جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  137 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  250 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  246 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  327 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 25 مرداد 1399 17:19
نمایش جزئیات
آفلاین
فیلچ همراه با خانم نوریس وارد شد.او که از داد و فریاد انها عصبانی بود؛با لحنی که نشان میداد از انها متنفر است گفت:
_داد و فریاد نکنین.دنبالم بیاین تا اتاقاتون رو نشون بدم.

ولد مورت که هنوز می خواست به زندان برگردد گفت:
_ما اینجا نمی مانیم.در ضمن به ما دستور نده. وگرنه دو شقت می کنم.

فیلیچ که از حرفهای ولدمورت خونش به جوش امده بود فریاد زد:
_اینجا فقط مدیر به من دستور میده نه کس دیگه.برام هم مهم نیست کی هستی ولدمورت یا دامبلدور.
او جمله اخر را زمانی که ولدمورت شناسنامه اش را داشت در می اورد اضافه کرد.همه که از رفتار فیلیچ متعجب شده بودند.مجبور شدند به دنبال فیلیچ بروند.
فیلیچ در راه برای انها از قوانین می گفت اما هیچکس به او گوش نمی کرد و همه با هم پچ پچ می کردند.
_خداکنه ما با مرگخوارها یک جا نباشیم.
_وای نگو من نمی تونم با اونا یکجا بخوابم.

_پسر مامان تو باید شب ها پیش من بخوابی.باشه شلیل مامان؟
_مامان،این کسر شان است که ما کنار شما بخوابیم حالا نمی شه بیخیال شین.
_نه شلیل مامان نمیشه.

تالار اسلایترین

ولدمورت خود را روی صندلی راحتی که از مخمل سبز بود انداخت و گفت:
_اخیش چقدر خوب شد اومدیم اینجا از اون محفلی ها هم جدا شدیم.

مروپ که قیافش کمی ناراحت بود گفت:
_حالا محفلی های مامان از میوه هام محروم میشن.

همان موقع در تالار گریفیندور

دامبلدور یک نظر کل اتاق قرمز و زرد را نگاه کرد و گفت:
_فرزندان من ما به محلی برگشتیم که تعدادی از ما در اینجا خاطره داریم.امیدوارم کسانی که خاطره ای از این تالار ندارند به خاطر این تور ذهنشان پر از خاطره از اینجا شود.

فرد به جرج،هری و رون گفت:
_هنوز حس مدیر بودن رو دا...

اما فرد حرفش را نا تمام گذاشت چون مدیر مدرسه وارد تالار شد و گفت:
_شام تا چند دقیقه دیگه اماده است لطفا به سرسرای ورودی بیاین.

همین که پرفسور مک گونگال رفت،صدای جیغی بلند شد همه رویشان را برگرداندند و دیدند جینی از درد در خودش می پیچد و صورتش کبود شده.همه به سوی او رفتند.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نیستم ولی هستم

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 20 مرداد 1399 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین
آشپزخانه اتاقی نسبتا بزرگ و مربع شکل بود که نصف آن با یخچال ها، شلف ها، طبقه ها و کابینت ها پر شده بود و روی هرکدام عبارت مخصوصی میدرخشید. آن طرف آشپزخانه هم مملو از اجاق گاز و پاتیل و سه پایه که برای نگه داشتن ظروف از انها استفاده میشد بود. با وارد شدن محفلی ها و مرگخواران اتاق تقریبا پر شده بود.

-عه دابی تو اینجایی؟
- پس کجا باشم ارباب؟

دابی این را گفت و هیجان زده دوید و خودش را در بغل اما دابز انداخت.

اِما دستی بر روی سر دابی کشید.
-یادت باشه تو دیگه اربابی نداری و خونه ی تو هاگوارتزه.

