جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  225 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  216 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آزمایشگاه سرّی ریونکلا
ارسال شده در: چهارشنبه 21 خرداد 1399 10:49
نمایش جزئیات
آفلاین
آیلین بلافاصله پرواز کرد و از سالن دور شد.

-آفرین بچه ها! خوب گیرش انداختید ولی الان دو تا مشکل داریم! اولا این سم فقط رو آدما اثر می کنه! دوما اون پسره، جاگسن هم از ماجرا باخبر شده!

این صدای سازنده ی سم بود. خدمتکاران نا امید آرام آرام می رفتند تا بروند تام جاگسن را هم مسموم کنند. همگی می دانستند او کجاست. کتابخانه را پیدا کردند. طبق روال همیشگی کتاب به دست روی صندلی نشسته بود. او سرش را چرخاند و سرنگ را در دست ربکا تشخیص داد. سعی کرد بفهمد سم چیست.

- معجون حقیقت با مقدار کمی ...

ربکا سریع سرنگ را بیرون آورد ولی تام جاخالی داد و از آنجا فرار کرد.

-تنها جایی که معجون حقیقت توش پیدا میشه آزمایشگاه ریونکاوه. باید به بقیه هم بگم.

-منم دیدمشون.

-تو؟

-آره من.

آیلین هم کنار او در حال پرواز بود. حالا آن دو جای مرد مرموز را می دانستند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1399/3/21 15:28:07
پاسخ به: آزمایشگاه سرّی ریونکلا
ارسال شده در: چهارشنبه 21 خرداد 1399 10:01
نمایش جزئیات
آفلاین
ربکا بی‌اراده با نوک کفشش سر آیلین را بلند کرد به چشمانش نگاه کرد.
-فکر فرار به ذهنت نزنه. به عنوان یه خفاش راحت‌تر از بلدم فرار کنم پس مجبورم نکن موقع فرار زمینت بزنم.

جیسون و هیزل بی‌احساسانه لبخند میزدند.
انگار آیلین مهم نبود.
و آن لحظه واقعا هیچ چیز غیر از صحبت‌های اربابشان مهم نبود.

-مسمومش کن ربکا. همین حالا!

ربکا سرنگ را در آورد و در بال‌های آیلین فرو کرد.
اما آیلین چندین بار با قدرت تلاش می‌کرد تا فرار کند. اما جیسون و پرنده اسکلتی‌اش آنقدر قوی بودند که تکان‌های شدید بال‌هایش، فقط خودش را خسته می‌کرد.
آیلین لحظه‌ای در بال زدن درنگ کرد.
مطمئن بود تلاش‌هایش بی‌فایده‌تر از قبل هستند.

-آفرین بچه‌ی خوب. حالا این پرنده رو بلند کن جیسون.
-باشه.

پرنده بلند شد و در سایه‌های اطراف اتاق پنهان شد.

-گادفری، لاتیشا، لیسا، ربکا، جیسون، هیزل، ربکا. آفرین... شما موفق شدین...

آنها بعد از شنیدن صدای اربابشان، آیلین را بلند کردند و به راه افتادند تا چند نفر دیگر را مسموم کنند.
اما...
پشت مجسمه روونا ریونکلاو، تام جاگسن باخبر از ماجرا و نگران بچه‌ها بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: آزمایشگاه سرّی ریونکلا
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 خرداد 1399 23:17
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
یه فرد ناشناس سمی ساخته که باعث میشه هرکس بهش آلوده بشه تحت تسخیر اون دربیاد. تا الان گادفری، لاتیشا، جیسون، لیسا، هیزل و ربکا مسموم شدن. جیسون میخواست آیلین رو مسموم کنه اما آیلین ماجرا رو فهمید و فرار کرد اما تو راه هیزل راضیش کرد که باهاش دوئل کنه تا بتونه مسمومش کنه ولی حین دوئل آیلین با ورد کروشیو هیزل رو زمین زد و سرنگ افتاد.


