جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  137 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  250 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  246 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  327 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 10 خرداد 1403 20:56
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
_ مایک!
_ کالی!
_ مایــــک!!!
_ کالــــــی!!!
_ اوه مایــــــــک!!!!
_ اوه کالـــــــــــــی!!!!

"بوس ... بوس... ماچ ... ماچ ... بوس بوس ... ماچ ماچ ...."

و اینطور بود که کالی و مایک در دریای بیکران عشق غرق شدند. آن ها حتی به غریق نجات نیز اعتقادی نداشتند. امواج مواج را میشکافتند و بی محابا به جلو میتاختند. و چه اکتشافاتی که در این مسیر نکردند. گاهی کمی آرام میشدند، گویا به ساحل جزیره ای ناشناخته رسیده اند و میتوانند کمی استراحت کنند ولی باز پشیمان میشدند و به جلو میتاختند...

در همین حین ناگهان درب اتاق ضروریات به صدا درآمد!

_ مایک! کی میتونه باشه؟
_ عجیبه مگه کسی میتونه بفهمه ما اینجاییم؟
_ فقط یه نفر!
_ کی؟
_ مدیر جدید مدرسه! همون کلاغه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 10 خرداد 1403 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
مثل همیشه تو انبار معجون ها مشغول پیدا کردن مواد جدیدی بودم که بشه باهم قاطیشون کرد مهم نبود کشنده یا شفا بخش فقط یه چیز جدید باشه
-خاکستر منجمد....خاکستر منـ...
+کجارو میخوای آتیش بزنی؟
با یه داد برگشتم:مایک ! اینجا چیکار میکنی؟
یه نیشخند زد: یادت که نرفته؟ هنوز بهم بدهکاری!
گیج شدم: بدهکار چی؟
خندش رفت رو هوا:نگو که ....هنوز بلایی که تو بازی دیروز سرم آوردی یادم نرفته!
وای....بدبخت شدم.....
-ام..چیزه....میگم مایک با یه شطرنج چطوری؟
+طفره نرو بلک! یه جبران توپ میخوام.
-مایک من امروز سرم واقعا شلوغه بزار برای بعد خب؟
+نو نو...تو اتاق ضروریات میبینمت.
نالم در اومد:مایک رابینسون! خواهش میکنم.
+راه نداره وگرنه باید یجور دیگه جبران کنی!
پشت بند حرفش یه چشمک زد.مرتیکه بیشعور!
-هووووفففف....قبوله بعد از خاموشی اتاق ضروریات اصلا دلم نمیخواد دانش آموزا یاد بگیرن.
..........................
به چیزی فک کردم که فقط من و اون میدونستیم. در باز شد.
-رابینسون!...اینجایی؟
هنوز نیومده بود انگار.یه نگاه به فضای آشنای اتاق انداختم.دیوارا تماما پوشیده شده از سرامیک های براق مشکی با رگه های نقره ای کفش هم سنگی بود.همین!
+سلام بلک!
-مایک خواهش میکنم یبار به اسم خودم صدام کن میدونی چنتا بلک تو این دنیا هست؟
+قبول کن اسمت رو زبون نمیچرخه.
-تو میتونی فقط بگی دورا ولی بهم نگو بلک! لطفا.
+اوکی حالا شورع کنیم؟
یه نیشخند زدم:حتما!
بعدش هردو باهم داد زدیم:استوپیفای!
....................................
بازهم مثل همیشه بدون برنده!
مثل همیشه از خستگی نبردمون ناتموم موند....
-مایک رابینسون ازت متنفرم.
+کالیدورا بلک منم از تو متنفرم.
-نه واقعا این چجورشه؟ مریضی؟
+نچ ولی قبول کن هیچ کس هم سطح ما نیست.تو خودت حوصلت سر نمیره با خرده جادوگرا بجنگی؟
-فقط کافیه بفهمن مایک میدونی چنتا ورد ممنوعه استفاده کردیم؟....وای اگه یکی از دانش آموزا بفهمه......
+نمیفهمن خیالت راحت.....فکر این اتاق فقط تو مغز من و تو میگذره باور کن!
زیر لب زمزمه کردم:Black peace(آرامش سیاه)
بعد بلند تر ادامه دادم:ولی باورش سخته منو تویی که همیشه دعوا داریم اولین بار همدیگرو اینجا دیدیم.
مایک پاهاشو دراز کرد و دستاشو ستون بدنش کرد:اوهوم.
خیلی وقت بود اینقدر باهم تنها نبودیم همیشه بعد از دوئل زود میرفتیم که مچمونو نگیرن.این به ضرر منو احساساتم بود.
با فکر اینکه ممکنه هرلحظه اشتباهی ازم سر بزنه مثل جت بلند شدم: فعلا مایک.
نمیدونم قیافم چطور شده بود که پرسید:تو حالت خوبه؟
-ها؟..آ..آره ...بابای.
هنوز قدم اولو برنداشته بودم که دستمو گرفت و کشید سمت خودش:کجا با این عجله؟ هنوز طلب اصلیت مونده.
-چـ...چی داری میگی؟
حالت فک کردن به خودش گرفت:اوممم...یادم میاد یه دختری تو مهمونی استادا خیلی مست کرده بود و....
دستمو گذاشتم رو دهنش:خفه شو رابینسون...اون...اون یه اشتباه بود.
دستشو گذاشت پشت گردنم: ولی این یه اشتباه نیست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

پیوند فایل:



jpg  (37.54 KB)
48102_6658b0638bfb1.jpg 296X152 px
ویرایش شده توسط کالیدورا بلک در 1403/3/10 20:26:35
ویرایش شده توسط کالیدورا بلک در 1403/3/10 20:27:56
ویرایش شده توسط کالیدورا بلک در 1403/3/10 20:28:36
ویرایش شده توسط کالیدورا بلک در 1403/3/10 20:29:15
ساکت شید!
همه ساکت شید. حرکت نکنید. حرف نزنید. نفس نکشید،
دارم سعی می کنم فکر کنم!
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اسفند 1402 20:49
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: نحسی طالع هاگوارتز رو گرفته و مدیر مدرسه برای اثبات اینکه مدرسه هنوز همون هاگوارتز سابقه از هردو جبهه محفلیها و مرگخواران دعوت میکنه تا به مدرسه بیان. اما نحسی از همون ابتدا دامن هردو جبهه رو می گیره. مگان برای اینکه رژیم غذایی بقیه رو سالم کنه شایعه راه میندازه که نجینی سکته کرده و از شنیدن این خبر لرد سیاه هم سکته میکنه...



***




مرگخواران که فهمیدند سکته نجینی شایعه ای بیش نبود. خوشحال و بشکن زنان برگشتند تا کلک غذاهای خوشمزه و رنگارنگ میز شام را بکنند. اما نه خبری از غذاها بود و نه لرد سیاه. فقط مگان را درحالی که یه بشقاب به دستش بود و داشت غذاها رو دور می ریخت، دیدن.

- ای دروغ بگو. تو دروغ گفته بکردی!
- کسی دستش نزنه. خودم جلوی ارباب شکنجش میکنم.
- خاله. لدفا قبل اینکه بزنیش برام بستنی بحل.

دامبلدور که اوضاع را متشنج دید گفت:
- فرزندان. باباجانان من. زشته. عخه. کنترل کنید عزیزجانان. الان باید دنبال تام بگردیم و بهش با عشق بگیم که نجینی هنوز با عشق زندس. باعشق!

ناگهان بعد از تموم شدن دیالوگ پروفسور دامبلدور، گابریل درحالیکه از یقه لرد گرفته بود و اورا دوان دوان و کشان کشان به سمت سرسرای اصلی می آورد، گفت:

- وقتی... شنیدم که... نجینــــی... سکته کرده، رفتم به لرد... گفتم نجینی... سکته کرده. الانم...( صدای رها شدن کله لرد به زمین) لرد سکته کرده.
- عجب سکته به توی سکته ای بشد.
- اگر شما با شتاب 30 متر بر مجذور ثانیه در جهت جنوب غربی به سمت شمال شرقی با مقاومت دو کیلو اهم میومدین. الان لرد سکته نمی کرد.
- لرد. مای لرد؟
- پیتر. مای پیتر. نقدتو با موجود سه پایی فرستا...

لرد، لحظه ای به هوش آمد اما قبل از آنکه صحبت خود را تمام کند از هوش رفت.

- ای به قربان لردمان. حتی توی بی هوشی هم مسئولیت پذیره.

قبل از آنکه مرگخواران بتوانند به ابراز علاقه عاطفی هم جبهه خود، واکنشی نشان بدهند، لاوندر براون وارد شد و گفت:
- بانو مروپ گم شده! آشپزخونه جاش با انبار مدرسه عوض شده!
- عیبابا باباجان. باز این هاگوارتز شوخیش گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/12/15 20:54:38
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/12/15 20:56:43
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/12/15 20:57:51
.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 26 شهریور 1399 16:02
نمایش جزئیات
آفلاین

مرگخواران با سرعت هرچه تمام تر به سمت تالار میدویدن...

-وایییی،برماااا! نجینی،مار محبوب ارباب سکته کرد!
-عیبی نداره رابستن بجاش من به ارباب میدم!
-شیلا چی میگی؟ ارباب به هیچ حیونی جز نجینی علاقه نداره!
-مشکل خود ارباب است دیگر! من مارهایم را دراختیارشون گذاشتم،انتخاب با خودشه!

رابستن و شیلا در راه تالار باهم دعوا میکردن ولی از اونطرف لرد دنبال اشپزخونه ی هاگوارتز بود...

-بی خرد ها! این اشپرخونه را هم مخفی کردن.ما دیگر باید مثل یک کاراگاه دنبال اشپرخانه در هاگوارتز بگردیم!

لرد سر راه همینطور لعن و نفرین میکرد دامبلدور رو که با چهره ی گابریل مواجه شد!

-اهای...دخترجون،این راه اشپزخونه رو نشانمان بده!
-لرد؟
-بله خودم هستم...راه اشپزخونه!
-چشم چشم اقای ولدمورت...امم فقط یه مشکلی هست!
-ای خدا! چه مشکلی راه رو بلد نیستی بی خرد؟
-نه خیر قربان...نجینی...مار شما سکته کرد!
-
-ببخشید لرد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل تیت در 1399/6/26 16:11:19
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 26 شهریور 1399 16:00
نمایش جزئیات
آفلاین
واقعا دیگر سبرش لبریز شده بود. چطور می توانست بگذارد برگشت به هاگوارتز ان همه زحمتی که برای کم کردن کالری از مرگخواران کرده بود هدر برود. همیشه از هاگوارتز بدش می امد چون خیلی به ادم ها غذا می دادن. اخه سلامت کجا رفت؟ لاغری کجا رفت؟ در همین خین که داشت غر می زد فکری به ذهنش رسید. نجینی را در تالار گذاشته بودند. از سرسرا بیرون رفت و بعد با چهره ای ساختی فریادی از ترس زد
- نجینی سکته کرده.

تمام مرگخواران به سرعت روانه تالار شدند و مگان از فرصت استفاده کرد و نصف غذا ها را دور ریخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 26 شهریور 1399 13:29
نمایش جزئیات
آفلاین

سرسرای بزرگ:

-به به...ارباب،ارباب به نظرم شما هم بخورین ازش!
-ایوا نکند چشمانت را از دست داده ای؟ ما هیچ غذایی در ظرف برای خوردن نداریم!
-ارباب...باور کنین مزه ی بشقابهاش خیلی خوبه!
-ایوا ان بشقاب هارا نخور،ممکنه این ریشو بعد از شام از ماها پول بگیره به خاطر ظرف هاش!
-دیر شد ارباب!

همان موقع اشپزخانه:

-لاوندر مامان،اواکادو کجاست؟برای هلوی مامان میخوام!
-بانو به نظرتون بهتر نیست چندتا جن بیان جای من؟
-لاوندر مامان اصلا نیازی به اینکار نمی بینم!
-برای چه بانو؟
-چون لاوندر مامان باید اشپزی یاد بگیره!

از چهره ی لاوندر معلوم بود اصلا نمی خواد اشپزی یاد بگیره!

-بانو میشه برم مرلینگاه؟
-دارم غذا میپزم لاوندر مامان! ولی برو.

لاوندر خوشحال بدو بدو به سرسرا برگشت و سر راه به تمام جن های اشپزخونه لعنت میفرستاد.

-باباجان،چه خبر از مروپ؟
-هی...ریش سفید! اون مادر ماست.اسم داره درضمن! اسمش هم "بانو مروپ" هست!
-بانو در حال اشپزی هستن اما متاسفانه هیچ جنی در اشپزخونه موجود نیست!

لرد با شنیدن این حرف فرصت رو غنیمت شمارد و شروع به اعتراض کرد!

-پیر خرفت این چه وضعی هست؟ ما گرسنه هستیم! اشپزخونه ی این مدرسه جن ندارد؟ دلیلش چیست پیر خرفت؟مادر ما دست تنها در حال اشپزی هست؟ از مادر با کمالات ما کار میکشید؟ نابودتان میکنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 شهریور 1399 01:13
نمایش جزئیات
آفلاین
* میز شام *
_پیر خرفت هنوز این جا مرغ سوخته درست میکنن
_اخ بمیرم برای کیوی مامان. اینجا بودی این مرغا رو بهت میدادن . دامبلدور من بچه مو اینجوری بهت سپردم . الان خودم میرم برات غذا درست می کنم. اهای تو گلابی ابدار مامان.پاشو راه اشپز خونه رو بهم نشون بده.
و ان گلابی کسی نبود به جز لاوندر براون.
لاوندر که به دنبال پشتیبانی چیزی میگشت تا از او دفاع کند گفت:
-چش شششم مم
سپس چشم غره ای به بقیه محفلی ها که ناگهان بشقاب غذاشون براشون جالب شده بود رفت.
- از این طرف بانو.
و لاوندر و مروپ به سمت اشپزخانه راه افتادند.

اشپزخانه هاگوارتز
مروپ به اشپز خانه ای خالی از جن خانگی خیره شد و پرسید :خربزه مامان . کاهو کجاست ؟ برای طالبی مامان سالاد درست کنم. بخوره بچه م کمبود ویتامین داره. .
لاوندر با درماندگی به اطراف نگاه کرد. اخه اون کجا بدونه کاهو کجاست !.

همان زمان. میز شام

لرد تاریکی به مرگخوارانی نگاه کرد که با ولع مرغ بریان و ژله و سیب زمینی سرخ کرده و پیتزا سمبوسه ...
-حالا نمیخواد این همه اسم غذا بگی .جلو چشمم دارن میخورن میبینم دیگه .
نویسنده : دوست دارم بگم .
-
-غلط کردم. هرچی شما بگی.
-چیزی به ذهنمان نمیرسد .خودت ادامه بده.
_چشم
(نکته اخلاقی : هیچ وقت سرب سر یه لرد نزارین )

خب همونجور که داشتم میگفتم لرد با گشنگی به بشقاب های لبریز از غذای مرگخواران سپس به بشقاب خالی خودش نگاه کرد و لعنتی به ورد مخصوص مادرش ( وردی که بشقاب ها را فقط با غذایی که فرستنده ورد درون بشقاب می ریزه پر می کنه )فرستاد .
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در 1399/6/25 13:19:23
ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در 1399/6/25 13:31:34
ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در 1399/6/25 13:32:43
ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در 1399/6/25 13:34:00
ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در 1399/6/25 13:39:23
!Warning
Risk of biting
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 17 شهریور 1399 20:29
نمایش جزئیات
آفلاین
-بفرمایین این از در...
-دامبلدور هم که اینجاست دختر جون!
-امم...
-تفاله ی چای مامان؟ 🤨
-🙄
-بفرمایین اینم از درمونگاه خدمت لشکر مرگخوار ها، ما دیگه با اجازه مرخص شیم!
-ممنون هلوی مامان.
-خ خواهش بانو!😌

درمونگاه رو جمعیت هافلی ها و گیریفی ها پر کرده بود و همه سر دوتا تخت تقسیم شده بودند و هر دو دقیقه یه بار جاشونو باهم عوض میکردن!

-ممنون دوشیزه اسپراوت از راهنماییتون به لرد!
-دامبلدور؟
-بله تام؟
-تام صدام نکن وگرنه پیر خرفت صدات میکنم ها!😡
-اواکادوی مامان و دشمن پسر مامان، بیاین به عیادت مدیر مامان و ویزلی مامان بریم!

همه با دیدن لشکر مرگخوار ها گسترده شدن و حالت دفاعی به خود گرفتند.

-پیرخرفت! به دوستات بگو برن کنار!😑
-شلیل مامان؟🤨
-محفلی های عزیزم...امروز تام و بانو مروپ بزرگ به عیادت...
-ما چی پس پیرخرفت؟😤
-اوه...بله بله کاملا درسته و مرگخوارهاشون امدن عیادت مدیر مدرسه و خانم وویزلی جارو برای دونفرشون باز کنین!
-دو نفر چیه پیرخرفت؟ کلا برین کنار محفلیا! ما با هم امدیم عیادت از هم جدا نمیشیم ها!😠
-پرفسور چیکار کنیم؟
-راه رو باز کنید برای تام و دار و دستش محفلیا ی عزیز!

مرگخوار ها با شک و تردید به سمت تخت ها روانه شدن و هرکدوم یه نگاه کوتاه به هرکدوم کردن، و بعد منتظر دستور اربابشون موندن.

-خب پیرخ...باشه مامان، خب داشتم میگفتم" دامبلدور حالا میشه شاممون رو بدین؟"😒
-اوه بله تام حتما!

محفلیا و مرگخوارا با هم به سمت سرسرای ورودی حرکت کردند، در راه دامبلدور همش حرص خانوم مدیر را میخورد و لرد به بانو غر میزد که چرا دامبلدور تام صداش میکنه؟

-ماماننن! اون پیرخرفت منو تام صدا میکنه هنوزز!
-هلوی مامان بهش اهمیت نده!😉
-😫

بعد از 5 دقیقه راه رفتن بالاخره به سرسرا رسیدن تا شامشان را میل کنند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 17 شهریور 1399 17:33
نمایش جزئیات
آفلاین
_جینی کم بود؛ پرفسور هم اضافه شد. حالا چی کار کنیم، پرفسور دامبلدور؟

دامبلدور دور اتاق شروع کرد به قدم زدن تا اینکه بعد از چند دقیقه گفت:
_فهمیدم فرزندان روشنایی. انها را می بریم پیش خانم پامفری.

محفلی ها که از دیر فهمیدن دامبلدور هم تعجب کرده بودند هم عصبانی بودند؛ بدون هیچ حرفی و با خشم راهی بیمارستان شدند تا ببینند چه بلایی بر سر جینی امده است.

تالار اسلایترین

_زود باشین دیگه بجنبین. اگه دیر برسیم محفلی ها برامون هیچی نمی ذارن.

ولد مورت این ررا با خشم به مرگخوار های هیجان زده گفت؛ که البته بعد از ان حرف بیشتر هراسان بودند تا هیجان زده. بعد از کلی کش مکش ذهنی و فیزیکی همه لباسهای اراسته (از نظر خودشون اراسته) به تن کردند و راهی سرسرا شدند.

در راه بانو مروپ همش به انها توصیه می کرد که مراقب رفتار خود باشند و این کار را بکنند و ان کار را نکنند.
_پس متوجه شدین خوشگلای مامان؟ یا می خواین دوباره توضیح بدم؟

مرگخوار ها که همین یک توضیح هم برای صد پشتشان بس بود؛ سر هایشان را به نشانه نه دیگه لازم نیست تکان دادند.

همان لحظه دختری با صورتی اشفته به انها رسید و با لحنی کاملا رسمی گفت:
_جناب ولدمورت و مرگخوار های عزیز. به اطلاعتون می رسونم که اتفاق ناگواری برای پرفسور مک گونگال و دوشیزی ویز لی افتاده؛ به همین دلیل مهمانی شام امشب کنسل شده است. از شما تقاضا دارم لطفا با من به درمانگاه بیایید.

قیافه همه مرگخوار ها پکر شد. ولدمورت که از این اتفاق عصبانی بود شروع به داد و فریاد کرد و گفت:
_این چه وضعشه! این چه جور مدیریتیه! یعنی چی که مهمانی کنسله؟!

پومانا که از ترس رنگش مثل گچ سفید شده بود؛ نتونست چیزی بگه و فقط به قیافه عصبانی ولدمورت نگاه کرد. بانو مروپ که از این اتفاق ناراحت بود گفت:
_وای! حال خانم مدیر چطوره؟
_فعلا بستری هستند.

ولدمورت که از بی توجهی مادرش به حرفش عصبانی شده بود دوباره فریاد زنان شروع کرد به غر زدن؛ البته این دفعه بر سر مادرش.
بانو مروپ حرفش را قطع کرد و گفت:
_تفاله چای مامان! اگه یک بار دیگه داد و فریاد راه بندازی باید به مدت یک ماه از اون کله پاچه های مقوی مامان بخوری.

ولدمورت چاره ای جز سکوت نداشت چون میدونست هر کاری بکنه نمی تونه از شر غذا خروندن های مامانش خلاص بشه؛ پس سکوت کرد.

_افرین بلوبری مامان. مرگخوار های مامان بیاین بریم به سمت....کجا باید بیایم دختر مامان؟
_درمونگاه.
_اها! ممنون. بیاین بریم به سمت درمونگاه. ما رو راهنمایی میکنی، هلوی مامان؟
_ها؟ چی؟ ... اها بله البته. از این طرف.

پومانا در راه به اتفاقاتی که افتاد فکر می کرد؛ مادر ولدمورت، ولدمورت، ارباب تاریکی رو تهدید کنه و اون تسلیم بشه؟ حسابی گیج شده بود و وقتی به خود امد که دید جلوی درمانگاه هستند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نیستم ولی هستم

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 9 شهریور 1399 18:11
نمایش جزئیات
آفلاین
-چیشده جینی؟
-صدامو میشنوی جینی؟
-بروید کنار فرزندانم ببینم چه میتوانم برای خانم ویزلی انجام بدهم!
-پرفسور،پرفسور چه اتفاقی برای خواهرم افتاده؟
-اروم باش اقای ویزلی،چیزی نشده فکر کنم میوه های مروپ حالش را بد کرده!
-اره راست میگه رون منم حالم بهم خورد انگار صدسال زیر خاک دفنع شده بودن!
-ممنون پالی ولی تو الان سالم و سرحالی،اما... اما جینی بیچاره کبود شده نمی بینی؟

ناگهان درتالار باز شد و پرفسور مک گونگال با صورتی مایل به قرمز جیگری وارد تالار شد!

-مگر برای شام صدایتان نکردم؟از شما بعید هست پرفسور!
-بله درست است صدامون کردین خانم مدیر ولی ما یه مشکلی داریم!
-هوممم...خیلی خب اینطوری نگام نکنین مشکلتون چیه دقیقا پرفسور دامبلدور؟
-خب همینطور که می بینید خانم ویز...
-وای بر مرلین!
-چیشده خانم مدیر؟
-چه بلایی سر جینی امده؟
-پرفسور،نه ببخشید خانم مدیر چه بلایی سر خواهرم مگه امده؟

اما دیر بود و مدیر مدرسه بر روی دسته ی یکی از صندلی ها غش کرده بود و حالا فقط دامبلدور و بچه ها و یه جینی مریض در سالن عمومی مونده بودند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده