جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  66 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  143 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  255 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  249 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  331 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  234 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: شنبه 29 شهریور 1399 21:50
نمایش جزئیات
آفلاین

روزی روزگاری دختری بود به نام گابریل تیت.این دختر یه ساحره ی زیبا،بلندقامت و خلاصه همه چیز یک ساحره رو در خودش داشت! گابریل داستان ما یک دورگه بود. پدرش ماگل و مادرش الیزابت تیت یک ساحره ی هافلپافی بود.مادر گابریل در دوران مدرسه خیلی درس خون بود و همیشه نمرات خوبی بدست می اورد،اما وقتی برای اولین بار به همراه دوستش"نیکا" به کتابخونه رفت درسهاش دوبرار بهتر از قبل شد!
در سال پنجم الیزابت با مدرک هفت دروس هاگوارتز دانش اموز ممتاز سال شد و موفق به دریافت مدال بهترین مهاجم سال هم شد!
در اخرین سالهای تحصیلش در هاگوارتز به کوچه ی دیاگون رفت اما در بیرون کافه ی تام مردی قدبلند و رعنارو دید و به اون علاقه پیدا کرد! به خاطر همین اتفاق ناگهانی او از خانوادش طرد شد و تبدیل به ساحره ای ناراحت و تنها شد.اما بالاخره اون مرد جوان را پیدا کرد و با او ازدواج کرد.
پنج سال بعد از ازدواجش با آلبرت تیت به حومه شهر مهاجرت کردن و در مزرعه ای ساکن شدند.
سال بعدش الیزابت دختری به دنیا اورد به نام"گابریل"، گابریل اسم مادر الیزابت بود و به تازگی به رحمت مرلین رفته بودن!
گابریل هرروز بزرگتر از دیروز میشد و خیلی سریع علامت هایی از خودش بروز میداد که باعث خوشحالی و ناراحتی مادرش میشد.
در 5 سالگی علاقه ی بشدتی به کتاب خوندن پیدا کرده بود و هرروز برای اینکه کتاب بخوند به شهر میرفت؛اینکار باعث تقویت سیستم بدنیش میشد و برای همین موقعی که به انفلانزای مشنگی دچار شد باز هم میتونست ورزش کنه.
گابریل قصه ی ما بالاخره متوجه ی جادویی بودن خودش شده بود؛ پس وقتی نامه ی هاگوارتز بدستش رسید زود،تند و سریع به سمت ایستگاه کینزکراس حرکت کرد!
در سال اول هاگوارتز اون با دوست صمیمش یعنی "پومانا اسپراوت" اشنا شد و دوستیه انها تا اخر عمرشان ادامه داشت؛همچنین گابریل با جاستین فینچ فلچی،هری پاتر،رز زلر و سدریک دیگوری رابطه ی دوستانه ای پیدا کرد.
در سال دوم بالاخره اجازه ی دسترسی به کتابخونه رو بهش دادن و اون با سرعت هرچه تمام به سمت کتابخونه حرکت کرد. اون هر روز سه ساعت رو در کتابخونه میگذروند و بعدها وقتی به سال های بالاتر رفت بیشتر ساعات روز به غیر از ساعت هایی که کلاس داشت یا وقت غذا بود از کتابخونه دور میشد،همین اتفاق باعث شد یک مخ به تمام معنا بشه و بتونه جواب هر سوالی رو بده!
بعدها با کمک دوستانش رز و هری توانست به محفل بپیونده و تبدیل بشه به یکی از اعضای خوب محفل!
در سال اخر هاگوارتز گابریل و جاستین علاقه ی بشدت زیادی به هم پیدا کردن و دوسال بعد از اتمام هاگوارتز با هم ازدواج کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: جمعه 28 شهریور 1399 18:24
نمایش جزئیات
آفلاین
امتحان ماگل شناسی ترم 24ام هاگوارتز!



رولی بنویسید که در اون به یک ماگل علاقه پیدا کردید.
میزان علاقمه‌مندی دست خودتونه... میزانش میتونه از خوش اومدن ساده باشه تا عشق و شیدایی و مجنونی. دستتون باز هست...حتی اینکه علاقه تون رو ابراز میکنید یا نه، و اگه ابراز کردین نتیجه چی میشه هم دست خودتونه که بهش بپردازید یا نپردازید...مهم برای من یک رول با ساختار درست هست که متناسب باشه با شخصیتتون..دقت کنید که ممکنه شما مثلا خودتون یا خانواده تون اعتقاد به اصل و نسب دارن و در مورد ازدواج با ماگل‌ها بسیار بدبین و مخالف هستن، یا برعکس...یا مثلا ممکنه شما اصلا عاشق یکی دیگه باشید و الان احساس دوگانگی کنید...خیلی دقت کنید که حتما رفتار شخصیتتون با چیزی که از شخصیتتون میشناسیم، هماهنگی داشته باشه!

از این ساعت الی 23:59:59 روز دوشنبه 31 شهریور وقت دارید که توی همین تاپیک رول امتحانتون رو بفرستید!

باکمالات‌ها موفق باشین، بی کمالات ها...خب...اونا مهم نیستن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: چهارشنبه 26 شهریور 1399 02:59
نمایش جزئیات
آفلاین
نمرات جلسه سوم ماگل شناسی




نیوت اسکمندر


شروع پست خوب نبود...افریقای جنوبی یه کشوره...اگه میخواستی یه لوکیشین رو به تصویر بکشی، این افریقای جنوبیت اصلا کمکی نکرد..بهتر بود بگی جنگل های افریقا...چون بلافاصله بعد شروع کردی که به خاطر نداشتن جای خواب فلان، و آدم یک لحظه فکر میکنه توی شهری و هتل گیرت نیومده...شروع اصلا خوبی نبود!

اضافات خیلی زیادی داری..کل این پارگراف رو برای چی نوشتی؟
نقل قول:
تینا و نیوت تا صبح کنار هم خوابیده بودند .
نیوت تا چشمانش رو باز کرد با سر تینا که خیلی آروم روی بازوش خوابیده بود مواجه شد،دلش نیومد بیدارش کنه و در همون حالت موند و به آسمان بالای سرش نگاه میکرد،بعد از گذشتن دقایق بسیار تینا چشمانش رو با دستاش بهم مالوند و بیدار شد.
-سلام ، یکم دیگه بیدار نمیشدی موریانه ها دستمو میخوردن .
-وای ببخشید فکر نمیکردم زود بیدار شی !
-مشکلی نیس! حالا که بیداری بلند شو بریم بیرون ، اومدیم مسافرت باید جاهای دیدنیو نشونت بدم !
-باشه...آههههههه ...آخیش.

این اگه توی پست نبود، چی می‌شد؟ اصلا با بیدار شدن نیوت و زنش توی طبیعت یه جنگل شروع می‌کردی خیلی بهتر بود!
بلندترین تپه‌ی افریقا یعنی چی؟ چرا باید یک بار کیفش بره بالای تپه، بعد یک بار هم توسط میمون ها دزدیده بشه؟ همون اول میمون ها میدزدیدنش دیگه!
میبینی؟ خیلی به اضافات میپردازی!

