سریالی که در ادامه می خوانید، قرار نیست به هیچکدام از اصول پذیرفته شده رول نویسی پایبند باشد و صرفا خود را در فرم روایی رول نویسی محصور کند. به همین دلیل، خواندن آن به منتقدان و تازه واردان توصیه نمی شود.
همینطور، این سریال برای کسانی که مشکل قلبی دارند، مناسب نیست.
یکی بود و جز اون یه عالمه دیگه هم بودند که اگه اون نبود، هیچکدوم اونا هم نبودند. اون یکی، یه جادوگر بود که اصلا هم مهم نیست کی بود و حتی اهمیتی هم نداره که یارو مذکره یا مونث یا اصلا مُرده یا زنده ست یا حتی نوزده سال پیش بزرگترین جادوگر تمام اعصار رو با کمک ابتدایی ترین طلسم دنیا و طمع نویسنده و اقتضای جریان اصلی شکست داده یا نه. مهم اینه که یارو توی دنیایی زندگی میکرد که پشت چهار فیل بزرگ بود و فیلا روی یه لاکپشت بودن و همه هم دور هم می چرخیدن. و البته اینکه یارو جادوگر بود و با جادو سر و کار داشت. چون اگه نداشت اونوقت نمیشد این سریال رو واسه جادوگرای توی خونه بسازیم و نمیذاشتن از جادوگر تی وی پخشش کنیم.

توی بدن این جادوگر، یه سرزمین بزرگ وجود داشت که توش ملت زندگی میکردن. اسم سرزمین مذکور اوپس بود و به هشتصد پادشاهی کوچیک تقسیم شده بود و هرکدوم یه گوشه بدن جادوگر رو کنترل میکردن.
ساکنین این سرزمین، هیچکدوم نمیدونستن تو بدن یه جادوگر زندگی میکنن و اتفاقا باور داشتن روی یه جسم کروی سبز و آبی ان که وسط فضا با جاذبه یه جسم کروی و درخشان دیگه معلقه و می چرخه و همه اینا با هم توی یه جسم گرد دیگه به اسم کهکشان شیری حرکت میکنن و به مرکزش میرن که سیاهچاله ست و این کهکشانه هم توی یه چیزیه به اسم خوشه محلی و این خوشه هم توی چیز بیضی شکلیه به اسم کیهان که چهارتا بعد داره و چهارتا نیروی اصلی داره که توی انفجار بزرگی به نام بیگ بنگ، چهارده میلیارد سال پیش به هم خوردن و منفجر شدن و در عرض مدت زمانی که قبل از به وجود اومدن زمان هم احتمالا کوتاه بوده، بهویی کیهان رو از اندازه یه حبه قند به چیزی تبدیل کردن که خیلی بزرگ و مو ریزونه...
نویسندگان، کارگردانان، مسئولان موسیقی متن، تدوین و بقیه چیزا:
وینکی
فنریر گری بک
صبح
خروس ها از دوردست سر و صدا میکنن و خورشید به آرومی از پشت کوه ها میاد بیرون و انوار پرمهرش رو به سر و صورت سرزمین اوپس می مالونه. دوربین می چرخه و روی یه خونه درختی بزرگ زوم میکنه. دوربین کنار پنجره میره و روی دو جسم عجیب و نامرتبط زوم میکنه که دور یه چاله پرآب نشستن و دستشون قلاب گرفتن و مشغول صید پیتزاهای ارگانیکی هستن که خودشون پرورش دادن.
یکی از این اجسام، لکه جوهریه به اسم اینکی و اون یکی، سینوسیه که اشتباه محاسبه شده، به اسم ویرسینوس.
اینکی قلابشو یهویی بالا میکشه و داد میزنه:
-اینکی گرفت! اینکی پیتزا گرفت!

ویرسینوس میپره روی اینکی و قلابشو میگیره و با هم زور میزنن تا پیتزایی که صید کردن رو بیرون بکشن. هی اینا میکشن، هی پیتزا میکشه، هی دوباره اینا میکشن، هی دوباره پیتزا میکشه، خلاصه اونقدر میکشن که زیر کشش پیتزا درد میگیره و از آب بیرون میفته؛ اینور اونور میپره و می میره. اینکی جسد پیتزا رو با خوشحالی برمیداره و میبره بپزه که تو همین لحظه، گوریلی از یکی از اتاق ها بیرون میپره و داد و بیداد میکنه.
-وات د نااااااااااااااااااح؟ نمیشه... عوض نمیشم دیگه... تغییر شکل نمیتونم بدم. نااااااااااااااااااااح دیس نِح!