آیلین به سرنگ نگاه کرد و متوجه ماجرا شد.
_پس فقط جیسون نبود!

و برگشت تا به سمت در بدود اما...
_آفرین هیزل خوب بود.

ربکا کنار در ایستاده بود و داشت به آیلین لبخند میزد.
آیلین به شکل عقاب در آمد و به سمت ربکا حمله ور شد.
ربکا همچنان درحالی که خونسردانه لبخند میزد دست به سینه به چهار چوب در تکیه داده بود.
_بیا پسرعمو میسپارمش به خودت.

این جمله حواس آیلین را پرت کرد. منظور ربکا حتما جیسون بود. اما آیلین مطمئن بود کس دیگری در اتاق نیست.
ناگهان ضربه ای خورد که باعث شد به زمین بی افتد. پرونده ی بزرگی اورا روی زمین نگه داشته بود. آنقدر بزرگ بود که حتی اگر آیلین در حالت انسانی اش میبود از آن کوچکتر بود. نکته ی جالب درمورد پرنده این بود که از اسکلت ساخته شده بود!
جیسون درحالی که کنار هیزل ایستاده بود به او نگاه میکرد. چشمانش به رنگ سبز درآمده بودند. هیزل هم که حالا ورد کروشیو رویش خنثی شده بود داشت از جایش بلند میشد.
ربکا به سمت آیلین آمد.
_اوه یه نکته ی کوچیکو باید درمورد پسر عموم بدونی. پدر اون خدای دنیای مردگانه پس اون میتونه هروقت که بخواد از زمین اسکلت بیرون بیاره!

آیلین حس کرد دارد خفه میشود. پنجه های پرنده به گلویش فشار می آورد.
_خب دیگه کافیه!

جیسون بود که داشت با پرنده حرف میزد.
_پوف به نظر من که بمیره بهتره!

این نظر هیزل بود.
آیلین فکر کرد کارش تمام است.
لعنتی!
هیزل لبخندی زد.
_اوه انگار باختی، نه؟

آیلین با شنیدن این حرف عصبانی شد. خیلی عصبانی شد. خیلی خیلی! او نباید میباخت! هرگز! باید راهی برای نجات پیدا میکرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خفن ترین وارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!
پاسخ به: آزمایشگاه سرّی ریونکلا
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 خرداد 1399 20:05
نمایش جزئیات
آفلاین
آنها به طرف سالن ریونکلاو رفتند.
آیلین گفت:

-شومینه، ما می خوایم دوئل کنیم. تو بشو داور.

شومینه به حرف آمد.

-در عوض یک شکلات.

-بیا!

آیلین یک شکلات را به طرف آتش پرت کرد و عقب رفت. آنها خم شدند و چوبدستی هایشان را برای دوئل آماده کردند ولی آیلین خبر نداشت که سرنگ در چوبدستی هیزل پنهان شده است.
اول آیلین جلو آمد.

-کروشیو!

هیزل روی زمین افتاد. در حالی که از درد به خود می پیچید جلوی برخورد چوبدستی با زمین را می گرفت.

-خب! اگه راست میگی بیا جلو!

هیزل بلند شد و نوک سرنگ را برای حمله آماده کرد.

-اه خفه شدم! شما دیگه چه آدمایی هستین! چند روزه هی منو تو رگ اینو اون فرو می کنن و اصلا به فکر این نیستن که منم وجود دارم! الانم که منو تو یه تیکه چوب خشک قایم کرده بودن!

سرنگ چوبدستی را شکسته، بیرون آمده بود و حالا داشت بلند بلند حرف میزد! هیزل نمی دانست چکار کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آزمایشگاه سرّی ریونکلا
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 خرداد 1399 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
آیلین پرواز کنان به سمت تالار ریونکلاو میرفت. باید به همه خبر میداد که چه اتفاقی در حال رخ دادن است.
_هی تو عقاب بیریخت!

آیلین روی مجسمه ای نشست و به صاحب صدا نگاهی انداخت. هیزل درحالی که با شنل بلند و کلاه جادوگری اش به سمتش می آمد چوبدستی اش را در آورده بود و در هوا تکان میداد.
_آره با توئم! شنیدم این شایعه رو همه جا پخش کردی که از من بهتری!

آیلین از روی مجسمه پایین آمد و به شکل انسانی اش درآمد.
_شایعه؟ آها منظورت حقیقته؟

هیزل چانه اش را بالا داد.
_من تورو به دوئل دعوت میکنم!

آیلین شانه ای بالا انداخت.
_دوست داشتم شکستت بدم، ولی حیف که سالن دوئل بستس.
_اشکالی نداره تو سالن ریون دوئل میکنیم! شومینه هم داور میشه.

آیلین با شنیدن کلمه ی سالن یادش آمد که باید درمورد رفتار عجیب جیسون به دیگران میگفت.
_نه من کار مهم تری دارم.
_آها که اینطو میدونستم!
_چی؟
_ترسو! از اولم میدونستم فقط ادعای الکی داری!

کفر آیلین داشت بالا می آمد. هیچ کس حق نداشت به او لقب ترسو را بدهد. ای کاش میشد این دخترک از خود راضی را کور میکرد!
_باشه بیا بریم ببینم!
با خود فکر کرد بعدا هم میتواند به بقیه هشدار بدهد، ضمنا او از پس جیسون بر می آمد. اما آیلین از یک چیز بی خبر بود، اینکه هیزل به دستور اربابش اورا به دوئل دعوت کرده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خفن ترین وارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!
پاسخ به: آزمایشگاه سرّی ریونکلا
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 خرداد 1399 13:04
نمایش جزئیات
آفلاین
حالا نوبت جیسون بود.
او باید حداقل پنج نفر را جمع می کرد. اولین نفری که دید آیلین بود. سرنگ را به دست او نزدیک کرد اما تا خواست آن را در دستش فرو ببرد آیلین در هوا به پرواز در آمده بود و با نگاه معنا داری نگاهش می کرد.

آیلین گفت:

-آها. پس دلیل اینکه همه سرنگ به دست میان طرفم اینه!

جیسون شکست خورده بود. او نتوانسته بود اربابش را خوشحال کند بلکه او را لو داده، و ناراحت کرده بود. حالا هم نمی دانست چطوری شکستش را جبران کند. تازه آیلین هم به زودی موضوع را به بقیه می گفت و لحظه به لحظه اوضاعش بد تر می شد. اگر اربابش می فهمید با او چه می کرد؟ او را آتش می زد یا به او فرصت دوباره می داد؟ او در وضعیت خیلی خیلی بدی قرار گرفته بود و کاری هم از دستش بر نمی آمد تا درستش کند.

-اون فهمیده! همه تا چیزی به کسی نگفته مسمومش کنید!

این صدا، در گوش همشان پیچیده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آزمایشگاه سرّی ریونکلا
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 خرداد 1399 10:36
نمایش جزئیات
آفلاین
لیسا نوشیدنی‌ای که در لیوان ریخته بود را روی میز گذاشت.
ایستاد و سرنگ را دوباره در دستانش پنهان کرد.
به اطرافش نگاهی کرد.
بالاخره توانسته بود از شر کسی که از ماجرا باخبر شده بود، خلاص شود.
به طرف در خروجی تالار رفت و ربکا، گادفری و جیسون را تنها گذاشت.

-تو از من دستور می‌گیری ربکا. از اربابت. حالا اون پسر بچه رو ساکت کن.

ربکا بی‌اراده به نقشه‌ای فکر کرد که ممکن بود عملی نشود.
او هیچ وقت کاری را بدون اطمینان انجام نمی‌داد.

