جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] قدح اندیشه اسلیترین!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: قدح اندیشه اسلیترین!
ارسال شده در: دیروز ساعت 16:07
نمایش جزئیات
آفلاین
به مناسبت تولد
@بلاتریکس لسترنج



سیاه‌چال از آن اتاق‌هایی بود که انگار سال‌ها پیش، امید را از آن بیرون برده بودند و بعد در را برای همیشه بسته بودند. رطوبت روی دیوارهای سنگی نشسته بود، مشعل‌های سبزرنگ با نوری لرزان راهرو را روشن می‌کردند و بوی دود، سنگ خیس و خون خشک‌شده در هوای سنگین اتاق مانده بود. لکه‌های تیره‌ای روی کف دیده می‌شد که هیچ‌کس زحمت پاک کردنشان را به خودش نداده بود. زنجیرهایی از سقف آویزان بودند، روی بعضی از آن‌ها زنگ زده بود و بعضی دیگر هنوز برق فلز را حفظ کرده بودند؛ انگار چند ساعت قبل از آن دوباره استفاده شده باشند. در انتهای اتاق، رون ویزلی به ستون سنگی بسته شده بود. لباسش از چند جا پاره شده بود، روی صورت و دست‌هایش رد خراش و کبودی دیده می‌شد و خستگی، بیشتر از هر زخم دیگری خودش را نشان می‌داد. مدت زیادی از اسارتش گذشته بود و گذر زمان دیگر برای خودش هم معنایی نداشت.

در سنگی با صدایی آرام باز شد و سالازار اسلیترین وارد شد. بلاتریکس از قبل آن‌جا بود. هیچ‌کدام چیزی نگفتند. میان آن دو، توضیح دادن معنایی نداشت. سالازار دلیل دعوت را می‌دانست و بلاتریکس هم نیازی نمی‌دید هدفش را با کلمات توضیح بدهد. یک نگاه کوتاه کافی بود تا هر دو بفهمند دیگری چه چیزی را می‌بیند. سکوت میانشان از جنس تردید نبود؛ از جنس شناخت بود، شناختی که احتیاجی به زبان پیدا نمی‌کرد.

سالازار آرام کنار دیوار ایستاد و دست‌هایش را پشت کمر قفل کرد. نگاهش با حوصله روی اتاق حرکت می‌کرد؛ از سنگ‌های ترک‌خورده، روی زنجیرهای آویزان، روی لکه‌های خشک‌شده‌ی کف و بعد روی اسیری که هنوز با وجود خستگی، سعی می‌کرد قامتش را تا جایی که طناب‌ها اجازه می‌دادند صاف نگه دارد. او بیشتر از آن که به آثار باقی‌مانده توجه کند، رفتار آدم‌ها را نگاه می‌کرد. سال‌ها پیش به این نتیجه رسیده بود که هر اتاق بازجویی، دیر یا زود شخصیت واقعی همه‌ی حاضران را آشکار می‌کند؛ کسی که سؤال می‌پرسد، کسی که پاسخ نمی‌دهد و کسی که فقط تماشا می‌کند.

بلاتریکس با قدم‌هایی آرام میان ستون‌ها حرکت می‌کرد. انگار همه‌ی مسیرهای آن سیاه‌چال را از حفظ بود. گاهی روی یکی از دیوارها دست می‌کشید، گاهی مکثی کوتاه کنار ستون می‌کرد و بعد دوباره راه می‌افتاد. چهره‌اش آرام بود؛ آرامشی که برای هر کس دیگری غیرطبیعی به نظر می‌رسید. برای او، این اتاق بخشی از خانه‌ی دنیایی بود که سال‌ها برای ساختنش جنگیده بود. حضور سالازار چیزی را در رفتارش تغییر نمی‌داد. او همان کسی بود که همیشه بود و سالازار نیز همان نگاه سرد و قدیمی خودش را حفظ کرده بود. هر دو، بدون آن که حتی یک جمله میانشان رد و بدل شود، حضور یکدیگر را کاملاً درک می‌کردند.

رون چند بار سرش را بالا آورد و نگاهش میان آن دو جابه‌جا شد. شاید انتظار داشت یکی از آن‌ها چیزی بگوید، شاید امیدوار بود اختلافی میانشان پیدا کند یا فرصتی برای شکستن سکوت به دست بیاورد. چیزی رخ نداد. سکوت، از هر تهدیدی سنگین‌تر بود. مشعل‌ها آرام می‌سوختند و صدای سوختن چوب، در فضای بسته‌ی اتاق می‌پیچید. قطره‌ای آب از سقف روی سنگ افتاد و صدایش برای لحظه‌ای از هر چیز دیگری بلندتر به گوش رسید.

سالازار چند قدم جلو رفت و کنار ستون ایستاد. نگاهش برای چند ثانیه روی صورت رون ماند؛ نگاهی که بیشتر به مطالعه شباهت داشت تا دشمنی. بعد آرام به اطراف اتاق برگشت، انگار خود سیاه‌چال برایش جالب‌تر از زندانی‌اش باشد. دیوارها داستان‌های زیادی را در خود نگه داشته بودند و هر ترک روی سنگ، هر لکه‌ی قدیمی و هر زنجیر فرسوده، نشانی از سال‌هایی بود که آدم‌های مختلف با امیدها و ترس‌های متفاوت وارد این اتاق شده و از آن بیرون رفته بودند؛ بعضی با قدم‌های خودشان، بعضی هرگز.

این بار بلاتریکس بود که از جایش حرکت کرد. آرام به سمت رون رفت، اما حتی زحمت بیرون آوردن چوب‌دستی‌اش را هم به خودش نداد. انگشتانش را مشت کرد؛ همان دستی که قطعه‌ای فلزی روی انگشتانش قرار داشت. با یک ضربه محکم، مشتش را به صورت رون کوبید. خون، انگار که از همان ابتدا هم جایی در بدن رون تعلقی نداشت، از گوشه دهانش بیرون پاشید و روی دیوار کناری نشست. بلاتریکس چند لحظه به رد خون روی دیوار خیره ماند و لبخند کوتاهی زد. سپس همان ضربه را دوباره تکرار کرد. و یک بار دیگر. حقیقت این بود که از همان مشت اول لذت عجیبی برده بود. می‌دانست اگر قرار بود رون حرفی بزند، همان ضربه اول کافی بود تا سکوتش شکسته شود، اما همیشه هدف شکنجه فقط گرفتن پاسخ نبود. گاهی خودِ روند، بخشی از هدف محسوب می‌شد و بلاتریکس هم هیچ علاقه‌ای نداشت این لذت را از خودش دریغ کند. هر ضربه، سکوت اتاق را سنگین‌تر می‌کرد و فضای سرد سیاه‌چال را بیشتر در اختیار خودش می‌گرفت. با این حال، او به‌خوبی می‌دانست که این تازه آغاز کار است.

