کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
97
نفر همین الان آنلایناند
70 نفر در «انجمن»
0 عضو
97 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 70
-
آرشیو گالری 22
-
اتاق خبر 2
-
بخشهای دیگر 3
اعضای آنلاین
فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمانها.
50 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
خوابگاه مختلط هافلپاف!
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
2 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: امروز ساعت 02:07
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
689
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران، ارشد هافلپاف

سدریک اما خوابدوستی نبود که با این بیتختیها تسلیم بشه.
- تا من یه چرت میزنم شما یه چک کنین تختامونو کی برده!
و بالشتی از تو جیبش در میاره و همونجا رو زمین پهن میشه تا بخوابه. اما هنوز چشماشو نبسته بود که ناگهان مثل برق از جا میپره.
- آخ! نمیذاره بخوابم.
سایر هافلپافیها با تعجب به سدریکی که در هر لحظه از روز و در هر مکانی قادر به خوابیدن بود نگاه میکنن.
- کی نمیذاره بخوابی؟
- خوابگاه! نیرویی جادویی! نمیدونم! فقط نمیشه که بشه.
نیکلاس سدریکو کنار میزنه و خودش میره تا جاش بخوابه.
- این لوسبازیا از تو بعید بود. حالا یه شب رو زمین خوابیدن که این همه ادا نـ... آخ!
نیکلاس هم به محض این که قصد خواب میکنه همچون سدریک از جا میپره. اما سعی میکنه به روی خودش نیاره که سدریک راست گفته و واقعا نیرویی جادویی مانع خوابیدنش شده.
- چیزه، من بعنوان ناظری مسئول به این نتیجه رسیدم تا وقتی تختامونو پس نگیریم نخوابم.
پاتریشیا کوله بار وسایلشو روی زمین رها میکنه.
- ولی من خوابم میاد! نمیشه امشبه رو یجوری تا کنیم و فردا بریم دنبال تختامون بگردیم؟
و همزمان از توی کمد یک توشک اضافه در میاره و روی زمین میندازه.
- شاید زمین نذاره بخوابیم، اما رو توشک که میتونیم بخوابیم!
و با جهشی خودشو روی توشک میندازه تا خواب خوشی نصیبش بشه. اما طولی نمیکشه که پاتریشیا هم با فریاد آخی میپره هوا.
- خیله خب، مثل این که تا تختا رو پیدا نکنیم نمیشه خوابید.
- تا من یه چرت میزنم شما یه چک کنین تختامونو کی برده!
و بالشتی از تو جیبش در میاره و همونجا رو زمین پهن میشه تا بخوابه. اما هنوز چشماشو نبسته بود که ناگهان مثل برق از جا میپره.
- آخ! نمیذاره بخوابم.

سایر هافلپافیها با تعجب به سدریکی که در هر لحظه از روز و در هر مکانی قادر به خوابیدن بود نگاه میکنن.
- کی نمیذاره بخوابی؟

- خوابگاه! نیرویی جادویی! نمیدونم! فقط نمیشه که بشه.

نیکلاس سدریکو کنار میزنه و خودش میره تا جاش بخوابه.
- این لوسبازیا از تو بعید بود. حالا یه شب رو زمین خوابیدن که این همه ادا نـ... آخ!
نیکلاس هم به محض این که قصد خواب میکنه همچون سدریک از جا میپره. اما سعی میکنه به روی خودش نیاره که سدریک راست گفته و واقعا نیرویی جادویی مانع خوابیدنش شده.
- چیزه، من بعنوان ناظری مسئول به این نتیجه رسیدم تا وقتی تختامونو پس نگیریم نخوابم.

پاتریشیا کوله بار وسایلشو روی زمین رها میکنه.
- ولی من خوابم میاد! نمیشه امشبه رو یجوری تا کنیم و فردا بریم دنبال تختامون بگردیم؟
و همزمان از توی کمد یک توشک اضافه در میاره و روی زمین میندازه.
- شاید زمین نذاره بخوابیم، اما رو توشک که میتونیم بخوابیم!

و با جهشی خودشو روی توشک میندازه تا خواب خوشی نصیبش بشه. اما طولی نمیکشه که پاتریشیا هم با فریاد آخی میپره هوا.
- خیله خب، مثل این که تا تختا رو پیدا نکنیم نمیشه خوابید.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/10/11
تولد نقش: 1402/10/13
آخرین ورود: دوشنبه 19 شهریور 1403 12:23
از: خلافکارا متنفرم!
پستها:
266

«سوژهی جدید»
ساعت دهونیم بود. تمام هافلپافیها خسته بودند؛ چون تمام روز کلاسهای خستهکننده را گذرانده بودند. پاتریشیا گفت:
- نظرتون چیه بخوابیم؟
همه با او موافق بودند؛ البته، تقریبا همه. فقط رزالین موافق نبود که داشت فصل آخر کتابش را میخواند و میخواست هرچه زودتر تمام شود. گفت:
- من همینجا میمونم. هروقت کتابم تموم شد میآم.
بنابراین همه او را تنها گذاشتند تا کتابش را بخواند و به خوابگاه مختلط هافلپاف رفتند. اما رزالین بلافاصله صدای جیغ سدریک را شنید.
دواندوان وارد خوابگاه شد و متعجب از صحنهی پیشرویش ایستاد. فریاد زد:
- اینجا چه اتفاقی افتاده؟
میدانست اینکه هیچ تختی توی خوابگاه مختلط نباشد برای پسرش ترسناکترین چیز است. واقعا هم آنجا هیچ تختی نبود؛ جای همهی تختها توی خوابگاه خالی بود.
ساعت دهونیم بود. تمام هافلپافیها خسته بودند؛ چون تمام روز کلاسهای خستهکننده را گذرانده بودند. پاتریشیا گفت:
- نظرتون چیه بخوابیم؟

همه با او موافق بودند؛ البته، تقریبا همه. فقط رزالین موافق نبود که داشت فصل آخر کتابش را میخواند و میخواست هرچه زودتر تمام شود. گفت:
- من همینجا میمونم. هروقت کتابم تموم شد میآم.
بنابراین همه او را تنها گذاشتند تا کتابش را بخواند و به خوابگاه مختلط هافلپاف رفتند. اما رزالین بلافاصله صدای جیغ سدریک را شنید.
دواندوان وارد خوابگاه شد و متعجب از صحنهی پیشرویش ایستاد. فریاد زد:
- اینجا چه اتفاقی افتاده؟
میدانست اینکه هیچ تختی توی خوابگاه مختلط نباشد برای پسرش ترسناکترین چیز است. واقعا هم آنجا هیچ تختی نبود؛ جای همهی تختها توی خوابگاه خالی بود.
افرادی که لایک کردند
با یه کتاب میشه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/11/30
تولد نقش: 1397/12/01
آخرین ورود: یکشنبه 6 اردیبهشت 1405 23:27
از: این گو به اون گو!
پستها:
104

پست پایانی (گوگوئکی)
شب طولانی ای بود. ملت گریفپاف خسته بودند، معلوم نبود آن شب چندبار ازدواج کرده بودند. ولی هر چه که بود، تقصیر خودشان بود.
و اما اثر معجون عشق! تا الان هیچکس متوجه نبود که آن شیشه قلبی شکل لاوندر که نوعی معجون عشق در خود داشت پر از ناخالصی، میکروب، تیمساح... بود.
ملت که هر کدوم روی زمین یا مبل یا حتی در جاهایی روی هم تلنبار شده بودند، کم کم داشتند به حالت بی احساس و بی عشق اولیه بر می گشتند.
پسران و حتی دخترانی و حتی روحانی که دور لاوندر حلقه زده بودند و لاوندر از بعضی آنها به عنوان بالشت استفاده میکرد و برای بعضی از آنها قصه های عشق و عاشقیش را به تعریف میکرد، با خود فکر کردند که اینجا کجاست؟ این دختره ی لوس سنگین کیه دیگه؟ این چه خفتیه آخه؟
کم کم همه با قیافه ای درهم و لباس های نامرتب، لاوندر را کنار زدند و رفتند. ولی یک نفر مانده بود، سدریک! سدریک در حال ورق زدن سندی با جلدی محکم و زیبا بود.
- لاو... لاوندر! این سند ازدواج ماست. من و تو... ازدواج کردیم.
- آره جون دل.
لاوندر خوشحال بود، ولی لاوندر راضی نبود! او آرزو می کرد کاش رون به جای سدریک بود.
در طرف دیگری از تالار:
- یا ریشای بزرگوار مرلین. من کی چهارتا زن گرفتم. با این دستای قیچیم چجوری از پس مخارج اونا بربیام.
آن طرف تر:
- قول میدی هر روز برام سوسیس کالباس بیاری؟
آن طرف تر تر:
- آرتور ما قبلا ازدواج کردیم. وهم برت نداره. ماهیتابه هام رو بردار بریم از این خراب شده.
چند دقیقه بعد ملت روح و گریفپاف و البته اما را با لباس عروس و دستان بسته به دادگاه خانواده منتقل کردند.
گوگو و ملانی با قیافه ای راضی اما پر از عذاب وجدان به ملت آشفته زل زده بودند. ملانی گوشی پزشکی اش را در جیبش که پر از چیزهایی براق بود، فرو کرد.
- بهرحال، من اخطار داده بودم.
شب طولانی ای بود. ملت گریفپاف خسته بودند، معلوم نبود آن شب چندبار ازدواج کرده بودند. ولی هر چه که بود، تقصیر خودشان بود.
و اما اثر معجون عشق! تا الان هیچکس متوجه نبود که آن شیشه قلبی شکل لاوندر که نوعی معجون عشق در خود داشت پر از ناخالصی، میکروب، تیمساح... بود.
ملت که هر کدوم روی زمین یا مبل یا حتی در جاهایی روی هم تلنبار شده بودند، کم کم داشتند به حالت بی احساس و بی عشق اولیه بر می گشتند.
پسران و حتی دخترانی و حتی روحانی که دور لاوندر حلقه زده بودند و لاوندر از بعضی آنها به عنوان بالشت استفاده میکرد و برای بعضی از آنها قصه های عشق و عاشقیش را به تعریف میکرد، با خود فکر کردند که اینجا کجاست؟ این دختره ی لوس سنگین کیه دیگه؟ این چه خفتیه آخه؟
کم کم همه با قیافه ای درهم و لباس های نامرتب، لاوندر را کنار زدند و رفتند. ولی یک نفر مانده بود، سدریک! سدریک در حال ورق زدن سندی با جلدی محکم و زیبا بود.
- لاو... لاوندر! این سند ازدواج ماست. من و تو... ازدواج کردیم.
- آره جون دل.
لاوندر خوشحال بود، ولی لاوندر راضی نبود! او آرزو می کرد کاش رون به جای سدریک بود.
در طرف دیگری از تالار:
- یا ریشای بزرگوار مرلین. من کی چهارتا زن گرفتم. با این دستای قیچیم چجوری از پس مخارج اونا بربیام.
آن طرف تر:
- قول میدی هر روز برام سوسیس کالباس بیاری؟
آن طرف تر تر:
- آرتور ما قبلا ازدواج کردیم. وهم برت نداره. ماهیتابه هام رو بردار بریم از این خراب شده.
چند دقیقه بعد ملت روح و گریفپاف و البته اما را با لباس عروس و دستان بسته به دادگاه خانواده منتقل کردند.
گوگو و ملانی با قیافه ای راضی اما پر از عذاب وجدان به ملت آشفته زل زده بودند. ملانی گوشی پزشکی اش را در جیبش که پر از چیزهایی براق بود، فرو کرد.
- بهرحال، من اخطار داده بودم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
"رویاهات، روح اصلیت رو میسازند"
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/08/13
آخرین ورود: یکشنبه 25 مرداد 1405 06:21
از: شبانگاه توی سایه ها.
پستها:
724

گروه سرود گل های هاگوارتزی
_ بیست گالیون یک ، بیست گالیون دو ، بیست گالیون بیشتر نبود؟ بیست گالیون...
_ بیست پنج گالیون!
_ به به ، چه چه ، بیست پنج گالیون یک ، بیست پنج گالیون دو...
_ سی گالیون! همراه ماهیتابم.
_ چهل پنج گالیون! سوسیس کالباسام رو هم میذارم کنارش.
_شصت گالیون ! عصامو هم حساب کنید.
_ هفتادو پنج گالیون! همه عضله هامو میزارم وسط.
_ هشت پنج گالیون!
ملت همینطور درحال بالا بردن ارقام بودند بدون اینکه توجه کنند که یک دسته گل ارزش این همه گالیون رو داره یا نه. بحث ، بحث حیثیتی شده بود.
اِما پشت سرهم به آستریکس که اینبار مجری مزایده شده بود چشم آبرو میکرد که مزایده رو بیشتر هیجانی کنه تا ملت پول بیشتری بزارن این وسط قطعا چند درصدی هم به خود شخص آستریکس میسابه.
در همین حین نیز ملانی با گوشی پزشکی خود که حالا بجای کراوات پاپیون زده بود با گذاشتن آن روی سر ملت پوچ یا پر بودن سرشون رو بررسی میکرد ولی هرچقدر بیشتر پیش میرفت نامید تر میشد.
_ فرووووخته شد!! آقای ادوارد دست گیچی با مبلغ هشت پنج هشت پنج خریدار این دسته گل بی نظیر.
همه ملت با چشمای گرد و بدو بیرا گویان شروع به تشویق ادوارد کردند. اِما دست گل رو به طرف ادوارد پرت میکنه ولی گرفتن دست گل همانا و تیکه تیکه شدنش همانا! ادوارد پوکر فیس وارانه به تیکه های گل روی زمین نگاه کرده و سپس به اِما نگاه می کند.
_ پولمو پس بدییییین!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستریکس در 1399/12/5 23:48:31
Life flows in the veins.
از جرقهای کوچک تا شعلهای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/08/29
تولد نقش: 1399/08/30
آخرین ورود: پنجشنبه 15 مهر 1400 11:46
از: بچم فاصله بگیر!
پستها:
88

در طرف دیگه خوابگاه، اما با بی میلی، به جماعتی نگاه میکرد که بی صبرانه، به دستش خیره شده بودن... درواقع به دسته گل توی دستش، و منتظر پرتابش بودن. اما ترجیح میداد همونجا بمونه و به جمعیت نگاه کنه که برای دسته گل، دست و پا میشکستن تا اینکه برگرده پیش...
برای دسته گل دست و پا میشکستن؟ همون لحظه، فکر خوبی به ذهنش رسید. دسته گل رو بالا گرفت و شور و هیجان جماعت رو دید.
- خب خب خب... هر کی دلش میخواد من دسته گل رو پرت کنم، پنج گالیون بده.
ملانی که فقط اومده بود غذا بخوره، با دیدن این صحنه، به گوشی پزشکیش نگاه کرد، و با کف دست به پیشونیش کوبید.
برای دسته گل دست و پا میشکستن؟ همون لحظه، فکر خوبی به ذهنش رسید. دسته گل رو بالا گرفت و شور و هیجان جماعت رو دید.
- خب خب خب... هر کی دلش میخواد من دسته گل رو پرت کنم، پنج گالیون بده.

ملانی که فقط اومده بود غذا بخوره، با دیدن این صحنه، به گوشی پزشکیش نگاه کرد، و با کف دست به پیشونیش کوبید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
گاد آو دوئل 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/21
تولد نقش: 1397/06/22
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:36
از: میان ریگ ها و الماس ها
پستها:
598
شغل
ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، جادوکار ویزنگاموت

-من میرم برای اولین صبحونه دوتایی مون نون خشخاشی بگیرم. 
خاطره مجلس عقد و عروسی اش با اما ونیتی تمام حافظه کوتاه مدت آموس را اشغال کرده بود و او چیزی از دعواهای چند دقیقه قبل یادش نمی آمد.
اما از خودش پرسید که آیا بعد از اینهمه کلاهبرداری حالا پیرمردی مثل آموس دیگوری کلاهش را برداشته است، ولی صدای جمعیت نذاشت اما جواب مغزش را بشنود.
-بنداز! اینجا.
-من، من باید بگیرمش.
-بکشید کنار!
رودولف در هر بازویش دو ساحره را نگه داشته بود و جلوی جمعیت زیگزاگ میرفت تا دسته گل عروس حداقل سهم یکی از آن ساحره ها شود.
در پشت صحنه مهمانی گوگو و بیل دردوطرف ملانی نشسته بودند و برایش عشوه می آمدند.
-شما هم ازون معجونا خوردید؟ چتونه؟
از الان بگم که من با کارم ازدواج کردم.
در جلوی قیافه های پوکرفیس بیل و گوگو، ملانی گوشی پزشکی ای که کت شلوار پوشیده بود و از تمیزی برق میزد را از جیبش بیرون آورد و به دور گردنش انداخت.
-بریم ببینیم اینجا از شام خبری هس یا نه.

خاطره مجلس عقد و عروسی اش با اما ونیتی تمام حافظه کوتاه مدت آموس را اشغال کرده بود و او چیزی از دعواهای چند دقیقه قبل یادش نمی آمد.
اما از خودش پرسید که آیا بعد از اینهمه کلاهبرداری حالا پیرمردی مثل آموس دیگوری کلاهش را برداشته است، ولی صدای جمعیت نذاشت اما جواب مغزش را بشنود.
-بنداز! اینجا.

-من، من باید بگیرمش.

-بکشید کنار!
رودولف در هر بازویش دو ساحره را نگه داشته بود و جلوی جمعیت زیگزاگ میرفت تا دسته گل عروس حداقل سهم یکی از آن ساحره ها شود.
در پشت صحنه مهمانی گوگو و بیل دردوطرف ملانی نشسته بودند و برایش عشوه می آمدند.
-شما هم ازون معجونا خوردید؟ چتونه؟
از الان بگم که من با کارم ازدواج کردم.در جلوی قیافه های پوکرفیس بیل و گوگو، ملانی گوشی پزشکی ای که کت شلوار پوشیده بود و از تمیزی برق میزد را از جیبش بیرون آورد و به دور گردنش انداخت.
-بریم ببینیم اینجا از شام خبری هس یا نه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

⚠️خطر برخورد⚠️
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/08/13
آخرین ورود: یکشنبه 25 مرداد 1405 06:21
از: شبانگاه توی سایه ها.
پستها:
724

گروه سرود گل های هاگوارتزی
ملت بزور کارتک ادوارد و وینکی که مثل استیکر به زمین چسبیده بودند رو از زمین جدا میکنند.
_ شما داشتین باهم راز و نیاز میکردین؟
_ شایدم راز و نیاز داشتن اینارو میکردن؟
_ راستشو بگین شما راز و نیاز میکردین یا راز و نیاز...
ادامه حرف گوینده با شنیدن عربده ای عظیم قطع شد!
_گووووودااااااا!
ملتی که برای راز و نیاز رفته بودن "اون پشت" ، بدو بدو اومدن "این جلو" تا ببیند چخبره. آنها با دیدن اما که با حرکات بروسلی وارانه درحال جنگو جدال با نامزد چند دقیقه ای اش بود!
_ این فکر تو بود که مزدوج شیم!
_ پشیمون شدم دیگه... من مربا بخورم دیگه بخوام با کسی مزدوج شم یا کسیو مزدوج کنم!
ملت که مات و مبهوم و بی خبر از همچی درحال نظاره بودند توجهشون به آستریکس که عاقد عروسی بود جلب شد.
_ تا دیروز دی جی بودی نصف شب ها از متال هایی که میزاشتی نمیتونستیم بخوابیم ؛ آلان عاقد شدی برامون؟!
_ عروسی که عاقدش تو باشی همین میشه دیگه!
آستریکس هم که میدید وسط بروسلی بازی اما ملت هم بهش گیر دادن ترجیح داد سریعا قبل از اینکه تیکه بزرگش گوشش بشه بره کنار ، پس تبدیل به خفاش شد و بال زنان رفت اون بالا مالا ها یه گوشه نشست و ترجیح داد نظازه کنه فعلا.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستریکس در 1399/12/5 18:36:59
دلیل: من این جایزه لعنتی رو میخوام!
دلیل: من این جایزه لعنتی رو میخوام!
Life flows in the veins.
از جرقهای کوچک تا شعلهای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/11/30
تولد نقش: 1397/12/01
آخرین ورود: یکشنبه 6 اردیبهشت 1405 23:27
از: این گو به اون گو!
پستها:
104

خلاصه: گوگو موفق شد معجون عشق رو به دست بیاره ولی به مشکل خورد. پروتی پیشنهاد داد معجون رو آب بندازن، گوگو رفت دنبالش که آموس گرفتش و بهش عصا و وسایل دفاع شخصی فروخت. اینیگو پول نداشت برای همین آموس بهش پیشنهادی داد. بیل در همین بین به کمک اینیگو شتافت.
در این طرف سوژه وینکی بیشتر از آن چیزی که پریده بوده توی گلویش، از تنفس مصنوعی ادوارد در حال خفه شدن بود و تا نفسی تازه کند و از فنریر اسپری ای بگیرد و خود را از آن برزخ نجات دهد، زیر دست و پای ملت له شد... اما خوشبختانه مرگش به خفت و خاری چیزی توی گلو گیر کردن به سرانجام نرسید.
آن طرف سوژه گوگو و بیلشون از ویزلی ها بالای سر آموس دیگوری و اما ونیتی، با دعوا و کشمکش در حال مثلا قند سابیدن بودند.
- من میسابم.
- نخیر من... من عموی عروسم. من قند میسابم.
- از کی تا حالا ی ویزلی عموی ونیتی میشه؟ بچه گول میزنی؟
- اره خب.
در همان دقایق اما رو به آموس کرد. بعد رو به گوگو و بیل که سر دو تیکه قند کوچک دوئل راه انداخته بودند. بعد به عاقد که دفتری حجیم از کیف دستی اش بیرون کشید. بعد رو به خودش با آن لباس عروسی که از توی دم و دستگاه آموس بیرون کشیده بودند کرد.
- حالا که فکر میکنم ملت رو به چه جاهای بدی کشوندم. ازدواج واقعا ناگواره.
پنج دقیقه قبل
اما درحالیکه که فهرست شوهران انتخاب نشده از طرف ملانی را دور می انداخت، نگاهی خریدارانه و رودولفی به گوگو و بیل که سراسیمه التماسش میکردند، کرد.
- معامله میکنم باهاتون. من زن آموس میشم، ولی یکی از شما هم باید ملانی رو راضی به ازدواج با خودتون کنید.
بهترین گروه ایفا تا کنون، " گوگوئک" تقدیم می کند.
در این طرف سوژه وینکی بیشتر از آن چیزی که پریده بوده توی گلویش، از تنفس مصنوعی ادوارد در حال خفه شدن بود و تا نفسی تازه کند و از فنریر اسپری ای بگیرد و خود را از آن برزخ نجات دهد، زیر دست و پای ملت له شد... اما خوشبختانه مرگش به خفت و خاری چیزی توی گلو گیر کردن به سرانجام نرسید.
آن طرف سوژه گوگو و بیلشون از ویزلی ها بالای سر آموس دیگوری و اما ونیتی، با دعوا و کشمکش در حال مثلا قند سابیدن بودند.
- من میسابم.

- نخیر من... من عموی عروسم. من قند میسابم.

- از کی تا حالا ی ویزلی عموی ونیتی میشه؟ بچه گول میزنی؟
- اره خب.

در همان دقایق اما رو به آموس کرد. بعد رو به گوگو و بیل که سر دو تیکه قند کوچک دوئل راه انداخته بودند. بعد به عاقد که دفتری حجیم از کیف دستی اش بیرون کشید. بعد رو به خودش با آن لباس عروسی که از توی دم و دستگاه آموس بیرون کشیده بودند کرد.
- حالا که فکر میکنم ملت رو به چه جاهای بدی کشوندم. ازدواج واقعا ناگواره.
پنج دقیقه قبل
اما درحالیکه که فهرست شوهران انتخاب نشده از طرف ملانی را دور می انداخت، نگاهی خریدارانه و رودولفی به گوگو و بیل که سراسیمه التماسش میکردند، کرد.
- معامله میکنم باهاتون. من زن آموس میشم، ولی یکی از شما هم باید ملانی رو راضی به ازدواج با خودتون کنید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
"رویاهات، روح اصلیت رو میسازند"
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/04/01
تولد نقش: 1397/04/01
آخرین ورود: سهشنبه 18 مهر 1402 23:01
از: زیر سایه ارباب
پستها:
552

اسم گروه: اسم
اعضا: گورمک مک لاگن، رز زلر، فنریر گری بک
همونطور که بیل داشت ابرو بالا مینداخت و اما ونیتی رو پیشنهاد میداد، سوژه و نویسنده به هم نگاه کردن، شونه بالا انداختن و برگشتن به سمت پومانا که هنوز داشت جیغ ماندریک مانند میکشید و رودولف سعی میکرد با نشون دادن عضلات ورزیده و جذابیتاش آرومش کنه.
- ببین، این همه جذابیت رو نگاه کن اصلا. دلیلی نداره جیغ بزنی که. تا من و قمه هام هستیم هیچ مشکلی جرئت نمیکنه بیاد نزدیک اصلا.

پومانا وقتی رودولف جلوش یکبار دیگه فیگور پشت بازو گرفت، جیغ زدنش رو متوقف کرد و گفت:
- بابا تو الان خودت جزء مشکلاتی اصلا. از جلوم میری کنار توضیح بدم یا نه؟

- اشتباه میکنی. من حلال مشکلاتم.

طبیعتا از اینجا به بعد پومانا مجبور شد از توی جیبش چندتا گیاه پیچک شیطانی در بیاره ببنده جلوی دهن رودولف تا بلکه سکوت کنه، و بعد گفت:
- من یه چیز ترسناکی دیدم... خیلی خیلی وحشتناک بود.
ملت کم کم دور پومانا جمع شدن و با کنجکاوی نگاهش کردن.
- من دیدم که... دیدم که... دو نفر داشتن راز و نیاز میکردن. اون پشت...
همه پومانا رو رها کردن و به سمت "اون پشت" حرکت کردن. نفر اول هم فنریر. چون خب مدیر ایفا بود و بهرحال زشت بود جهت رفع بحران سریع نره اونجا.
فنریر رسید به "اون پشت" و ادوارد و وینکی رو دید.
ادوارد با دیدن فنریر نعره زد:
- بیا کمک کن! یه چیزی پریده تو گلوش دارم بهش نفس مصنوعی میدم!

- بابا تو دیگه چه احمقی هستی... باید از پشت بگیری فشارش بدی تا هر چی پریده گلوش بیاد بیرون.

حتی وینکی هم که کبود شده بود گفت:
- ادوارد جن بد!

البته بقیه خیلی عجله کردن. و به خاطر همین عجله زیاد، عملا از روی ادوارد و وینکی رد شدن.
- کی داره با کی راز و نیاز میکنه؟

- همینایی که از روشون رد شدید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/11/03
تولد نقش: 1399/11/15
آخرین ورود: شنبه 9 بهمن 1400 23:23
از: ویزلی آباد!
پستها:
55

از گروه فاخر و وزین دبستانیها
از اونطرف بیل که ظاهرا معجون عشق روش تاثیری نداشت، با گیجی به اوضاع قاراشمیش اطرافش نگاه می کرد و به این فکر می کرد که چی باعث شد اومدن به همچین مهمونیه پر از قلب و لاوی رو توی فهرست بولت ژورنالش قرار بده.
بیل کم کم داشت به این فکر می افتاد که مهمونی رو بپیچونه و بره به درس خوندنش ادامه بده، که یهو چشمش به چیزی بین جمعیت افتاد. چشماش رو ریز کرد و سعی کرد بهتر ببینه:
گوگو روی زمین پهن شده بود و قیافه ی آموس دیگوری که نیم خیز بالای سرش وایساده بود، طوری بود که انگار می خواد برای انجام بزرگترین ریسک زندگیش متقاعدش کنه.
بیل با خودش گفت: خب مثه اینکه این دوستمون به کمک احتیاج داره
و بچه مثبت وارانه به سمت گوگو و آموس رفت.
-سلام آموس! سلام گوگو! کمک نمی خوای؟
و همینطور که داشت از جلوی کفگیری که مالی ویزلی پرت کرده بود جاخالی می داد، دستش رو به سمت گوگو دراز کرد.
گوگو که با دیدن کفگیر یاد معجون آنتی عشق افتاده بود گفت:
-اوه نه ممنونم بیلی! فعلا اینحا امن تره
آموس با لحن موذیانه ای گفت:
-البته فقط فعلا! بهت توصیه می کنم زودتر تصمیمت رو بگیری گوگو!
و وقتی دید توی جمعیت کلی مشتری دست به نقد منتظرشه، بند و بساطش رو برداشت و چند لحظه بعد بین جمعیت گم شد.
بیل با شنیدن حرفای آموس شاخکای کنجکاویش فعال شد و برگشت سمت گوگو:
-هی اینیگو! اگه مشکلی پیش اومده می تونی روی کمک منم حساب کنی!
گوگو هم که نیاز شدیدی به مشورت کردن داشت، بدون معطلی ماجرای معجون آنتی عشق و درخواست آموس رو براش تعریف کرد.
بیل: خب اینکه کاری نداره، ینی الان باید اونو با یه نفر آشنا کنیم...
گوگو سرش رو به علامت تایید تکون داد.
بیل: ... که هم پیر باشه...
گوگو سرش رو به علامت تایید تکون داد
بیل: ... هم چهره ش جوون باشه؟
گوگو سرش رو به علامت تایید تکون داد
بیل: خب، خب، خیلی آسون شد!
کمی مکث کرد و ادامه داد: اما وینتی چطوره؟
از اونطرف بیل که ظاهرا معجون عشق روش تاثیری نداشت، با گیجی به اوضاع قاراشمیش اطرافش نگاه می کرد و به این فکر می کرد که چی باعث شد اومدن به همچین مهمونیه پر از قلب و لاوی رو توی فهرست بولت ژورنالش قرار بده.
بیل کم کم داشت به این فکر می افتاد که مهمونی رو بپیچونه و بره به درس خوندنش ادامه بده، که یهو چشمش به چیزی بین جمعیت افتاد. چشماش رو ریز کرد و سعی کرد بهتر ببینه:
گوگو روی زمین پهن شده بود و قیافه ی آموس دیگوری که نیم خیز بالای سرش وایساده بود، طوری بود که انگار می خواد برای انجام بزرگترین ریسک زندگیش متقاعدش کنه.
بیل با خودش گفت: خب مثه اینکه این دوستمون به کمک احتیاج داره

و بچه مثبت وارانه به سمت گوگو و آموس رفت.
-سلام آموس! سلام گوگو! کمک نمی خوای؟
و همینطور که داشت از جلوی کفگیری که مالی ویزلی پرت کرده بود جاخالی می داد، دستش رو به سمت گوگو دراز کرد.
گوگو که با دیدن کفگیر یاد معجون آنتی عشق افتاده بود گفت:
-اوه نه ممنونم بیلی! فعلا اینحا امن تره
آموس با لحن موذیانه ای گفت:
-البته فقط فعلا! بهت توصیه می کنم زودتر تصمیمت رو بگیری گوگو!
و وقتی دید توی جمعیت کلی مشتری دست به نقد منتظرشه، بند و بساطش رو برداشت و چند لحظه بعد بین جمعیت گم شد.
بیل با شنیدن حرفای آموس شاخکای کنجکاویش فعال شد و برگشت سمت گوگو:
-هی اینیگو! اگه مشکلی پیش اومده می تونی روی کمک منم حساب کنی!
گوگو هم که نیاز شدیدی به مشورت کردن داشت، بدون معطلی ماجرای معجون آنتی عشق و درخواست آموس رو براش تعریف کرد.
بیل: خب اینکه کاری نداره، ینی الان باید اونو با یه نفر آشنا کنیم...
گوگو سرش رو به علامت تایید تکون داد.
بیل: ... که هم پیر باشه...
گوگو سرش رو به علامت تایید تکون داد
بیل: ... هم چهره ش جوون باشه؟
گوگو سرش رو به علامت تایید تکون داد
بیل: خب، خب، خیلی آسون شد!
کمی مکث کرد و ادامه داد: اما وینتی چطوره؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بیل ویزلی در 1399/12/5 8:19:03