و تکلیف این بود یه ویژگی شخصیتت رو بگی که ربطی به جادو نداشته باشه...حرف زدن با حیونات ویژگی ای هست که ربطی به جادو نداره؟ جدا از اینکه توی یک رول ما توضیح نمیدیم که مثلا "ویژگی:فلان!"


نمره:13




آگاتا تراسینگتون


این چی بود آگاتا؟
پستت رو از یه جایی دو بار نوشتی؟ کپی کردی؟

اصلا خوندی تکلیف چی بود؟ ویژگی شخصیتت کو؟

جدای از اون..خود رولت...ته هر جمله اینتر زدی واقعا؟ نزن خب!

تو هم اضافات زیادی داری...الان مثلا چرا باید یکهو بگی که:
نقل قول:
آگاتا به فکر فرو رفت.
به یاد خاطرات گذشته افتاد.
یکبار که با خانواده اش به شهری باستانی رفته بودند.
عجب مسافرت به یادماندنی ای بود.
او مکان های باستانی را دوست نداشت و پدر به همین خاطر آگاتا را به جنگل برد و دوتایی با هم شب را در جنگل ماندند.

الان خیلی مهم بود که قبلا رفته بودی شهری باستانی؟ چه تاثیری توی داستان داشت؟

و پایان بندیش یعنی چی واقعا؟

خیلی بد بود!


نمره: -4-




مافلدا


واقعا؟ خودت پستت رو میتونی بخونی؟ چیزی میتونم بگم من؟

ویژگیت میتونه اینه باشه که توی خاطرات و گذشته سیر میکنی...لمس اشیا و به یاداوری گذشته ویژگی شخصیتی نیست...کما اینکه نباید تو هم مثل نیوت آخرش گفتی که ویژگیم فلانه که نباید این کار رو میکردی، رول خودش باید این رو بفهمونه به خواننده!


نمره: -5-





مانامی ایچیجو


سعی کردی که یه داستان جدی بنویسی مانامی...خوب بود...ولی پر بود از ایراد های کوچیک!
اولا وقتی شخصیت های ناشناس وارد نوشته ات میکنی، یا طرف باید مهم نباشه، یا اگه مهم باشه باید یه سری اطلاعات از نویسنده بهش بدی...پستت گیج میکنه آدم رو چون برادره مهم بود.

توصیفاتت زیاد از حده...بد نبود، ولی اگه یکم ادامه میدادی توی ذوق میزد...به اندازه بنویس و ازش استفاده کن...توصیفات برای این هست که خواننده موقعیت رو درک کنه...تجسم کنه...حس کنه...در همین حد کافیه! بیشتر از اون به طرز ناجوری شاعرانه بازی حساب میشه...حواست باشه حدش کجاست، چون توصیفاتت نقطه قوتت هست..نذار نقطه ضعفت بشه!

شجاعت...ویژگی خوبی بود...ولی خیلی ها شجاعن...این تو رو توی ایفای نقش حداقل، متمایز میکنه؟


نمره: 16




لاوندر براون


علیک اسلام لاوندر...نیاز به سلام نیست البته!

متاسفانه پستت رو بعد از تایم محدد ارسال کردی و نمره نمیگیره..صرفا میتونم کوتاه نظرم رو بگم، چون پستت رو خوندنم...و نظرم اینه که خوب بود...هی داری پیشرفت میکنی. کم کم مثل اینکه دستت اومده چطوری خوب بنویسی و ایفای نقش کنی...
فقط حواست باشه...نمیگم کم استفاده کن یا زیاد استفاده کن، بلکه میگم درست استفاده کن..از چی؟ سوژه ات...از عشق لاوندر به رون..میگیری چی میگم؟
ویژگی شخصیتت هم خوب بود...نمره خوبی میگرفتی اگه زودتر میفرستادی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1399 12:19
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفسور!
********************
-خب؟
-خب چی؟
-خب میخوای چیکار کنی؟
-میخوام دستامو بیارم بالا با زاویه نود درجه بکوبم تو سرم!
-
-مرض! عین جغد نگاهم نکن!
-

روز گرمی بود و لاوندر از اینکه موهایش به پشت گردنش بچسبد و باعث عرق سوز شدن های گستره شود تنفری بی اندازه داشت. از درون هم با آتش خشم و حسادت میسوخت چون رون درخواست پیک نیکش را قبول نکرده بود. صورت پریزادی فلور هم سرخ و خیس از عرق بود. دو بشکه عرق، به همراه کمی دختر به سمت سرسرای اصلی میرفتند. فلور در حالی که آستین های ردایش را بالا میزد زمزمه کرد:
-ای ردا های انگلیسی لعنتی!

او معمولا دختر خوش اخلاقی بود، اما انسان ها را نه در سفر بلکه زیر ذل آفتاب ظهر تابستان هاگوارتز در پوشش ردای سیاه باید شناخت. نفسی کشید و رو به لاوندر، که دستش را تا آرنج در یقه اش فرو کرده بود و ردای چسبناکش را از سینه ی تب دارش جدا میکرد، گفت:
-الان بریم ناهار؟

لاوندر جوابش را نداد، چون بدنش خیس عرق بود و کوچکترین تکان در بالا تنه اش باعث حالت تهوع میشد. فلور وارد سرسرای اصلی شد و نفسی کشید.
-وای چقدر اینجا خنکه!

او برگشت تا نظر لاوندر را هم بپرسد، اما...
-لاو؟

او کنارش نایستاده بود. فلور به بیرون از سرسرا نگاهی انداخت و لاوندر را دید که یکی از پنجره ها را باز کرده و محو تماشای چیزی شده است. فلور نفس عمیقی از سر کلافگی کشید.
-لاو! بیا بریم ناهار بخوریم من گشنمه!

لاوندر تکان نخورد. دستش روی سینه اش بود و نفس نفس میزد. فلور دیگر به او رسیده بود.
-لاو!لاو؟

فلور به امتداد نگاه لاوندر نگریست؛ بلکه چیزی را بیابد که تا این حد توجه لاوندر را جلب کرده باشد. آفتاب سوزان مستقیم به صورتشان میخورد اما لاوندر عین خیالش نبود. فلور باز هم تلاش کرد تا چیز جذابی بیابد.حیاط هاگوارتز پر از جذابیت های مختلف بود اما لاوندر به آنها نگاه نمیکرد. او مستقیم بــــــــــــه... افق دوردست نگاه میکرد! فلور از گرما لرزید و صورت سپیدش را از نور سوزان خورشید دزدید.
-لاو! به چی نگاه میکنی؟

لاوندر نفس عمیقی کشید. سرش را از پنجره بیرون برد، خم کرد، و با صدای "عـــــــق!" بلندی بالا آورد. حال فلور به هم خورد؛ اما بازو دوستش را گرفت و او را از پنجره داخل کشید.
-خوبی؟

لاوندر پاسخ نداد؛ فقط به سرعت چوبدستش را بیرون کشید و استفراغ کثیفش را پیش از رسیدن به زمین حیاط تمیز کرد. بر و رویش را تمیز کرد، در واقع خیلی تمیز کرد، و با فلور وارد سرسرای اصلی شد. و برای اینکه فلور فکر نکند او از گرما لال شده است، گفت:
-از گرما متنفرم!

روز بعد- همان ساعت-زیر ذل آفتاب!

-لاوندر تو رو جون رون بیا بریم ناهار بخوریم!
-ناهار کدومه فلور؟ بیا از روز زیبامون لذت ببریم!

فلور ردای لاوندر را چنگ زد و با یکی از ورد های فرانسوی اش یک دما سنج را در هوا ظاهر کرد. لاوندر به دماسنج نگاه کرد. مایع سر درون دماسنج همان طور بالا و بالاتر میرفت تا اینکه به نهایت آن رسید. سپس دماسنج از جیبش بادبزنی درآورد و شروع به باد زدن خودش کرد. فلور گفت:
-دیدی؟ از چی این گرما لذت ببریم؟ امروز از دیروز هم گرمتره!
-امروز هوا گرمه ، خب درسته! گرماست که به وجود ما شادی و نشاط می بخشه! عشق، محبت، همه ی اینا گرما هستن!
-مثل اینکه چون دیروز حال تو گرفته بود برج زهرمار بودی! وگرنه گرما که دیروز بود، امروزهم هست!
-نه! امروز هم به رون پیشنهاد دادم و رد کرد، ولی فدای سرم!

فلور ناگهان زد روی ترمز و گفت:
-لاوندر میشه راست و مرلینی بگی چته؟ دیروز با همین شرایط برج زهرمار بودی؛ امروز با همون شرایط دیروزی شاد و شنگولی؟ چته؟ پروفسر لسترنج بهت نمره داده؟
-کاشکی نمره داده بود! نمره کم کرده! ولی فدای سرم!
-پس چته؟ امروز که باید دم مرگ باشی!
-شاد و خوشحالم فلور! گرمای عشق و شادی و محبت وجودمو پر کرده!

فلور با قیافه ی مشکوک گفت:
-پیادما پتیل چیزی به خوردت داده؟
-نه! من دیگه با پادما دوست نیستم، ولی فدای سرم!

فلور لحظه ای زیر ذل آفتاب به فکر فرو رفت. دهانش را پیچ و تابی داد و در اثر این حرکت چند قطره از عرقش روی زمین ریخت. همه چیز را فهمید. دمدمی مزاجی صفت بدی محسوب میشد؟ آیا صفت خوبی بود؟ او نفس عمیقی کشید و به راه افتاد. عجب صفت گیج کننده ای در این دختر مرموز کشف کرده بود! مرموز؛ دقیقا. بعد از مدت ها دوستی هنوز هم او را نمیشناخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: جمعه 21 شهریور 1399 23:34
نمایش جزئیات
آفلاین
آسمون کبود بود و ابر ها برای باریدن آماده میشدن. کوچه ها از بارون دیشب نمور بودن و بوی رطوبت نفس کشیدن رو آزار دهنده میکرد. خیابون هنوز شلوغ بود و تنها صدایی که به ندرت شنیده میشد، صدای خندیدن بود. دختر ریز جثه ای با موهایی که با شلختگی جمع شده بودن و شلوار اور سایزی که اگر به زور کمربند نبود از تنش میفتاد به سرعت قدم برمیداشت و چشم هاش با آشفتگی دنبال چیزی میگشتن.
-تف تو شانس ما! اگر این قانونای کوفتی نبودن الان چوبدستیم همراهم بود و انقدر واسه انجام دادن کارام عذاب نمیکشیدم.

داخل خیابون بعدی پیچید و همون طور که یک بند درباره قانون محدودیت استفاده از چوبدستی در خارج از هاگوارتز غر میزد، قوطی نوشابه ای رو لگد کرد و با ضربه محکمی تو جوب انداخت.

-چیه مارسل کودن؟دلت مامانت رو میخواد؟

دختر متوقف شد. چیزی که باعث توقفش شد نه صدا، بلکه شنیدن اسم"مارسل" بود. اسمی که اگر اون رو یک قدم تا رسیدن به بهشت هم میشنید برمیگشت و پشت سرش رو نگاه میکرد.
انتهای کوچه ی بیست و سوم، جایی که تجمع زباله ها بود و بوی تهوع آوری استشمام میشد چهار نفر بودن. سه نوجوون که ایستاده بودن و یک پسربچه که به زمین افتاده بود.
-دفعه بعدی که این جا ببینمت تو هم میفرستمت پیش مامانت!
-تو قبر یعنی.

سه نفر خندیدند و پسری که مارسل بود، بعد از این که لگدی حواله ی شکمش شد از درد نعره کشید و بیشتر تو خودش مچاله شد.

-چه غلطی میکنین قلدرا!

صدا تیز و برنده بود. پسر ها به سمت صدا برگشتند. مارسل سرش رو با امیدی که همراهش ترس بود از بین دست هاش بیرون آورد و به منبع صدای آشنا نگاه کرد. خواهر بزرگ ترش، با چهره ای که از شدت خشم سرخ بود و صدایی که بغض به وضوح در اون شنیده میشد، بلند تر داد کشید و فحش رکیکی نثار سه پسر کرد. پسر ها خندیدن و یکی از اون ها که قد بلند تر و زشت تر بود، گفت:
-مانامی احمق تو هم اومدی جیره کتکت رو تحویل بگیری؟ پس جمعمون جمع شد!

چند قدم جلو تر رفت و با تمام قدرتش چکی تو صورت دختر زد. دخترک دستش رو تو جیبش فرو برد و لحظه ای بعد چاقوی بزرگی تو دست های کوچیکش برق میزد. زیرچشمی نگاهی به تجمع کوچیک خون ها کرد که از دهن و بینی برادرش سرازیر بود. شعله های خشم بزرگ تر شدن و چشم هاش چیزی جز نفرت ندید.
-میکشمتون...

مردمک ها به زمین خیره بودن و اشک هایی که تو چشماش حبس کرده بود دیدش رو تار میکردن. مثل کسی که مسحور طلسمی بود بی اختیار به سرعت برق به سمت پسر ها خیز برداشت و قبل از این که مهلت فرار یا دفاع داشته باشن، چاقوش رو بدون هیچ تردیدی تو بازوی یکی از اون ها فرو برد.
-قول میدم...اگر...یه بار دیگه مارسل رو اذیت کنید...تو قلبت فرو میکنمش!

و بعد در برابر چهره های بهت زده اون ها خندید. مثل دیوانه ها خندید و اشک از چشم هاش سرازیر شد. به قطرات خون نگاه کرد که از چاقو روی انگشت هاش میغلتیدن. زانو زد و کمک کرد تا برادرش بلند شه. سرش رو چرخوند تا اگر قصد حمله داشتن متوجه شه اما پسر ها فرار کرده بودن. مارسل به سختی ایستاد و دستش رو دور بازوی مانامی حلقه کرد و لنگ لنگان شروع به حرکت کرد.

-ببخشید...
-هیس...باید بریم خونه دوش بگیری و بعد زخمات رو ببندیم. به خودت فشار نیار.

مارسل ساکت شد و اشک رو گونش درخشید و جای زخمی که زیر چونش بود از شوری اشک ها سوخت. همیشه در برابر شجاعت خواهرش ساکت میموند. به دست های یازده ساله ی آلوده به خونش و گونه ای که از سیلی سرخ بود نگاه کرد. سرش رو روی شونه مانامی گذاشت و فکر کرد که شونه های یه بچه یازده ساله برای به دوش کشیدن این همه سختی زیادی کوچیکن.
-شجاع بودن رو هم تو هاگوارتز یاد میدن؟

مانامی لبخند زد و به چیز هایی فکر کرد که تو هاگوارتز یاد میدادن. نه فرد با استعدادی بود و نه قدرت خاصی داشت. تنها چیزی که جزئی از ذاتش بود شجاعت و بلند پروازی بود اما میدونست جنگیدن بدون چوبدستی و در حالی که بیشتر از هرکسی خودت ترسیدی کار هر جادوگری نیست.
-اره مارس ولی این ربطی به هاگوارتز نداره. این جادوییه که تو میکنی.

همینطور هم بود. مهم نبود که چقدر سیاه یا سفید باشه اگر تمام طلسم های دنیا رو هم بلد بود، باز مطمئن بود که هیچکدوم مثل برادرش اون رو قدرتمند نمیکنن.
مارسل محرکه ی شجاعتش، و شجاعتش جادوی اون بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مانامی ایچیجو در 1399/6/21 23:38:39
ویرایش شده توسط مانامی ایچیجو در 1399/6/21 23:41:19
ویرایش شده توسط مانامی ایچیجو در 1399/6/21 23:43:10
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 شهریور 1399 13:33
نمایش جزئیات
آفلاین
_تکلیف جلسه سوم ماگل شناشی. ترم 24 هاگوارتز

+مافلدا بیا بیرون برف بازی کنیم.

_پاپا من برف دوست ندارم

+بیا دختر میخوام ادم برفی درست کنم شبیه پرنسس پاپا

_حالا که اینطوری میگی بایدجذاب باشه

خم شدم که چب دستی روبردارمکه متوجه شدم چوب دستیم تو انباریه ودر قفله پس با بی خیالی بیل روبرداشتم که یک

پرش دیگه به خاطرات کسانی که اونو لمس کرده بوند.

مادر ودختری رودیدم که در حال برف بازی بودن و دخترک برای این که نشون بده که قوی تره پر قوت تر میزد و مادر برای

این که دل دخترک شاد بشه الکی نشون میداد که دردش اومده و با هر ظربه خنده های دخترک بیشتر میشد.

بعد حدود نیم ساعت دخترک سمت مادر پرید و داد زد تو بهترین مادر دنیایی و همه چی تار شد وکم کم منظره یک باغ نمایان

شد که چند نفر شبیه یک خانواده داشتند درخت میکاشتند به مناسبت تولد فرزند دیگه ای .ان نهال و ان فرزند در کنا ر

هم برزگ شدند و ان درخت مخفیگاه خوشی و ناخوشی های او شد با اشکهای او سیراب و با خنده های او برگ هایش جوانه

زدند وتاریکی.....

به خودم اومدم که متوجه شدم دستکش ندارم و به خاطرات نفر دیگه ای دست پیدا کردم سریع خودم را جمع کردم و به

سمت ادم برفی رفتم که اصلا شبیه به من نبود.
پایان
نکته با لمس اشیا به خاطرات یاجایی که قبلا بودند وبه دست چه کسانی بودند پیدا میکنه.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: یکشنبه 16 شهریور 1399 10:47
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه سوم ماگل شناسی ترم 24 هاگوارتز

_بابا من اصلا دوست ندارم که باهات بیام بیرون.هوا خیلی گرمه.
_اوه عزیزم تو بعد مدت ها برای فقط 10 روز برگشتی خونه.من نمیتونم با دخترم یه گردش تو شهر داشته باشم؟
_ولی بابا..
_آگاتا تو تا قبل اینکه بری هاگوارتز...
_بابا!هاگوارتز عشق منه!
_خیله خب باشه..باشه.
آگاتا غرولندکنان به سمت ماشین مشکی شان که در پارکینگ پارک شده بود رفت.
قیافه گرفته بود و با مادرش حرف نمیزد.
پدرش دستانش را گرفت و به او لبخند شیرین و مهربانی زد.
آگاتا هم با یک لبخند گرم و صمیمی به پدر او را خوشحال کرد.
آگاتا به فکر فرو رفت.
به یاد خاطرات گذشته افتاد.
یکبار که با خانواده اش به شهری باستانی رفته بودند.
عجب مسافرت به یادماندنی ای بود.
او مکان های باستانی را دوست نداشت و پدر به همین خاطر آگاتا را به جنگل برد و دوتایی با هم شب را در جنگل ماندند.
آگاتا خیلی به مسافرت علاقه داشت.
او کنجکاو بود و همین باعث شد که وقتی در هوای گرگ و میش سحر ازخواب بلند شد و به بیرون از چادر رفت تا هوای دلچسب صبحگاهی را استشمام کند یک شیء براق و نورانی نظر او را به خود جلب کرد.
او به سمت آن جسم رفت...
جسم صدایی خرخرکنان داشت.
آگاتا ترسید.یخ کرد و تپش قلب گرفت.
عرق سرد روی تنش نشست.
جسم با سرعت حرکت کرد و آگاتا به سمت آن دوید.
خورد زمین و زانویش زخمی شد.
جسم ایستاد و چرخید.
ناگهان جسم به چندین تکه تقسیم شد و آن تکه ها پراکنده شدند.
یکی از تکه ها پرواز کنان به سمت آگاتا آمد.
او ترسید و خود را عقب کشید.
آن موجود روی دست آگاتا نشست.آگاتا جیغ خفه ای کشید.
ولی وقتی دقیق تر نگاه کرد دید...
آن موجود چیزی نیست جز کرم شب تاب که در سحر تابیده.
آگاتا:
_بابا من اصلا حوصله ندارم که باهات بیام بیرون.هوا خیلی گرمه.
_اما عزیزم تو بعد مدت ها برای فقط 10 روز برگشتی خونه.من نمیتونم با دخترم یه گردش تو شهر داشته باشم؟
_ولی بابا..
_آگاتا تو تا قبل اینکه بری هاگوارتز...
_بابا!هاگوارتز عشق منه!
_خیله خب باشه..باشه.
آگاتا غرولندکنان به سمت ماشین مشکی شان که در پارکینگ پارک شده بود رفت.
قیافه گرفته بود و با پدرش حرف نمیزد.
پدرش دستانش را گرفت و به او لبخند شیرین و مهربانی زد.
آگاتا هم با یک لبخند گرم و صمیمی به پدر او را خوشحال کرد.
آگاتا به فکر فرو رفت.
به یاد خاطرات گذشته افتاد.
یکبار که با خانواده اش به شهری باستانی رفته بودند.
عجب مسافرت به یادماندنی ای بود.
او مکان های باستانی را دوست نداشت و پدر به همین خاطر آگاتا را به جنگل برد و دوتایی با هم شب را در جنگل ماندند.
آگاتا خیلی به مسافرت علاقه داشت.
او کنجکاو بود و همین باعث شد که وقتی در هوای گرگ و میش سحر ازخواب بلند شد و به بیرون از چادر رفت تا هوای دلچسب صبحگاهی را استشمام کند یک شیء براق و نورانی نظر او را به خود جلب کرد.
او به سمت آن جسم رفت...
جسم صدایی خرخرکنان داشت.
آگاتا ترسید.یخ کرد و تپش قلب گرفت.
عرق سرد روی تنش نشست.
جسم با سرعت حرکت کرد و آگاتا به سمت آن دوید.
خورد زمین و زانویش زخمی شد.
جسم ایستاد و چرخید.
ناگهان جسم به چندین تکه تقسیم شد و آن تکه ها پراکنده شدند.
یکی از تکه ها پرواز کنان به سمت آگاتا آمد.
او ترسید و خود را عقب کشید.
آن موجود روی دست آگاتا نشست.آگاتا جیغ خفه ای کشید.
ولی وقتی دقیق تر نگاه کرد دید
آن موجود چیزی نیست جز کرم شب تاب که در سحر تابیده.
آگاتا:
کرم سحرتاب:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: شنبه 15 شهریور 1399 18:55
نمایش جزئیات
آفلاین
سال ۱۹۲۰ آفریقای جنوبی