چند دقیقه بعد، سالازار بی‌آن که تغییری در چهره‌اش پیدا شود، از کنار بلاتریکس گذشت و به سمت در خروجی رفت. او چیزی برای گفتن نداشت و بلاتریکس نیز پرسشی مطرح نکرد. سکوت میان آن دو کامل بود؛ سکوتی که از کمبود کلمات نمی‌آمد، بلکه از این حقیقت ساده سرچشمه می‌گرفت که هر دو، آنچه را لازم بود، از همان لحظه‌ی ورود فهمیده بودند. در سنگی آرام بسته شد و سیاه‌چال دوباره به همان سکوت همیشگی خودش بازگشت؛ سکوتی که انگار سال‌ها پیش، از خود سنگ‌ها متولد شده بود.

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: قدح اندیشه اسلیترین!
ارسال شده در: یکشنبه 28 تیر 1405 14:31
نمایش جزئیات
آفلاین
به مناسبت تولد دلفی


@دلفی

دلفی همیشه تصور می‌کرد زبان ماری، زبانی است که هیچ‌وقت تغییر نمی‌کند. مگر می‌شد زبانی که انسان‌ها آن را نمی‌نوشتند، مدرسه‌ای برای آموزش نداشت و تعداد گویندگانش در تمام دنیا شاید به چند ده نفر هم نمی‌رسید، در طول هزار سال عوض شود؟ برای همین، وقتی سالازار یک بعد از ظهر از او خواست تا چیزی به زبان مارها بگوید، با اعتماد کامل رو به یکی از مارهای بزرگی که کنار دیوارهای تالار خزیده بود کرد و جمله‌ای کوتاه به زبان آورد. مار سرش را کمی بالا گرفت، چند بار زبانش را بیرون آورد و بعد آرام از همان راهی که آمده بود، برگشت و دور شد. دلفی لبخندی از سر رضایت زد، اما وقتی نگاهش به سالازار افتاد، فهمید اتفاقی درست پیش نرفته است. سالازار با همان چهره‌ی آرام همیشگی چند ثانیه فقط به او نگاه کرد؛ نگاهی که بیشتر از تعجب، یادآور "داداش داری اشتباه میزنی" بود.

- این... چی بود؟

دلفی چند بار پلک زد.
- زبان ماری.
- امیدوارم شوخی کرده باشی.
- خب... نبود؟

سالازار آه خیلی آرامی کشید؛ از همان آه‌هایی که آدم وقتی می‌فهمد قرار است کاری بسیار طولانی انجام بدهد، بی‌اختیار می‌کشد. بعد همان مار را با صدایی آرام صدا زد. مار تقریبا همان لحظه برگشت و با سرعتی که برای دلفی عجیب بود، خودش را تا کنار پاهای سالازار رساند. سالازار چند جمله کوتاه گفت. مار سرش را چند بار تکان داد، انگار وسط گفت‌وگویی عادی باشد، بعد آرام خودش را دور ساق پای سالازار پیچید و همان‌جا ماند. دلفی با ناباوری نگاهشان می‌کرد.

- اون... حرفت رو فهمید؟ این کار رو با خواستگارهام هم میتونم انجام بدم؟
- معلومه که فهمید.
- ولی منم باهاش حرف زدم!

سالازار به مار نگاه کرد. مار خیلی آرام صدایی کشید. سالازار دوباره به دلفی نگاه کرد.
- میگه فکر کرده داشتی الکی اداشو در میاری و مسخرش میکنی.

چند ثانیه سکوت برقرار شد. دلفی اخم کرد.
- یعنی چی مسخرش میکردم؟ نکنه همه خواستگارهام هم فکر میکنن دارم مسخرشون میکنم که گردن نمیگیرن.


دلفی با ناراحتی دوباره رو به مار کرد و این بار آرام‌تر همان جمله را تکرار کرد. مار با حالتی گیج چند لحظه به او خیره ماند. بعد خیلی مؤدبانه، خودش را برگرداند و از اتاق بیرون رفت. دلفی با دهان باز به در خروجی نگاه می‌کرد.

- ...رفت؟
- بله.
- چرا؟
- فکر می‌کنه لهجه‌ات خیلی غلیظه.

این بار دلفی کاملا مطمئن بود سالازار دارد شوخی می‌کند.
- مارها لهجه دارن؟

سالازار چند ثانیه به او خیره ماند.
- انسان‌ها دارن. چرا مارها نداشته باشن؟

دلفی دیگر چیزی نگفت. برای اولین بار در عمرش، نسبت به تنها توانایی‌ای که همیشه خیال می‌کرد در آن بی‌رقیب است، احساس خجالت می‌کرد. سالازار هم بدون آن که قصد مسخره کردنش را داشته باشد، شروع کرد تفاوت واژه‌ها را برایش توضیح دادن. خیلی از صداهایی که امروز میان مارزبان‌ها رایج بود، هزار سال پیش معنی کاملا متفاوتی داشت. بعضی کلمات کوتاه شده بودند، بعضی‌ها تلفظشان عوض شده بود و حتی چند واژه بودند که حالا برای مارها معنی خنده‌داری پیدا کرده بودند.

بعد از حدود یک ساعت، سالازار از او خواست دوباره همان جمله‌ی اول را تکرار کند. دلفی با دقت بیشتری حرف زد. این بار ماری که روی طاقچه خوابیده بود، آرام سرش را بالا آورد. چند ثانیه به او نگاه کرد. بعد آرام جوابش را داد. دلفی از خوشحالی لبخند زد.

- فهمید!
سالازار سرش را تکان داد.
- نصفش رو.
دلفی با شیطنت گفت:
- حداقل از اکسم بیشتر فهمید چی میگم.

سالازار برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی زد.
- یه ذره لجهت بهتر شد ولی.