ایستاد و لیوان نوشیدنی مخصوص جیسون را برداشت.
لبخند بی‌روحی زد؛ به بی‌روحی جیسون.
جیسون سعی می‌کرد توجهی نکند و فقط به شومینه نگاه کند. اما در آخر برگشت و به ربکا نگاه کرد.
-چیزی شده؟ فکر کردم لیسا بهت... بهت حمله کرده. چرا از خودت دفاع نکردی؟
-دفاع؟... بذار یه چیزی بهت بگم. میدونی مرگ چیه؟

جیسون پوزخند بی‌جانی زد.
-آره... بهتر از هر کسی.
-می‌دونی چرا اتفاقی میوفته؟
-متفاوته ولی آره.

ربکا لیوان را به آرامی در دستانش چرخاند.
کنار جیسون نشست و با لبخندی کم‌رنگ‌تر از همیشه، به جیسون نگاه کرد.
-می‌دونی الان می‌خوام چی‌کار کنم؟
-ربکا...؟

جیسون کم کم داشت معنی آن سرنگی که لیسا پنهان کرده بود را می‌فهمید.
با خودش افکار زیادی را تکرار کرد...
-نکنه هیولا شده؟ نکنه اگه هیولا شده بوی منو شنیده؟ نه... نه اونم مثل منه... نه نمیشه! اون هیولا نیست! اون دختر پوسایدونه و دختر عموی منه! دروغه!

ربکا در میان افکارش پرید.
-پسر هادس، دختر پوسایدون. قدرت کدوممون بیشتره؟
-رب... میشه از این بحث بیاییم بیرون؟ زیاد ازش خوشم نمیاد.

ربکا لیوان را با آرامش روی میز گذاشت و سرنگی که لیسا به او داده بود را در دستش پینهان کرد.
برگشت و دستی که در آن سرنگ بود را محکم روی رگ دست جیسون فشار داد.
-منم بدم میاد، پس بذار بهت بگم؛ مرگ یه قانونه، و من می‌خوام پا روی این قانون بذارم. خوش اومدی...

جیسون بعد از کمی ناله، تکان آرامی خورد و سرش را بلند کرد.
او هم باید اربابش را خوشحال کند... حتی به قیمت پا گذاشتن روی قانونِ مرگ.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: آزمایشگاه سرّی ریونکلا
ارسال شده در: یکشنبه 18 خرداد 1399 21:10
نمایش جزئیات
آفلاین
اممم،سلام تو هیزلو ندیدی؟

این جیسون بود که از لیسا سوال میکرد

لیسا پرسید :

_هیزلو واسه چی میخوای؟

_هیچی یه شونه جیبی پیدا کردمروش نوشته مطعلق به خفن ترین ساحرا دنیا فکر کردم مال اونو

وبه صورت مشکوکی نگاه به لیسا میکند

_مگه تو با من قهر نبودی؟
لیسا به او نگاه میکند و از سر جایش بلند میشود
_الانم...قهرم!
و به سمت در خروجی میرود
جیسون با مشکوکیت میگوید:
_اهان....
حتما یه چیزایی فهمیده شایدم دیده که اون دختر رو مسموم کردم....باید از شرش خلاص بشم
وبه طرف سالن ریونکلاو میرود
ریونی ها در انجا جمع شده بودند و بحث میکردند
_هیزل کجاست؟
_نمیدونم ظاهرا گم شده
_شاید یه کاری براش پیش اومده
همه به لیسا نگاه میکنند
گادفری گفت :
_اره شاید
جیسون روبه لیسا کرد و گفت :
_میگم......هیچی ولش کن
مطمئن شدم فهمیده باید یه جوری گیرش بندازم.
لیسا به طرف شربت هایی که روی میز بود میرود
گادفری هم تماشا میکند
لیسا یک بطری را از جیبش بیرون میارد
خب نوشیدنی جیسون راحت قابل شناسایی بود
روی لیوانش نوشته بود (توجه توجه فقط برای نیمه خدایان هر انسانی که این نوشیدنی را بخورد میمیرد انسان ها نزدیک نشوند اگر این لیوان را دیدید از آن نخورید فوق خطرناک حاوی موادی خطرناک تر از رادیو اکتیو هیچ یک از دانش آموزان هاگوارتز از آن ننوشند به جز رب)
لیسا در بطری را باز میکند و مقداری از ان را درون لیوان جیسون میریزد

چند دقیقه بعد از اینکه همه دانش اموزان از سالن خارج شدن جیسون که طبق عادت همیشگی اش اخرین نفر بود احساس کرد سرش گیج میرود و روی زمین می افتد .

