جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  109 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  227 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  219 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 14 آذر 1398 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
هیچ گاه تولدی نگرفته بود؛ حتی تولد کسی را تبریک هم نگفته بود. اما حالا باید دست به کار میشد؛ حداقل تولد او را تبریک می گفت.

به هر حال میدانست چه باید کرد...که چه خوشحالش می کرد.
فقط کافی بود سری به دنیای آن سر کمد، سری به سرزمین نورلند و سری به وستروس و اسوس بزند.

فقط کافی بود قهوه ای در سنترال پرک بنوشد و دنبال پسر هادس با انگشتر اسکلتی اش و یا حتی پسری که وقت و بی وقت خودش را آتش میزند، بگردد.

                    *******

کلاه های بوقی را بین گروهش پخش کرد.
گروهی که به هزار زور و زحمت جمع کرده بود.
گروهی که امیدوار بود تاتسویا، موقع دیدنشان حداقل ذره ای خوشحال شود.

دخترک مثل همیشه روی نیمکتی تنها نشسته بود و به افق خیره شده بود.
 آرام آرام، به او نزدیک شدند و سپس، فریاد گوش خراششان به آسمان رفت:
_تولدتت مبااارک!!

تاتسویا ایستاد و شمشیر کشید؛ اما با دیدن جمعیتی که جلویش بودند، کاتانا را روی زمین انداخت.

اگلانتاین سفر کرده بود...سفری دور و دراز...سفری به دنیاهای دوست داشتنی تاتسویا...سفری که با خود مهمانانی به همراه داشت.

پسر هادس از دنیای زیرین، پسری با اژدهای برنزیش از اوجیجیا، فرمانده ای رومی از کمپ ژوپیتر، جویی به همراه پیتزای بزرگش و...

اگلانتاین بر روی نیمکتی که دقیقه ای پیش تاتسویا رویش نشسته بود، و حالا درحال سلفی گرفتن به کمک گوشی ماگلی اش بود، نشست.

کم کم، مهمان هایشان در حال طلایی شدن بودند. داشتند آرام آرام محو می شدند.
دخترک، پرسشگرانه به او نگاه کرد؛ اگلانتاین توضیح داد:
_دارن به دنیاهای خودشون بر می گردن...باید برن، بالاخره کسی اون طرف منتظرشونه.

چند دقیقه بعد دیگر خبری از بقیه نبود؛ فقط اگلانتاین و تاتسویا، بر روی نیمکتی نشسته و در حال خوردن کیک تولد و نوشیدن ماگ بزرگی چای بودند.
_خب...چه خبر از کیک یزدی؟

و آن ها اگر می خواستند تا فردا صبح در مورد اجتماع بزرگ کیک یزدی های عینک زن، بحث می کردند.

به هر حال تاتسویا میدانست اگلانتاین، روی چه موضوعاتی حساس است.


____________________
پ.ن: تاتسو جان...خلاصه که تولدت مبارک!!
هر چقدر دنبال یه کادوی مناسب گشتم، چیزی در شان شما نیافتم.( )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 10 آذر 1398 00:10
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- تولدت مبارک لینی!
- ممنون ولی ... تولد من که دو هفته پیش بود!
- آره ولی نت قطع بود! بعدم کادوت مونده بود توی لپ تاپ و دم دست نبود.
- چی قطع بود؟ مونده بود کجا؟
- هیچی ولش کن. من خیلی فکر کردم لینی ... ارباب همیشه از دست تو در رنج و عذابن. کادویی برات تدارک دیدم که این موضوع رو حل کنه.
- ارباب؟ از دست من؟
- آره دیگه! تو همش داری پرواز می‌کنی ... بال بال که می‌زنی زیربالت عرق می‌کنه. بوی گند می‌گیری. همشم که زیر دماغ ارباب می‌پلکی. از دستت خفه می‌شن و دم نمی‌زنن.
- آخی ارباب ... هی تو مطمئنی؟ ما حشرات اصلا غده عرق نداریما!
- معلومه که مطمئنم! اصلا گیریم من اشتباه کنم. بیا ... این کادو که برات خریدم رو ببین ... اسپری ضد عرق، مخصوص حشرات! اینا که اشتباه نمی‌کنن.
- فکر کنم راست می‌گی ... ازت ممنونم هوریس. اما راستش من در راستای حمایت از تولید ملی، کار و سرمایه ایرانی، فقط از محصولات داخلی استفاده می‌کنم
- این که مشکلی نیست! ایرانیشم هست. بیا از این استفاده کن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 آذر 1398 16:59
نمایش جزئیات
آفلاین
ممنون از شفاف سازی جناب لسترنج 2، کی گفته من آلکتو رو کشتم؟ خودش مرد!


انتقام خونین!


قسمت2- آخر


- ارباب مطمئن دادانیش به آلکتو؟آخه اون آدمه؟
- یعنی می گه ما حافظه درست حسابی نداریم یادمون نمی مونه چی کارا کردیم؟
- نه ارباب من غلط کنم فقط می گم، چرا به همچین آدمی اعتماد می کنید؟ می دادینش به من!

لرد سیاه نگاهی از خشم به فنریر انداخت.
- به هر کس دیگه جز تو می دادیمش، مطمئن باش! حالا هم برو ببین این آلکتو کجا مونده.

فنریر وارد سالن اصلی شد و از پله ها بالا رفت. اما هنگامی که نزدیک اتاق آلکتو شد، افراد زیادی را دید که در آنجا جمع شده بودند.
- اینجا چه خبره؟
- رابستن می خواسته فیلم بسازه مثل اینکه زدن یکیو کشتن!
- اصلا تو کی هستی؟

فرد مذکور با خونسردی قهوه اش را می نوشید.
- دستیار دوم فیلم بردار!

دو نفر جنازه آلکتو را از اتاقش خارج می کردند.

- اونور بردن نکنید، در خروجی از اینور هستن می شه!
- رابستن می شه بپرسم اینجا چه خبره؟
- هیچی! آلکتو مردن کرد ما هم جنازش رو بردن می شیم!
- هی راب! پس دستمزد من چی می شه؟
- زدی کشتنش کردی، دستمزد خواستن می شی؟

پالی مو هایش را دور انگشتش پیچاند.
- ای بابا چه قدر سخت می گیری! چی کار کنم انقدر خوب تو نقشم فرو رفتم که یادم رفت چوبدستی واقعیه، طلسمم واقعیه! تو اصلا کارگردان خوبی نمی شی. هنر هنرمندا رو درک نمی کنی؟ می دونی چقدر دیالوگا رو تمرین کرده بودم؟
پالی گریه کنان، وارد اتاقش ( اتاق قبلی آلکتو) شد و در بهم کوبید.

- یه خورده شیرین عقله نه؟
- من دونستن نمی شم، وقتمو گرفتن نشو، کارگردان بودن می شم وقت نداشتن می شم!
- پس امانتی ارباب چی؟

رابستن به جنازه آلکتو که روی دوش دو نفر از اعضای پشت صحنه بود، اشاره کرد.
- از آلکتو پرسیدن شو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
shine bright like a diamond!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 آذر 1398 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
پشت صحنه ی قسمت 1 انتقام خونین (پست قبل)


-خب آلکتو فهمیدن کردی دیگه! خیلی عادی توی خانه ی ریدل قدم زدن می کنی. همه چی عادی بودن می شه! بعد یادت افتادن می کنه که یه امانتی ...
-رو به لرد دادم و امروز قراره بهم برگردونه! همه رو بلدم بابا!
-دقیقا برعکسش رو گفتن کردی!

رابستن از بچگی دوست داشت که یه فیلم بسازه و از همون موقع هم برای خودش فیلمنامه می نوشت و تو ذهنش اونو کارگردانی می کرد.
اون چند روز پیش به آرزوش رسیده بود و با بودجه ای که اربابش در اختیارش گذاشته بود، می خواست که یه فیلم بسازه. فیلم، اکشن بود و برای یه فیلم اکشن کی بهتر از آلکو؟ البته کار با آلکتو یکم سخته ولی خب رابستن یه کارگردان صبوره!
-بعدش رفتن می کنی سمت اتاقت و اونی که دو سال پیش کشتن بودیش رو دیدن می کنی. دیالوگایی رو که تو فیلمنامه بود رو گفتن می کنین و بعدش اون بهت آوادا زدن می کنه و تو افتادن می کنی. حل بودن می شه؟
-حله!

رابستن رفت روی صندلی کارگردانی نشست و زل زد به یه صفحه ی مانیتور!
-صدا رفتن شد؟
-رفت!
-دوربین رفتن شد؟
-رفت!
-حرکت کردن کنین!

آلکتو خیلی عادی توی خونه ریدل قدم زد و بعدش یادش اومد که یه امانتی رو باید برگردونه به اربابش! در اتاق رو باز کرد و پالی چپمن رو دید.
-تو... تو اینجا چی کار می کنی؟ مگه نمرده بودی؟
-نه نمردم. اما مثل اینکه خیلی دلت می خواست مرده باشم نه؟
-پس تو بودی که اینو فرستادی!
-چقدر خنگی! خب معلومه اسممو اونجا نوشته بودم!

-چهره ی خودتو خونسرد نشون دادن کن!
-نباید میومدی اینجا. تو فراموش شدی. افراد خیلی کمی هستن که یادشون مونده تو کی بودی. کسی اینجا منتظرت نیست!

-عالی بودن می شه. این خونسردی، عالی بودن می شه!

رابستن سریع اشکاش رو پاک کرد تا بتونه قشنگ مانیتور رو ببینه!
-دستیار صحنه! رنگ غم پاشیدن کن توی صورت پالی! سریع!

دستیار صحنه رنگ غم رو پاشید.

-به خواسته خودت رسیدی! به خیال خودت منو کشتی تا خودت به لرد سیاه خدمت کنی. اما مطمئنم زیاد موفق نبودی.

-الان دیگه خود واقعیت رو نشون دادن کن آلکتو!
-نخیر همه می دونن ما چقدر به ایشون وفاداریم.
-بله یه خادم وفادار که یکی از خادمین دیگشون رو کشت.
-حالا که زنده ای و اینجا داری واسه من بلبل زبونی می کنی!
-اره زنده م اما به زور! دو ساله توی اعماق دریا مرگ رو به چشم خودم دیدم.
-از اینجا برو پالی! کسی نمی خواد تو رو ببینه! ما جای تو رو گرفتیم!

-چشمات رو دوختن کن بهش پالی!
-حالا دیگه نه!

-حالا وقتش بودن می شه!
-آواداکداورا!

از چوبی که دست پالی چپمن بود نور سبزی زد بیرون و خورد به آلکتو و آلکتو افتاد زمین.

-مطمئنم که نمی دونستی چقدر تو این طلسم واردم!
-کات کردن بشین! عالی بودن شد! عالی! من به همتون افتخار کردن می شم. مخصوصا بچه های جلوه های میدانی بخاطر اینکه این نور سبز رو توی چوب گذاشتن کردن.

بچه های جلوه های میدانی نگاهی به هم کردن.
-ما این کارو نکردیم ولی!
-واو! یعنی جلوه های بصری انقدر پیشرفت کردن شده؟ وسط فیلم برداری جلوه های بصری رو گذاشتن می کنین؟
-آقای کارگردان این فیلم اصلا بخش جلوه های بصری نداره!

