جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  52 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  166 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  176 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  280 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  194 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 17 مرداد 1403 20:13
نمایش جزئیات
آفلاین
آرام و بی صدا وارد بخش شمالی کوچه ناکترن شدم، مغازه ها و حتی خود کوچه احساس سردی می داد. مه همه جا را در بر گرفته بود، از کنار مغازه های مشکوک جادوی سیاه، کتابخانه هایی پر از کتاب های ممنوعه، تابلو های عجیب و افراد مشکوکی عبور کردم. در حال قدم زدن، دست هایم را در جیب های لباسم مخفی و کلاه سیاهم را روی صورتم کشیدم. در حال عبور از بخش عتیقه فروشی های سیاه به کوچه خلوت و تاریکی رفتم، چوبدستیم را ورداشتم.

آرام گفتم:
- لوموس.

از لبه چوبدستی نور نمایان شد و مسیرم روشن شد. به قدم زدن ادامه دادم که ناگهان هاگرید از کوچه رو به رو کنار من آمد.

- مطمئن شدی؟
- کاملا مطمئن شدم که توی مغازه مشکوکی که دیدیم به صورت قاچاقی تخم اژدها های خطرناکی رو به مکان های ناشناس به قیمت بالا می فروشه.
- آفرین! کارت خوب بود ولی به بعدش خیلی خطرناکه من انجامش میدم.
_امکان نداره!

هاگرید اخم کرد و یک چشم غره به من تحویل داد اما من به جای کج کردن راه به کوچه دیاگون همراهش رفتم.

هاگرید عصبانی شد و گفت:
- دارم بهت میگم برات خیلی خطرناکه!
- آها.

و دوباره دنبالش راه افتادم.

- باشه! فقط یه چیزی بزار رو صورتت معلوم نباشی.

یقه لباسم را تا پایین چشمم کشیدم و کلاه را رو به پایین تنظیم کردم و دنبال هاگرید راه افتادم. هاگرید مغازه را زیر نظر گرفت و من وارد مغازه مشکوک شدم.
مغازه در چوبی کهنه و کلفتی داشت که به بالایش یک زنگوله طلایی متصل بود. در را باز کردم و وارد شدم.
مردی تقریبا میانسال با لباسی سر هم قهوه ای رنگ و کهنه که عینک ظریفی به چشم داشت با لحن خشونت آمیزی گفت:

- خانوم پروت! لطفا به اون رئیس احمقت بگو که من حاضر نیستم به ۱۰۰ گالیون یک تخم اژدها ۵۰۰ گالیونی بهش بفروشم!
- اممممم، باشه، چیز، راستش میخواستم به بقیه تخم های اژدها نگاه کنم.
- بیا تو.

وارد مغازه شدم. مغازه پر از جواهرات سیاه و قدیمی، صندق های کثیف گلی و گوی های بنفش مرموز بود و سراسر مغازه آشفته بود. معلوم است چرا تا به حال کسی به اینجا شک نکرده! همراه مرد رفتم و وارد یک بخش مخفی شدم که در دیوار مخفی بود! داخلش پر از تخم اژدها های جورواجور بود. منظره جالبی بود و مشتاق تماشا بودم اما فرصت نبود و این مبد باید دستیگر می شد یا حتی به آزکابان می افتاد!
تا مرد کمی از من دور شد از فرصت استفاده کردم.

داد زدم:
- حالا

قبل اینکه مرد فرصت فرار پیدا کند هاگرید همراه چند نیرو از وزارت سحر و جادو وارد مغازه شدند و مرد را دستگیر کردند.

مرد با خشم فریاد زد:
- پیدات میکنم! می کشمت! یه روزی به دست و پام می افتید گدا ها.
با شادی همراه با خونسردی گفتم:
- به قول ماگل ها، شتر در خواب بیند پنبه دانه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 17 مرداد 1403 02:11
نمایش جزئیات
آفلاین
دوشیزه ویزلی!

کاش پست تدریس و نحوه نوشتن و فاصله‌گذاری دیالوگ‌ها و توصیف‌هارو برای یک بار هم که شده با دقت می‌خوندی که قبل ارسال پستت فاصله بین توصیفات و دیالوگ‌هارو یاد بگیری و دوباره از اول نیایم همون پستو تکرار کنیم. دلت میاد منو با این پای چوبیم انقدر به دردسر بندازی خانم جوان؟

نقل قول:
هانا با چهره راضی گفت:

- مال من طمع پرتغال میده.

زمانی که توصیف و دیالوگ بعدش به یک شخصیت تعلق دارن نباید بینشون فاصله بذاریم. اینجا کی داره با چهره راضی میگه؟ هانا. دیالوگ رو کی بیان کرده؟ هانا. پس دیگه نیازی به فاصله نیست‌. به این شکل باید نوشته بشه:

هانا با چهره راضی گفت:
- مال من طعم پرتقال میده.


بعد از دیالوگت اگر بازم بخوای دیالوگ بنویسی مثل اینجا:
نقل قول:
- دفتر خاطرات منه!

- بخونش، بخونش، بخونش!

- چیز مهمی داخلش نیست.

دیگه نباید بین دیالوگ‌ها فاصله بذاری. به این شکل باید نوشته می‌شدن:

- دفتر خاطرات منه!
- بخونش، بخونش، بخونش!
- چیز مهمی داخلش نیست.


ولی اگر بعد دیالوگت بخوای شروع کنی به توصیف کردن باید دوتا اینتر فاصله بذاری مثل همین شکلی که نوشتی:
نقل قول:
لورا با چهره پوکر گفت:
- طعم شکلات میده، من از شکلات متنفرم!

سوزان با چهره ناراحت گفت:

کلا زیادی با اینتر دوستی. ما وقتی اینتر می‌زنیم وسط پاراگراف‌ها که موضوع عوض شده باشه نه همینطوری بی‌دلیل!

نقل قول:
من، هانا، سوزان و لورا در خوابگاه هافلپاف گرد هم جمع شده بودیم و مشغول حرف زدن بودیم.
هانا، پیژامه زرد و سیاه راه راهی پوشیده بود و موهای طلایی خودش را باز گذاشته بود.

اینجا اصلا دلیل خاصی واسه زدن اینتر و شروع دوباره‌ت از سر خط وجود نداره. سعی کن پستات رو به صورت پاراگراف پاراگراف بنویسی و وقتی موضوع یه پاراگراف‌ با پاراگراف بعدی متفاوته بینشون دوتا اینتر بزنی و پاراگراف بعدیو شروع کنی.

نقل قول:
- همه چیز از روزی شروع شد که سوزان بحث چالش های ترسناک را پیش کشید، آن روز به خاطر چالش تصمیم رفتن به کوچه دیاگون را گرفتیم. همه آماده شدیم و به کوچه ناتکرن رفتیم. کوچه ناتکرن خیلی از تصورات ما ترسناک تر بود اما ما که دنبال ماجراجویی بودیم تصمیم که گردش در آنجا را گرفتیم. کوچه ناتکرن پر از جمجمه های سفید، کتاب های ممنوعه، معجون های عجیب و... بود. و ماجرا جایی بدتر شد که لورا ایده یادگاری را داد...
ما که هیچ تجربه ای نداشتیم با دیدن اولین عتیقه فروشی تصمیم به ورداشتن یک وسیله جادوی سیاه گرفتیم، عتیقه فروشی دیوار های چوبی و قدیمی داشت و داخلش پر از سنگ های جادویی و جواهرات خطرناک بود، ما تصمیم گرفتیم که یک گردنبند کوچک سیاه با نگین های قرمز خونین را برداریم و فرار کنیم. 😆
اما گیر افتادیم و مجبور به پس دادن گردنبند شدیم و با هم تصمیم گرفتیم تا ابد به کوچه ناتکرن پا نزاریم.😬

اینتر وسط دیالوگ هم اشتباهه. این دیالوگ همش داره توی یه لحظه توسط شخصیت بیان می‌شه و هیچ دلیلی نداره وسطش بره سر خط. این پرش‌ها باعث می‌شه حواس خواننده از محتوا پرت بشه و بهتره ازش اجتناب بشه.

پیشنهاد می‌کنم برای قشنگ‌تر شدن ظاهر پستات از ایموجی‌های خود سایت استفاده کنی که برای همین کاربرد ساخته شدن. برای دسترسی به این ایموجی‌ها فقط کافیه از نوار ابزار نوشتار روی دکمه شکلک لبخند که کنار مدیریته کلیک کنی.

خیلی اشکال املایی و نگارشی زیادی هم داری. توی پست تدریس دقیقا نوشتیم "ناکترن" باز توی پست خودت نوشتی "ناتکرن"! "پرتغال" یه کشوره، "پرتقاله" که میوه هست. "بزاریم" یعنی زار بزنیم، "بذاریم" درسته که از گذاشتن میاد.

و در نهایت توی پست تدریس خیلی واضح گفتیم چالش اول برای توصیف کردنه یعنی توی همه بخش‌های پستت باید فضا، شخصیت‌ها و اعمالشون توصیف بشن به طوری که خواننده بتونه با خوندن پستت مدام صحنه‌هارو تجسم کنه. در حالی که توی پستت کل تمرکزت روی دیالوگ نویسی بود بجای توصیف. حتی بخش کوچه ناکترن که خواسته بودیمم وسط دیالوگ آورده بودی!

لطفاً یه پست دیگه بنویس و توش به ناکترن برو و با رعایت نکاتی که گفتم به توصیف دقیق و با جزئیات اتفاقاتی که اونجا رخ می‌ده بپرداز.

چالش اولت تایید نمی‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 مرداد 1403 22:20
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش اول:

من، هانا، سوزان و لورا در خوابگاه هافلپاف گرد هم جمع شده بودیم و مشغول حرف زدن بودیم.
هانا، پیژامه زرد و سیاه راه راهی پوشیده بود و موهای طلایی خودش را باز گذاشته بود. سوزان هم پیژامه سیاهی با خال خال های زرد پوشیده بود و موهای سیاهش را بافته بود. لورا هم پیژامه سیاهش را پوشیده بود و موهای قهوه ای خود را بسته بود. من هم پیژامه زرد ساده ای پوشیده بودن و موهای قرمزم را به بالای سرم بسته بودم، هر کدام ما یک برتی باتز برداشتیم و شروع به خوردن کردیم.

هانا با چهره راضی گفت:

- مال من طمع پرتغال میده.

لورا با چهره پوکر گفت:

- طعم شکلات میده، من از شکلات متنفرم!

سوزان با چهره ناراحت گفت:

- مزه علف میده!

من برتی باتز را نخوردم، آخرین بار که خوردم مزه آهن می داد!

- هی! این دفتر چیه؟

به سرعت گفتم:

- دفتر خاطرات منه!

- بخونش، بخونش، بخونش!

- چیز مهمی داخلش نیست.

- عه این روزی که همه رفتیم کوچه ناتکرنه!

- این رو بخونش اشکال نداره.

- همه چیز از روزی شروع شد که سوزان بحث چالش های ترسناک را پیش کشید، آن روز به خاطر چالش تصمیم رفتن به کوچه دیاگون را گرفتیم. همه آماده شدیم و به کوچه ناتکرن رفتیم. کوچه ناتکرن خیلی از تصورات ما ترسناک تر بود اما ما که دنبال ماجراجویی بودیم تصمیم که گردش در آنجا را گرفتیم. کوچه ناتکرن پر از جمجمه های سفید، کتاب های ممنوعه، معجون های عجیب و... بود. و ماجرا جایی بدتر شد که لورا ایده یادگاری را داد...
ما که هیچ تجربه ای نداشتیم با دیدن اولین عتیقه فروشی تصمیم به ورداشتن یک وسیله جادوی سیاه گرفتیم، عتیقه فروشی دیوار های چوبی و قدیمی داشت و داخلش پر از سنگ های جادویی و جواهرات خطرناک بود، ما تصمیم گرفتیم که یک گردنبند کوچک سیاه با نگین های قرمز خونین را برداریم و فرار کنیم. 😆
اما گیر افتادیم و مجبور به پس دادن گردنبند شدیم و با هم تصمیم گرفتیم تا ابد به کوچه ناتکرن پا نزاریم.😬

پایان.

_______________________________________

ببخشید پروفسور یه سوال.
اشکال داشت که کوچه ناتکرن خاطره بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 مرداد 1403 02:46
نمایش جزئیات
آفلاین
دوشیزه نارسیسا بلک!

بخش اصلی داستان که مربوط به کوچه ناکترن و توصیف فروشگاه‌ها و وسایل جادوی سیاه داخلش بود رو خیلی سریع ازش عبور کردی. حداقل تعداد وسایلی که می‌بینه و توصیفات مربوط بهش رو بیشتر کن. حس و حالی که شخصیتت از بودن در کوچه ناکترن و دیدن اون وسایل بهش دست می‌ده رو بنویس. اینجا برای ما توصیفات مهمه. پس تا جایی که می‌تونی توصیف کن!

علاوه بر مطالب بالا، متوجه شدم یک سری نکات در طی مراحل رسیدن به اینجا بهت گفته شده که اینجا خیلیاش رو رعایت نکردی. نکاتی که انتظار دارم علاوه بر موارد بالا تو رول بعدی رعایتشون کنی اینا هستن:

اول: اشکالات تایپی پستت زیاده. همیشه بعد از این که رولت تموم شد، قبل از ارسال حتما خودت یک دور از روش بخون تا متوجه شکالات تایپی و نگارشی بشی و بتونی تصحیحشون کنی. مثال:
نقل قول:
من کم حرف بود به همین خاطر دوستان زیادی نداشتم.

من کم حرف بودم، به همین خاطر دوستان زیادی نداشتم.

دوم: خیلی از جملاتت رو بدون علائم نگارشی رها کردی! در حالی که تمام جملات یا باید با علائمی مثل ". ؟ ! ... :" پایان پیدا کنن، یا با علائمی مثل ویرگول به جمله بعد متصل شن. یه مثال میارم و اصلاحش می‌کنم:
نقل قول:
- میشه گفت هم اره هم نه میگن همه چیز اونجا سیاه و کدره جادو سیاه همه جای کوچه هست، وسایل عجیب و غریب پدرم بیشتر وسایلش رو از اونجا میخره

- میشه گفت هم اره هم نه! میگن همه چیز اونجا سیاه و کدره. جادوی سیاه همه جای کوچه هست، وسایل عجیب و غریب. پدرم بیشتر وسایلش رو از اونجا میخره.

سوم: به نظر میاد پست تدریس رو مطالعه نکردی. چون فاصله دیالوگ‌ها رو به درستی رعایت نکردی. حتما پست تدریس رو بخون و نکاتی که اونجا گفته شده رو رعایت کن تا بتونی تایید بشی. اگه به طور خلاصه بخوام بگم وقتی آخرین توصیفات قبل از دیالوگ، متعلق به شخصی هست که دیالوگ رو به زبون آورده، با زدن یک‌بار اینتر دیالوگ رو می‌نویسم. و اگه آخرین فاعل توصیفات متفاوت از گوینده دیالوگ هست، دو بار اینتر می‌زنیم و بعد دیالوگ میاد.
هم‌چنین بین دیالوگایی که دو نفر پشت سر هم دارن بیان می‌کنن، باید یک بار اینتر بزنی. هر دوی این موارد رو تو مثال زیر اصلاح می‌کنم:
نقل قول:
سلامی زیر لب میدهم که او هم سلام می‌دهد. و سپس میگوید

- چیزی میل داری؟

- نه میشه زود تر بریم.

سلامی زیر لب میدهم که او هم سلام می‌دهد. سپس میگوید:
- چیزی میل داری؟
- نه میشه زود تر بریم.



اگه بخوای می‌تونی همین پست رو دوباره ارسال کنی، ولی هم نکاتی که در مورد نحوه پیشبرد خود داستان گفتم رو باید توش اعمال کنی و هم نکات گفته شده رو تو کل پست اصلاح کنی. منتظرم با یه رول دیگه برگردی.

چالش اولت تایید نمی‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 مرداد 1403 01:27
نمایش جزئیات
آفلاین
*چالش اول*

- کوچه ناکترن، شایعات میگن
جادوی سیاه فرمانروای اونجاست. خیلی خطرناکه

- اره منم یه چیزای شنیدم.
صدای اون پسرا نمی دونم چطور توصیفش کنم فقط میدونم که خیلی رو مسخره بود. وسط کلاس درس هوف...
پرفسور پایان کلاس رو اعلام کرد. اولین نفری که بلند شد من بودم. به سمت در حرکت کردم. به سالن خصوصی اسلیترین میرم. من کم حرف بود به همین خاطر دوستان زیادی نداشتم. رو مبل مشکی رنگ میشینم و غرق در افکارم میشم.
کلماتی که اون پسر ها به زبون میاوردند در سرم اکو میشه،کوچه ناکترن،جادوی سیاه اول باید بفهمم حقیقت داره یا توهمه! هوم با صدایی از افکار پریشانم بیرون می‌افتم

- به چی فکر میکنی نارسیسا

اون لوسیوس بود هم گروهیم تو قطار چند کلمه باهاش صحبت کردم.

با لحن همیشه سردم لب میزنم:

- کوچه ناکترن شما درباره اون کوچه چیزی میدونید جناب مالفوی

- میشه گفت هم اره هم نه میگن همه چیز اونجا سیاه و کدره جادو سیاه همه جای کوچه هست، وسایل عجیب و غریب پدرم بیشتر وسایلش رو از اونجا میخره

لحنش مثل بقیه خاندان مالفوی پر از غرور و اعتماد بنفسه سرد صحبت نمیکنه ولی گرم هم نمیگیره.

- ممنون جناب مالفوی

میخوام بلند شم که میگه:

- میخوای بری اونجا؟

- معلومه که نه.

- نوع سوال پرسیدنت اینو میگه؟!

- از کشف چیز های جدید خوشم میاد.شاید برم.

- دوروز دیگه جلوی بستنی فروشی کوچه دیاگون منتظرم باش منم میام.

بعد گفتن این حرف بلند میشه. رو به من ابرو بالا میندازه و به طبقه‌ بالا میره.
اصلا دوست ندارم همراهم بیاد ولی فکر میکنم بتونه کمکم کنه.

دوروز مثل برق باد میگذره و حالا وقت رفتن به اون کوچه هست.

ساعت دقیقا 8:۳۰ دقیقه ست و من روی یک صندلی جلوی بستنی فروشی نشستم.
سرم پایین بود و داشت کتاب جدیدی که امروز خریده بودم مطالعه میکردم که حس میکنم صندلی روبروم کشیده میشه. سرم رو بلند میکن درست حدس زدم لسیوس بود. سلامی زیر لب میدهم که او هم سلام می‌دهد. و سپس میگوید

- چیزی میل داری؟

- نه میشه زود تر بریم.
خنده پر غروری می‌کند:

- مثل اینکه خیلی مشتاقی. فکر می‌کنم اگه الان بریم زود تر کارمون رو تموم کنیمم به کلاس پرفسور که ساعت ۳:۴۵ برسیم و جا نمونیم.

سری تکان میدهم. و بلند میشوم او نیز همین کار ها را انجام می دهد.
همزمان قدم بر میداریم. انقدر راه می‌رویم که به کوچه ناکترن میرسم وارد میشویم.
دقیقا همانند شایعه ها همجا سیاه بود. تنها چیز سفید نور اشیاع جادویی بود. از کنار مغازه ها می گذریم. از ویترین به داخل مغازه ها نگاه میکنم. که دست بندی میبینم. دست لسیوس را میگرم به سمت آن مغازه می‌کشانم. جلو ویترین دستش را ول میکنم و به آن دست بند خیره میشوم. یک دست بند که نگین کریستال ماننده بزرگی به رنگ سبز یشمی داشت و زنجیری زیبا طلایی رنگ هم وصلش بود.

با صدای لوسیوس از دست بند نگاه میگیرم و به او نگاه میکنم.

- اون خیلی قشنگه نارسیسا ولی زمان نداریم تا شروع کلاس چند ساعت وقت هست باید خودمون به هاگوارتز برسونیم‌.

سرم را تکان میدهم و مسیر آمده را بر میگردم لحظه آخر کمی تعلل میکنم که لوسیوس دستم را می‌کشد و مجبور به رفتن میشوم اما من دوباره به آنجا خواهم برگشت.







افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
...
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 15 مرداد 1403 18:53
نمایش جزئیات
آفلاین
دوشیزه ترزا مک‌کینز!

منم باهات موافقم! با این که خیلی در مورد لوازم ننوشتی، اما به طور کلی توصیفاتت در طول رولی که نوشتی خیلی خوب بودن. خلاقیتی که به خرج دادی برای پیدا کردن دلیلی برای ورود به کوچه ناکترن و ویدئوکالی که هم برای محافظت هم برای اطمینان از انجام کار بود رو دوست داشتم.

اشکال قابل توجهی توی پستت ندیدم که بخوام بهش اشاره کنم و به نظر میاد پست تدریس رو خوب مطالعه کردی. همینطور ادامه بده. آفرین.

تنها نکته‌ای که می‌خوام بهش اشاره کنم اینه که فقط پست‌های جدی هستن که نیاز به شکلک ندارن. بنابراین برای پستای طنز بهتره برای دیالوگ‌هات از شکلک استفاده کنی تا احساسات گویندگان دیالوگ حین بیان حرفشون بهتر مشخص باشه. البته نه برای تمام دیالوگ‌ها بلکه به تناسب و هرجا لازم می‌دونی.

چالش اولت تایید می‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 15 مرداد 1403 14:37
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش اول:
شب هالویین بود. با سامر و جیمز و کیو توی اتاق ضروریات داشتیم جرئت حقیقت بازی میکردیم. اتاق تم ترسناک و هالووینی داشت. خفاش ها از سقف آویزون بودن. دور تا دور اتاق پر از کدوتنبل با قیافه های مختلف بود. اتاق با نور شمع های توی کدو ها روشن شده بود. هوا سرد بود و هر از گاهی نسیم سردی می‌وزید. نمیدونم اتاق چطوری اون کارو میکرد ولی واقعا ترسناک بود!

قانون بازی این بود: در جواب سوالی که پرسیده میشه حقیقت رو میگی وگرنه باید جرئت رو انجام بدی! بطری رو چرخوندم. بطری چرخید و چرخید تا رو به من وایساد. با بیخیالی گفتم:
- خب، هرچی میخواین بپرسید.

چیزی برای پنهان کردن نداشتم.

- اولین بار عاشق کی شدی و چجوری؟

سامر اینو ازم پرسید. نمیتونستم جواب بدم. هر سه تاشون داشتن خیره نگاهم میکردن. سرم رو بالا آوردم و جیمز رو نگاه کردم. روم نمیشد بگم که از همون بار اولی که توی پاتیل درز دار از دور دیدمش عاشقش شدم. همون موقع که باهاش چشم تو چشم شدم یهو قلبم فرو ریخت. بعد از اون توی قطار و بعد توی هاگوارتز دائم کنارم بود و من هر بار با دیدنش قلبم تند تر توی سینه ام میزد.
- من.... ام خب راستش... نمیتونم بگم!
- پس باید جرئت رو انجام بدی!

چشم های کوئنتین از شیطنت برق میزد. آهی کشیدم.
- باشه! بگو باید چیکار کنم کیو.
- امممم بزار فکر کنم... نظرت چیه بری توی کوچه ناکترن؟ برای ۱۵ دقیقه.
-باشه. قرارمون کی باشه؟
سامر با هیجان گفت:
- روز قبل از کریسمس چطوره؟ میریم کوچه دیاگون با هم خرید میکنیم، چالش رو هم انجام میدیم.

همه موافقت کردیم و مشت هامون رو به هم زدیم.

روز قبل از کریسمس به کوچه دیاگون رفتم. روی شیروانی مغازه ها رو یک دست برف سفید پوشونده بود. ولی برف توی کوچه زیر قدم های مردم له و سیاه شده بود. طبق قرار همیشگیمون جلو بستنی فروشی منتظر بچه ها بودم. اولین نفری که رسید جیمز بود. با خانوادش اومده بود. از دور که منو دید برام دست تکون داد. بعد با خانواده‌اش خداحافظی کرد و اومد پیش من.
- سلام ترزا! چطوری؟ چه خبر؟ تعطیلات خوش میگذره؟
- واقعا داری همچین سوالی میپرسی جیمز؟ ما داریم هر روز ویدیو کال میکنیم. خوشحالم که تو هم بالاخره یاد گرفتی چجوری با موبایل تماس بگیری و ویدیو کال کنی! راستی موبایلت که همراهته؟

جیمز دستش رو توی جیب شلوارش کرد و موبایلش رو درآورد.
- معلومه که همراهمه!

همون موقع بود که کیو و سامر رو دیدیم که داشتن از دور میومدن و برامون دست تکون میدادن.
- سلام بچه ها! خیلی وقته منتظرین؟

جیمز دستش رو تکون داد و گفت:
- نه بابا منم تازه رسیدم کیو!
- تو چی ترزا؟ تو از کی اینجایی؟
- خب راستش از صبح زود! صبحانه ام رو تو پاتیل درز دار خوردم.
- وای! برای چی اینقدر زود اومدی؟
- این حرفا رو بیخیال! بیاین زودتر این چالش مسخره ر‌و تمومش کنیم!

جلوی ورودی کوچه ناکترن وایساده بودیم. موبایلم رو در آوردم. ویدیوکال رو وصل کردیم که بچه ها کل وقت من رو ببینن. هم برای این که مطمئن بشن چالش رو نمی‌پیچونم هم برای این که اگر اتفاقی افتاد بیان کمکم. بعد ساعت هامون رو با هم تنظیم کردیم و شروع ۱۵ دقیقه رو زدیم. اومدم برم که جیمز صدام کرد.
- منم باهات میام. خطرناکه تنها بری.
- این چالش منه. خودم باید انجامش بدم. نگران نباش چیزی نمیشه. میدونی که من تو طلسم ها خیلی خوبم!

جیمز سری تکون داد و عقب رفت پیش بچه ها. دوباره شروع ۱۵ دقیقه رو زدیم و قدم به داخل کوچه گذاشتم.

با این که روز بود کوچه خیلی تاریک بود. برف روی زمین تقریبا دست نخورده بود. فقط رد پای یکی دو نفر روی برف ها بود. دیوار مغازه های دو طرف کوچه همه سیاه بود. سوسوی نوری که از مغازه ها دیده میشد راه رو روشن میکرد. پشت ویترین مغازه ها چیزای عجیبی بود. به ویترین یه مغازه به اسم بورگین و برکز نزدیک شدم. طبق معمول اولین چیزی که توجهم رو به خودش جلب کرد که کتاب بود. یه کتاب قطور سیاه بود که عنوانش طلاکوب بود. سایه ها. دوست داشتم از نزدیک ببینمش. اون سمت ویترین یه گوی شبیه گوی پیشگویی بود ولی رنگش یاسی بود و روی یه بالشتک قرمز قرار داشت. عقب ویترین یه شنل نقره ای آویزون بود که روش نوشته بود شنل نامرئی. یه عالمه خرت و پرت های عجیب و گاها ترسناک بود.

- وااای اونو ببین! اون جمجمه هه چقدر خفن انگیز ناک عه!

از ترس ۳ متر پریدم هوا. یادم نبود بچه ها دارن با ویدیو کال هرچی من میبینم رو میبینن.
- کیو ترسوندیم!
- مگه اصلا هدف چالش این نبود که بترسی؟ حالا ولش کن. دوربینو بگیر رو اون جمجمه ببینمش!

دوربین رو زوم کردم روی جمجمه. جیمز گفت:
- ترزا ۱۳ دقیقه گذشته. دیگه برگرد.
- باشه اومدم!

توی آخرین لحظات دوباره به کتاب سایه‌ها نگاه کردم. حس میکردم داره صدام میکنه که به طرفش برم. ولی راهم رو به سمت کوچه دیاگون پیش گرفتم. توی لحظه آخر فقط دوباره برای بار آخر به کتاب سایه‌ها نگاه کردم. شاید بعدا میومدم سراغش.



پی نوشت: به نظر خودم خوب توصیف میکنم ولی متاسفانه کوچه ناکترن برام خیلی شفاف نیست که خوب توصیفش کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ترزا مک‌کینز در 1403/5/15 17:42:46
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: جمعه 12 مرداد 1403 13:12
نمایش جزئیات
آفلاین
آقای هسپر بلک!

پاسخی که به نفر قبل دادم رو برای تو هم کپی می‌کنم.

به نظر میاد پست تدریس رو درست مطالعه نکردی، چون برای تکلیف اول خواسته شده که یک رولی بزنی نه این که صرفا وسایل رو لیست و توصیف کنی. یه رول بزن که به کوچه ناکترن رفتی و اونجا فروشگاه‌هایی که می‌بینی و وسایل جادوی سیاهی که داخلشون هستن رو توصیف کن. در واقع خودت رو بذار توی موقعیتی که به اونجا رفتی و داری وسایل رو می‌بینی.

چالش اولت تایید نمی‌شه تا با یک رول برگردی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: جمعه 12 مرداد 1403 12:38
نمایش جزئیات
آفلاین
"چالش اول"

سنگ سرخ سحر جواهری درست مانند یاقوت قرمز بود که خیلی زيبا بود و می‌درخشید، اما پر از جادوی سیاه بود. هرکس برای طولانی‌مدت صاحب آن بود، تسخیر می‌شد و فقط قادر به کارهایی بود که سنگ به او می‌گفت. سنگ آنقدر او را تحت کنترل نگه می‌داشت که کم‌کم شخصیت قبلی آن فرد را از بین ببرد، بعد خودش ناپدید می‌شد و به سراغ قربانی بعدی‌اش می‌رفت.

انگشتر نگین ارغوان انگشتری زيبا با یک جواهر بدلی قرمز بود که هرکسی که آن را به دست می‌کرد را می‌کشت. کافی بود یک نفر تنها سی ثانیه آن را به دست کند تا قلبش از تپش بازدارد و ریه‌هایش نابود شوند. می‌گفتند سال‌ها پیش، جادوگری سیاه با زنی زيبا ازدواج می‌کند غافل از اینکه همسرش ساحره‌ای مهربان است. او به محض اینکه این را می‌فهمد حلقه‌ی ازدواج همسرش را می‌دزدد و آن را نفرین می‌کند. این حلقه همان انگشتر نگین ارغوان است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 10 مرداد 1403 02:26
نمایش جزئیات
آفلاین
آقای هوریس اسلاگهورن!

به نظر میاد پست تدریس رو درست مطالعه نکردی، چون برای تکلیف اول هم خواسته شده بود که یک رولی بزنی نه این که صرفا وسایل رو لیست و توصیف کنی. یه رول بزن که به کوچه ناکترن رفتی و اونجا فروشگاه‌هایی که می‌بینی و وسایل جادوی سیاهی که داخلشون هستن رو توصیف کن. در واقع خودت رو بذار توی موقعیتی که به اونجا رفتی و داری وسایل رو می‌بینی. جدای از این، توصیفات هر وسیله خوب بودن.

چالش اولت تایید نمی‌شه تا با یک رول برگردی.


با این که چالش دوم باید بعد از اولی انجام بشه، اما این‌بار استثناء قائل می‌شم و قبل از تایید چالش اول چکش می‌کنم. دیالوگ‌های پستت خوب بودن، به جز این که گیلدوری مدام اول حرفاش "بله" رو تکرار می‌کنه. سعی کن در این مواقع خلاقیت به خرج بدی و از تکرار یه کلمه تکرار بپرهیزی و به جاش با کلمات معادل یا جملات دیگه جایگزینش کنی. مثل "درسته، اینطور به نظر میاد، همینطوره و...". در ادامه چند نکته دیگه هست که باید تو رولای بعدیت رعایت کنی.

اول: هیچ جمله‌ای نباید بدون فعل رها بشه. بنابراین برای توصیفاتی که قبل از دیالوگ آوردی، درست نیست که بدون فعل وسط جمله دو نقطه بزنی و دیالوگ رو بنوسی. باید حتما جمله رو کامل کنی و بعد دیالوگ رو بیاری. این مورد در مورد اکثر دیالوگ‌های پستت برقراره که من یکیشون رو مثال می‌زنم و تصحیح می‌کنم:
نقل قول:
گیلدوری با لبخند:
– اوه، سانتور‌ها! اونا موجودات خارق‌العاده‌ای هستن. اونا ترکیبی از انسان و اسب هستند و معمولاً در جنگل‌ها زندگی می‌کنن. اونا به شدت به طبیعت وابستگی دارن.

گیلدروی لبخندی می‌زند.
– اوه، سانتور‌ها! اونا موجودات خارق‌العاده‌ای هستن. اونا ترکیبی از انسان و اسب هستند و معمولاً در جنگل‌ها زندگی می‌کنن. اونا به شدت به طبیعت وابستگی دارن.


دوم: وقتی دو نفر (چند نفر) دارن دیالوگای پشت سر هم می‌گن، باید بین تمام دیالوگ‌ها یک بار اینتر بزنی. در حالی که چند جای پستت دو بار اینتر زده بودی و حتی یک‌جا به نظر میاد سه بار اینتر زدی! حواست باشه که ما همیشه چه برای دیالوگ، چه توصیفات یا هرجای دیگه، بسته به موقعیت فقط و فقط یا یک بار اینتر می‌زنیم یا دو بار. سه بار اینتر یا بیشتر از اون درست نیست! توضیحاتی که دادمو روی یه بخش از رولت پیاده می‌کنم:
نقل قول:
– فکر می‌کنی ما بتونیم روزی با سانتور‌ها ملاقات کنیم؟


– چرا که نه؟ فقط کافیه یه سر به جنگل ممنوعه بزنیم. البته دور از چشم پروفسور مک‌گونگال!


– فکر می‌کنی ما بتونیم روزی با سانتور‌ها ملاقات کنیم؟
– چرا که نه؟ فقط کافیه یه سر به جنگل ممنوعه بزنیم. البته دور از چشم پروفسور مک‌گونگال!



لطفا حتما یک‌بار دیگه نکات پست تدریس رو مطالعه کن. اگه اشکالاتی که گفتم و نکات تدریس توی رول‌های بعدیت وجود داشته باشه متاسفانه نمی‌تونی چالش‌های بعدی رو تایید بشی.

چالش دومت تایید می‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!