جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

28 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
28
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  96 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  293 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  279 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  350 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 21 مرداد 1398 11:42
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور که بعد از ماجرای خالی کردن آب توی دمپایی های نجینی و تام مجبور شده بود از شکم گربه ی ماتیلدا بیرون بیاد، حالا که سرش و از پنجره ماشین بیرون کرده بود و باد میزد ریشش و موج میداد، کاملا فراموش کرده بود که دیگه نقابی نیست که جلوی کار هاشو بپوشنه.
این نکته ای بود که وقتی ماشین برای لحظه ای از کنار محفلیون رد شد و دامبلدور با ماتیلدا چشم تو چشم شد فهمید.

-بزن کنار، بزن کنار!
-میوووو؟
-لو رفتیم! پیاده که شدیم من و میخوری و فرار میکنیم فهمیدی؟
میییییو!
-نه خیرم، خودت بد مزه ای...

کمی عقب تر از ماشین دامبلدور و گربه، همه ی محفلیون شاهد درگیری سختی بودن که بین گربه و دامبلدور پیش اومده بود و البته از ترس ماتیلدا کسی جرأت نمیکرد بره کمک دامبلدور.

-چرا معطلین؟ پروففف و خورد!

همه سر ها به سمت آملیا برگشت ولی این جمله رو کس دیگه ای گفته بود!

-ماتیلدا مطمعنی که نمیخوایی....

ماتیلدا اشک گوشه چشاشو پاک کرد و با چهره ای مصمم گفت:
-اره مطمعنم، دامبلدور مهم تر از گربه است...

فرمان حمله رو ماتیلدا داد و پیاده نظام محفل به سرعت به کمک دامبلدور رفت.

-میوووووو؟
-یکم بیشتر زور بزن بابا الان میرسن!

ولی انگار اثر معجونی که گربه خورد بود کم شده بود و گربه ی ماتیلدا کمی کوچیک تر شده بود.
دامبلدور که حالا تا کمر تو دهن گربه بود با پاهاش تقلا میکرد تا قشنگ خودش و جا کنه ولی خودش هم خبر نداشت که گیر کرده و بدجوری هم گیر کرده!





افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموند در 1398/5/21 12:11:15
ویرایش شده توسط ریموند در 1398/5/21 12:47:05
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 21 مرداد 1398 10:15
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور و گربه به مغازه رفتند و یکی از بشکه های بزرگ اب را برداشتند و بدون دادن حتی 1 نات، بیرون رفتند. سپس با ماشین مستقیم به سمت خانه ی ریدل ها رفتند و کنار عمارت انها از ماشین پیاده شدند. دامبلدور قبل از اینکه وارد عمارت شوند گفت:
_خب اول شما برو و یک سر و گوشی به اب بده!
_میییییییو!
_مثل اینکه من همش باید به حرفای تو گوش بدم!

دامبلدور و گربه وارد عمارت رنگ و رو رفته و نه چندان تمیز ریدل ها شدند. سپس بدون اینکه کسی ان ها را ببیند، به دستشویی خانه ی ریدل ها رفتند. انجا بشکه ی اب بزرگ را در دمپایی زشتی که روی ان نقش اسکلت و یک مار بود، کلی اب ریختند.

_میوووووووووو!
_چته باباجان!
_مو میو!
_از اب بدت میاد؟ خب برو بیرون!
_میوو!

پس از اینکه گربه بیرون رفت، دامبلدور در یک کفش صورتی کوچک اب ریخت. سپس بیرون امد و سریع گربه را برداشت و در را باز کرد و وارد ماشین شد. دامبلدور که فکر میکرد مرگخواران دنبال انها هستند، با جادو ماشین را با سرعت 480 کیلومتر هدایت کرد! سپس به همان جایی رسیدند که ماتیلدا، ریموند، املیا و سوج انجا بودند...

_اون پروف نیست؟
_اون گربه ی من نیست؟
_وایسا پروف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/5/21 10:36:35
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/5/21 10:36:35
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/5/21 10:40:04
Goodbye
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 21 مرداد 1398 09:31
نمایش جزئیات
آفلاین
آملیا که هنوز مشغول جمع کردن یکی از پاهاش با کاردک از روی آسفالت خیابون بود با همون قیافه ی دردناک پرسید:
-مثلا کی؟
-نمیدونم شاید...