این صحنه با عدم لایک مرگخواران مواجه شد و صداهای ناهنجاری به گوش رسید. سیاه پوشان از کنار اما و دابی رد شدند و به سمت یخچال ها و کابینت رفتند و نفری یک خوراکی برداشتند اما چون به سمت کابینت ها ایستاده بودند منظره ی خوبی نداشتند پس چرخیدند و شروع به خوردن کردند. دقیقای جلوی آنها همچنان اما دابز و دابی در بغل همدیگر بودند و دیدن این صحنه رمانتیک اصلا به ذائقه مرگخواران خوش نمی آمد.
تام جاگسن مشتی پف جادو از زیر ماسکش داخل فرستاد و میلرزید و سایر مرگخواران هم قرمز شده بودند اما نمیتوانستند دست از خوردن بردارند. همه شان به خاطر داشتند که لرد گفته بود حالا میتوانند با یک تفریح درست حسابی از محفلی ها انتقام بگیرند؛ پس داشتند همین کار را میکردند و تماشای مداوم صحنه ی دوستی و عشق محفلی ها کم کم داشت اشکشان را درمی آورد و از شکنجه برایشان بدتر بود.

صدای بحث و جدل از بیرون آشپزخانه به گوش رسید.

-گفتیم که اینجوری نمیشود دوئل باید یک برنده داشته باشد ما از کسانی که در دوئل شرکت نمیکنند متنفریم.
-اما تام...

دامبلدور در را باز کرد و لردولدمورت از او جلو زده و داخل شد و پشت سرش دامبلدور در را بست و کنار او ایستاد.

لحظه ای نگاه و سکوت بین مرگخواران و لرد برقرار شد.

-
-
-اینجا چه خبره؟

با نعره لرد مرگخواران هر چیزی که خورده بودند بیرون ریختند و انهایی که نقاب داشتند حالشان از بقیه بدتر بود.


-دارین خوراکی میخورین و برای این محفلی ها های های اشک میریزین؟ مگر فیلم هندیست؟
-تام نیروی عشق در دل سنگ هم اثر میکنه.
-تو ساکت باش پیری. این قدر هم نزدیک ما ناایست. اصلا تو چرا این همه ریش داری؟ باید به جای دامبلدور تورا ریش نزدیک خطاب کنیم.

مرگخواران سریع از فرصت استفاده کردند و خودشان را جمع کردند و پیش پای لرد پهن کردند.

-لردآ در خدمت گذاری حاضریم. فقط تکلیف دوئل چی شد؟

دامبلدور خطاب به مرگخوار مذکور گفت:
-دو جادوگر قدرتمند به این راحتی نمیتونن همدیگرو بکشن. اینطور نیست تام؟
و با لبخندی ارامش بخش به محفلی هایی نگاه کرد که تازه فرصت کرده بودند چیزی بخورند.

-نخواستیم بکشیمت پیری.
-ارباب پس الان باید چیکار کنیم؟
-معلوم است. دوباره برمیگردیم به زندان و سعی میکنیم دوباره فرار کنیم. ببینیم کداممان زودتر فرار میکند.

مرگخواران پایشان شل شد و جلوی پای لرد به زانو افتادند.
-بسیار مرگخواران وفاداری داریم ما. خب دیگه حرکت کنیم.

در همین لحظه در دیگر اشپزخانه باز و از داخل تاریکی گربه ی سیاهی بیرون پرید و بعد هم جثه ی شخصی درون در پدیدار شد.

-مهمانان و دانش آموزان عزیز به قلعه غیر نحس هاگوارتز خوش امدین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 20 مرداد 1399 20:55
نمایش جزئیات
آفلاین
همان لحظه مینروا مک‌گونگال از در بیرون می آید و با دیدن محفلی ها و مرگخواران تعجب میکند و به دامبلدور می گوید :
_شما چرا اینجا یی ؟ما که هنوز سند نیاوردیم؟؟

_مینروا چون من میدونستم سند ها رهن پیش گرینگوتز برای وام نقشه ای برای فرار کشیدم و به لطف عقل من ما خیلی راحت فرار کردیم.

