تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
127 کاربر(ها) آنلاین هستند (38 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
124
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
دور دوم انتخاب بهترینها
دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترینهای سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.
مهلت شرکت: ۲۹ و ۳۰ شهریور
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/14
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: جمعه 28 دی 1403 14:32
از: میو میو
پستها:
10

چالش اول:
من، هانا، سوزان و لورا در خوابگاه هافلپاف گرد هم جمع شده بودیم و مشغول حرف زدن بودیم.
هانا، پیژامه زرد و سیاه راه راهی پوشیده بود و موهای طلایی خودش را باز گذاشته بود. سوزان هم پیژامه سیاهی با خال خال های زرد پوشیده بود و موهای سیاهش را بافته بود. لورا هم پیژامه سیاهش را پوشیده بود و موهای قهوه ای خود را بسته بود. من هم پیژامه زرد ساده ای پوشیده بودن و موهای قرمزم را به بالای سرم بسته بودم، هر کدام ما یک برتی باتز برداشتیم و شروع به خوردن کردیم.
هانا با چهره راضی گفت:
- مال من طمع پرتغال میده.
لورا با چهره پوکر گفت:
- طعم شکلات میده، من از شکلات متنفرم!
سوزان با چهره ناراحت گفت:
- مزه علف میده!
من برتی باتز را نخوردم، آخرین بار که خوردم مزه آهن می داد!
- هی! این دفتر چیه؟
به سرعت گفتم:
- دفتر خاطرات منه!
- بخونش، بخونش، بخونش!
- چیز مهمی داخلش نیست.
- عه این روزی که همه رفتیم کوچه ناتکرنه!
- این رو بخونش اشکال نداره.
- همه چیز از روزی شروع شد که سوزان بحث چالش های ترسناک را پیش کشید، آن روز به خاطر چالش تصمیم رفتن به کوچه دیاگون را گرفتیم. همه آماده شدیم و به کوچه ناتکرن رفتیم. کوچه ناتکرن خیلی از تصورات ما ترسناک تر بود اما ما که دنبال ماجراجویی بودیم تصمیم که گردش در آنجا را گرفتیم. کوچه ناتکرن پر از جمجمه های سفید، کتاب های ممنوعه، معجون های عجیب و... بود. و ماجرا جایی بدتر شد که لورا ایده یادگاری را داد...
ما که هیچ تجربه ای نداشتیم با دیدن اولین عتیقه فروشی تصمیم به ورداشتن یک وسیله جادوی سیاه گرفتیم، عتیقه فروشی دیوار های چوبی و قدیمی داشت و داخلش پر از سنگ های جادویی و جواهرات خطرناک بود، ما تصمیم گرفتیم که یک گردنبند کوچک سیاه با نگین های قرمز خونین را برداریم و فرار کنیم. 😆
اما گیر افتادیم و مجبور به پس دادن گردنبند شدیم و با هم تصمیم گرفتیم تا ابد به کوچه ناتکرن پا نزاریم.😬
پایان.
_______________________________________
ببخشید پروفسور یه سوال.
اشکال داشت که کوچه ناتکرن خاطره بود؟
من، هانا، سوزان و لورا در خوابگاه هافلپاف گرد هم جمع شده بودیم و مشغول حرف زدن بودیم.
هانا، پیژامه زرد و سیاه راه راهی پوشیده بود و موهای طلایی خودش را باز گذاشته بود. سوزان هم پیژامه سیاهی با خال خال های زرد پوشیده بود و موهای سیاهش را بافته بود. لورا هم پیژامه سیاهش را پوشیده بود و موهای قهوه ای خود را بسته بود. من هم پیژامه زرد ساده ای پوشیده بودن و موهای قرمزم را به بالای سرم بسته بودم، هر کدام ما یک برتی باتز برداشتیم و شروع به خوردن کردیم.
هانا با چهره راضی گفت:
- مال من طمع پرتغال میده.
لورا با چهره پوکر گفت:
- طعم شکلات میده، من از شکلات متنفرم!
سوزان با چهره ناراحت گفت:
- مزه علف میده!
من برتی باتز را نخوردم، آخرین بار که خوردم مزه آهن می داد!
- هی! این دفتر چیه؟
به سرعت گفتم:
- دفتر خاطرات منه!
- بخونش، بخونش، بخونش!
- چیز مهمی داخلش نیست.
- عه این روزی که همه رفتیم کوچه ناتکرنه!
- این رو بخونش اشکال نداره.
- همه چیز از روزی شروع شد که سوزان بحث چالش های ترسناک را پیش کشید، آن روز به خاطر چالش تصمیم رفتن به کوچه دیاگون را گرفتیم. همه آماده شدیم و به کوچه ناتکرن رفتیم. کوچه ناتکرن خیلی از تصورات ما ترسناک تر بود اما ما که دنبال ماجراجویی بودیم تصمیم که گردش در آنجا را گرفتیم. کوچه ناتکرن پر از جمجمه های سفید، کتاب های ممنوعه، معجون های عجیب و... بود. و ماجرا جایی بدتر شد که لورا ایده یادگاری را داد...
ما که هیچ تجربه ای نداشتیم با دیدن اولین عتیقه فروشی تصمیم به ورداشتن یک وسیله جادوی سیاه گرفتیم، عتیقه فروشی دیوار های چوبی و قدیمی داشت و داخلش پر از سنگ های جادویی و جواهرات خطرناک بود، ما تصمیم گرفتیم که یک گردنبند کوچک سیاه با نگین های قرمز خونین را برداریم و فرار کنیم. 😆
اما گیر افتادیم و مجبور به پس دادن گردنبند شدیم و با هم تصمیم گرفتیم تا ابد به کوچه ناتکرن پا نزاریم.😬
پایان.
_______________________________________
ببخشید پروفسور یه سوال.
اشکال داشت که کوچه ناتکرن خاطره بود؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

دوشیزه نارسیسا بلک!
بخش اصلی داستان که مربوط به کوچه ناکترن و توصیف فروشگاهها و وسایل جادوی سیاه داخلش بود رو خیلی سریع ازش عبور کردی. حداقل تعداد وسایلی که میبینه و توصیفات مربوط بهش رو بیشتر کن. حس و حالی که شخصیتت از بودن در کوچه ناکترن و دیدن اون وسایل بهش دست میده رو بنویس. اینجا برای ما توصیفات مهمه. پس تا جایی که میتونی توصیف کن!
علاوه بر مطالب بالا، متوجه شدم یک سری نکات در طی مراحل رسیدن به اینجا بهت گفته شده که اینجا خیلیاش رو رعایت نکردی. نکاتی که انتظار دارم علاوه بر موارد بالا تو رول بعدی رعایتشون کنی اینا هستن:
اول: اشکالات تایپی پستت زیاده. همیشه بعد از این که رولت تموم شد، قبل از ارسال حتما خودت یک دور از روش بخون تا متوجه شکالات تایپی و نگارشی بشی و بتونی تصحیحشون کنی. مثال:
نقل قول:
من کم حرف بودم، به همین خاطر دوستان زیادی نداشتم.
دوم: خیلی از جملاتت رو بدون علائم نگارشی رها کردی! در حالی که تمام جملات یا باید با علائمی مثل ". ؟ ! ... :" پایان پیدا کنن، یا با علائمی مثل ویرگول به جمله بعد متصل شن. یه مثال میارم و اصلاحش میکنم:
نقل قول:
- میشه گفت هم اره هم نه! میگن همه چیز اونجا سیاه و کدره. جادوی سیاه همه جای کوچه هست، وسایل عجیب و غریب. پدرم بیشتر وسایلش رو از اونجا میخره.
سوم: به نظر میاد پست تدریس رو مطالعه نکردی. چون فاصله دیالوگها رو به درستی رعایت نکردی. حتما پست تدریس رو بخون و نکاتی که اونجا گفته شده رو رعایت کن تا بتونی تایید بشی. اگه به طور خلاصه بخوام بگم وقتی آخرین توصیفات قبل از دیالوگ، متعلق به شخصی هست که دیالوگ رو به زبون آورده، با زدن یکبار اینتر دیالوگ رو مینویسم. و اگه آخرین فاعل توصیفات متفاوت از گوینده دیالوگ هست، دو بار اینتر میزنیم و بعد دیالوگ میاد.
همچنین بین دیالوگایی که دو نفر پشت سر هم دارن بیان میکنن، باید یک بار اینتر بزنی. هر دوی این موارد رو تو مثال زیر اصلاح میکنم:
نقل قول:
سلامی زیر لب میدهم که او هم سلام میدهد. سپس میگوید:
- چیزی میل داری؟
- نه میشه زود تر بریم.
اگه بخوای میتونی همین پست رو دوباره ارسال کنی، ولی هم نکاتی که در مورد نحوه پیشبرد خود داستان گفتم رو باید توش اعمال کنی و هم نکات گفته شده رو تو کل پست اصلاح کنی. منتظرم با یه رول دیگه برگردی.
چالش اولت تایید نمیشه.
بخش اصلی داستان که مربوط به کوچه ناکترن و توصیف فروشگاهها و وسایل جادوی سیاه داخلش بود رو خیلی سریع ازش عبور کردی. حداقل تعداد وسایلی که میبینه و توصیفات مربوط بهش رو بیشتر کن. حس و حالی که شخصیتت از بودن در کوچه ناکترن و دیدن اون وسایل بهش دست میده رو بنویس. اینجا برای ما توصیفات مهمه. پس تا جایی که میتونی توصیف کن!
علاوه بر مطالب بالا، متوجه شدم یک سری نکات در طی مراحل رسیدن به اینجا بهت گفته شده که اینجا خیلیاش رو رعایت نکردی. نکاتی که انتظار دارم علاوه بر موارد بالا تو رول بعدی رعایتشون کنی اینا هستن:
اول: اشکالات تایپی پستت زیاده. همیشه بعد از این که رولت تموم شد، قبل از ارسال حتما خودت یک دور از روش بخون تا متوجه شکالات تایپی و نگارشی بشی و بتونی تصحیحشون کنی. مثال:
نقل قول:
من کم حرف بود به همین خاطر دوستان زیادی نداشتم.
من کم حرف بودم، به همین خاطر دوستان زیادی نداشتم.
دوم: خیلی از جملاتت رو بدون علائم نگارشی رها کردی! در حالی که تمام جملات یا باید با علائمی مثل ". ؟ ! ... :" پایان پیدا کنن، یا با علائمی مثل ویرگول به جمله بعد متصل شن. یه مثال میارم و اصلاحش میکنم:
نقل قول:
- میشه گفت هم اره هم نه میگن همه چیز اونجا سیاه و کدره جادو سیاه همه جای کوچه هست، وسایل عجیب و غریب پدرم بیشتر وسایلش رو از اونجا میخره
- میشه گفت هم اره هم نه! میگن همه چیز اونجا سیاه و کدره. جادوی سیاه همه جای کوچه هست، وسایل عجیب و غریب. پدرم بیشتر وسایلش رو از اونجا میخره.
سوم: به نظر میاد پست تدریس رو مطالعه نکردی. چون فاصله دیالوگها رو به درستی رعایت نکردی. حتما پست تدریس رو بخون و نکاتی که اونجا گفته شده رو رعایت کن تا بتونی تایید بشی. اگه به طور خلاصه بخوام بگم وقتی آخرین توصیفات قبل از دیالوگ، متعلق به شخصی هست که دیالوگ رو به زبون آورده، با زدن یکبار اینتر دیالوگ رو مینویسم. و اگه آخرین فاعل توصیفات متفاوت از گوینده دیالوگ هست، دو بار اینتر میزنیم و بعد دیالوگ میاد.
همچنین بین دیالوگایی که دو نفر پشت سر هم دارن بیان میکنن، باید یک بار اینتر بزنی. هر دوی این موارد رو تو مثال زیر اصلاح میکنم:
نقل قول:
سلامی زیر لب میدهم که او هم سلام میدهد. و سپس میگوید
- چیزی میل داری؟
- نه میشه زود تر بریم.
سلامی زیر لب میدهم که او هم سلام میدهد. سپس میگوید:
- چیزی میل داری؟
- نه میشه زود تر بریم.
اگه بخوای میتونی همین پست رو دوباره ارسال کنی، ولی هم نکاتی که در مورد نحوه پیشبرد خود داستان گفتم رو باید توش اعمال کنی و هم نکات گفته شده رو تو کل پست اصلاح کنی. منتظرم با یه رول دیگه برگردی.
چالش اولت تایید نمیشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/13
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 01:14
از: عمارت بلک
پستها:
51

*چالش اول*
- کوچه ناکترن، شایعات میگن
جادوی سیاه فرمانروای اونجاست. خیلی خطرناکه
- اره منم یه چیزای شنیدم.
صدای اون پسرا نمی دونم چطور توصیفش کنم فقط میدونم که خیلی رو مسخره بود. وسط کلاس درس هوف...
پرفسور پایان کلاس رو اعلام کرد. اولین نفری که بلند شد من بودم. به سمت در حرکت کردم. به سالن خصوصی اسلیترین میرم. من کم حرف بود به همین خاطر دوستان زیادی نداشتم. رو مبل مشکی رنگ میشینم و غرق در افکارم میشم.
کلماتی که اون پسر ها به زبون میاوردند در سرم اکو میشه،کوچه ناکترن،جادوی سیاه اول باید بفهمم حقیقت داره یا توهمه! هوم با صدایی از افکار پریشانم بیرون میافتم
- به چی فکر میکنی نارسیسا
اون لوسیوس بود هم گروهیم تو قطار چند کلمه باهاش صحبت کردم.
با لحن همیشه سردم لب میزنم:
- کوچه ناکترن شما درباره اون کوچه چیزی میدونید جناب مالفوی
- میشه گفت هم اره هم نه میگن همه چیز اونجا سیاه و کدره جادو سیاه همه جای کوچه هست، وسایل عجیب و غریب پدرم بیشتر وسایلش رو از اونجا میخره
لحنش مثل بقیه خاندان مالفوی پر از غرور و اعتماد بنفسه سرد صحبت نمیکنه ولی گرم هم نمیگیره.
- ممنون جناب مالفوی
میخوام بلند شم که میگه:
- میخوای بری اونجا؟
- معلومه که نه.
- نوع سوال پرسیدنت اینو میگه؟!
- از کشف چیز های جدید خوشم میاد.شاید برم.
- دوروز دیگه جلوی بستنی فروشی کوچه دیاگون منتظرم باش منم میام.
بعد گفتن این حرف بلند میشه. رو به من ابرو بالا میندازه و به طبقه بالا میره.
اصلا دوست ندارم همراهم بیاد ولی فکر میکنم بتونه کمکم کنه.
دوروز مثل برق باد میگذره و حالا وقت رفتن به اون کوچه هست.
ساعت دقیقا 8:۳۰ دقیقه ست و من روی یک صندلی جلوی بستنی فروشی نشستم.
سرم پایین بود و داشت کتاب جدیدی که امروز خریده بودم مطالعه میکردم که حس میکنم صندلی روبروم کشیده میشه. سرم رو بلند میکن درست حدس زدم لسیوس بود. سلامی زیر لب میدهم که او هم سلام میدهد. و سپس میگوید
- چیزی میل داری؟
- نه میشه زود تر بریم.
خنده پر غروری میکند:
- مثل اینکه خیلی مشتاقی. فکر میکنم اگه الان بریم زود تر کارمون رو تموم کنیمم به کلاس پرفسور که ساعت ۳:۴۵ برسیم و جا نمونیم.
سری تکان میدهم. و بلند میشوم او نیز همین کار ها را انجام می دهد.
همزمان قدم بر میداریم. انقدر راه میرویم که به کوچه ناکترن میرسم وارد میشویم.
دقیقا همانند شایعه ها همجا سیاه بود. تنها چیز سفید نور اشیاع جادویی بود. از کنار مغازه ها می گذریم. از ویترین به داخل مغازه ها نگاه میکنم. که دست بندی میبینم. دست لسیوس را میگرم به سمت آن مغازه میکشانم. جلو ویترین دستش را ول میکنم و به آن دست بند خیره میشوم. یک دست بند که نگین کریستال ماننده بزرگی به رنگ سبز یشمی داشت و زنجیری زیبا طلایی رنگ هم وصلش بود.
با صدای لوسیوس از دست بند نگاه میگیرم و به او نگاه میکنم.
- اون خیلی قشنگه نارسیسا ولی زمان نداریم تا شروع کلاس چند ساعت وقت هست باید خودمون به هاگوارتز برسونیم.
سرم را تکان میدهم و مسیر آمده را بر میگردم لحظه آخر کمی تعلل میکنم که لوسیوس دستم را میکشد و مجبور به رفتن میشوم اما من دوباره به آنجا خواهم برگشت.
- کوچه ناکترن، شایعات میگن
جادوی سیاه فرمانروای اونجاست. خیلی خطرناکه
- اره منم یه چیزای شنیدم.
صدای اون پسرا نمی دونم چطور توصیفش کنم فقط میدونم که خیلی رو مسخره بود. وسط کلاس درس هوف...
پرفسور پایان کلاس رو اعلام کرد. اولین نفری که بلند شد من بودم. به سمت در حرکت کردم. به سالن خصوصی اسلیترین میرم. من کم حرف بود به همین خاطر دوستان زیادی نداشتم. رو مبل مشکی رنگ میشینم و غرق در افکارم میشم.
کلماتی که اون پسر ها به زبون میاوردند در سرم اکو میشه،کوچه ناکترن،جادوی سیاه اول باید بفهمم حقیقت داره یا توهمه! هوم با صدایی از افکار پریشانم بیرون میافتم
- به چی فکر میکنی نارسیسا
اون لوسیوس بود هم گروهیم تو قطار چند کلمه باهاش صحبت کردم.
با لحن همیشه سردم لب میزنم:
- کوچه ناکترن شما درباره اون کوچه چیزی میدونید جناب مالفوی
- میشه گفت هم اره هم نه میگن همه چیز اونجا سیاه و کدره جادو سیاه همه جای کوچه هست، وسایل عجیب و غریب پدرم بیشتر وسایلش رو از اونجا میخره
لحنش مثل بقیه خاندان مالفوی پر از غرور و اعتماد بنفسه سرد صحبت نمیکنه ولی گرم هم نمیگیره.
- ممنون جناب مالفوی
میخوام بلند شم که میگه:
- میخوای بری اونجا؟
- معلومه که نه.
- نوع سوال پرسیدنت اینو میگه؟!
- از کشف چیز های جدید خوشم میاد.شاید برم.
- دوروز دیگه جلوی بستنی فروشی کوچه دیاگون منتظرم باش منم میام.
بعد گفتن این حرف بلند میشه. رو به من ابرو بالا میندازه و به طبقه بالا میره.
اصلا دوست ندارم همراهم بیاد ولی فکر میکنم بتونه کمکم کنه.
دوروز مثل برق باد میگذره و حالا وقت رفتن به اون کوچه هست.
ساعت دقیقا 8:۳۰ دقیقه ست و من روی یک صندلی جلوی بستنی فروشی نشستم.
سرم پایین بود و داشت کتاب جدیدی که امروز خریده بودم مطالعه میکردم که حس میکنم صندلی روبروم کشیده میشه. سرم رو بلند میکن درست حدس زدم لسیوس بود. سلامی زیر لب میدهم که او هم سلام میدهد. و سپس میگوید
- چیزی میل داری؟
- نه میشه زود تر بریم.
خنده پر غروری میکند:
- مثل اینکه خیلی مشتاقی. فکر میکنم اگه الان بریم زود تر کارمون رو تموم کنیمم به کلاس پرفسور که ساعت ۳:۴۵ برسیم و جا نمونیم.
سری تکان میدهم. و بلند میشوم او نیز همین کار ها را انجام می دهد.
همزمان قدم بر میداریم. انقدر راه میرویم که به کوچه ناکترن میرسم وارد میشویم.
دقیقا همانند شایعه ها همجا سیاه بود. تنها چیز سفید نور اشیاع جادویی بود. از کنار مغازه ها می گذریم. از ویترین به داخل مغازه ها نگاه میکنم. که دست بندی میبینم. دست لسیوس را میگرم به سمت آن مغازه میکشانم. جلو ویترین دستش را ول میکنم و به آن دست بند خیره میشوم. یک دست بند که نگین کریستال ماننده بزرگی به رنگ سبز یشمی داشت و زنجیری زیبا طلایی رنگ هم وصلش بود.
با صدای لوسیوس از دست بند نگاه میگیرم و به او نگاه میکنم.
- اون خیلی قشنگه نارسیسا ولی زمان نداریم تا شروع کلاس چند ساعت وقت هست باید خودمون به هاگوارتز برسونیم.
سرم را تکان میدهم و مسیر آمده را بر میگردم لحظه آخر کمی تعلل میکنم که لوسیوس دستم را میکشد و مجبور به رفتن میشوم اما من دوباره به آنجا خواهم برگشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
...
جزئیات کاربر

دوشیزه ترزا مککینز!
منم باهات موافقم! با این که خیلی در مورد لوازم ننوشتی، اما به طور کلی توصیفاتت در طول رولی که نوشتی خیلی خوب بودن. خلاقیتی که به خرج دادی برای پیدا کردن دلیلی برای ورود به کوچه ناکترن و ویدئوکالی که هم برای محافظت هم برای اطمینان از انجام کار بود رو دوست داشتم.
اشکال قابل توجهی توی پستت ندیدم که بخوام بهش اشاره کنم و به نظر میاد پست تدریس رو خوب مطالعه کردی. همینطور ادامه بده. آفرین.
تنها نکتهای که میخوام بهش اشاره کنم اینه که فقط پستهای جدی هستن که نیاز به شکلک ندارن. بنابراین برای پستای طنز بهتره برای دیالوگهات از شکلک استفاده کنی تا احساسات گویندگان دیالوگ حین بیان حرفشون بهتر مشخص باشه. البته نه برای تمام دیالوگها بلکه به تناسب و هرجا لازم میدونی.
چالش اولت تایید میشه.
منم باهات موافقم! با این که خیلی در مورد لوازم ننوشتی، اما به طور کلی توصیفاتت در طول رولی که نوشتی خیلی خوب بودن. خلاقیتی که به خرج دادی برای پیدا کردن دلیلی برای ورود به کوچه ناکترن و ویدئوکالی که هم برای محافظت هم برای اطمینان از انجام کار بود رو دوست داشتم.
اشکال قابل توجهی توی پستت ندیدم که بخوام بهش اشاره کنم و به نظر میاد پست تدریس رو خوب مطالعه کردی. همینطور ادامه بده. آفرین.
تنها نکتهای که میخوام بهش اشاره کنم اینه که فقط پستهای جدی هستن که نیاز به شکلک ندارن. بنابراین برای پستای طنز بهتره برای دیالوگهات از شکلک استفاده کنی تا احساسات گویندگان دیالوگ حین بیان حرفشون بهتر مشخص باشه. البته نه برای تمام دیالوگها بلکه به تناسب و هرجا لازم میدونی.
چالش اولت تایید میشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
جزئیات کاربر

چالش اول:
شب هالویین بود. با سامر و جیمز و کیو توی اتاق ضروریات داشتیم جرئت حقیقت بازی میکردیم. اتاق تم ترسناک و هالووینی داشت. خفاش ها از سقف آویزون بودن. دور تا دور اتاق پر از کدوتنبل با قیافه های مختلف بود. اتاق با نور شمع های توی کدو ها روشن شده بود. هوا سرد بود و هر از گاهی نسیم سردی میوزید. نمیدونم اتاق چطوری اون کارو میکرد ولی واقعا ترسناک بود!
قانون بازی این بود: در جواب سوالی که پرسیده میشه حقیقت رو میگی وگرنه باید جرئت رو انجام بدی! بطری رو چرخوندم. بطری چرخید و چرخید تا رو به من وایساد. با بیخیالی گفتم:
- خب، هرچی میخواین بپرسید.
چیزی برای پنهان کردن نداشتم.
- اولین بار عاشق کی شدی و چجوری؟
سامر اینو ازم پرسید. نمیتونستم جواب بدم. هر سه تاشون داشتن خیره نگاهم میکردن. سرم رو بالا آوردم و جیمز رو نگاه کردم. روم نمیشد بگم که از همون بار اولی که توی پاتیل درز دار از دور دیدمش عاشقش شدم. همون موقع که باهاش چشم تو چشم شدم یهو قلبم فرو ریخت. بعد از اون توی قطار و بعد توی هاگوارتز دائم کنارم بود و من هر بار با دیدنش قلبم تند تر توی سینه ام میزد.
- من.... ام خب راستش... نمیتونم بگم!
- پس باید جرئت رو انجام بدی!
چشم های کوئنتین از شیطنت برق میزد. آهی کشیدم.
- باشه! بگو باید چیکار کنم کیو.
- امممم بزار فکر کنم... نظرت چیه بری توی کوچه ناکترن؟ برای ۱۵ دقیقه.
-باشه. قرارمون کی باشه؟
سامر با هیجان گفت:
- روز قبل از کریسمس چطوره؟ میریم کوچه دیاگون با هم خرید میکنیم، چالش رو هم انجام میدیم.
همه موافقت کردیم و مشت هامون رو به هم زدیم.
روز قبل از کریسمس به کوچه دیاگون رفتم. روی شیروانی مغازه ها رو یک دست برف سفید پوشونده بود. ولی برف توی کوچه زیر قدم های مردم له و سیاه شده بود. طبق قرار همیشگیمون جلو بستنی فروشی منتظر بچه ها بودم. اولین نفری که رسید جیمز بود. با خانوادش اومده بود. از دور که منو دید برام دست تکون داد. بعد با خانوادهاش خداحافظی کرد و اومد پیش من.
- سلام ترزا! چطوری؟ چه خبر؟ تعطیلات خوش میگذره؟
- واقعا داری همچین سوالی میپرسی جیمز؟ ما داریم هر روز ویدیو کال میکنیم. خوشحالم که تو هم بالاخره یاد گرفتی چجوری با موبایل تماس بگیری و ویدیو کال کنی! راستی موبایلت که همراهته؟
جیمز دستش رو توی جیب شلوارش کرد و موبایلش رو درآورد.
- معلومه که همراهمه!
همون موقع بود که کیو و سامر رو دیدیم که داشتن از دور میومدن و برامون دست تکون میدادن.
- سلام بچه ها! خیلی وقته منتظرین؟
جیمز دستش رو تکون داد و گفت:
- نه بابا منم تازه رسیدم کیو!
- تو چی ترزا؟ تو از کی اینجایی؟
- خب راستش از صبح زود! صبحانه ام رو تو پاتیل درز دار خوردم.
- وای! برای چی اینقدر زود اومدی؟
- این حرفا رو بیخیال! بیاین زودتر این چالش مسخره رو تمومش کنیم!
جلوی ورودی کوچه ناکترن وایساده بودیم. موبایلم رو در آوردم. ویدیوکال رو وصل کردیم که بچه ها کل وقت من رو ببینن. هم برای این که مطمئن بشن چالش رو نمیپیچونم هم برای این که اگر اتفاقی افتاد بیان کمکم. بعد ساعت هامون رو با هم تنظیم کردیم و شروع ۱۵ دقیقه رو زدیم. اومدم برم که جیمز صدام کرد.
- منم باهات میام. خطرناکه تنها بری.
- این چالش منه. خودم باید انجامش بدم. نگران نباش چیزی نمیشه. میدونی که من تو طلسم ها خیلی خوبم!
جیمز سری تکون داد و عقب رفت پیش بچه ها. دوباره شروع ۱۵ دقیقه رو زدیم و قدم به داخل کوچه گذاشتم.
با این که روز بود کوچه خیلی تاریک بود. برف روی زمین تقریبا دست نخورده بود. فقط رد پای یکی دو نفر روی برف ها بود. دیوار مغازه های دو طرف کوچه همه سیاه بود. سوسوی نوری که از مغازه ها دیده میشد راه رو روشن میکرد. پشت ویترین مغازه ها چیزای عجیبی بود. به ویترین یه مغازه به اسم بورگین و برکز نزدیک شدم. طبق معمول اولین چیزی که توجهم رو به خودش جلب کرد که کتاب بود. یه کتاب قطور سیاه بود که عنوانش طلاکوب بود. سایه ها. دوست داشتم از نزدیک ببینمش. اون سمت ویترین یه گوی شبیه گوی پیشگویی بود ولی رنگش یاسی بود و روی یه بالشتک قرمز قرار داشت. عقب ویترین یه شنل نقره ای آویزون بود که روش نوشته بود شنل نامرئی. یه عالمه خرت و پرت های عجیب و گاها ترسناک بود.
- وااای اونو ببین! اون جمجمه هه چقدر خفن انگیز ناک عه!
از ترس ۳ متر پریدم هوا. یادم نبود بچه ها دارن با ویدیو کال هرچی من میبینم رو میبینن.
- کیو ترسوندیم!
- مگه اصلا هدف چالش این نبود که بترسی؟ حالا ولش کن. دوربینو بگیر رو اون جمجمه ببینمش!
دوربین رو زوم کردم روی جمجمه. جیمز گفت:
- ترزا ۱۳ دقیقه گذشته. دیگه برگرد.
- باشه اومدم!
توی آخرین لحظات دوباره به کتاب سایهها نگاه کردم. حس میکردم داره صدام میکنه که به طرفش برم. ولی راهم رو به سمت کوچه دیاگون پیش گرفتم. توی لحظه آخر فقط دوباره برای بار آخر به کتاب سایهها نگاه کردم. شاید بعدا میومدم سراغش.
پی نوشت: به نظر خودم خوب توصیف میکنم ولی متاسفانه کوچه ناکترن برام خیلی شفاف نیست که خوب توصیفش کنم.
شب هالویین بود. با سامر و جیمز و کیو توی اتاق ضروریات داشتیم جرئت حقیقت بازی میکردیم. اتاق تم ترسناک و هالووینی داشت. خفاش ها از سقف آویزون بودن. دور تا دور اتاق پر از کدوتنبل با قیافه های مختلف بود. اتاق با نور شمع های توی کدو ها روشن شده بود. هوا سرد بود و هر از گاهی نسیم سردی میوزید. نمیدونم اتاق چطوری اون کارو میکرد ولی واقعا ترسناک بود!
قانون بازی این بود: در جواب سوالی که پرسیده میشه حقیقت رو میگی وگرنه باید جرئت رو انجام بدی! بطری رو چرخوندم. بطری چرخید و چرخید تا رو به من وایساد. با بیخیالی گفتم:
- خب، هرچی میخواین بپرسید.
چیزی برای پنهان کردن نداشتم.
- اولین بار عاشق کی شدی و چجوری؟
سامر اینو ازم پرسید. نمیتونستم جواب بدم. هر سه تاشون داشتن خیره نگاهم میکردن. سرم رو بالا آوردم و جیمز رو نگاه کردم. روم نمیشد بگم که از همون بار اولی که توی پاتیل درز دار از دور دیدمش عاشقش شدم. همون موقع که باهاش چشم تو چشم شدم یهو قلبم فرو ریخت. بعد از اون توی قطار و بعد توی هاگوارتز دائم کنارم بود و من هر بار با دیدنش قلبم تند تر توی سینه ام میزد.
- من.... ام خب راستش... نمیتونم بگم!
- پس باید جرئت رو انجام بدی!
چشم های کوئنتین از شیطنت برق میزد. آهی کشیدم.
- باشه! بگو باید چیکار کنم کیو.
- امممم بزار فکر کنم... نظرت چیه بری توی کوچه ناکترن؟ برای ۱۵ دقیقه.
-باشه. قرارمون کی باشه؟
سامر با هیجان گفت:
- روز قبل از کریسمس چطوره؟ میریم کوچه دیاگون با هم خرید میکنیم، چالش رو هم انجام میدیم.
همه موافقت کردیم و مشت هامون رو به هم زدیم.
روز قبل از کریسمس به کوچه دیاگون رفتم. روی شیروانی مغازه ها رو یک دست برف سفید پوشونده بود. ولی برف توی کوچه زیر قدم های مردم له و سیاه شده بود. طبق قرار همیشگیمون جلو بستنی فروشی منتظر بچه ها بودم. اولین نفری که رسید جیمز بود. با خانوادش اومده بود. از دور که منو دید برام دست تکون داد. بعد با خانوادهاش خداحافظی کرد و اومد پیش من.
- سلام ترزا! چطوری؟ چه خبر؟ تعطیلات خوش میگذره؟
- واقعا داری همچین سوالی میپرسی جیمز؟ ما داریم هر روز ویدیو کال میکنیم. خوشحالم که تو هم بالاخره یاد گرفتی چجوری با موبایل تماس بگیری و ویدیو کال کنی! راستی موبایلت که همراهته؟
جیمز دستش رو توی جیب شلوارش کرد و موبایلش رو درآورد.
- معلومه که همراهمه!
همون موقع بود که کیو و سامر رو دیدیم که داشتن از دور میومدن و برامون دست تکون میدادن.
- سلام بچه ها! خیلی وقته منتظرین؟
جیمز دستش رو تکون داد و گفت:
- نه بابا منم تازه رسیدم کیو!
- تو چی ترزا؟ تو از کی اینجایی؟
- خب راستش از صبح زود! صبحانه ام رو تو پاتیل درز دار خوردم.
- وای! برای چی اینقدر زود اومدی؟
- این حرفا رو بیخیال! بیاین زودتر این چالش مسخره رو تمومش کنیم!
جلوی ورودی کوچه ناکترن وایساده بودیم. موبایلم رو در آوردم. ویدیوکال رو وصل کردیم که بچه ها کل وقت من رو ببینن. هم برای این که مطمئن بشن چالش رو نمیپیچونم هم برای این که اگر اتفاقی افتاد بیان کمکم. بعد ساعت هامون رو با هم تنظیم کردیم و شروع ۱۵ دقیقه رو زدیم. اومدم برم که جیمز صدام کرد.
- منم باهات میام. خطرناکه تنها بری.
- این چالش منه. خودم باید انجامش بدم. نگران نباش چیزی نمیشه. میدونی که من تو طلسم ها خیلی خوبم!
جیمز سری تکون داد و عقب رفت پیش بچه ها. دوباره شروع ۱۵ دقیقه رو زدیم و قدم به داخل کوچه گذاشتم.
با این که روز بود کوچه خیلی تاریک بود. برف روی زمین تقریبا دست نخورده بود. فقط رد پای یکی دو نفر روی برف ها بود. دیوار مغازه های دو طرف کوچه همه سیاه بود. سوسوی نوری که از مغازه ها دیده میشد راه رو روشن میکرد. پشت ویترین مغازه ها چیزای عجیبی بود. به ویترین یه مغازه به اسم بورگین و برکز نزدیک شدم. طبق معمول اولین چیزی که توجهم رو به خودش جلب کرد که کتاب بود. یه کتاب قطور سیاه بود که عنوانش طلاکوب بود. سایه ها. دوست داشتم از نزدیک ببینمش. اون سمت ویترین یه گوی شبیه گوی پیشگویی بود ولی رنگش یاسی بود و روی یه بالشتک قرمز قرار داشت. عقب ویترین یه شنل نقره ای آویزون بود که روش نوشته بود شنل نامرئی. یه عالمه خرت و پرت های عجیب و گاها ترسناک بود.
- وااای اونو ببین! اون جمجمه هه چقدر خفن انگیز ناک عه!
از ترس ۳ متر پریدم هوا. یادم نبود بچه ها دارن با ویدیو کال هرچی من میبینم رو میبینن.
- کیو ترسوندیم!
- مگه اصلا هدف چالش این نبود که بترسی؟ حالا ولش کن. دوربینو بگیر رو اون جمجمه ببینمش!
دوربین رو زوم کردم روی جمجمه. جیمز گفت:
- ترزا ۱۳ دقیقه گذشته. دیگه برگرد.
- باشه اومدم!
توی آخرین لحظات دوباره به کتاب سایهها نگاه کردم. حس میکردم داره صدام میکنه که به طرفش برم. ولی راهم رو به سمت کوچه دیاگون پیش گرفتم. توی لحظه آخر فقط دوباره برای بار آخر به کتاب سایهها نگاه کردم. شاید بعدا میومدم سراغش.
پی نوشت: به نظر خودم خوب توصیف میکنم ولی متاسفانه کوچه ناکترن برام خیلی شفاف نیست که خوب توصیفش کنم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ترزا مککینز در 1403/5/15 17:42:46
جزئیات کاربر

آقای هسپر بلک!
پاسخی که به نفر قبل دادم رو برای تو هم کپی میکنم.
به نظر میاد پست تدریس رو درست مطالعه نکردی، چون برای تکلیف اول خواسته شده که یک رولی بزنی نه این که صرفا وسایل رو لیست و توصیف کنی. یه رول بزن که به کوچه ناکترن رفتی و اونجا فروشگاههایی که میبینی و وسایل جادوی سیاهی که داخلشون هستن رو توصیف کن. در واقع خودت رو بذار توی موقعیتی که به اونجا رفتی و داری وسایل رو میبینی.
چالش اولت تایید نمیشه تا با یک رول برگردی.
پاسخی که به نفر قبل دادم رو برای تو هم کپی میکنم.
به نظر میاد پست تدریس رو درست مطالعه نکردی، چون برای تکلیف اول خواسته شده که یک رولی بزنی نه این که صرفا وسایل رو لیست و توصیف کنی. یه رول بزن که به کوچه ناکترن رفتی و اونجا فروشگاههایی که میبینی و وسایل جادوی سیاهی که داخلشون هستن رو توصیف کن. در واقع خودت رو بذار توی موقعیتی که به اونجا رفتی و داری وسایل رو میبینی.
چالش اولت تایید نمیشه تا با یک رول برگردی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

"چالش اول"
سنگ سرخ سحر جواهری درست مانند یاقوت قرمز بود که خیلی زيبا بود و میدرخشید، اما پر از جادوی سیاه بود. هرکس برای طولانیمدت صاحب آن بود، تسخیر میشد و فقط قادر به کارهایی بود که سنگ به او میگفت. سنگ آنقدر او را تحت کنترل نگه میداشت که کمکم شخصیت قبلی آن فرد را از بین ببرد، بعد خودش ناپدید میشد و به سراغ قربانی بعدیاش میرفت.
انگشتر نگین ارغوان انگشتری زيبا با یک جواهر بدلی قرمز بود که هرکسی که آن را به دست میکرد را میکشت. کافی بود یک نفر تنها سی ثانیه آن را به دست کند تا قلبش از تپش بازدارد و ریههایش نابود شوند. میگفتند سالها پیش، جادوگری سیاه با زنی زيبا ازدواج میکند غافل از اینکه همسرش ساحرهای مهربان است. او به محض اینکه این را میفهمد حلقهی ازدواج همسرش را میدزدد و آن را نفرین میکند. این حلقه همان انگشتر نگین ارغوان است.
سنگ سرخ سحر جواهری درست مانند یاقوت قرمز بود که خیلی زيبا بود و میدرخشید، اما پر از جادوی سیاه بود. هرکس برای طولانیمدت صاحب آن بود، تسخیر میشد و فقط قادر به کارهایی بود که سنگ به او میگفت. سنگ آنقدر او را تحت کنترل نگه میداشت که کمکم شخصیت قبلی آن فرد را از بین ببرد، بعد خودش ناپدید میشد و به سراغ قربانی بعدیاش میرفت.
انگشتر نگین ارغوان انگشتری زيبا با یک جواهر بدلی قرمز بود که هرکسی که آن را به دست میکرد را میکشت. کافی بود یک نفر تنها سی ثانیه آن را به دست کند تا قلبش از تپش بازدارد و ریههایش نابود شوند. میگفتند سالها پیش، جادوگری سیاه با زنی زيبا ازدواج میکند غافل از اینکه همسرش ساحرهای مهربان است. او به محض اینکه این را میفهمد حلقهی ازدواج همسرش را میدزدد و آن را نفرین میکند. این حلقه همان انگشتر نگین ارغوان است.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

آقای هوریس اسلاگهورن!
به نظر میاد پست تدریس رو درست مطالعه نکردی، چون برای تکلیف اول هم خواسته شده بود که یک رولی بزنی نه این که صرفا وسایل رو لیست و توصیف کنی. یه رول بزن که به کوچه ناکترن رفتی و اونجا فروشگاههایی که میبینی و وسایل جادوی سیاهی که داخلشون هستن رو توصیف کن. در واقع خودت رو بذار توی موقعیتی که به اونجا رفتی و داری وسایل رو میبینی. جدای از این، توصیفات هر وسیله خوب بودن.
چالش اولت تایید نمیشه تا با یک رول برگردی.
با این که چالش دوم باید بعد از اولی انجام بشه، اما اینبار استثناء قائل میشم و قبل از تایید چالش اول چکش میکنم. دیالوگهای پستت خوب بودن، به جز این که گیلدوری مدام اول حرفاش "بله" رو تکرار میکنه. سعی کن در این مواقع خلاقیت به خرج بدی و از تکرار یه کلمه تکرار بپرهیزی و به جاش با کلمات معادل یا جملات دیگه جایگزینش کنی. مثل "درسته، اینطور به نظر میاد، همینطوره و...". در ادامه چند نکته دیگه هست که باید تو رولای بعدیت رعایت کنی.
اول: هیچ جملهای نباید بدون فعل رها بشه. بنابراین برای توصیفاتی که قبل از دیالوگ آوردی، درست نیست که بدون فعل وسط جمله دو نقطه بزنی و دیالوگ رو بنوسی. باید حتما جمله رو کامل کنی و بعد دیالوگ رو بیاری. این مورد در مورد اکثر دیالوگهای پستت برقراره که من یکیشون رو مثال میزنم و تصحیح میکنم:
نقل قول:
گیلدروی لبخندی میزند.
– اوه، سانتورها! اونا موجودات خارقالعادهای هستن. اونا ترکیبی از انسان و اسب هستند و معمولاً در جنگلها زندگی میکنن. اونا به شدت به طبیعت وابستگی دارن.
دوم: وقتی دو نفر (چند نفر) دارن دیالوگای پشت سر هم میگن، باید بین تمام دیالوگها یک بار اینتر بزنی. در حالی که چند جای پستت دو بار اینتر زده بودی و حتی یکجا به نظر میاد سه بار اینتر زدی! حواست باشه که ما همیشه چه برای دیالوگ، چه توصیفات یا هرجای دیگه، بسته به موقعیت فقط و فقط یا یک بار اینتر میزنیم یا دو بار. سه بار اینتر یا بیشتر از اون درست نیست! توضیحاتی که دادمو روی یه بخش از رولت پیاده میکنم:
نقل قول:
– فکر میکنی ما بتونیم روزی با سانتورها ملاقات کنیم؟
– چرا که نه؟ فقط کافیه یه سر به جنگل ممنوعه بزنیم. البته دور از چشم پروفسور مکگونگال!
لطفا حتما یکبار دیگه نکات پست تدریس رو مطالعه کن. اگه اشکالاتی که گفتم و نکات تدریس توی رولهای بعدیت وجود داشته باشه متاسفانه نمیتونی چالشهای بعدی رو تایید بشی.
چالش دومت تایید میشه.
به نظر میاد پست تدریس رو درست مطالعه نکردی، چون برای تکلیف اول هم خواسته شده بود که یک رولی بزنی نه این که صرفا وسایل رو لیست و توصیف کنی. یه رول بزن که به کوچه ناکترن رفتی و اونجا فروشگاههایی که میبینی و وسایل جادوی سیاهی که داخلشون هستن رو توصیف کن. در واقع خودت رو بذار توی موقعیتی که به اونجا رفتی و داری وسایل رو میبینی. جدای از این، توصیفات هر وسیله خوب بودن.
چالش اولت تایید نمیشه تا با یک رول برگردی.
با این که چالش دوم باید بعد از اولی انجام بشه، اما اینبار استثناء قائل میشم و قبل از تایید چالش اول چکش میکنم. دیالوگهای پستت خوب بودن، به جز این که گیلدوری مدام اول حرفاش "بله" رو تکرار میکنه. سعی کن در این مواقع خلاقیت به خرج بدی و از تکرار یه کلمه تکرار بپرهیزی و به جاش با کلمات معادل یا جملات دیگه جایگزینش کنی. مثل "درسته، اینطور به نظر میاد، همینطوره و...". در ادامه چند نکته دیگه هست که باید تو رولای بعدیت رعایت کنی.
اول: هیچ جملهای نباید بدون فعل رها بشه. بنابراین برای توصیفاتی که قبل از دیالوگ آوردی، درست نیست که بدون فعل وسط جمله دو نقطه بزنی و دیالوگ رو بنوسی. باید حتما جمله رو کامل کنی و بعد دیالوگ رو بیاری. این مورد در مورد اکثر دیالوگهای پستت برقراره که من یکیشون رو مثال میزنم و تصحیح میکنم:
نقل قول:
گیلدوری با لبخند:
– اوه، سانتورها! اونا موجودات خارقالعادهای هستن. اونا ترکیبی از انسان و اسب هستند و معمولاً در جنگلها زندگی میکنن. اونا به شدت به طبیعت وابستگی دارن.
گیلدروی لبخندی میزند.
– اوه، سانتورها! اونا موجودات خارقالعادهای هستن. اونا ترکیبی از انسان و اسب هستند و معمولاً در جنگلها زندگی میکنن. اونا به شدت به طبیعت وابستگی دارن.
دوم: وقتی دو نفر (چند نفر) دارن دیالوگای پشت سر هم میگن، باید بین تمام دیالوگها یک بار اینتر بزنی. در حالی که چند جای پستت دو بار اینتر زده بودی و حتی یکجا به نظر میاد سه بار اینتر زدی! حواست باشه که ما همیشه چه برای دیالوگ، چه توصیفات یا هرجای دیگه، بسته به موقعیت فقط و فقط یا یک بار اینتر میزنیم یا دو بار. سه بار اینتر یا بیشتر از اون درست نیست! توضیحاتی که دادمو روی یه بخش از رولت پیاده میکنم:
نقل قول:
– فکر میکنی ما بتونیم روزی با سانتورها ملاقات کنیم؟
– چرا که نه؟ فقط کافیه یه سر به جنگل ممنوعه بزنیم. البته دور از چشم پروفسور مکگونگال!
– فکر میکنی ما بتونیم روزی با سانتورها ملاقات کنیم؟
– چرا که نه؟ فقط کافیه یه سر به جنگل ممنوعه بزنیم. البته دور از چشم پروفسور مکگونگال!
لطفا حتما یکبار دیگه نکات پست تدریس رو مطالعه کن. اگه اشکالاتی که گفتم و نکات تدریس توی رولهای بعدیت وجود داشته باشه متاسفانه نمیتونی چالشهای بعدی رو تایید بشی.
چالش دومت تایید میشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/03
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: دوشنبه 25 فروردین 1404 01:08
از: هاگوارتز
پستها:
9

تکلیف اول: توصیف یک ابزار جادوی سیاه
نام گردنبند: گردنبند سایهساز
ظاهر و طراحی:
گردنبند سایهساز دارای زنجیری از جنس نقره سیاه است که به زیبایی و با دقت طراحی شده است. زنجیر به طول تقریبی ۵۰ سانتیمتر است و دارای حلقههای کوچک و بزرگ است که به صورت متناوب در کنار هم قرار گرفتهاند. این زنجیر به قدری سبک است که به راحتی بر روی گردن مینشیند، اما در عین حال حس سنگینی و قدرت را منتقل میکند.
آویز گردنبند:
در مرکز گردنبند، آویزی به شکل یک دایرهی بزرگ وجود دارد که قطر آن حدود ۴ سانتیمتر است. این دایره از سنگی تیره و شفاف ساخته شده که به نظر میرسد درون آن تودهای از دود سیاه در حال حرکت است. این سنگ توانایی جذب انرژیهای منفی و تاریک را دارد. در لبههای دایره، طراحیهای پیچیدهای از نمادهای باستانی و جادوگری حک شده که هر کدام نمایانگر قدرتهای خاصی هستند.
طلسم و قدرتها:
گردنبند سایهساز با طلسمی سیاه احضار شده است که به صاحب آن اجازه میدهد تا از قدرتهای تاریک بهرهبرداری کند. این طلسم شامل چندین عنصر جادویی است:
احضار سایهها: صاحب گردنبند قادر است سایهها را احضار کند و از آنها برای جاسوسی یا ایجاد ترس در دیگران استفاده کند. این سایهها میتوانند به صورت موجودات غیرملموس ظاهر شوند و اطلاعاتی را از اطراف جمعآوری کنند.
پنهانسازی: با پوشیدن این گردنبند، صاحب آن میتواند به مدت کوتاهی در برابر دید دیگران پنهان شود. این قابلیت به او اجازه میدهد تا از خطرات فرار کند یا به راحتی در مکانهای غیرقابل دسترس حرکت کند.
تأثیرگذاری بر احساسات: گردنبند سایهساز توانایی تأثیرگذاری بر احساسات دیگران را دارد. صاحب آن میتواند ترس، ناامیدی یا حتی وسوسه را در دل دیگران بکارد و از آن برای رسیدن به اهداف خود استفاده کند.
محافظت و هشدارها:
این گردنبند همچنین دارای یک سیستم حفاظتی است. اگر فردی غیرمجاز سعی کند از قدرتهای آن سوءاستفاده کند، انرژی منفی موجود در سنگ اوبسیدین جادویی به شدت افزایش مییابد و ممکن است باعث آسیب به فرد شود. بنابراین، تنها جادوگران با تجربه و آگاه باید از این گردنبند استفاده کنند.
حس و حال:
وقتی که کسی گردنبند سایهساز را بر گردن میآویزد، حس سنگینی و قدرتی عجیب او را فرا میگیرد. این حس گاهی اوقات با صدای خفیفی شبیه به زمزمهای در گوش همراه است که گویا ارواح تاریک او را به چالش میکشند. همچنین، وقتی کسی به آویز نگاه کند، احساس میکند که چیزی درون آن در حال حرکت است، گویی که خود سنگ داستانهای ناگفتهای را در دل دارد.
گردنبند سایهساز، نه تنها یک وسیله جادویی بلکه نمادی از قدرت تاریک و خطراتی است که همراه خود دارد. کسانی که قصد خرید آن را دارند باید آمادهی مواجهه با عواقب تصمیمات خود باشند.
تکلیف دوم: مکالمه بین هوریس اسلاگهورن و گیلدوری لاکهارت در قطار هاگوارتز درباره سانتورها
قطار هاگوارتز در حال حرکت به سمت مدرسه جادوگری هاگوارتز است. هوریس و گیلدوری در یک کوپه نشستهاند، پنجره باز است و باد ملایمی در حال وزیدن است. صدای چرخهای قطار و گفتوگوی دانشآموزان دیگر در پسزمینه به گوش میرسد.
هوریس با نگاهی به بیرون رو به گیلدوری:
– گیلدوری، فکر میکنی در جنگلهای ممنوع، سانتورها چه شکلی زندگی میکنن؟ من همیشه کنجکاو بودم راجب این موضوع.
گیلدوری با لبخند:
– اوه، سانتورها! اونا موجودات خارقالعادهای هستن. اونا ترکیبی از انسان و اسب هستند و معمولاً در جنگلها زندگی میکنن. اونا به شدت به طبیعت وابستگی دارن.
هوریس چشمانش را بزرگ میکند.
– واقعاً؟ پس یعنی اونا هم مثل دیمنتورها میتونن احساسات رو حس کنن؟
گیلدوری به نشانه تاکید سرش را تکان میدهد.
– بله! سانتورها به طور خاص درک عمیقی از احساسات و وضعیت روحی افراد دارن. اونا میتونن آینده رو پیشبینی کنن و از طریق ستارهها و طبیعت پیامهایی دریافت کنن.
هوریس با شگفتی:
– این خیلی جالبه! به نظرت اوناهم برای خودشون رئیس دارن ؟
– بله، یکی از معروفترین سانتورها، فلیوره. اون تو جنگلهای ممنوعه زندگی میکنه و به خاطر حکمت و دانشش شناخته شدست. به طوری که میتونه حوادث آینده رو پیش بینی کنه!
– اون واقعاً این توانایی رو داره؟
گیلدوری با نگاهی جدی:
– بله، اما اون همیشه نمیتونه آینده رو به وضوح ببینه. گاهی اوقات، پیشبینیهاش مبهم هستن و نیاز به تفسیر دارن. این یکی از دلایل جذابیت سانتورهاست؛ اونا مثل معماهایی میمونن که باید حل بشن.
در این لحظه، یکی از دانشآموزان وارد کوپه میشود و با هیجان و صدای بلند میگوید:
– بچهها! شنیدید که یک گروه سانتور در جنگلهای ممنوعه دیده شدن؟!
هوریس به سمت دانشآموز نگاه میکند.
–واقعاً؟ چه خبر جالبی!
– بله، این خبرها همیشه هیجانانگیزن. سانتورها معمولاً از انسانها دوری میکنن، اما وقتی دیده بشن، یعنی چیز مهمی داره اتفاق میفته!!
دانشآموز خارج میشود و هوریس و گیلدوری دوباره به صحبت ادامه میدهند.
هوریس با چهره ای متفکر به بیرون خیره شده.
– فکر میکنی اگه با سانتورها صحبت کنیم، چه چیزایی قراره ازشون بشنویم؟
– احتمالاً خیلی چیزا! اونا به طبیعت احترام میزارن و ازش محافظت میکنن. شاید بتونن به ما دربارهی اهمیت حفظ محیط زیست آموزش بدن. هر موجودی تو این دنیا نقش خاصی داره. حتی دیمنتورها هم نمایانگر جنبههای تاریک وجود ما هستن. اما سانتورها نمایانگر حکمت و ارتباط با طبیعت هستن.
قطار ناگهان کمی تکان میخورد و صدای خنده و شوخی از کوپههای دیگر به گوش میرسد. در این لحظه، یکی از معلمان وارد کوپه میشود و با صدای بلند میگوید:
– بچهها! لطفاً ساکت باشید! ما به زودی به هاگوارتز میرسیم. امیدوارم آماده درسای جدید باشید.
معلم خارج میشود و هوریس و گیلدوری دوباره به گفتگو ادامه میدهند.
– فکر میکنی ما بتونیم روزی با سانتورها ملاقات کنیم؟
– چرا که نه؟ فقط کافیه یه سر به جنگل ممنوعه بزنیم. البته دور از چشم پروفسور مکگونگال!
قطار به آرامی وارد ایستگاه هاگوارتز میشود و هوریس و گیلدوری با هیجان آمادهی پیاده شدن میشوند. هوریس و گیلدوری با امیدواری به سمت مدرسه حرکت میکنند تا شاید روزی بتوانند با سانتورها ملاقات کنند.
نام گردنبند: گردنبند سایهساز
ظاهر و طراحی:
گردنبند سایهساز دارای زنجیری از جنس نقره سیاه است که به زیبایی و با دقت طراحی شده است. زنجیر به طول تقریبی ۵۰ سانتیمتر است و دارای حلقههای کوچک و بزرگ است که به صورت متناوب در کنار هم قرار گرفتهاند. این زنجیر به قدری سبک است که به راحتی بر روی گردن مینشیند، اما در عین حال حس سنگینی و قدرت را منتقل میکند.
آویز گردنبند:
در مرکز گردنبند، آویزی به شکل یک دایرهی بزرگ وجود دارد که قطر آن حدود ۴ سانتیمتر است. این دایره از سنگی تیره و شفاف ساخته شده که به نظر میرسد درون آن تودهای از دود سیاه در حال حرکت است. این سنگ توانایی جذب انرژیهای منفی و تاریک را دارد. در لبههای دایره، طراحیهای پیچیدهای از نمادهای باستانی و جادوگری حک شده که هر کدام نمایانگر قدرتهای خاصی هستند.
طلسم و قدرتها:
گردنبند سایهساز با طلسمی سیاه احضار شده است که به صاحب آن اجازه میدهد تا از قدرتهای تاریک بهرهبرداری کند. این طلسم شامل چندین عنصر جادویی است:
احضار سایهها: صاحب گردنبند قادر است سایهها را احضار کند و از آنها برای جاسوسی یا ایجاد ترس در دیگران استفاده کند. این سایهها میتوانند به صورت موجودات غیرملموس ظاهر شوند و اطلاعاتی را از اطراف جمعآوری کنند.
پنهانسازی: با پوشیدن این گردنبند، صاحب آن میتواند به مدت کوتاهی در برابر دید دیگران پنهان شود. این قابلیت به او اجازه میدهد تا از خطرات فرار کند یا به راحتی در مکانهای غیرقابل دسترس حرکت کند.
تأثیرگذاری بر احساسات: گردنبند سایهساز توانایی تأثیرگذاری بر احساسات دیگران را دارد. صاحب آن میتواند ترس، ناامیدی یا حتی وسوسه را در دل دیگران بکارد و از آن برای رسیدن به اهداف خود استفاده کند.
محافظت و هشدارها:
این گردنبند همچنین دارای یک سیستم حفاظتی است. اگر فردی غیرمجاز سعی کند از قدرتهای آن سوءاستفاده کند، انرژی منفی موجود در سنگ اوبسیدین جادویی به شدت افزایش مییابد و ممکن است باعث آسیب به فرد شود. بنابراین، تنها جادوگران با تجربه و آگاه باید از این گردنبند استفاده کنند.
حس و حال:
وقتی که کسی گردنبند سایهساز را بر گردن میآویزد، حس سنگینی و قدرتی عجیب او را فرا میگیرد. این حس گاهی اوقات با صدای خفیفی شبیه به زمزمهای در گوش همراه است که گویا ارواح تاریک او را به چالش میکشند. همچنین، وقتی کسی به آویز نگاه کند، احساس میکند که چیزی درون آن در حال حرکت است، گویی که خود سنگ داستانهای ناگفتهای را در دل دارد.
گردنبند سایهساز، نه تنها یک وسیله جادویی بلکه نمادی از قدرت تاریک و خطراتی است که همراه خود دارد. کسانی که قصد خرید آن را دارند باید آمادهی مواجهه با عواقب تصمیمات خود باشند.
تکلیف دوم: مکالمه بین هوریس اسلاگهورن و گیلدوری لاکهارت در قطار هاگوارتز درباره سانتورها
قطار هاگوارتز در حال حرکت به سمت مدرسه جادوگری هاگوارتز است. هوریس و گیلدوری در یک کوپه نشستهاند، پنجره باز است و باد ملایمی در حال وزیدن است. صدای چرخهای قطار و گفتوگوی دانشآموزان دیگر در پسزمینه به گوش میرسد.
هوریس با نگاهی به بیرون رو به گیلدوری:
– گیلدوری، فکر میکنی در جنگلهای ممنوع، سانتورها چه شکلی زندگی میکنن؟ من همیشه کنجکاو بودم راجب این موضوع.
گیلدوری با لبخند:
– اوه، سانتورها! اونا موجودات خارقالعادهای هستن. اونا ترکیبی از انسان و اسب هستند و معمولاً در جنگلها زندگی میکنن. اونا به شدت به طبیعت وابستگی دارن.
هوریس چشمانش را بزرگ میکند.
– واقعاً؟ پس یعنی اونا هم مثل دیمنتورها میتونن احساسات رو حس کنن؟
گیلدوری به نشانه تاکید سرش را تکان میدهد.
– بله! سانتورها به طور خاص درک عمیقی از احساسات و وضعیت روحی افراد دارن. اونا میتونن آینده رو پیشبینی کنن و از طریق ستارهها و طبیعت پیامهایی دریافت کنن.
هوریس با شگفتی:
– این خیلی جالبه! به نظرت اوناهم برای خودشون رئیس دارن ؟
– بله، یکی از معروفترین سانتورها، فلیوره. اون تو جنگلهای ممنوعه زندگی میکنه و به خاطر حکمت و دانشش شناخته شدست. به طوری که میتونه حوادث آینده رو پیش بینی کنه!
– اون واقعاً این توانایی رو داره؟
گیلدوری با نگاهی جدی:
– بله، اما اون همیشه نمیتونه آینده رو به وضوح ببینه. گاهی اوقات، پیشبینیهاش مبهم هستن و نیاز به تفسیر دارن. این یکی از دلایل جذابیت سانتورهاست؛ اونا مثل معماهایی میمونن که باید حل بشن.
در این لحظه، یکی از دانشآموزان وارد کوپه میشود و با هیجان و صدای بلند میگوید:
– بچهها! شنیدید که یک گروه سانتور در جنگلهای ممنوعه دیده شدن؟!
هوریس به سمت دانشآموز نگاه میکند.
–واقعاً؟ چه خبر جالبی!
– بله، این خبرها همیشه هیجانانگیزن. سانتورها معمولاً از انسانها دوری میکنن، اما وقتی دیده بشن، یعنی چیز مهمی داره اتفاق میفته!!
دانشآموز خارج میشود و هوریس و گیلدوری دوباره به صحبت ادامه میدهند.
هوریس با چهره ای متفکر به بیرون خیره شده.
– فکر میکنی اگه با سانتورها صحبت کنیم، چه چیزایی قراره ازشون بشنویم؟
– احتمالاً خیلی چیزا! اونا به طبیعت احترام میزارن و ازش محافظت میکنن. شاید بتونن به ما دربارهی اهمیت حفظ محیط زیست آموزش بدن. هر موجودی تو این دنیا نقش خاصی داره. حتی دیمنتورها هم نمایانگر جنبههای تاریک وجود ما هستن. اما سانتورها نمایانگر حکمت و ارتباط با طبیعت هستن.
قطار ناگهان کمی تکان میخورد و صدای خنده و شوخی از کوپههای دیگر به گوش میرسد. در این لحظه، یکی از معلمان وارد کوپه میشود و با صدای بلند میگوید:
– بچهها! لطفاً ساکت باشید! ما به زودی به هاگوارتز میرسیم. امیدوارم آماده درسای جدید باشید.
معلم خارج میشود و هوریس و گیلدوری دوباره به گفتگو ادامه میدهند.
– فکر میکنی ما بتونیم روزی با سانتورها ملاقات کنیم؟
– چرا که نه؟ فقط کافیه یه سر به جنگل ممنوعه بزنیم. البته دور از چشم پروفسور مکگونگال!
قطار به آرامی وارد ایستگاه هاگوارتز میشود و هوریس و گیلدوری با هیجان آمادهی پیاده شدن میشوند. هوریس و گیلدوری با امیدواری به سمت مدرسه حرکت میکنند تا شاید روزی بتوانند با سانتورها ملاقات کنند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Prof.slughorn
جزئیات کاربر

دوشیزه یولا بلک!
شاگرد با استعدادی هستی دختر جان. به نکات قبلی هم خوب توجه کردی... پس وقتش رسیده یه نکته حرفهایتر بهت بگم.
بهتره برای معرفی گوینده به صورت تکراری ننویسی گفت: یا پرسید: و... میتونی بجای اینکار یه توصیف از شخصیت بیاری که حالتش در اون لحظه رو توضیح بده و آخرش نقطه بذاری و بعدش دیالوگ اون شخصیت رو بنویسی. مثلا:
"لبخندی پر اعتماد به نفس که از حسی درونیام سر چشمه میگرفت بر لبانم نقش بست.
- قبول. ولی من مطمئنم که چیزی پیدا میکنیم. ما به زودی وارد دنیایی از ماجراجوییهای جادویی میشیم که تا حالا تجربه نکردیم."
همونطور که میبینی توصیف مرتبط با یولاست و دیالوگ هم بهش متصله پس دیگه نیازی به نقل قول نداریم. اینطوری توصیفاتت حرفهای تر میشن.
از روند پیشرفتت خیلی راضیم. امیدوارم توی کلاسای دیگه هم موفق باشی. حتما توی تاپیکهای عمومی ایفا هم فعالیت کن... مطمئن باش همه از خوندن پستات لذت میبرن.
چالش دومت هم تایید میشه.
شاگرد با استعدادی هستی دختر جان. به نکات قبلی هم خوب توجه کردی... پس وقتش رسیده یه نکته حرفهایتر بهت بگم.
بهتره برای معرفی گوینده به صورت تکراری ننویسی گفت: یا پرسید: و... میتونی بجای اینکار یه توصیف از شخصیت بیاری که حالتش در اون لحظه رو توضیح بده و آخرش نقطه بذاری و بعدش دیالوگ اون شخصیت رو بنویسی. مثلا:
"لبخندی پر اعتماد به نفس که از حسی درونیام سر چشمه میگرفت بر لبانم نقش بست.
- قبول. ولی من مطمئنم که چیزی پیدا میکنیم. ما به زودی وارد دنیایی از ماجراجوییهای جادویی میشیم که تا حالا تجربه نکردیم."
همونطور که میبینی توصیف مرتبط با یولاست و دیالوگ هم بهش متصله پس دیگه نیازی به نقل قول نداریم. اینطوری توصیفاتت حرفهای تر میشن.
از روند پیشرفتت خیلی راضیم. امیدوارم توی کلاسای دیگه هم موفق باشی. حتما توی تاپیکهای عمومی ایفا هم فعالیت کن... مطمئن باش همه از خوندن پستات لذت میبرن.
چالش دومت هم تایید میشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج