جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

86 کاربر(ها) آنلاین هستند (76 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
84 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

صد و یك راه برای ذله كردن همدیگه! (ریونکلاو)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: صد و يك راه براي ذله كردن همدیگه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 خرداد 1399 11:50
نمایش جزئیات
آفلاین
-آفرین بچه ها! خیلی بهتون افتخار می کنم. حالا بیاید اینجا تا دو تا امضا ی خوشگل بهتون بدم

-کروشیو! اه خطا رفت

آیلین در تلاش بود که با استفاده از طلسم شکنجه زمانی برای فرار بخرد اما طلسمش خطا رفت.

- آفرین میخواستی به من بگی که از بس قوی هستم طلسمت بهم نمی خوره! به به! به به!

-این دیگه رکورد تو رو هم شکست هیزل!

-این یکی رو راست گفتی!

-حالا می ذارین بریم بیرون پروفسور؟

-مگه امضا نمی خواین؟

-ماه دیگه میایم چهار تا می گیریم!

-ماه دیگه که مدرسه تعطیله!

-خب همین دیگه اشکالی نداره!

آیلین این را گفت و فرار کرد. هیزل هم دنبالش آمد.
آیلین گفت:
- خب. اگه می گی من ضعیف ترم باید ثابتش کنی. بیا دوئل تا بفهمیم کی قوی تره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: صد و يك راه براي ذله كردن همدیگه!
ارسال شده در: دوشنبه 19 خرداد 1399 22:06
نمایش جزئیات
آفلاین
_هه تو داری منو به مبارزه میطلبی؟ خب از اونجایی که من فروتن ترین هم هستم رد میکنم چون من هیچ‌وقت با ضعیف تر از خودم نمیجنگم.
_من فروتن ترم!
_نه منم!
_خودمم!
_چی خودتی؟

هیزل و آیلین به سمت صدا برگشتند و با پروفسور لاکهارت (که حالا برای ریونی ها پدر تمام بدبختی هاهم شناخته میشد) روبرو شدند.
_هیچی پروفسور فقط این ساحره ی از خود راضی فکر میکنه از من بهتره

هیزل جوری که لاکهارت نبیند موی آیلین را محکم کشید.
_آخ!
_پروفسور این بچه سال اولی فکر میکنه از من بهتره
_خودت بچه ای فقط 14 سالته ها! پروفسور من بهترینم مگه نه؟
_نه منم!

لاکهارت نگاهی به دو ساحره انداخت و شروع به خندیدن کرد.
_ب چی میخنده؟
_چمیدونم

لاکهارت به زور جلوی خودش را گرفت و به دو ساحره نگاه کرد.
_وای ممنون شما خیلی مهربونید که با این روش میخواستین به من بگید که از نظرتون من بهترینم ولی نیازی نبود چون من خودم اینو میدونم، اما آفرین دخترای خوب نشون دادین چقدر طرفدارای پرشوری هستین. پس افتخار کمک توی امضا کردن نامه برای طرفدارای دیگم رو بهتون میدم.
_ها؟!
_جانم؟

اما لاکهارت مشغول هدایت دو ساحره به سمت اتاقش بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خفن ترین وارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!
پاسخ به: صد و يك راه براي ذله كردن همدیگه!
ارسال شده در: دوشنبه 19 خرداد 1399 16:30
نمایش جزئیات
آفلاین
-خودت اینجا چیکار می کنی؟
-از دست بقیه فرار کردم.
-چرا؟
-می خواستن پاستیلمو ازم بگیرن.
-گفتی پاستیل؟
-نه من کی اسم پاستیل آوردم؟
جوزفین این را گفت و از کمد بیرون دوید. در حال دویدن به این فکر می کرد که به کجا پناه ببرد تا کسی پیدایش نکند.
-کجا دور از ذهن ترین و خفن ترین جاییه که هیچ کس انتظار نداره من توش باشم؟امممم...امممممممم...آها یافتم یافتم یافتم! دفتر دامبلدور!

بیرون اتاق، هیزل و آیلین

-خب. حالا چیکار کنیم؟
این صدای هیزل بود.