تا غروب، تقریبا تمام مارهای قلعه دور آن دو جمع شده بودند. بعضی وقت‌ها سالازار جمله‌ای می‌گفت و مارها با علاقه گوش می‌دادند، اما وقتی دلفی همان جمله را تکرار می‌کرد، یکی از مارها سرش را کج می‌کرد، یکی دیگر زبانش را چند بار بیرون می‌آورد و یکی هم بی‌حوصله خودش را جمع می‌کرد و می‌خوابید. هر بار سالازار خیلی جدی اشتباهش را اصلاح می‌کرد، درست مثل استادی که در حال آموزش زبانی فراموش‌شده باشد و دلفی، با وجود تمام غرورش، هر بار با حوصله دوباره تلاش می‌کرد.
خورشید کم‌کم پشت درخت‌های جنگل ممنوعه پنهان می‌شد که سالازار از جا بلند شد. یکی از مارهای پیر، آرام خودش را تا کنار دلفی کشید و این بار بدون هیچ تردیدی چیزی به او گفت. دلفی چند لحظه گوش داد، لبخند زد و همان زبان پاسخ داد. مار با رضایت سرش را پایین آورد و دوباره روی سنگ گرم کنار دیوار خوابید. سالازار نگاه کوتاهی به هر دوی آن‌ها انداخت.
- حالا درست شد.

دلفی خندید و برای چند لحظه به مارهایی نگاه کرد که بی‌صدا میان سنگ‌های سرد قلعه رفت‌وآمد می‌کردند. همیشه خیال می‌کرد زبان ماری، میراثی است که بدون تغییر از نسلی به نسل دیگر منتقل شده است. آن روز فهمید حتی قدیمی‌ترین زبان‌های جهان هم نفس می‌کشند، بزرگ می‌شوند و با گذشت زمان، کم‌کم چهره‌ی تازه‌ای به خود می‌گیرن؛ درست مثل خوستگارهایی که هر روز مهریه کمتر درخواست میکنن ولی خونه و ماشین و سفر خارج هم ارائه نمیکنن.

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: قدح اندیشه اسلیترین!
ارسال شده در: شنبه 27 تیر 1405 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
به مناسبت تولد دراکو مالفوی
@دراکو مالفوی


سالازار با قدم‌هایی آرام از قلعه‌ی هاگوارتز دور می‌شد. مسیر باریکی از میان جنگل می‌گذشت و سکوت عصر تنها با صدای خش‌خش برگ‌هایی که زیر پاهایش خرد می‌شدند شکسته می‌شد. چند دقیقه‌ای بود که حضور دیگری را پشت سرش احساس می‌کرد؛ حضوری که تمام تلاشش را می‌کرد بی‌صدا حرکت کند، اما برای جادوگری که هزار سال از عمرش را میان شکار، جنگ و کمین گذرانده بود، پنهان شدن از همان چند قدم اول بی‌فایده بود. سالازار حتی زحمت برگرداندن سرش را هم به خودش نداد. فقط دست راستش را با حرکتی کوتاه در هوا تکان داد.

لحظه‌ی بعد، دراکو مالفوی فرصت هیچ واکنشی پیدا نکرد. نیرویی نامرئی بدنش را از زمین کند و با شدت به تنه‌ی یکی از درخت‌های تنومند جنگل کوبید. هنوز درد ضربه را کامل حس نکرده بود که همان نیرو دور گلویش حلقه زد و چند وجب بالاتر از زمین نگهش داشت. پاهایش بی‌اختیار در هوا تقلا می‌کردند و هرچه بیشتر دست و پا می‌زد، فشار آن نیرو بیشتر می‌شد. سالازار همچنان پشت به او ایستاده بود؛ انگار حتی ارزش نگاه کردن هم برایش نداشت. چند ثانیه گذشت، بعد با همان آرامش همیشگی گفت
- سه ثانیه فرصت داری که بگی چی میخوای.

دراکو با زحمت چند نفس کوتاه کشید و میان سرفه‌ها بریده بریده گفت که قصد جنگیدن ندارد و فقط آمده چیزی از او یاد بگیرد. همین چند کلمه کافی بود تا فشار روی گلویش کمتر شود. سالازار دستش را پایین آورد و دراکو روی زمین افتاد. چند لحظه طول کشید تا دوباره بتواند نفس بکشد. وقتی بالاخره از جا بلند شد، گرد و خاک ردایش را تکاند و با احتیاط چند قدم جلو آمد؛ هنوز جرأت نمی‌کرد زیاد نزدیک شود. تنها بعد از مکثی کوتاه، خواسته‌اش را به زبان آورد؛ می‌خواست پرواز کردن را یاد بگیرد، همان‌طور که ارباب تاریکی پرواز می‌کرد. می‌خواست روزی آن‌قدر قدرتمند شود که کنار ولدمورت بایستد و نام مالفوی را از زیر سایه‌ی شکست‌های گذشته بیرون بکشد. دلش می‌خواست وقتی مردم نام خانواده‌اش را می‌شنوند، دوباره از احترام حرف بزنند.

سالازار این بار برگشت و نگاهش را چند لحظه روی صورت دراکو نگه داشت. بعد چیزی شبیه لبخندی بسیار کمرنگ روی لبش نشست.

- لرد ولدمورت هم روزی پرواز رو یاد گرفت.

دراکو همان‌جا خشکش زد. تمام عمرش تصور کرده بود پرواز بدون جارو، شاهکار شخصی ولدمورت است و حالا تنها با یک جمله، سالازار آن باور را فرو ریخته بود. چند لحظه بعد، سالازار دوباره راه افتاد و بی‌آن که به پشت سرش نگاه کند، گفت:
- اگه می‌خوای مثل ولدمورت پرواز کنی، اول باید یاد بگیری مثل کسی فکر کنی که هزار سال قبل از اون، برای اولین بار آسمون رو بدون جارو لمس کرد.

مسیرشان کم‌کم به بخش عمیق‌تر جنگل رسید؛ جایی که شاخه‌های درختان نور خورشید را به سختی از میان خود عبور می‌دادند. بعد از چند دقیقه به صخره‌ای بلند رسیدند که ده‌ها متر بالاتر از سطح زمین قرار داشت. پایین صخره، دریاچه‌ای کوچک زیر لایه‌ای نازک از مه پنهان شده بود. سالازار روی لبه ایستاد و برای نخستین بار کمی بیشتر توضیح داد. بیشتر جادوگرهای زمانه‌ی جدید خیال می‌کردند برای پرواز باید جادوی بیشتری به کار بگیرند، در حالی که حقیقت درست برعکس بود. جادو همیشه از لحظه‌ی تولد در اطراف هر جادوگر جریان داشت و او را در بر می‌گرفت، اما انسان تمام عمرش را صرف فرمان دادن به آن می‌کرد. کسی که می‌خواست بدون جارو پرواز کند، باید برای چند لحظه این عادت را کنار می‌گذاشت و اجازه می‌داد جادو، خودش تصمیم بگیرد. همین باعث شده بود این هنر، قرن‌ها پیش فراموش بشود؛ جادوگرها یاد گرفته بودند چطور جادو را کنترل کنند، اما هیچ‌وقت یاد نگرفته بودند چطور کنترل را رها بکنند.

دراکو هنوز معنی آخرین جمله را درست نفهمیده بود که سالازار یک قدم جلو گذاشت و از لبه‌ی صخره پایین رفت. انتظار سقوط داشت، اما سقوطی در کار نبود. بدن سالازار همان‌طور آرام روی هوا ایستاد و بعد، بدون کوچک‌ترین نشانه‌ای از اجرای طلسم، میان آسمان شروع به حرکت کرد. ردایش همراه باد تکان می‌خورد و خودش با دست‌هایی که پشت کمرش قفل کرده بود، دایره‌ی بزرگی بالای دریاچه کشید و دوباره کنار صخره فرود آمد؛ انگار زمین برای چند دقیقه تصمیم گرفته بود قانون خودش را فراموش کند.

- حالا تو.

دراکو نگاهی به عمق دره انداخت و زیر لب پرسید اگر بمیرد چه می‌شود. پاسخ سالازار همان‌قدر کوتاه بود که انتظارش می‌رفت؛ اگر نتواند یاد بگیرد، خواهد مرد. همین سادگی، بیشتر از هر تهدیدی دراکو را ترساند. با این حال، چشم‌هایش را بست و خودش را به جلو پرت کرد.

اولین تلاش با برخوردی محکم میان شاخه‌های درختان تمام شد. دومین بار روی تخته‌سنگی فرود آمد. سومین بار میان بوته‌های تیغ‌دار گیر افتاد و بار آخر آن‌قدر بد به زمین خورد که چند دقیقه همان‌جا بی‌حرکت ماند و فقط به آسمان خیره شد. سالازار در تمام این مدت تقریبا هیچ حرفی نزد. فقط هر بار که دراکو دوباره خودش را تا بالای صخره می‌رساند، با حرکت کوتاهی از سر به او می‌فهماند که دوباره امتحان کند. سکوتش از هر سرزنشی سنگین‌تر بود.

خورشید کم‌کم به سمت غروب می‌رفت و جنگل رنگ نارنجی به خودش گرفته بود. لباس دراکو پر از خاک شده بود، ردایش از چند جا پاره شده بود و خراش‌های ریز روی دست و صورتش می‌سوخت. با این حال، وقتی برای آخرین بار کنار لبه‌ی صخره ایستاد، دیگر خودش را به پایین پرت نکرد. چند لحظه همان‌جا ماند، چشم‌هایش را بست و برای اولین بار، به جای آن که بخواهد جادو را وادار به اطاعت کند، فقط حضورش را احساس کرد. بدنش آرام از زمین جدا شد؛ بیشتر از چند سانتی‌متر نبود، اما همان چند سانتی‌متر کافی بود تا لبخندی خسته روی صورتش بنشیند؛ لبخندی که مدت‌ها بود فراموش کرده بود.

سالازار نگاهی کوتاه به او انداخت و مسیر بازگشت را در پیش گرفت. چند قدم که دور شد، بی‌آن که حتی برگردد، گفت:
- امروز پرواز یاد نگرفتی. فقط فهمیدی تمام این سال‌ها، داشتی اشتباه تمرین می‌کردی. اگه خوش‌شانس باشی، شاید چند سال دیگه اولین قدمت رو برداری.

دراکو خسته خندید.
- یعنی بعد از این همه سقوط... هنوز اول راهم؟

سالازار بدون آن که قدم‌هایش را کند کند، پاسخ داد:
- نه. هنوز به اول راه هم نرسیدی.

دراکو همان‌جا ماند و به آسمانی نگاه کرد که ساعتی پیش بارها از آن سقوط کرده بود. برای نخستین بار، دیگر حسرت پرواز ولدمورت را نمی‌خورد. حالا می‌دانست چیزی که همیشه تحسینش کرده بود، پایان یک مسیر نبود؛ تنها نخستین قدم مردی بود که هزار سال قبل، راه رفتن روی آسمان را آموخته بود.
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: قدح اندیشه اسلیترین!
ارسال شده در: چهارشنبه 1 بهمن 1404 21:31
نمایش جزئیات
آفلاین
در این روزها، قلعه ساکت‌تر از همیشه است. نه از آن سکوت‌های باشکوه شبانه، بلکه سکوتی سنگین که روی شانه‌ها می‌نشیند. جغدها پرواز می‌کنند اما بازنمی‌گردند، شومینه‌ها خاموش‌اند و شبکه فلو چیزی جز خاکستر در خود ندارد. ارتباط‌ها گسسته شده‌اند و نام‌ها در ذهن تکرار می‌شوند، نام کسانی که دیروز کنارمان بودند و امروز فقط خاطره‌شان در راهروها قدم می‌زند. ما می‌بینیم که چگونه خبرها به نجوا تبدیل می‌شوند و نجواها در دل‌ها دفن می‌شوند. در این میان، جادوآموزان بسیاری دیگر به تالارشان بازنگشتند و جای خالی‌شان مثل زخمی باز در فضای هاگوارتز نفس می‌کشد.

ما به چیزهایی فکر می‌کنیم که همیشه بدیهی به نظر می‌رسیدند؛ پیام‌های کوتاه کنار شومینه، خنده‌های بی‌دلیل در تالار، بحث‌های بی‌پایان تا نیمه‌شب. حالا همان لحظه‌های ساده، وزنی عظیم پیدا کرده‌اند. دوستانی از اسلیترین که بیش از دو هفته صدایشان را نشنیده‌ایم، چهره‌هایی که آرزو می‌کنیم کاش بیشتر با آن‌ها حرف زده بودیم، کاش جمله‌های ناتمام را کامل کرده بودیم. دلتنگی شکل تازه‌ای گرفته و هر خاطره، هم تسلی است و هم درد.

در دنیای جادو، مرگ همیشه افسانه‌ای دور به نظر می‌رسید، چیزی برای کتاب‌ها و داستان‌ها. امروز اما، واقعیت خودش را بی‌پرده نشان داده است. ما در این تاریکی، بیشتر از هر زمان دیگری قدر پیوندها را می‌فهمیم. هر نام، هر خاطره، هر سکوت، یادآور این است که بودن کنار هم چقدر ارزش دارد. شاید روزی دوباره جغدها بازگردند و شومینه‌ها روشن شوند، اما این روزها در حافظه‌ی ما حک می‌مانند؛ روزهایی که فهمیدیم گفتن، شنیدن و با هم بودن، خودِ جادوست.
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: قدح اندیشه اسلیترین!
ارسال شده در: شنبه 1 شهریور 1404 19:01
نمایش جزئیات
آفلاین
خاطرات مانند جوهری سبزرنگ در میان قدح‌ اندیشه موج می‌زدند. کم‌کم جوهر‌ها به هم پیوستند و شکل گرفتند. حالا تصویر یک آشپزخانه گرم و دوده گرفته در قدح‌ اندیشه نمایان شد که در آن، زنی میان انبوهی از قابلمه‌‌ها نشسته بود.
- بهش بگم؟

زن در سینی‌ای مشغول پاک‌کردن دانه‌‌های عدس بود و با هر جمله، یکی از دانه‌های عدس را با اشاره انگشت به سمت دیگر سینی حرکت می‌داد.
- بهش نگم؟

دانه‌ای دیگر به آن سوی سینی سر خورد.

- ولی آخه قبلا بهش بارها گفتم...

آهی کشید و سینی را با بی‌حوصلگی روی میز گذاشت که باعث شد دانه‌های پاک‌کرده و نکرده، دوباره به یکدیگر بپیوندند.
- اون خوشش نمیاد مدام اینو بهش بگم. وظیفه مامانه که ابهت‌شو حفظ کنه.

دوباره سینی را برداشت تا از ابتدا دانه‌ها را پاک کند.
- ولی اگر یه وقت یادش بره چی؟! اگر فکر کنه مامان حواسش بهش نیست چی؟ اگر فکر کنه مامان دوستش نداره...

با وحشت سینی را روی میز گذاشت و با قدم‌های شتاب‌زده به طبقه‌ی بالای تالار اسلیترین رفت. در خوابگاهی که روی آن نوشته بود "بدون اذن ورود وارد اتاق لرد‌سیاه نشوید!" را به شدت گشود و خودش را به لرد سیاه که از شوک ورود ناگهانی مروپ، زیر پتویی پنهان شده بود رساند و به سرعت کله وی را ماچ آبداری کرد.
- زیتون بی‌هسته‌ی مامان می‌دونه که مامان چقدر دوستش داره؟

لرد که مغزش هنوز از ورود ناگهانی مادرش لود نشده بود و ویندوزش بالا نیامده بود تا ماچ آبدار و رژ لبی مروپ را از کله کچلش پاک کند، در سکوت مبهوتی به مادرش زل زد.

- آره می‌دونم هر روز بهت میگم. یه روز سر میز صبحونه برات بیشتر از همه املت توی بشقابت می‌کشم و یه روز دیگه تموم گردو‌های باغ شوهر مامانو کش می‌رم و توی لقمه‌ سرکار اربابیت می‌چپونم. یه وقتاییم وقتی دلت گرفته به زور میام شبا برات قصه سیندرلا رو تعریف می‌کنم... حالا اینکه این داستان چه تاثیری توی رشدت داره رو نمی‌دونم ولی مامان حس می‌کنه لازمه! ولی می‌دونی چیه؟ حس می‌کنم اینا کافی نیست. انگار هر چقدرم بیشتر دوستت داشته باشم بازم کمه... برا همین از امروز برنامه اینه هر پنج دقیقه یه بار، هر جا می‌ری بیام کله‌ت رو ماچ کنم.

لرد با وحشت، جمله آخر مروپ را در ذهن تصور نمود.
- نه مادر! نکنید از این‌کارها! پس فردا در حال سخنرانی استراتژیک برای مرگخواران‌مان یهو سر می‌رسید و ما را ماچ‌‌ باران می‌نمایید! هر چه ابهت رشته کرده‌ایم تبدیل به پنبه می‌شود!

اما به نظر نمی‌رسید که مروپ جملات لرد را بشنود یا اصلا بخواهد که به آن توجه‌ای کند چرا که حالا در حال فرستادن ماچ‌هایی از راه دور، با تمام مهر و محبت مادرانه‌اش به سوی لرد سیاه بود و همزمان، ساعتش را برای پنج دقیقه آینده کوک می‌کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قدح اندیشه اسلیترین!
ارسال شده در: دوشنبه 30 مهر 1403 15:16
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق غذاخوری با نوری ضعیف روشن شده بود، سایه‌ها روی دیوارهای سنگی در حرکت بودند و فضایی ترسناک ولی به طرز عجیبی آرامش‌بخش در اطراف میز بلند و براق به وجود آورده بودند. در رأس میز، مروپ گانت نشسته بود؛ چهره‌اش آمیزه‌ای از شادی و اضطراب بود، در حالی که نگاهش بین دو شخصیت قدرتمند و ترسناک خانواده‌اش، سالازار اسلیترین و پسرش لرد ولدمورت، در حرکت بود. هر دو مرد، که به ندرت در چنین محیطی دیده می‌شدند، با حالتی خشک و رسمی در دو طرف او نشسته بودند. این مهمانی شام، که در ظاهر ساده به نظر می‌آمد، برای آنها غیرعادی بود. مروپ، با عشق مادرانه‌اش، اصرار کرده بود که امشب فقط خانواده باشند، نه رهبران دنیای جادوگری تاریک.

میز با غذاهای لذیذ و سنگین که مروپ خودش آماده کرده بود پر شده بود؛ غذاهایی که نشان از تلاش او برای یک جمع خانوادگی داشت. هیچ گفت‌وگویی بین سه نفر صورت نمی‌گرفت، اما صدای ملایم برخورد قاشق‌ها و چنگال‌ها با بشقاب‌های چینی سکوت سنگین را می‌شکست و حالتی از عادی بودن را به این شام خاص می‌داد. هرچند لرد ولدمورت و سالازار در خاموشی و سردی همیشگی‌شان فرو رفته بودند، اما فضای خانه‌گونه‌ای که مروپ خلق کرده بود، حتی در این سکوت هم احساس می‌شد. آنها از قدرت و عظمت خود خسته بودند، اما برای لحظاتی، زیر نور ضعیف شمع‌ها و با طعم غذای خانگی، احساس می‌کردند که بخشی از چیزی فراتر از جاه‌طلبی و تسلط هستند: خانواده.

لرد ولدمورت گهگاهی نگاهی گذرا به مادرش می‌انداخت، در نگاهش برای لحظه‌ای نرمش دیده می‌شد، ولی بلافاصله به سردی همیشگی‌اش بازمی‌گشت. رابطه او با مروپ پیچیده بود اما نمی‌توانست کشش ناگفتۀ عشق مادری‌اش را انکار کند. در طرف دیگر میز، سالازار اسلیترین با وقاری خاص نشسته بود. در چهره تیز و مرموزش، احساسی دیده نمی‌شد، اما در عمق چشمانش نوعی افتخار به‌خاطر خون خالصی که مروپ به ارث برده بود، موج می‌زد. هرچند او به ندرت احساسات انسانی را به نمایش می‌گذاشت، اما امشب به احترام پیوند خونی که آن‌ها را متحد می‌کرد، در این جمع حاضر شده بود.

با گذشت زمان، سکوت میز همچنان برقرار بود، اما این سکوت دیگر سنگین و ناراحت‌کننده نبود. آن‌ها می‌دانستند که فراتر از هرچیزی، تاریخ، قدرت و این خون مشترک آن‌ها را به هم وصل کرده است. با وجود سیاهی که قلب‌هایشان را فرا گرفته بود، در این شام احساس متفاوتی بینشان به وجود آمده بود. انگار برای چند لحظه کوتاه، تاریکی به نور ضعیفی از محبت خانوادگی تبدیل شده بود. البته لرد ولدمورت و سالازار این احساس را هرگز به زبان نمی‌آوردند و نشان نمی‌دادند.

وقتی که شام به پایان رسید و مروپ دسر—یک کیک شکلاتی غنی—را روی میز گذاشت، فضای میانشان کمی گرم‌تر شده بود. هنوز هیچ گفت‌وگویی صورت نگرفته بود، اما آن‌ها به طور خاموش پیوند خانوادگی خود را پذیرفته بودند. سالازار که همیشه در دل خود به قدرت و جایگاهش افتخار می‌کرد، حتی اگر نخواهد آن را نشان دهد، نمی‌توانست از حس پنهانی غرور به نواده‌هایش که در این جمع نشسته بودند، چشم‌پوشی کند.

وقتی دسر هم خورده شد و مروپ به آرامی از جای خود بلند شد تا بشقاب‌ها را جمع کند، سالازار و لرد ولدمورت هم بدون هیچ کلامی از جا برخاستند. سکوت سنگینی همچنان بینشان برقرار بود، اما انگار همه چیز گفته شده بود، حتی اگر هیچ کلمه‌ای به زبان نیامده بود. آنها بدون هیچ گفت‌وگویی به سمت در خروجی حرکت کردند و در حالی که قدم‌هایشان از خانه دور می‌شد، مروپ با چشمانی پر از امید به آن‌ها نگاه می‌کرد. هرچند این لحظه ممکن بود یک توهم مادرانه باشد، اما مروپ همیشه قسم می‌خورد که درست قبل از خروج، سایه‌ای از یک لبخند کم‌رنگ، برای لحظه‌ای کوتاه، بر چهره‌های سرد و بی‌احساس سالازار اسلیترین و لرد ولدمورت نقش بسته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: قدح اندیشه اسلیترین!
ارسال شده در: جمعه 4 خرداد 1403 16:10
نمایش جزئیات
آفلاین
-من ... من ...

بدن چاق هوریس مثل توپ بسکتبالی دور خودش می‌چرخید و فقط برای لحظاتی از حرکت می‌ایستاد تا فرصتی کوتاه برای صحبت پیدا کند. اما از این لحظات کوتاه هم نمی‌توانست به خوبی استفاده کند، زیرا کلمات آنطور که می‌خواست از دهانش بیرون نمی‌آمدند. همانطور که لقب خیانتکار به خودش داده شده بود، انگار که دهانش هم دیگر نمی‌خواست با یک خیانتکار همکاری کند.

-مایه ننگ جادوگران خالص!

فریاد سالازار باعث شد حتی همان یک کلمه "من" هم که از دهان هوریس بیرون آمده بود، قورت بدهد و دیگر جز آب دهان چیزی از دهانش خارج نشود. سالازار که از این تصویر عصبانی‌تر نیز شده بود، چوب دستیش را بالا آورد و هوریس را روی زمین انداخت.

-کریشیو!

هوریس تا الان فکر می‌کرد که چرخیدن همانند توپ بسکتبال بدترین اتفاقی است که آن روز برایش می‌افتد، اما حالا فهمید که درد واقعی چیست. درد طلسم شکنجه سالازار آنقدر زیاد بود که استخوان‌های بدن هوریس به صدا در آمده و با برخورد به همدیگر اعتراض خودشان را نشان می‌دادند.

-کریشیو!

سالازار طلسم شکنجه خود را قطع کرد و به طرف صندلی‌اش رفت. به آرامی دور زد، ردایش را کمی بالا زد و با آرامش بر روی صندلی‌اش نشست. پشتی صندلی سبز رنگ بود اما دسته‌هایش مارهای طلایی رنگی بودند که به شکل باسیلیسک ساخته شده بودند. ردای سالازار هم از رنگ‌های سبز و سیاه ترکیب شده بود تا روحیات او را به طور کامل به بینندگان توضیح دهد. در واقع، تمامی این صحنه جوری طراحی شده بود که سالازار نیازی به توصیف شخصیت خودش نداشته باشد و این وسایل به جای خود به همگان در مورد روحیات خشن او و تسلطش بر طلسم‌های سیاه خبر بدهند.

هوریس همچنان از درد به خودش می‌پیچید و جرات نمی‌کرد که سرش را بالا بیاورد. چشم در چشم شدن با سالازار برایش آنقدر وحشتناک بود که ترجیح می‌داد به دریاچه کوچکی که از خون خودش درست شده بود نگاه کند. سالازار این بار با صدای آرام‌تری گفت:

-در نبود من مهمانی می‌گیری و ماگل‌زاده‌ها و جادوگران اصیل را با هم وصلت می‌دهی؟ تو که خودت از یک خانواده اصیل می‌آیی، چطور می‌توانی چنین خیانتی در حق دنیای جادوگری بکنی؟

هوریس باز هم نتوانست صحبتی کند. هر چقدر سعی کرد که عذرخواهی کند، التماس کند، طلب بخشش کند، اما هیچ‌کدام از اعضای بدنش با او همکاری نمی‌کردند که کلمه‌ای تولید شود. می‌دانست که هیچ جمله‌ای هم به او کمکی نمی‌کند، اما باز هم هر چیزی بهتر از این سکوت بود. بالاخره تمام انرژی باقی‌مانده‌اش را جمع کرد و با صدای لرزان و آرامی گفت:

-من را ببخش بابابزرگ!

سالازار توجهی به عذرخواهی هوریس نکرد. بدون اینکه از جایش تکان بخورد، دستش را بالا آورد و به هوریس اشاره کرد که شکنجه‌اش به پایان رسیده و حالا می‌تواند اتاق را ترک کند. هوریس که باورش نمی‌شد که زنده از این اتاق خارج می‌شود، با سختی از جایش بلند شد و لنگان لنگان از اتاق خارج شد. قبل از خروج کامل بار دیگر تمام تلاشش را کرد تا بگوید:

-ممنون... باور کنید که پشیمان نمی‌شوید و سعی می‌کنم بهتر باشم.
-بعید می‌دانم، ولی به گلرت قول دادم که با جادوگران مهربان‌تر باشم و به اهداف بزرگ‌تری مثل فتح جهان فکر کنم. سریع‌تر از جلوی چشمم دور شو تا تصمیمم عوض نشده.

هوریس به محض شنیدن این جمله با سرعت از اتاق خارج شد و سالازار را با افکارش تنها گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: قدح اندیشه اسلیترین!
ارسال شده در: چهارشنبه 2 خرداد 1403 18:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نمای بیرونی جنگل ممنوعه


هورس اسلاگهورن طبق معمول هوس گشت و گذار در جنگل ممنوعه به سرش زده بود. خوب آنجا را می‌شناخت و دقیقاً می‌دانست گیاهان نایابی که برای معجون‌های شگفت‌انگیزش می‌خواهد هر یک در کدام گوشه از این جنگل وسیع جا خوش کرده است.

علاقه‌اش به انجام این کار چیزی تقریباً به اندازۀ علاقه‌اش به استعدادهای ذاتی جادوگران دیگری بود که در عمر خود می‌شناخت. شاید در ظاهر تمام تلاش خود را برای نابودی شر به کار می‌بست، اما پیش خودش همواره جادوگران قدرتمندی مثل دامبلدور و تام ریدل را به خاطر ذکاوت و توانمندی‌هایی که داشتند تحسین می‌کرد. تلخی مسیر تاریکی که تام ریدل در پیش گرفته بود هرگز نمی‌توانست شیرینی روزهایی را که به او درس می‌داد از یادش ببرد. با وجود افکار این‌چنینی که در آن روز خاص و ناگفته به سراغش آمده بود، فردی که دقایقی بعد در مقابل خود دید آخرین کسی بود که فکر می‌کرد در اطراف هاگوارتز ببیند! کسی که سال‌های سال قبل دامبلدور اطمینان حاصل کرده بود تا ابد در زندان خواهد پوسید.

ابتدا دهانش باز مانده بود و نمی‌توانست کلامی بر زبان بیاورد. پس از چند ثانیه، به این فکر کرد که بهترین کار فرار است اما آپارات کردن در آن ناحیه تا به آن حد نزدیک به هاگوارتز امکان‌پذیر نبود. آب دهانش را قورت داد و بدون توجه به عرق سردی که بلافاصله از روی پیشانی‌اش به سمت نوک بینی‌اش حرکت می‌کرد، به سختی لب به سخن گشود:

- ت... تو باید...

مرد موبلوند چشم‌آبی (البته چشمش راستش به سفیدی می‌زد) با نافذترین نگاهی که هورس هرگز ندیده بود به او زل زد و لبخند به لب گفت:

- هورس اسلاگهورن عزیزم. فکرش رو می‌کردم جادوگری به دانایی و فراست تو بعد از سال‌ها بتونه چهرۀ من رو تشخیص بده، جوری که نیازی به معرفی نداشته باشم. تشخیص دادن تو هم از صد فرسخی کار ساده‌ایست. خون پاک و خالص جادوگرها رو تو رگ‌هات داری...

- اما... نورمنگارد...

- نورمنگارد برای نگه داشتن من زیادی... چی می‌گن؟ زیادی کوچیکه... این‌ها رو ولش کن هورس. با من صادق باش چون خوب می‌دونی هم ذهنت رو می‌خونم هم آینده رو می‌بینم...

- از من چی می‌خوای؟

گلرت گریندلوالد دستی به موهای خود کشید و با رضایت گفت:

- آفرین بر تو که مستقیم رفتی سر اصل مطلب. متاسفانه دوست مشترک ما به نفرینی دچار شده که عمرش رو کوتاه کرده.

قطره اشکی از گوشۀ چشمش سرازیر شد و ادامه داد:

- تعجب نکن هورس و با دقت به من گوش بده. چیزی به پایان دامبلدور باقی نمونده و من به خوبی می‌دونم چقدر همه‌تون دوست دارید شر تام از سر دنیای حقیرتون برداشته باشه.

- من هرگز کاری که تو از من بخوای رو انجام نمی‌دم. گریندلوالد باشی یا و...

- چه شجاع شدی پیرمرد! اسمشونبرها رو یکی یکی اسم می‌بری. به من دروغ نگو. همه خیلی خوب می‌دونیم اهداف تام اونقدر پلید هست که دنیا برای از بین بردنش دست به دامن گریندلوالد بشه. اتفاقا، دامبلدور چیزی داره که اگر درست ازش استفاده می‌کرد، تا الان اثری از تام باقی نمونده بود. و من برای تو فقط یک ماموریت دارم هورس. یک ماموریت که هر دو به خوبی می‌دونیم می‌تونه معادلات بازی رو به هم بزنه. یک کار کوچیک برام انجام میدی و من به تو، به هورس اسلاگهورن بزرگ، تضمین می‌دم که هم تام ریدل و قصه‌هاش تمام بشه، هم تا سال‌ها حتی اسم گریندلوالد رو نشنوی.

- ح... حرفت... رو... باور می‌کنم اما... چی از من می‌خوای؟

گریندلوالد قدرت فوق‌العاده‌ای در متقاعد کردن داشت اما هورس اسلاگهورن شاید آسان‌ترین جادوگر خون خالصی بود که طعمۀ او شد و قلبش را به او واگذار کرد. نقشۀ فوق‌العاده‌اش نقص نداشت. حقیقتاً داشت دنیای جادوگران را از شر پلیدترین و سیاه‌ترین جادوگر تاریخ جادوگری خلاص می‌کرد. ابرچوبدستی کلیدی بود که دامبلدور هرگز نخواست درست از آن استفاده کند. حالا دیگر وقت آن رسیده بود یار معتمد دامبلدور، خدمتی به یار قدیمی دامبلدور کند. حالا دیگر وقتش بود ابرچوبدستی به دست صاحب اصلی‌اش بازگردد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قدح اندیشه اسلیترین!
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 خرداد 1403 23:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- پروفسور اسلاگهورن! پروفسور اسلاگهورن!
- ششششش!! چه خبره صداتو انداختی تو سرت؟ بنال ببینم چی می‌گوی؟
- خوابم نمی‌بره...
- ای تف به اون روزی که من از درس و مشق تو سر کلاس معجون‌سازی تعریف کردم پسره چرب‌موی دماغ‌دراز بدعنق نچسب...!
- پروفسوووور؟ باز منو با سه‌ور اشتباه گرفتی؟
- تو کی هستی؟ یه لوموس بزن ببینمت توی نور. چوبدستیم دم دستم نیست خودم.
- نه استاد بذار تاریک بمونه... رمانتیک‌تره اینجوری...
- شت. این همه سال درس خوندم و درس دادم. دلم خوشه شدم رئیس گروه اسلیترین. سیسی‌هاشون خورده به پستم.
- استاد ناموسا یه دیقه زبون به دهن بگیر به‌ مرلین تایم خاطره محدوده. من خوابم نمیبره الان باید بپرسی چرا عزیزم؟؟
- ...؟!@#٪...(سانسور خاطره) چرا عزیزم؟
- فکرم مشغول یه سوال درسی خیلی خیلی مهمه. از اونجایی که الان مثلا به اینترنت و چت‌جی‌پی‌تی دسترسی نداریم، مجبورم از خودت بپرسم.
- مرلین بزرگ به ریشت قسم اگه تو لاین بعدی سوالش رو نپرسه خودم پرپرش می‌کنم.
- باشه باشه... برای اینکه یه بابایی بخواد یه تیکه از روحش رو جاودانه نگه‌داره باید چیکار کنه؟!
- اگه قول بدی خودت روحت رو ۷ تکه نکنی و ۷ شی مختلف رو به جاودانه‌ساز تبدیل نکنی و برای هر بار تکه کردن روحت جان یک نفر رو نگیری چون مهم‌ترین مرحله انجامشه، بهت می‌گم.
- ناموسا تو با این مغز چطور شدی استاد ما؟ قول نمیدم. تو که همه‌چیزش رو بهم گفتی. بگیر بخواب حله من دیگه برم.
- چی؟ من گفتم؟ اوه شت... برگرد اینجا... کی بودی که این سوالا رو از من بپرسیدی؟
- تو فکر کن همون سه‌وروس. خخخ
- دهنت سرویس اگه آمارتو به لیلی اوانز ندادم. یه کاری می‌کنم تو رو ول کنه بره بچسبه به اون جیمز تفلون.
- حتما این کارو بکن استاد. بوس بهت.

و اینگونه بود که تام ریدل راه درست کردن جاودانه‌سازها رو یاد گرفت و در همین منوال سه‌وروس اسنیپ رو جوری شکست عشقی داد که تا جان در بدن داشت فراموشش نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قدح اندیشه اسلیترین!
ارسال شده در: دوشنبه 31 اردیبهشت 1403 14:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- چند دقیقه‌ای هست که دارم بهش فکر می‌کنم، هاسکر‌‌‌...

با شنیدن این اسم، روی بینی هاسک چینِ کوچیکی به نشانه ی نارضایتی افتاد اما حرفی نزد.

- این اتاق چند وقته که داره می‌چرخه؟ حسش می‌کنی؟

ناخونای تیز هاسک آروم روی بطری ضرب گرفتن. سرشو بالا آورد و برای چند لحظه به هوریس نگاه کرد.

- این اتاق یه جایی روی کره ی زمینه پرفسور...

همونطوری که زمزمه می‌کرد، چشماش دور تا دور اتاق خاک گرفته چرخیدن. توی نور کم گرگ و میش، تشخیص دادن اندازه ی واقعی وسایل توی اتاق براش سخت بود. انگار سایه ی بطریای خالی و جعبه‌های کوچیک و بزرگ دور و برشون، با جسم واقعیشون هماهنگ نبود. هاسک از سایه‌ها می‌ترسید. همیشه به نظرش یه چیزی توشون قایم شده بود. سایه‌ها قابل اعتماد نبودن.

- این اتاق یه جایی روی کره ی زمینه، پروف... کره ی زمینم که همش داره می‌چرخه. یه چیزایی هست که...
از پشت بطری نیمه‌خالی‌ای که تو دستش بود، به هوریس نگاه کرد.

- فقط وقتی به اندازه ی کافی نوشیده باشی می‌تونی ببینی.

چند لحظه‌ای توی سکوت سپری شد. هوریس عاشق مهمونی دادن بود. دوست داشت دور و برش شلوغ باشه. ولی هر از گاهی آرامش هم بد نبود. مخصوصا اگه یکی از دانش‌آموزاش- نفسشو بلند بیرون داد و شونه‌های هاسک رو گرفت.
- پایک جوون... تو... فارغ‌التحصیل شدی؟

مخاطبش چشماشو چرخوند. برای شنیدن این جمله زیادی هوشیار بود‌.
- پرفسور من ۱۰ ساله فارغ‌التحصیل شدم. بعدشم-

صدای خر و پف هوریس بهش نشون داد که نیازی به ادامه ی جمله‌ش نیست. انگشتاش دور شونه ی هاسک شل شده بودن. آروم کمکش کرد دراز بکشه و بعدش شروع کرد به روی هم چیدن بطریای خالی. اولین پرتوهای نور خورشید داخل اتاق خزیدن و سایه‌ها رو فراری دادن‌. پلکاش آروم روی هم اومده بودن که صدای هوریس رو شنید:
- هاسکر؟ شاگردام اومدن برای مهمونی صبحونه. بلند شو این بساطی که اینجا راه انداختی رو جمع کن.

بدون اینکه چشماشو باز کنه، ابروهاشو بالا انداخت.
- باشه پروفسور.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!