رابستن کمی فکر کرد.
-چقد از بودجه ی ارباب موندن شده؟
-270 میلیون گالیون!
-خب مرلین رو شکر! دیه رو تونستن می شیم، پرداخت کردن بشیم!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: دوشنبه 4 آذر 1398 22:56
نمایش جزئیات
آفلاین
انتقام خونین!


قسمت اول



آلکتو مثل همیشه داشت تو راهرو اصلی خانه ریدل ها قدم می زد. همه چیز عادی بود. اما ناگهان به یاد آورد که لرد سیاه به او امانتیی داده بود تا امروز, آلکتو آن را دوباره به او پس دهد.
به سرعت دوید تا وارد اتاقش شود. اما پس از اینکه وارد اتاق شد، با صحنه ای عجیب رو به رو شد.
- تو... تو اینجا چی کار می کنی؟ مگه نمرده بودی؟

دختر مو نارنجی که روی تخت آلکتو نشسته بود، نگاه خصمانه ای به او انداخت.
- نه نمردم. اما مثل اینکه خیلی دلت می خواست مرده باشم نه؟
- پس تو بودی که اینو فرستادی!
- چقدر خنگی! خب معلومه اسممو اونجا نوشته بودم!

آلکتو به صورت همزمان متعجب و ترسیده بود. اما به روی خودش نیاورد و مثل همیشه خونسرد باقی ماند.
- نباید میومدی اینجا. تو فراموش شدی. افراد خیلی کمی هستن که یادشون مونده تو کی بودی. کسی اینجا منتظرت نیست!

نگاه دختر رنگ غم گرفت.
- به خواسته خودت رسیدی! به خیال خودت منو کشتی تا خودت به لرد سیاه خدمت کنی. اما مطمئنم زیاد موفق نبودی.

آلکتو عصبانی شد.
- نخیر همه می دونن ما چقدر به ایشون وفاداریم.

پوزخندی روی لبان دختر نقش بست.
- بله یه خادم وفادار که یکی از خادمین دیگشون رو کشت.
- حالا که زنده ای و اینجا داری واسه من بلبل زبونی می کنی!
- اره زنده م اما به زور! دو ساله توی اعماق دریا مرگ رو به چشم خودم دیدم.
- از اینجا برو پالی! کسی نمی خواد تو رو ببینه! ما جای تو رو گرفتیم!

پالی با چشمان موذی اش نگاهی به آلکتو انداخت.
- حالا دیگه نه!
چوبدستی اش را بالا برد.
- آوادا کداورا!

آلکتو بی درنگ بدون اینکه فرصت داشته باشد چشمانش را ببندد، بر زمین فرود آمد.
- مطمئنم که نمی دونستی چقدر تو این طلسم واردم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر بار گران بودیم رفتیم!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 11 مهر 1398 14:37
نمایش جزئیات
آفلاین
دوباره صبح شده بود.
و نور خورشید از میان ابر های سیاه سو سو میزد.
چشمانش را آرام باز کرد.
از تختش پایین آمد و دمپایی های پشمی کوچکش را پوشید.
به سمت میز چوبی قهوه ای بلوطی که رویش آینه ای طرح دار خودنمایی میکرد قدم برداشت.
صندلی که متعلق به میز بود را عقب کشید و رویش نشست.
شانه ی ابریشمی اش را برداشت و روی موها و گوش های گربه ای اش کشید.
گوش های بامزه ای که از مادرش به ارث برده بود.
سپس شانه را به دم پشمالویش کشید و آن را مرتب کرد.
به سمت کمد لباس هایش رفت و به لباس هایش خیره شد.
او جزء محدود مرگخوارانی بود که در کمد لباسش رنگ های دیگری بجز سیاه هم خودنمایی میکرد.
اما امروز دلگیر بود پس هودی مشکی از کمدش درآورد و پوشید.
یاد حرف های مادرش افتاد،صورتش درهم رفت‌.
مادرش ...پرنسس شهر نکوها بود،زمانی که پدربزرگش متوجه شد که مادرش جادوگر است اورا تبعید کرد و مادرش نیز وقتی درس های جادوگری اش را تمام کرد جادوگری سیاه شد و شهر نکو هارا نابود کرد.اما پدرش را نه!
پس از مرگ مادرش او تنها نکوی باقی مانده بود.
پس او در سفری که به آن شهر متروکه داشت کار ناتمام مادرش را تمام کرد،پدربزرگش را کشت!

ناراحت نشد.او یک قاتل بود او جادوی سیاه را دوست داشت.
کشتن را دوست داشت .لرد سیاه را دوست داشت.
مادرش اورا اینگونه بزرگ کرده بود...یک جادوگر سیاه!

او حالا آماده بود.آماده ی خوردن صبحانه در جایی که به آن تعلق داشت..او به خانه ی ریدل، اربابش و مرگخواران تعلق داشت
هر چیزی بجز این دروغ بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: دوشنبه 25 شهریور 1398 22:46
نمایش جزئیات
آفلاین
ستون های خانه ی ریدل با ربان های سیاه پوشیده شده بود، عکس های لرد سیاه با قاب سیاه و اعلامیه ی ترمیمش در جای جای خانه ریدل نصب شده بود، شمع های سیاه در جای جای خانه ریدل مانند دل های مرگخواران میسوختند!

تمام مرگخواران و دوست داران لرد سیاه سرتاپا سیاه پوش و با بغضی که هر دقیقه ممکن بود بترکد دور هم در سالن خانه ی ریدل نشسته بودند و منتظر اولین مرگخوار بودند تا پشت بلندگو بیاید و از اربابش بگوید!

اولین مرگخواری که به پشت بلندگو رفت هوریس سیاه پوش با بطری از عرق سگی سیاه با تصویری از لرد بر روی جعبه اش بود.
- ای داد! ای فغان! در داغ دوری شما چه بنوشیم که مستیش درد فراغ را مرحمی باشد؟

با شروع هوریس بانو مروپ و نجینی زیر گریه زده و شروع به زجه زدن می کنند.

- از این لحظه روزهای ما همگی چون شب، تیره و تار است و شب‌های ما بی‌ستاره و بی‌فروغ و دراز است اگر اشک چشم تمام شود خون گریه می‌کنیم و اگر خون رگ‌ها به پایان رسد نیز باکی نیست چون جان در غم شما فدا کرده‌ایم. وقتی شخصیتی بزرگ چون شما از سفر سخن بگوید، قطعا چون ما بی مایگان منظورش سفر ظاهری نیست. بلکه به سفر حقیقی و سلوک ابدی به سوی بی نهایت و منشا هستی اشاره دارد.
منزل و ماوای شما از ابتدا نیز این جهان دون و خاکی نبود. شما به جایگاه بالاتری تعلق داشتید. اسیر بودید در این دنیای فانی. آزادیتان مبارک.
اگر با چشم دل ببینیم، زمان ما را با خود برده و این ارباب است که جاودان می‌ماند.
بدرود ارباب! بدرود تا ابد! بدرود!

با جمله ی آخر هوریس سالن روی هوا میرود و صدا ی گریه ی مرگخواران بالا میرود.
بانو مروپ بر سر و صورت خود چنگ میزند! نجینی خود را بر در و دیوار میکوبد و بی قراری پدر را میکند، لینی هر کسی را که میبیند برای تخلیه ی غمش نیش میزند، ابیگل گریه میکند و به در و دیوار صاعقه میزند انها را از قبل هم سیاه تر میکند، دیانا بر صندلی اربابش چسبیده و زجه میزند، سو کلاهی اهنی اورده و در حالی که اشک میریزد بر سر و صورت خود می کوبد، تام با چشمان اشک الود رو به پنجره نشسته و فاصله ی روح اربابش را از دنیای فانی محاسبه میکرد.
بعد از پایین رفتن هوریس از پشت بلندگو تام بلند شده و بپش بلندگو میرود!
- ارباب رفتین ارباب؟! ارباب خوبی بودید! مرلین بیامرزدتون! چه تفسیر شاعرانه ای هوریس. ارباب تا بودید ارباب خوبی بودید. انشالمرلین روحتان با روح سالازار و روونای کبیر محشور گردد.