-بریم خوراکی بخریم ولی چون من خیلی قوی ترم من می رم.
-پول مشنگی از کجا میاری؟
-از تو می گیرم
-اهم اهم. اولا از کی تا حالا تو از من قوی تر شدی؟ دوما من مشنگ نیستم، سوما اصلا خودم می رم می غذا می گیرم.
-اصلا بیا دوئل کنیم. هر کی برنده شد می ره غذا می گیره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: صد و يك راه براي ذله كردن همدیگه!
ارسال شده در: دوشنبه 19 خرداد 1399 15:56
نمایش جزئیات
آفلاین
_اصلا نگران نباشید همراهان من! من، هیزل کبیر، شمارا از این بدبختی نجات میدهم!
_از کی تاحالا ما همراهای توییم؟
_چرا اینجوری حرف میزنه؟

اما هیزل همراهان گیجش را تنها گذاشت و از اتاق بیرون دوید تا با عظمت خود دزد را دستگیر کند.
_هه اسم خودشو میزاره ساحره، این خودشیفته ی از خود راضی! نگران نباشید بچه ها من خودم غذا گیر میارم!

آیلین هم پشت سر هیزل از اتاق بیرون دوید.
_ خب حالا ما چیکار کنیم؟
_ حداقل پروفسور دیگه بهمون چیزی نگفته.
_ولی من گشنمه.

ریونی های گرسنه بعد از شنیدن این جمله گرسنه ترهم شدند. از آن دو ساحره که قطعا کاری ساخته نبود پس خودشان باید فکری میکردند.
_هی سلام چه خبره اینجا؟

ریونی ها به سمت جوزفین برگشتند که با پاکتی پر از شیرینی و پاستیل دم در ایستاده بود!
_چیه، چرا اینجوری نگام میکنین؟
_هیچی هیچی عزیزم.
_میگم جو توکه میدونی من چقدر دوست دارم نه؟
_عزیزم دم در بده بیا تو!
_اگه به من نرسه قهر میکنم!
_چ... چی بهت نرسه؟ دارین درمورد چی حرف میزنین؟

اما قبل از درک عمق فاجعه جوزفین زیر دست و پای ریونی های گرسنه (بجز ساحره های کبیر، ریموند و لیسا که گوشه ای ایستاده بود و قهر کرده بود) گم شد.
_ایناها گرفتمش!
_مال خودمه!
_آخ این منم!
_عه پس جو کو؟

ریونی ها همه جا را گشتند اما خبری از جوزفین نبود!

جوزفین درحالی که میدوید به کلاس معجون سازی رسید و چشمش به کمدی گوشه ی کلاس افتاد. بی سر و صدا به داخل کمد پناه برد اما ناگهان...
_آخ شاخام!
_ری! اینجا چیکار میکنی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خفن ترین وارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!
پاسخ به: صد و يك راه براي ذله كردن همدیگه!
ارسال شده در: دوشنبه 19 خرداد 1399 14:50
نمایش جزئیات
آفلاین
جیسون با لبخند گفت:

_خب کی به حرف اون لاکهارت از خودراضی گوش میده؟

و به طرف انبار رفت

_چی چرا هیچی ای تو نیست ؟

همه نگاه به داخل انبار میکنند

_خب چون ما اینجا یه دزد داریم!!

_من با دزد قهرم!

سو گفت :
_خب ما باید دزد رو پیدا کنیم یا......

_ خب هرکی دزده باید بخاطر عظمت بزرگ ترین ساحره جهان جلو بیاد و خودشو معرفی کنه!

_خب ،دزد خودش جلو بیاد!

ونگاه به جمع میکند

_تو!

_من؟

ریموند نگران به ایلین نگاه میکند

_اره تو!ایا تو غذا هارو خوردی؟

_نه چرا باید من.....

و چند هویج از دستی که ریموند پشت سرش قایم کرده بود افتاد

همه به هویج ها وبعد به ریموند نگاه میکنند

_ببینین....از عمد نبود اخه خیلی گشنم بود

همه چوب دستی های خود را درمیاورند وبه سمت ریموند میگیرند

ریموند پا به فرار میگذارد

_خب اون از همه ما سریع تره که یعنی باید.....کبابای سوخته رو بخوریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کسی چوبدستی منو ندیده؟

من یه دورگه ام که هیچکدوم از فامیلام جادوگر نبودن!!
پاسخ به: صد و يك راه براي ذله كردن همدیگه!
ارسال شده در: دوشنبه 19 خرداد 1399 12:51
نمایش جزئیات
آفلاین
-نه. اصلا هر کسی میره تو جنگل خودش کباب درست می کنه

بیرون تالار

- نه من قوی ترینم.
-نه منم
-

آیلین صبر نکرد و به طرف جنگل ممنوعه دوید. همه جا را گشت ولی جز گوسفندی که معلوم بود تازه کشته شده چیزی پیدا نکرد. همان را برداشت و به تالار برگشت.

-این چیه که آوردی واسه کبا...

آیلین به شیلا اجازه نداد حرفش را تمام کند. در تالار را باز کرد و داخل رفت.
او رو به ریونی ها کرد و گفت:

- اینم بره. حالا هر جور می خواید کبابش کنید
-قرار شد هر کی رفت تو جنگل خودش درست کنه
-ووی! باشه.

ریونی ها که از وضع آشپزی او خبر نداشتند او را روانه ی آشپزخانه کردند.

آشپز خانه ی ریونکلاو

-یه کاسه زردچوبه... یه قاشق آب... درست شد! الان سرخش می کنم!

او در تابه ای بدون روغن شروع به سرخ کردن کباب ها کرد.

نصف کباب ها سوختند و نصفشان نپختند.

همان کباب ها را داخل ظرف گذاشت و به پیک داد تا به پروفسور لاکهارت برساند.

چند روز بعد...

پیک دوان دوان می آمد.

-باز چی شده

-پروفسور لاکهارت گفتن دیگه حوس کباب ندارم. خودتان کباب ها را نوش جان کنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: صد و يك راه براي ذله كردن همدیگه!
ارسال شده در: یکشنبه 18 خرداد 1399 21:35
نمایش جزئیات
آفلاین
_ساکت ساکت!

سو در تلاش بود که ریونی هایی که تالار را روی سرشان گذاشته بودند ساکت کنند. البته این تلاش بی فایده بود.
_اهم! میشه لطفا!

سو به آیلین نگاه کرد و از سر راهش کنار رفت. آیلین ابتدا نگاهی به ریونی ها انداخت. بعد نفس عمیقی کشید و چند بار سرفه کرد.
_سووووووپ!

ریونی ها که بعد از جریاناتی که بر آنها گذشته بود فوبیای سوپ پیدا کرده بودند با ترس به سمت آیلین برگشتند. حتی هیزل هم از کما بیرون آمده بود و با وحشت به اطراف نگاه میکرد.
_ک... کو؟
_سوپ؟! سوووپ؟! کجاااا؟!

آیلین نگاهی سرشار از رضایت به ریونی های حواس جمع انداخت. بعد کنار رفت تا سو حرفش را ادامه دهد.
_خیلی ممنون آیلین. خیلی خب میدونین که نمیتونیم از زیر این دربریم. باید یه گروه بفرستیم جنگل ممنوعه که بره بیارن! خب کی داوطلب میشه؟

و بعد نگاهی به ریونی های جسوری انداخت که هرکدام بی سروصدا به گوشه ای میگریختند.
_چطوره... چطوره هیزل بره؟
_ه..ها؟؟م..من؟!
_آره تو قدرتمند ترین ساحره ی جهانی دیگه.
_اه آره در این که شکی نیست ولی.... اونجا حشره داره!
_نه نترس عنکبوتا تا الان همشونو خوردن.
_برو دیگه قدرتمند ترین ساحره ی جهان.
_دروغه!

همه به سمت آیلین برگشتند.
_قوی ترین ساحره ی جهان منم
_نخیر منم!

حالا شیلا داشت حرف میزد.
_نه منم!
نخیر خودمم!
_فقط من میتونم "ترینِ مثبت" باشم!
_ترین مثبت؟
_گفتم خودم!

سو نگاهی به قدرتمند ترین ساحره های جهان انداخت و نفس عمیقی کشید. بعد با لبخند گفت:
_هیزل،آیلین،شیلا خیلی ممنون که داوطلب شدین.

سه ساحره درحالی که رداها و موهای یکدیگر را چنگ میزدند به سو نگاه کردند.
_چ... چی؟

سو ادامه داد.
_خب از اونجایی که شما خیلی قدرتمندین و ما به گرد پاتونم نمیرسیم بهتره شما این کار رو بکنین. باید براتون آب خوردن باشه دیگه نه؟
_من قدرتمند تر...

متاسفانه هیزل نتوانست حرفش را تمام کند چون توسط سو به بیرون اتاق پرت شد. سو نفس راحتی کشید. حالا که از دست خودشیفته های جمع راحت شده بود میتوانست راه حلی برای پخت کباب پیدا کند. بعد نگاهی به پسر های ریونی انداخت. و با رضایت لبخند زد.
_چ... چرا اینجوری نگاه میکنی؟
_گفته باشما کباب گوزن اصلا خوشمزه نیست!

سو خیال ریموند را راحت کرد که قرار نیست اورا بخورند. بعد گفت:
_خب آقایون من شنیدم پسرا بهتر کباب درست میکنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خفن ترین وارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!
پاسخ به: صد و يك راه براي ذله كردن همدیگه!
ارسال شده در: یکشنبه 18 خرداد 1399 19:33
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: پروفسور لاکهارت یه طرح گذاشته که ریونی ها خودشون باید کار های خودشون رو بدون جادو و جن خونگی انجام بدن. ریونی ها اول تصمیم می‌گیرن که برای ناهارشون سوپ درست کنن. اما سوپِ جهش یافته میشه و همه جارو کثیف می‌کنه. حالا هم بعد کلی تلاش تونستن همه جارو تمیز کنن و همون موقع یهو یه نفر میاد پیششون که یه خبری داره.

*-*-*-*

فرد دونده و خبر آورنده، ناگهان پهن زمین شد و صحنه هیجان انگیز ماجرا را با یه پیچ خوردن پا خراب کرد.

- تازه داشتیم حس می‎‌گرفتیما. من قهرم اصن.

اما کسی توجهی به قهر لیسا که دیگر کلیشه ی همیشگی ریون شده بود نداشت. آنها از جاهایشان بلند شده و به پیک نزدیک تر شدند.
- چیکار داشتی حالا اینجوری می‌دویدی؟

پسرک از روی زمین بلند شد و کفش هایش را دوباره به پا کرد.
- پروفسور لاکهارت هوس کباب بره کردن. گفتن امشب باید کباب بره بدون هیچ جادویی درست کنید.

و با همان سرعتی که پدیدار شده بود، غیب شد.

- اما ما بره از کجا بیاریم؟

ریونی مذکور به نکته ی خوبی اشاره کرده بود. هاگوارتز که طویله نبود بره داشته باشد!

- آها! جنگل ممنوعه!
- عمرا! اسمش روشه جنگل ممنوعه... نشدنیه!

ریونی ها به فکر فرو رفتند... چاره ی دیگری نبود. باید گروهی از آنها راهی جنگل ممنوعه می‌شدند تا بره ای به دست بیاورند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: صد و يك راه براي ذله كردن همدیگه!
ارسال شده در: پنجشنبه 1 اسفند 1398 22:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هلن:
ریونی‌ها:

هلن:
ریونی‌ها:

هلن‌:
ریونی‌ها:

هلن:
ریونی‌ها:

هلن:
ریونی‌ها:

هلن:
ریونی‌ها:

هلن:
ریونی‌ها:

هلن:
ریونی‌ها:

هلن:
ریونی‌ها:

هلن:
ریونی‌ها:

هلن:
ریونی‌ها:

- لعنتیا! پاشین برین اینا بشورین ببینم! مگه همه‌ی کارا رو باس بندازیم گردن یه نفر اصن!؟
-
-

دقایقی بعد

- گب! این قساوته! این خیانت در امانته! [ در حال بشور بساب ]
- تنها چیزی که من می‌بینیم فقط لباساییه که غرق در کثافته. زودتر بشورین لباسا رو.

ساعاتی بعد،

زمانی که لباسا رو شسته بودن و خشک شده بودن و نق و ناله‌ها هم تموم شده بود رفته بود و همه هم نشسته بودن دور هم و داشتن بعد از داشتن یه روز سخت، نفسی تازه می‌کردن؛ مناسب‌ترین زمان برای این بود که یه نفر بیاد و عین همه‌ی داستان‌ها، یه کوه بدبختی رو سرشون بریزه.

اینجا بود که یک عدد سیاهی از اون دور دورها دوون‌دوون میاد و بعدش هم که می‌رسه هی نفس‌نفس می‌زنه و بینش دست و پا شکسته یه چیزایی بلغور می‌کنه واس خودش تا نظر ملت ابر فضول ملت کنجکاو و دانش‌پژوی ریونی رو بدجوری به خودش جلب کنه، طوری که دیگه اصن نتونن بی‌خیالش شن و نویسنده‌ی داستان رو به خاطر این که ماجرا رو تا همینجا کات می‌کنه و بقیه‌شو نمی‌گه کلی فحش‌مالی کنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1398/12/1 22:58:09
پاسخ به: صد و يك راه براي ذله كردن همدیگه!
ارسال شده در: شنبه 12 بهمن 1398 13:41
نمایش جزئیات
آفلاین
_الان باید لباسارم بشوریم؟!
_شما میدونین چجوری لباس میشورن؟
_با طی؟

ریونکلاوی ها کنار کپه های کثیف لباس ایستاده بودن و حرف میزدند و ایده میدادند

_فهمیدم!
همه ی نگاه ها به سمت لیسا برگشت
_چی؟بگو
_به لکه ها میگیم پاک شن ،اگه نشدن باهاشون قهر میکنیم!
_خیلی هوشمندانس لیسا ولی بهتره یه نقشه ی پشتیبانم داشته باشیم
این سو بود که سعی داشت بدون اینکه خطر قهر لیسا را به جان بخرد ایده اش را رد کند
هلن خواست از سو حمایت کند:"آره هوشمندانس ولی یه نقشه ی بهتر میخوایم...چیزه...یعنی یه نقشه ی پشتیبان، نه بهتر"
_نه بابا نقشش به درد نخو...
جوزفین نتوانست حرفش را کامل کند چون زیر دست و پای چند ریونی که سعی داشتند ساکتش کنند خفه شد
_من میدونم!طلسم شست و شوی فوری!
حالا هیزل که از ناکجا آباد پیدا شده بود مشغول حرف زدن بود
_یا خود رونا،تو دیگه از کجا پیدات شد؟
هیزل که طبق معمول میخواست از موقعیت استفاده کند تا مرموز و قدرتمند به نظر برسد کلاهش را تا روی چشمانش پایین کشید و با خنده ی ریزی گفت:
_من، هیزل استیکنی کبیر، بهترین جادوگر جهان هستی، اگه نتونم در یک آن بین جمع ظاهر بشم که هیچی نیستم!
اما کسی حواسش به او نبود چون تنها نکته ی مهم حرف هایش طلسم شست و شو بود. سو به عنوان نماینده ی ریونکلاو جوبدستی اش را بیرون آورد و خواست به سمت لباس ها برود که صدای جیغ مانند هیزل مانعش شد
_وایسا!تو که نمیتونی اینکارو انجام بدی!
همه به هیزل که با تمام توان ردای سو را چسبیده بود نگاه کردند
_چرا؟
هیزل خودش را جمع و جور کرد
_چون...چون...این طلسم جادوی زیادی میخواد و از عهده ی تو برنمیاد!
بعد نگاهی به جمعیت اطرافش انداخت و حرفش را اصلاح کرد
_از عهده ی هیچ کدومتون! به جر من!
ریونی ها به یکدیگر نگاه کردند و برخی چشمانشان را چرخاندند اما اگر هیزل میخواست کاری را انجام دهد، حتی نپتون هم نمیتوانست جلویش را بگیرد
سو گفت:
_خب باشه تو برو
بعد افزود:
_هیزل کبیر
هیزل چانه اش را بالا داد و به سمت کپه ی لباس ها رفت به آنها نگاه کرد و چوب جادویش را از زیر ردایش بیرون آورد تا وردی بخواند. نفسش را فرو داد و...

چوبش را انداخت و با دستش دهانش را گرفت و با صدایی که به زحمت شنیده میشد گفت:
_اه...اینارو چن ساله نشستین؟
البته به این خاطر که با دستش بینی اش را گرفته بود اینطور شنیده شد که: (اه...اینالو سَن ساله نسُستین؟ )
اما خوشیختانه ریونکلاوی ها باهوش بودند و متوجه حرفش شدند؛ آنها نگاهی از سر تعجب به یکدیگر انداختند ، بعد جرالد به حرف آمد
_از وقتی پروفسور گفته کارامونو خودمون انجام بدیم
هیزل تقریبا داد زد:"پس چرا انقد بو میدن؟"
جرالد شانه بالا انداخت:"نمیدونم،شاید جنای خونگی کاراشونو درست انجام ندادن"
اما هیزل این هارا نشنید چون موقع داد زدن مقدار زیادی هوا ی آلوده به بوی لباس چرک را به درون ریه هایش کشیده بود و حالا بیهوش روی زمین افتاده بود
ریونکلاوی ها بالای سرش جمع شدند و پچ پچ کردند
_سمی بود؟
_الان هیزل کبیر مرد؟
_تلفات دادیم
دوتا از ریونکلاوی ها هیزل را بلند کردند و از رختشور خانه به تالار بردند تا با کمک های امدادی و درصورت لزوم ،شوک ،اورا به زندگی برگردانند
بقیه ی ریونی ها به لباس ها خیره شدند،سر انجام هلن به حرف آمد که:
_خب...حالا کی داوطلب میشه که به لباسا نزدیک شه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خفن ترین وارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!