ریموند جوری که ماتیلدا نشنوه نجوا کرد:
-مثلا گربه ی این خانوم!
-نشنیدم رِی! کی؟
-میگم گربه ماتیلدااا!
-ری چرا یهو صدات اینجوری شده؟ خوب و درست و حسابی حرف بزن ببینم!

ماتیلدا با عصبانیت نگاهی به هر دو نفر انداخت که برای هم پانتومیم بازی میکردن.
-معلومه دیگه! داره میگه گربه من!
سپس ماتیلدا همونجا روی آسفالت نشست و با همه قهر کرد، بعد هم زانو هاش و محکم بغل کرد، حالا حتی جرالد هم نمیتونست کاری کنه.

-ماتیلدا میدونی من اشتباه دیدم، حتما اشتباه دیدم، گربه اخه؟ گربه که سوار ماشین نمیشه!

چند خیابون بالاتر

-بابا اینم از دور دور دیگه چه کار کنیم؟
-مییییییو؟
-نه این دیگه خز شده.
-میییو میییو؟
-آره! آرررررره! خیس کردن دمپایی های دشویی!
-مییییییو؟
-نه نه، محفل نه! شاید...دمپایی های تام! دوست خودم!
-میییو!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 20 مرداد 1398 23:29
نمایش جزئیات
آفلاین
گربه - دامبلدور به سنت مانگو مراجعه کرد و یکی از سرنگ های بزرگ مخصوص ترول ها را دزدید. بعد هم به یک مغازه ی آبمیوه فروشی رفت و چند بشکه آب چغندر بلند کرد. سپس به یک دستگاه خودروی لوکس حمله ور شد و سرنشینانش را به بیرون قل داد. بعد ماشین را روشن کرد و همان طور که ویراژ می داد و عده ی زیادی از عابرین پیاده را کتلت می کرد، سرنگ ترولی را پر از آب چغندر نمود و آن را روی عابرین کتلت شده ریخت.

از طرفی محفلی ها مثل شهروندان با فرهنگ و متمدن پشت خط عابر پیاده ایستاده بودند تا چراغ سبز شود و بتوانند به آن سمت خیابان بروند. به محض اینکه رنگ چراغ عوض شد و محفلی ها پا به خیابان گذاشتند، ماشینی به سرعت از رویشان رد شد و آن ها را با سطح خیابان یکی کرد. همان طور که محفلی ها سعی داشتند با کفگیر خودشان را از آسفالت جدا کنند، مقادیری مایع چسبناک و سرخ رویشان پاشیده شد. ریموند همان طور که سوجی را به دندان گرفته بود و آبمیوه ی ترکیبی پرتقال - چغندر به بدن می زد، رو به دوستانش کرد و گفت:
- میگم راننده ی ماشینه قیافه اش آشنا نبود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1398/5/20 23:36:42
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 20 مرداد 1398 22:32
نمایش جزئیات
آفلاین
-میوووووو؟ میوو؟
-نه بابا جان! چاره ای نداریم، باید برگردیم پیش ماتیلدا تا منو از اینجا در بیارن!

دامبلدور با نیشگون گرفتن های متوالی، گربه ی ماتیلدا رو مثل یک عروسک روی سنگ فرش های دیاگون میکشید، گربه ی بیچاره هم هر چی التماس میکرد جواب نمیداد.
-مییییییییو؟
عه! دلم کباب شد باباجان!
-میییییو!
-نکنننن! چشات و اینجوری نکن! واااایی نههههه... گربه درونم! داره فعال میشه...
-میوووووو!
-میوووووو بابا جان میووووو!

تحت تاثیر چشمهای گوگولِ گربه ی ماتیلدا، دامبلدور موافقت کرد که چند روزی گربه رو از دست ماتیلدا دور نگه داره.
هر چند که خود دامبلدور هم تمایلی نداشت به زودی از نقاب این گربه بیرون بیاد!

حالا بعد از سالها عشق به درستکاری، میتونست دست به کارهای کثیف بزنه بدون اینکه دست های خودش کثیف شه! کارهایی که همیشه آرزو شو داشت، آرزویی که به خاطر شخصیت عشقولانه اش خاموش مونده بود و حالا تبدیل به یک عقده فوران کرده شده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 20 مرداد 1398 01:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گربه ماتیلدا، گیج و سردرگم، در خیابانی تاریک متوقف شد.
خسته بود. ترسیده بود. احساس سرما می‌کرد و به جز احساس تنهایی گشنه هم بود.

- عااااااااا!

مردی ناشناس جیغ زده و پیتزایی که دستش بود را انداخته و فرار کرد.
خداوند، خدایِ گربه‌های جهش یافته دو سه متری‌ِ دارای اختلالات ارتباطیِ زشت هم بود.

همان زمان، درون شکم گربه:

پیرمرد درون تاریکی، با چهره و موهایی پریشان و نگاهی خسته از سال‌ها انزوا، در گوشه‌ای زانوهایش را به آغوش کشیده و به خطوط فراوانی که اطرافش رسم شده بود، نگاه کرده و خط دیگری کشید.
- بیست و سه دقیقه شد.

تالاپ

یک تکه پیتزا افتاد کنار پیرمرد و او نیز به سرعت به آن یورش برد. اما پیش از آنکه گازش بزند، آن را از دهانش دور کرد.
- من کلسترول جادویی دارم. یه چیز سالم تر بخور بابا جان.

تالاپ، تولپ.

- به فکر سلامت من نیستی به فکر مال خودت باش.

شالاپ شولوپ

گربه نوشابه هم خورد و دامبلدور دیگر تاب نیاورد و هر چه زیرلب به خودش دلداری نشد و آتش خم افکار خوبش را به خاکستری تیره و پلید مبدل کرد.
- بیگیر!

پیرمرد یک گوشه معده گربه را نیشگون گرفت.
-چی شد؟

همان زمان همه چیز تکان خورده بود. پیرمرد گردن کشید تا نگاهی به بیرون بیاندازد. سرش از دهان گربه بیرون را می‌دید و پنجه‌ای که بالا آمده بود.
یک جای دیگر را نشگون گرفته و بالا آورد. پنجه دیگر گربه هم بالا آمد.

- این شد یه چیزی!

دامبلدور لبخندی زده و دست‌هایش را به هم مالید. همزمان گربه هم در عین ناباوری دید که پنجه‌هایش به هم مالیده می‌شوند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1398 15:08
نمایش جزئیات
آفلاین
-من گربه مو میخوام...
-یعنی...
-دامبلدور برات مهم نیس ماتیلدا؟ اینکه یه گربه ای که از تو جو پیدا کردی زد و دامبلدور و خورد اهمیتی نداره؟

ماتیلدا همونجوری که با مشت های گره کرده و صورت خیس اشکش، به آملیا حمله میکرد به همه فهموند که توهین به گربه ی عزیزش چه بهایی داره حتی اگه این گربه دامبلدور رو خورده باشه.

چند ساعتی از تحقیقات محلی محفل نگذشته بود که اولین سرنخ از وجود گربه پیدا شد.

-از ریشِ سفید به ریشِ سپید...
اینجا توی خیابون کیتی ها نشونه هایی از گربه ماتیلدا پیدا کردیم، گربه مورد نظر به تمام گربه فروشی ها حمله کرده و هر چی گربه بوده فراری داده، پلیس های محلی گزارش دیده شدن یه خرس دادن، خرسی که مادونیم احتمالا گربه ماتیلدا است.
-دریافت شد!

آملیا با قطع کردن بیسیم نگاهی معنی دار به همگروهیش انداخت.
-ما میدونیم که گربه ی ماتیلدا خطرناکه و هر روز که از گم شدنش بگذره خطر بیشتری شهر و دنبال میکنه پس باید هر چی سریعتر گربه رو پیدا کنیم.
-اوووم بوی جنگ میاد! شکارچی گربه و حامی گربه!

کمی آن سو تر از آملیا و هاگرید، ماتیلدا سخت مشغول گریه کردن بود.
-اگه اتفاقی براش بیوفته چی؟ اگه تو این شهر بزرگ گم بشه چی؟ اگه پیداش نکنم چی..؟
-بس کن دیگه ما همه اینجاییم که پیداش کنیم، مطمعن باش که ما تو و گربه رو تنها نمیذاریم!

با جملات تاثیر گذارِ جرالدی که حالا، کمک حال ماتیلدا شده بود صحنه ماچ و بوس رِقّت انگیزی به وقوع پیوست.

-اوووق... سوج... اووووق... شرط و باختی، بوسش... کرد!
-اَه! گندش بزنن! این آدما همیشه همه چیزو خراب میکنن، حالمونم بهم زدن. بیا اینم گالیونت، کوفتت شه رِی.

سوجی و ریموند که حالا از همگروه شدن با ماتیلدا و جرالد برای پیدا کردن گربه احساس بدی داشتند تصمیم گرفتند تا اونا رو به حال خودشون رها کنن...

از ریشِ سپید به ریش نارنجی...
گربه پیدا شده... هر چی سریع تر ماتیلدا رو از خیابونا دور کنین تا نتونه جلوی ما رو بگیره...

سوجی و ریموند، ماتیلدا و جرالد، همزمان با اینکه صدای آملیا رو میشنیدن، شاهد اتفاقات سر خیابون هم بودند، اتفاقاتی که جالب توجه بود.

گله کوچکی از گربه ها به رهبری گربه ماتیلدا به محفلیایی که سعی داشتن بگیرنشون حمله میکردن.

آملیا با بیسیم میزد توی سر گربه ها، گادفری مشغول روشن کردن اره اش بود که انگار قصد همکاری نداشت و هاگرید هم که به گربه حساسیت داشت با هر عطسه ای که میزد یه ساختمونو تخریب میکرد.

-آملیااااا... گربه رو نزنننن...

بالاخره ماتیلدا هم به کمک گربه ها شتافت تا شاید...
هیچ شایدی در کار نبود گربه ماتیلدا بلافاصله بعد از دیدن خود ماتیلدا با زوزه دردناکی که میکشید فرار کرد...
در ما بین زوزه های گربه، جمله هایی مبهم هم شنیده میشد که به جز کلمات؛ بابا جان، عشق، محبت و کمک، چیزی ازشون قابل درک نبود.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مرداد 1398 15:26
نمایش جزئیات
آفلاین
* سوژه جدید *

- پروف! پروف! ببین این گربه مو!
- باباجان، دیروز این گربه رو گرفتی، ولی صد هزار بار چپوندیش توی صورتم. اینا ها، همه ریشم موی گربه شده...
- خوشگله پروف؟
- خیلی باباجان، خیلی...

ماتیلدا که برای بار صد هزار و یکم گربه ش رو نشون دامبلدور داده و دامبلدور هم خوشگلیش رو تایید کرده بود، با ذوق گربه رو روی میز گذاشت و به دامبلدور خیره شد.
- چیکار میکنی پروف؟
- جارو میکنم باباجان. یکی از بچه ها قرار شد مسئولیت این مغازه رو به عهده بگیره، همگی اومدیم نظافت، همه وسایل رو هم جمع کردیم اینجا، بعد نظافت بچینیم... میگم دخترم، چرا نمیای کمک؟
- چیز... پروف... یادم افتاد قرار بود برم پیش جرالد.

ولی تا دم در نرفته بود که با صدای شکستن شیشه ای، توجهش جلب شد. به سمت میز برگشت ببینه چی شده، ولی چیزی جز یه شیشه شکسته و معجون روی زمین ریخته و گربه ای که باعث شکستنش شده بود، چیز مهمی ندید...
- گـ... گربه! نـ... نخــــــــــــور!

ولی دیر شده بود. گربه از روی میز پایین پریده بود و داشت معجون رو لیس میزد. اول اتفاق خاصی نیفتاد ولی...
گربه کم کم شروع به تغییر کرد. بزرگ شد... بزرگتر... بزرگتر...

- گربـــــــــــه م!

با جیغ ماتیلدا، محفلیا که درحال نظافت بودن، ریختن توی انبار لوازم جادویی. اول فکر کردن چیزی که مهمه، گربه ماتیلداست که اندازه یه خرس شده، ولی بعد، چیز دیگه ای توجهشونو جلب کرد.

- پروف کو؟

گربه دیگه معطل نکرد، محفلیا رو کنار زد و فرار کرد. همه محفلیا حاضر بودن قسم بخورن که لبه کلاه دامبلدور رو دیدن که از دهن گربه آویزون بود، و اگه نمیجنبیدن، ممکن بود این اتفاق برای خیلیای دیگه بیفته!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: شنبه 6 بهمن 1397 01:28
نمایش جزئیات
آفلاین
-عررررررررررر!

مامورین بازرسی به سرعت متوقف شدند.
- صدای چی بود؟

پنه لوپه در حالیکه از وحشت در حال سکته بود جلو پرید.
- هیچی به خدا! ما اینجا یه باغ وحشم قصد داریم افتتاح کنیم این مال همونه!

- عرررررررر!

یکی از مامورین به سرعت تشخیص داد.
- این صدای رفیقمه!
و به طرف مرلینگاه دوید.

همانطور که بازرس همکارش را زخمی و نالان از مرلینگاه بیرون می کشید، ملت محفلی به سرعت توسط مامورین محاصره شدند.

- شما که عرضه کار درست رو ندارین چرا ازین کارا می کنین... چی؟... جواز کسبشون باطله؟ ... چی؟ اینجا مال اونا نیست و بی احازه اومدن؟ آره محفلیا؟

محفلیا:

بازرس دندان هایش را به هم فشرد و سعی کرد تک تکشان را نکشد.
- کی همچین پیشنهاد معرکه ای داد؟

برای لحظاتی سکوت در فضا حاکم بود، اما درست بعد از آن لحظات دست های محفلیان با یک انگشت اشاره ی بسیار واضح رو به پنه لوپه نشانه رفتند.
- آقا این!
- پس زیر سر توعه اینا...

پنه لوپه با ناباوری به مامورینی که یورش بردند تا دستگیرش کنند نگاه کرد و بعد رخ در رخ محفلیونی شد که با شرم نگاه می دزدیدند.

- خیلی نامردین ناسپیدای بوقِ مادر سیریوس! نذارین منو ببرن!

اما متاسفانه...

دامبلدور که به شدت احساس گناه می کرد از یکی از مامورین پرسید:
- الان چه بلایی سرش میاد؟
- درست نمی دونم... ولی به گمانم پنج ماه آزکابلن براش ببرن...

ملت محفلی کمی طور به اطراف خیره شدند و رفتند که رفتند... بله، مغازه به شروع نرسیده پایان یافت!

*پایان سوژه*

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
ارسال شده در: جمعه 5 بهمن 1397 20:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ماتیلدا دستکش هایش را در اورد و مرلینگاه را با خوشحالی در همان گند باقی گذاشت.گریک نیز با خوشحالی ماموران را به سمت در آشپزخانه میبرد.

-سلام!

پنی و گادفری در آشپزخانه منتظر ماموران بودند.
-بفرمایید،هرچی رو میخواید ببینید!

ناگهان دستی از بیرون آشپزخانه آمد و کریس را بیرون کشید.
-ماتیلدا!داری چیکار...

ماتیلدا دستش را روی بینی اش گذاشت.
-ساکت!یه مشکل داریم!
-چی؟

ماتیلدا کریس را به سمت یکی از میزها برد.
-حالش بهم خورده،میگه یه لحظه فکر کرده داره آب دماغ و موی نارنجی میخوره!

کریس کمی در فکر فرو رفت،سپس چوبدستی اش را در اورد...
اما مرد در همین موقع دوید و به سمت مرلینگاه رفت.
کریس و ماتیلدا به هم نگاهی کردند و سپس هردو فریاد زدند.
-نههههههههههه!
...
...

کریس در را که باز کرد،مرد را غوطه ور در مرلینگاه دید،ترکیب استفراغ و چیزهای دیگر،حال بهم زن بود و به همین دلیل حال کریس نیز بهم خورد.
-ااوووق!
-کریس خواهش میکنم!تو دیگه بدترش نکن!

مرد غوطه ور نیز زیر لب به زیر شلواری مرلین قسم میخورد همه چیز را به مامور کیفی بگوید.
ماتیلدا در این گیر و دار،لازم دید که نشان دهد هافلپافی ها نیز هوشی سرشار دارند بنابراین نقشه ای کشید.
-کریس،تو دهن اینو بگیر منم جلوی در وایمیستم!
-ولی خودمم...

ماتیلدا جیغ زد.
-بخاطر محفل!

و در را بست.همزمان ماموران نیز از آشپزخانه خارج شدند،نقشه ماتیلدا گرفته بود،آنها متوجه مرلینگاه نشدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!