خب ساده بود....
لیسا با لبخند بالای جیسون ایستاده است سرنگ را درمیارد و به سمت دست جیسون میبرد

_داری...چیکار میکنی؟

لیسا برگشت و ربکا را دید که داشت به او نگاه میکرد .
_من که کاری نمیکنم

وسرنگ را پنهان کرد

_اره اصلا کاری نمیکنی ....اون چیه تو دستت

لیسا لبخند میزند و به سمت ربکا حمله ور میشود.

_ چیکار میکنی؟؟

اما دیگر دیر شده بود....سرنگ در دستان ربکا فرورفته بود
حیف که مایع داخل سرنگ تمام شده بود به هرحال وقت برای به حساب جیسون رسیدن داشت ولی باید هر چه زودتر این کار را انجام میداد تا بتواند اربابش را خوشحال کند


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیسون هانتینگدن در 1399/3/18 21:18:28
ویرایش شده توسط جیسون هانتینگدن در 1399/3/18 21:23:17
ویرایش شده توسط جیسون هانتینگدن در 1399/3/18 21:25:59
کسی چوبدستی منو ندیده؟

من یه دورگه ام که هیچکدوم از فامیلام جادوگر نبودن!!
پاسخ به: آزمایشگاه سرّی ریونکلا
ارسال شده در: جمعه 16 خرداد 1399 23:32
نمایش جزئیات
آفلاین
گادفری مشغول قدم زدن در هاگوارتز بود. بنا بر دلیلی که خودش نمیدانست خیلی دوست داشت اربابش را خوشحال کند. اربابی که حتی نمیشناخت. با این فکر جرقه ای ذهنش را روشن کرد. چرا باید به این ارباب کمک میکرد؟
اما جرقه به همان سرعتی که پیدا شده بود ناپدید شد. انگار شخصی که اورا کنترل میکرد نمیگذاشت به چیز دیگری فکر کند.
به سالن که رسید پشت یکی از ستون ها مخفی شد و همه را زیر نظر گرفت تا سوژه ی خوبی برای اربابش پیدا کند. خیلی خوب میشد اگر یکی از اساتید را مسموم میکرد اما کار ساده ای نبود. ضمنا اگر موفق نمیشد ممکن بود اساتید به موضوع پی ببرند. ناگهان فکری به ذهنش رسید. اگر نمیتوانست اساتید را مسموم کند شاید میتوانست کسی را مسموم کند که به آنها نزدیک بود. در این صورت آن شخص میتوانست آنها را مسموم کند. کسی که به اساتید نزدیک بود... شخصی با این مشخصات را به خوبی میشناخت.
تمام سالن را به دنبال هری پاتر زیر نظر گرفت. هری طبق معمول پشت میز گریفندور نشسته بود و دوستانش هم کنارش بودند. به سمت میز گریفندور به راه افتاد اما ناگهان پشت ستون دیگری کشیده شد.
بد شد! لو رفته بود.
دستش را زیر ردایش برد تا در صورت لزوم از سوزن و یا چوبدستی اش استفاده کند. سعی کرد لحنش متعجب به نظر برسد.
_داری چیکار میکنی؟

دستش را دور سرنگ پیچید اما صدای اربابش باعث شد از اینکار دست بکشد.
_نه لازم نیست. این دختره احمق تر از این حرفاس که فهمیده باشه. وقتتو باهاش تلف نکن.

حق با اربابش بود. شخصی که اورا پشت ستون کشیده بود هیزل استیکنی بود. این دختر قطعا به چیزی به غیر از خودش فکر نمیکرد.
آهسته گفت:
_بله ارباب

هیزل با شنیدن این حرف شوکه شد.
_اه... ارباب...؟... آ... آره آره البته من خیلی شخص مهمیم طبیعیه که...
_من باید برم

سعی کرد دستش را از دست هیزل بیرون بکشد و به سمت میز گریفندور به راه افتاد. اما هیزل دستش را محکم کشید.
_و... وایسا!

گادفری که تقریبا داشت به سمت میز میدوید با اینکار هیزل تکان شدیدی خورد که باعث شد سرنگ
از توی جیبش بیرون بی افتد. هیزل متوجه نشد و حرفش را ادامه داد.
_داشتم فکر میکردم میتونی بهم شعبده یاد بدی؟ البته من خودم بهترین شعبده باز دنیام ولی میدونی گفتم شاید تو بخوای این افتخارو داشته باشی که...این دیگه چیه؟

هیزل داشت به سرنگی اشاره میکرد که گادفری سعی در پنهان کردنش داشت.
هیزل اخم کرد.
_وایسا ببینم چرا پشت ستون قایم شده بودی... صبر کن تو داری...
اما قبل از این که صدایش به فریاد تبدیل شود سوزن را در دست هیزل فرو کرد.هیزل برای لحظه ای به جلو خیره شد. بعد چرخید و به سمت در خروجی رفت. فرمان را دریافت کرده بود. گادفری یک نفر دیگر را مسموم کرده بود اما درواقع شکست خورده بود. اولین معموریتش به خاطر یک دختر خودشیفته شکست خورد اما او نباید باز هم اربابش را نا امید میکرد. باید برای جبران بزرگترین جادوگر جهان را تبدیل به برده ی اربابش میکرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خفن ترین وارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!
پاسخ به: آزمایشگاه سرّی ریونکلا
ارسال شده در: جمعه 16 خرداد 1399 16:27
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: شخصی مرموز در آزمایشگاه زیر هاگوارتز سمی تولید کرده که به هرکس تزریق بشه، اون فرد تحت فرمان شخص مرموز قرار میگیره و صدای اون رو توی ذهنش میشنوه. اون فرد میخواد یه ارتش بسازه.
نکته: تا الان رگناک، لیسا و لاتیشا مسموم شدن و الان لاتیشا میخواد گادفری رو مبتلا کنه.

***


گادفری چند ثانیه ای حرف نزد.

- نگفتی... دوست داری روی خودت شعبده بازی انجام بشه یا نه؟

لاتیشا لبخند مرموزی زد.

- تو روی من شعبده انجام بدی؟ اما تو که بلد نیستی!

گادفری لبخندی از روی بی خیالی زد.
لاتیشا خیلی آرام و دوستانه دست گادفری را به سمت خود کشید.
- نگران نباش. بلدم. فقط بریم یه جای خلوت تر. کسی جز تو نباید راز شعبده‌ی منو بفهمه.

بعد گادفری نگران را با خود پشت یکی از دیوارهای هاگوارتز برد.
لاتیشا سوزنی که تا الان در جیبش سنگینی می‌کرد را در آورد.

- این چیه؟

لاتیشا با سرعت و قبل از اینکه جواب سوال گادفری را بدهد، سوزن را در رگ گادفری فرو کرد.
- حالا دیگه تو هم از مایی. با هم برای ارباب.

لاتیشا لبخند بی روحی زد. احساس راحتی می‌کرد چون اولین ماموریتش را انجام داده بود.

- آفرین لاتیشا کارت خوب بود... گادفری به تو هم خوش آمد میگم. تو هم وقتشه برای ارتش من سرباز جمع کنی.

این صداها فقط توی سر گافری و لاتیشا اکو میشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!