-بچه ها!...نمی خواین بیدار شین؟ ساعت 9 صبحه!...گابریل،پومانا...بیدار شین دیگه!
-خیلی خب بابا! بیدار شدیم

...پومانا،پومانا بلند شو صبح شده.
-باشه باشه گب بیدار شدم.ممنون از لطفت ایزابلا.
-بیاین برین صبحونتون رو بخورین،شانس اوردین که امروز اخرهفته هست و کلاس ندارین؛بلند شین
داخل سرسرا:
-چه عجب گابریل بیدار شدی!
-خب خسته بودم،اخر هفته حق داشتم بخوابم دیگه نه پومانا؟

-هههه...اره خب حق داشتیم بخوابیم سدریک!
-نه تا الان که شما مثلا جزو سخت کوش ترین بچه های مدرسه هستین!
-پومانا،پومانا یه دقیقه اون ظرف حلیم رو بذار پایین! به نظرت بچه های سخت کوش حق ندارند یک خواب منظم داشته باشن؟
-هومممم

...خب قطعا حق دارند گابریل!
-خیلی خب بابا بخورین که ساعت 10 تمرین کوییدیچ دارین،بیاین ها!
-عالی شد گابریل حالا میتونیم باهم تمرین کنیم.
-اره میدونم...سدریک،سدریک واستا یه دقیقه!
-چیشده گابریل؟
-کیا میاین؟
-این چه سوالیه اخه گب؟
-خب میخوام بدونم کیا میاین؟
-بچه های کوییدیچ دیگه!
-خب اسماشونو بگو
-ترومن،ارنی،هری،ویزلی ها، شیلا بروکس،خودم،تو و پومانا
-خب ببین سدریک ممکنه ما یه ذره دیر تر بیایم عیبی که ندا...
-ای خدا!باشه فقط بیاین ها!
-باشه،پس فعلا.
-فعلا.
-گب چی بهش گفتی؟
-هیچی، ازش پرسیدم کیا میان.
-این چه سوالیه دیگه ترومنو ارنی و هری و بقیه میان دیگه!
-پومانا مثل اینکه فراموش کردی منو تو دیشب عضو محفل شدیم ها! ماموریت،دامبلدور،وظیفمون و ...
-خب اره می دونم ولی این چه ربطی داره خب به تمرین کوییدیچ؟
-وایی پومانا! ما اول باید مطمئن بشیم امروز برای محفل کار خاصی قراره بکنیم یا نه ؟
-نکته ی ظریفی بود!
-پاشو،پاشو بریم دفتر دامبلدور!
دفتر دامبلدور:
-تق تق،تق تق...چرا جواب نمیده گب؟
-از کجا بدونم!
-تق تق... تق تق...اه یه بله ای بگو دیگه!
-اروم باش پومانا.
-اخه ساعتو نگاه کن گب،ساعت 9:45 هست،ساعت 10 تمرین داریم!
-به سدریک گفتم ممکنه دیر بیایم،بعدش محفل مهم تر از کوییدیچه نه؟ حالا برو کنار من در میزنم...تق تق...تق تق!
-بله؟
-ایناهاش دیدی پومانا؟
-خیلی خب!
-پرفسور ماییم گابریل و پومانا
-بیاین تو عزیزانم!
-عهه سلام پرفسور
-سلام پرفسور دامبلدور!
-سلام بر خانم تیت و خانم اسپراوت، میتونم کمکتون کنم؟
-گب بگو دیگه وقت نداریم.
-باشه باشه...اهمم پرفسور ما امدیم که به شما بگوییم که اگه امروز کاری باید انجام بدیم درخدمتیم،چون می خوایم بریم تمرین کوییدیچ گفتم قبلش سری به شما بزنیم اخه دیشب شما چند تا چیز تو مایه های ماموریت و اینجور چیزا گفتین!
-اوه،کامل درسته!ولی نه کاری باهاتون فعلا ندارم،هروقت داشتم براتون یه جغد میفرستم عزیزانم.
-پس پرف...
-ممنون پفسور از زحماتتون،پس ما دیگه مرخص می شویم چون به سدریک جان قول دادیم نه گابریل؟
-امممم...خب درسته ول...
-فعلا پرفسور!
پایان.