همان لحظه لرد ولدمورت خشمگین میشود و روبه دامبلدور میگوید:
_پیر خرفت ، نقشه را ما کشیدیم .چرا دروغ میگویی ؟
_من آلبوس دامبلدور به ریش مرلین قسم می خورم که هیچ وقت دروغ نگفتم و نخواهم گفت .
_عه اینجوریاس حالا حالیت میکنم.

دامبلدور و لرد سیاه مشغول دوئل میشوند اما بقیه که خسته بودند به سوی آشپز خانه میروند تا چیزی بخورند اما تا وارد آشپز خانه میشوند فقط با دابی مواجه میشوند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Kind,Calm,smart
Be yourself and do not change your self in any way
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 20 مرداد 1399 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوار ها و محفلی ها با سرعت تمام به سمت قلعه می دویدند بعد از چند شبانه روز وارد محوطه قلعه هاگوارتز شدند.

دامبلدور که حس می کرد به خانه برگشته است دستانش را باز کرد نفس عمیقی کشید و سپس گفت:
_اه!محفلی ها ما به خونه برگشتیم.نفس عمیق بکشید.

تمام محفلی ها نفس عمیقی کشیدند.مرگخوار ها که از این صحنه حالشان بهم می خورد رو به اربابشان کردند تا ببینند او چه دستوری می دهد.

_مرگخواران ما! ما امروز به جایی امده ایم که سالها پیش در ان شکست خورده ایم.اه ما نمی تونیم اینطوری صحبت کنیم.کلا می خواستیم به شما بگیم که گذشته رو ول کنید بچسبید به الان که مجانی می خوایم تفریح کنیم.

همه به به صورت همزمان به سمت در های هاگوارتز حرکت کردند تا این صحنه باشکوه تر جلوه دهد.اما قبل از ورودشان زمین لرزه ای رخ داد و همه پخش زمین شدند.

_همه خوبند؟
_از این بهتر نمی شد این چه وضع استقبال از مهمان....
همهمه به وجود امده قطع شد و جرج ترجیح داد حرفش را نیمه تمام بگذارد.درهای هاگوارتز به روی انها باز شد و مدیر هاگوارتز به سوی انها امد......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نیستم ولی هستم

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 12 مرداد 1399 15:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: محفلی‌ها و مرگخواران برای اثبات نحس نبودن هاگوارتز به اونجا می‌رن که توسط پلیس مشنگی دستگیر می‌شن. حالا توی زندان هستن و برای آزادی نیاز به سند دارن. اما در عوض می‌خوان از قابلیت خفاش شدن ربکا لاکوود استفاده کنن.

مرگخواران و محفلی‌ها در دو طرف ربکا صف کشیده و آخرین نکات را به او گوشزد کرده و او هم با تکان دادن سر تایید می‌کرد.

- ربکا، تا در باز شد می‌پری رو صورت ماموره چندتا چنگ می‌زنی تو چشاش که حسابی جیغ و دادش در بیاد! بعد گازش می‌زنی قشنگ خونش رو هورت می‌کشی‌! بعد می‌پری می‌ری اون گوشه کاور می‌گیری باباجان... فقط با عشق.

دامبلدور با توجه به نگاه‌های مبهوت آن نکته آخری را اضافه کرده، سپس خودش را عقب کشیده و ریش و ردایش را صاف کرد.
- عشقش رو فراموش نکنیا باباجان!

خفاش کوچک که تحت تاثیر استرس قبل از عملیات، مرگخوار بودن را فراموش کرده بود، انگشت شستش را به دامبلدور نشان داده و بعد له شد.

- خونخوار مامان این هندونه رو بخور خنک بشی.

پای ربکا که نوکش از زیر هندوانه بیرون زده بود، لرزش خفیفی کرد که لبخند را بر لبان مروپ نشان داد.

- باشه... باشه...باشه... واست قاچش می کنم گلم.

