جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

44 کاربر(ها) آنلاین هستند (39 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
44
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  96 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  293 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  279 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  350 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: جمعه 5 بهمن 1397 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
کریس زیر لب به ماتیلدا گفت:
- مطمئنی که مرلینگاه تمیزه؟

ماتیلدا هم از لای دندان هایش گفت:
- مطمئنم!

بیشتر وقت ها، از بخت بد ماتیلدا، تمیز کردن مرلینگاه به او می افتاد و انقدر این کار ادامه یافته بود که او دیگر به آن عادت کرده بود. در این فکر بود که بعدا به پنه بگوید که مدالی به مناسبت رکورد شکنی در تمیز کردن مرلینگاه و بیهوش نشدن در آن به او اهدا کند. اما در همه ی این مدت، یک چیز را درک نمی کرد! چرا ماگل، دورگه و اصیل زاده هایی پیدا می شوند که توالت را بدون کشیدن سیفون رها می کنند!

ماتیلدا سریع آن افکار های حال به هم زن را به فراموشی سپرد و به رو به رو خیره شد! همین یک ساعت پیش آنجا را شسته بود و امیدوار بود که در طی یک ساعت، اتفاقی برایش نیفتاده باشد. از بیرون که بویی حس نمی کرد. نگاهی به ماموران کنترل کیفی انداخت. آنها هم نگاه منتظرانه ای به ماتیلدا و کریس انداختند. ماتیلدا در گوش کریس زمزمه کرد:
- من اول میرم! اگه دوباره توش گند کاری شده بود، درستش می کنم. فقط اگه نقشه ای داشتم، همکاری کن!
- حتما!

ماتیلدا بلند گفت:
- اول بذارین من برم تو و براتون دمپایی بذارم! بعد شما داخل شین!

ماتیلدا لای در مرلینگاه را باز کرد و متوجه فاجعه شد! ناله ای کرد و به همه ی دست اندرکاران آنکار لعنت گفت! برای اینکه ماموران متوجه وضعیت مرلینگاه نشوند، از لای در، خود را به زور به داخل مرلینگاه راند! و اولین چیزی که به او هجوم آورد، بوی بد بود! باور نمی کرد که در این مدت کم، انقدر کثیف شده بود! اما سریع دست به کار شد!

از لای در، نگاهی به بیرون انداخت و دید که ماموران، پشتشان به مرلینگاه و رویشان به کریس بود. پس ماتیلدا آرام در را بست. اسپری خوشبو کننده را از جیبش در آورد و به هوا زد! او همیشه یک اسپری برای مواقع مرلینگاهی داشت! در توالت را باز کرد و با بدترین تجربه ی زندگی و مرلینگاهیش مواجه شد! آنجا کیپ تا کیپ پر بود!

ماتیلدا چند بار سیفون را کشید. ولی کار ساز نبود! پس آستین هایش را بالا زد و کار را شروع کرد.

نیم ساعت بعد!

ماتیلدا صدای اعتراض ها و فریاد های ماموران را می شنید و اگر کریس نبود، آنها بدبخت می شدند و تنها منبع در آمدشان را هم از دست می دادند! اما او نمی توانست از آن زودتر کار را تمام کند! تنها نصف توالت تمیز شده بود و ماتیلدا می دانست که کریس نمی تواند برای همیشه ماموران کنترل کیفی را دست به سر نگه دارد!

ناگهان ماتیلدا صدای جدیدی شنید و فهمید که او کسی غیر از گریک الیواندر نبود! او گفت:
- آقایون! مامور ها! چرا داد می کشید؟! از این طرف! بیاین و به آشپزخونه یه نگاهی بندازین!

ماتیلدا لبخند بزرگی بر روی لبانش شکل گرفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 4 بهمن 1397 23:22
نمایش جزئیات
آفلاین
و بازرس وارد شد...

کریس برای اولین بار آن روی ریونکلاوی اش را نشان داد.
-باید استراتژی بچینیم!نصف تو آشپزخونه گندایی که زدیم رو جمع کنن و نصفم حواس اینو پرت کنن!

ماتیلدا خیلی سریع خود را در گروه دوم قرار داد و به سمت بازرس رفت.
-سلام!به رستوران...رستوران...

سپس با صدایی آرام تر از کریس پرسید:
-اسم رستوران چیه؟
-اممم...رستوران آلبوس و محفلی ها جز پاتر!

ماتیلدا در ذهنش برنامه چید کریس را بعد از رفتن بازرس برای نمکی بازی اش حسابی کتک بزند.
-بله، خوش اومدید قربان!

و سعی کرد حواس مرد را به هرجا غیر از آشپزخانه پرت کند.

در آشپزخانه پنی،گادفری و گریک درحال جمع کردن سس آب دماغ گادی و پودرسوخاری موی ویزلی بودند.گادفری نیز سعی میکرد تا حد امکان با پنی چشم در چشم نشود.

-گادفری این چیه؟
-اون نمک کریسه!وقتایی که مسخره بازی در میاره بدست میاد. بجای نمک طعام استفاده میکنیم!

گریک شیشه ای که در آن پودر سفیدی بود از کابینت در آورد.
-اینم نمکه کریسه؟

گادفری با یک حرکت شیشه را از دست گریک گرفت و در جیبش گذاشت.
-نه این یچیز دیگس.

پنی و گریک پوکرفیس و سرزنش وارانه به گادفری خیره شدند.

-برای ساختن این مواد لازم بود استفاده کنم!برای محفل!

در طرفی دیگر کریس و ماتیلدا بازرس را به سمت دستشویی رستوران هدایت میکردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 4 بهمن 1397 21:20
نمایش جزئیات
آفلاین
پنه لوپه که زیر نگاه محفلیون در حال آب شدن و در زمین فرو رفتن بود کمی سول طور( ) در و دیوار را نگاه کرد و موی بافته اش را به دور دست هی پیچاند و باز کرد. به امید این که شاید محفلیون بیخیال محو شدن در آن همه زیبائیش شوند و نگاهشان را بگیرند. که البته اگر نمی توانستند هم چندان عجیب نبود آ... به هر حال کار سختی بود که باید از پسش بر می آمدند چون به هر حال غذاها در حال سوختن بودند.
- خب دیگه... محو شدن کافیه عزیزانم!

کریس کمی طور به خودشیفته ترینِ خودشیفتگانِ جامعه جادوگری کرد و بعد گفت:
- چرا چرت و پرت می گی؟ این الان چیه تو ساختی دقیقا؟

و انگشتان اتهام به طرف گریک چرخیدند.

- چرا اینجوری نگاه می کنین؟ از اون قیافه قبلی که بهتره!
- نخیرم! به اون خوبی شده بود که!
- کجاش خوب بود اون؟ شکل مادرِ سیریوس شده بود!
سیریوس به سرعت غیرتی شد.
- اوی مادرسیریوسا به ننه من کاری نداشته باشینا!
-

پروف ناچارا سعی کرد بحث را عوض کند.
- پنه لوپه ما که در هر حالتی زیباست اصلا! الان فقط غذا ها مهمن که دارن می سوزن و مشتریا که کم کم دارن عصبانی می شن!

حواس محفلیون به طرف غذاها جمع شد و بیخیال قیافه پنه لوپه شده و سر غذاهایشان برگشتند‌؛ تنها پنه لوپه بود که سرجایش ایستاده و خرذوقانه چشمانش را بسته بود.

- فرزندم؟ چرا نمی ری سرِ کارت؟
- پروف...
- پنه لوپه؟
- هیچوقت تا حالا این همه در موردِ من بحث نشده بود!
-

گادفری که به داخل پرت شد همه حواسشان را جمعِ او کردند.

- مامور کنترل کیفیِ غذاها اومده... بیچاره شدیم!

بله...‌ گادفری به یاد سس خوشمزه آب دماغش افتاده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 4 بهمن 1397 17:38
نمایش جزئیات
آفلاین
پنی دوان دوان به سمت غذایی که داشت می سوخت رفت.
- اوووف شانس آوردیم!... نسوخته!

گریک که تازه از دستشویی در آمده بود، در حین اینکه داشت دستاشو به شلوارش می مالید تا خیسیش گرفته بشه پنه رو دید.
- واو! ... چقد با حجاب قشنگ تر میشی!

همه ی محفلیون حالشون از سلیقه ی گریک به هم خورد و جلوی دستشویی صف کشیدن!

- واقعا راست میگی؟... بد نشدم؟!
- معلومه که نه الان در چشم من تو مثه یه فرشته ای.
- دیگه اینجوری هم نیستم.
- دقیقا اینجوری نیستی... عین یه گوسفندی شدی که یکم از پشماشو نزدن.

همه ی محفلیونی که در صف دستشویی بودن حالشون سر جاشون اومد و رفتن سرکاراشون.

- آقای الیواندر این چه حرفیه می زنین! ... شما بزرگ تر ما هستین باید الگوی ما باشین.
- من به عنوان بزرگ ترِ تو دارم بهت میگم... گادفری، حواست به غذا باشه من برم ببینم می تونم کاری برای پنی بکنم یا نه.

گریک به پنی میگه بشین روی صندلی و خودش میره بین خرت و پرتا کیفشو پیدا می کنه و میاره.
- خب چطوری دوست داری؟
- هرجوری باشه فقط از این حالت در بیاد... یه جور درست کن انگار داری برای زن خودت درست می کنی.

گریک وقتی این حرفو شنید پاییزی شد، و آروم با خودش گفت:
- دارم همین کارو می کنم دیگه!
- چیزی گفتی؟
- ها... چی... کجا؟
- مدرسان شریف.
- آفرین! ... چقد باهوشی تو، داشتم همینو می گفتم... خب حالا ساکت باش تا من تمرکزمو از دست ندم.

گریک شروع کرد به درست کردن پنی.
بعد از مدتی کار گریک تموم شد و به پنی گفت:
- تموم شد... نظر چیه؟
- وااااااای خیلی قشنگ شده..... خیلی ممنون.
- خب حالا بذار اول من برم بعد تو بیا.
- باشه!

گریک می ره بیرون و رو به محفلیون مشغول به کار، می گه:
- خانوما و آقایون، این شما و این، پنه لوپه کلیرواتر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1397/11/4 18:23:14
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1397/11/4 18:27:33
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1397/11/4 22:45:32
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1397/11/4 22:46:13
Ravenclaw is my everything



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 4 بهمن 1397 15:47
نمایش جزئیات
آفلاین
همه سعی می کردند جلوی بهت زدگی خود را بگیرند و یا پشتشان را به پنی کنند و نگاهشان را ادامه دهند. اما آنها نمی دانستند که این پنه لوپه، همان پنه لوپه بود یا خیر! فقط امیدوار بودند که زودتر قضیه حل شود.

گادفری دیگر آن عشق و احساسش را به پنه نداشت. یوآن و ادوارد فکر می کردند تنها عضو باهوششان هم عقل خود را از داده بود. ماتیلدا دیگر به نگه داشتن دوستی با پنه چندان مشتاق نبود، پروفسور در فکر برکنار کردن پنه از ناظر بودن بود که عقل کمش به بقیه ی محفلی ها سرایط نکند. آقای الیواندر فکر می کرد که پنه از بدترین چوبدستی ای که ساخته بود‌، بدتر بود. و اما لبخند ژکوند گادفری، به کریس منتقل شده بود!

پنه لوپه گفت:
- مجبورم تحمل کنم! اما باور کنید مغزم تعطیلات نرفته که خودمو به این روز در آوردم! همش تقصیر کریسه!

همه ی نگاه ها به سمت کریس چرخید! الیواندر به پای او لگد زد و گفت:
- چرا همچیش کردی؟!
- هیچ چیزی غیر از این نداشتیم خب!

گادفری به طور نامحسوسی به کریس گفت:
- همینو فقط داشتیم؟! پول که زیاد داشتیم! می رفتی یه چیز دیگه می خریدی!
- اوه! تا من میومدم برای پنه به چیز دیگه می خریدم، غذا ها به گند کشیده شده بود! همه ی موهاش ریخته بود تو غذا آخه!

ادوارد در گوشش زمزمه کرد:
- یه فکر دیگه برای موهاش می کردی! آبروی هر چی ریونکلاوی هست رو بردی!
- به من چه؟!

یوآن دست هایش را به پیشانیش کوبید و گفت:
- حداقل اون یه تار مو رو هم می زدی تو!
- نمی رفت!

یوآن به جای اینکه بر سر خود بکوبد، به کریس ضربه ای زد! گریک الیوندر گفت:
- به نظرم یه نفر دیگه رو بکنیم آشپز... تا بریم پنی رو از این وضعیت در بیاریم!
- آخه هیچکس نمی تونه غذا های پیازی رو مثل پنه درست کنه!

پنه لوپه دوباره بغض کرد:
- دارین چی زیر لب به هم دیگه می گین؟!

ماتیلدا به دروغ گفت:
- اینکه چقدر خوشگل شدی!

کریس از سر ناچاری، پنه لوپه را همانند این کرده بود. اما در این حین ، ناگهان محفلی ها بوی سوختنی حس کردند!
- این دیگه چه بوییه؟!
- غذا!
- ای وای! غذا ها سوخت!

پنه زودتر از همه به سمت آشپزخانه شتافت!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1397/11/4 15:51:20
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 4 بهمن 1397 12:58
نمایش جزئیات
آفلاین
همانطور که حدس زده بودند رستورانشان به سرعت راه اندازی شد و ملت سرازیر شدند. پروف تنها با عشق گوشه ای نشسته بود و عاشقانه تر تراولها را می شمرد و در صندوق مبادای محفل می ریخت. حالا محفل به خوبی در حال جمع و جور کردن اوضاع بود.

- اون منو آماده نمی شه چرا؟ میز هشت منو نداره!

پنه لوپه همینطور که عصاره پیاز را به جای خامه روی بیف استروگانف می ریخت این را گفت و سعی کرد حواسش را از موهای نارنجی رنگی که در غذا افتاده بودند پرت کند. اما متاسفانه امکان این کار وجود نداشت... موها به شدت توی ذوق می زدند.

- چی شده پنی؟

کریس که در حال جعل مجوز بود این را گفت.

- نمی تونم موهامو جمع کنم کریس! کل غذا رو به گند کشیدن! حالا اگه مثل موهای بچه ویزلیا ریزه میزه بودن یه چیزی...
- اینکه نگرانی نداره!
- منظورت چیه؟

کریس از جایش بلند شد و چند لحظه بعد با چیزی توی دستانش برگشت.
پنی کمی به آنچه که توی دست های کریس بود خیره شد و بعد...
- صبر کن ببینم... این چیه دیگه؟ تو واقعا منظورت این نیست که...

چرا... دقیقا منظور کریس همان بود.

چند دقیقه بعد، پنه لوپه آن گونه که در آواتار نمایان بود، جلوی ملت محفلی ایستاده بود.

- ام... یکم... چیزه... می دونی...
- یعنی انقدر افتضاح شدم؟
- ها؟
- نه بابا..‌ فقط... فقط...

پنه لوپه نفس عمیقی کشید و سعی کرد بغضش را بخورد.
- اشکالی نداره... من برای آرمان های سپید محفل همه چیو تحمل می کنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 4 بهمن 1397 10:47
نمایش جزئیات
آفلاین
هر کدام از محفلی ها گوشه ای از کار را به دست گرفتند و مشغول راه اندازی رستوران شدند. در این میان، گادفری که سالی یک بار هوس آشپزی به سرش می زد، تصمیم گرفت از استعدادهایش رونمایی کند تا بلکه بتواند دختری شایسته را تور نماید.

اره اش را از داخل کیف کارش درآورد و مشغول جدا کردن موهای بچه ویزلی ها شد. البته از آن جایی که دقت برش اره پایین بود، ناخواسته دست، بینی و کله ی چند نفر را هم قطع کرد و به محتویات غذا اضافه نمود. با خودش فکر کرد که این غذا چاشنی کم دارد. یک پیاله ی کوچک برداشت و چند بار داخلش عطسه کرد تا پر از محتویات لزج و زرد رنگ شود. در این بین، نگاهش به هانا افتاد که مشغول آماده کردن منوی رستوران بود. چشمانش برقی زد و دختر را صدا کرد.
- هانا جان! میشه بیای این سُسو تست کنی؟

دختر محفلی به سمت شعبده باز رفت، پیاله ی سُس را که در واقع حاوی محتویات بینی گادفری بود، از دستش گرفت و مشغول چشیدن آن شد.
- اوممم! ... خیلی نمکی و خوش طعم شده.

شعبده باز لبخند ژکوندی زد.
- راستی فرصت نشد رسما خودمو معرفی کنم. "گادفری" هستم، به معنی "صلح پروردگار".

هانا همان طور که قاشق قاشق آشغال دماغ می خورد، با خنده گفت:
- جدا؟ ولی بیشتر مایه ی جنگی .. قضیه ی پنی و سو رو میگم.

گادفری نگاهی به اطراف انداخت و چند بچه ویزلی را دید که با چشم هایی گرد شده به اندازه ی بشقاب، او و هانا را می پاییدند. دست دختر محفلی را گرفت و در سوراخ سُنبه ای ناپدید گشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1397/11/4 11:15:22
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: چهارشنبه 3 بهمن 1397 19:24
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ی چشم ها به پنه خیره شده بود. پنه از فشار زیاد نمی توانست خوب فکر کند.

_ من یک فکری دارم.
نگاه ها به هانا که خیلی آرام حرف می زد چرخید و برقی در چشمان پنه زد. اما تلاش کرد بروز ندهد.
_بگو.
_خب بیاین یک رستوران بزنیم! غذاهایی مثل پیاز پلو طرفدار داره.
محفلیان متعجب نگاهش کردند.

_خب، اگر هم طرفدار نداشته باشه باز کسی هست که بخوره. برای اون هایی که پول زیاد ندارند پیاز پلو، برای اون هایی که پول ازشون میباره پیاز سوخاری! نظرتون چیه؟
محفلیون به ایده ی او فکر کردند. از زمان های دوررر...کلی پیاز براشون جمع شده بود! این هم برای این بود که پنه کریس را می فرستاد خرید پیاز، آخر هم با پیاز ها چیزی درست نمی کرد!

-یک سوال فقط! آرد سوخاری از کجا بیاریم؟
_مو های ویزلی هارو خرد می کنیم میشه آرد سوخاری.
-نمیدونستم آرد سوخاری ها اینجوری درست میشن!
محفلیان کاملا قانع شده بودند. ولی هنوز کلی کار باید انجام می دادند.
کار بعدی که باید می کردند درست کردن منو و تقسیم وظایف رستوران بود. (و صد البته که همه ی غذا ها با پیاز باید باشند.)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 بهمن 1397 22:23
نمایش جزئیات
آفلاین
-چی بفروشیم بعد توش؟

همگی به سمت هاگرید برگشتن که تیکه چوب بزرگی رو با دستاش گرفته بود و وحشیانه گاز میزد.

-چی داری میخوری هاگرید؟

هاگرید اما توجهی به سوال پنه نکرد و با همونقد هیجان قبلی پشت هم به چوب گاز میزد و بدون جوییدن تیکه های بزرگی از چوب رو قورت میداد. بعد از اینکه مطمئن شد از خوردن چوب به اندازه کافی سیر شده، تیکه هایی که ازش باقی مونده بود رو به محفلی ها تعارف کرد.

-نه مرسی عزیزم، نوشه جونت.
-خو نگفتین، این مغازه رو فرض کن داریم، رفتیم توش رو درست هم کردیم ... دکوراثیونه چیه اونشم درست کردیم. چی میفروشیم توش بعد؟

پنه لوپه به فکر فرو رفت. ایده مغازه اش خیلی کامل به نظر میرسید ولی این سوال هاگرید یه دفعه سوراخی بزرگ تو تمام نقشه به وجود آورده بود که هوش و ذکاوت ریونکلاییش رو زیر سوال میبرد. نگاه محفلی ها هر لحظه سنگین تر میشد و پنه لوپه باید هرچه سریعتر جوابی میداد.
-هر چیزی دلمممممون بخواد، اینقد نقشه خوبیه که آزادی هاش زیادن.

محفلی ها به هم نگاهی کردن، یه ذره پچ پچ کردن و دوباره همونقد سنگین به پنه لوپه خیره شدن.
-قبوله که آزادی هامون زیاده، ولی حالا واقعا چی داریم میفروشیم پنه لوپه ها؟ چی داریم میفروشیم؟

فشار روی پنه زیاد و زیاد تر می شد. نگاهی سریع به خونه گریمولد انداخت و سعی کرد چیزی پیدا کنه که زیاد دارن و میتونن بفروشن.
-ریش های دامبلدور مثلا خوب به نظرم میرسه، بعد ها تو چوب جادو ممکنه استفاده کنن ... ام دیگه بگم که ویزلی هم میتونیم بفروشیم، دونه ای 100 گالیون. عشق هم که داریم، کلی عشق میتونیم بفروشیم. هر کی اومد توی مغازه ناراحت بود، بغلش میکنیم و 10 گالیون میگیریم به خاطر این محبت.

همه این گزینه ها اما از نگاه های سنگین محفلی ها کمتر نکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 بهمن 1397 21:59
نمایش جزئیات
آفلاین
*سوژه جدید*

- متاسفم... از دست دادیمش!

گریک روپوش سفیدش را از تن بیرون آورد و روی بچه ویزلی انداخت. حرکت باکلاسی بود ‌که در تمام طول زندگی جان می داد برای آن.

مالی با ناباوری نگاهی به کودکش انداخت و گفت:
- چ... چی؟
- گفتم که، مرد! انقد غذا نخورده که از ضخامت بدنش همون قطر پوستش مونده!

مالی کمی طور به گریک نگاه کرد و بعد خودش را روی جنازه کودکش انداخت و های های گریه کرد. حتی اگر اسم کودکش را هم به یاد نداشت دلیل نمی شد برایش گریه نکند.

ماتیلدا که با بغض صحنه را نظاره گر بود خودش را در آغوش آملیا پرت کرد. البته نه این که برای بچه ویزلی گریه کند آ، بلکه بخاطر گرسنگی خودش که تحملش را از بین برده و جانش را به لب رسانده بود.

- پروف چیکار کنیم؟ آبو قطع کردن! انقدر طلسم آگوامنتی رو اجرا کردیم که برای دفعات بعدی باید پول واریز کنیم! غذا هم که نداریم! دیگه توانایی مبارزه با سیاهی که هیچ، توانایی سپید بودنم نداریم! سوجی رو دیروز خوردیم! ذخیره گوشت بز آبرفورثم تموم شد!

دامبلدور نفس عمیقی کشید و با درماندگی آمد فرزندان را به صبر دعوت کند که در باز شد و پنه لوپه نفس نفس زنان خود را به داخل پرتاب کرد.
- من... من یه راه حل ِ خوب دارم!

دامبلدور دستانش را دامبلدور طور از هم گشود.
- ایول! تو فرزند خونیِ روشنایی هستی! می دونستم همیشه می تونی دخترم!

تماشاچیان اگر حالت عادی بود هرگز توانایی هضم این دامبلدور با شکلک مربوطه را نداشتند اما حالت عادی نبود و آنها از گرسنگی هر چه که می دیدند سریع به مرحله دفع می رساندند؛ با این حساب آنها به سرعت از کنار موضوع گذشته و روی پنه لوپه زوم کردند.

- من یه مغازه خالی توی کوچه دیاگون که قبلا برای فروش لوازم جادویی بوده رو پیدا کردم!
- خب؟
- خب به جمالت! ما بالاخره باید منبع درآمد برای خودمون پیدا کنیم دیگه! اینم از منبع در آمد!
- ولی آخه... از کجا معلوم‌اون صاحبی نداشته باشه؟
- من ‌از کسبه محل پرس و جو کردم. صاحابش خارجه!
- ولی آخه... ما که مجوز نداریم...
- آره... مجوزم بهمون نخواهند داد!
- می سازیم.
- ها؟
- کار غیر قانونی تا به این حد بی عشق؟

پنه لوپه ملت محفلی را به آرامش دعوت کرد.
- اینکار بی عشق تره یا گرسنگی و در نهایت مردنمون؟ عاری شدن جهان از ملت سپید خوبه؟

محفلیون به سرعت مجاب شدند.
- نه!
- خب! پس بریم دنبال راه اندازی مغازه مون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