تام در حالی که بغضش تبدیل به اشک میشود از پشت بلندگو پایین میرود و جای او را کنت الاف و گربه ی اتش گرفته اش میگیرد.
- اربابا، چگونه باور کنیم این اتفاق را؟
این داغ، داغی است که بر دلهایمان تا ابد خواهد ماند. حرارتش به هیچ آتش دنیوی شبیه نخواهد بود. مگر خودتان این کلمات گوهر بار را بر زبان نیاوردید که تا ابد زنده خواهید بود!؟
پس چه شد؟ ما مرگخواران چگونه باور کنیم که رهبر خویش را از دست دادیم؟ آتش زنه بعد از شنیدن این خبر آنچنان جزع و فزعی کرد که تا به حال ندیده بودیم. روحتان قرین رحمت سالازار!

صدای زجه ها بالاتر میرود و گرگینه ی بغض آلود از بین جمعیت بلند شده و پشت بلندگو می اید.
- چیزی نمیتونم بگم ارباب...
به شدت غرق اندوهم، انقدر ناراحتم که به جای اشک، آب دهنم راه افتاده حتی ارباب. ارباب... هشتاد تا هورکراکس داشتید، حتی از ما هم روح قرض میکردید به هورکراکساتون اضافه میکردید. بعد الان همچین شده!؟ من دیگه نمیتونم آب دهنمو جمع کنم... میرم نتیجتا از این شهر و دیار. یعنی میرم که دستمال بیارم. بعد برمیگردم دوباره شیون میکنم.

صداشیون بانو مروپ از میان جمعیت بالا میرود!
- عزیز مامان؟؟؟ کجا رفتی بدون مامان!؟ جوون ناکام مامان! چقدر زیبا بودی... تک تک اعضا ی صورتت زیبا و پر ابهت بود... اون بینی خوشگلت... اون موهای بلندت!... مامان حالا چیکار کنه!؟ ای داااااد! ای فغاااان!

بعد از اینکه چند نفر بانو مروپ را گرفته تا به او دلداری بدهند، ابیگل پشت بلندگو رفت.
- ارباب! منم ارباب! ارباب!؟ چرا ارباب!؟
ما بی سایه تون سردمون میشه میترکیم که!
بترکم خودمو خونه ی ریدل نابود میشه ها! برگردید!
......

تمام دیالوگایی که از سمت مرگخوارا گفته شده بود نوشته ی خودشون بود من فقط کپی کردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
BOOM!

No! I'll not smile, but I'll show you my teeth.

شناسه قبلی:اشلی ساندرز
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 24 شهریور 1398 13:56
نمایش جزئیات
آفلاین
بوی مزخرفی خانه ی ریدل را فرا گرفته بود... چیزی در اشپزخانه نمی سوخت، بو از مرلینگاه عمومی سر کوچه هم نبود! البته فقط خانه ی ریدل نبود... همه جا بود! دهکده ی هاگزمید... کوچه ی دیاگون... شهر لندن... همه جا!

- نه بچه! شدن نمیشه نرفتن کنی هاگوارتز! اگه از پنج سالگی رفتن کنی هاگوارتز پنج سال زودتر هاگوارتزو تموم کردن میشی!
- نمیشه سال دیگه رفتن کنم!؟
- گفتن کردم شدن نمیشه! فردا م بردن کردنت می کنم دیاگون خرید کردن کنی!

اتاقی آن ور تر کریس بود که برای سال اخر تحصیل به کالج بوباتون ارسال میشد. کریس با یک دست چمدانش و با یک دست دماغش را گرفته بود و با چشمان اشک الود به اتاقش نگاه می کرد.

چند اتاق کنار تر ابیگل اشک ریزان ردای قرمز گریفیندورش را در گاوصندوق نسوزی که به عنوان چمدان استفاده می کرد می چپاند.

زوپس نشینان خانه ی ریدل به سرعت نامه هایی را می نوشتند و مهر می کردند و به دست جغدها میدادند تا پیشنهاد تدریس را به افراد مختلف بدهند.

تام کتاب به دست درخانه ی ریدل راه میرفت و درس های سال جدید ریاضیات جادویش را می خواند.
- رابطه ی فیساغورسوم که یاد گرفتم، اینم که خوب بلدم! مشکلی نیست پس احتمالا! برم سر وقت معجون سازی!

در اشپزخانه ی خانه ی ریدل بانو مروپ زیر چندین دیگ را روشن کرده بود و برای ملت هاگوارتزی غذا می پخت.
- غذا بپزم واسه یارای عزیز مامان غذا های اون مرتیکه ی ریشورو نخورن!

این بوی مزخرف تمام اعضای خانه ی ریدل را مشغول کرده بود...منشا این بود مزخرف هم جایی جز هاگوارتز نبود! سفید و سیاه نمی شناخت بلای آسمانی ای برای همه بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
BOOM!

No! I'll not smile, but I'll show you my teeth.

شناسه قبلی:اشلی ساندرز
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 21 شهریور 1398 00:01
نمایش جزئیات
آفلاین
- یاران ما... این خونه پر از خالیه...
- ارباب، ما پیشتون بودن میشیم. خالی نبودن میشه!
- خیر راب، پر از رکسانه، ویروسای رکسان!

لرد راست میگفت. هر جا رو نگاه میکردی، پر از ویروس بود. اونقدر اجتماعشون توی خونه ریدل زیاد شده بود که با چشم غیر مسلح هم دیده میشدن؛ توی بشقاب، با سلول غذای چسبیده به کف بشقاب، که گابریل موفق به پاک کردنش نشده بود، فوتبال بازی میکردن، کمد لباسا رو بیرون میریختن، و توی فنجون چایی برای خودشون دوش آب گرم میگرفتن.
ویروسا توی خونه ریدل حکومت میکردن!

و مسلما گابریل تحمل این وضعو نداشت!
سریعا دستکش و ماسک پوشید، مایع ضد عفونی کننده ش رو برداشت و به سمت نزدیکترین جایی که ویروسا تجمع کرده بودن، رفت.

- دادا، تا حالا اَ اینا خورده بودی؟ لامصب خعلی خوشمزس!
- آررره، یه چی این آدمیزاتا بهش میگفتن... پیزتا، پیزا؟
- پیتزا!

گابریل اینو گفت و دو قطره از مایع رو روی سرشون ریخت. همچنان که دو ویروس، توی اون دو قطره دست و پا میزدن، رئیس ویروسا، توجهش جلب شد.
- فرمان حمله دادن! همرزمان، آماده!

قبل از اینکه مرگخوارا متوجه بشن، ویروسا به جونشون افتاده بودن.

- توی موهام آخه؟
- نه! بچه رو ول کردن بشین، منو گرفتن بشین!
- فس... پیتزای من؟ پاپا!

اما لرد اون طرف تر، درگیر لشکر ویروسی بود که آروم آروم و تهدید آمیز به سمتش حرکت میکردن.
- اگه مریض بشیم، میکشیمت خالی!

کمی اون طرف تر - توی اتاق

- بخور رکسان مامان... بخور واست خوبه!

رکسان، با انزجار، نگاهی به قاشق پر از شربت تلخ انداخت. خواست پسش بزنه، ولی وقتی نگاه خشمگین مروپ رو دید، وانمود کرد لذت بخش ترین چیز دنیا رو میخوره، و شربت رو تا آخر سر کشید. قیافه خشمگین مروپ، جای خودشو به چهره دلسوز مادرانه ای داد. مروپ دستشو روی پیشونی رکسان گذاشت.
- تب داری مامان؟ بیا...

صدای لرد از بیرون، حرف مروپ رو قطع کرد.
- اگه مریض بشیم، میکشیمت خالی!

و صدای سرفه های شدید مرگخوارا که از بیرون میومد، نشون میداد اگه رکسان بر اثر بیماری نمیره، قطعا بعد از بیرون رفتن از اتاق، کشته میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 7 شهریور 1398 13:14
نمایش جزئیات
آفلاین
چند روزی بود که وارد خونه ریدل شده بود، ولی هنوز نتونسته بود اونجا رو خونه خودش بدونه. قبل از این، توی خونه گریمولد زندگی میکرد. جایی که اعضاش چپ و راست همدیگه رو در آغوش میگیرفتن و به همدیگه عشق می ورزیدن. انتظار نداشت اینجا هم همونجور باشه، ولی انتظار این رفتارا رو هم از مرگخوارا نداشت.

- تو دیگه کی هستی؟
- رکسان ویزلی...
- رکسان... چی؟

این مکالمه ای بود که بین اون و هر مرگخواری که برای اولین بار باهاش رو به رو میشد، رد و بدل میشد، و بعد از اون، اون مرگخوار دیگه بهش نگاه هم نمینداخت.
تا قبل از این، همیشه به این که اهل یه خانواده اصیله، افتخار میکرد. ولی مدتی بود که دیگه نمیخواست ویزلی باشه. دیگه تحمل این رفتارا رو از طرف مرگخوارا نداشت.
یه گوشه نشست و زانوشو بغل گرفت. بغض کرده بود، ولی با خودش فکر کرد، اون دیگه بچه نبود. یه مرگخوار بود. باید قوی تر میشد... ولی نتونست. بغضش ترکید و بی صدا، شروع به گریه کرد.

- چرا گریه کردن میشی؟

رکسان شوکه شد. سرشو بلند کرد. اصلا متوجه نشد که کسی وارد اتاق شد. دختر بچه آبی رنگ، کنارش نشست.
- تو خیلی کوچیک بودن میشی؟

اشکاشو پاک کرد. نه، اون دیگه یه بچه نبود...
- نه، کوچیک نیستم.
- پس چرا گریه کردن میشی؟ فقط بچه ها گریه کردن میشن.

رکسان تمایلی به ادامه این گفتگو نداشت. توی این چند روز، خیلی احساس تنهایی اذیتش میکرد، ولی الان خیلی دلش میخواست تنها باشه... و خودشو خالی کنه. روشو به سمت دیگه ای چرخوند، تا بلکه بچه بیخیال بشه و بره، اما بچه، سمج تر از قبل، خودشو بهش چسبوند.
- چرا گریه کردن میشی؟ چون ویزلی بودن میشی؟ بچه سفیدا بودن میشی؟ کسی دوستت نشدن میشه؟

بازم نتونست طاقت بیاره. دوباره اشکاش سرازیر شد... اما با دست نوازشی که روی سرش کشیده شد، گریه ش بند اومد. با تعجب به بچه نگاه کرد.

- اشکال نداشتن میشه که! خودم دوستت شدن میشم...

نا خود آگاه، بچه رو در آغوش گرفت. این حرکت، اولش به نظر بچه کمی ترسناک اومد، ولی بعد، در جواب رکسان، دستاشو دور گردنش حلقه کرد.
- پس سفیدا اینجوری ابراز علاقه کردن میشن؟ خیلی طول میکشه تا سیاه رفتار کردن بشی؟

رکسان میدونست خیلی طول میکشه، ولی فعلا تصمیم داشت جوابی نده و فقط از این آغوش گرمی که مدتها ازش دور مونده بود، لذت ببره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده