جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  213 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1399 18:14
نمایش جزئیات
آفلاین
چند روزی بود، خودش رو در کتابخونه حبس کرده بود. در کتابخونه دربه در دنبال راه چاره میگشت و میگشت؛اما فعلا پیدا نکرده بود. اینقدر مدت طولانی ای رو توی کتابخونه مونده بود که کم کم داشت از ذهن تمام هافلپافی ها پاک میشد! نه ایزابلا،نه هدر و احتمال میداد پومانا هم کسی به نام گابریل تیت نشناسه.

-وای! ای خدا! پس این کتاب کجاست؟

بین کوهی از کتابهای پر قطر مدفون شده بود، بالای سرش کتاب، روی زمین کتاب، چپ و راست کتاب،شمال شرقی کتاب، شمال غربی کتاب و...

-ایناهاش! پس شش روز پیش خونده بودمش.

اما این پاکسازی برای تمام هافلی ها اتفاق نیوفتاده بود!

بوم!

در خاک خورده ی کتابخونه با شدت باز شد. سایه ای مرموز از پیچ قسمت عمومی پیچید و به سمت تاریکترین قسمت کتابخونه آمد. اما کتابخون ما ذره ای متوجه ی این سایه و ابهتش نشد.

-سلامممم!
لااام
امممممم

صدای سایه در کتابخونه اکو گشت و به سرعت آمدنش، غیب شد!

-کسی اینجا هست؟

سایه قدم زنان و بپر بپر کنان در قسمتهای مختلف گشت میزد و میخوند.

-من دنبال گابریل میگردم، گفتم شاید اینجا باشه.
-خب درست اومدی!

سایه لحظه ای ایستاد! به هدفش رسیده بود. بعد از لحظه ای درنگ با سرعتی باورنکردی قفسه هارو زیرورو کرد و بالاخره گابریل رو پیدا کرد.

-سلامم!
-عه وائه! سلام رز
-اینجا چیکار میکنی؟
-کتاب میخونم.

اما سایه تا اون لحظه توجه خاصی به چهره ی گابریل نداشت.

-یا پیژامه ی مرلین! صورتت چیشده؟
-چیشده مگه؟...آهان! موهام رو میگی؟چیزه خاصی نیست.
-ژولیده پولیده شدی!
-خب...دسترسی نداشتم به بیرون از کتابخونه.
-پس بیا برگردیم به تالار!
-

رز بدون توجه به چهره ی گابریل دستش رو گرفت و از بین خروار کتابها بیرون کشید.

-لباس هات پاره پوره شده!
-گفتم که...دسترسی نداشتم.
-پس باید بریم حموم عمومی!

ایندفعه رز دست گابریل رو محکمتر از قبل کشید و با پرتابی قوی، اونو تو حموم پرت کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: چهارشنبه 7 آبان 1399 11:51
نمایش جزئیات
آفلاین
پاترونس شیر سفید:

کتی یک هفته بود داشت تمرین میکرد! با تمام وجود میخواست که عضو محفل بشود ولی تا پاترونسش را یاد نمیگرفت نمیتوانست عضو بشود! هر روز در اتاقی نمور در هاگوارتز میرفتند و تمرین میکردند! اتاق پر از گرد و خاک بود برای همین هر روز کتی یک بسته دستمال کاغذی همراهش میبرد. او دختر شادی بود و واقعا اینطور بود! ولی در این مسئله به مشکل خورده بودند!
- آه... ببین کتی توباید تمام خاطرات یا احساسات شادت رو یکجا جمع کنی و روشون فکر کنی... تو همیشه شاد و خندونی انتظار نداشتم، یک هفته طول بکشه! تازه هنوزم نتونستی یک ضعیفشو درست کنی!
- پروفسور لوپین... خودتون من رو میشناسید... اخه من که تمام خوشحالی های اون لحظه رو توی ذهنم نگه میدارم... ولی هیچ اتفاقی نمی افته! حالا اگر یاد نگیرم طوری...
- اره کتی طوریه اگر میخوای عضو محفل بشی باید یادش بگیری!
- پروفسور مثلا ممکن نیست با یک احساس دیگه...
- نه کتی! نمیشه!
ولی کتی راستش را به لوپین نگفته بود! او تابه حال تونسته بود قوی ترین پاترونس رو بسازه... ولی... با حس خشم.
هر وقت با تمام وجود خشم گین میشد میتوانست قوی ترین پاترونسی که دیده بودید را بسازد!
حتی ماگل ها هم میدانستند... خشم مال خوب ها نیست! مال جبهه خوب ها نیست!
ولی کتی بیچاره چه کار میتوانست بکند؟
- ببین کتی تو نمی دونم چرا...
کتی فریادی کشید:
-من میتونم بسازم، میفهمی؟

دود از سرش بلند شده بود!

- اکسپکتو پاترونم...

ناگهان شیری سفید و ماده از نوک چوبش بیرون جهید!
رو به لوپین غرشی کرد و ناپدید شد!
صورت لوپین سفید شده بود!
- کت... کتی... تو... تو... با خشمت؟

او چه کار کرده بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آبان 1399 17:27
نمایش جزئیات
آفلاین
تغییر


پارت یک

میدونی! تغییر همیشه هست، ممکنه یک آدم برگرده و تغییر کنه. حالا ممکنه بد بشه یا خوب. هیچکس رو از بدی های گذشتش قضاوت نکن، شاید امروز صبح تغییر کرده باشه و پاک شده باشه. ولی خب، هیچ وقت کسیو از روی خوبی های گذشتش هم قضاوت نکن، ممکنه همین امروز صبح، کثیف ترین آدم شده باشه. پس ببین بحث دید آدم هاست، که گاهی تغییر میکنه.

هوا عالی تر از همیشه و پروانه های رنگی در کنار گلدون ها پرواز می‌کردند.
در تالار هافلپاف راه می‌رفت. شاد بود و سر زنده. تنها کسی بود در مدرسه حتی اسلیترینی ها هم از او خوششان میامد. اما نه برای خودش، بلکه دست میگرفتن و بعضی اوقات مسخرش میکردن. در تالار رو باز کرد، و باز هم مبل زردی رو دید که با رز اونجا می‌نشست و خاطرات خنده داری رو رقم می‌زد. ولی با اولین کسی که رو به رو شد، زاخاریاس بود.

-بععععععععععععععع برارگفته زاخار...چکار مُکنی؟
-بعععععععععع علی آقا! مرسی خوبم چیکار کردی با محفل؟ قرار بود عضو شی.
-ها دگه. داریم میایم پیش شما.
-به سلامتی.
و گرم صحبت شدند. و اما...

چند ساعت بعد از اومدن علی به تالار


رز ویبره زنان به طرف تالار می‌رفت. خوشحال به نظر میومد. در تالار باز کرد و با مبل زرد رو به رو شد. نیشخندی زد و تا سرشو بالا گرفت با زاخاریاس رو به رو شد.زاخاریاس در حال خوندنِ کتاب آموزش نظارت بود، و هواسش پرت کتاب بود.

-سلام زاخار! چطوری؟
-اع سلام. تو خوبی؟
-مرسی. میگم! از علی خبر نداری؟
-برعکس اینجا بود، ولی رفت.
-ای بابا! کارش داشتم. نفهمیدی کجا رفت؟
-نه والا.


جنگل سیاه


قدم هاشو محکم برمی‌داشت و از چیزی ترس نداشت.

-من مانده ام تنهای تنهاااااا، من مانده ام تنها، میانه سیل شله! قیمه اش کوووو، نمکش کوووو. کوکاکولاااا....

