جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

146 کاربر(ها) آنلاین هستند (28 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
139 مهمانان 7 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: جمعه 16 آذر 1397 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین
جنگل ممنوعه
- الان وقتشه باید فرار کنیم
- راست میگه. فقط یادتون باشه آروم برین ک نفهمن ما اینجاییم

تقققققق (رون پاش روی ی تیکه چوب میره)

- گندش بزنن
نویل صدا رو میشنوه و میگه:
- شما هم شنیدین؟
- چیو؟
- ی صدایی از پشت اون بوته اومد
- خیالاتی شدی باز نویل
- نه ب مرلین راست میگم
- بیاین بریم تا نویل صداهای دیگه نشنیده
- ولی صدا اومدا
- میای یا نه؟
- میام ولی صدا اومد
پنه نفس راحتی کشیده و جوری ب رون نگاه کرد ک ....
- خب چیه تقصیر من نیست ک چوب اومد زیر پام
- اگه بیشتر حرف بزنی برای کشتنت مصمم تر میشم
- حالا انقد حرف بزنین تا اون دوتای دیگه هم بشنون سه تایی بیان بالا سرمون
- کسی داشت از ما حرف میزد

خانه ی گریمولد

- ?who is next person in the world cup no
- آقای خیابانی ترجمه لطفا
- داره میگه نفر بعدی کیه؟
- اها ممنون
همه دوباره شروع ب نگاه کردن هم دیگه کردن

تق تق تق تق

- اول برید ببینید کی اومده بعد دوباره شروع میکنم
کریس میره و درو باز میکنه
- آقای الیواندر؟
- سلام پسرم برو کنار با دامبلدور کار دارم
- ولی ....
کریس تا اومد توضیح بده گریک اونو کنار زد و رفت پیش دامبدور
- سلام دامبلدور
- ی چایی بخور بعد پسرخاله شو
گریک چشمش به ادوارد افتاد ک داشت بصورت پانتومیم بهش بگه جریان چیه
- چی؟ .... دو کلمس .... دامبلدور دستاشو نشسته ، غذا خورده .... نه ، خب مثل آدم بگو دیگه ..... دامبلدور.... مشکی .... آها فهمیدمممممم ..... دامبلدور توی آفتاب وایساده پوستش سیاه شده ....
- بابا دامبلدور داره ذهنش سیاه میشه.
- این ک دو کلمه نبود!
دامبلدور ی نگا ب ادوارد کرد بعد روشو برگردوند ب سمت گریک و گفت:
- خب شما کی باشید؟
- ینی منو نمیشناسی .... منم گریک رفیق گرمابه و گلستانت
- یادم نمی آید
- بابا گریک الیواندر چوب دستی سازه ... این همه در کنار هم جنگیدیم
- من کنار تو جنگیدم؟ پس حتما خوب میجنگی
- پس چی! مگه این جمله رو از ی بزرگوار نشنیدی ک میگه
نقل قول:
خرمشهر را گریک آزاد کرد

- پس گریک گریک که میگفتن تو بودی
- بله
- با من هم راه میشوی تا وزارت خانه را فتح کنیم
- اتفاقا منم کار وزارتخونه ای داشتم. از قسمت بهداشتش اومدن میگن تو چوباتو بدون اینکه قبلش بشوریشون درستشون میکنی. اومدم تو پارتیم شی حل شه این قضیه
- چقد حرف میزنی بگو میای یا نه؟
- میام

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1397/9/16 19:30:03
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1397/9/16 20:03:57
Ravenclaw is my everything



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: جمعه 16 آذر 1397 15:46
نمایش جزئیات
آفلاین
جنگل ممنوعه،پشت بوته ها