نیوت بخاطر نداشتن جای خواب در جنگل های آفریقا کیفش رو در بالاترین درخت جنگل گذاشت .
تینا و نیوت تا صبح کنار هم خوابیده بودند .
نیوت تا چشمانش رو باز کرد با سر تینا که خیلی آروم روی بازوش خوابیده بود مواجه شد،دلش نیومد بیدارش کنه و در همون حالت موند و به آسمان بالای سرش نگاه میکرد،بعد از گذشتن دقایق بسیار تینا چشمانش رو با دستاش بهم مالوند و بیدار شد.
-سلام ، یکم دیگه بیدار نمیشدی موریانه ها دستمو میخوردن .
-وای ببخشید فکر نمیکردم زود بیدار شی !
-مشکلی نیس! حالا که بیداری بلند شو بریم بیرون ، اومدیم مسافرت باید جاهای دیدنیو نشونت بدم !
-باشه...آههههههه ...آخیش.

هردو بعد از خوردن صبحانه کوتاهی حاضر شدن ولی وقتی بیرون از کیف اومدن روی درخت نبودند بلکه روی بلند ترین تپه آفریقا بودند،نیوت با دیدن این صحنه با تعجب اومد بیرون و تیناهم پشته سرش بالا اومد.

-نیوت!فکر نمیکنم اینجا بوده باشیم!
-صددرصد نیستیم !

از پشت سنگ بزرگی صدای گوریل عصبانس بلند میشه.

-نی نی نیوت!
-هیسسسس!
-نی نی نیوت کیف نیس!

بلافاصله نیوت برگشت و چمدونی اونجا ندید.
-میمون های احمق.

بعد از گفتن این جمله هیکل عظیم الجثه گوریلی از پشت سنگ اومد بیرون و با مشت به سینش میزد،نیوت دست تو جیبش میکنه ولی چوبدستی نبود میگرده و نیست.
-تینا!چوبدستیم دست توئه؟
-ن ن ن ن نه...تو کیف بود.
-وااای!
گوریل همینطور عربده میکشید و به سمت اونا میومد ؛تینا با جیغ خفیفی به همراه نیوت فرار کردند و پشت تپه سنگی قایم شدند؛گوریل دنبالشون میگشت تا پیداشون کنه.
-باید کیفو پیدا کنیم!اینطوری نمیشه.
-اما چطور؟
-معمولا اشیاع ارزشمندشون رو میبرن بالاترین نقطه اما باید اول از شررر این گوریلمون خلاص شیم.
-گوریلش نرره یا ماده؟

نیوت یک نگاه میکنه و برمیگرده.
-مادس!...تینا؟
-نه نه نه فکرشم نکن!
-تینااا باید انجام بدی!
-بایدی در کار نیس!
-خب تو نری من میرم و وقتی من برم اون ماده دنبال یک جنس نره و ادامش +۱۸ خودت میدونی!
-از دست تووووو ! باشه ولی هیج وقت منو تو چنین موقعیت هایی نذار.
تینا به بیرون میره و خیلی مصمم اموزش هایی که نیوت بهش داده بود رو اجرا میکنه و ادای گوریل ها رو در میاره و اونو سرگرم میکنه
-

در همین حین نیوت به بالا میره و میمون هارو میبینه که سعی در باز کردن کیف دارن.
-هوففف مرلینو شکر که باز نشد.

به بالا میره و سینه رو مثل رییس میمون ها جلو میگیره دست ها مشن رو زمین باسن رو به بالا و اخم میکنه و دست هاشو به سینش میزنه.
-هو هو هو هو هو هو.
ترجمه:اینجا رییس منم کیفو تحویل بدین.

میمون ها با همون زبون باهاش صحبت میکنن.
-وا وا وا هووو هوووو واهوو‌.
ترجمه:رییس تو نیستی ،نشونمون بده.

با عصبانیت به سمت میمون ها میره و یه غلت به چپو راست میزنه و بالا پایین میپره ، با این کار قدرتشو نشون میده و میمون هارو دور میکنه و با مشت به سینش میزنه و هو هو میکنه،کیفو برمیداره و برمیگرده پیش تینا.

-آاااااره خودشه حالا بچرخ خانومی اهااااا اره اینه دکتر جونه دکتر ...

تینا و گوریل در حال رقصیدن بودن.
-کردیش کن آقا ...نمیچینوم گلی ...

و با میمون یک دست کردی میرقصن و از خطر دوباره آزاد شدن حیوانات جلوگیری میکنن.

پایان.
توانایی:صحبت کردن به زبان حیوانات.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1399/6/15 19:03:44
چه قلب ها که شکسته نشد از زبان های بریده !
و چه حرف ها زده نشد از ذهن های پریده!
و چه چشم ها که پر از کشتی های در اشک بود .
و چه دل ها گرفته نشد از کشتی های غرق شده.


تصویر تغییر اندازه داده شده
[img تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: جمعه 14 شهریور 1399 00:40
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه سوم ماگل شناسی ترم 24ام هاگوارتز!

قلعه‌ي هاگواترز گرم‌ترین ساعت‌هاي خود را مي‌گذراند...ترم در حال پايان بود و رقابت گروه‌هاي چهارگانه در اوج حساسيت بودند...بحث بین جادوآموزان بر سر آنكه امسال چه گروهي در پايان بيشترين امتيازات را ازآن خود می‌کند نیز به گرمای حال و هوای قلعه بود. جادوآموزان همه سعی داشتند که حضور پررنگی در کلاس‌ها داشته باشند تا به امتیازگیری گروه خود کمک کنند...
_خب خب خب...میبینم علاقه جادوآموزها به بحث ماگل شناسی فوران میکنه...همه حاضر هستن امروز!
_آخه این جلسه‌ی آخر پیش از امتحانات هست پروفسور!
_خب باشه...منتظر نمونه سوالات امتحانی هستین؟

رودولف لسترنج که تازه وارد کلاس شده بود، طول کلاس را طی کرد تا به سر کلاس و میز تدریسش رسید...
_فکر کنم امروز آخرین فرصت باشه تا بتونید سوالی که در طول ترم داشتید یا براتون در طول ترم پیش اومده و نتونستین بپرسین رو بپرسین...پس منتظرم!

بلافاصله دست یک جادوآموز سال اولی که روبان قرمز رنگ دور آستین ردایش نشان از گریفندوری بودن او داشت، بالا رفت...
_بفرما!
_پروفسور...آیا ماگل ها میتونن از چوبدستی استفاده کنن؟
_معلومه که میتونن...میتونن باهاش گوششون رو تمیز کنن!

دانش‌آموزان زیر خنده زدند...رودولف ادامه داد...
_همونطور که یه خرس میتونه از جارو استفاده کنه برای خاروندن پشتش...شما باید بدونید چوب جادو فقط یه ابزار هست...ابزاری برای جادو کردن...جادوهای بسیاری هست که جادوگرهای خیلی بزرگ و وقوی میتونن حتی بدون چوب جادو اعمالش کنن!
_پس تفاوت ما با ماگل‌ها اینه که ما میتونیم با چوب جادو طلسم بفرستیم، ولی یه ماگل نمیتونه؟
_تفاوت ما با اون ها این هست که ما جادو داریم...اونها نه! جادو خیلی فراتر از چوب جادو داشتن هست.

رودولف سکوت کرد...مشخصا جادوآموزان کمی گیچ شده بودند...
_یک موقعیت رو تصور کنید...فرض بگيريد كه صبح از خواب بیدار می‌شيد و مي‌بينيد كه يه ماگل شدين...جادويي نمي‌تونيد بكنيد...همین الان تصور كنيد توي ذهن خودتون!

رودولف چند ثانيه اي به جادوآموزان وقت داد كه آن موقعيت را در ذهن خود مجسم كنند...

_واي پروفسور...خیلی بد می‌شد!
یه فرض دیگه...فرض کنید صبح از خواب بیدار شدین و چوب‌دستی خودون رو گم کردین...به هیچ چوبدستی‌ای هم دسترسی ندارین...حالا این موقعیت رو تصور کنید!

مثل دفعه‌ی پیش رودولف باز هم دقیقه‌ای به جادوآموزان فرصت تخیل چنین موقعیت را داد...
_اینم خیلی وضعیت بدی هست پروفسور!
_ولی کدوم بدتره؟
_خب...اینکه هیچ جادویی نداشته باشیم!

رودولف نفسی از روی آرامش خاطر کشید...به نظر می‌رسيد به آنچه كه مي‌خواست رسيده...
_خب...فكر كنم حالا فهميدين كه وجودتون به عنوان يه جادوگر ارزشمنده، نه صرفا داشتن يك چوب دستي...شما اگه جادو هم نکنید جادوگرید!

این بار نوبت یک جادوآموز ریونکلاوی بود که سوال بپرسد...
_ببخشید پروفسور...ولی تفاوت با ماگل ها فقط وقتی معلوم میشه که جادو کنیم!
_یه جادوگر حتی اگه جادو هم نکنه، متفاوته...نه صرفا با یه ماگل...بلکه با هر چیز دیگه ای...انسان که هستیم؟ هر انسانی ویژگی های خاص خودش رو داره...شما حتی اگه جادوگر نباشی، حتی اگه چوب دستی نداشته باشی، باز هم ویژگی هایی داری که هر کسی نداره...

رودولف به سمت تخته رفت و ادامه داد:
_برای درک بهتر حرف‌هام، یک تکلیف خواهید داشت که آخرین تکلیف کلاسی هم هست...

سپس با چوب دستی تکلیف را روی تخته نوشت و بعد از کلاس خارج شد!

تکلیف:
یک رول بنویسید که توی اون چوب دستی ندارید (اینکه چرا ندارید رو هم توضیح بدین!)، ولی ویژگی های شخصیتتون بدون اینکه جادویی بکار ببرید، نمایان بشه!



------------


توضیح: اینکه دامبلدور با ققنوسش میتوه غیب بشه یک ویژگی جادویی هست، ولی اینکه باهوشه ویژگی جادویی نیست. اینکه لرد ولدمورت جانپیج داره و به این سادگی های نمی‌میره ویژگی جادویی هست، ولی اینکه خبیثه ویژگی جادویی نیست. یا اصلا یه سوژه سایتی، اینکه تام جاگسن اعضای بدنش جدا میشه یه ویژگی جادویی هست، ولی اینکه ریاضی دانه یه ویژگی انسانی هست!
توی رول تکلیفتون دنبال این هستم که این ویژگی غیر جادویی شخصیتتون رو ببینم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: یکشنبه 2 شهریور 1399 17:39
نمایش جزئیات
آفلاین
نمرات جلسه دوم ماگل شناسی




آرتمیسیا لافکین

آرتمیسیا...متاسفانه شما یه چند روزی برای اینکه تازه‌وارد محسوب بشی، اضافه داری...و خب جدای از اون تکلیفت رو هم قبل از تاریخ مورد نظر فرستادی...پس متاسفانه تکلیفت نمره‌دهی نمیشه، لکن میتونم این رو بگم که خیلی خیلی خوب نوشته بودی و اون چیزی که میخواستم رو انجام دادی و اگه نمره دهی میشدی، نمره‌ی بالا یا شاید هم کامل میگرفتی!





هلنا ریونکلاو


خب هلنا...رول خوبی بود...اصول رول نویسی رو رعایت کردی، فقط یک چیزی توجه ام رو جلب کرد...معمولا وقتی میخواییم دیالوگ بنویسم، دیالوگ رو اگه با خط قبلی مرتبط باشه، با یک اینتر جدا میکنیم..نه دو اینتر..مثلا تو نوشته بودی:
نقل قول:
سریع چوب دستی اش را جمع کرد ، حالت عادی به خود گرفت و سعی کرد آثاری از خشم در چهره اش نباشد.

_کار؟من؟ مطمئنید پروفسور دامبلدور ؟

در حالی که باید اینطور می‌بود:
"سریع چوب دستی اش را جمع کرد ، حالت عادی به خود گرفت و سعی کرد آثاری از خشم در چهره اش نباشد.
_کار؟من؟ مطمئنید پروفسور دامبلدور ؟ "


این از این...در مورد نقطه ضعف...قلقلکی بودن طبیعتا خیلی نقطه ضعفی هست که میشه ازش استفاده کرد و ساخت چنین نقطه ضعفی برای شخصیتت اقدام بدی نیست...ولی حواست به شخصیتت باشه...تو هلنا ریونکلاوی...یک روح یا شخص افسرده...یک آدم عاشق...یه جادوگر اصیل...هیچ مشکلی نداره که تو صفت قلقلکی بودن رو برای شخصیتت انتخاب کنی، منافات خیلی ناجوری با شخصیت اصلی که توی داستان وجود داشت نداره...فقط خواستم بگم حواست باشه که شخصیتت به خودی خود کلی پتانسیل داره که میتونی ازشون استفاده کنی...مطمئنا به مرور زمان پخته تر مینویسی و ایفای نقش میکنی...

نمره: 16





گابریل تیت


به‌به...خانوم تیت...خوش اومدی...رولت بد نبود گابریل...یه سری اشکالات داشت البته که بهشون می‌پردازیم تا بتونی برای رول‌های آینده‌ات اصلاحش کنی.

چزی که به چشم میاد در وهله اول، استفاده نکردن از علائم نگارشی هست...این علائم برای بهتر خونده شدن نوشته اس...در مورد "نقطه" صحبت میکنم بیشتر...خیلی جاها از رولت جمله‌ای تموم میشه، ولی خبری از نقطه که نشون دهنده پایان جمله باشه نیست...و اینطوری خواننده متوجه نمیشه که جمله کی تموم شده و ممکنه نفهمه که چی شد!
یه مثال میزنم:
نقل قول:
صدای خنده هایی ترسناک میومد گابریل با اینکه میدونست کار اشتباهیه رد صدا رو گرفت...

حالا جمله پایین رو بخون:
"صدای خنده هایی ترسناک میومد. گابریل با اینکه میدونست کار اشتباهیه رد صدا رو گرفت..."
دیدی چقدر بهتر شد؟ تنها و تنها یه نقطه اضافه شد...

نکته مهم بعدی...خیلی از توصیفاتت و دیالوگ هات اضافه اس....یعنی اگه نباشن هیچ تغییری توی اصل داستان ایجاد نمیشه....هیچ نکته خاصی ندارن...نه فضا سازی میکنن، نه نکته جالبی داره و نه طنز خاصی داره...صرفا ممکنه باعث بشه حوصله خواننده سر بره...مثلا:
نقل قول:
گابریل خیلی ارام شروع کرد به پوشیدن لباس و بعد از چند ثانیه به راهرو ها رسید، اون باید میرفت به سمت طبقه ی سوم تا از انبار جاروها،جاروشو برداره و باز برگرده طبقه ی اول.

خب...این جمله بالا رو اگه حذف کنی اتفاق خاصی میوفته؟ نه...اتفاقا رول بهتر هم میشه...جاهای دیگه هم اینا تکرار شده...مثل چندتا از دیالوگ ها... یه جا سه خط داشتیم سلام علیکی که بین دامبلدور و گابریل رد و بدل میشد رو میخوندیم!
توجه کن به این نکته برای دفعه های بعدی!

در مورد شکلک ها...قبلا گفتم که شکلک ها معمولا برای دیالوگ ها استفاده میشن فقط...و توی اینجا شکلک هات کم بودن، اون شکلک هایی که استفاده کردی هم اکثر برای قسمت های غیر دیالوگ بود...که گفتم...نباید اصلا استفاده میکردی!
این تکرار "ههههه" ها هم توی ذوق میزد...و برای اینکه این تکرار پیش نیاد، میتونستی از شکلک خنده شیطانی که همون اول استفاده کردی، ته جملات اون لولوخورخوره استفاده کنی و خواننده میفهمید که لحن این دیالوگ همراه با خنده های شیطانیه مثلا!

خلاصه که شما هم با کمی تلاش بیشتر و کسب تجربه میتونی به زودی خیلی خوب بنویسی!

نمره:14





گابریل ترومن


آقای ترومن...بنده سوالی دارم...آیا پست قبلی رو ادامه دادی؟
بسیار رول بدی بود...مشخصه که اصلا مسلط نیستین به رول نویسی...ولی اشکالی نداره... اینجا هستی که رول نویسی یاد بگیری...به شرطی که حرف گوش کنی و چیزهایی که بهت گفته میشه رو به کار ببندی!

اول از هر چیزی...از لحاظ ظاهری کاملا بد عمل میکنی. هیچ علامت نگارشی استفاده نمیکنی...غلط های املایی هم خیلی زیاده...برای دیالوگ ما اسم طرف رو قبلش نمیاریم، بلکه از خط فاصله استفاده میکنیم...از شکلک های پشت سر هم استفاده نمیکنیم و در وسط دیالوگ ها هم اینتر نمیزنیم...دیالوگ یک شخص باید پیوسته باشه!

یک بخش از رولت رو بازنویسی میکنم با رعایت این نکات تا متوجه بشی منظورم چیه!

"-خب باید برین دنبال کتاب هیس قورباغه ها قار قار نمیکنن،تاریخچه سیاه هاگوارتز ،تاریخچه کوییدیچ درزمان قاجاریه و‌...

تیت همینطور داشت اسم کتاب میگفت. و نزدیک به بیست تا کتاب که به سختی پیدا میشن روبه اونا سپرد.

-خب این تاریخچه سیاه هاگواردس به چه دردش میخوره

ترومن خیلی یواش گفت:
-بچه ها بیاین اینجا!

همه رفتن و ادامه داد:
-تیت میخواد حرص ساعت ۴رو خالی کنه، اینجوری گفته اذیت شیم!

بعد حالت مغرورانه‌ای گرفت به خودش و ادامه داد:
-ازونجایی که تو کلاسای معجون سازی استادم دوتا معجون دارم همیشه!
-چی میگی کاری نکن دوباره قهر کنم!
-لیسا!
-خیله خب حالا ادامه بده!

ترومن از جیبش درمیاره...که یکدفعه صدای تیت میاد:
-پیدا کردین؟"


اگه دقت کرده باشی جمله بندیات هم بعضیش عوض شده، چون توی اون هم اشتباه میکنی!

یک چیز دیگه‌ای رو باید توجه کنی...وقتی رولی مینویسی باید منطقی باشه...حتی اگه طنز باشه، باید منطق طنز رو رعایت کنه...شخصیت ها نباید خلاف شخصیتشون رفتار کنن!

و در آخر....من ازت خواستم نقطه ضعفی رو نشون بدی بهم از شخصیتت در رول...کو؟ چیزی نمی‌بینم و فکر کنم اصلا پست تدریس رو نخوندی!

نیاز به نوشتن و نقد خواستن و از اون بیشتر، گوش کردن به نکات و توصیه های نقاد داری گابریل!

نمره: 8





لاوندر براون


علیک السلام لاوندر....هرچند نیاز به سلام علیک نیست....خب...بریم سراغ رولت!

حقیقتش رو بخوام بگم، باید اذعان کنم که پیشرفتت واقعا عالی بود...پستت واقعا چیزی کم نداره...شخصیتت رو داری خوب میشناسی و میشناسونی و اصول رول نویسی رو هم داری رعایت میکنی و میدونی چی به چیه...حقیقتا رولت قسمت های قشنگ زیادی داشت، مخصوصا پایانش.

رولت میتونست رول جدی باشه...و توی رول جدی ما از شکلک استفاده نمیکنیم...ولی میدونی برای رول جدی خوب چی کم داشت؟ دیالوگ های قوی تر و پخته تر...که مطمئنم به زودی با این سرعت پیشرفت به اون پختگی لازم هم میرسی!
یک نمره اضافی بابت پیشرفتت مستقیما به گروه گریفندور اضافه میشه!

نمره:18 به علاوه 2 نمره اضافی حاصل از پیشرفت!





الکساندرا ایوانوا


علیک اسلام ایوا....واقعا نیاز به سلام کردن نیست!

خب خب خب...اینجا چی میبینم؟ یه رول جدی خیلی خوب!
فقط یه نکته‌ي خيلي خيلي خيلي مهم...حواست باشه...توي رول هاي جدي بعضي ها به آفتي دچار ميشن كه اگه بهش عادت كنن، ديگه ترك كردنش سخته...و اون اضافه نوشتنه...يعني طرف فكر ميكنه كه چون داره جدي مينويسه بايد يك سري جملات سنگين و اضافه به كار ببره...يا توصيفات بيش از حدي به كار ببره...يا به صورت ناشيانه حتي تلخ نويسي رو وارد ميكنن. تو بايد حواست باشه كه دچار اين آفت نشي...نه! اين رولت دچار اين مشكل نبود، ولي خب ميشه رگه هايي ازش رو ديد كه ممكنه دچارش بشي...پس ازت ميخوام حواست رو جمع كني كه دچار اين مشكل نشي!
رولت خوب بود...مشكلي نداشت...نقطه ضعفت مناسبت رو به وضوح نشون دادي...و يك نمره اضافي بابت پيشرفتت مستقيما به گروهت اضافه ميشه!

نمره:19 به علاوه 1 نمره اضافی حاصل از پیشرفت!





ماریوس بلک


تازه وارد با استعداد چي ميگه؟ خوش اومدي ماريوس...رولت واقعا من رو شگفت زده كرده...خيلي خوب بود...فقط دوتا نكته ميتونم بگم...

نكته‌ي اول...اگه توضيحاتم رو براي الكساندرا خونده باشي، مي‌بيني در مورد مشكلاتي كه ممكنه رول جدي داشته باشه يه سري توضيحات دادم....كه مشمول تو هم ميشه...مخصوصا بخش اخر...تلخ نويسي...براي اين رولت قابل درك بود و خوب بود حتي...مشكلي نداشت طبيعتا..فقط ميخوام حواست رو جمع كني كه قاطي نكني اين دو مقوله رو...جدي نويسي لزوما نبايد تلخ باشه!

نكته‌ي دوم...كه چيز خاصي نيست...صرفا براي ديالوگ هاي پشت سر هم از يك اينتر استفاده كن...نه دوتا...ظاهر رولت بهتر ميشه و همچنين خواننده متوجه ميشه كه اين ديالوگ ها پشت سر هم هستن و وقفه ای بین گفتگو دو نفر یا چند نفر ایجاد نشده!

نمره: 18





سوروس اسنیپ


ببینید کی اینجاست...پورفسور اسنیپ افسانه ای!
رول خیلی خوبی بود...فقط یکی دوتا مشکل ریز داشت...اول اینکه طنز خوبی داری...چرا اصرار میکنی یه جاهایی بیش از حد طنز به کار ببری؟ کجا مثلا؟ اینجا:

نقل قول:
*و شخص مورد نظر سوسکی وار پیش از آنکه مورد اصابت ترکش های خشم و غضب سیوروس قرار گیرد، از صحنه خارج میشود.*

خب چرا؟ خیلی راحت میتونستی بدون اینکه این جمله رو بذاری توی ستاره یا اون کلمه سوسکی وار رو استفاده کنی، منظورت رو برسونی و هیچ مشکلی نداشته باشه....این سوسکی وار گفتن و داخل ستاره گذاشتن جمله یه چیزی هست توی مایه های اینکه از عمد بخوای توجه جلب کنی و داد بزنی "ببیند چقدر بامزه است!" و این خودش نتیجه عکس میده...یعنی حتی اگه بامزه هم باشه، اینکه تو بیایی قبلش بگی چقدر بامزه اس، توی ذوق میزنه!

بارها گفتم...ایفای نقش شخصیت های شناخته شده میتونه از ایفای نقش نقش‌های دیگه سخت تر باشه...چون تو یه چارچوبی داری که دست و بالت رو می‌بنده وقتی شخصیتت شناخته شده اس...کاری که باید بکنی استفاده از پتانسیل شخصیته...و تو توی این رول به خوبی اون رو انجام دادی...

نمره: 17





زاخاریاس اسمیت


خب زاخار...بی انصافیه اگه بگیم پیشرفت نکردی...به وضوح پیشرفت کردی...مخصوصا از جهت ساخت شخصیتت...عقده‌ی مرکز توجه بودن هم خیلی خیلی خیلی خوب بود...خیلی از جاهای رولت رو من واقعا خندیدم...ولی خب...هنوز شوخصیات جای کار داره و یه جاهایی ضعیفه.

این داستان خیار شدن هم یه تیغ دو لبه اس واقعا...میتونه خیلی خوب بشه و میتونه خیلی بد بشه...پیشنهاد من اینه که تا وقتی که تسلط بیشتری روی ایفا و شوخی های مناسب ایفا پیدا نکردی، زیاد ازش استفاده نکنی...البته اگه قصد استفاده ازش رو داری!
بابت پیشرفتت هم نمره اضافی که مستقیم به گروهت تعلق میگیره رو لایق هستی!

نمره:16به علاوه 1 نمره اضافی حاصل از پیشرفت!





آیرین دنهولم (کج‌پا)


خانوم کج پا...رولتون اشکالاتی داشت و نقطه قوت هایی...قوت‌اش این بود که نقطه ضعف مناسبی پیدا کردین برای خودتون...و اینکه روایت کردن داستان رو بلدین!
اشکالاتش چیه؟ بزرگترین اشکالش همون روایت هست، در اصل قالب روایت...روایت و رول نویسی اینجا یه قالبی داره که بهتره از اون قالب استفاده کرد. علائم نگارشی، تفکیک جمله ها، فاصله بین جملات و غیره..این ها رو شما رعایت نکردی. که البته چیز خاصی نیست و اگه رول های دیگران رو بخونید و چنتا رول دیگه سعی کنید در این قالب بنویسی، مطمئنم زود راه میوفتی...

حالا من ابتدای رول شما رو هم با توجه به این نکات اصلاح میکنم که بهتر متوجه بشی...

"روزی افتابی بود و ایلین داشت توی حیاط قدم میزد...
-هعی....کمک! کمک کنین! کمکم کنینننننن...

ایلین با سرعت هرچه تمام تر وارد جنگل ممنوعه شد...
...آی کمک، الان منو میکشه!

وقتی به داخل غاری تاریک در جنگل ممنوعه رفت، هیمسو رو دید. یه گربه نر خوشگل که ایرین عاشقش بود...
ایرین تا هیمسو رو دید با عشوه رفت جلوش و گفت:
_ چطوری هیموس؟
-کمکم کن ایرین... کمکم کن... ممد گربه! ممدگربه! تا سه دقیقه دیگه قراره بیاد اینجا منو بکشه!
_چی؟

ممد گربه شرور ترین گربه بین گربه ها بود که اصلا نباید باهاش درافتاد. در افتادن با اون برای گربه ها معنی مرگ حتمی میداد...
-من کاریش نداشتم. فقط دیدم به تیکه گوشت افتاده رو زمین. منم که گرسنه بودم خوردمش. بعد دیدم ممد گربه بالا سرم وایساده!دستامو بست، الانم رفته چوبدستی بیاره!
_تو چیکار کردی؟
_تقصیر خودم نبو... وای! نههههههه...
-خوب خوب ببین کی اینجاست؟! ایرین نفرین شده اومده کمک دوست دزد کوچولوش!
_چیکار میخوای باهاش بکنی؟"


شکلک هات معمولا خوب بود...اگه تکالیف قبلی که تصحیح کردم رو هم بخونی خیلی خوب میشه...چون اشکالاتی که بقیه داشتن رو تو هم داشتی...
اشکلات دیگه ای هم بود...در مورد گربه بودن، در مورد اینکه گربه ها چطور از چوبدستی استفاده میکنن و اینا...ولی فعلا تمرکزت رو بذار روی درست نوشتن و بعدا کم کم باقی اشکالتت رو هم رفع میکنیم...چون مشخصا میتونی خوب بنویسی و اینده خوبی داری!

نمره: 11





سو لى


بیا برو خجالت بکش!

نمره:20

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!