جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

112 کاربر(ها) آنلاین هستند (62 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
112 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1399 03:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- اینطوری که معلومه جوزفین نمیتونه تنهایی بره داخل. کی داوطلبانه کمکش می‌کنه؟
بروبچز محفل:

قیژژژژ قییییژژژژ قییـــژژژژژژژ!

صدایی مرموز که مدام به اتاق ضروریات نزدیک‌تر می‌شد، توجه همگی رو به خود جلب کرد. محفلی‌ها کمی بهم نزدیک‌تر شدند و همینطور که حلقه تشکیل داده بودند، سعی کردن از راز این صدای مرموز پرده برداری کنن.
- باسیلیسک بیدار شده!
- نه اونو که من قبلا کشتم. مرگخوارا پیدامون کردن.
- شایدم یه موجود عجیب الخلقه پرنده و هفت سر باشه که میخواد از وسط پارمون کنه.
- من فکر کنم اون قاتله از فیلم شاینینگ باشه که داره تبرشو روی زمین می‌کشه.
- واااای نگو! الانم در اتاق ضروریات رو می‌ترکونه و داد میزنه Here's Johnny !

اما دیری نپایید که صدای مرموز آخرین فرعی به سمت اتاق ضروریات رو هم پیچید و با یک ترمز خفن، از حرکت ایستاد. مردی با لباس چرمی از موتور سیکلت هارلی دیویدسون پیاده شد و بعد از چند قدم کلاه کاسکتش رو درآورد.
- سیــریـــوس! چرا اینهمه تاخیر کردی؟
- شرمنده حاج هری. جون خودت همون موقع که زنگ زدی حرکت کردم اما وسط راه اتفاقات عجیبی برام افتاد. داستانش مفصله. حال پروفسور چطوره؟
- متاسفانه هنوز خبری ازش نیست.

جوزفین که همچنان داوطلب بود تا اولین ماجراجویی‌ش رو در اتاق ضروریات شروع کنه، سعی کرد توجه بقیه رو مجددا به خودش جلب کنه.
- اهممم اهمممم
- آ راستی سیریوس. جوزفین داوطلب شده تا وارد اتاق ضروریات بشه اما خب تاحالا هاگوارتز نبوده. میتونی کمکش کنی؟

در همین حین محفلی قد کوتایی که ته جمعیت ایستاده بود و چهره‌ش قابل مشاهده نبود، پرسش مهمی رو مطرح کرد.
- بچه‌ها چرا ویلبرت هنوز برنگشته؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1399 23:06
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تا آخر همین پست: پروفسور دامبلدور که فکر کرده هری تو اتاق ضروریات گم شده، رفته تو اتاق ضروریات که هری رو پیدا کنه. حالا هری اومده بیرون و نمیتونه پروفسور رو پیدا کنه. برای همین به محفلی ها خبر داده، اونا اومدن و دارن تلاش میکنن به همون چیزی فکر کنن که پروفسور دامبلدور بهش فکر کرده، تا اون رو پیدا کنن. تا الآن ویلبرت، رز و سرکادوگان وارد اتاق های ضروریات مختلفی شدن که ویلبرت تونست پروفسور رو پیدا کنه، ولی بعد از صحبت با پروفسور می فهمه راه برگشتی از داخل اتاق به بیرون نیست. حالام [ منظور از حالا، انتهای پسته ] جوزفین داوطلب شده ولی چون توی هاگوارتز درس نخونده، نمیدونه باید چی کار کنه.

همان لحظه ـ اتاق ضروریات


ـ بزنین تو گُل دیگه باباجان. بزنین تو گُل!

ویلبرت تا مدت‌ها در شوک واقعه بود. از طرفی جیمزتدیا ـ یا در واقع خاطره ای از اونا ـ رو می دید که با یویوی صورتی جیمز، سر به سر تابلوی خانوم بلک می ذاشتن. ویولت بودلری رو می دید که رو به روی آینه ی اتاق وایستاده بود و با خودش تکرار می کرد من پادشاه تموم پشت بومای دنیام و یا یوآن هایی رو می دید که از در و دیوار اتاق ضروریات بالا و پایین می رفتن و انواع و اقسام اصوات آرامش‌بخش رو از خودشون خارج می کردن. بین همه ی این ها، دیدن پروفسور دامبلدور وسط اتاق ضروریات خیلی کم تر عجیب به نظر می رسید.
بالاخره ویلبرت از شوک ماجرا خارج شد و یادش اومد برای چی به اتاق ضروریات اومده. آروم، بدون اینکه یوآنی رو زیر دست و پا له کنه [ ] به سمت پروفسور حرکت کرد و کف زمین، کنار پروفسور نشست.

ـ پروفسور؟ حال‌تون خوبه؟ همه دارن دنبال‌تون می گردن؟

پروفسور اما جوابی نداد. ویلبرت بار دیگه و این بار بلندتر سوال خودش رو تکرار کرد. به هر حال دامبلدور پا به سن گذاشته بود و شاید هم نشینی با تعداد بی نهایت یوآن، کمی از شنواییش رو تحت تاثیر قرار داده بود. اما باز هم دامبلدور جوابی نداد. صدای یوآن های پس زمینه بیشتر و بیشتر و بیشتر می شد و همانند گروه کُر، نت های تی مینور و دی سی مینور رو با تبحر خاصی ادا می کردن.
صبر ویلبرت دیگه سر اومده بود. کُل محفل، پشت در اتاق منتظر پروفسورشون بودن تا بتونن برگردن خونه ی گریمولد و با خوبی و خوشی سوژه تموم بشه. ویلبرت پا شد تا چشم توی چشم پروفسور کنه ببینه مشکل از کجاست که بالاخره، پروفسور علائم حیاتی از خودش نشون داد.

ـ گالیون دادم رنگی ببینم باباجان. بیا کمی اینورتر.

ـ پروفسور همه منتظرتونن. چی کار دارین می کنین؟

ـ اگه بیای کنار اول و بعدش پشت سرت رو ببینی، متوجه میشی باباجان.

ویلبرت با تعجب به پشت سرش نگاه کرد و با تلویزیون مشنگی 65 اینچ الترا اچ دی‌ای مواجه شد که داشت چیزی شبیه به کوییدیچ رو نشون می داد. زمینی سبز رنگ و آدم هایی که به دنبال کوافل می دوییدند، آن هم روی زمین! پروفسور که دید ویلبرت از جای خودش تکون نخورده، با یک دانه وینگاردیوم له ویوسا، ویلبرت را جا به جا کرد و کنار خود نشاند.

ـ اما.. آخه.. پروفسور همه دنبالتونن.

ـ آره باباجان. می دونم. این بازی ای که می بینی بهش میگن فوتبال. این‌هایی هم که دارن بازی می کنن روسونری هان باباجان. خیلی ساله دارن مثل ما می جنگن با سیاهی و پلیدی. امسال شاید موفق بشن.

ـ آخه پروف سیاهی و پلیدی واقعی اون بیرونه ما باید بریم بکشیمشـ.. با عشق، محبت و دوستی دعوت‌شون کنیم به راه پاک محفل.

ولی حرف های دراماتیک ویلبرت با صدای گزارشگر فوتبال مشنگی که فریاد می زد « چیه این فوتبال اصلاً؟ » قاطی شد. برای ویلبرت هم واقعاً سوال بود که این فوتبال مشنگی چی هست که پروفسور رو انقدر مدهوش خودش کرده. پروفسور هم که سر از پا نمی شناخت، انگار نه انگار که صد و اندی سال داشته باشد، پرچم سرخ و سیاه رنگی را از لا به لای ریشش بیرون کشید و دور افتخاری زد و یوآن هایی رو زیر پا له کرد. بعد، دستش را بر روی شانه ی ویلبرت گذاشت.

ـ می دونم باباجان، ولی ما نمی تونیم برگردیم پیش بقیه. در های این اتاق ضروریات قفل شده و باید از بیرون باز بشه. حالا بیا بشین کنارم باباجان. بیا تا برات آفساید رو توضیح بدم..

کمی آن‌طرف تر ـ محفلیون


ـ من می‌خوام برم داخل.

جماعت محفلی که با دیدن وضعیت سر کادوگان کمی ترسیده بودند، صاحب صدا یعنی جوزفین را به جلوی صف هُل دادند. جوزفین که تا به حال هاگوارتز رو ندیده بود، فکر می کرد فرصت مناسبی رو پیدا کرده تا نشون بده اونایی که توی جنگل بزرگ شدن، می تونن توی شرایط سخت تصمیم های بزرگی رو بگیرن.

ـ خب دیگه منتظر چی هستی؟ فکر کن برو داخل دیگه. منتظریما.

ـ ولی من که هیچ وقت توی هاگوارتز نبودم نمیدونم چه شکلی کار می کنه. فقط داوطلب شدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در 1399/7/13 23:10:23
ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در 1399/7/14 3:16:49
ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در 1399/7/14 3:46:29
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1399 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
- از جلوی راه برید کنار! برید کنار که شوالیه‌تون اومد

صد البته تنها هدف کادوگان از گذاشتن صداش رو سرش، جلب توجه محفلی‌های جمع شده توی راهرو بود، وگرنه کس دیگه‌ای به جز خودش نمی‌تونست توی تابلو راه بره که بخواد راهش رو بند بیاره!
- ما می‌دونیم پروفسور به چی فکر می‌کرده! الان جلدی می‌ریم اون تو و پروفسور رو نجات می‌دیم!

زاخاریاس نگاهی به سر تا پای شوالیه‌ی قد کوتاه انداخت و گفت:
- تو رو به ریش مرلین جوگیر نشو باز کادوگان! اگه تو هم بری اون تو گیر کنی، دیگه نیرو نداریم دنبال تو هم بفرستیم، بماند که فقط به عقل جن خاکی می‌رسه چه چیزایی توی کله‌ات بوده.
- دقیقاً همینجا رو داری اشتباه میزنی همرزم! ما تابلوییم! بریم اون تو گیر نمیفتیم، خیلی راحت میتونیم بپریم توی اون یکی تابلو توی همین راهرو!

محفلی‌ها زیاد به نقشه‌های کادوگان اعتماد نداشتن، ولی از اونطرف هم کادوگان پر بیراه نمی‌گفت، تنها کسی بود که اگه میرفت تو، میتونست راحت بیاد بیرون. هری چند قدمی جلو اومد و سکوت رو شکست:
-خیله خوب سر، شروع کن به فکر کردن!
- اینجوری که اتاق ضروریات باز نمیشه همرزم! قشنگ معلومه همش تو فکر چو چانگ‌ بودی کتاب پنج رو خوب نخوندیا! زاخاریاس، ریموند، همرزمان، قربون دستتون بیایین یه همت کنید، دست بندازید دو طرف تابلوی ما رو بگیرید سه بار توی راهرو بالا و پایین کنید تا ما فکر می‌کنیم!

کادوگان این رو گفت و برای چند ثانیه پشت تصویر تابلوش غیب شد و بعد هم در حالی که شورت ورزشی به پا داشت و هن و هن کنان یک دستگاه تردمیل رو با خودش می‌کشید برگشت.
ریموند و زاخاریاس نگاهی به هم رد و بدل کردن و شونه‌هاشون رو بالا انداختن، جلو اومدن و دوطرف تابلوی ‌کادوگان رو گرفتن و از روی دیوار بلند کردن.
- آی کادوگان چی می‌خوری؟ به قیافت نمی‌اومد اینقدر سنگین باشی!

کادوگان که تظاهر می‌کرد نشنیده، پرید روی تردمیل و شروع به فکر کردن کرد...
- ما نیاز به اتاقی داریم که دوک‌های عسلی توش آبنبات‌ لیمویی‌هاشون رو می‌سازن! ما نیاز به اتاقی داریم که دوک‌های عسلی توش آبنبات‌ لیمویی‌هاشون رو می‌سازن! ما نیاز به اتاقی داریم که دوک‌های عسلی توش آبنبات‌ لیمویی‌هاشون رو می‌سازن! ما اگه پروفسور دامبلدور بودیم، قطعاً به این اتاق نیاز داشتیم!

بعد از سه بار بالا پایین رفتن توی راهرو، بلاخره دری روی دیوار راهرو نمودار شد. ریموند و زاخاریاس معطل نکردن، با آخرین زوری که در توانشون بود به سمت در دوییدن، اون رو چهارطاق باز کردن و تابلوی کادوگان رو شوت کردن توش، بعد هم در رو محکم بستن و عرق پیشونیشون رو پاک کردن.

اما انتظار اعضای محفل چند دقیقه بیشتر طول نکشید، هنوز ده ثانیه از رفتن کادوگان به داخل اتاق ضروریات نگذشته بود که هیکل شورت ورزشی پوشیده‌اش در حال فرار و عربده کشیدن، در حالی که ابری از موجودات وز وز کننده خشمگین دنبالش می‌کردن، روی سمت راست اون یکی تابلوی راهرو پیدا شد و در عرض چند ثانیه از سمت چپ خارج شد. اما همین چند ثانیه برای محفلی‌ها کافی بود تا از لا به لای عربده‌های کادوگان، این کلمات رو تشخیص بدن:
- پروفسور اونجا نیست، و دوک‌های عسلی در حقیقت یه مشت زنبورن بی‌ناموسا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سر کادوگان در 1399/7/13 21:10:24
ویرایش شده توسط سر کادوگان در 1399/7/13 21:12:19

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1399 18:59
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک به زمانی که ویلبرت دم در اتاق ضروریات ایستاده بود

ویلبرت چشماش رو بست و فکر کرد. خوب خوب فکر کرد. به معشوقه‌ی زیبا رویش که از آفتاب صبح هم...عه نه قرار نبود به این فکر کنه. باید به جایی که پروفسور رفته بود، فکر می‌کرد. فکار دیگه رو از ذهنش کنار زد و باز هم فکر کرد. بعد کلی فکر کردن چشماش رو باز کرد و وارد اتاق شد. در که پشت سرش بسته شد، خشکش زد. انتظارش رو نداشت.

اتاق پر محفلی‌ها قدیمی بود. جیمزتدیا که تازه از گردش سوم برگشته بودن و ویولتی که با گربه و مارمولکش سرگرم بود. ولی این سه نفر و افراد دیگه بعدتر به چشمش اومدن. در لحظه‌ی اول مشخصه‌ی اصلی اتاق یوآن بود.

در واقع، اتاق با یوآن پر شده بود. یوآن پسر. یوآن دختر. یوآن هویج، سوسیس سیسی مولتی هافلپافی‌ش و تمام شناسه‌هایی که تا همین روز ساخته بود حضور داشتن. حتی کاغذ دیواری اتاقم رول های یوآن بود.
بعد که از اون همه یوآن چشم برداشت محفلی‌های دیگه رو دید. و بعدترش پروفسور رو که با یه بسته آبنبات لیمویی کنار لادیسلاو نشسته بود و یاد ایام جوونی رو تازه می‌کرد، دید.

خوشبختانه ویلبرت تونسته بود چیزی که پروفسور فکر می‌کرده رو حدس بزنه.اینکه چی بوده البته برای خود ویلبرت هم مشخص نبود چه برسه به باقی محفلی‌های پشت در. پروفسور به معشوق ویلبرت فکر کرده بود؟ معشوق ویلبرت تو اتاق بود؟ ویلبرت به محفلی‌های قدیمی فکر کرده بود و پروفسور به یوآن؟ جفتشون به محفلی‌های سابق فکر کرده بودن ولی همزمان کس دیگه‌ای سعی کرده بود وارد شه و به یوآن فکر کرده بود؟

پایان فلش بک زمان حاضر پشت در

رز محفلی بعدی بود که شانس رو امتحان می‌کرد. البته قبلترش سعی کرد با منو و گول زدن اتاق ضروریات کار رو پیش ببره که خب نشد.
پس جلوی در ایستاد. فکر کرد به چیزای خوبی که ممکن بود پروفسور فکر کرده باشه. دری باز شد و واردش شد.

رز هم عین ویلبرت بود. خب یعنی از نظراتی. او هم اولش خشکش زد. ولی برخلاف ویلبرت حدس درستی نزده بود.

اتاق رز با رنگ زرد و مشکی و آرم هافپاف در سرتاسرش تزیین شده و پر از گورکن های ناز نازی در سایز و طرح های مختلف بود. چندین بلندگوی آخرین مدل دور تا دور اتاق قرار داشت که موسیقی مناسب برای رقصی رو با حداکثر صدا پخش می‌کرد و این جمعیت گورکن ها روی ریتم آهنگ بالا و پایین می‌پریدن و می‌رقصیدن.

کمی بعد که رز از تعجب در اومد به کل پروفسور و ماموریتش رو فراموش کرد و با علیرضا وسط جمع گورکن ها پرید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1399/7/13 19:48:09
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1399 17:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در دوباره بر روی دیوار پدیدار شده و شخصی از آن بیرون آمد، شخصی پیر، کوچک، چروکیده و بی‌اعصاب.

- کریچر خیلی از خونه خراب کن‌ها خوشش اومد که راه افتادن دنبالش؟

جن خانگی بینی‌اش را بالا کشیده و به جمعیت انبوه محفلی‌ها که به او خیره شده بودند، نگاهی نکرد. فقط وایتکسی را که زیر بغلش بود را زمین گذاشت.

- دونستن که اینجور خیره شدن خیلی بد بود؟

محفلی‌ها با سر تایید کردند.

- پس چرا به کریچر خیره شدن؟

محفلی‌ها تنها در سکوت و بهت پلک زده، شانه بالا انداختند.

- کریچر اون تو چی کار می‌کردی؟

جن خانگی آب دهانش را قورت داده و به عمل غیراخلاقی و غیرجن-خانگی‌آنه‌اش اندیشیده و غرق در لذت شده و لبخند عریضی به لب‌نهاد. او تصمیم نداشت جواب محفلی ناشناس را بدهد.
- به خودش ربط داشت.
- کریچ؟

اینبار این هری بود که جلو آمده و از او پرسیده بود.

- خب... کریچر می‌گه. کریچر از هاگوارتز وایتکس کش می‌بره. کریچر یک اختلاسگره که از جایگاهش به عنوان نظافتچی هاگوارتز سوءاستفاده کرده، کریچر سلطانه وایتکسه! ... شما خواستن کریچر پیر مفلوک رو آخر عمری اعدام کرد؟ بعد از اون دیگه کی همه جا رو سفید و فیــــــــن!

کریچر از خود بی‌خود شده و در حالی که اشک از چشمانش روان بود، گه گاه جرعه‌ای از گالن مایع شوینده می‌نوشید.

- بگذریم... پروف رو اونتو ندیدی؟
- بلا بلا بلا بلا.

مقدار زیادی حباب از دهان و گوشهای جن خانگی بیرون زد.

- با سرت نشون بده.

کریچر کمی سرش را خاراند، او دقیقا متوجه منظور هری نشد، پس چشمانش را محکم بسته و زور زد و زور زد و زور زد...
کله کریچر به شکل "نه" در آمد.

- خب پس برو طبقه پایین، از پشت اون تابلوئه که ظرف میوه‌ست تخمه بیار.

جن خانگی با اکراه به سمتی که هری به آن اشاره می‌کرد رهسپار شد. پسر برگزیده می‌دانست که آنها قرار است مدت زیادی را جلوی آن در بگذرانند و تخمه در این مسیر سخت قطعا می‌توانست یاری گر آنان باشد. او دور شدن کریچر را نظاره کرد و همینطور چشمی را که به عنوان نقطه "نه" در هوا معلق بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1399 15:52
نمایش جزئیات
آفلاین
داخل اتاق ضروریات:

-هومم...اینچا چقدر خاک خورده هست!
-سلام پسرم!
-سلام پدرجا...مودی!
-مالی ایندفعه غذات بهتر از دفعه ی قبله!
-ویلبرت سلام...خوشگلم نه؟
-ویولت!

روبه روی ویلبرت تمام اعضای قدیمی محفل دور هم جمع شده بودن. ویلبرت تمام اونارو می شناخت اما به خودش امد و شروع به جستوجو کرد تا پرفسور خودشونو پیدا کنه.

-پرفسوررر؟
-بله پسرم؟
-عه سلام پرف...نه شمارو نمیگم پروفسور!
-عه واقعا باباجان؟
-بله...راحت باشین!

بیرون اتاق ضروریات:

-به نظرتون اون شایستگی این کارو داشت؟
-اره مطمئنم از پسش بر میاد!

زاخاریاس با صورتی پکر با هری مشاجره میکرد و هر لحظه ای که میگذشت دوتا لعنت به ریونکلاوی ها میگفت!

-هری چرا ویلبرت بیرون نمیاد؟
-اروم باش ر...
-معلومه چون شایستگی این کارو نداره!
-از کجا مطمئنی؟
-چون من به عنوان یه کسی که عمر آموزش دیده که چطور درهمچین لحظات مهمی باعث سربلندی جمع باشیم، میتونه از پس اینکار بر بیاد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل تیت در 1399/7/13 16:10:22
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1399 15:04
نمایش جزئیات
آفلاین
-چه کسی بهتر از من برای داوطلب شدن؟

زاخاریاس دستش را بالا برد و جلو رفت.سینه اش را جلو داد و منتظر دست و جیغ و داد محفلیها ماند.بالاخره بعد از مدت ها فرصتی پیش آمده بود تا پروفسور را کمک کند.مراحل کار را در ذهنش مرور کرد:
-اول به یه اتاق پر از ریش نگاه میکنم و اونجا پروفسورو پیدا میکنم.بعد پروفسور با من از اتاق بیرون میاد و همه محفلی ها برای من دست میزنن و به گریه میافتن.بعد پروفسور برای شایستگی هام منو ناظر محفل میکنه و منم تمام ریونکلایی ها رو از محفل بیرون میکنم.چه قدر خوبم من.

صدای جیغ و داد و هورا از تمام محفلی ها بیدار شد. زاخاریاس دستش را بالا برد میکروفون یوان را قرض گرفت و گفت:
-خواهش میکنم.خواهش میکنم.من متعلق به خودتونم.

صدای تشویق ها لحظه به لحظه بلند تر میشد و زاخاریاس کم کم میتوانست شعار هایی که میدهند را بشنود:
-ویلبرت،ویلبرت،ویلبرت،ویلبرت.

ناگهان فردی از لا به لای جمعیت در آمد و محکم به زاخاریاس تنه زد.صدای برخورد محکم گیتار شنیده شد و زاخاریاس به لا به لای جمعیت پرتاب شد.
-متشکرم.متشکرم.من لایق این همه تشویق نیستم.

ویلبرت جلو تر رفت.هری از ته دل جیغی زد و گفت:
-بچه ها! ساکت باشید. بزارید ویلبرت به جایی که پروفسور الان هست فکر بکنه.

صدای تشویق جمعیت قطع و همزمان با آن صدای نفس کشیدن ویلبرت بلند شد.لحظه ای بعد دری جلوی ویلبرت باز شد و اینبار با تشویق بی امان جمعیت وارد اتاق شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1399 13:21
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تا آخر همین پست: پروفسور دامبلدور که فکر کرده هری تو اتاق ضروریات گم شده، رفته تو اتاق ضروریات که هری رو پیدا کنه. حالا هری اومده بیرون و نمیتونه پروفسور رو پیدا کنه. برای همین به محفلی ها خبر داده، اونا اومدن و دارن تلاش میکنن به همون چیزی فکر کنن که پروفسور دامبلدور بهش فکر کرده، تا برن تو همون اتاق. حالا هم منتظر یه داوطلبن که اول از همه وارد اتاق بشه.


ندای وظیفه به صدا در آمد و هر محفلی به سمتی شتافت. محفلی ها اینجور مواقع بسیار با هم ندار بودند، و سر اینکه چه کسی در راه هری فدا شود دعوا شد. از سر تا سر لندن داوطلب پیدا شد و چندین نیوت و نیوتچه دم هاگوارتز صف کشیدند. زاخاریاس تلاش کرد بر داوطلبین نظارت داشته باشد، اما آنها هِی مولتی میساختند. هری هی میخواست یک حرفی بزند، اما عفیف بود و خجالت میکشید.
_بچها...

محفلی ها در جای جای انگلستان و بریتانیا پراکنده شدند، بر هر کوهی قدم نهادند و هر اقیانوسی را فتح نمودند. محفلی ها سر میراث پروفسورشان شوخی نداشتند. از هر تپه ای نوری، از هر شهری طلسمی و از هر آبشاری قطره ای جمع آوری کردند، این وسط چند بار هم کافی شاپ رفتند. هری مجبور شد برای اینکه فدا شونده ی مناسب را بیابد از داوطلبان آزمون ورودی بگیرد. در نتیجه ی این مسئله، هری احساس غرور میکرد؛ اما خب هنوز هم میخواست یک حرفی بزند.

_آخه بچها...!

محفلی ها که نتوانستند در سفر هایشان مقدار ریش کافی پیدا کنند، بدو بدو جرثقیل و بلدوزر مشنگی استخدام نمودند تا بیایند اتاق ضروریات را بشکافند و پروفسور را نجات دهند. هری که حالا متوجه شده بود تمام فداییانش مولتی های یک شناسه هستند، کمی احساس افسردگی میکرد، اما همچنان هم حرفش را نزده بود.
_بچها؟

محفلی ها روغن جینسینگ و عصاره رزماری خریدند و به صورت هایشان بخور دادند تا بتوانند ریش در بیاورند، چرا که راننده جرثقیل گفته بود نمیتواند ماشین را از کوه بیاورد بالا و سوار قایق کند. هری حالا دیگر مرحله انکار را گذرانده بود و بسیار بسیار احساس عصبانیت میکرد.
_بابا اه! بچه ها!

محفلی ها ایستادند و به هری خیره شدند. همگی نفس نفس میزدند و شبنمِ عشق و روشنایی از سر و صورتشان چکه میکرد.

_چرا بجای اینهمه شلنگ تخته انداختن سعی نمیکنیم پیشبینی کنیم پروفسور به چی فکر کرده، بریم داخل همون اتاق، پروفسور رو بگیریم و بیاریم بیرون؟

محفلی ها بیشتر ایستادند و بیشتر به هری خیره شدند. راننده بولدوزر با سر حرف هری را تایید کرد، و برای دوستش که آن سرِ دریاچه مانده بود دست تکان داد که برگردند بروند. محفلی ها همانطور که هنوز ایستاده بودند به یکدیگر خیره شدند. یک نفر باید اراده میکرد و اول از همه وارد اتاق ضروریات میشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1399/7/13 13:46:48
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1399 07:53
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت محفلی با قلوبی پاک به سمت هاگوارتز روانه شدند. نه، صبر کنید الان راه می افتند.

-لاوندر اومدی؟
-اومدم اومدم.
-دیر شد هری مشکلو خودش حل کردا!
-اومدم اومدم!

درون ذهن لاوندر

-یعنی کدوم پیرهنمو بپوشم؟ کدومش منو آماده به کمک نشون میده؟ اون لیموئیه؟نه اون کوتاهه. این آبیه؟ نه حیفه کثیف میشه!

بیرون ذهن لاوندر

-چی شد؟ بیا دیگه!
-اومدم!

و موهایش را از زیر بلوز بیرون پاشید. از پله ها پایین دوید و دست یکی از محفلیها را گرفت. به سرعت جا به جا شدند. بعد از جا به جایی دست منتقل کننده اش را رها کرد.
-ببخشید که یهو بهت چسبیدم، ویلبرت.
-نه عیبی نداره خودتو اذیت... چهار ساعت وقت میخواستی که اینا رو بپوشی؟

لاوندر به سرتا پای خودش نگاه کرد. بلوز زرشکی رنگ و یک ژاکت سفید رویش. شلوار جین معمولی. موهای مواجش که روی شانه هایش می رقصیدند.
-چیه مگه؟

ویلبرت تازه به یاد آورد با چه کسی صحبت میکند.
-اها... نه میگم خوشگله. بهت میاد.

لاوندر خندید و سرش را کمی خم کرد.
-ممنون!

محفلی ها وارد هاگوارتز شدند.

-اینجا چرا اینقدر خلوته؟
-بچه ها همه رفتن خونه هاشون.
-چرا؟
-چون پروفسور دامبلدور ناپدید شده!

هری به استقبال آنها آمد.
-سلام
-سلام،هری!
+سلام هری!
=سلام هری!
_سلام هری!
*سلام هری!

هری با قیافه ی فکوری گفت:
-سلام به همه.
-چی شده هری؟
-پروفسور رفته توی اتاق ضروریات دنبال من. ولی... میدونین که اتاق ضروریات چیزای مختلفی نشون میده... و حالا من هر فکری میکنم نمیتونم برم پیش پروفسور!

محفلیان در فکر فرو رفتند.

-من میدونم باید چیکار کنیم!

مرد از درب هاگوارتز وارد شد و این را گفت. چندیدن جفت چشم گرد به او خیره شدند.
-مودی؟

اما مودی که در کنارشان بود، او که بود؟ مودی ای که در کنارشان بود گفت:
-این... برادر دوقلوی منه... مودی چشم مامان قوری... اون یه مخترعه.

مودی چشم مامان قوری به آرامی سلام کرد.
-سلام!
-سلام مودی!
=سلام مودی!
+سلام مودی!
*سلام مودی!

لاوندر گفت:
-شما میدونید چطور باید پروفسور روپیدا کرد؟
-بله! باید به نمونه ی فکری بیولوژیکی از پروفسور بسازیم تا به همون چیز فکر کنه!
-چی؟
-یعنی باید یه نمونه درست شبیه اون پروفسور بسازیم،ولی نه علمی،جادویی!
-خب یعنی چی؟
-یعنی چه چیز هایی پروفسور شما رو تشکیل میداد؟

لاوندر پاسخ داد:
-یه عالمه ریش!

هری آه کشان گفت:
-یه قلب مهربون!

هه آه کشیدند. ویلبرت گفت:
-یه جادوی قوی!

سیریوس گفت:
-یه مغز باهوش!

مودی چشم باباقوری گفت:
-داداش، پروفسور ما برای هری می مردن!

مودی چشم مامان قوری گفت:
-خیلی خب. پس، یه نفر واسه من یه پاتیل گنده بیاره. یه نفرم یه ردا هم دامبلدور دومی بیاه که بپوشه. لاوندر، تو با چند نفر برو یه عالمه ریش سفید بلند گیر بیار. هری، تو با چند نفر برو یه جادوگر مهربون پیدا کن قلبشو بیار برای من!
-چی؟
-این تنها راه نجات دامبلدوره. ویلبرت! با چند نفر برو جایی رو پیدا کن که جادوی زیادی داشته باشه، و عصاره اون جادو روبرام بیار. یا اینکه یه آدم پیدا کن که مثل دامبلدر قوی باشه و خونشو برام بیار. سیریوس! یه آدم باهوش پیدا کن و مغزشو بیار. مودی داداش! با چند نفر برو کسی رو پیدا کن که برای هری بمیره!

و جماعت محفلی به سوی ماموریت هایشان روانه شدند. یافتن یک کوه ریش، یک بطری جادوی قوی، یک قلب مهربان ،یک مغز باهوش و یک نفر که حاضر باشد فدای هری شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاوندر براون در 1399/7/13 8:31:50
ویرایش شده توسط لاوندر براون در 1399/7/13 8:34:09
تصویر تغییر اندازه داده شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1399 00:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی



بی‌خیال سر جایش دراز کشیده بود و سعی می‌کرد به خواب برود، اما کاشی‌های سخت و سردِ جایش چندان به این موضوع کمک نمی‌کردند. پیرمرد که حالا چندساعتی می‌شد روی کاشی‌های سرد طبقه چهارم مچاله شده بود، هیچ ایده‌ای نداشت که برای چه چنین کاری می‌کند، ولی یک چیزی ته دلش می‌گفت باید همچین چیزی را انجام دهد، البته ته دلش بر موضوع دیگری نیز اصرار داشت که آن تراشیدن تمام موهای سر و صورتش، اضافه کردن پنجاه و هشت کیلو وزن و شروع یک زندگی جدید به عنوان یک داور آماتورِ الکلی فوتبال بود که در اولویت بعدی قرار داشت.

تپ تپ تپ...

صدای قدم‌های یک نفر در طبقه هفتم مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز به طور واضح به گوش رسید و چشمان مرد را به سوی هیئتی با موهای پریشان دعوت کرد که با پیژامه به سرعت به سویش می‌آمد ولی در میانه راه متوقف شد.
- سلام پروف... عه!

هری در میانه راه متوقف شده، به سمت راست و دری که در ناگهان ظاهر شده بود برگشت. سپس با سرعت به آن سو هجوم برده، وارد اتاق شد.

- نعععع! هاگوارتز هری رو خورد!

چند لحظه بعد در دوباره ظاهر شده و هری از آن بیرون آمد.

- نعععع! هاگوارتز هری رو تف کرد!
- هان؟ چی شد؟
- هاگوارتز تفت کرد باباجان.
-

هاگوارتز موجود بی‌نزاکتی بود.
گفت و گوی کوتاه هری و دامبلدور، آنچه در ذهن پسرک بود و قصد مطرح کردنش را داشت، از خاطرش برد، اکنون او تنها می‌دانست که گرسنه است.


- نعععععععععع! دوباره خوردش!

ورود دوباره هری به اتاق ضروریات دوباره فریاد را از نهاد دامبلدور بلند کرده بود. پیرمرد به سختی از جایش بلند شده و افتان و خیزان به سمت جایی که سابقا در آنجا قرار داشت رفت...


صبح روز بعد:

هری در حالیکه دستی بر شکم مملوء از شکلات قورباغه شکلاتیش می‌کشید از در اتاق ضروریات بیرون آمده و از سر مدهوشی لبخند به لب داشت. لبخندی که به طرفت العینی محو شد.

"باباجان نترس، اومدم دنبالت!"


هری مطمئن بود که دامبلدور را در اتاقی مملوء از خوراکی‌های لذیذ ندیده است، و نه در انجمن الف.دال و نه حتی در لاکچری‌ترین سرویس بهداشتی جهان جادویی.
پس آب‌دهانش را قورت داده و به انواع خاک‌هایی که در آن لحظه مناسب به سر ریختن بودن اندیشید.

- یافتم!

همزمان که لبخندی بر لب‌های پسرک می‌نشست و گوزنی نقره‌ای، حامل پیام "همه پاشید بیایید هاگوارتز! " راهی خانه شماره دوازده گریمولد می‌شد، دری پشت سر هری، روی دیوار طبقه هفتم هاگوارتز شکل گرفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.