- بیا! اینم همون «عمو سوژهای» که تعریفشو کرده بودم.
- عمو عمو! بیا به من سوژه تزریق کن.

- عمو چیه؟ این گرگ بی ملاحظه کدوم گوری رفت؟

فنریر پیچیده بود به بازی و هوریس با سوژه تنها ماند.
- ولش کن سوژه رو سوژه جان! سخت نگیر. بیا نوشیدنی کرهای بزن.
ناگهان فضای سوژه - سوژهی داخل سوژه نه ... همین سوژه که سوژهاش سوژهای سرگردان و آواره است - سورئال شد. آسمان بالای سر هوریس شروع به تغییر شکل کرد و به شکل صورتهایی به هم پیوسته درآمد. هوریس سعی کرد به خاطر بیاورد که چه وقت اسید مصرف کرده اما موفق نشد. صورتهای به هم پیوسته همگی آشنا به نظر میرسیدند. به خوبی میتوانست لرد سیاه، رابستن، بلاتریکس، بانز، کراب، کریس و هکتور را در میان آنها تشخیص دهد. دهان همه صورتها باز شد و صدای بم و کش داری به گوش هوریس رسید.
- هــــوریـــــــــس ... سوژه رو منحرف نــکـــــــــــــــــــن!

- منحرف؟ شما از کجا میدونید این بیچاره 18 سالش نشده؟ همه سوژهها که قرار نیست تا ابد نابالغ بمونن!
باشه خوب. سوژه جان ... بیا یه روایت موازی در چهار مکان و زمان مختلف بهت تزریق کنم عششش کنی. 
ندای آسمانی ایفا دوباره به گوش رسید.
- هــــــــــوریس ... سوژه رو پیچیده نکــــــــــــــــن ... از این جداکننده ها نذااااااار! ما گــیــــــج میشـــــیــــــــــــم!

- خوب آخه
... نگران نباش سوژه جان. دایی هوری رهات نمیکنه. الان یه قصه به خوردت میدم حال بیای! یه قصه درست و درمون. با یه مقدمه مشتی، یه ایجاد گره، یه تعلیق ریزم میذاریم و بعد میریم سراغ ...ندا دست بردار نبود.
- واااااااای هــــــــــــوریــــــس ... چه خبره! این طوری خیلی طـــــــــولانی میشه! ما نمیخــــــــــونیـــــم!

هوریس هم در سماجت دست کمی از ندا نداشت.
- سوژه جان! تو مشکل اعتماد به نفس داری! سوژه بدی نیستی. الان دو تا مساله روز اجتماعی بهت پیوند میزنم، میای رو فرم.
ندا بدون این که چیزی بگوید شروع به نچ نچ کرد. سوژه بغض کرده بود.
- چرا ناامید میشی؟ یه حکمتی توشه که تقدیر تو رو سپرده دست من دیگه! صبر کن. الان خیلی خلاصه و مجلسی قصّتو کل یوم عوض میکنم.

- نـــــــــــه هــــــــوریــــــــــس! سوژه رو منحرف نکـــــــــــــــن ...
- بابا چه انحرافی؟ میخواین اصلا من رول ننویسم؟
- نـــــــــــــه هـــــــــــــــــــــوریـــــــــــــس ... تو خیلی خوب رول مینویســــــــــــی!
-

هوریس قلم پری از ناکجاآباد برداشت و شروع به نوشتن بر پیکر بی جان سوژه کرد.
نقل قول:
همانطور که در بطن سوژه هیچ اتفاق خاصی رخ نمیداد، فنریر گری بک گوشهای دور از سوژه نشسته بود و به دنبال گوشت میگشت. سوسیسی نزدیک شد و گفت: «منو میخوری؟» فنریر گفت:«چرا نخورم؟
» سوسیس گفت: «مگه تو کالباس خور نبودی؟» فنریر پاسخ داد:«بودم ... با معدم ناسازگاری داشت، گذاشتم کنار.» و سوسیس را بلعید. در بطن سوژه همچنان هیچ اتفاق خاصی رخ نمیداد.
پیش از آن که سوژه فرصت کند متن هوریس را بخواند، او دستی به سرش کشید و رفت.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

» فنریر گفت:«چرا نخورم؟
» سوسیس گفت: «مگه تو کالباس خور نبودی؟» فنریر پاسخ داد:«بودم ... با معدم ناسازگاری داشت، گذاشتم کنار.» و سوسیس را بلعید. در بطن سوژه همچنان هیچ اتفاق خاصی رخ نمیداد.








راستی، اسمت چیه؟!