اینکی به گوریل نگاه میکنه که دستاشو مشت کرده و به سر و صورتش میکوبه.
-یعنی چی نتونست تبدیل شد؟ اگه لامپِ گوریل شده، شب تبدیل به خودش نشد که نتونست تو شب زندگی کرد دیگه.

-تو میتونیا. تلاش کن، بشو.

گوریلی که گویا توانایی تغییرشکل داشت و احتمالا شکل اصلی اش، لامپ بود، تلاش کرد که بشود. لامپ بیشتر تلاش کرد. لامپ خیلی داشت تلاش میکرد. لامپ جوری تلاش کرد و زور زد که چندتا از مهره های کمرش ترکید و از پشتش بیرون ریخت.
ولی نشد!
اهالی خانه نشستند و فکر کردند و دیدند با این وضعیت، دیگر نمیشود شب ها در خانه زندگی کرد و باید دنبال چاره ای باشند. وگرنه ملت شبانه به خانه شان می آمدند و تویش برگ درخت می سوزاندند و دودش را توی دماغشان میکردند و سرفه میکردند و خفه میشدند و می مردند و آن وقت مجبور بودند هر روز اجساد ملت را ببرند بیندازند دور و حتی ممکن بود اطراف خانه شان جای پر از جسدی شود و وقتی که آپوکالیپس زامبی ها همه را بزند، آن جسدها هم زنده شوند و بیایند بخورندشان و بعد مجبور شوند بروند توی یک مزرعه ای با یه یارویی که اجساد زامبی شده ی فامیلش را توی یک اسطبلی زندانی کرده. و بعد اینکی و ویرسینوس زامبی ها را آزاد کنند و مزرعه شان به ناح برود و بعدش بروند توی یک دیستوپیایی که یاروی تک چشم دارد و یاروعه بیاید پناهگاه بعدیشان را هم خراب کند و خلاصه خیلی دردشان بگیرد و آواره بشوند و بمیرند و زامبی شوند.
-اینکی فکر کرد که تنها کسی که تونست باگ لامپ رو درست کرد، پرنسس نارگوداج بود. ولی خب... یه یاروی شروری، پرنسس رو دزدیده بود فعلا و توی یه برج زندانی کرده بود.

ویرسینوس بدو بدو رفت جعبه ای را از توی زیرزمین خانه آورد بالا و درش را باز کرد و از تویش شمشیر و کوله پشتی و نارنجک و چوبدستی و زره و طومارهای پایرومنسی و نکرومنسی و اسید و تانک و هلیکوپتر و شعله افکن و بمب هسته ای و دستمال توالت و چاه باز کن و چندتا خیار برداشت و توی جیبش گذاشت.
-خب... پیتزامونو بخوریم، خونه رو بذاریم تو این کوله پشتیه و بریم دیگه.

-اینکی و ویرسینوس رفت پرنسس نجات داد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


و بله درسته! شبونه رفته كلاه گذارى كرده و وزير شده. و بازم درسته... لينى وارنر و رز ويزلى به جمع بيت برگشتن. خب... من از همين تريبون استفاده مى كنم و ميگم كه بيت ما دو تا اتاق بيشتر نداره و ما هفت نفريم اونجا. دستشوييشم با خونه بغلى مشتركه. حمومم نداريم!... سر خيابون يه حموم عموميه كه ما بخاطر اسراف نشدن آب، هفته اى يه بار ميريم اونجا حموم. روزى يه وعده نون و ماست ميخوريم. پس تموم كنين اين بحث ها راجع به كاخ نشينى مارو... ما جزو اون نود و شش درصديم. 








من یادم رفت چی میخواستم بگم.
پوشو برو بیرون.
عزیزم. شما! شما که لایوی. پوشو برو بیرون
من تورو توی برنامههای قبلی هم دیدم. میای به همهی مجریا لایو لایو میکنی. پوشو!
وووووووی.
پسر برگزیده