خانم گانت ساطوری از جیبش در آورده، صیفی را نصف کرده و بعد آن را در دهان وی فرو کرد که هر نصفش در یکی از لپ‌های وی جای گرفت تا ربکای له، به ربکای له ورم کرده تبدیل شود که حالا به سختی تلاش می‌کرد تعادل را میان دو لپش حفظ کند که نشد و در حالی که به یک طرف کج شده بود، رو به لرد. کرد.

- اربوب برم؟

ناگهان نگاه به سمت ولدمورت برگشت که چهارزانو رو به دیوار نشسته بود.

- نه... ما نمی‌خوایم. ما...
- جییییییییییییییییییییییییغ!

هاگرید نعره زنان به سمت ربکا دویده، او را از سطح زمین برداشته و از پنجره کوچک زندان به بیرون پرت کرده بود.
- گول گول زدم! ما بوردیم!

مرگخواران و محفلی‌ها در سکوت به هاگرید نگاه کردند، به پنجره و دیوار خرد شده نگاه کردند، به ربکایی که با سرعت زیاد به سمت افق می‌رفت و دست آخر به لردولدمورت.

- وسط نطق ما! مرگخوارمون رو! شوت نکنید! بگیر!

هاگرید از همه جا بی‌خبر به چربی‌هایی که با ولتاژ بالای طلسم لرد مرتعش می‌شدند نگاه کرد.

- جیغ بکش گنده. این چرا جیغ نمی‌کشه؟

لرد نگاهی به چوبدستی‌اش انداخته، باتری‌هایش را چرخانده و چند بار آن را به زانویش کوبیده و دوباره امتحان کرد.

- هان؟
- ارباب ربطی به چوبدستی نداره، این هاگرید کلا خرابه، همین رو روی تام امتحان کنید.
- آآآآخ! چرا من آخه؟

لرد لبخند رضایتی زده و چوبدستی را در جیبش جا داد.
- با اون محفلی‌های خرابه غیرفانشون.

سپس جلوی دیوار خرد شده ایستاد و به دوردست‌ها اشاره کرد.
- فرار می‌کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Io sempre per te...


#بیا_بنویسیم
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 5 مرداد 1399 22:30
نمایش جزئیات
آفلاین
فرد و جرج با قیافه های آویزان از راه رسیدند.

-چی شد؟

فرد با آستین عرقش را پاک کرد.
-هیچی!پدرمونو در آورد!
-اصلا با کی تماس گرفتین؟
-میرتل!
-کدوم میرتل؟
-مگه چند تا میرتل داریم؟
-میرتل نالان؟میرتل گریان؟
-آره

آرتور گفت:
-قبول کرد؟
-آره.به شرطی که...

دامبلدور گفت :
-چی؟چی؟
-گفت که هری رو بدین بهش!

هری نعره زد:
-یا مرلین!

دامبلدور گفت:
-چرا هری رو؟

جرج گفت:
-گفت از سال چهارم هاگوارتزعاشق هری بوده...از همون شب توی حموم ارشد ها..راستی هری قضیه حموم چیه؟

جینی جیغ زد:
-هری! حموم؟ با میرتل؟ تو حموم؟

هری گفت:
-بابا من کاریش نداشتم اون میومد مزاحم می شد!
-آره اون میومد! تو گفتی منم باور کردم! هری! میرتل،تو،حموم ارشدا...با هم جور در نمیان!
-جینی! چیزی نشده که!او عاشق منه من که عاشق اون نیستم!
-هری! مگه تو نگفتی فقط مال منی؟
-خب مال تو ام دیگه!
-پس با میرتل نصف شب تو حموم چیکار میکردی؟
-هیچ کار! یادت که نرفته میرتل یه روحه؟
-آره، ولی شما پسرا یه تخته تون کمه!

جرج گفت:
-بابا غلط کردم! بیخیال قضیه حموم! جینی!ول کن دیگه. حالا که دیگه هری مال توئه.
-نه مال من نیست!واسه اینکه از اینجا بریم بیرون میرتل اونو با خودش می بره. لابد اینا همش نقشه قبلی بوده آره؟ با میرتل قرار داشتی؟
-چی میگی جینی؟ کدوم قرار؟کدوم نقشه؟مرلین لعنتت کنه جرج!

جرج گفت:
-چه وضعیه آخه؟ ولش کن!میرتل هری رو واسه همیشه نمیخواد که!دوباره میاد مال تو میشه!

ولدمورت خودش را جلو انداخت:
-حالا بعدا سنگاتونو باهم وابکنین.دو تا سوال! یک: مگه میرتل نالان روح نیست؟ مگه مشنگا از روح نمی ترسن؟ دو: سند کجا رو میخواد بیاره؟

و با نگاهی پاسخ جویانه به فرد و جرج نگریست.فرد گفت:

-اولیش رو نمیدونم.گفته خودمون باید یه فکری بکنیم. دو اینکه گفتیم دو تا سند میخوایم؛گفت سند هاگوارتز و سند جنگل ممنوعه رو میاره.

دامبلدور نعره زد:
-چی؟ حالا دیگه باید سند جاهای مهم جادوگری رو بدیم دست مشنگا؟ بابا یه جادوگری گفتن،مشنگی گفتن! تازه اونا نمی پرسن هاگوارتز کجاست؟

ولد مورت گفت:
-شما محفلیا که با کشتن مخالفین. پس نمی کشیم.ولی چوبدستی که داریم.ببینین، ربکا لاک وود به خفاش تبدیل میشه؛ ما داد میزنیم که بیاین خفاشوبگیرین، اونا میان تو. ما هم چوبدستیمونو می چرخونیم و یه اپلیویت و تمام.نه سند می خواد، نه بد بختی، تشتمون هم برمیگرده بهمون، پاتر رو هم لازم نیست بدیم به میرتل!

مروپ گفت:
-آفرین ولدی مامان!

جینی گفت:
-هااا هری! نقشه هاتون به هم خورد؟
-کدوم نقشه؟ جینی؛ میشه یه دقیقه بیای تو بغلم یه چیزی در گوشت بگم؟

جینی سرخ شد و به نرمی درون آغوش هری قرار گرفت.هری چوبدستش را پشت سر جینی گذاشت و کنار گوش او زمزمه کرد:
-اپلیویت!
نوک چوبدستی روشن شد. جینی داد زد:
-چیکار داری...

اما در پی اصلاح شدن حافظه اش و فراموش کردن قضیه میرتل،دوباره لبخند به لبش آمد و همان جینی سابق شد.
حالا زمان اجرای نقشه بود؛البته اگر محفلی ها موافقت می کردند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاوندر براون در 1399/5/5 23:46:15
تصویر تغییر اندازه داده شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 4 مرداد 1399 16:19
نمایش جزئیات
آفلاین
-من ماندم تنهای تنهااا من ماندم...
-یک ذره جمع و جور بشین مهمون داری.
-افسر، کدوم جوانمردی رو آوردی.
-یکی نه یک لشکر آوردن!
-برین کنار، برین کنار، ارباب داره میاد.
-ارباب کیه؟ نکنه این بی دماغ کچلو می گی!
-به من میگی بی دماغ کچل! الان حسابتو می رسم
آواداکدا...
-ولدی!شیطونو لعنت کن اینجا زندانه ماگل هاست ها!
-دامبلی، آخه ببین چی می گه!
-آقا ،ببخشید ما الان هممون اعصابامون داغونه لطفا سر به سر ما نذارین.

زندانی که از ترس زبونش بند اومده بود گفت:
-ها!چی؟آها!بله من غلط بکنم توهین بکنم شوخی بود. آقا، ببخشید من غلط کردم منو ببخشین.
-حالا که خیلی اصرار می نمایی باشد می بخشمد ولی دیگر اینکار را نکن.
-گروه عجیب غریب بیاین بیرون.
...
-ببینید شما تخلفات کمی نکردین اما به دلیل اینکه ما متوجه شدیم شما مال اینجا ها نیستین و از خیلی از قوانین خبری نداشتین.اگر دو سند بیارین همگی آزادین.
-واقعا پلیس مامان ؟! خب پس مشکل حل دیگه .
لرد مامان پاشو،پاشو برو سند رو بیار.
-ببخشین خانم،باید یک نفر از بیرون برای شما سند رو بیاره.
-ما کسی رو نداریم هممون اینجاییم.
-من نمی دانم بروید فکر کنید شاید کسی رو به خاطر آوردین.

بعد از ساعت ها فکر فرد و جرج پاشدن و گفتن:
-ما یه نفر رو سراغ داریم میریم بهش زنگ بزنیم.

همه خیلی خوشحال شده بودند آرتور پرسید:
-کی بچه ها؟!
-یه نفری. فقط یکم بد قلقه.

دامبلدور که خیلی از هوش دوقلوها خوشحال بود گفت:
-برین بهش زنگ بزنین.افتخار می کنم که گروهی به این خوبی داریم

ولدمورت که خیلی عصبانی شده بود فریاد زد:
-اینقدر گروهتو به رخ نکش ! همه می دونن که مرگخوار ها بهتر از محفلیان.

بعد از جروبحثی طولانی میان محفلی ها و مرگخوار ها فرد و جرج از راه رسیدن همه ساکت شدند تا ببینن چی شده.....

آیا فرد و جرج موفق شدند یا اون نفری که مد نظرشون بود قبول نکرده؟اصلا اون نفر کی بوده؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 29 فروردین 1399 14:08
نمایش جزئیات
آفلاین
_ولی آقا مشنگه....... چیز آقا پلیسه اما ی ما یکم خوابالو عه و زود خوابش میبره جنازه که نیست.

دامبلدور همین طور که سعی میکرد پلیس ببره اینو گفت ولی پلیس گوشش بدهکار نبود. رفت بدن اما رو بلند کرد.
_وای بدنش خیلی سرده باید همین الان برین زندان تا بفهمین نباید جنازه با خودتون حمل کنین.

یهو خیلی از افراد حاضر زدن زیر گریه:
- نه ازکابان نه من میترسم ببخشید..

پلیس این جوری شده بود( )
_نمیدونستم انقد از یه شب خوابیدن تو پاسگاه پلیس میترسین

دامبلدور که داشت جلوی آبروریزی رو بگیره زیرلب به دیگران گفت:
_باباجان... زندان مشنگی با ازکابان فرق داره ساکت باشین..

یهو لرد بلند شد.
مرگخوارا میترسیدن چون وقتی اعصاب لرد ته بکشه به کسی که عصبانی بشه یه آوادای محکم میزنه

یهو دامبلدور جلوشو گرفت.
زیرلب به لرد گفت:
_تام بابا جان... اصلا فکر خوبی نیست حساب اینو بزنی ما محفلیا رو کشتن ادما حساسیم
مرگخوارا:(هوففف....)

پلیس همینجور ایراد میگرفت:
_این چرا انقد مو داره (فنریر)این چرا انقد گندس(هاگرید) این چرا مو نداره (لرد) این چرا انقد پیره(دامبلدور) این چرا انقد میگه عزیز مامان(مروپ جونی)و....

دیگه دامبلدور دلش میخواست به یارو آوادا بزنه ولی دید فرزندان روشنایی دارن نگاش میکنن پس یه کاغذ ورداشت آدرس نخود سیاه رو توش نوشت و داد به پلیس:
-بابا جان... این ادرس خونه منه فردا بیا این جا با هم حرف میزنیم ....

پلیس حرفشو قطع کرد:
_نه بابا جان الان پلیسا اومدن ببرنتون زندان واقعی
_به خاطر چی؟؟
_همون حرفا که گفتم به اضافه عجیب بودن...

دامبلدور به ماشین های مجهز پلیس با اسلحه مشنگی نگاه کرد.
انتخاب خودشون بود که برن یا نرن.
البته لرد یه نقشه فرار از زندان عالی داشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 28 فروردین 1399 00:29
نمایش جزئیات
آفلاین
- ایست!

همین یک کلمه کافی بود تا کنجکاوی مرگخواران و محفلیون را بر انگیزد و به خاطر تکان های شدید اعضا هردو گروه؛ تشت را واژگون سازد.
خانم فیگ که توانسته بود زود تر از بقیه خود را از زیر دست و پای مرگخواران و محفلی ها نجات دهد از جایش برخاست.
- چی شده پلیس جونی؟ چرا فریاد می زنی؟
- تشت شما تا اطلاع ثانوی توقیف می شه.

مروپ که با شنیدن کلماتی چون توقیف و تشت به زور هم که شده بود خود را از زیر دست و پای جماعت بیرون کشید.
- چرا پلیس مامان می خواد تشت مامان رو توقیف کنه؟
- چون تو این وضعیت کرونا از منزل خارج شدین و تازشم شما نه تنها طرح فاصله گذاری اجتماعی رو رعایت نکردی بلکه بیش از حد مجاز هم مسافر سوار کردی!
- پلیس مامان می دونی داری من رو ترغیب می کنی که برم خانه سالمندان؟

ولی پلیس به حرف های مروپ گوش نمی کرد. او در حال برسی تشت بود.
- ای وای بر من! پلاک هم که ندارین و این یعنی رعایت نکردن طرح ترافیک( زوج و فرد )... باید از همه تون هم تست بگیریم تا ببینیم تب ندارین!

پرفسور دامبلدور که دید وضع دارد خراب می شود سریع وارد عمل شد.
- می گم بابا جان انقدر خودت رو درگیر این مسائل نکن. بیا تا با عشق مسئله...
- وای جنازه! شما با خودتون جنازه حمل می کنید؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 27 فروردین 1399 18:55
نمایش جزئیات
آفلاین
اما دابز در حالی که نزدیک بود گریه اش بگیرد دوباره گفت:
_پروفسور من خیلی درد دارم. ماره نیشم زده
_فرزندم خیلی درد داره؟
_بله پروفسور
_فرزندان روشنایی بیاین پایین که یه فکری به حال اما بکنیم

چندین ساعت بعد

محفلی ها پیاده شدن و سعی کردن به قیافه خوشحال لرد جواب ندن چون یه عالمه مرگخوار دورشون بود تازه لرد کم چیزی نبود.

_خب فرزندان اما خوابش برده؟
_ببخشید پروفسور ولی انگار بیهوش شده.

_ساکت،فرزند،گفتیم که اما خوابش برده
_بله چشم

مروپ که می دید رز قشنگش در حال خسته شدن است دوباره همان لحن عصبانیو به کار گرفت و گفت:
_یا بپرین بالا یا از یه تشت دیگه سواری بگیرین

_چشم مروپ جونی

چند ساعت بعد
محفلیا سوار تشت شدن و اماده حرکت بودن آرتور ویزلی هم اما رو تو بغل خودش گرفته بود.
مروپ که آماده حرکت بود دید با کمک فنریر هم نمیتونه حرکت کنه پس گفت:
_سفیدای مامان. من نیاز به یکی دیگه دارم برای هل دادن تشت

محفلیا همین جور به همدیگه میگفتن بره تشتو هل بده تا اینکه دامبلدور گفت:
_من یه فکری دارم. یه دیقه ساکت باشین فرزندان

بعد بلند داد زد:
_هااااگگگگگرییییددددددددد

صدا تا حدی بلند بود که یه عالمه کلاغ از درختای اطراف بلند شدن
_اما پروفسور....

دامبلدور ساکتش کرد و گفت:
_5،4،3،2،1

یهو هاگرید از ناکجا اباد حاضر شد و بایه لبخند ژکوند گفت:
_من حاضرم پروفسور

بعد از اینکه هاگرید و فنریر دست به کار شدن سفر شروع شد.

3هفته بعد...

بالاخره از دور قلعه نمایان شد مرگخوارا و محفلیا جیغ و دست و هورا کشیدند.
تا اینکه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!