تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
91 کاربر(ها) آنلاین هستند (42 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
89
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
كتابخانه مكانيزم گریفیندور
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 1 مهر 1405 22:11
از: ایستگاه رادیویی
پستها:
313
شغل
داور دوئل

سوالاتی اینچنین برای ذهن گریفیندوریها مثل سم بود. کم کم عملکرد منطقی و آرامش را از آنها میگرفت و آنها را به سمت مسیرها و راهحلهایی حتی خطرناکتر از اوضاع پیشآمده، سوق میداد. و در آن زمان، از دست دادن آرامش و انجام کارهای احمقانه، میتوانست به معنای از دست رفتن زندگیها باشد.
بنابراین، همه به تظاهر ادامه دادند. تظاهر به آرام بودن، تظاهر به اینکه کنترل اوضاع را در دست دارند. سیریوس برای شکاندن سکوت و کاهش حس ترس، رهبری را به دست گرفت.
- به نظرم باید دوتا گروه جستجو تشکیل بدیم و قسمتای مختلف تالار رو بگردیم، من و مرلین میتونیم یک گروه رو رهبری کنیم، و پروفسور دامبلدور هم یک گروه دیگه رو. اینطوری شانسمون برای دستگیر کردنش میتونه خیلی بیشتر باشه.
- و حتی با این وجود، کمترین احتمالی وجود داره که یکی از رهبرا توسط قاتل از پا در بیاد و دانشآموزا بی دفاع بشن. ما دشمن رو نمیشناسیم. نمیدونیم چه خطر و قدرتی داره. نمیدونیم روش کارش چیه. و در این زمان ندونستن دشمن، بدترین ضعف ماست.
آلبوس دامبلدور درست میگفت. سالها مبارزه با تاریکی این موضوع را به خوبی به او آموخته بود. درگیر شدن با دشمن بدون اینکه آن را بشناسد، قطعاً باعث شکست، یا پیروزی با بهای سنگینی میشد. بهایی که به احتمال فراوان قرار بود با جان انسانها پرداخته شود.
بنابراین، گریفیندوریها همانجا نشستند، چوبدستیهایشان را در دست نگه داشتند و با چشمان هوشیار اطراف تالار را زیر نظر گرفتند.
- یه نفر هست...
چشمان همه به سمت مرلین چرخید که دستش را زیر چانه گذاشته بود و چهره باستانیاش در تفکر بود.
- یه مرگخوار، یه جادوگر تاریک، و یه قاتل به تمام معنا. نمیدونم چند سالشه، نمیدونم در این لحظه کجاست، ولی یکی از گریفیندوریهاست، و ممکنه دلش برامون به رحم بیاد.
- یعنی میخوایم جلوی یه قاتل رو با یه قاتل دیگه بگیریم؟
- گزینه بهتری به ذهن درخشانت میاد، آلبوس؟
دامبلدور چشمانش را تنگ کرد و به مرلین خیره شد. چیزی به ذهنش نمیرسید، لااقل نه در آن لحظه. و زمان هم بر ضد آنها حرکت میکرد.
- چطور باید احضارش کنیم؟ من در طی تمام مبارزاتم با مرگخوارا چنین کسیو یادم نمیاد...
- اون از توی سایهها عمل میکنه. ولی من میدونم چطور پیداش کنم، و بهتر از اون، میدونم چطور بکشونمش اینجا.
- میخوای توضیح بدی؟
مرلین شانهاش را بالا انداخت، آستین ردایش را بالا زد و علامت شوم روی ساعد دست چپش را به نمایش گذاشت.
- رهبر مرگخوارا بودن بهم امتیازات خاصی داده.
و بعد، همه صبر کردند. با وجود دو جادوگر و یک خونآشام قدرتمند و باستانی، باز هم گریفیندوریها حس امنیت نداشتند. حتی مرلین و دامبلدور نیز ضعفشان را در مقابل دشمن حس میکردند. تواناییهایشان هرگز تا به حال در مقابل چنین دشمنی سنجیده نشده بود.
ساعتی بعد، در حالی که گریفیندوریها دیگر نمیتوانستند خود را بیدار نگه دارند و دائما چشمانشان روی هم میافتاد، گویی که چیزی یا کسی درحال تخلیه انرژیهایشان است، از گوشه چشم سایهای را دیدند که از ورودی تالار وارد شد. همه با وحشت از جا پریدند و متوجه شدند که خواب و خیال نیست. سایهای روی دیوار بود که با لبخندی پلید همه را از نظر میگذراند. و بدتر از همه اینکه، هیچ شخصی آن را روی دیوار نمیتاباند. اما این وحشت دیری نپایید، چرا که همه صدای قدمهایی که از ورودی تالار میآمد، توجه همه را به خود جلب کرد.
و بعد، مردی با کت و شلوار قرمز و چهرهای کاملاً غیر طبیعی و لبخندی دنداننما، درحالی که عصایش را در دست چپ میچرخاند، مقابلشان قرار گرفت.
- درود به همگی، الستور هستم، از دیدن همهتون خوشوقتم. خیلی خوشوقتم! ولی فکر میکنم یه توضیح بهم بدهکار باشید!
الستور چهره همه را از نظر گذراند، سپس روی یکی از صندلیهای راحتی کنار شومینه نشست و پاهایش را روی هم انداخت.
بنابراین، همه به تظاهر ادامه دادند. تظاهر به آرام بودن، تظاهر به اینکه کنترل اوضاع را در دست دارند. سیریوس برای شکاندن سکوت و کاهش حس ترس، رهبری را به دست گرفت.
- به نظرم باید دوتا گروه جستجو تشکیل بدیم و قسمتای مختلف تالار رو بگردیم، من و مرلین میتونیم یک گروه رو رهبری کنیم، و پروفسور دامبلدور هم یک گروه دیگه رو. اینطوری شانسمون برای دستگیر کردنش میتونه خیلی بیشتر باشه.
- و حتی با این وجود، کمترین احتمالی وجود داره که یکی از رهبرا توسط قاتل از پا در بیاد و دانشآموزا بی دفاع بشن. ما دشمن رو نمیشناسیم. نمیدونیم چه خطر و قدرتی داره. نمیدونیم روش کارش چیه. و در این زمان ندونستن دشمن، بدترین ضعف ماست.
آلبوس دامبلدور درست میگفت. سالها مبارزه با تاریکی این موضوع را به خوبی به او آموخته بود. درگیر شدن با دشمن بدون اینکه آن را بشناسد، قطعاً باعث شکست، یا پیروزی با بهای سنگینی میشد. بهایی که به احتمال فراوان قرار بود با جان انسانها پرداخته شود.
بنابراین، گریفیندوریها همانجا نشستند، چوبدستیهایشان را در دست نگه داشتند و با چشمان هوشیار اطراف تالار را زیر نظر گرفتند.
- یه نفر هست...
چشمان همه به سمت مرلین چرخید که دستش را زیر چانه گذاشته بود و چهره باستانیاش در تفکر بود.
- یه مرگخوار، یه جادوگر تاریک، و یه قاتل به تمام معنا. نمیدونم چند سالشه، نمیدونم در این لحظه کجاست، ولی یکی از گریفیندوریهاست، و ممکنه دلش برامون به رحم بیاد.
- یعنی میخوایم جلوی یه قاتل رو با یه قاتل دیگه بگیریم؟
- گزینه بهتری به ذهن درخشانت میاد، آلبوس؟
دامبلدور چشمانش را تنگ کرد و به مرلین خیره شد. چیزی به ذهنش نمیرسید، لااقل نه در آن لحظه. و زمان هم بر ضد آنها حرکت میکرد.
- چطور باید احضارش کنیم؟ من در طی تمام مبارزاتم با مرگخوارا چنین کسیو یادم نمیاد...
- اون از توی سایهها عمل میکنه. ولی من میدونم چطور پیداش کنم، و بهتر از اون، میدونم چطور بکشونمش اینجا.
- میخوای توضیح بدی؟
مرلین شانهاش را بالا انداخت، آستین ردایش را بالا زد و علامت شوم روی ساعد دست چپش را به نمایش گذاشت.
- رهبر مرگخوارا بودن بهم امتیازات خاصی داده.
و بعد، همه صبر کردند. با وجود دو جادوگر و یک خونآشام قدرتمند و باستانی، باز هم گریفیندوریها حس امنیت نداشتند. حتی مرلین و دامبلدور نیز ضعفشان را در مقابل دشمن حس میکردند. تواناییهایشان هرگز تا به حال در مقابل چنین دشمنی سنجیده نشده بود.
ساعتی بعد، در حالی که گریفیندوریها دیگر نمیتوانستند خود را بیدار نگه دارند و دائما چشمانشان روی هم میافتاد، گویی که چیزی یا کسی درحال تخلیه انرژیهایشان است، از گوشه چشم سایهای را دیدند که از ورودی تالار وارد شد. همه با وحشت از جا پریدند و متوجه شدند که خواب و خیال نیست. سایهای روی دیوار بود که با لبخندی پلید همه را از نظر میگذراند. و بدتر از همه اینکه، هیچ شخصی آن را روی دیوار نمیتاباند. اما این وحشت دیری نپایید، چرا که همه صدای قدمهایی که از ورودی تالار میآمد، توجه همه را به خود جلب کرد.
و بعد، مردی با کت و شلوار قرمز و چهرهای کاملاً غیر طبیعی و لبخندی دنداننما، درحالی که عصایش را در دست چپ میچرخاند، مقابلشان قرار گرفت.
- درود به همگی، الستور هستم، از دیدن همهتون خوشوقتم. خیلی خوشوقتم! ولی فکر میکنم یه توضیح بهم بدهکار باشید!
الستور چهره همه را از نظر گذراند، سپس روی یکی از صندلیهای راحتی کنار شومینه نشست و پاهایش را روی هم انداخت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
The things I did back then were high school
But now I'm going for my degree
But now I'm going for my degree
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/06/21
تولد نقش: 1398/06/25
آخرین ورود: امروز ساعت 08:08
از: خونِ جوانان محفل لاله دمیده...
پستها:
676
شغل
مدیر فنی دیوان جادوگران

صدای جیغ دخترانه اما از خوابگاه پسران اتفاق بسیار عجیبی بود. همگی دوان دوان به سمت خوابگاه پسران تالار رفتند و وارد آنجا شدند. دامبلدور و سیریوس همه جا را خوب بررسی کردند. آستریکس از قدرتهای ویژه خونآشامی خود استفاده کرد و با قدرت ماورائی شنوایی، بویایی و بینایی خود سعی کرد متوجه هرگونه تغییر و اتفاقی بشود. سایه الستور جلوتر از خودش مشغول حرکت بود و به همه جا سرک میکشید. الستور نیز با عصایش حرکت میکرد و مشغول بررسی خوابگاه بود. آستریکس گفت:
- انگار همه چیز عادیه!
سیریوس با تعجب نگاهی به آستریکس کرد و پرسید:
-اما همه مون صدا رو شنیدیم! همگی حالشون خوبه؟ کسی هستش که الان بینمون غایب باشه؟
بعد از این سوال، همه مشغول نگاه کردن به یکدیگر شدند. همگی میخواستند مطمئن بشوند که حال دوستانشان خوب است. دامبلدور که از حضور همگی مطمئن شده بود، گفت:
- مثل اینکه همه هستن! پس این صدای جیغ کی بود؟
تلما ناگهان از جا پرید و نگرانی در چهرهاش پدیدار شد. همینطور که از پلههای خوابگاه پایین میرفت، با صدای بلند گفت:
- کتـــاب!! شاید این صدا برای رد گم کردن بوده باشه...
بعد از این حرف تلما، همگی به سمت فضای کنار شومینه تالار حرکت کردند. گویا حدس تلما درست بود. همه چیز این دختر جوان، به خانواده هلمز رفته بود. مخصوصا هوش و زکاوت او. هیچ اثری از کتاب نبود! نگرانی در چهره گریفیندوری های بیشتر شده بود. حالا تنها منبعشان برای آشنایی با این قاتل مرموز و روانی که در تالار آزاد شده بود، از دستشان رفته بود. سیریوس به عنوان ارشد گروه، در مقابل سایر گریفیندوری ها احساس وظیفه میکرد. به همین دلیل سعی کرد نگرانی را از چهره خود پنهان کند و آرامش را به گروه برگرداند. سیریوس چند قدمی به سمت کتابخانه برداشت، رویش را به سمت بقیه کرد و گفت:
- در حال حاضر مهمترین چیز حفظ خونسردی و درکنارهم بودنه. همه در کنار هم بمونید و هیچکس از بقیه جدا نشه. حالا بگید کسی قبلا درمورد این قاتل چیزی هم شنیده؟
کتابی که قاتل از آن بیرون آمده بود بسیار قدیمی بود. آن چنان قدیمی و کهنه بود که انگار قاتل در سالهای ابتدایی تاسیس مدرسه به آنجا رفته بود. بنظر نمیرسید قدمت هیچکدام از گریفیندوری به این ماجرا برسد. بدون داشتن اطلاعات، همه چیز در مورد این قاتل، ترسناک تر بنظر میرسید. مرلین کلاهش را کنار زد، سرش را بالا گرفت و به چشمان سیریوس نگاه کرد و گفت:
- سالها پیش من حضور چنین قاتلی رو در تالار پیشبینی کرده بودم. داستان این قاتل خیلی عجیب تر از اون چیزیه که فکرشو میکنید! انگیزه اون برای کشتن، شجاعت بیشتره!! اون فکر میکنه میتونه از خون همه گریفیندوری ها معجونی درست کنه که اون رو تبدیل به شجاعترین و معروفترین قاتل دنیا بکنه.
بعد از این صحبت های مرلین، اوضاع بهتر که نشد هیچ، بدتر هم شد. تالار گریفیندور خیلی بزرگ بود و پیدا کردن قاتل اصلا کار سادهای نبود.
نام آن قاتل چه بود؟
آیا قاتل موفق به کشتن اعضای تالار گریفیندور میشود؟
آیا گریفیندوری ها تا زمان پیدا شدن قاتل اینگونه متحدالشکل باقی خواهند ماند؟
چگونه باید این قاتل را پیدا میکردند و شکست میدادند؟
آیا قرار بود پای ماجراهای دیگری در داستان باز شود؟ ...
- انگار همه چیز عادیه!
سیریوس با تعجب نگاهی به آستریکس کرد و پرسید:
-اما همه مون صدا رو شنیدیم! همگی حالشون خوبه؟ کسی هستش که الان بینمون غایب باشه؟
بعد از این سوال، همه مشغول نگاه کردن به یکدیگر شدند. همگی میخواستند مطمئن بشوند که حال دوستانشان خوب است. دامبلدور که از حضور همگی مطمئن شده بود، گفت:
- مثل اینکه همه هستن! پس این صدای جیغ کی بود؟
تلما ناگهان از جا پرید و نگرانی در چهرهاش پدیدار شد. همینطور که از پلههای خوابگاه پایین میرفت، با صدای بلند گفت:
- کتـــاب!! شاید این صدا برای رد گم کردن بوده باشه...
بعد از این حرف تلما، همگی به سمت فضای کنار شومینه تالار حرکت کردند. گویا حدس تلما درست بود. همه چیز این دختر جوان، به خانواده هلمز رفته بود. مخصوصا هوش و زکاوت او. هیچ اثری از کتاب نبود! نگرانی در چهره گریفیندوری های بیشتر شده بود. حالا تنها منبعشان برای آشنایی با این قاتل مرموز و روانی که در تالار آزاد شده بود، از دستشان رفته بود. سیریوس به عنوان ارشد گروه، در مقابل سایر گریفیندوری ها احساس وظیفه میکرد. به همین دلیل سعی کرد نگرانی را از چهره خود پنهان کند و آرامش را به گروه برگرداند. سیریوس چند قدمی به سمت کتابخانه برداشت، رویش را به سمت بقیه کرد و گفت:
- در حال حاضر مهمترین چیز حفظ خونسردی و درکنارهم بودنه. همه در کنار هم بمونید و هیچکس از بقیه جدا نشه. حالا بگید کسی قبلا درمورد این قاتل چیزی هم شنیده؟
کتابی که قاتل از آن بیرون آمده بود بسیار قدیمی بود. آن چنان قدیمی و کهنه بود که انگار قاتل در سالهای ابتدایی تاسیس مدرسه به آنجا رفته بود. بنظر نمیرسید قدمت هیچکدام از گریفیندوری به این ماجرا برسد. بدون داشتن اطلاعات، همه چیز در مورد این قاتل، ترسناک تر بنظر میرسید. مرلین کلاهش را کنار زد، سرش را بالا گرفت و به چشمان سیریوس نگاه کرد و گفت:
- سالها پیش من حضور چنین قاتلی رو در تالار پیشبینی کرده بودم. داستان این قاتل خیلی عجیب تر از اون چیزیه که فکرشو میکنید! انگیزه اون برای کشتن، شجاعت بیشتره!! اون فکر میکنه میتونه از خون همه گریفیندوری ها معجونی درست کنه که اون رو تبدیل به شجاعترین و معروفترین قاتل دنیا بکنه.
بعد از این صحبت های مرلین، اوضاع بهتر که نشد هیچ، بدتر هم شد. تالار گریفیندور خیلی بزرگ بود و پیدا کردن قاتل اصلا کار سادهای نبود.
نام آن قاتل چه بود؟
آیا قاتل موفق به کشتن اعضای تالار گریفیندور میشود؟
آیا گریفیندوری ها تا زمان پیدا شدن قاتل اینگونه متحدالشکل باقی خواهند ماند؟
چگونه باید این قاتل را پیدا میکردند و شکست میدادند؟
آیا قرار بود پای ماجراهای دیگری در داستان باز شود؟ ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/08/13
آخرین ورود: یکشنبه 25 مرداد 1405 06:21
از: شبانگاه توی سایه ها.
پستها:
724

ملت گریفیندور دور هم جلوی شومینه جمع شده و مشغول صحبت بودند. بعضیا نگران، بعضیا ترسیده و بعضی هاهم درحال رجز خوانی برای قاتل ناشناس بودند. اما این وسط تعداد انگشت شماری با خونسردی و بی خیالی تمام مشغول نوشیدن خونشان بودند. قطعا این تعداد انگشت شمار برای بقیه قابل درک نبودند. پس طولی نکشید که تلما رو به آستریکس کرد.
- آستریکس! مثل اینکه اتفاقی که تازه یک ساعت پیش افتاده رو هنوز باور نکردی! یا شایدم حرفای من رو جدی نگرفتی که اینقد اروم و بیخیالی.
- فک میکنی.
آستریکس با جواب کوتاهی که داد به مقدار نوشیدنی که توی لیوان شیشه ای براش باقی مونده بود نگاهی انداخت و دوباره مشغول نوشیدن آن شد.
- چی رو فکر میکنم آستریکس؟!
- اینکه حرفات رو باور نکردم،
- خب... باور هم کرده باشی ولی مشخصه که جدی نگرفتی قضیه رو.
- فک میکنی.
- یعنی جدی گرفتی؟
- بله!
تلما که جواب های کوتاه آستریکس بیشتر از قبل رو اعصابش رفته بود از جایش بلند شد و درست روبروی آستریکس نشست و با اخم های تو رفته به صورت زیر ماسک او خیره شد.
- خب میخوای برامون توضیح بدی که چی باعث میشه اینقد خونسرد باشی درحالی که یک قاتل توی تالارمون حضور داره؟
- چون ما گریفیندوری هستیم؟
آستریکس این رو گفت و مکثی کرد. تلما هنوز اخماش رو داشت و این مشخص میکرد آستریکس باید بیشتر توضیح میداد. پس مقدار کم خونی که توی لیوانش باقی مانده بود رو یک سر، سر کشید و روی میز گذاشت و رو به تلما ادامه داد:
- تلما، ما گریفیندوری هستیم. همه به شجاعتمون مارو میشناسن. ما میدونیم که همیشه هوای همدیگه رو داریم و قرار نیست یکدیگرو تنها بزاریم. درضمن، بعد از تعریف کردن ماجرا بشخصه منتظر غروب افتابم تا دنبال این شکارچی بگردم و بتونم کشف کنم خون قاتلینی که از توی کتاب ها بیرون میان چه مزه ایه. تازه... بغیر از من، ما اینجا مرلین کبیر داریم که نیومده مشغول رهبری مرگخوارا شده. خود شخص آلبوس دامبلدور، سیریوس، الستور و بقیه رو داریم. حقیقتا اگه از من میپرسی... بنظر من اون قاتله که زمان خوبی رو برای بیرون اومدن از کتاب انتخاب نکرده و، اونه که توی تالار با ما گیر افتاده.
ملت گریفیندور مشغول پچ پچ شدند و برخی سرشون رو به علامت تایید تکان میدادند. اما دامبلدور مشخص بود زیاد از اخرای حرف استریکس خوشش نیومده چون مشغول دست کشیدن به ریش های بلند تراز موهای آستریکس بود.
- آستریکس بابا جان شجاعت و نترس بودنت رو تحسین میکنم و همه این ها ویژگی های فرزندان روشنایی هست... اما قطعا شکار کردن و ریختن خون ملت... فکر نکنم جزو آرمان های گودریک بوده باشه. برای همین داشتم فکر میکردم شاید بهتر باشه دنبال راه و روش های بهتری بگردیم. روش هایی که... اوممممم... کمتر خشونت توش باشه؟
آستریکس که موقع حرف زدن دامبلدور بطور کامل حواسش به او بود بعد از تموم شدن صحبت هایش کمی به فکر فرو رفت. او برای دامبلدور احترام قائل بود و هیچوقت قصد زمین زدن حرف هایش را نداشت. بعد چند ثانیه ای آستریکس از جایش بلند میشود و به کتابی که تلما از کتابخانه اورده بود و منشا ازاد شدن قاتل روانی بود اشاره میکند.
- قاتل توی این کتاب حبس شده بود. توسط کلمات همین کتاب آزاد شده. اگه یکم خونسردیمون رو حفظ کنیم و کتاب رو بخونیم شاید بتونیم توسط خود کتاب دوباره حبسش کنیم. هوم؟
- آه آستریکس باباجان. قطعا این فکر بهتری...
حرف دامبلدور با شنیده شدن صدای جیغ بلند دخترونه ای خفه شد! صدای جیغ از سمت خوابگاه ها بود. ملت گریفیندور سریع از جاشون پریدن و بدو بدو به سمت خوابگاه دخترانه رفتند.
- صبر کنید!
_ چیشده آستریکس؟ وقت واسه تلف کردن نداریم!
- شما دارین به سمت خوابگاه دخترانه میرید.
- اره خب انتظار داری کجا بریم پس؟
- ولی صدا از خوابگاه پسرانه بود!
عرق سردی روی پیشانی اکثر ملت جمع شده بود و با ضربان قلب شدیدی که حتی برای یک انسان عادی نیز قابل شنیدن بود به یکدیگر نگاه میکردند.
- آستریکس! مثل اینکه اتفاقی که تازه یک ساعت پیش افتاده رو هنوز باور نکردی! یا شایدم حرفای من رو جدی نگرفتی که اینقد اروم و بیخیالی.
- فک میکنی.
آستریکس با جواب کوتاهی که داد به مقدار نوشیدنی که توی لیوان شیشه ای براش باقی مونده بود نگاهی انداخت و دوباره مشغول نوشیدن آن شد.
- چی رو فکر میکنم آستریکس؟!
- اینکه حرفات رو باور نکردم،
- خب... باور هم کرده باشی ولی مشخصه که جدی نگرفتی قضیه رو.
- فک میکنی.
- یعنی جدی گرفتی؟
- بله!
تلما که جواب های کوتاه آستریکس بیشتر از قبل رو اعصابش رفته بود از جایش بلند شد و درست روبروی آستریکس نشست و با اخم های تو رفته به صورت زیر ماسک او خیره شد.
- خب میخوای برامون توضیح بدی که چی باعث میشه اینقد خونسرد باشی درحالی که یک قاتل توی تالارمون حضور داره؟
- چون ما گریفیندوری هستیم؟
آستریکس این رو گفت و مکثی کرد. تلما هنوز اخماش رو داشت و این مشخص میکرد آستریکس باید بیشتر توضیح میداد. پس مقدار کم خونی که توی لیوانش باقی مانده بود رو یک سر، سر کشید و روی میز گذاشت و رو به تلما ادامه داد:
- تلما، ما گریفیندوری هستیم. همه به شجاعتمون مارو میشناسن. ما میدونیم که همیشه هوای همدیگه رو داریم و قرار نیست یکدیگرو تنها بزاریم. درضمن، بعد از تعریف کردن ماجرا بشخصه منتظر غروب افتابم تا دنبال این شکارچی بگردم و بتونم کشف کنم خون قاتلینی که از توی کتاب ها بیرون میان چه مزه ایه. تازه... بغیر از من، ما اینجا مرلین کبیر داریم که نیومده مشغول رهبری مرگخوارا شده. خود شخص آلبوس دامبلدور، سیریوس، الستور و بقیه رو داریم. حقیقتا اگه از من میپرسی... بنظر من اون قاتله که زمان خوبی رو برای بیرون اومدن از کتاب انتخاب نکرده و، اونه که توی تالار با ما گیر افتاده.
ملت گریفیندور مشغول پچ پچ شدند و برخی سرشون رو به علامت تایید تکان میدادند. اما دامبلدور مشخص بود زیاد از اخرای حرف استریکس خوشش نیومده چون مشغول دست کشیدن به ریش های بلند تراز موهای آستریکس بود.
- آستریکس بابا جان شجاعت و نترس بودنت رو تحسین میکنم و همه این ها ویژگی های فرزندان روشنایی هست... اما قطعا شکار کردن و ریختن خون ملت... فکر نکنم جزو آرمان های گودریک بوده باشه. برای همین داشتم فکر میکردم شاید بهتر باشه دنبال راه و روش های بهتری بگردیم. روش هایی که... اوممممم... کمتر خشونت توش باشه؟
آستریکس که موقع حرف زدن دامبلدور بطور کامل حواسش به او بود بعد از تموم شدن صحبت هایش کمی به فکر فرو رفت. او برای دامبلدور احترام قائل بود و هیچوقت قصد زمین زدن حرف هایش را نداشت. بعد چند ثانیه ای آستریکس از جایش بلند میشود و به کتابی که تلما از کتابخانه اورده بود و منشا ازاد شدن قاتل روانی بود اشاره میکند.
- قاتل توی این کتاب حبس شده بود. توسط کلمات همین کتاب آزاد شده. اگه یکم خونسردیمون رو حفظ کنیم و کتاب رو بخونیم شاید بتونیم توسط خود کتاب دوباره حبسش کنیم. هوم؟
- آه آستریکس باباجان. قطعا این فکر بهتری...
حرف دامبلدور با شنیده شدن صدای جیغ بلند دخترونه ای خفه شد! صدای جیغ از سمت خوابگاه ها بود. ملت گریفیندور سریع از جاشون پریدن و بدو بدو به سمت خوابگاه دخترانه رفتند.
- صبر کنید!
_ چیشده آستریکس؟ وقت واسه تلف کردن نداریم!
- شما دارین به سمت خوابگاه دخترانه میرید.
- اره خب انتظار داری کجا بریم پس؟
- ولی صدا از خوابگاه پسرانه بود!
عرق سردی روی پیشانی اکثر ملت جمع شده بود و با ضربان قلب شدیدی که حتی برای یک انسان عادی نیز قابل شنیدن بود به یکدیگر نگاه میکردند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستریکس در 1403/2/9 1:34:56
ویرایش شده توسط آستریکس در 1403/2/9 1:39:28
ویرایش شده توسط آستریکس در 1403/2/9 1:39:28
Life flows in the veins.
از جرقهای کوچک تا شعلهای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 20:38
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
511
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، بانکدار گرینگوتز

سوژه جدید
نسیم بهاری، شکوفه های درختان را نوازش میکرد. پرندگان، با شادی پرواز می کردند و آواز می خواندند. همه از شروع فصل بهار خوشحال بودند.
مدرسه جادوگری هاگوارتز، با شروع فصل بهار شادابی تازه ای به خود گرفته بود و زیباتر به نظر می رسید.
تالار گریفیندور هم از این شادابی مستثنا نبود. اعضای این گروه، از زمان شروع فصل بهار، به فعالیت های مختلفی پرداخته بودند.
عده ای مشغول مرتب کردن تالار و خوابگاه ها بودند و گروه دیگری جوایز و مدال های گریفیندور را تمیز میکردند.
تلما هلمز، کوسن مبل را برداشت و خاکش را تکاند و دوباره سر جایش گذاشت. نگاهی به تالار انداخت و به جایی کنار خوابگاه دختران اشاره کرد.
_اونجا کجاست؟
آستریکس درحالی که مدال ها را تمیز می کرد، نگاهی به تلما انداخت.
_کتابخونه. کتابخونه مکانیزم.
تلما، ذوق زده پرسید:
_مگه اینجا کتابخونه داره؟ چرا من تا حالا ندیدم؟
لیلی لونا، با خنده گفت:
_از بس اینجا شلوغ بود متوجه نشدی!
تلما، با لبخند به لیلی لونا نگاه کرد؛ سپس دوباره چشمانش را به کتابهخانه دوخت.
_معلومه خیلی وقته درش قفله. آستریکس کلید دست سیریوسه؟
آستریکس که مشغول بود، تنها با تکان دادن سرش به علامت بله، به او پاسخ داد.
۱۰ دقیقه بعد
راستش را بخواهید، تلما اگر میدانست که آنجا آنقدر کثیف است، به هیچ عنوان کلید را از سیریوس نمی گرفت! اما حالا، مسئولیت این کار را به عهده گرفته بود و با آن را به اتمام می رساند.
_وای خدای من! عجب اشتباهی کردم!
رنگ قفسه های کتابخانه، قهوه ای سوخته بود؛ اما انقدر خاک روی آن نشسته بود که رنگش به خاکی میزد!
تلما با حرکت چوبدستی، تمام کتابخانه را خاکروبی کرد. اکنون، آنجا زیباتر به نظر میرسید.
او شروع به مرتب کردن کتاب ها کرد که ناگهان چشمش به کتابی با جلد پوست گوزن افتاد. جلد کتاب بسیار وسوسه انگیز بود. کتاب را برداشت.
_جادوگر قاتل. چه خفن!
دیگر قدرت جلوگیری از خود را نداشت. کتاب را باز کرد.
_روزی روزگاری، در روستایی که تمام مردمش جادوگر بودند، پسری با هیکل تنومند و بزرگ به دنیا آمد. او از همان اول با خانواده اش فرق داشت. زمانی که به مدرسه جادوگری هاگوارتز رفت، به گروه گریفیندور روانه شد. خانواده اش به خاطر افکار پلیدش، او را طرد کردند. او نیز تصمیم گرفت انتقامش را از اعضای گریفیندور بگیرد. اما دستگیر شد. ولی قول داد انتقامش را زمانی که...
تلما مکث کرد. ادامه داستان وجود نداشت! آن بخش از کتاب کنده شده بود.
کتاب را در آغوشش نگه داشت و به دنبال تکه کاغذ گشت. در نهایت، به سختی آن را پیدا کرد که در انتهای قفسه قرار داشت.
_زمانی که کسی این کاغذ رو پیدا کرده و بخواند بگیرد.
نفسش در سینه حبس شد. یعنی آن جادوگر قاتل... حالا به دنبال انتقام قدیمی خواهد بازگشت؟ نه این امکان نداشت...
تلما در همین فکر ها بود که ناگهان کتاب جادوگر قاتل به پرواز در آمد و دود غلیظی تمام کتابخانه را پر کرد.
صدای قهقهه مردی در گوش تلما پیچید.
_هاهاها! بالاخره یکی از راه رسید و من رو آزاد کرد. هی! تو دختر! به همه ی همگروهی هات بگو که جادوگر قاتل برگشته و میخواد، با چاقوهاش همه شون رو تیکه تیکه کنه. فردا می بینمتون!
دود غلیظ از بین رفت. صدا خاموش شد. تلما حالا تنها در کتابخانه نشسته بود. نمیدانست چه حس میکند؛ ترس، غم، نگرانی، خشم، یا حتی عذاب وجدان... تنها چیزی که میدانست این بود که آن جادوگر واقعی است و خطر بزرگی همه آنها را تحدید میکند...
یک ساعت بعد
آلیشیا درحالی که موهای تلما را نوازش میکرد، رو به آلبوس دامبلدور کرد.
_پروفسور. الان چه اتفاقی میافته؟ چطور میخوایم با اون دیوونه قاتل مبارزه کنیم؟
دامبلدور، درحالی که دستی به ریشش میکشید گفت:
_مثل گودریگ گریفیندور، با شجاعت و هوش مون در مقابل اون ایستادگی میکنیم. یادتون نره که اون تنهاست و ما باهم هستیم.
همگی حرف او را تایید کردند.
اما حالا، جادوگر قاتل، دور از چشم همه آنها در تالار گریفیندور پرسه میزد و نقشه به قتل رساندن آنها را در ذهنش می پروراند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/06/21
تولد نقش: 1398/06/25
آخرین ورود: امروز ساعت 08:08
از: خونِ جوانان محفل لاله دمیده...
پستها:
676
شغل
مدیر فنی دیوان جادوگران

تاپیک مجددا بازگشایی شد. سوژه قبلی پایان یافته و سوژه جدید بزودی تزریق خواهد شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1389/10/12
تولد نقش: 1389/10/13
آخرین ورود: جمعه 9 خرداد 1404 11:34
از: تالار گریفندور
پستها:
976

خلاصه:
جسیکا و آرگوس و دابی نقشه ای کشیدن و به طور غیر مستقیم به گودریک و فرد گفتن که تالار اسرار باز شده در حالی که باز نشده اما گودریک و فرد باور کردن و اون سه نفر فوق هم انگار نقشه ای دارن اکنون ادامه ماجرا:
گودریک با شمشیرش سعی داشت فضولات گوشش را بیرون آورد و در عین حال در این فکر بود که چگونه تالار اسرار را ببندد. فرد هم در گوشه ای سرش را به دیوار می کوبید چون فکر می کرد با نابود کردن دیوار می تواند میانبری به تالار اسرار بیابد.
گودریک که از دست فرد عصبانی شده بود ، گفت: « چیکار می کنی؟
»
فرد با خوشحالی گفت: « می خوام این دیوار رو خراب کنم تا به تالار اسرار برم
»
گودریک با عصبانیت گفت: مگه تو جادوگر نیستی؟
» و بعد شمشیرش را به سوی دیوار گرفت و دیوار در یک آن نابود شد و بعد رفتن گرد و غبار حمام دخترانه گریف ظاهر شد که تمام دختران در حال جیغ کشیدن بودن.
فرد: «
»
گودریک یقه ی فرد را گرفت و او را از آنجا برد.
در مخفیگاه سه نفر خائن
دابی بعد از شنیدن نقشه آن دو گفت: « عالیه پسر اینطوری گودریک و فرد حسابی درس عبرت می گیرن
»
------------
ببخشید کم شد آخه فضای کافی نت واسه نوشتن خوب نیست
جسیکا و آرگوس و دابی نقشه ای کشیدن و به طور غیر مستقیم به گودریک و فرد گفتن که تالار اسرار باز شده در حالی که باز نشده اما گودریک و فرد باور کردن و اون سه نفر فوق هم انگار نقشه ای دارن اکنون ادامه ماجرا:
گودریک با شمشیرش سعی داشت فضولات گوشش را بیرون آورد و در عین حال در این فکر بود که چگونه تالار اسرار را ببندد. فرد هم در گوشه ای سرش را به دیوار می کوبید چون فکر می کرد با نابود کردن دیوار می تواند میانبری به تالار اسرار بیابد.
گودریک که از دست فرد عصبانی شده بود ، گفت: « چیکار می کنی؟
»فرد با خوشحالی گفت: « می خوام این دیوار رو خراب کنم تا به تالار اسرار برم
»گودریک با عصبانیت گفت: مگه تو جادوگر نیستی؟
» و بعد شمشیرش را به سوی دیوار گرفت و دیوار در یک آن نابود شد و بعد رفتن گرد و غبار حمام دخترانه گریف ظاهر شد که تمام دختران در حال جیغ کشیدن بودن.فرد: «
»گودریک یقه ی فرد را گرفت و او را از آنجا برد.
در مخفیگاه سه نفر خائن
دابی بعد از شنیدن نقشه آن دو گفت: « عالیه پسر اینطوری گودریک و فرد حسابی درس عبرت می گیرن
»------------
ببخشید کم شد آخه فضای کافی نت واسه نوشتن خوب نیست
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1390/8/23 17:40:27
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1390/03/02
آخرین ورود: جمعه 27 تیر 1393 22:10
از: بیکران دور در روزگار نور در شهر بی عبور زیر درخت مهر
پستها:
157

دقایقی بعد، یکی از دخمه های مخفی:
- آرگوس! بالاخره اومدی؟! حوصله م داشت سر می رفت! شونصد و نود و چارتا عنکبوت رو کشتم ولی بازم اقناع نشدم ... قضیه رو بهشون گفتی؟ باور کردن ... همه چی طبقه نقشه است؟
- آره جسی! اصلن هم شک نکردن!
در این هنگام دابی یواشکی غفال گوش ایستاده بود و به حرفای اونا گوش میداد ....
درون افکار دابی:
خب خب .... که اینطور پس اینا میخوان یه کارایی بکنن .... نکنه میخوان سر گودریک و فرد رو زیر آب بکنن ....؟؟؟؟
تـــــــــــــــــــق
همینطور که عقب عقب میرفت پایش به جارویی خورد و جارو با صدای بلندی به زمین افتاد
چـــــــــــــــی بود؟؟؟؟
دابی که خشکش زده بود همون جا ایستاد و آرگوس و جسی متوجه حضورش شدند و به سمت او رفتند دابی قیافه ای حق به جانب گرفت و در مقابل چهره پرسش گرانه آنها گفت:
خبه خبه اینطور نگام نکن.... اشتباهی از اینجا رد می شدم دیدم صدا پچ پچ میاد ایستادم گوش دادم تازهشم دلم خواس فال گوش ایستادم!!!
جسی گوش دابی رو گرفت و چرخوند
دابی گفت :
- ای بی معرفت من که همیشه پایتم ...... اگه بزنی میرم توی تالار جار میزنم میخوایین چیکار کنید .....! ! !
جسی و آرگوس به همدیگه نگاهی انداختن و گفتند :
باش باش فقط تو به کسی چیزی نگو ما کاریت نداریم
دابی یه ابرو انداخت بالا و گفت :
چهارپایتیم آبجی جسی حالا بگو نقشه چیه منم هستم
هر 3 سراشونو به همدیگه چسبوندن و شروع به پچ پچ کردنند.....
- آرگوس! بالاخره اومدی؟! حوصله م داشت سر می رفت! شونصد و نود و چارتا عنکبوت رو کشتم ولی بازم اقناع نشدم ... قضیه رو بهشون گفتی؟ باور کردن ... همه چی طبقه نقشه است؟
- آره جسی! اصلن هم شک نکردن!

در این هنگام دابی یواشکی غفال گوش ایستاده بود و به حرفای اونا گوش میداد ....

درون افکار دابی:
خب خب .... که اینطور پس اینا میخوان یه کارایی بکنن .... نکنه میخوان سر گودریک و فرد رو زیر آب بکنن ....؟؟؟؟

تـــــــــــــــــــق
همینطور که عقب عقب میرفت پایش به جارویی خورد و جارو با صدای بلندی به زمین افتاد
چـــــــــــــــی بود؟؟؟؟
دابی که خشکش زده بود همون جا ایستاد و آرگوس و جسی متوجه حضورش شدند و به سمت او رفتند دابی قیافه ای حق به جانب گرفت و در مقابل چهره پرسش گرانه آنها گفت:
خبه خبه اینطور نگام نکن.... اشتباهی از اینجا رد می شدم دیدم صدا پچ پچ میاد ایستادم گوش دادم تازهشم دلم خواس فال گوش ایستادم!!!

جسی گوش دابی رو گرفت و چرخوند
دابی گفت :
- ای بی معرفت من که همیشه پایتم ...... اگه بزنی میرم توی تالار جار میزنم میخوایین چیکار کنید .....! ! !

جسی و آرگوس به همدیگه نگاهی انداختن و گفتند :
باش باش فقط تو به کسی چیزی نگو ما کاریت نداریم
دابی یه ابرو انداخت بالا و گفت :
چهارپایتیم آبجی جسی حالا بگو نقشه چیه منم هستم
هر 3 سراشونو به همدیگه چسبوندن و شروع به پچ پچ کردنند.....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چشمانت را
به مناظره دعوت می کنم
به مناظره دعوت می کنم
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/06/31
تولد نقش: 1396/09/06
آخرین ورود: جمعه 7 اردیبهشت 1403 16:14
از: شعرِ تو در امان، نخواهم بودن.
پستها:
66

فرد ناگهان سرخ شد و بعد از لحظاتی به صورتی پر رنگ تبدیل شد. داشت رنگ چهره اش به صورتی کم رنگ می رسید که گودریک تکرار کرد:
- تالار اسرار گشوده شد؛ هاگوارتز به اصالتش باز می گردد!
فرد که ناگهان بنفش شده بود رو به گودریک کرد و گفت:
- باب چرا منو تو این موقعیت قرار میدی؟! الان مجبورم هم لبخند بزنم، هم اخم کنم، هم فکر کنم ... باو سخته به خدا ...درک کن!

گودریک و آرگوس نگاهی به هم انداختند و بی توجه به رنگ چهره ی فرد به ادامه ی فکر کردنشون ادامه دادن. تا بالاخره آرگوس سکوت رو شکوند و :
- آها ... حالا فهمیدم! این جمله یعنی این که تالار اسرار باز شده! اوره کا!
- بابا تو دیگه کی هستی؟! واقعا خسته نباشی ... یکی تورو داریم یکی انیشتن رو ...
- قابل تورو نداشت فرد جون! حالا من برم کف مدرسه رو طی بکشم ... فعلن.
دقایقی بعد، یکی از دخمه های مخفی:
- آرگوس! بالاخره اومدی؟! حوصله م داشت سر می رفت! شونصد و نود و چارتا عنکبوت رو کشتم ولی بازم اقناع نشدم ... قضیه رو بهشون گفتی؟ باور کردن ... همه چی طبقه نقشه است؟
- آره جسی! اصلن هم شک نکردن!
- تالار اسرار گشوده شد؛ هاگوارتز به اصالتش باز می گردد!
فرد که ناگهان بنفش شده بود رو به گودریک کرد و گفت:
- باب چرا منو تو این موقعیت قرار میدی؟! الان مجبورم هم لبخند بزنم، هم اخم کنم، هم فکر کنم ... باو سخته به خدا ...درک کن!

گودریک و آرگوس نگاهی به هم انداختند و بی توجه به رنگ چهره ی فرد به ادامه ی فکر کردنشون ادامه دادن. تا بالاخره آرگوس سکوت رو شکوند و :
- آها ... حالا فهمیدم! این جمله یعنی این که تالار اسرار باز شده! اوره کا!

- بابا تو دیگه کی هستی؟! واقعا خسته نباشی ... یکی تورو داریم یکی انیشتن رو ...
- قابل تورو نداشت فرد جون! حالا من برم کف مدرسه رو طی بکشم ... فعلن.
دقایقی بعد، یکی از دخمه های مخفی:
- آرگوس! بالاخره اومدی؟! حوصله م داشت سر می رفت! شونصد و نود و چارتا عنکبوت رو کشتم ولی بازم اقناع نشدم ... قضیه رو بهشون گفتی؟ باور کردن ... همه چی طبقه نقشه است؟

- آره جسی! اصلن هم شک نکردن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[هعی]
[/هعی]
... می ترسم از یاد ببرم اسمت را
به سان شاعران که می ترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که زاده شد از شکنجه ی شب
آن کلمه را
که می نماید همتراز خدا
اما
همیشه به یاد خواهم داشت جسمت را
اما همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
اما همیشه پاس خوهم داشت جسمت را
بدان سان که سربازی
جنگش درهم شکسته
بی کس و بی مصرف
پاس می دارد
تنها پای برجای مانده اش را ...
به سان شاعران که می ترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که زاده شد از شکنجه ی شب
آن کلمه را
که می نماید همتراز خدا
اما
همیشه به یاد خواهم داشت جسمت را
اما همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
اما همیشه پاس خوهم داشت جسمت را
بدان سان که سربازی
جنگش درهم شکسته
بی کس و بی مصرف
پاس می دارد
تنها پای برجای مانده اش را ...
[/هعی]
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/30
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: جمعه 4 اسفند 1396 12:16
از: تالار قحط النساء گریف!
پستها:
1540

یاهو
اگه خوشتون اومد که: .:. نیو سوژه .:.
آرگوس: تو هيچي نمي فهمي اين كتاب ِكتابخانه ی تالار اسلاترينه ...
گودریک: اِاِاِ ؟! پس جسی اینو از کجا آورده ؟!
فرد در حالی که شونه هاشو می مالید ، گفت : بهتره برم ازش بپرسم ، اگه یکی از اسلیترینی ها بفهمن خِفت می شیم !
و از کتابخانه بیرون رفت ...
گودریک با حالتی سوءاستفاده گرانه از موقعیت! به آرگوس گفت :
- بيا اينجا وايسا تا من برم روي شونت و اون بالارو تميز كنم ...
آرگوس نگاهی پرسشگرانه
به گودریک انداخت ولی هنگامی که قیافه او را که شوخی سرش نمی شد ، دید ، به حالت تسلیم به سمتش رفت ...
محوطه هاگ ...
دقایقی بعد فرد هنوز در راهروهای شلوغ هاگوارتز در جست و جوی جسی بود ، تمام هاگوارتز ، حتی جلوی دریاچه و زمین کوییدیچ را جست و جو کرد اما اثری از جسی نبود و کسی از او خبر نداشت !!!
پس از ساعتی ، فرد با ناامیدی به کتابخانه برگشت ...
گودریک و آرگوس با حالتی بهت زده روی صندلی نشسته بودند ، فرد با تعجب پرسید :
- چی شده بچه ها ؟! چتونه ؟!
گودریک کتابی را که جسی به آنها داده بود ، در حالی که صفحه مشخصی از آن باز بود ، به فرد داد ؛
- بخونش فرد...
فرد به صفحه کتاب نگاه کرد ؛
با خطی ناخوانا این جملات در کتاب نوشته شده بود :
*** تالار اسرار گشوده شد ، هاگوارتز به اصالتش باز می گردد***
اگه خوشتون اومد که: .:. نیو سوژه .:.
آرگوس: تو هيچي نمي فهمي اين كتاب ِكتابخانه ی تالار اسلاترينه ...
گودریک: اِاِاِ ؟! پس جسی اینو از کجا آورده ؟!
فرد در حالی که شونه هاشو می مالید ، گفت : بهتره برم ازش بپرسم ، اگه یکی از اسلیترینی ها بفهمن خِفت می شیم !
و از کتابخانه بیرون رفت ...
گودریک با حالتی سوءاستفاده گرانه از موقعیت! به آرگوس گفت :
- بيا اينجا وايسا تا من برم روي شونت و اون بالارو تميز كنم ...
آرگوس نگاهی پرسشگرانه
به گودریک انداخت ولی هنگامی که قیافه او را که شوخی سرش نمی شد ، دید ، به حالت تسلیم به سمتش رفت ...محوطه هاگ ...
دقایقی بعد فرد هنوز در راهروهای شلوغ هاگوارتز در جست و جوی جسی بود ، تمام هاگوارتز ، حتی جلوی دریاچه و زمین کوییدیچ را جست و جو کرد اما اثری از جسی نبود و کسی از او خبر نداشت !!!
پس از ساعتی ، فرد با ناامیدی به کتابخانه برگشت ...
گودریک و آرگوس با حالتی بهت زده روی صندلی نشسته بودند ، فرد با تعجب پرسید :
- چی شده بچه ها ؟! چتونه ؟!
گودریک کتابی را که جسی به آنها داده بود ، در حالی که صفحه مشخصی از آن باز بود ، به فرد داد ؛
- بخونش فرد...
فرد به صفحه کتاب نگاه کرد ؛
با خطی ناخوانا این جملات در کتاب نوشته شده بود :
*** تالار اسرار گشوده شد ، هاگوارتز به اصالتش باز می گردد***
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1390/04/09
تولد نقش: 1396/06/23
آخرین ورود: چهارشنبه 1 شهریور 1396 17:08
از: سوسک سیاه به خاله خرسه
پستها:
416

ریموس می رفت که با فرد مخالفت کند که ان صدا مانع از این کار او شد.صدای خاصی نبود.حداقل از نظر گودریک. در بین ان همه صدای وهم انگیز صدای افتادن چند کتاب چیزی نبود. فرد رفت چیزی بگوید که تد مانع او شد. چند لحظه بعد پیکر وهم برانگیز روح پیدا شد که چندین کتاب را حمل می کرد.
کتاب ها را با احتیاط تمام و کمال روی زمین انداخت و گفت:
- اینم سهمیه امروزتون.
و سپس زندان را ترک نمود. گودریک که هنوز هاج و واج مانده بود با نگاهی پرسشگرانه رو به هری کرد. پرسش های زیادی در سرش امده بود و انتظار داشت که پاسخش را از هری دریافیت کند.
هری که افسوس می خورد رو به گودریک سردرگم کرد و گفت:
-شنیدی میگن کتاب غذای روحه؟ این جا غذای جسم ما هم است. اگه کتاب نخونیم از گشنگی می میریم.
فرد با حالت طنز همیشگی خود که در ان موقع لحن ابلهانه ای بیش نبود رو به بقیه کرد و با متانت گفت:
-شما ها رو نمی دونم ولی من که دارم از گرسنگی می میرم.
و کتابی برداشت و مانند بقیه زندانیان اتاق تاریک و دلگیر که نور چوبدستی تنها منبع نور ان بود مشغول خواندن شد. کمی بعد مسئله برای گودریک هضم شد و بنیان گزار تالار به جمع کتاب خواران اضافه شد.
در تالار گریف
جرج که نگران برادرش شده بود رو به لی کرد و گفت:
- خبری از فرد نداری؟
لی که مضطرب به نظر می رسید رو به جرج کرد و گفت:
-نه.گودریک هم از وقتی رفت کتابخانه مکانیزم دیگهیداش نشد.
جرج که نگرانی اش تشدید شده بود گفت:
- منم اخرین بار فردو وقتی می خواست بره کتابخونه دیدم.
لی که مضطرب تر شده بود گفت:
- یعنی امکان داره یه خبرایی باشه؟
جرج که فکری به نظرش رسیده بود گفت:
-اره. برو دنبال طناب. یه فکری دارم.
خوب بود.
کتاب ها را با احتیاط تمام و کمال روی زمین انداخت و گفت:
- اینم سهمیه امروزتون.
و سپس زندان را ترک نمود. گودریک که هنوز هاج و واج مانده بود با نگاهی پرسشگرانه رو به هری کرد. پرسش های زیادی در سرش امده بود و انتظار داشت که پاسخش را از هری دریافیت کند.
هری که افسوس می خورد رو به گودریک سردرگم کرد و گفت:
-شنیدی میگن کتاب غذای روحه؟ این جا غذای جسم ما هم است. اگه کتاب نخونیم از گشنگی می میریم.
فرد با حالت طنز همیشگی خود که در ان موقع لحن ابلهانه ای بیش نبود رو به بقیه کرد و با متانت گفت:
-شما ها رو نمی دونم ولی من که دارم از گرسنگی می میرم.
و کتابی برداشت و مانند بقیه زندانیان اتاق تاریک و دلگیر که نور چوبدستی تنها منبع نور ان بود مشغول خواندن شد. کمی بعد مسئله برای گودریک هضم شد و بنیان گزار تالار به جمع کتاب خواران اضافه شد.
در تالار گریف
جرج که نگران برادرش شده بود رو به لی کرد و گفت:
- خبری از فرد نداری؟
لی که مضطرب به نظر می رسید رو به جرج کرد و گفت:
-نه.گودریک هم از وقتی رفت کتابخانه مکانیزم دیگهیداش نشد.
جرج که نگرانی اش تشدید شده بود گفت:
- منم اخرین بار فردو وقتی می خواست بره کتابخونه دیدم.
لی که مضطرب تر شده بود گفت:
- یعنی امکان داره یه خبرایی باشه؟
جرج که فکری به نظرش رسیده بود گفت:
-اره. برو دنبال طناب. یه فکری دارم.
خوب بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1390/6/15 12:36:58
Modir look at that ticket
I work out
Modir look at that ticket
I work out
When I go to "contact us", this is what I see
Modirs are in bed and they wont answer me
I got passion in my head and I ain’t afraid to show it
I’m ANGRY and I know it
I work out
Modir look at that ticket
I work out
When I go to "contact us", this is what I see
Modirs are in bed and they wont answer me
I got passion in my head and I ain’t afraid to show it
I’m ANGRY and I know it

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