پنه،ماتیلدا،گادفری،رون و رز پشت بوته ها در هم چپیده بودن.خطر از همیشه نزدیکتر بود.الستور،هری و نویل انقدر نزدیک بودند که صدایشان شنیده میشد.
-الان ما باید کل جنگل رو بگردیم؟میدونید چقدر طول میکشه؟
-میگی چیکار کنیم نویل؟اگه بدون اونا برگردیم شما رو میکشه!
چشم الستور به سمت هری برگشت.
-چرا تو رو نمیکشه؟
-واقعا انتظار داری پروفسور پسر برگزیده رو بکشه؟
نویل عصبانی شد.
-پس چی؟فکر میکنی فقط خودت آدمی؟

محفلی های پشت بوته از ای دعوا که فرصت خوبی برای گریز بود خوشحال شدند.
.....
.....
.....
.....
گریمولد

-خب نفر بعدی را خودمان انتخاب میکنیم،نفر سوم از ردیف چهار سمت چپ!
-من؟
-بله،بیا بالا بینیم!
کریس چمبرز ترسان و لرزان روبروی پروفسور قرار گرفت.(در راستای وارد کردن خود به داستان)

-خب هنر تو چیست ای تازه وارد؟

زمزمه هایی در گریمولد پیچید.
-این کی هست؟
-تازه وارده؟
دامبلدور عصبانی شد.
-سکوووت!کروشیو کروشیو کروشیو!
کریس که از ترس داشت مثل جانور نمای خود میلرزید گفت:
-من جانور نمام سگه!
-خب این به چه درد ما میخورد؟
-میتونم بو بکشم مردم رو پیدا کنم،درضمن کمی سیاهی تو خودم دارم.یه کوچولو،چونکه اولا میخواستم مرگخوار شم...
دامبلدور دستی به ریشش کشید.
-خب باشد نمیخواد داستان زندگیت رو برای ما تعریف کنی!تو همینجا وایسا اگر عضو بهتری پیدا نشد تو را برای فتح میبریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: پنجشنبه 15 آذر 1397 10:20
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ی گریمولد

همه نگاهی به همدیگر کردند. هیچکدام نمیخواستند اولین نفر باشند که جلو برود و اگه فایده نداشته باشند، جزغاله بشوند. ولی اگر هم نروند، دوباره کباب میشوند. در نتیجه، با چوبدستی یک قرعه کشیِ کاملا ناعادلانه کردند و "مثلا " ادوارد بونز انتخاب شد.

او با ردای مشکی، پیراهن آبی و انگشتر نقره ای که معمولا تیپ همیشگیش بود، لرزان جلوی دامبلدور ایستاد. پروفسور هم وقت را طلا میدانست و با تندیت تمام گفت:
- تند بگو که برا بقیه هم وقت بشه!

او ترسید. اما او نباید وقت را تلف میکرد. شروع کرد به حرف زدن:
- من ادوارد بونزم! و خب... تو هاگوارتز هم معلم کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه بودم. و البته... آدم خیلی باهوشی هم هستم. یعنی درواقع وقت میذارم و انقدر تیزهوشم که در عرض نیم ساعت‌، معماهایی که انیشتین و بقیه در عرض سی و یک دقیقه حل میکنن، رو حل میکنم! یعنی مثلا اگه دَرِ معمایی... غول چراغ جادو و اینجور چیزا سرراهمون قرار گرفت، سه سوته حلش میکنم.
- همه ی ریونکلاوی ها این ادعا رو دارن!
- خب برای من ادعا نیست. همه میدونن که من خیلی باهوشم و البته شخصیتی که منو از بقیه متفاوت تر میکنه، اینه که من دوست پرنده هام و براشون لونه میسازم!
- الان این به چه دردمون میخوره؟؟

او دستی به ریشش کشید و بلند شد. لازم دانست که چیزی را به همه بگوید.
- من بهترینارو انتخاب میکنم. اگه بیست نفرین، شیش نفر بیشتر نمیشه. چون باید نزد من تایید بشن. اونا با من میان که وزارت خونه رو بگیریم. کسایی که یه اخلاق خوب دارن، یه اخلاق بد، اگه اخلاقیش که خیلی به دردمون خوردو توش وارد بود، اونم شاید بیاریم. اما بقیه... تفننی کروشیو و آوداکداورا میزنم! و تو ادوارد!

و چوبدستیش را به سمت او تکان میدهد!
- قبل از اینکه به من بگی باهوشی، من میدونستم که هوشت خوبه. اما آیا نکته ای یادت نرفته بگی؟!

ادوارد فکر میکند. او نباید خلاف حرف هایش را ثابت میکرد. پس در عرض نیم ثانیه جواب داد.
- البته که هوشم به اندازه ی شما نمیرسه.

دامبلدور به طور شیطانی میخندد و چوبدستیش را پایین میگیرد.
- درسته. از تستت خوب رد شدی! تو میتونی به ارتش بیای!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: چهارشنبه 14 آذر 1397 19:38
نمایش جزئیات
آفلاین
آن طرفِ دیگرِ جنگل

پنی که با بغض در حال له شدن توسط کتک های ماتیلدا بود نفسش را حبس کرد تا جلوی جیغ های دیگرش را بگیرد؛ حبس جیغ کاری به غایت توان فرسا بود.
- باشه! جیغ نمی زنم!پرو پاچتو از حلقم بکش بیرون!
- با هم تیمی خوبِت اینجوری حرف نزن آ...
- بخوره تو سرت! من دارم از جیغ نزدن خفه می شم!
- طاقت بیار رفی... پنه جآن! الانا می رسیم یه جای امن!
- فکر کردین کسی رو دنبال ما خونه هاگرید نمی فرستن؟ سخت در اشتباهین! اونجا الان محاصره شده! قید خونه هاگریدو بزنین و دنبال یه درخت بگردین کتنیس بازی دربیاریم رو شاخه هاش بخوابیم تا خطر رفع بشه!
- موافقم!
- یعنی الان چه بلایی سر بقیه گروهای باقیمونده اومده؟ اونایی که پیش پروفن چی؟
- امیدوارم بتونن نجات پیدا کنن تا ما به کتابخونه هاگوارتز برسیم و بفهمیم راه حل نجات پروف چیه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آذر 1397 22:13
نمایش جزئیات
آفلاین
- oh my my. You just took me by suprise!

شخص مردم آزاری به نام ماتیلدا، "فقط" یه جمله از یک آهنگ سه دقیقه ای حفظ بود که همه را دیوانه کرده بود. او نمیدانست که زیرلب حرف زدن او، دو برابر صدای هاگرید است. محفلی ها یک بار صبر کردند... دوبار... یک ربع... ساعت نیم ساعت را طی کرده بود...

- ماتیلدا!

ماتیلدا کلاه شنل سیاهش را برداشت و به دور و بر خیره شد. هوا را نگاه کرد، درختان را بررسی کرد، خاک را با پاهایش از روی زمین کنار زد. وقتی اینکار را انجام داد، میخواست زمین بدون خاک را بررسی کند اما دو پا را دید که به سمتش می آمدند و کوبیدن پاهایش برای کوبیده شدن خاک مثل کباب کوبیده کافی بود!

او سرش را بالا آورد و به فرد خیره شد. او کسی بود که دود از گوش هایش بیرون زده بود. صورتش مثل گدازه های آتشفشان سرخ شده بود. اخم هایش در هم فرو رفته بود. و او کسی جز پنه نبود. او خواست جیغی بزند اما یاد حرف ادوارد بونز افتاد! او آرام صحبت کرد. ولی با صدایی سخن گفت که تا گوشت و خون ماتیلدا فرو رفت!
- حیف که به نفرات زیادی لازم داریم. وگرنه الان دیگه اینجا نبودی!

ماتیلدا صدایش را نازک کرد و گفت:
- من که همگروهیه خوبیم. به گفته ی ادوارد البته!
- ماتیلدا!

همه ی محفلی ها یکصدا گفتند:
- جیغ نزن علامه دهر!

اما این را دیر گفتند. چون صدای پنه در سراسر جنگل پخش شد و این کار را خراب کرد!

آنطرف جنگل

الستور گوش هایش را تیز کرد.
- توهم صدا رو شنیدی؟

هری با سر تایید کرد.
- این شبیه صدای...

نویل برخلاف همیشه اش، جمله ی او را کامل کرد.
- جیغ پنه!

هری و الستور سوت بلندی که نشانه ای از تحسین و تعجبشان بود کشیدند! اما الستور وقت را طلا میدانست. درست مثل محفلی ها!
- بچه ها بزنید بریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1397/9/14 20:46:00
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: شنبه 10 آذر 1397 20:05
نمایش جزئیات
آفلاین
الستور هری و نویل رو انتخاب کرده بود و در کوچه ای خلوت کنار هم وایساده بودند.

-بچه ها بگید ببینم شما بخواید فرار کنید کجا آپارات میکنید؟
_هاگوارتز!
-هاگوارتز!

الستور پوکرفیس میشود.
-ببینید بچه ها تو هاگوارتز نمیشه آپارات کرد فک کنم هرماینی هشتصد بار تا الان بهتون گفته!
-خب...کلبه هاگرید!
-اونجا هم تو هاگوارتز حساب میشه لانگ باتم!

هری به افق خیره میشود.
-خب بریم ی جایی که به هاگوارتز نزدیک باشه ولی بشه توش آپارات کرد!

هری،نویل و الستور مودی هر سه با قیافه ای غرور آفرین به یکدیگر نگاه میکنند.
-شما هم به همون چیزی که من فکر میکنم فکر میکنید؟
-جنگل ممنوعه!
-ایستگاه قطار!

هری و مودی پوکر فیس به نویل نگاه میکنند.
-برای چی باید کسی به ایستگاه قطار آپارات کنه نویل؟!

.................................................................................
در جنگل ممنوعه پنه،ماتیلدا،گادفری،رون و رز به سمت کلبه هاگرید حرکت میکردند.بی آنکه بدانند سه نفر از محفلیون مکان آنهارا کشف کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كريس چمبرز در 1397/9/10 20:10:22
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: شنبه 10 آذر 1397 19:03
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه :

دامبلدور دستش سیاه شده و داره از بین میره. این سیاهی کم کم به فکرش هم میرسه و رفتارش کاملا عوض میشه. بعضی ها میگن حتی از ولدمورت هم خشن تر و سیاه تر شده.
پنه، رز، رون، گادفری و ماتیلدا به اعماق جنگل ممنوعه فرار میکنن که نقشه ای برای نجات محفل از دست این دامبلدور بکشن. بقیه محفلی ها ولی توی خونه گریمولد با دامبلدور موندن.

------
-حتی زمین هم از عظمت شما می لرزه پروف
-کروشیو

دامبلدور کروشیویی به نویل زد و از رو زمین بلند شد. لباساش رو کمی تکون داد و موهاش رو مرتب کرد. در آخر هم دستی به ریش مبارکش کشید و همین دست به ریش کشیدن باعث شد که کل ماجرا رو بفهمه. چند نفر از محفلی ها بهش خیانت کرده و فرار کرده بودن.
-همه به صف شید سریع ببینم. میخوام حضور غیاب کنم.

حضور غیاب به سرعت انجام شد و دامبلدور متوجه عدم حضور رز،پنه، رون،گادفری و ماتیلدا شد. با اولین اثر تغییر این محفلی ها پشتشون رو به دامبلدور کرده و از ارتش سفیدی خارج شدن. دامبلدور نگاهی به محفلی های دیگه انداخت و متوجه شد که فکر فرار به ذهن همشون خطور کرده. باید از این فراری ها نمونه ای درست میکرد که بقیه دیگه عمرا چنین فکرهایی به ذهنشون نرسه.
-این چند نفر که نیستن رو باید بریم پیدا کنیم و با کروشیو های مختلف به سزای اعمالشون برسونیم.

فکر اینکه محفلی ها برن دوستای خودشون رو دستگیر و شکنجه کنن تن همه رو لرزوند. این وسط تنها کسی که مشکلی با این تغییرات نداشت الستور مودی بود که جلو تر از بقیه اومد و گفت:
-بله جناب دامبلدور، حتما این کار رو انجام میدیم.
-الستور، یکی از وفادارترین سربازای من. دست دو سه تا محفلی دیگه رو بگیر و برو ببین این خیانت کارا کجان. زنده برشون نگردون فقط، حوصله زنده دیدنشون رو ندارم.

الستور و دو محفلی دیگه از خونه گریمولد خارج شدن. دامبلدور به صندلی قدیمیش برگشت که الان به صورت بر عکسی روی زمین افتاده بود. خم شد، صندلی رو برداشت و سر جاش گذاشت. بعد به آرومی روش نشست. میدونست که دیگه نمیتونه وقت تلف کنه و باید بره وزارت خونه رو بگیره تا بتونه نقشه هاش رو پیاده کنه.
-بیایین جلو ببینم تک تک، هر کدوم بهم بگین که چه سودی برای ارتش سفیدی دارین؟ اگر سودی نداشته باشین ...

و چوب دستیش رو در آورد و به نشونه تهدید آمیزی تکون داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: دوشنبه 5 آذر 1397 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
پنه لوپه دوباره زمزمه کرد اما باید کنترل خود را حفظ میکرد. چون ممکن بود زمزمه بلند شود!
- رز!‌ تو توی کلاست زلزله دوازده ریشتری راه می انداختی! حالا هم باید این کارو کنی! ممکنه که نفهمه. تو امید محفل مایی. امیدواریم که با ویبرت بیایی!
- نمیدونم. اما قبول کردم اگه، کجا بکنیم آپارات؟
- فکر کنم جنگل خوبه! یا شایدم مرلینگاه...
- شما درباره ی چی حرف میزنین؟؟

پنه لوپه ناگهان خشکش زد و دهانش خشک شد. دامبلدور دوباره تکرار کرد:
- پچ پچ های اضافی به چه دلیل بود‌؟ تو این سخنرانی عظیم و مهم ما، چرا حرف میزدین؟!

زبان پنه بند آمده بود. نگاهی عاجزانه به رز کرد. رز ثانیه ای فکر کرد و با سر تایید کرد. رز با حرکات لبانش کلمه ی " جنگل" را بر زبان آورد و قبل از اینکه پروفسورشان آودکداورای دیگری نثار محفلی ها بکند، بحث را عوض کرد!
- اممم. ببخشید پروفسور که میپرم وسط حرفتون! اما... مرلینگاه دارم خیلی‌!
- جان؟!
- میخوام معذرت! اما زیاده شدتش!
- وسط حرف مهم ما؟! این دفعه بخشیده میشی. دفعه ی بعدی تکرار نشه ها! بدو تا خرج رو دست ما نذاشتی!

رز چشمکی به پنه زد و سریع به مرلینگاه رجوع کرد. دامبلدور دوباره صدایش را صاف کرد و گفت:
- ببینید... ما نمیخوایم که به همه آودکداورا بزنیم. البته این کار ما رو سرگرم میکنه، اما برای حمله به وزارت به نفرات زیادی نیاز داریم...

ناگهان همه زیر پایشان زلزله ای حس کردند. زلزله ای که لوستر را پایین آورد، دیوار و زمین را ترک داد و دامبلدور را از جا پراند! پنه فرصت را غنیمت شمارد و دست چهار نفر از کناری هایش را گرفت. و روبه بقیه داد زد:
- بچه ها! آپارات!

اما صدای پنه میان آن شدت زلزله و جیغ و داد های محفل گم شد. او باید جان همه را نجات میداد. اما پروفسورش داشت کم کم متوجه میشد. پس با آن چهار نفر به اعماق جنگل آپارات کردند! ناگهان خود را در جایی دیدند که درخت های آنجا سر برافراشته بودند و مانع شتاب نور به اعماق جنگل میشدند. پس یعنی... آنجا بسیار تاریک بود. اما محفلی ها موفق شدند نوک چوبدستیشان را روشن کنند.

گادفری تلو تلو خوران و روبه پنه لوپه گفت:
- چه... اتفاقی افتاد؟

پنه با خوشحالی جواب او را داد.
- قرار شد که رز زلزله راه بندازه...

ماتیلدا متفکرانه گفت:
- پس بخاطر همین رفت مرلینگاه؟؟
- درسته! و قرار بود که همه آپارات کنن...

وقتی کلمه ی " همه" را در جمله ی خود شنید، چهره اش سیاه شد! در همین موقع، رز زلر هافلپافی و عامل موفقیت شدن آنها آمد.
- ببخشید کشید خیلی طول. آخه برای اون زلزله، داشتم نیاز به تخلیه ی درست حسابی!

سوجی گفت:
- باشه. حالا بازش نکن بحثو!

رون با حالتی نگران گفت:
- حالا شکم من بمیره، هیچ! بقیه چی؟ اونا مطمئنن نمیتونن جون سالم به در ببرن. وای!

پنه با ناراحتی گفت:
- نمیتونستم که مقصدو بلند داد میزدم! ممکنه اصن فهمیده باشه که ما به جنگل آپارات کردیم! بعدشم، من نمیتونستم همه رو جمع کنم چون دستم متاسفانه اندازه ی هاگرید نیست...

ناگهان فکری در ذهنش جرقه زد:
- بچه ها، ما باید برای قایم شدن، یه چند روزی تو کلبه ی هاگرید بمونیم. و اما... چطوری دیده نشیم؟؟

رون با شادی فریاد زد:
- میریم تو هاگوارتز شنل هری رو گیر بیاریم.

و ماتیلدا حرف او را ادامه داد:
- و بعدش فکر کنیم چطور اون بدبختارو با پروفسور نجات بدیم و البته خودمونو!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: جمعه 2 آذر 1397 17:11
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب!

محفلیا آب دهنشونو بیشتر از قبل قورت دادن.

- از سوجی شروع می کنیم! برای برداشتن هر گونه مانعی از سر راه به شکل جانورنمات در میای و با طلسم بزرگت می کنیم!

سوجی وحشت زده با پروفی نگاه کرد که هیچگونه شوخی توی حرکاتش دیده نمی شد.
- ج... جدی یا شوخی؟
- حیف که لازمت داریم وگرنه می دونستیم چیکارت کنیم! ما با هیشکی شوخی نداریم!

تبدیل شدن ضمایر مفرد به جمع، اصلا نشونه جالبی نبود. همه می دونستن که این خصوصیت کی می تونه باشه و حالا پروف داشت شبیه اون می شد؟
محفلیا باید چیکار می کردن؟ کی می تونست جلوی پروف رو بگیره؟

ماتیلدا سوجی رو به جلو هل داد و آروم زمزمه کرد:
- بذار فکر کنه داری به حرفاش گوش می دی!.... بفرمایین پروف! اینم پرتاقالتون!

پنی سقلمه ای به رز زد:
- یه ویبره راه بنداز که پروف فکر کنه زلزله اومده! بعدش هممون آپارات می کنیم پورتلند! فعلا از پروف دور می شیم تا بفهمیم باید چیکار کنیم!
- پروفه ها! فکر کردی گول ویبره های منو می خوره؟
- رز! الان که وقت این حرفا نیس ما باید تلاشمونو که بکنیم حداقل!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: جمعه 17 فروردین 1397 23:43
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلیون پوکر فیس مشغول نگاه کردن به همدیگه شدن. چه بلایی سر دامبلدور اومده بود؟ با وجود اینکه اون دستور حمله به وزارت و سپس دستور حمله به کل دنیا رو داده بود، محفلیون هنوز هم باید مطابق میلش رفتار میکردن؟ چه اتفاقاتی در انتظار رغم خوردن بود؟ به هر حال باید یه کار میکردن... حداقل باید وقت رو تلف میکردن تا یه فکری بهشون برسه.

- پروف... اممم... بهتر نیست بجای حمله به وزارت بریم نفری یه تیاق بگیریم دستمون بریم خونه ریدل ها دعوا؟

دامبلدور دوباره کره زمین روی میزش رو چرخوند، لنگ هاش رو از روی میز برداشت و با لحنی جدی گفت:
- ما سمت جایی که یکی از اعضای حاضر در اونجا، با کمال بی انصافی باعث بیرون رفتن یکی از بهترین، فعالترین، زحمتکش ترین و شجاعترین دوستای ما از این شهر و دیار شده نمیریم.

دامبلدور عصبانی تر شده بود. با این اوضاع هیچکس جرئت صحبت کردن با اون رو هم نداشت. هیچ چیزی هم به فکر محفلیون نمیرسید. دامبلدور بلند شد و روبروی اعضای جبهه سفیدی ایستاد و مشغول به سخنرانی شد.
- ما در ابتدا نیاز به داشتن یه ارتش منظم و آشنا با علوم و فنون داریم. حالا همه اینجا بشینین تا بهتون آموزش بدم و یه ارتش منظم درست کنم تا بریم دنیا رو به تسخیر خودمون در بیاریم. هر کی هم که سعی کن مزه بپرونه یا منو مسخره کنه، سرنوشتی جز آودا نخواهد داشت.

محفلیون از ترس دامبلدور دیکتاتوری که سرکوب مخالفان رو سر لوحه کار خودش قرار داده بود، روبروش نشستند.
 دامبلدور هم مود "پدر پند آموزی که در آخرین لحظه عمرش میخواست به فرزندانش پند برسونه" رو به خودش گرفت و گفت:
- لازمه پیروزی ما با هم بودنه. ما اگه با هم باشیم، بر وزارت که هیچ، بر ثانوس هم پیروز میشیم... ولی اگه با هم نباشیم، در اوج آسیب پذیری قرار میگیریم. از قدیم گفتن یه دست صدا نداره. هر کی هم میتونه این عبارت رو انکار کنه، بیاد اینجا تا ضایع شه.

یکی از محفلیون از جاش پا شد و سمت دامبلدور رفت. آستین هاش رو زد بالا و شروع کرد به بشکن زدن و روش صدا در آوردن با یه دست رو به همگان نشون داد.
دامبلدور هم که دید ضایع شده، در یک حرکت تروریستانه وارد عمل شد:
- آوداکداورا.

دامبلدور دستاش رو تکوند، یقش رو صاف کرد، ریشش رو شونه کرد، یه محفلی رو انتخاب کرد و سمت خودش آورد، یه تیکه چوب از جیبش در آورد و به محفلی مورد نظر داد.
محفلی مورد نظر هم فکر کرد که باز هم قضیه با هم بودن و از اینطور حرفاست، پس بخاطر تلف نکردن حوصله خودش و بقیه و سریعتر رسیدن به چوب های بزرگتر و عاجز شدن از شکستن اونا، بسرعت چوب مورد نظر رو شکست و گفت:
- چوب های بیشتر لطفا!

دامبلدور سرخ شد، آمپرش زد بالا، دندوناش رو به هم فشرد و فریاد کشید:
- این چوب از پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر .... پدربزرگم بهم به ارث رسیده بود و تو در عرض یک ثانیه شکستیش! آودا کداوارا!

محفلیون خشک شدن، به هم چسبیدن، آب دهنشون رو از ترس قورت دادن و تصمیم گرفتن دیگه هیچ حرفی نزنن و منتظر ادامه حرفای دامبلدور شدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


تصویر تغییر اندازه داده شده