خواندنِش قطع شد. ناگهان حس کرد چیزی در اطراف اون پرواز می‌کنه. سمت راست! سمت چپ. نه چیزی نبود. صورتشو برگردوند، ولی حتی فرصتِ دیدن هم نکرد.

هاگوارتز. حیاطِ ساعتِه بزرگ.


رز روی سکو نشسته بود چشماشو بسته بود و داشت از هوا لذت میبرد. ناگهان علی ازجلوش رد شد، و به سمت در ورودی مدرسه رفت. در همان حین رز چشماشو باز کرد. به سمتش رفت و علی رو صدا زد ولی جوابی نشنید.

-علی! هوی!

قدم های محکمی بر میداشت، انگار نه انگار کسی صدایش زده. عجیب بود. رز بدنبال علی رفت ولی علی جوابی نمی‌داد.

-با توام صبر کن.

دوید و دستشو گذاشت روی شانه علی ناگهان علی برگشت. صداش دو رگه شده بود. مشت ها گره کرده، گره اخم ها از مشت ها بیشتر بود. انکار داشت مقاومت میکرد.

- دستت رو بردار.
- اوهو، از کی تا حالا زبونت عوض شده؟

نفسی عمیق کشید، اما لرزشی در نفس هایش حس میشد.
رز فکر میکرد بازم علی میخواد سرکارش بذاره. توجهی به اخمش نکرد. دست علی خود به خود به سینه رز زده شد و روی زمین افتاد.
حس معذرت خواهی توی چشمای علی موج میزد، قدم اولو برداشت تا کمکش کنه، ولی نمیشد. رز روی زمین افتاده بود و باور نمی‌کرد این علی باشه. اشک تو چشماش جمع شد. بلند شد و به اشک ها اجازه پایین آمدند نداد. قدم هایش رو به سمت علی محکم برداشت و تو گوشی به علی زد. به دستاش نگاه کرد. آیا این رز بود؟ آیا این علی همون علی بود؟ این دفعه اشک ها به چشمان رز غلبه کردند.‌ به دست هایش خیره شده بود و صورت علی رو به پایین بود. هنوز مشت هاش رو گره کرده بود. به سمت عقب رفت و صورتشو برگردوند و فرار کرد. هنوز به حوض وسط حیاط نرسیده بودند که علی رز رو صدا کرد. رز ایستاد و دست هایش رو جلوی صورتش گرفته بود.

- رز؟

جلو تر رفت، انقدر جلو که چهرش توی آب حوض افتاد. رز بعد از مکث طولانی رو به علی برگشت. ولی ناگهان سرجاش ایستاد. خیره به آب حوض بود. یک‌ نگاه به علی و یک نگاه به حوض کرد. داخل حوض علی به درختی بسته شده بود که مرگخوار ها دورش کرده بودند. صدایش غرقِ بغض بود.

- ع ع علی؟

علی جوابی نداد. انگار نمیدونست چه اتفاقی براش افتاده.

-ع علی، ای این!

علی ساکت بود، انگار زبونش دست خودش نبود و فقط داشت مقاومت میکرد. صورتشو برگردوند و غیب شد.

-نه نه علی!

اما دیر شده بود، علی نبود و رفته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn




تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آبان 1399 13:16
نمایش جزئیات
آفلاین
-پروفسور امبریج من...
- ساکت شو دختره ی گستاخ چرا نحوه اموزش من رو زیر سوال میبری؟
- ولی من قصد ...
- کتی بل ساکت شو ای دورگه ضعی...
- خفه شو امبریج حتی اگر بخوای من رو اخراجم بکنی اینقدر فهم و عقل نداری ،من یک اصیلم ! اصیل !
و تو حتی جرعتم نداری چون اصلا هیچی از مقابله با جادوی سیاه بلد نیستی...
- کتی بل ! اخراج...
کتی با چشمانی اشک الود و عصبانی به راهرو دیوید . دلش خیلی شکسته بود ... بس بود دیگر باید انتقامش رو میگرفت حتما همین کارو میکرد ! زیر لب زمزمه کرد:
- دورگه ضعیف من انتقاممو ازت میگیرم حالا میبینی...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آبان 1399 12:37
نمایش جزئیات
آفلاین
{قطار شکنجه آور سکوی نه و سه چهارم }
هرمیون ،رون ،کتی و هری در سکو منتظر امدن قطار بودند که البته این حرف خیلی راست نیست !چون قطار امده بود و نزدیک 2 دقیقه بعد میخواست برود، ولی خانم ویزلی همچنان انها را در اغوش کشیده بود و توصیه شان میکرد .
- مامان میشه بزاری بریم؟
کتی سقلمه ای به رون زد و او را ساکت کرد !
زیر لب زمزمه کرد:
-رون مادرت همین جوریش ناراحته تو میخوای بیشتر ناراحتش کنی ؟
رون با اعصابی خرد زیر لب زمزمه ای عصبی کرد :
-خب قطار داره میره !
هرمیون هم که دست کمی از رون نداشت !اما تمام سعیش را میکرد ارام بنظر برسد ...
هری تنها کسی بود که شکایتی نکرده بود ...
- هی هری ، چته چرا عین نوزاد شدی خب ولی کن بیا بریم دیگه...دیر شد ساعتت رو یک نگاهی بنداز ...
- هان ... اره باشه خب خانم ویزلی ما بریم دیگه قطار داره میره ...
خانم ویزلی با چهره ای اکنده از اندوه به انها نگاهی انداخت ولی بالاخره اجازه داد بروند ...
- هی رون یکم مامانتو درک کن اون مارو دوست داره الان که مرگخوار ها ازاد شدن معلومه که باید ناراحت باشه اصلا درکت نمیکنم خیلی بی احساسی ...
- ولی کتی ...
- رون ،کتی راست میگه !
- بچه ها فعلا بیایید بریم الان قطار راه میفته .
- اره بریم تا من توی هاگوارتز یکم احساس توی کله ی رون فرو کنم ...البته اگر فرو بشه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مهر 1399 22:33
نمایش جزئیات
آفلاین
هری خسته تر از ان بود که بتواند با رون بحث کند برای صندلی کنار شومینه با تکالیف 5 طوماری پروفسور اسنیپ تازه تمام شده بود و او دیگر هیچ انرزی برای هیچ کار نداشت واقعا نمی توانست کتی را درک کند چگونه 5 طومار تکلیف اسنیپ را نوشته به علاوه تکالیف اضافه که میشد 7 طومار! درکش نمیکرد چون حالا داشتند با هرمیون درباره فردا که میواستند به هاگزمید بروند برنامه میچیدند انها که بودند ؟ همین حالا هم مطمئن بود کتی در امتحان هایش بیست میشود
- هی . هری چت شده چرا لب و لوچت اویزونه ؟
- هان چی ؟ اهان نه یکمی خستم من برم بخوابم ...
- اره همین کارو کن چون واقعا خسته بنظر میای
- هرمیون ؟
- هان
بنظرت هری یکم ناراحت نبود؟
- هان چی نه بابا کی گفته مثلا از چی ناراحت باشه؟
- خب نمیدونم ولی فیاقش اینو میگفت
- نه بابا تکالیف اسنیپ مثل شکنجس برای هری بد بخت
- وا .....
- بابا کتی همه که به خوبی تو نیستند هستن؟
- اصلا ولش کن راستی دلم میخواد زود تر برم زونکو دلم میخواد اون شیرینی های شیرین بیانو زود تر بخورم
رون همچنان در صندلی خود فرو رفته بود و داشت در خواب و بیداری هذیان میگفت
- اره 2 کیلو شیرین بیان.... 5 کیلو پاستیل شکری ........
- خب باشه هرمیون من رفتم بخوابم تو هم خیلی زود به من بپیوند شبت خوش
- اره شب خوش کتی عزیزم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 شهریور 1399 17:10
نمایش جزئیات
آفلاین

خانه ی شماره ی دوازده گریمولد:

-برین بخوابین بچه ها فردا باید زود تر بلند شین!
-هی...هی هری،نگران نباش هر حرفی که مامانم میزنه باید برعکسش اتفاق بییوفته! 😉
-یعنی الان باید بیدار بمونیم؟🤔
-نه...یعنی اگه بخوای اره خب ولی منظورم اینه که فردا دیرتر بلند میشیم!
-اهان گرفتم رون ممنون!
-هی تو رون، و...اوه هری عزیزم،رون چرا نمی ذاری هری بخوابه؟
-من؟...امم من نه ما...
-رون برو بخواب!🤨
-😑🙄

فردا صبح:

-بلند شین! بلند شین همگی!
-اروم تر مامان.
-بلند شو رونالد ویزلی!
-باشه مامان!
-هری و هرمیون عزیزم بلند شین صبحانه حاضره!😄
-ممنون خانم ویزلی،هری بلند شو بریم!
-امدم هرمیون!
-جینی و گابریل شما ها هم لطفا بلند شین امروز روزه مهمیه!😊
-ممنون خانم ویزلی!
-بدو بیا گابریل!
-رونالد ویزلیی!هنوز که خوابیدی!🤨
-مامان اونارو اونطوری بیدار کردی بعد به من که رس...
-برو صیحونت رو بخور رونالد ویزلی!😒
-😑

ایستگاه کینزکراس:

-جینی،هرمیون،گابریل برین!
پوفف
-هری،رون میتونین برین!
پوففف
-فرد و جرج...
-باشه مامان!
پوففف
-اوه ارتور بجنب بریم!
پوففف
-جینی،گب؟ کجایین بیاین بریم دیگه!
-امدم!
-خدافظ مامان!
-خدافظ دخترا!😸

هاگوارتز:

-خب سال جدید رو به همه تبریک میگم! یه سال دیگه رو میخوایم شروع کنیم امیدوارم لذت ببرید!

بعد از جشن:

-چه سالی بشه،اونم با امتحانای سمج!
-اره درسته!
-چرا تو خودتی گب؟
-داشتم فکر میکردم کی دفاع در برابر جادوی سیاه بهمون یاد میده؟
-خب منم همین سوال رو دار...
-دقیقا،نکته ی خیلی ظریفی بود گب!
-هری داشتم حرف میزدم!
-به هر حال گب ما از اینجا از هم جدا میشیم، فردا سر کلاس ماگل شناسی میبینمت!
-خدافظ.

گابریل تنها و پکر از بچه ها جدا شد و به سمت خوابگاهشون رفت،اونسال پومانا همراهش نبود،برای همین تنهایی و بدون دوسش کنار رز تو جشن نشسته بود!

-هی گب سرت پایینه چرا؟
-شیلا؟
-دیدم داری میای سمت خوابگاه اسلیترین خواستم بدونم حواست کجاست؟😏
-عهه...خب ببخشید داشتم...اشتباهی شده!
-اوهومم...خب فعلا!

حالا شیلا هم رفت و دوباره گب تنها شد،تا حالا اینقدر ناراحت نبود تو جشن اول سال،امسال شروع خوبی براش نداشت؛اون از اول سال که پدر و مادرش از هم جدا شدن اینم از الان که تنهای تنهاست!

دوماه بعد:

-من دارم کلافه میشم، باید یه کاری کنیم!😣
-نمیشه هری!
-باید بشه.
-سلام بچه ها!
-سلام گب.
-من نمی فهمم باید یه کاری بکنیم هرمیون اخه اینطوری نمیشه!
-چطوره جمع شیم تو یه کلاس و یکی از استادا رو بیاریم بهمون درس بده؟🤨
-من شوخی نمی کنم!
-میدونم هری ولی چاره چیه؟
-سلام هری! سلام دوشیزه گرنجر و تیت!
-پرفسور!
-شنیدم از دست یکی ناراحتی؟
-نه پرفسور هری به خاطر این ناراحت بود که درس جادوی سیاه درست تدریس نمیشه!😐
-عه واقعا باباجان؟
-بله پرفسور.
-خب چه عالی براتون یه خبر خوب دارم!😉
-چیشده پرفسور؟
-جلسات الف.دال شروع شد!
-واقعا پرفسور؟
-بلهههه باباجان!
-عالی شد،حالا از کی هست؟
-امشب هری!😁

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 13 شهریور 1399 21:57
نمایش جزئیات
آفلاین
گم شدن هم مهارت خاص خودش رو می‌خواد. بدونی کجا بری که دیگه پیدا نشی، چه جوری آب بشی و تو زمین فرو بری و چه جوری راه بازگشت رو فراموش کنی!
مهارتی که رز به خوبی بلد بود.

- کجا بود پس؟

میدان گریمولد در تاریکی فرو رفته بود. چراغ‌ها کم سو بودند. رز به خونه‌ی آجری رنگی تکیه داده بود و نگاهش از خونه‌ها به کاغذ در دستش حرکت می‌کرد.
به دنبال خونه‌ی یازده و سیزده می‌گشت تا بتونه خونه‌ی دوزاده رو پیدا کنه. از چند نفری هم سراغ خونه رو گرفت، حتی اینکه خونه برای غریبه‌ها قابل دیدن نیس روهم فراموش کرده بود.

پلاک کثیف و محوی رو پیدا کرد که شماره‌ی روش ناخوانا بود. به نظر می‌رسید که یکی از اعدادش سه باشد. رز فرض رو بر سیزده بودن خونه گذاشت و تمرکز کرد.

خونه‌ی دوازده. خونه‌ی گرم و نرم دوازده. با اون ترک‌های خوشگل روی سقفش. با اون دیوارهای رنگ ریخته‌ش. بوی سوپ پیاز رو حتی با این فاصله‌ هم می‌اومد. صدای هوارهای مادر سیریوس می‌شنید.

ترک بین دوخانه‌ی سیزده و یازده بزرگ و بزرگتر شد. خونه‌ی رنگ و رو رفته و قدیمی آشنا پدیدار شد.
رز نفس عمیقی کشید. بلاخره رسیده بود.
در طبق معمول باز بود ولی سر و صدای سابق به گوش نمی‌رسید. حتی بوی سوپ پیاز چند دقیقه‌ی پیش هم حالا محو بود.

پرده‌ی خانم بلک رو کنار زد. پیرزن فحش های آبدار و جدیدی نثارش کرد. برای اولین بار سعی نکرد خفه‌ش کند. در میان داد و هوارش دنبال بقیه گشت. دریغ از یک نشانه از وجود موجود زنده!

- باز رفتین بدون من سفر بوقیا؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 6 شهریور 1399 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین

نصفه شب بود ولی تمام هافلپافی ها در سالن عمومی بودند؛صدای کسی در نمیومد چون همه غرق در تکلیف سخت پرفسور اسنیپ بودند.
امروز بعد از زنگ ناهار دوجلسه کلاس با اسنیپ باعث شده بود که همه برای کلاس پرفسور تریلانی دمخ و پکر باشند،زاخاریاس که پر انرژی ترین فرد در کل سالن بود،اکنون روی مبل کنار شومینه لم داده بودش و به دفترش خیره شده بود.
همه سخت درگیر جوابی بودند برای این سوال تا به بقیه بگن و برن بخوابن؛اما تا این تکلیف حل نمی شد شب هم تموم نمیشد!

-هو هو...هو هو!

صدای جغد خسته و پرکنده ای بود که به سمت تنها پنجره ی باز سالن میومد،کسی انتظار شنیدن صدای این جغد رو نداشت. همه بلند شدن و خودشون رو جمع و جور کردند و شروع به قسم دادن مرلین کردند تا بلکه اون جغد به سمتشون بیاد.
گابریل و پومانا که سخت درگیر تکلیف پرفسور اسنیپ بودند متوجه ی صدای جغد نشدند و اه و ناله های بچه ها! حتی وقتی که جغد شروع به زیگ زاگ حرکت کردند کرد متوجه نشدند تا اینکه ترومن که کنار گابریل نشسته بود پرید که جغد رو بگیره و به تیت تنه زد گابریل به خودش امد و جغد رو جلوی چشمهاش دید!

-یااااا ریش مرلیننننن!

این صدای فریاد گابریل بود که داشت در کل سالن اکو میشد و همه رو متوجه وجود جغد در دستان گابریل میکرد؛ همه دور گابریل جمع شدند و منتظر شدند ببینند جغد برای گابریل چی اورده...

-بازش کن دیگه گب !
-الان الان! برین عقب خفه شدم ها؛بچه هاااااااااااا برین عقب تنگیه نفس گرفتم!

گابریل با ارامش شروع به باز کردن نامه کرد.نامه بسیار سبک بود اما همه ی سالن فضولیشونن گل کرده بود ببیندن از طرف کیه نامه؟

-از طرف کیه گب؟
-از طرف پرفسور دامبلدور!

با شنیدن این نام همه بر سر گابریل بیچاره ریختند چون فکر میکردند پرفسورجواب سوال رو براشون فرستاده یا کلاس های فردا رو کنسل کرده!

-بخونش این نامه خیلی مهمه گب!
-میدونم پومانا ولی ممکنه برای محفل باشه پس اول خودم میخونم بعد اگه دیدم مناسب شما هست براتون می خونم!
-باشه باشه بخون!

سلام خانم گابریل تیت!

با عرض احترام به شما اطلاع میدهم که شما باید اخرهفته به قرارگاه مخفیه محفل بیاید در انجا ماموریتی منتظر شما هست.
قرار هست شما به همراه خانم پومانا اسپراوت،الستور مودی،ریموس لوپین و نیمفارادا تانکس به مامورتی مهم بروید!
ممنون میشوم به خانم اسپراوت اطلاع بدهید.
لطفا کسی از این موضوع با خبر نشود!

دوستدار تو
البوس پرسیوال فالفریک بریان دامبلدور.

گابریل دست از خوندن کشید،ماموریت! چه ماموریتی؟

-خب چیشد گب؟
-اممم...هیچ چیزی نبود مربوط به من و پومانا بود.

صدای ناله بلند شد و سرتاسر راهرو هارو پر کرد...

-اما یه چیزی،در هین خوندن این نامه جواب تکلیف رو فهمیدم!
-واقعا؟
-واقعا؟
-واقعا؟
-واق...
-بعله؛وقعا!
-خب بگو دیگه.
-ببینید سووال این بود"خصوصیت اصلیه سنگ جادو رو نام ببرید؟"
حالا جوابش چیه به نظرتون؟...خب معلومه اگه یادتون باشه هری پاتر فقط و فقط برای یه چیز به دنبالش رفت تا اونو از دست لرد دور کنه تا لرد بدن پیدا نکنه و جاودانه نشه؛درسته؟
خب پس خصوصیت اصلیش"جاودانگیه!"
-اره داره راست میگه گب!
-ممنون زاخاریاس.راستی پومانا باید یه چیزی بهت بگم فردا زنگ ناهار بیا پیشم!

پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: یکشنبه 2 شهریور 1399 13:54
نمایش جزئیات
آفلاین
-بچه ها!...نمی خواین بیدار شین؟ ساعت 9 صبحه!...گابریل،پومانا...بیدار شین دیگه!
-خیلی خب بابا! بیدار شدیم ...پومانا،پومانا بلند شو صبح شده.
-باشه باشه گب بیدار شدم.ممنون از لطفت ایزابلا.
-بیاین برین صبحونتون رو بخورین،شانس اوردین که امروز اخرهفته هست و کلاس ندارین؛بلند شین

داخل سرسرا:


-چه عجب گابریل بیدار شدی!
-خب خسته بودم،اخر هفته حق داشتم بخوابم دیگه نه پومانا؟
-هههه...اره خب حق داشتیم بخوابیم سدریک!
-نه تا الان که شما مثلا جزو سخت کوش ترین بچه های مدرسه هستین!
-پومانا،پومانا یه دقیقه اون ظرف حلیم رو بذار پایین! به نظرت بچه های سخت کوش حق ندارند یک خواب منظم داشته باشن؟
-هومممم ...خب قطعا حق دارند گابریل!
-خیلی خب بابا بخورین که ساعت 10 تمرین کوییدیچ دارین،بیاین ها!
-عالی شد گابریل حالا میتونیم باهم تمرین کنیم.
-اره میدونم...سدریک،سدریک واستا یه دقیقه!
-چیشده گابریل؟
-کیا میاین؟
-این چه سوالیه اخه گب؟
-خب میخوام بدونم کیا میاین؟
-بچه های کوییدیچ دیگه!
-خب اسماشونو بگو
-ترومن،ارنی،هری،ویزلی ها، شیلا بروکس،خودم،تو و پومانا
-خب ببین سدریک ممکنه ما یه ذره دیر تر بیایم عیبی که ندا...
-ای خدا!باشه فقط بیاین ها!
-باشه،پس فعلا.
-فعلا.
-گب چی بهش گفتی؟
-هیچی، ازش پرسیدم کیا میان.
-این چه سوالیه دیگه ترومنو ارنی و هری و بقیه میان دیگه!
-پومانا مثل اینکه فراموش کردی منو تو دیشب عضو محفل شدیم ها! ماموریت،دامبلدور،وظیفمون و ...
-خب اره می دونم ولی این چه ربطی داره خب به تمرین کوییدیچ؟
-وایی پومانا! ما اول باید مطمئن بشیم امروز برای محفل کار خاصی قراره بکنیم یا نه ؟
-نکته ی ظریفی بود!
-پاشو،پاشو بریم دفتر دامبلدور!

دفتر دامبلدور:

-تق تق،تق تق...چرا جواب نمیده گب؟
-از کجا بدونم!
-تق تق... تق تق...اه یه بله ای بگو دیگه!
-اروم باش پومانا.
-اخه ساعتو نگاه کن گب،ساعت 9:45 هست،ساعت 10 تمرین داریم!
-به سدریک گفتم ممکنه دیر بیایم،بعدش محفل مهم تر از کوییدیچه نه؟ حالا برو کنار من در میزنم...تق تق...تق تق!
-بله؟
-ایناهاش دیدی پومانا؟
-خیلی خب!
-پرفسور ماییم گابریل و پومانا
-بیاین تو عزیزانم!
-عهه سلام پرفسور
-سلام پرفسور دامبلدور!
-سلام بر خانم تیت و خانم اسپراوت، میتونم کمکتون کنم؟
-گب بگو دیگه وقت نداریم.
-باشه باشه...اهمم پرفسور ما امدیم که به شما بگوییم که اگه امروز کاری باید انجام بدیم درخدمتیم،چون می خوایم بریم تمرین کوییدیچ گفتم قبلش سری به شما بزنیم اخه دیشب شما چند تا چیز تو مایه های ماموریت و اینجور چیزا گفتین!
-اوه،کامل درسته!ولی نه کاری باهاتون فعلا ندارم،هروقت داشتم براتون یه جغد میفرستم عزیزانم.
-پس پرف...
-ممنون پفسور از زحماتتون،پس ما دیگه مرخص می شویم چون به سدریک جان قول دادیم نه گابریل؟
-امممم...خب درسته ول...
-فعلا پرفسور!

پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده