم داره.
- ماتیلدا، من به این کلاس علاقه دارم . جالبه. عملی که بهتر از ...
ناگهان صدایی باعث قطع شدن حرف رز زلر شد.من به اطراف نگاهی انداختم که ببینم منشع این صدای بلند مضحک از کجاست.
بالاخره به شخص رسیدم. او کسی غیر از سوارو نبود. او دوباره می خواست چه کند؟ او به سرعت همراه با دوستانش، به طرف ما هافلی ها می آمد.
- بچه ها! دوستان من! ببینید که من با یکی از دیوونه ترین هافلی چیکار می کنم.
- دوباره می خوای چی کار کنی سوارو ؟ دیگه لازم نیست معذرت بخوای سوارو. اون مسئله دیگه تموم شد.
- خانومو! فکر می کنه که می خوام بیام معذرت بخوام!
او خنده ی بلندی سر داد و به سرعت خود افزود. به طرف من آمد. هنوز هم مثل شیطان ها می خندید. او واقعا باید جزء اسلایترین می شد.جای دیگری به غیر از آن گروه، واسه ی او، وجود نداشت.
بالاخره به من رسید. دوستانش پشت او بودند و منتظر دعوا بودند. تانکس به سرعت به طرف من آمد اما سوارو او را به راحتی پس زد.
- نه نیمفادورا کوچولو، نباید وارد بحث ما بشی.
- منو نیفادورا صدا نکـ...
- گفتم که وارد نشو.
او تانکس را به طرف دیوار هل داد. او محکم به دیوار اثابت کرد و به زمین افتاد. سوارو در سه قدمی من بود. باز هم پوزخند ترسناکی زد.با اینکه یه سال اولی بود، ولی زور زیادی داشت. دوستانش او را به شدت تشویق می کردند. توجه بیشتری به طرف ما جلب شد.
- چطوری سوسکی؟
- حرف نزن. فقط گمشو.
- به همین زودیا نه!
او دستانش را در جیب خود فرو کرد. من هم فکر کردم که
می خواهد چوبدستی اش را بیرون آرد. پس توجه من به دست او معطوف شد. ولی به زودی متوجه اشتباهم شدم. من گیر یه کلک قدیمی افتادم. او از این فرصت حواس پرتی من استفاده کرد. او پایش را محکم به پای من زد و باعث افتادن من شد. من از درد فریاد بلندی سر دادم.
سوارو و دوستانش به من می خندیدند و من را مسخره می کردند. بر روی دستم خراش بزرگی ایجاد شد و کمی خون از صورتم به زمین چکید.لیندا به سرعت به سمت من آمد و سعی کرد که من را از جایم بلند کند. همه ی هافلی ها دور من جمع شدند.
- ماتیلدا، حالت خوبه؟ دستت خیلی بد خراشی...
- از دور من برین کنار.
- چی؟
- همینی که شنیدین. زود باشین.
همه ی هافلی ها با تردید،از دور من،کنار رفتن. خیلی خیلی عصبانی بودم. دستم را داخل جیبم بردم. دیگر هیچی برایم اهمیت نداشت حتی اگر هم من را از هاگوارتز اخراج کنند. چوبدستی ام را به طرف سوارو گرفتم.
- خودت خواستی سوارو. کیروشیما!
او پخش بر زمین شد. من هم لبخندی زدم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


همه ی هافلی ها با صدای بسته شدن در،از جایشان پریدن و به سمت در برگشتن. همین موقع بود که باید سس می ریختم. وقتی کمی از جایم پاشدم، دیدم که دورا از همه عقب تره. پس اونم ترسیده بود.





آلبوس کتابم رو انداخت تو چاه دستشویی!

