جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

24 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
24
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  39 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  186 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  305 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  290 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  369 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: دوشنبه 10 شهریور 1399 22:19
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: مرگخوارا و محفلیا نیاز به زهر مار دارن. مرگخوارا برای معجونی که هکتور و اسنیپ قراره بسازن؛ محفلیا هم برای سوپ زهر ماری که دامبلدور گفته برای رز زلر بپزن تا سرماخوردگیش خوب شه.
هر دو گروه یه سوراخ مار پیدا می کنن... ولی شیلا از قبل، مار و تخم هاشو برداشته و رفته.
محفل برای پیدا کردن زهر مار به ناکترن رفته و مرگخوارا جلوی لونه مار هستن.


* * *


- باید از هم جدا شیم.

بلاتریکس اینو گفت و به فکر فرو رفت... اما هنوز چند ثانیه نگذشته بود که با تکون های شدید رودولف از فکر بیرون اومد.

- اینو جدی میگی بلا؟ جدا میشیم؟ من آزاد میشم؟ ساحره های با کمالات، من اومـ...

بووووووووووووم

بلاتریکس با یه ضربه مشت، رودولف رو نقش زمین کرد. ساحره های با کمالات دور و برش نفس راحتی کشیدن. بلاتریکس که سعی میکرد خونسردی خودشو حفظ کنه، ادامه داد:
- دو تیم میشیم؛ یه تیم میره شیلا رو پیدا کنه، یه تیم هم میره توی لونه مار.
- تیم؟ من گفته باشما، تیم من فقط ساحره باشه...

رودولف این دفعه با لگد همسرش به خواب عمیقی فرو رفت.
بلاتریکس تیم ها رو تعیین کرد، اما همینکه موقع رفتن شد، فهمید چه اشتباه بزرگی کرده؛ سدریک بالشتشو بین خودش و رودولف تقسیم کرده و خر و پف هر دو بلند شده بود، سو از دور دیده میشد که مشغول کلاه بازی بود، انگار که اصلا نشنیده بود. الکساندرا ظاهرا تنها کسی بود که این ماموریت براش مهم بود.
- زود باشین دیگه، بلند شین! ارباب بهم قول دادن اگه این زهر مار گیر بیاریم، من میتونم ماره رو بخورم! زود باشین که وگرنه شام امشبم شمایین.
- خیلی خب بابا، چقد عجله داری.

بلاتریکس با تاسف نگاهی به آگلانتاین کرد که با آرامش، دونه دونه گرد و خاک روی کفششو بر میداشت، و گفت:
- بیخیال، همه با هم میریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: یکشنبه 8 تیر 1399 13:20
نمایش جزئیات
آفلاین
_اصلا بیاین این صد گالیونی رو بگیرین باهاش زهرمار بخرین.

محفلی ها عصبانی بودند، اما صد گالیون چیزی نبود که به راحتی ازش رد بشوند. پس قبول کردند.
_چطوره از سایت های اینترنتی مشنگی سفارش بدیم برامون بیارن.
_نباید این کارو بکنیم فرزندان روشنایی! کلاهبرداری زیاد شده و ممکنه اصل نباشه!
_پس چیکار کنیم پروفسور؟
_دوباره برین کوچه ناکترن و دنبال زهرمار بگزدین اونجا معتبر تره!
_چشم پروفسور!

خانه ریدل ها

_ارباب، هاگرید بهمون مار نر غالب کرد!
_اونوقت از کجا فهمیدین که نره مرگخوارانمون؟
_خودش گفت ارباب!
_اون گفت و شما هم باور کردید؟!
_بلـ...یعنی نه ارباب! من گفتم باید بیشتر دقت کنیم! اینا قبول نکردن!
_مرگخواران خنگمان، دوباره بروید به لونه ماره و اینبار نگاه کنید ببینید تخم دارد یا نه!
_چشم ارباب!

مرگخوار ها آپارات کردند و درست جلوی لونه مار ظاهر شدند.
به داخل لونه نگاهی انداختند و در کمال تعجب آنرا خالی یافتند!

فلش بک-چند دقیقه قبل

_وای اینجا قطعا لونه ی یه ماره ! یعنی چه ماری میتونه باشه؟

مار که متوجه حضور کسی جلوی لونه اش شده بود سرش را بیرون آورد تا ببیند مبادا مرگخواران برگشته باشند.
_فس؟
_اممم...سلام خانوم ماره! چقدر شما خوشگلی! چه پولک های قشنگی داری! رنگ سبزت هم خیلی خاصه ! قربون نیش های تیزت برم، سمی هم که هستی! ای وای چرا زود تر متوجه نشدم نوعت هم که خیلی کمیابه! تخمم داری؟
_اینجا چیکار داری؟
_وای! آدم زبون هم هستی؟! ایول! من کل کره زمینو دنبال یه مار آدم زبون زیرورو کردم آخرش هم پیدا نکردم! مجبور شدم خودم یکی تربیت کنم البته اون خودش نمیتونه حرف بزنه فقط میتونه حرف آدمارو بفهمه! میگما شما اینجا راحتی؟ من یه جایی رو دارم پرا از همنوع های خودته حتی اگر خواستی میتونی با یکیشون ازدواج کنی! یه گوشه دنج و خیلی راحت از اونجا رو میخوای؟ فقط کافیه بیای و پیش من بمونی! خودم ازت مراقبت میکنم و نمیزارم کوچکترین صدمه ای به خودت و بچه هات برسه اینو تضمین میکنم! حالا میای پیش ما؟

مار تا حالا کسی را ندیده بود که انقدر زیاد و تند حرف بزند اما وعده های شیلا بسیار وسوسه بر انگیز بود.
_ . حالا منو کجا میخوای ببری؟
_توی این کیف!
_
_نترس! بنظر من که کیف نیست بهشته! فقط یه نگاه به داخلش بنداز!
_
_حالا میای؟
_ صبر کن تخم هامم بیارم!

پایان فلش بک

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط شیلا بروکس در 1399/4/8 13:41:47
ویرایش شده توسط شیلا بروکس در 1399/4/8 16:24:38
هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: پنجشنبه 25 اردیبهشت 1399 11:44
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلی ها دست از پا دراز تر و در حالی که به هاگرید ناسزا می گفتند به خونه برگشتند. همین که وارد خونه شدند، خانه شروع به لرزیدن کرد. متوجه شدند که شدت لرزش از قبل از رفتنشون بیشتر شده و این نشونه ی بدی بود، حال رز بدتر شده بود.
همگی به سمت آشپزخونه رفتند و با دیدن دامبلدور و مالی شروع به غر زدن و چغلی کردن کردند:
-هاگرید بهمون تخم تسترال انداخت!
- اون نامرد مارو فروخت به مرگخوارا!
- اون سهم کیکی که هفته پیش بهش داده بودم کوفتش بشه به حق مرلین!

سر کادوگان از تابلوی روی دیوار سرش را بیرون آورد و همزمان با تکون دادن شمشیرش فریاد زد:
- آن مرد بد هیکل هیچ شرافتی ندارد، دامبلدور باید گردنش را بزنیم!

دامبلدور و مالی گیج و ویج نگاهشون میکردند. بلاخره رون همه رو ساکت کرد و شروع کرد به توضیح دادن ماجرا. همین که توضیحانش تموم شد نگاهی به دامبلدور کرد و دید که دست به ریش خوابش برده! بلاخره اونهمه سر وصدا برای پیرمردی که صد ها سال عمر کرده یکم زیادی بود! مالی با ناامیدی گفت:
- اگه زودتر زهر مار گیر نیاریم قبل از خوب شدن رز خونه میریزه رو سرمون.

همون موقع خونه دوباره لرزید اما ایندفعه به خاطر ورود همراه با حرکات موزون هاگرید به خونه بود:
- صدگالیونی گیر آوردم..صد گالیونی گیر آوردم!

همونطور که قر میداد و با هر تکان وسایل خونه رو به زمین می انداخت و خونه رو به لزره در میاورد، وارد آشپزخونه شد.
محفلی ها با خشم بهش نگاه کردند و قبل از اینکه چیزی بگن صدای سر کادوگان بلند شد که هاگرید ناسزا می گفت. هاگرید با بیخیالی روی یکی از صندلی ها نشست و گفت:
- حالا اونطوری نگام نکونین. فکر کردین من شما رو میفروشم؟ با پنجاه تاش‌ میتونیم مستقیم زهر مار سفارش بدیم برامون بیارن.

آملیا با حرص جواب داد:
- میتونستی از اولش جای تخم مارا رو بهمون بگی. زندگی خرج داره نه؟

مالی ویزلی نگاه سرزنشگرانه ای به هاگرید کرد و پرسید:
- بهشون تخم قلابی انداخته بودی هاگرید؟‌

هاگرید که دید اوضاع بدتر از این حرفاس از جاش بلند شد تا در بره اما پاش به ریش دامبلدور گیر کرد و افتاد و در همان موقع خونه طوری لرزید که حتی حال بد رز هم نتونسته بود اونطور به لرزه بندازدش و دامبلدور از لرزشش از خواب بلند شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هاروکا اندو در 1399/2/25 11:49:35
You are born to be real, not perfect
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: پنجشنبه 11 اردیبهشت 1399 16:02
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس با صدایی که کمی خشم در تار و پود آن بود گفت:

-مار،تو لرد سیاه و نواده اسلایترینو میشناسی؟ ایشون ازت میخواد که تخم هاشو بهش بدی تا ....
-اصلا این لرد سیاهی که می‌ گین کی هست؟

مرگخوار ها که گویی فحشی از دهان مار شنیده بودند گفتند:
-چیزی گفتی؟
-ما به احترام اربابه که تیکه پارت نمی کنیم.
-یا تخمتو میدی یا در جا نابودت میکنیم.

مار با تعجب گفت:

-تخم؟چی دارید میگید؟ من نرم.

بلاتریکس گفت:

-ببین ماره. ما اصلا باهات شوخی نداریما
-به ریش مرلین من نرم

بلاتریکس با عصبانیت گفت:

- این هاگرید نره غول ما رو گول زده.سزای خیانت به لرد سیاه مرگه. همگی آپارت کنید خونه ارباب تا بهش خبر بدیم.
رودولف هم بزارید اینجا تا یه شفا دهنده بیارم.

سپس همه مرگخواران به سمت خانه ریدل ها آپارت کردند.
................................
در گوشه لونه مار،مار تخم هایش را نوازش میکرد و میگفت:
-بچه های نیش کوچولوی من ،مامانی نمیزاره هیچ آسیبی بهتون برسه


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 فروردین 1399 11:25
نمایش جزئیات
آفلاین
مار آدم زبان، یک بار دیگر به مرگ خواران زل زد و با صدای عجیب غریبش پرسید:
_چی می‌خواین که دستتون رو هی می‌کنید تو حلق من؟
همه کپ کرده بودند که فنریر تصمیم گرفت یک بار دیگر تلاش کند که نشان دهد مار زبان است. به خاطر همین نفسی گرفت و شروع کرد.
_سسسسسسس.....فیییییشششش...سسسسس...فیششششش....

بلاتریکس می‌خواست بزند پس گردن فنریر که مار با دمش جلوی او را گرفت. شاید واقعا فنریر مار زبان بود.
_...سسسسس....تخم!

مار اول تعجب کرد، بعد یک ابرویش را بالا برد و بعد هم اخم کرد. سپس با عصبانیت فریاد زد:
_هیپوگریف مار ندیدۀ گندزادۀ مزخرف....بوق بوق بوق... کلی بهم فحش ماری دادی بعد بهم می‌گی تخم؟ تخم خودتی!

بلاتریکس فنریر را از یقه بلند کرد و انداخت کنار رودولف که کم‌کم به هوش می‌آمد. بعد هم گلویش را صاف کرد.
_اهم...اهم...اون ابله رو نادیده بگیر. من باهات کار دارم. من برای لرد سیاه کار می‌کنم و ایشون نوادۀ اسلایترین هستن که اسلایترین هم مار زبان بوده و احتمالا....

مار چشمانش را در حدقه چرخاند و پرسید:
_با من چی‌کار دارید؟

بلاتریکس که دمق شده بود جواب داد:
_تخمت رو می‌خواییم.

چشمان مار گشاد شدند و فریاد زنان پرسید:
_چییییییییییییییییی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با سخت‌کوشی و امید قدم به قدم قله‌ها را فتح می‌کنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمان‌ها فرو نهیم.
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 فروردین 1399 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
سو، وحشت زده به چشمان مار خیره شده بود و مرگخواران، وحشت زده به سو!

مار با حالتی نه چندان دوستانه در حال حلقه زدن به دور مچ دست سو بود. فشار وارد شده بر مچ دست سو باعث شد حواسش جمع شود.
-س...س...سسسس...

-ایول...داره به زبون ماری حرف می زنه!
-با چه اقتداری به ماره زل زده! الانه که هیپنوتیزمش کنه.
-سو مار زبان بوده!
-درست مثل ارباب، چه افتخاری...

بلاتریکس آهی پر از حسادت کشید و برای سو آرزوی مرگ کرد.

سو همچنان به مار خیره شده بود و در تلاش بود حرفی بزند.
-سسسس...سلام جناب مار!

حسادت بلا، و تحسین مرگخواران فورا دود شده و به هوا رفت.
مار هم ناامید شد!

-چی می خوایین؟

بعد از این جمله، صدای فریاد فنریر به هوا بلند شد.
-ایول...منم مارزبونم. یه چیزی گفت و من متوجه شدم...ششصد گالیون می گیرم که بهتون بگم چی گفت.

سدریک با خونسردی گفت:
-پرسید چی می خواییم.

فنریر با حالتی بسیار توی ذوق خورده به طرف سدریک برگشت.
-تو هم فهمیدی؟...باشه... سیصد گالیونش مال تو...

-همگی فهمیدیم نادون! ماره به زبون ما حرف زد. ما مار زبون نیستیم...ولی انگار ماره آدم زبونه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: شنبه 16 فروردین 1399 22:27
نمایش جزئیات
آفلاین
حالا علاوه بر بیرون آوردن تخم مار، باید فکری هم به حال رودولف می‌کردند. هکتور با ترس از او فاصله می‌گرفت و سو، در حالی که آرام از مرلین کمک می‌خواست رودولف را عقب می‌کشید.

رودولف، به طور تهدید آمیز و جنون‌واری قهقهه می‌زد و قرنیه‌های دو چشمش مدام قل می‌خورد و از سمتی به سمت دیگر می‌رفت. کم کم رنگش داشت بادمجانی می‌شد. بلاتریکس، از پشت داد زد:
- استیوپفای!
و رودولف، بی‌حس روی زمین افتاد.

سو، نفسی گرفت. رنگ هکتور پریده بود. باید هر چه زودتر تخم مار را بیرون می‌آوردند و زهر را با خود می‌بردند. دیگر تحمل بدبختی‌های جدید را نداشتند.

بلاتریکس، طره‌‌ی موهایش را از صورتش کنار زد و گفت:
- فعلا بذارینش یه گوشه. بعداً یه فکری به حالش می‌کنیم.
دو نفر از مرگخواران، رودولف را که قرنیه‌ی چشمانش در حال قل خوردن بود جا به جا کردند و در گوشه‌ای گذاشتند. حالا، باید یکی دیگر از آنها دست به کار می‌شد.
سو، وزنش را روی پای چپش انداخت و گفت:
- خب، حالا کی می‌ره؟

همه خودشان را به نفهمی زدند و نگاه هایشان را روی اجسام اطرافشان چرخاندند.
بلاتریکس با چوبدستی‌اش به سو اشاره کرد.
- تو، برو!
سو، من من کرد.
- من؟ چرا من؟ چرا هر وقت جای سخت کار می‌رسه من یادتون میوفتم؟
بلاتریکس پوفی کشید و سو را به سمت لانه‌ی مار، هُل داد.
سو، خیلی تقلا کرد. اما بلاتریکس تصمیمش را گرفته بود.

سو، به سمت هکتور رفت و در حالی که بغض گلویش را می‌فشرد به او گفت:
- اگه بلایی سر من اومد به ارباب بگو توی زندگیم هر کاری کردم به خاطر اون بوده و بهش بگو بلا باعث شد بمیرم!

سپس آرام اشک روی گونه‌اش را پاک کرد و با شجاعت به سمت لانه‌ی مار رفت. اطرافیان با هیجان او را نگاه می‌کردند.
سو،‌ خم شد و دستش را به درون لانه برد. دستش به چیز نسبتا زبری خورد. گرد هم بود. پس خود تخم مار بود.

سو آن شیء را بیرون آورد، بعد، قلبش در سینه فرو ریخت، نفسش در سینه حبس شد و رنگش کاملا سفید شد. آن شیء، تخم مار نبود، بلکه خود مار بود. مار، فس فس می‌کرد و آرام تکان می‌خورد.
- سو، تو... تو...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: چهارشنبه 20 شهریور 1398 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور تعجب کرد.
-منظورت کدوم عجله هست؟
من که دارم مثل همیشه راه میرم!

رودولف که حالا قرنیه ی چشم چپش به سوی دیگری حرکت کرده و قیافه اش را از ترسناک به فوق ترسناک ارتقاع داده بود دست هکتور را گرفت.
-کجا میری؟ وایسا تا علاقه ی خاصمو بهت ابراز کنم

هکتور دیگر تعجب نکرده بود درواقع این تعجب بود که هکتور کرده بود!
-منظورت از علاقه خاص همون کشتن و قمه و ساتور و ایناست دیگه؟

قرنیه چشم راست رودولف هم به سوی دیگری حرکت کرد.
-نه منظورم علاقه ی خاصه! که فقط مختصر جادوگراست

در همین حین سولی زمانی که از کنارشان رد میشد این مکالمات ناپسند را شنید و نا خودآگاه داد زد.
-یا مرلین!....... رودولف چیز شدههه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 شهریور 1398 14:36
نمایش جزئیات
آفلاین
- من میگم شخصی که در فاصله ی 1متر و 34 سانتی متری من قرار داره، یعنی کریس رو انتخاب کنید!

مثل اینکه تام از وزیر عقده های زیادی داشت.

- من؟! تام! یادت نره مورخ و حقوق بگیر وزارتی ها!
- ها؟! عه راس میگه! آقا پس گابریلو ببرید!

تام به پول بیشتر از تخم مار احتیاج داشت!

- من؟! آخه من چه تسترال شَلی به تو فروختم؟

صبر بلاتریکس سر اومد...
- خب دیگه بستونه! رودولف میره!

رودولف مجبور بود تا دستشو داخل لونه ی مارها کنه، می‌فهمید؟ مجبور بود!
پس دستشو داخل لونه ی مار کرد و تخم‌ها رو درآورد...
- آخ! اوی! وای! آها در اومد.

لحظاتی بعد در مسیر برگشت...

- به به! هکتور جون! کجا با این عجله؟!

رودولف تغییر کرده بود! رودولف... نیش خورده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: شنبه 22 تیر 1398 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
-من!

همه متعجب میشن. یه نفر داوطلب شده.

-کی بود داوطلب شد؟

بانز دستشو بلند میکنه و بالا و پایین میپره...خودشو نمیبینن، ولی ردا و آستینشو که میبینن!
بلاتریکس جلو میره و دست بانز رو بالا میگیره.
-ببینین...یاد بگیرین...شجاعت و جسارت و از خودگذشتگی رو بیاموزین! در راه خدمت به ارباب، از مواجه شدن با هیچ خطری دریغ نمیکنه.

-حالا میتونم بگم؟

بانز اینو میگه و بلاتریکس کمی گیج میشه.
-چیو میخوای بگی؟

-میخواستم بگم به نظرم سو برای این کار از همه مناسب تره. دستاش لاغر و درازن. تا ته لونه میرسن. سو خوبه. به سو بگین. سو مناسبه. خیلی خوبه برای این کار. سو...سو لی. اسمش سوئه، فامیلیش لی. اشتباه نکنین ها. به سو بگین.

درحالیکه گابریل با یه جاروبرقی که مشخص نیست برقش از کجا تامین میشه، داره جلوی لونه ی مار رو تمیز میکنه، همه چپ چپ به جایی که حدس میزنن صورت بانز باشه خیره میشن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!