شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
وارد ایستگاه میشوم. ساعت۴:۳۰ است، راس ۵ قطار حرکت میکند. بار هزار و یکم به بلیط نگاهی می اندازم، سکوی ⁹¾ درست نیست. با حالتی گیج به اطراف نگاه میکنم، که گرمی دستی را روی شانه ام حس میکنم. میچرخم دختری مو بور با چشمانی آبی لاغر اندام و قد بلند میبینم. لبخندی میزند و با لحنی آرامش بخش میگوید:
_ دنبال سکوی ⁹¾ میگردی؟
_ بله. ولی پیدا نمیکنم.!
_ پس سال اولی هستی! منم سال اولی ام اما برادر و خواهرم راه رو بهم نشون دادن، با من بیا.
سرم را تکان داده و پشت سرش میروم؛ هنوز چند قدم بر نداشته که میگوید:
_ راستی من ماریا ام. ماریا مالفوی،میتونی ماری هم صدام کنی، اسم تو چیه.؟
_ نارسیسا. نارسیسا بلک هستم.
- اوه بلک.! رابطه نزدیکی با خاندان ما دارید! حدس میزدم، موی بور یخی چشمانی خاکستری صورتی استخونی داری، مثل بیشتر اعضای خاندان بلک.
سکوت را ترجیح میدهم. دخترک که خود را ماریا نامیده می ایستد.
_ خعب رسیدیم.
نگاهی به اطراف می اندازم، بین سکوی ¹⁰ و ⁹ ایستاده ایم! متعجب به ماریا نگاه میکنم، دستم را میگیرد و می گوید:
_ حق داری تعجب کنی. منم اولین باری که با برادر و مادرم اومدم همینقدر تعجب کردم! حالا بیا بریم دیر میشه.
به سمت سکوی میرود و شروع به دویدن میکند، در کمال نا باوری رد میشد!
سر تکان میدهم نه دیر شده الان وقت فکر کردن به این جور چیز ها نیست.!؟ من هم چشمانم را می بندم و شروع به دویدن میکنم. حس میکنم از آن دروازه مخفی عبور کرده ام، چشمانم را باز میکنم، که ماریا را با لبخند میبینم!
_ اوه دختر چهرت خیلی با حال شده بود.!
سپس صدایش را صاف میکند.
_ بدو الان قطار میره ها.
و خودش نیز با سر خوشی به جلو حرکت میکند، من هم مانند جوجه اردکی که دنبال مادرش میرود؛ پشت سرش حرکت میکنم. وارد قطار میشویم، قدم بر میداریم بیشتر کوپه ها پر است. به کوپه ای میرسیم که یک دختر و سه پسر در آن نشسته اند! ماریا وارد کوپه میشود، من هم به دنبالش. رو صندلی کنار پنجره مینشینم. ماریا هم وسط من و آن دختر که موهایی قرمز فرفری دارد مینشیند. سرم را به شیشه تکیه میدهم، اما بچه ها در حال صحبت هستند. باشنیدن، صدایی آشنا به رو به رو نگاه میکنم، پسری بور با چشمانی آبی قبلا او را دیدم!؟ شاید، فکر میکنم. که کجا او را دیده ام ، اوه خدای من، در عمارت مالفوی وقتی برای مهمانی بزرگ خاندان مالفوی دعوت شدیم، او را دیدم گمان میکنم، اسمش لوسیوس باشد!
متوجه نگاه خیره ام میشود و سرش را به سمتم برمیگرداند. خود را بی تفاوت نشان میدهم و نگاهم را به پنجره سوق میدهم. صدایی توجهم را جلب میکند:
_ ماری، نمی خوای این خانوم رو معرفی کنی؟
صدای دختری بود که موهای قرمز فر داشت، صدای ماری در گوشم می پیچد:
سرم را بر میگردانم، حس میکنم کار نا پسندی است اگر آبروی ماری را پیش دوستانش برده و صحبت نکنم. پس سعی میکنم لبخندی بزنم و میگویم:
_ خوشوقتم!
دخترک لبخندی میزند، به پسر روبه رویی اش اشاره میکند:
_ ایشون تام جکسون و ایشون کویل بردارم و دوستش لوسیوس مالفوی هستند.
باز هم سکوت میکنم و فقط لبخند میزنم، لبخندی که به هر چیزی شباهت دارد جز لبخند؛ لیلی شروع به صحبت کردن میکند.
_ کویل چیزی درباره جنگل اسرار آمیز شنیدی؟
_ معلومه که شنیدم مثلا سال دومی ام ها.!
_ خعب تعریف کن دیگه؟
_ اون جا پر از هیولا های ترسناکه؛ حتی پرفسور اسنیپ به ما گفته که اونجا پر از تک شاخه، حتی اسمش نیار هم اونجا زندگی میکنه.
کویل که برادر لیلی بود، پسری نسبتا قد بلند و لاغر بود. پوستی سفید و صورتی کک مکی داشت و موهایش همانند خواهرش قرمز بود. سعی میکنم خودم را وارد بحث کنم:
_ من یه کتاب درباره اسمش نیار خوندم، اون از وقتی ضعیف شده انرژی خودشو از خوردن تک شاخ ها به دست میاره.!
تام سرش را تکان میدهد؛ میگوید:
_ اره اره! منم این حرف رو شنیدم. برادرم سال سومی هست، اون میگه تعداد تک شاخ ها خیلی کم شده و این دامبلدور رو ناراحت کرده؛ حتی پارسال به همین خاطر میخواستن مدرسه رو کلا تعطیل کنن!
ماری هم بعد از مدتی ساکت بودن شروع به صحبت کردن میکند:
_ وای! من راجب این موضوع زیاد شنیدم اما میگن پرفسور مکگانگال و پرفسور مودی و خیلی از استاد ها مخالفت کردن و به همین دليل مدرسه رو تعطیل نکردن!
لسیوس که تا اون لحظه ساکت بود، هم لب به سخن باز میکند:
منم از خواهرم شنیدم؛ ولی پدرم گفت اگه خطری مدرسه رو تهدید کنه منو خواهرم رو بر میگردونه.
_ حالا این چیزا رو ول کنید، شنیدید چهار تا چشمه برا هر گروه مدرسه تو جنگل هست؟
لیلی بحث رو عوض میکند و برادرش ادامه میدهد؛ من هم میخواهم از فکر هایم بگویم:
_ به نظر من همشون مهما ولی هوا همیشه مهم تره.!
ماری هم سری تکان میدهد:
_ اره همشون مهما ولی من هم هوا رو ترجیح میدم.
لیلی تند تند میگوید:
_ وای وسیله هاتون جمع کنید، الان میرسیم.!
یعنی انقدر گرم صحبت بودیم، که متوجه گذر زمان نشدیم. همان لحظه صدای سوت قطار بلند میشود.
-------------------------------------
کلامی با پرفسور: سلام خیلی ممنون بابت قبول کردن رول قبلیم. واقعا ازتون ممنونم! تمام سعیم رو کردم که همه چیز رو تو این رول رعایت کنم زمان زیادی براش گذاشتم خواهش میکنم قبول کنید.
با این که دوست داشتم بیشتر در مورد وسایل سیاهی که روونا تو فروشگاهها میبینه بنویسی، اما توصیفات خوبی داشتی و همین میزان برای عبور از این بخش کافیه. ولی مواردی هست که برای گرفتن تایید چالش بعدی ازت میخوام که حتما رعایتشون کنی.
اول: اشکالات تایپی و نگارشی خیلی پستت زیاد بود. لطفا همیشه قبل از ارسال پستت یه دور از روش بخون تا متوجه این اشکالات بشی و به راحتی بتونی رفعشون کنی. مثال: نقل قول:
در دلش داشت نگاهش به بچه های کوچکی که راحت دست پدر مادر مرگخوار یا سیاه خود را گرفته بودند و به راحتی داخل ان کوچه میرفتند.
در دلش داشت نگاهی به بچههای کوچکی میانداخت که راحت دست پدر و مادر مرگخوار یا سیاه خود را گرفته بودند و به راحتی داخل آن کوچه میرفتند.
دوم: خیلی جاها چندین جمله رو پشت سر هم نوشتی بدون این که با علائم نگارشیای مثل ویرگول، جملات رو به هم مرتبط کنی یا این که با علائمی مثل (. ! ؟ ...) بهشون پایان بدی. هیچ جملهای نباید بدون علائم نگارشی رها بشه. برای مثال: نقل قول:
ان کوچه ان قدر عادی بود که اگر کسی نمیدانست ان جا ورودی کجاست فکر میکرد یک کوچه ی فرعی عادی است اما پستش جایی به بزرگی کوچه دیاگون به چشم میخورد اما دلبازی ان جا را نداشت انگار کل ان کوچه ی مخوف با مهایی سیاه گرفته شده بود، روونا هنوز هم مانده بود که ان را با جادو به وجود اورده بودند یا این که به دلیل اقلام وسایل جادویی زیادی که ان جا رو پر کرده بود ان مه را به وجود اورده بود.
آن کوچه آنقدر عادی بود که اگر کسی نمیدانست آن جا ورودی کجاست فکر میکرد یک کوچه ی فرعی عادی است. اما پشتش جایی به بزرگی کوچه دیاگون به چشم میخورد که دلبازی ان جا را نداشت. انگار کل آن کوچه ی مخوف با مهای سیاه گرفته شده بود... روونا هنوز هم مانده بود که آن را با جادو به وجود آورده بودند یا این که به دلیل اقلام وسایل جادویی زیادی که آن جا را پر کرده بود، آن مه بوجود آمده بود.
راستی چرا تمام "آ" ها رو "ا" نوشتی؟ اگه با گوشی هستی احتمالا اگه روی حرف "ا" نگه داری، گزینهی "آ" رو هم میبینی که برات نمایش میده. و اگه با کامپیوتر یا لپتاپ هستی، کافیه دکمه shift رو به همراه "ا" (الف) بگیری تا "آ" تایپ بشه.
در نهایت نمیدونم نکات آموزشی پست تدریس رو مطالعه کردی یا نه، ولی اگه نکردی توصیه میکنم حتما بخونیش چون خصوصا برای چالش بعدی نیازت میشه.
چالش اولت تایید میشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
روونا با چشمان نااطمینان به جایی خیره شد که ورودی کوچه ی ناکترن بود مطمئنا با این سنش بار ها با انجا رفته بود ولی هنوز با دیدن ان جا دلهره کوچکی در دلش داشت نگاهش به بچه های کوچکی که راحت دست پدر مادر مرگخوار یا سیاه خود را گرفته بودند و به راحتی داخل ان کوچه میرفتند. او در دلش به خود شروع به ناسزا گفتن کرد او ی پیر زن از ورود به ان کوچه میترسید، چه مزخرف! ارام پاهایش را روی سنگ ها مشکی کف کوچه گذاشت و از کوچه ی تنگ و کوچک وارد شد. ان کوچه ان قدر عادی بود که اگر کسی نمیدانست ان جا ورودی کجاست فکر میکرد یک کوچه ی فرعی عادی است اما پستش جایی به بزرگی کوچه دیاگون به چشم میخورد اما دلبازی ان جا را نداشت انگار کل ان کوچه ی مخوف با مهایی سیاه گرفته شده بود، روونا هنوز هم مانده بود که ان را با جادو به وجود اورده بودند یا این که به دلیل اقلام وسایل جادویی زیادی که ان جا رو پر کرده بود ان مه را به وجود اورده بود.
روونا با صورتی پر اطمینان اما فکری پر اشوب به دور برش نگاه کرد مغازه پر از تخم موجودات جادویی غیر قانونی بود برای کوچه ی ناکترن این تخم ها زیادی بچهگانه بود. به احتمال زیاد تا چند روز دیگر بقیه اهالی میروند و میزنند زیر کسب و کار ان مرد بیچاره را به هم میریختند. مغازه ها با برعکس کوچه ی دیاگون بیشتر از هم جدا جدا بودند مردم کمی از ان جا رد میشدند که هر کدام ان ها برای خودش ترسناک بود، روونا با دقت به مغازه ی جدیدی نگاه کرد که انگار معجون ها ی غیرقانونی را میفروخت. از معجون ها ی مرگ گرفته تا معجون های فلاکت و بدبختی...
روونا چشمانش را برداشت و سعی کرد به مغازه ها دقت نکند با این که روونا ریونکلاو بود اما با دیدن بعضی از ان ها به دلهره میافتاد. مغازه ایی که او برایش به ان جا امده بود از ان دسته مغازه های بچه گانه ی کوچه ی ناکترن محسوب میشد او امده بود تا یک مقدار سم برای گل و گیاه اضافی پشت خانه اش بخرد.
ارام به سمت مغازه ی دل خواهش رفت تا رسید به آن سرش را بلند کرد و به مغازه ی برگین و بارکز نگاهی کرد ان جا را میشناخت. خودش به ان دو برادر درس داده بود و حالا ان ها را ان جا میدید. دیگر چشمانش به وسایل نفرین شده و پر جادو ی ان جا عادت کرده بود. به ان توجهایی نکرد و به سمت مغازه ی کناریاش یعنی ان سم فروشی کوچک رفت ارام و بدون ان که به فروشنده دقتی بکند و حرفی بزند سم مورد نظرش برداشت و پول را روی پیشخوان گذاشت. از مغازه بیرون امد و بدون و توجه به چیزی از ان مکان نفرین شده بیرون امد و نفس عمیقی کشید.
توصیفاتت خیلی خوب شدن و خلاقیت خوبی هم تو نوشتن داری، اما پستت پر از اشکال تایپی و نگارشیه که این تعداد زیاد اشتباه توی ذوق خواننده میزنه و کیفیت کارو به هم میزنه. لطفا همیشه قبل از ارسال پستت، حتما یک دور از روش بخون تا متوجه این اشکالات بشی و به سادگی بتونی رفعشون کنی.
علاوه بر این، چند مورد دیگه هستن که ازت میخوام برای رول بعدیت بهشون توجه کنی.
اول: لحن توصیفات پستت از اول تا آخر متنت باید یکسان باشه! به نظر میاد انتخابی که کردی کتابی نوشتن بوده، اما خیلی جاها اشتباها محاوره نوشتی. برای مثال: نقل قول:
میخواهم کتابم را باز کنم که توجهم به کتاب سیاه رنگی جلب میشه. با تردید دستن را به سمت کتاب دراز میکنم و آن را بر میدارم.
جلب میشه محاورهس در حالی که باقی جملاتت همگی کتاب هستن. پس اینو هم باید کتابی کنی.
میخواهم کتابم را باز کنم که توجهم به کتاب سیاه رنگی جلب میشود. با تردید دستم را به سمت کتاب دراز میکنم و آن را برمیدارم.
دوم: همچنان خیلی از جملاتت رو بدون علائم نگارشی رها کردی که درست نیست. حتما تمام جملات باید با علائمی مثل (! ؟ . ...) پایان پیدا کنن یا با حروف ربط یا ویرگول به جمله بعد متصل شن. مثال: نقل قول:
نقشه را بیرون میکشم دنبال اسم کوچه میگردم. ناکترن نزدیک دیاگون باید از دری مخفی رد بشم.
نقشه را بیرون میکشم و دنبال اسم کوچه میگردم. ناکترن نزدیک دیاگون... باید از دری مخفی رد بشوم!
سوم: با این که ازت خواسته بودم نکات آموزشی انتهای پست تدریس رو بخونی، ولی مشخصه که هنوز مطالعهش نکردی چون برای هیچکدوم از دیالوگات نکات رو رعایت نکرده بودی با این که علاوه بر پست تدریس، تو توضیحات قبلی هم برات توضیح داده بودم. چالش بعدی دیالوگه و مهمه که اینو رعایت کنی.
چهارم: پاراگرافبندی پستت رو میتونی خیلی خیلی بهتر کنی. اول از همه ازت میخوام که بین دو پاراگراف متوالی دو بار اینتر بزنی. مواردی هستن که به جای دو اینتر، یکی میزنیم. ولی فعلا بهتره با همون 2 اینتر جلو بری و هر وقت اینو یاد گرفتی میتونیم با موارد استثنا هم آشنا بشیم. مثلا: نقل قول:
بلند میشوم صدای کشیده شدن صندلی به زمین سکوت کتاب خانه تاریک را به هم میزند. نگاهی به کتاب روی میز میکنم و راه می افتم. به قدم هایم سرعت میبخشم. تند تر از پله ها بالا میروم. به خوابگاه میرسم. بعد از تعویض لباس هام روی تختم دراز میکشم. باز هم در فکر فرو میروم. کوچه ناکترن سیاه تاریک به فرمانروایی جادوی سیاه مکانی خطرناک که افراد زیادی در آنجا تردد نمیکنند. مغازه ها و فروشنده ها عجیب و غریب اند. تنها نوری که میتوان دید نور وسایل جادوی سیاه هستند.
بلند میشوم. صدای کشیده شدن صندلی به زمین، سکوت کتاب خانه تاریک را به هم میزند. نگاهی به کتاب روی میز میکنم و راه می افتم.
به قدم هایم سرعت میبخشم. تند تر از پله ها بالا میروم. به خوابگاه میرسم. بعد از تعویض لباس هایم روی تختم دراز میکشم. باز هم در فکر فرو میروم. کوچه ناکترن سیاه تاریک به فرمانروایی جادوی سیاه، مکانی خطرناک که افراد زیادی در آنجا تردد نمیکنند. مغازه ها و فروشنده ها عجیب و غریب اند. تنها نوری که میتوان دید نور وسایل جادوی سیاه هستند.
با ارفاق زیاد، چالش اولت تایید میشه. راستی شیء درسته نه شیع.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
از کلاس معجون سازی بیرون میام. دنباله جایی میگردم که ساکت و بی سر صدا باشه. سالن اجتماعات اسلیترین فکر میکنم در این ساعت خلوت باشه. با این فکر قدم بر میدارم در را باز میکنم و وارد میشوم. اما ن اینجا شلوغ است. پسر ها بروی مبل لم داده و دختر ها در گوشه سالن در حال صحبت کردن و خندیدن بودند. پوف کلافه میکشم و قدم های جلو رفته را به عقب بر میگردم و خارج میشوم. ناگهان در فکرم جرقه ای میخورد کتاب خانه اگر همه در حال استراحت باشند کتاب خانه خلوت است. پس می توانم فرمول ها را با تمرکز انجام دهم. به قدم هایم سرعت میبخشم. جلوی در کتاب خانه ام وارد میشم. با دیدن میز های خالی نفسی راحت میکشم. به سمت میزی میروم و روی آن مینشینم. میخواهم کتابم را باز کنم که توجهم به کتاب سیاه رنگی جلب میشه. با تردید دستن را به سمت کتاب دراز میکنم و آن را بر میدارم. (قلعه ی سیاه) کتاب را باز میکنم و ورق میزنم. انقدر ورق میزنم که به اسمی میرسم (کوچه ناکترن ) به نظر جالب است. شروع به خواندن کتاب میکنم. انقدر محو صفحات میشوم که زمان از دستم در میرود. فضای کتاب خانه تقریبا تاریک است، پس باید قبل از ساعت محدودیت تردد به خوابگاه برگردم. بلند میشوم صدای کشیده شدن صندلی به زمین سکوت کتاب خانه تاریک را به هم میزند. نگاهی به کتاب روی میز میکنم و راه می افتم. به قدم هایم سرعت میبخشم. تند تر از پله ها بالا میروم. به خوابگاه میرسم. بعد از تعویض لباس هام روی تختم دراز میکشم. باز هم در فکر فرو میروم. کوچه ناکترن سیاه تاریک به فرمانروایی جادوی سیاه مکانی خطرناک که افراد زیادی در آنجا تردد نمیکنند. مغازه ها و فروشنده ها عجیب و غریب اند. تنها نوری که میتوان دید نور وسایل جادوی سیاه هستند. کلمات در سرم میچرخند، میخواهم فردا به آنجا بروم. اما چگونه؟ تا به حال به آنجا نرفتم. با یاد آوری نقشه ای که لیلی بهم داد، به سمت کشو خم میشوم سعی میکنم صدایی ایجاد نکنم، تا ماری هم اتاقی ام بیدار نشود. نقشه را بیرون میکشم دنبال اسم کوچه میگردم. ناکترن نزدیک دیاگون باید از دری مخفی رد بشم. نقشه را در کشو قرار میدهم. و سعی میکنم. به عالم خواب بروم. همان طور هم میشود. انقدر به کوچه فکر میکنم. که در خواب غرق میشوم. ** با تابیدن نوری بر روی صورتم چشم هایم را باز میکنم اما فورا میبندن چرخی رو تخت میزنم و سپس بلند میشم. تا آبی به دست و صورتم بزنم و لباس فرم نیز به تن کنم. بعد انجام کار ها و پوشیدن لباس هایم و شانه کردن موهای یخی ام،نقشه را برداشته و در جیب لباسم ميگذارم. و به سمت کوچه دیاگون میروم. تا به گفته نقشه از آن دروازه به کوچه ناکترن بروم. قدم هایم را آرام آرام به سمت کوچه بر میدادم. از مغازه ها میگذرم. حال وسط جمعیت هستم. قدمی به سمت بستنی فروشی بر میدارم و روی صندلی مینشینم. نقشه را از جیبم در آورده و باز میکنم. نگاهی به اطراف میاندازم. باید وارد آن کوچه شوم پس بلند میشوم و نقشه را در جیبم قرار میدهم. وارد کوچه میشوم دیواری خرابه میبینم کوچه بنبست است. پس درست آمده ام چشم های را میبندم. و دستم را روی دیواره ميگذارم. دستم عبور میکند و دیوار را لمس نمیکند. این دفعه پاهایم را به جلو حرکت میدهم. عبور میکنم. حال در کوچه ناکترن هستم. کوچه مورد علاقه ام. چشم هایم را باز میکنم. به اطراف مینگرم. مغازه ها به رنگ مشکی یا سبز است. تاریک است. حس آرامش دارم و کمی ترس، همه چیز سیاه است. سنگ فرش های سیاه،دلم میخواهد ساعت ها بر روی آنها بدوم. قدم هایم را آرام بر میدارم. به اطراف نگاه میکنم. شیعی سبز در ویترین مغازه ای با نام (بلک ترزل) نظرم را جلب میکند. به سمت ویترین مغازه حرکت میکنم. آن شیع علامت مرگخواران است. زیباست. گردنبندی با زنجیر نقره ای و پلاکی که همانند اسکلت بود. که دورش ماری پیچیده شده بود. مار به رنگ سبز یشمی و اسکلت نقره ای براق بود. انقدر براق که چشم هایم را آزار میداد. دستبندی در کنار گردنبند نیز نظرم را جلب میکند، سنگی قرمز تیره با زنجیری طلایی تاریک است اما زیباست، نگاهم را میچرخانم و روی چوب دستی قفل میمانم همانند دست بند و گردنبند است، به من حس خوبی میدهد. به رنگ مشکی است،برآمدگی روی آن دیده میشود که به رنگ سبز است. به سختی چشم از انها میگیرم و به سمت در مغازه میروم. در را باز میکنم. که زنگوله بالای در به صدا در می آید. فروشنده که زنی با موهای مشکی فرفری و لباس هایی کهنه به رنگ مشکی است، پشت میز میآید. با خوشرویی میگوید:
- سلام خانوم جوان چیزی نظرتان را جلب کرده؟
-سلام به گردنبند و دستبند اشاره میکنم.
- آه نشان مرگخواران شرط میبندم یک مرگخوار خواهی شد. اما این گردنبند بسیار خطرناکه. باید بری وقتی تونستی کنترلش کنی، برگردی. اما دستبند آن نشان خاندان اصیل زاده هست زیاد خطرناک نیست اما تو سن کمی داره، تریقه استفاده از آنها آسان نیست.
- آن چوب دستی چی؟ به چوب دستی هم اشاره میکنم.
- اون هم خطرناکه ولی قول میدم وقتی بزرگ تر شدی بهت بفروشمش.
سر تکان می دهم همه همانند مادرم به دنبال مرگخوار شدنم هستند. به سمت در می روم من بیخیال این شیع های جادویی آرامش بخش نمیشوم. الان میروم ولی روزی باز میگردم و آن روز نزدیک است.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا بلک در 1403/5/31 12:19:48 ویرایش شده توسط نارسیسا بلک در 1403/5/31 12:19:53
رول خوبی با دیالوگای مناسب بود و خوشحالم ویژگی شخصیتیای که قبلا بهش اشاره کرده بودی رو مجددا اینجا هم به کار بردی.
همچنان توصیهم به استفاده از شکلکه اما درک میکنم و احترام میذارم به تصمیمی که گرفتی. در این صورت بیش از پیش بهت پیشنهاد میکنم اگه میخوای از شکلک پرهیز کنی، به جاش سعی کن برای شخصی که دیالوگ رو به زبون میاره توصیفات بیاری. مثلا یه بخش از پستت یه عالمه دیالوگ پشت سر همه بدون توصیف. درسته که دیالوگها به اندازه کافی خوب بودن ولی اگه هرچند تا یکبار، برای یکی از گویندگان توصیفی میاوردی یا شرح وضعیتی از موقعیت میدادی خیلی بهتر میشد. خصوصا که موضوعی که راجع بهش صحبت میکنن هیجانانگیزه و اینو میتونستی با توصیف چهره و حالاتشون بهتر نشون بدی.
در ادامه فقط یک سری نکات که متوجهم یادشون گرفتی اما اشتباها از دستت در رفته رو برای اطمینان تیتروار یادآوری میکنم. برای این که چنین اشتباهاتی پیش نیان کافیه قبل از ارسال یه دور از رو پستت بخونی تا متوجه اشکالات تایپی و نگارشی بشی و بتونی رفعشون کنی.
- فاصله علائم نگارشی - حفظ لحن کتابی "یا" محاوره در طول کل پست (به جز دیالوگها که اکثرا محاوره هستن) - زدن دو بار اینتر بعد از اتمام دیالوگ و ورود به توصیفات
در ضمن! هندزفری و نذاریم درسته! بزار و نزار یعنی زار بزن و زار نزن. تو که به دنبال نویسندگی هستی مهمه که اشتباهات رایج رو تکرار نکنی.
نهایتا یه اشاره ریز هم به این مورد میکنم که فقط وقتی بعد از توصیف یکبار اینتر میزنیم و دیالوگ رو مینویسیم که توصیفات و دیالوگ برای یک نفر باشن. نقل قول:
در کوپه باز شد. - بچه ها چیزی میخواین؟
اینجا توصیف در مورد در کوپه هست، در حالی که کسی که دیالوگو به زبون آورده قاعدتا در نبوده بلکه خانم مسن بود. پس باید دو بار اینتر میزدی و دیالوگ رو مینوشتی.
چالش دومت تایید میشه و با موفقیت این کلاس رو به پایان رسوندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
امروز قراره برای اولین بار برم هاگوارتز. خیلی هیجان دارم. روی بلیطم نوشته بود: هاگوارتز اکسپرس سکوی نه و سه چهارم- ساعت ۹
خیلی جالب بود. سکوی نه و سه چهارم! چطوری یه سکو میتونه نه و سه چهارم باشه؟ بهتره صبح زودتر برم که سکو رو پیدا کنم و جا نمونم.
صبح از ساعت ۵ بیدار شدم. از هیجان خوابم نمیبرد. وسایلم رو جمع کردم. موبایل و شارژ و پاور برداشتم. هنزفری هم برداشتم. مثل همیشه کتاب و جامدادی و دفتر یادداشتم رو هم برداشتم. صبحانه خوردم و ۶ از خونه زدم بیرون. از ساعت ۷ صبح کینگزکراس بودم. یکم خیلی زود رسیدم! کیف و چمدون و قفس جغدم، شکلات رو روی چرخ دستی گذاشتم. توی ایستگاه قدم میزدم و اطراف رو نگاه میکردم. امیدوار بودم سکو رو پیدا کنم. نمیتونستم از کسی بپرسم. در بدترین حالت باید صبر میکردم تا نزدیک ساعت ۹ که بقیه جادوگر ها بیان. سه دور تو کل ایستگاه قدم زدم. خیلی خلوت بود. آخرش روبهروی ستون بین سکوی ۹ و ۱۰ وایسادم. این ستون یه چیزیش عجیب بود. حس میکردم یه جور خاصی متفاوته. دستم رو جلو بردم تا لمسش کنم ولی دستم توی ستون فرو رفت. اطراف رو نگاه کردم. کسی نبود که ببینه. دوباره دستم رو بیرون آوردم و کردم تو. به نظر میومد یه دروازه باشه. نفس عمیق کشیدم و این دفعه سرم رو تو کردم تا ببینم چه خبره. اون سمت یه سکو و یه قطار قرمز بود. فکر کنم پیداش کردم! سرم رو بیرون آوردم. به اطرافم یه نگاه کردم و چرخ دستیم رو هل دادم و وارد ستون شدم.
توی سکو بودم. سکوی نه و سه چهارم! یه قطار قرمز توی ایستگاه بود و جلوش نوشته بود هاگوارتز اکسپرس. خیلی ذوق و هیجان داشتم. سکو تقریبا خالی بود. در امتداد قطار حرکت کردم. پنج شش تا واگن رو رد کردم. در واگن رو باز کردم و به سختی وسایلم رو کشیدم توی قطار. همه کوپه ها خالی بود. رفتم توی پنجمین کوپه. چمدونم رو توی جای چمدون که بالای کوپه بود گذاشتم. خیلی سنگین بود. به سختی موفق شدم. درحالی که نفس نفس میزدم روی صندلی ولو شدم. قفس شکلات روی صندلی رو به روم بود. داشت با تعجب نگاهم میکرد. پاشدم کوله ام رو از کنار قفسش برداشتم. - شکلات! چرا اینجوری نگاه میکنی خب خیلی سنگین بود!
شکلات هوهو کرد. در کوپه رو بستم. قفش شکلات رو کنار پنجره گذاشتم. کفشم رو در آوردم و چهار زانو رو به روش نشستم. ساعتم رو نگاه کردم. تازه ساعت ۷ و ۴۵ دقیقه بود. موبایلم رو در آوردم. به مامانم پیام دادم که حالم خوبه و سوار قطارم. بعد هنزفریام رو توی گوشم گذاشتم و کتابم رو از تو کولهام در آوردم و شروع کردم به خوندن. یواش یواش ایستگاه داشت شلوغ میشد. کتاب رو توی کیفم گذاشتم و دفترم رو در آوردم. دوست دارم اطرافم و آدمها رو نگاه کنم و بنویسم. بچه ها خانواده هاشون رو بغل میکردن. خانواده ها برای بچه ها آرزوی موفقیت میکردن. دوست ها بعد از سه ماه تابستون همدیگه رو میدیدن و با شوق به سمت هم میدویدند. پدرها به بچه های کوچکتر برای حمل چمدون ها توی قطار کمک میکردن.
ساعت ۹ شد. صدای سوت قطار توی سکو پیچید. بعد از سه بار سوت زدن، درهای قطار بسته شد و قطار حرکت کرد. منظره سکو کنار رفت و دشت های سرسبز و آسمان آبی جایش را گرفت.ابر ها خیلی قشنگ بود. مثل پفیلا بودند. غرق تماشا بودم که ضربه ای به در کوپه خورد و در باز شد. - سلام. میتونم اینجا بشیم؟
همون پسری بود که از دور توی پاتیل درزدار دیده بودمش. به نظر خانواده شادی میومدن. یکم هول شده بودم. - سلام. حتما!
قفس شکلات رو از روی صندلی روبهروم برداشتم و کنارم گذاشتم. پسر روبهروم نشست. هیچ کدوم حرفی نمیزدیم. هردومون داشتیم بیرون رو نگاه میکردیم. یه مقدار که گذشت دوباره کتابم رو در آوردم و شروع کردم به خوندن.
- داری چی میخونی؟ - تاریخ جنگ دوم جادوگری. - تاریخ دوست داری؟ - نه راستش اصلا از تاریخ خوشم نمیاد ولی اینو گابریل بهم پیشنهاد داد. گفت برای افزایش اطلاعات جادوییم خوبه بخونمش. - خب، حالا به کجاش رسیدی؟ - الان فصل ۶ ام. اونجایی که ولدمورت داره میره دره گودریک برای کشتن هری پاتر. خوندیش؟ - نه. خیلی اهل کتاب نیستم. البته بابام همش رو برامون تعریف کرده. کلی خاطره از جنگ هاگوارتز داره و مدام تعریفشون میکنه! - وای! پدرت تو جنگ هاگوارتز بوده؟ تو کدوم بخش جنگیده؟ حتما خیلی به هری پاتر نزدیک بوده مگه نه؟ - خب راستش بابام خود هری پاتره! منم جیمز سیریوس پاتر هستم. خوشوقتم! - اوه! واقعا نمیدونم الان چی باید بگم! خیلی باحاله! - میتونی اسمت رو بگی. - اوه ببخشید کاملا فراموش کردم. من ترزا مککینز هستم. از آشناییت خوشحالم.
در کوپه باز شد. - بچه ها چیزی میخواین؟
یه خانم مسن با یه چرخ دستی پر از خوراکی های عجیب دم در بود. بلند شدم رفتم دم در کوپه که از نزدیک ببینم. یه مقدار از کرم پاستیلی، لوبیای برتی باتز، قورباغه شکلاتی، جن فلفلی و آب کدو حلوایی خریدم. جیمز هم تقریبا از همه چی خرید. بعد در رو بست و نشست. - تو ماگل زاده ای ترزا، مگه نه؟
یه قورباغه شکلاتی باز کردم. یه گازش زدم و بقیشو دادم به شکلات. شکلات برای این اسمش شکلات شد که هم رنگش شکلاتی بود هم عاشق شکلات و کاکائو بود. با دهن پر گفتم: - آره. چطور مگه؟ - هیچی همینطوری. اون روز تو پاتیل درزدار سرگردون بودی. حدس زدم احتمالا ماگل زاده ای.
فکر نمیکردم منو یادش باشه. خیلی شوکه شدم. میخواستم بحث رو عوض کنم ولی هیچی به ذهنم نمیرسید. در کوپه باز شد. یه دختر با پوست تیره و موهای فر دم در وایساده بود. - ببخشید اشکالی نداره اینجا بشینم؟
همون موقع یه پسر بور اومد. - سامر وایسا! من باهاشون حرف زدم بیا برگردیم.
سامر دوباره محکم به ما گفت: - میتونم اینجا بشینم یا نه؟
سرم رو به نشونه تائید تکون دادم. سامر اومد تو و پسر هم دنبالش اومد. - پس منم اینجا میمونم. به ما نگاه کرد. - اشکالی نداره که؟
من و جیمز دوباره سر تکون دادیم. پسر در رو بست و نشست. جو کوپه یهو خیلی سنگین شده بود.چند دقیقه که گذشت ردامو برداشتم. - بر میگردم.
جیمز سری تکون داد. از کوپه رفتم بیرون. به سمت انتهای واگن رفتم تا لباسم رو عوض کنم. از جلوی یکی از کوپه ها که رد میشدم در باز شد و دختری عقب عقب در حالی که داشت با بقیه حرف میزد اومد بیرون و خوردیم به هم. وقتی دختر برگشت دیدم گابریل عه. - ترزا! سلام حالت چطوره؟ چقدر خوشحالم که میبینمت. نگران بودم نتونی سکو رو پیدا کنی. البته از اون سمت هم میدونستم که حست کمکت میکنه.
گابریل بغلم کرد و فشارم داد. مثل همیشه دائم حرف میزد. - میبینم تو هم اومدی که لباست رو عوض کنی. بیا بریم. آخر هر واگن یه رختکن هست که بچه ها لباس هاشون رو عوض کنن. تا یکی دو ساعت دیگه میرسیم هاگوارتز. حتما برای گروه بندی خیلی هیجان داری. با حس ششم و هوشی که داری ممکنه ریونکلایی بشی. البته مهربون هم هستی پس احتمال هافلپاف هم هست. احتمالا شجاعت خوبی هم داشته باشی که تنها اومده بودی پاتیل درز دار. ولی چون ماگل زاده ای قطعا اسلیتیرین نمیفتی. اونا برای خون اصیل ارزش زیادی قائلن. به نظرم خیلی نژاد پرستانه است. خیلی از آدمایی که بعدا شرور شدن هم اسلیتیرین بودن. ...
گابریل همینطور حرف زد و حرف زد و حرف زد تابه رختکن رسیدیم. - تو اول برو ترزا. - باشه.
رفتم داخل. لباسم رو عوض کردم و اومدم بیرون. - من کارم تمومه گابریل. میخوای وایسم تا لباست رو عوض کنی؟ - نه نمیخواد. تو هاگوارتز میبینمت ترزا. - فعلا! - فعلا!
در سکوت برگشتم به سمت کوپمون. در رو باز کردم و رفتم تو. جیمز هم ردا پوشیده بود. سامر و اون پسر از اون موقع که اومدن کوپمون ردا تنشون بود. همچنان جو سنگین بود. تلاش کردم سر صحبت رو باز کنم. - اسمت سامر بود درسته؟ - اسمم سامر هست نه بود! سامر سینکلر. - منم ترزا مککینز هستم و اینم جیمز پاتره. از آشناییت خوشحالم! - ولی تو هنوز با من آشنا نشدی که از آشناییم خوشحال باشی! - ولی من از آشناییت خوشحالم ترزا! من کوئنتین تامسون هستم. - خوشبختم کوئنتین! - میتونی کیو صدام کنی!
سری براش تکون دادم. جیمز پرسید: - سامر چیشد که اومدی اینجا؟ - لازم نمیبینم به شما توضیح بدم.
کیو گفت: - توی کوپه قبلی یا یکی دو تا عوضی هم کوپه بودیم. به خاطر رنگ پوستش مسخرش کردن.
سامر با عصبانیت فریاد زد: - ساکت شو کیو! تو هم یکی از همونایی! - من که معذرت خواهی کردم. سامر من واقعا نمیخواستم ناراحتت کنم. متاسفم.
سامر چشم غره رفت. حق داشت ناراحت باشه. منم بودم ناراحت میشدم. - به نظر من که رنگ پوستت با موهای فر و چشمای مشکیت خیلی ترکیب قشنگ و دوست داشتنیایه. خیلی ها منم به خاطر ماگل زاده بودنم مسخره میکنن. بیا محلشون نزاریم!
سامر یکم آروم شده بود. - باشه. منم از آشناییت خوشحالم!
لبخند زدم. جو بهتر شده بود. تا آخر راه با هم حرف زدیم و برتی باتز خوردیم. تا به هاگوارتز برسیم هر کدوم از تصوراتی که از هاگوارتز داریم و کارهایی که میخوایم بکنیم گفتیم.
جیمز میخواست وارد تیم کوییدیچ بشه. و میخواست همه راه های مخفی هاگوارتز رو امتحان کنه. میگفت چیزایی داره که میتونه باهاشون بدون تو دردسر افتادن به جاهای ممنوعه بره. کلی طول کشید تا بچه ها برام توضیح بدن کوییدیچ چیه!
سامر میخواست توی درس ها بهترین بشه و بتونه در آینده یه درمانگر توی سنت مانگو بشه. مثل این که سنت مانگو بیمارستان جادویی عه و درمانگر هم همون دکتر ماگلی خودمونه!
کوئنتین دوست داشت بره هاگزمید. شنیده بوده که خیلی باحاله. هنوز برنامه جدی برای آیندش نداشت.
وقتی نوبت من شد گفتم: - خب راستش هنوز خیلی چیزها هست که درباره این دنیا نمیدونم. فعلا میخوام این دنیا رو بشناسم؛ بعد میتونم فکر کنم که میخوام کجای این دنیا باشم.
بالاخره به هاگوارتز رسیدیم. سفر من شروع شده بود و اتفاقات و فرصت های شگفت انگیزی توی این دنیای جدید پیش روم قرار داشت. خیلی هیجان زده ام که بعدش ممکنه چی بشه!
پی نوشت: پروفسور مودی گرامی! نظر شما رو در رابطه با گذاشتن شکلک مطالعه کردم ولی اگر قرار باشه روزی داستانی بنویسم که چاپ بشه توی اون نمیتونم از شکلک استفاده کنم. به همین جهت ترجیحم اینه که از الان تمرین کنم که بتونم احساسات رو فقط با کلماتم انتقال بدم. با تشکر!
نمیدونم چی باید بگم... تقریبا همه نکات رو تو چالش اول درست رعایت کرده بودی و الان همه رو اشتباه انجام دادی (به جز تنها نکتهای که تو پست آخر گفته بودم که به خوبی رعایت کردی). شاید اشتباها فکر میکنی هر نکتهای که گفته شده فقط برای همون چالش صادقه اما این تفکر اشتباهیه. تمام نکاتی که گفته میشه باید تو تمام پستا رعایت بشن و نکات مهم رولنویسی هستن!
ازت خواهش میکنم یه بار دیگه پست تدریس، اولین توضیحاتم بهت و دومینش رو هم بخونی و تمام نکاتی که "یاد گرفتی" رو توی پستت اعمال کنی. من با این خیال که چون توی چالش اول رعایتشون کردی، پس حتما یاد گرفتی تاییدت کردم و نکته بیشتری بهت یاد دادم. وگرنه صبر میکردم تا مرحله به مرحله جلو بریم.
چالش دومت تایید نمیشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
- میشه لطفا، اینجا بشینم؟ دختری که موهای مشکی و پوست رنگ پریده داشت لبخند زد. - حتما! - مرسی. - اسمت چیه؟ - رکسان ویزلی. - منم وایولتم. ناگهان نگاهم سمت گردنبند دختر جذب شد. - چه گردنبند زیبایی! دختر لبخند عجیبی زد و گردنبند را پنهان کرد. - چرا مخفیش می کنی؟ - چ...چی؟ من چیزی رو مخفی نمی کنم! - میشه یه نگاهی به گردنبند بندازم؟ - راجع به چی صحبت می کنی؟ - من رو چی فرض کردی؟ گاو؟ - باشه، باشه، این یه گردنبند نیروی تاریکه. یه چیزی برای احضار نیرو های پلید از دنیا های دیگه، میخوام تو جنگل امتحانش کنم. - طرف هاگوارتز جنگل نداره... صبر کن. جنگل ممنوعه؟ - مگه یکم ماجراجویی چه اشکالی داره؟ - چقدر خوابم میاد. خب، البته ماه بالا اومده، دیگه شب شده، اوف چرا نمی رسیم هاگوارتز؟ وایولت سعی می کرد، استرس شدیدش را با جویدن لبش تخلیه کند. - آ...آره... چرا نمی رسیم؟ - استرس داری وایولت؟ - نه، چطور مگه؟
گردنبند ویولت پاره می شود و می افتد.
- ای وای، میخوای کمکت کنم جمع کنیش؟ وایولت با استرس شدید. - نه... من میرم یه شکلات غورباقه ای وردارم. و با سرعت از کپه خارج می شود.
کمی بعد.
یک دختر از بیرون فریاد می زند. - یه گرگینه... یه گرگینه توی قطارهههه
با سرعت از کپه خارج می شوم.
- فرار یهویی موقع ماه کامل... گردنبند مهمی که قطعا یه طلسم محافظ بود... تو یه گرگینه ای؟ رکسانا جوابی نشنید، تنها چیزی که شنید صدای زوزه بلند بود. متاسفم که میخوام اینکار رو انجام بدم. - اکسپلیارموس! گرگینه به بیرون پرتاپ شد. رکسان احساس نمی کرد که وایولت بعد بیرون پرت شدن از قطار زنده باشد. اما رکسان کاری نکرد. نه جیغ زد. نه گریه کرد و نه واکنش خاصی نشان داد، رکسان فقط به سمت کپه خود برگشت و بدون اذاب وجدان به ماه کامل نگاه کرد...
نسبت به قبل رولت خیلی بهتر شده بود و با این که سعی کردی تمام نکات رو رعایت کنی، ولی هنوز یک مقدار بیدقتی تو پستت میبینم و بعضی جاها از دستت در رفته. همیشه قبل از ارسال یک دور از روی پستت بخون تا متوجه اشکالات تایپی و نگارشی بشی و بتونی رفعشون کنی.
باز هم تاکید میکنم که "بذار" درسته و نه "بزار". دومی یعنی زار زدن! نذار اشتباهی که معمول شده برای تو هم صادق باشه.
برای دیالوگات اکثرا از افعالی مثل "گفت، پرسید، فریاد زد، پاسخ داد و..." استفاده کردی در حالی که لزومی نداره مدام این افعال رو تکرار کنی. همین که حالت شخص رو در حین بیان دیالوگ توصیف کنی کافیه. بعدش با زدن یکبار اینتر و نوشتن دیالوگ، خواننده میفهمه دیالوگ برای همون شخصیه که توصیفش کردی. برای دو بخش از پستت اینو اصلاح میکنم: نقل قول:
هاگرید عصبانی شد و گفت: - دارم بهت میگم برات خیلی خطرناکه!
هاگرید عصبانی شد. - دارم بهت میگم برات خیلی خطرناکه!
نقل قول:
با شادی همراه با خونسردی گفتم: - به قول ماگل ها، شتر در خواب بیند پنبه دانه!
با شادی همراه با خونسردی نگاهی به او انداختم. - به قول ماگل ها، شتر در خواب بیند پنبه دانه!
باقی دیالوگها رو هم بهتره به همین صورت با توصیف جایگزین کنی.