قلعه ریونکلاوvs.قلعه گریفندور-قوقولی قوقو!

-پاشو دیگه! لنگ ظهره!

ربکا با صدای سوزان، دختر رئیس مزرعه، از خواب پرید. به اطرافش نگاه کرد و بعد متوجه شد که در مزرعه ای برای ماموریت آمده است. دوباره نگاهی به سوزان انداخت و ساعت را پرسید.
-ساعت سه بعداز ظهره!

-عه واقعا؟ چرا من تا الان خواب بودم؟

-چون دیشب تا سه شب بیرون تو کوه بودی. اصلا هم نگفتی واسه چی. فقط رفتی!

-آها.

ربکا یک چیز دیگر را هم فهمید. او باید از دیروز تا حالا به اربابش درباره روزهای مشنگی گزارش میداد و بعد برای اینکه کسی نفهمد او رفته است، با اسب به خرید برود. چیز خنده داری بود ولی همه اعضای خانواده همینگونه به خرید میرفتند! ربکا بلند شد و از سوزان خواست تا نهارش را درست کند و به اتاقش بیاورد. سوزان رفت و او باید تا او از باغ وسایل غذا درست کردن را بیاورد و عذا را بپزد، او نامه را مینوشت و پست میکرد.
روی صندلی اش نشست و کاغذ پوستی ای در آورد. قلم پرش را در جوهر زد و شروع به نوشتن کرد. هر کلمه ای که بر کاغذ پوستی مینوشت او را یاد اتفاقات دیروز می انداخت...
فلش بک-مزرعه تورنادو-سلام من ربکام! از دیدنتون خوشبختم!

خانواده تورنادو از دیدن ربکا خوشحال بودند. همین که یک نفر دیگر نیز بود تا در کارهای زیادشان یاری شان کند، خوشحال کننده بود! ربکا چمدانش را بر زمین گذاشت و به زور با همه آنها دست داد. سعی کرد چهره اش شادمان باشد تا نشان دهنده این نباشد که از آنجا انزجار دارد؛ اما این واقعیت داشت. ربکا بعد از دست دادن با همه، نگاهی به زنی که همه بچه ها شباهتی کوچک نیز با داشتند. پس یعنی او مادر خانواده بود.
-ببخشید میشه خودتونو بهم معرفی کنین؟

زن همه را به او معرفی کرد اما وقتی اسم دخترش"سوزان تورنادو" را آورد ربکا فهمید میتواند هرچه میخواهد را از زیر زبان او بیرون بکشد. چون به نظر اسم ساده ای می آمد و شخصیت او نیز ببه نظر ساده لوح می آمد. سپس زن در میان خیالات او پرید و خواست تا ربکا بعد از گذاشتن وسایلش در اتاق مهمان، به باغ بیاید و به او کمک کند. اما ربکا بهانه تراشی کرد و از زیر کار در رفت. احساس میکرد در آن زمان آنها فکر میکند تنها کاری که بلد است خوردن و خوابیدن است و این ممکن بود ماموریت را به تعویق بیاندازد.
-خب من میتونم تو شستن... شستن چیز... ظرفا کنم!

-امروز نوبت جان ئه.

-غذا درست کنم؟

-امروز نوبت سوزان ئه.

-خب تمیزکاری چی؟

-اونم نوبت پیترئه.

ربکا نا امیدانه به آنها نگاه کرد. ناگهان پسربچه کوچکی در میان آنها فریاد کشید:
-امروز نوبت منه برم خرید. ولی میتونم نوبتمو بدَ...

-بده زشته عیبه مارک! مهمونمو باید همین اول کاری بره خرید؟ خسته میشه!

-
انگار بقیه خستده کننده نبودن!
خب میرم خرید. مهم نیست. تازه با روستا هم آشنا میشم.

-خب اگه خودت راحتی برو.
نیم ساعت بعد-باید با اسب بری. اهوم؟
-خب باشه.

ربکا برای اولین بار سوار اسب شد. زنبیل را گرفت و محکم به شکم اسب ضربه زد. اسب با تمام توان دوید و دوید و دوید. ربکا که مطمئن بود در این مواقع موهایش وزوزی میشود، سعی کرد به آنها فکر نکند و بیشتر زنبیل را محکم نگه دارد. بعد در جاده، افسارش را کشید تا آرام شود. اسب ایستاد و ربکا پایین آمد.
چقدر زود به بازار رسید!
اسب را به یک درخت بست و محکمش کرد. وارد بازار شد و طبق لیست دانه شمبلیله، شوید، پونه و نعنا را خرید. سپس به آن طرف بازار رفت و میخواست کمی گوشت بخرد.
-عذر میخوام عذر میخوام! من باید زود برم. خواهش میکنم. یه بسته از اون گوشت... آخ... گوشت قرمزا بدین؟!

خیلی برایش سخت بود که بدون جادو گوشت را بردارد و پولش را بدهد. به خاطر اینکه آن قسمت بازار خیلی شلوغ بود، احساس کرد از بس زنبیل به همه خورد و فشرده شد، گوشت ها را همان جا تمیز کرده است! بعد کمی کرده خرید که در میان کشیده شدنش به انسان های ماگل تقریبا تبدیل به روغن شد.
وقتی داشت از آنجا بیرون میرفت دسته ای انسان را در آنجا دید که با ناگهان با سر به زمین میخورند. همان موقع زنی فریاد کشید:
-
کروناااااااا!
ربکا که میدانست وضع خطرناک است سریع تر از میان جمعیتی که با سر زمین میخوردند گذشت. ربکا میدانست به خاطر وجود او در آنجاست پس رفت تا در مشکل نیافتد.
-آخیش... چقدر شلوغ بود! هوف!

دوباره سوار اسب شد. چون اسب برایش بلند بود چند بار پرید تا پایش را در رکابش گیر بدهد و بالا برود. هرکه هم او را درآن حالت میدید میگفت:
-با کرونا از شام میروی به بصره و اشترانت که کرونا دارند، خسته و تشنه اند که اینگونه میپری؟

ربکا هیچ چیزی برای گفتن نداشت. درواقع نمیدانست بدون فرستادن یکی طلسم شکنجه چگونه میتواند احساس خشمش را مهار کند! اسم کرونا او را یاد چین و دردسری که درآن داشت می انداخت، پس فقط بعد از سوار شدن، ضربه محکمی به شکم اسب زد و به مزرعه برگشت.
یک ربع بعد-در مزرعه-وایییییییییی آفرین رب...رب...

-ربکام.

-ربکا! آفرین ربکا! خیلی دقیق خرید کردی و حواست بود که از کرونا نمیری! ولی... کره و گوشتت...

-هه، کرونا! مهم نیست. مدلش بود!

زن وسایل را گرفت و به ساعت نگاهی کرد. ساعت فقط5 بعد از ظهر بود و ربکا نمیدانست چه اتفاقی افتاده است.
-چیزی شُـ...
-تولد سوزانه و من هنوز پای سیب رو آماده نکردم! میترسم سر زمیبن کرونا برش داره و دیر بیاد. هنوز کلی از کباب کردن ماهی و گوشتا مونده!

ربکا نمیدانست چگونه میتواند اسم "کرونا" را از دهان آنها بیاندازد ولی مدانست که فکر بهتری برای غذا درست کردن دارد. ربکا میخواست بگوید با جادو میشود این کارها را کرد و نگران نباشید، که فهمید آنها ماگل هستند و نمیتواند اینها را بگوید. بعد به زن که چهره اش به خاطر چیزی مثل آن سفید شده بود نگاه کرد.
-خب... امممم... از بچه هاتون نمیتونین کمـ...
-میتونی غذا درست کنی؟ خودت گفتی میتونی. پس بیا برام این گوشتو سرخ کن. اول با کبریت زیر گازو روشن کن و بعد کره رو بنداز تو ماهیتابه.

ربکا تا آمد به چوبدستی اش رجوع کند، نگاه زن را دید که به کبریت کنارش اشاره میکند.
-نکنه میخوای با سنگ و چوب روشنش کنی؟ ممکنه وقتی بهشون دست میزنی کرونا بگیریا! اول ضدعوفو...
-نه دنبال کبریت خودم میگشتم.

-وا!

زن به سمت فر رفت تا کاپ کیک هایی که درست کرده بود را درآورد. ربکا هم با سختی و مشقت فراوان گوشت را سرخ میکرد.
1ساعت بعد-آفرین ربکا! خوب سرخ کردیش ولی... یکم بریز به پاش کردی.

ربکا سعی کرد به گاز نگاه نکند. چون هرچه روغن در ماهیتابه بود به اطرافش پرتاب میشد و با تکان دادن ماهی تابه آتش بزرگی درست شد که باعث شد کمی از موهای ربکا بسوزد و زوزوی تر از قبل شود. زن به موهای روغنی و دستان قرمز ربکا نگاهی انداخت. انگار فهمیده بود اولین بارش است که آشپزی میکند. بعد برگشت و به کیک دوطبقه ای اشاره کرد که در یک ساعت کار ربکا(سرخ کردن گوشت!) تزئینش کرده است. بعد کباب های ربکا را در سینی چید و قسمت سوخته شده آنها را به پشت گذاشت! سس را در ظرفش ریخت و سرش را به سمت ساعت بزرگ روی دیوار گرداند.
-الاناست که سوزان بیاد!

-ساعت هفت ئه و تازه از مدرسه تعطیل شدن؟

-نه! سوزان الان سر زمین کار میکنه. امروز بعد از ظهر اون باید اینکارو میرسید. نوبتش بود.

و به لیست بلند و بالای کنار آشپزخانه اشاره کرد. ربکا که خسته تر از همیشه بود به اتاق خودش رد طبقه بالا رفت. میدانست که حتما باید اتاق پذیرایی را تمیز کند اما چند ساعتی خواب بعد از فریاد های آرزو مندانه آنها برای کرونا نگرفتن سوزان، ضرری نداشت. ربکا حتی در تخت هم که دراز کشیده بود صدایشان را میشنید که از خوشحالی دعا میکنند:
-ایشالله کرونا نگیری!

-ایشالله نوه و نتیجه هات کرونا نگیرن!

-ایشالله شوهرت کرونایی نباشه یا تو مرکز کمک به کرونا زده ها کار نکنه.

دو ساعت بعد
-ربکا ربکا! بلند شو به مامان کمک کن! امروز تولدمه و شب تولدم نباید کار کنم! یوووهوووو!

-ها؟ چه خبره؟

سوزان بعد از فریادی که کشید دستان ربکا را گرفت و او را به سمت پله ها کشاند. از پله ها دوان دوان پایین رفت و به اتاق پذیرایی رفت. ربکا را به سمت مادرش هل داد و دورش چرخید.
-امروز تولدمه! امروز تولدمه! امشب من بیکارم امشب من بیکارم! حس میکنم از دست کلی کرونایی فرار کردم!

ربکا با بی حوصلگی به پنجره نگاه کرد که ناگهان احساس کرد تمام بدنش کرخت شده است.
شب چهاردم بود و او در خانه چه کار میکرد؟
سپس برای اینکه جلو آنها تغییر شکل به خفاش خون آشام ندهد سردرد و سرگیجه را بهانه و به سمت در دوید. وقتی بیرون رفت، سرش را برگرداند تا چهره آنها را ببیند. سوزان ناراحت بود، انگار فهمیده بود امروز هم باید کار کند. مادر سوزان با تعجب نگاه میکرد چون برایش عجیب بود که ربکا چرا دارد به سمت کوه میدود.
در هر صورت شب چهاردهم بود او هم باید تغییر شکل میداد تا کمی از خستگی یک روز ماگلی اش بکاهد.
پایان فلش بک-ربکا؟ ربکا صدامو میشنوی؟
-ها چیه؟

سوزان ظرف غذا را به سمت ربکا گرفت و به او اشاره کرد تا آن را بردارد.
-من میرم بیرون. تو باغ کار دارم. یه ربع دیگه میام تا وسایلو ببرم.

-باشه.

اما ربکا قرار نبود آنجا بماند. چون جغدی که لحظه ای پیش برای لردسیاه فرستاده بود، خبر از آن میداد که امروز برمیگردد و خودش را از شر ماگل ها خلاص میکند. به زور لبخندی تحویل سوزان داد و با خروج او از اتاق ایستاد تا صدای پایش را دنبال کند. وقتی صدای پا سر از اتاق پذیرایی در آورد، ربکا لقمه ژامبونش را درهانش چپاند و آبش را سرکشید.
نامه را به پای جغدی که در کشو قایمکرده بود بست اما اول آن را دوباره خواند.
"سلام ارباب.
ماموریت با موفقیت انجام شد. این مردم ماگلی که من دیدم، تا ما اونا رو بکشیم، خودشون از کرونا میمیرن.
این بود نتیجه ماموریت من!"بعد آن را محکم بست و جغد را به پرواز در آورد. با غذایی که در دهانش چپانده بود، مطمئن بود در آپارات باید قدرت کافی را داشته باشد تا در درسر نیافتد. پس از چند لحظه، ربکا با صدای بلندی آپارات کرد. همه وارد اتاق او شدند و به اطراف نگاه کردند. بعد نامه کوچکی گوشه میزش دیدند و سوزان آن را بلند بلند شروع به خواندن کرد:
"دیشب تو روزنامه نوشته بود کرونا میاد، منم رفتم. جونم مهم تر بود!"