جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

141 کاربر(ها) آنلاین هستند (105 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
140
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  252 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: قدح اندیشه اسلیترین!
ارسال شده در: چهارشنبه 1 بهمن 1404 21:31
نمایش جزئیات
آفلاین
در این روزها، قلعه ساکت‌تر از همیشه است. نه از آن سکوت‌های باشکوه شبانه، بلکه سکوتی سنگین که روی شانه‌ها می‌نشیند. جغدها پرواز می‌کنند اما بازنمی‌گردند، شومینه‌ها خاموش‌اند و شبکه فلو چیزی جز خاکستر در خود ندارد. ارتباط‌ها گسسته شده‌اند و نام‌ها در ذهن تکرار می‌شوند، نام کسانی که دیروز کنارمان بودند و امروز فقط خاطره‌شان در راهروها قدم می‌زند. ما می‌بینیم که چگونه خبرها به نجوا تبدیل می‌شوند و نجواها در دل‌ها دفن می‌شوند. در این میان، جادوآموزان بسیاری دیگر به تالارشان بازنگشتند و جای خالی‌شان مثل زخمی باز در فضای هاگوارتز نفس می‌کشد.

ما به چیزهایی فکر می‌کنیم که همیشه بدیهی به نظر می‌رسیدند؛ پیام‌های کوتاه کنار شومینه، خنده‌های بی‌دلیل در تالار، بحث‌های بی‌پایان تا نیمه‌شب. حالا همان لحظه‌های ساده، وزنی عظیم پیدا کرده‌اند. دوستانی از اسلیترین که بیش از دو هفته صدایشان را نشنیده‌ایم، چهره‌هایی که آرزو می‌کنیم کاش بیشتر با آن‌ها حرف زده بودیم، کاش جمله‌های ناتمام را کامل کرده بودیم. دلتنگی شکل تازه‌ای گرفته و هر خاطره، هم تسلی است و هم درد.

در دنیای جادو، مرگ همیشه افسانه‌ای دور به نظر می‌رسید، چیزی برای کتاب‌ها و داستان‌ها. امروز اما، واقعیت خودش را بی‌پرده نشان داده است. ما در این تاریکی، بیشتر از هر زمان دیگری قدر پیوندها را می‌فهمیم. هر نام، هر خاطره، هر سکوت، یادآور این است که بودن کنار هم چقدر ارزش دارد. شاید روزی دوباره جغدها بازگردند و شومینه‌ها روشن شوند، اما این روزها در حافظه‌ی ما حک می‌مانند؛ روزهایی که فهمیدیم گفتن، شنیدن و با هم بودن، خودِ جادوست.
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: قدح اندیشه اسلیترین!
ارسال شده در: شنبه 1 شهریور 1404 19:01
نمایش جزئیات
آفلاین
خاطرات مانند جوهری سبزرنگ در میان قدح‌ اندیشه موج می‌زدند. کم‌کم جوهر‌ها به هم پیوستند و شکل گرفتند. حالا تصویر یک آشپزخانه گرم و دوده گرفته در قدح‌ اندیشه نمایان شد که در آن، زنی میان انبوهی از قابلمه‌‌ها نشسته بود.
- بهش بگم؟

زن در سینی‌ای مشغول پاک‌کردن دانه‌‌های عدس بود و با هر جمله، یکی از دانه‌های عدس را با اشاره انگشت به سمت دیگر سینی حرکت می‌داد.
- بهش نگم؟

دانه‌ای دیگر به آن سوی سینی سر خورد.

- ولی آخه قبلا بهش بارها گفتم...

آهی کشید و سینی را با بی‌حوصلگی روی میز گذاشت که باعث شد دانه‌های پاک‌کرده و نکرده، دوباره به یکدیگر بپیوندند.
- اون خوشش نمیاد مدام اینو بهش بگم. وظیفه مامانه که ابهت‌شو حفظ کنه.

دوباره سینی را برداشت تا از ابتدا دانه‌ها را پاک کند.
- ولی اگر یه وقت یادش بره چی؟! اگر فکر کنه مامان حواسش بهش نیست چی؟ اگر فکر کنه مامان دوستش نداره...

با وحشت سینی را روی میز گذاشت و با قدم‌های شتاب‌زده به طبقه‌ی بالای تالار اسلیترین رفت. در خوابگاهی که روی آن نوشته بود "بدون اذن ورود وارد اتاق لرد‌سیاه نشوید!" را به شدت گشود و خودش را به لرد سیاه که از شوک ورود ناگهانی مروپ، زیر پتویی پنهان شده بود رساند و به سرعت کله وی را ماچ آبداری کرد.
- زیتون بی‌هسته‌ی مامان می‌دونه که مامان چقدر دوستش داره؟

لرد که مغزش هنوز از ورود ناگهانی مادرش لود نشده بود و ویندوزش بالا نیامده بود تا ماچ آبدار و رژ لبی مروپ را از کله کچلش پاک کند، در سکوت مبهوتی به مادرش زل زد.

- آره می‌دونم هر روز بهت میگم. یه روز سر میز صبحونه برات بیشتر از همه املت توی بشقابت می‌کشم و یه روز دیگه تموم گردو‌های باغ شوهر مامانو کش می‌رم و توی لقمه‌ سرکار اربابیت می‌چپونم. یه وقتاییم وقتی دلت گرفته به زور میام شبا برات قصه سیندرلا رو تعریف می‌کنم... حالا اینکه این داستان چه تاثیری توی رشدت داره رو نمی‌دونم ولی مامان حس می‌کنه لازمه! ولی می‌دونی چیه؟ حس می‌کنم اینا کافی نیست. انگار هر چقدرم بیشتر دوستت داشته باشم بازم کمه... برا همین از امروز برنامه اینه هر پنج دقیقه یه بار، هر جا می‌ری بیام کله‌ت رو ماچ کنم.

لرد با وحشت، جمله آخر مروپ را در ذهن تصور نمود.
- نه مادر! نکنید از این‌کارها! پس فردا در حال سخنرانی استراتژیک برای مرگخواران‌مان یهو سر می‌رسید و ما را ماچ‌‌ باران می‌نمایید! هر چه ابهت رشته کرده‌ایم تبدیل به پنبه می‌شود!

اما به نظر نمی‌رسید که مروپ جملات لرد را بشنود یا اصلا بخواهد که به آن توجه‌ای کند چرا که حالا در حال فرستادن ماچ‌هایی از راه دور، با تمام مهر و محبت مادرانه‌اش به سوی لرد سیاه بود و همزمان، ساعتش را برای پنج دقیقه آینده کوک می‌کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قدح اندیشه اسلیترین!
ارسال شده در: دوشنبه 30 مهر 1403 15:16
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق غذاخوری با نوری ضعیف روشن شده بود، سایه‌ها روی دیوارهای سنگی در حرکت بودند و فضایی ترسناک ولی به طرز عجیبی آرامش‌بخش در اطراف میز بلند و براق به وجود آورده بودند. در رأس میز، مروپ گانت نشسته بود؛ چهره‌اش آمیزه‌ای از شادی و اضطراب بود، در حالی که نگاهش بین دو شخصیت قدرتمند و ترسناک خانواده‌اش، سالازار اسلیترین و پسرش لرد ولدمورت، در حرکت بود. هر دو مرد، که به ندرت در چنین محیطی دیده می‌شدند، با حالتی خشک و رسمی در دو طرف او نشسته بودند. این مهمانی شام، که در ظاهر ساده به نظر می‌آمد، برای آنها غیرعادی بود. مروپ، با عشق مادرانه‌اش، اصرار کرده بود که امشب فقط خانواده باشند، نه رهبران دنیای جادوگری تاریک.

میز با غذاهای لذیذ و سنگین که مروپ خودش آماده کرده بود پر شده بود؛ غذاهایی که نشان از تلاش او برای یک جمع خانوادگی داشت. هیچ گفت‌وگویی بین سه نفر صورت نمی‌گرفت، اما صدای ملایم برخورد قاشق‌ها و چنگال‌ها با بشقاب‌های چینی سکوت سنگین را می‌شکست و حالتی از عادی بودن را به این شام خاص می‌داد. هرچند لرد ولدمورت و سالازار در خاموشی و سردی همیشگی‌شان فرو رفته بودند، اما فضای خانه‌گونه‌ای که مروپ خلق کرده بود، حتی در این سکوت هم احساس می‌شد. آنها از قدرت و عظمت خود خسته بودند، اما برای لحظاتی، زیر نور ضعیف شمع‌ها و با طعم غذای خانگی، احساس می‌کردند که بخشی از چیزی فراتر از جاه‌طلبی و تسلط هستند: خانواده.

لرد ولدمورت گهگاهی نگاهی گذرا به مادرش می‌انداخت، در نگاهش برای لحظه‌ای نرمش دیده می‌شد، ولی بلافاصله به سردی همیشگی‌اش بازمی‌گشت. رابطه او با مروپ پیچیده بود اما نمی‌توانست کشش ناگفتۀ عشق مادری‌اش را انکار کند. در طرف دیگر میز، سالازار اسلیترین با وقاری خاص نشسته بود. در چهره تیز و مرموزش، احساسی دیده نمی‌شد، اما در عمق چشمانش نوعی افتخار به‌خاطر خون خالصی که مروپ به ارث برده بود، موج می‌زد. هرچند او به ندرت احساسات انسانی را به نمایش می‌گذاشت، اما امشب به احترام پیوند خونی که آن‌ها را متحد می‌کرد، در این جمع حاضر شده بود.

با گذشت زمان، سکوت میز همچنان برقرار بود، اما این سکوت دیگر سنگین و ناراحت‌کننده نبود. آن‌ها می‌دانستند که فراتر از هرچیزی، تاریخ، قدرت و این خون مشترک آن‌ها را به هم وصل کرده است. با وجود سیاهی که قلب‌هایشان را فرا گرفته بود، در این شام احساس متفاوتی بینشان به وجود آمده بود. انگار برای چند لحظه کوتاه، تاریکی به نور ضعیفی از محبت خانوادگی تبدیل شده بود. البته لرد ولدمورت و سالازار این احساس را هرگز به زبان نمی‌آوردند و نشان نمی‌دادند.

وقتی که شام به پایان رسید و مروپ دسر—یک کیک شکلاتی غنی—را روی میز گذاشت، فضای میانشان کمی گرم‌تر شده بود. هنوز هیچ گفت‌وگویی صورت نگرفته بود، اما آن‌ها به طور خاموش پیوند خانوادگی خود را پذیرفته بودند. سالازار که همیشه در دل خود به قدرت و جایگاهش افتخار می‌کرد، حتی اگر نخواهد آن را نشان دهد، نمی‌توانست از حس پنهانی غرور به نواده‌هایش که در این جمع نشسته بودند، چشم‌پوشی کند.

وقتی دسر هم خورده شد و مروپ به آرامی از جای خود بلند شد تا بشقاب‌ها را جمع کند، سالازار و لرد ولدمورت هم بدون هیچ کلامی از جا برخاستند. سکوت سنگینی همچنان بینشان برقرار بود، اما انگار همه چیز گفته شده بود، حتی اگر هیچ کلمه‌ای به زبان نیامده بود. آنها بدون هیچ گفت‌وگویی به سمت در خروجی حرکت کردند و در حالی که قدم‌هایشان از خانه دور می‌شد، مروپ با چشمانی پر از امید به آن‌ها نگاه می‌کرد. هرچند این لحظه ممکن بود یک توهم مادرانه باشد، اما مروپ همیشه قسم می‌خورد که درست قبل از خروج، سایه‌ای از یک لبخند کم‌رنگ، برای لحظه‌ای کوتاه، بر چهره‌های سرد و بی‌احساس سالازار اسلیترین و لرد ولدمورت نقش بسته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: قدح اندیشه اسلیترین!
ارسال شده در: جمعه 4 خرداد 1403 16:10
نمایش جزئیات
آفلاین
-من ... من ...

بدن چاق هوریس مثل توپ بسکتبالی دور خودش می‌چرخید و فقط برای لحظاتی از حرکت می‌ایستاد تا فرصتی کوتاه برای صحبت پیدا کند. اما از این لحظات کوتاه هم نمی‌توانست به خوبی استفاده کند، زیرا کلمات آنطور که می‌خواست از دهانش بیرون نمی‌آمدند. همانطور که لقب خیانتکار به خودش داده شده بود، انگار که دهانش هم دیگر نمی‌خواست با یک خیانتکار همکاری کند.

-مایه ننگ جادوگران خالص!

فریاد سالازار باعث شد حتی همان یک کلمه "من" هم که از دهان هوریس بیرون آمده بود، قورت بدهد و دیگر جز آب دهان چیزی از دهانش خارج نشود. سالازار که از این تصویر عصبانی‌تر نیز شده بود، چوب دستیش را بالا آورد و هوریس را روی زمین انداخت.

-کریشیو!

هوریس تا الان فکر می‌کرد که چرخیدن همانند توپ بسکتبال بدترین اتفاقی است که آن روز برایش می‌افتد، اما حالا فهمید که درد واقعی چیست. درد طلسم شکنجه سالازار آنقدر زیاد بود که استخوان‌های بدن هوریس به صدا در آمده و با برخورد به همدیگر اعتراض خودشان را نشان می‌دادند.

-کریشیو!

سالازار طلسم شکنجه خود را قطع کرد و به طرف صندلی‌اش رفت. به آرامی دور زد، ردایش را کمی بالا زد و با آرامش بر روی صندلی‌اش نشست. پشتی صندلی سبز رنگ بود اما دسته‌هایش مارهای طلایی رنگی بودند که به شکل باسیلیسک ساخته شده بودند. ردای سالازار هم از رنگ‌های سبز و سیاه ترکیب شده بود تا روحیات او را به طور کامل به بینندگان توضیح دهد. در واقع، تمامی این صحنه جوری طراحی شده بود که سالازار نیازی به توصیف شخصیت خودش نداشته باشد و این وسایل به جای خود به همگان در مورد روحیات خشن او و تسلطش بر طلسم‌های سیاه خبر بدهند.

هوریس همچنان از درد به خودش می‌پیچید و جرات نمی‌کرد که سرش را بالا بیاورد. چشم در چشم شدن با سالازار برایش آنقدر وحشتناک بود که ترجیح می‌داد به دریاچه کوچکی که از خون خودش درست شده بود نگاه کند. سالازار این بار با صدای آرام‌تری گفت:

-در نبود من مهمانی می‌گیری و ماگل‌زاده‌ها و جادوگران اصیل را با هم وصلت می‌دهی؟ تو که خودت از یک خانواده اصیل می‌آیی، چطور می‌توانی چنین خیانتی در حق دنیای جادوگری بکنی؟

هوریس باز هم نتوانست صحبتی کند. هر چقدر سعی کرد که عذرخواهی کند، التماس کند، طلب بخشش کند، اما هیچ‌کدام از اعضای بدنش با او همکاری نمی‌کردند که کلمه‌ای تولید شود. می‌دانست که هیچ جمله‌ای هم به او کمکی نمی‌کند، اما باز هم هر چیزی بهتر از این سکوت بود. بالاخره تمام انرژی باقی‌مانده‌اش را جمع کرد و با صدای لرزان و آرامی گفت:

-من را ببخش بابابزرگ!

سالازار توجهی به عذرخواهی هوریس نکرد. بدون اینکه از جایش تکان بخورد، دستش را بالا آورد و به هوریس اشاره کرد که شکنجه‌اش به پایان رسیده و حالا می‌تواند اتاق را ترک کند. هوریس که باورش نمی‌شد که زنده از این اتاق خارج می‌شود، با سختی از جایش بلند شد و لنگان لنگان از اتاق خارج شد. قبل از خروج کامل بار دیگر تمام تلاشش را کرد تا بگوید:

-ممنون... باور کنید که پشیمان نمی‌شوید و سعی می‌کنم بهتر باشم.
-بعید می‌دانم، ولی به گلرت قول دادم که با جادوگران مهربان‌تر باشم و به اهداف بزرگ‌تری مثل فتح جهان فکر کنم. سریع‌تر از جلوی چشمم دور شو تا تصمیمم عوض نشده.

هوریس به محض شنیدن این جمله با سرعت از اتاق خارج شد و سالازار را با افکارش تنها گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: قدح اندیشه اسلیترین!
ارسال شده در: چهارشنبه 2 خرداد 1403 18:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نمای بیرونی جنگل ممنوعه


هورس اسلاگهورن طبق معمول هوس گشت و گذار در جنگل ممنوعه به سرش زده بود. خوب آنجا را می‌شناخت و دقیقاً می‌دانست گیاهان نایابی که برای معجون‌های شگفت‌انگیزش می‌خواهد هر یک در کدام گوشه از این جنگل وسیع جا خوش کرده است.

علاقه‌اش به انجام این کار چیزی تقریباً به اندازۀ علاقه‌اش به استعدادهای ذاتی جادوگران دیگری بود که در عمر خود می‌شناخت. شاید در ظاهر تمام تلاش خود را برای نابودی شر به کار می‌بست، اما پیش خودش همواره جادوگران قدرتمندی مثل دامبلدور و تام ریدل را به خاطر ذکاوت و توانمندی‌هایی که داشتند تحسین می‌کرد. تلخی مسیر تاریکی که تام ریدل در پیش گرفته بود هرگز نمی‌توانست شیرینی روزهایی را که به او درس می‌داد از یادش ببرد. با وجود افکار این‌چنینی که در آن روز خاص و ناگفته به سراغش آمده بود، فردی که دقایقی بعد در مقابل خود دید آخرین کسی بود که فکر می‌کرد در اطراف هاگوارتز ببیند! کسی که سال‌های سال قبل دامبلدور اطمینان حاصل کرده بود تا ابد در زندان خواهد پوسید.

ابتدا دهانش باز مانده بود و نمی‌توانست کلامی بر زبان بیاورد. پس از چند ثانیه، به این فکر کرد که بهترین کار فرار است اما آپارات کردن در آن ناحیه تا به آن حد نزدیک به هاگوارتز امکان‌پذیر نبود. آب دهانش را قورت داد و بدون توجه به عرق سردی که بلافاصله از روی پیشانی‌اش به سمت نوک بینی‌اش حرکت می‌کرد، به سختی لب به سخن گشود:

- ت... تو باید...

مرد موبلوند چشم‌آبی (البته چشمش راستش به سفیدی می‌زد) با نافذترین نگاهی که هورس هرگز ندیده بود به او زل زد و لبخند به لب گفت:

- هورس اسلاگهورن عزیزم. فکرش رو می‌کردم جادوگری به دانایی و فراست تو بعد از سال‌ها بتونه چهرۀ من رو تشخیص بده، جوری که نیازی به معرفی نداشته باشم. تشخیص دادن تو هم از صد فرسخی کار ساده‌ایست. خون پاک و خالص جادوگرها رو تو رگ‌هات داری...

- اما... نورمنگارد...

- نورمنگارد برای نگه داشتن من زیادی... چی می‌گن؟ زیادی کوچیکه... این‌ها رو ولش کن هورس. با من صادق باش چون خوب می‌دونی هم ذهنت رو می‌خونم هم آینده رو می‌بینم...

- از من چی می‌خوای؟

گلرت گریندلوالد دستی به موهای خود کشید و با رضایت گفت:

- آفرین بر تو که مستقیم رفتی سر اصل مطلب. متاسفانه دوست مشترک ما به نفرینی دچار شده که عمرش رو کوتاه کرده.

قطره اشکی از گوشۀ چشمش سرازیر شد و ادامه داد:

- تعجب نکن هورس و با دقت به من گوش بده. چیزی به پایان دامبلدور باقی نمونده و من به خوبی می‌دونم چقدر همه‌تون دوست دارید شر تام از سر دنیای حقیرتون برداشته باشه.

- من هرگز کاری که تو از من بخوای رو انجام نمی‌دم. گریندلوالد باشی یا و...

- چه شجاع شدی پیرمرد! اسمشونبرها رو یکی یکی اسم می‌بری. به من دروغ نگو. همه خیلی خوب می‌دونیم اهداف تام اونقدر پلید هست که دنیا برای از بین بردنش دست به دامن گریندلوالد بشه. اتفاقا، دامبلدور چیزی داره که اگر درست ازش استفاده می‌کرد، تا الان اثری از تام باقی نمونده بود. و من برای تو فقط یک ماموریت دارم هورس. یک ماموریت که هر دو به خوبی می‌دونیم می‌تونه معادلات بازی رو به هم بزنه. یک کار کوچیک برام انجام میدی و من به تو، به هورس اسلاگهورن بزرگ، تضمین می‌دم که هم تام ریدل و قصه‌هاش تمام بشه، هم تا سال‌ها حتی اسم گریندلوالد رو نشنوی.

- ح... حرفت... رو... باور می‌کنم اما... چی از من می‌خوای؟

گریندلوالد قدرت فوق‌العاده‌ای در متقاعد کردن داشت اما هورس اسلاگهورن شاید آسان‌ترین جادوگر خون خالصی بود که طعمۀ او شد و قلبش را به او واگذار کرد. نقشۀ فوق‌العاده‌اش نقص نداشت. حقیقتاً داشت دنیای جادوگران را از شر پلیدترین و سیاه‌ترین جادوگر تاریخ جادوگری خلاص می‌کرد. ابرچوبدستی کلیدی بود که دامبلدور هرگز نخواست درست از آن استفاده کند. حالا دیگر وقت آن رسیده بود یار معتمد دامبلدور، خدمتی به یار قدیمی دامبلدور کند. حالا دیگر وقتش بود ابرچوبدستی به دست صاحب اصلی‌اش بازگردد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قدح اندیشه اسلیترین!
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 خرداد 1403 23:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- پروفسور اسلاگهورن! پروفسور اسلاگهورن!
- ششششش!! چه خبره صداتو انداختی تو سرت؟ بنال ببینم چی می‌گوی؟
- خوابم نمی‌بره...
- ای تف به اون روزی که من از درس و مشق تو سر کلاس معجون‌سازی تعریف کردم پسره چرب‌موی دماغ‌دراز بدعنق نچسب...!
- پروفسوووور؟ باز منو با سه‌ور اشتباه گرفتی؟
- تو کی هستی؟ یه لوموس بزن ببینمت توی نور. چوبدستیم دم دستم نیست خودم.
- نه استاد بذار تاریک بمونه... رمانتیک‌تره اینجوری...
- شت. این همه سال درس خوندم و درس دادم. دلم خوشه شدم رئیس گروه اسلیترین. سیسی‌هاشون خورده به پستم.
- استاد ناموسا یه دیقه زبون به دهن بگیر به‌ مرلین تایم خاطره محدوده. من خوابم نمیبره الان باید بپرسی چرا عزیزم؟؟
- ...؟!@#٪...(سانسور خاطره) چرا عزیزم؟
- فکرم مشغول یه سوال درسی خیلی خیلی مهمه. از اونجایی که الان مثلا به اینترنت و چت‌جی‌پی‌تی دسترسی نداریم، مجبورم از خودت بپرسم.
- مرلین بزرگ به ریشت قسم اگه تو لاین بعدی سوالش رو نپرسه خودم پرپرش می‌کنم.
- باشه باشه... برای اینکه یه بابایی بخواد یه تیکه از روحش رو جاودانه نگه‌داره باید چیکار کنه؟!
- اگه قول بدی خودت روحت رو ۷ تکه نکنی و ۷ شی مختلف رو به جاودانه‌ساز تبدیل نکنی و برای هر بار تکه کردن روحت جان یک نفر رو نگیری چون مهم‌ترین مرحله انجامشه، بهت می‌گم.
- ناموسا تو با این مغز چطور شدی استاد ما؟ قول نمیدم. تو که همه‌چیزش رو بهم گفتی. بگیر بخواب حله من دیگه برم.
- چی؟ من گفتم؟ اوه شت... برگرد اینجا... کی بودی که این سوالا رو از من بپرسیدی؟
- تو فکر کن همون سه‌وروس. خخخ
- دهنت سرویس اگه آمارتو به لیلی اوانز ندادم. یه کاری می‌کنم تو رو ول کنه بره بچسبه به اون جیمز تفلون.
- حتما این کارو بکن استاد. بوس بهت.

و اینگونه بود که تام ریدل راه درست کردن جاودانه‌سازها رو یاد گرفت و در همین منوال سه‌وروس اسنیپ رو جوری شکست عشقی داد که تا جان در بدن داشت فراموشش نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قدح اندیشه اسلیترین!
ارسال شده در: دوشنبه 31 اردیبهشت 1403 14:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- چند دقیقه‌ای هست که دارم بهش فکر می‌کنم، هاسکر‌‌‌...

با شنیدن این اسم، روی بینی هاسک چینِ کوچیکی به نشانه ی نارضایتی افتاد اما حرفی نزد.

- این اتاق چند وقته که داره می‌چرخه؟ حسش می‌کنی؟

ناخونای تیز هاسک آروم روی بطری ضرب گرفتن. سرشو بالا آورد و برای چند لحظه به هوریس نگاه کرد.

- این اتاق یه جایی روی کره ی زمینه پرفسور...

همونطوری که زمزمه می‌کرد، چشماش دور تا دور اتاق خاک گرفته چرخیدن. توی نور کم گرگ و میش، تشخیص دادن اندازه ی واقعی وسایل توی اتاق براش سخت بود. انگار سایه ی بطریای خالی و جعبه‌های کوچیک و بزرگ دور و برشون، با جسم واقعیشون هماهنگ نبود. هاسک از سایه‌ها می‌ترسید. همیشه به نظرش یه چیزی توشون قایم شده بود. سایه‌ها قابل اعتماد نبودن.

- این اتاق یه جایی روی کره ی زمینه، پروف... کره ی زمینم که همش داره می‌چرخه. یه چیزایی هست که...
از پشت بطری نیمه‌خالی‌ای که تو دستش بود، به هوریس نگاه کرد.

- فقط وقتی به اندازه ی کافی نوشیده باشی می‌تونی ببینی.

چند لحظه‌ای توی سکوت سپری شد. هوریس عاشق مهمونی دادن بود. دوست داشت دور و برش شلوغ باشه. ولی هر از گاهی آرامش هم بد نبود. مخصوصا اگه یکی از دانش‌آموزاش- نفسشو بلند بیرون داد و شونه‌های هاسک رو گرفت.
- پایک جوون... تو... فارغ‌التحصیل شدی؟

مخاطبش چشماشو چرخوند. برای شنیدن این جمله زیادی هوشیار بود‌.
- پرفسور من ۱۰ ساله فارغ‌التحصیل شدم. بعدشم-

صدای خر و پف هوریس بهش نشون داد که نیازی به ادامه ی جمله‌ش نیست. انگشتاش دور شونه ی هاسک شل شده بودن. آروم کمکش کرد دراز بکشه و بعدش شروع کرد به روی هم چیدن بطریای خالی. اولین پرتوهای نور خورشید داخل اتاق خزیدن و سایه‌ها رو فراری دادن‌. پلکاش آروم روی هم اومده بودن که صدای هوریس رو شنید:
- هاسکر؟ شاگردام اومدن برای مهمونی صبحونه. بلند شو این بساطی که اینجا راه انداختی رو جمع کن.

بدون اینکه چشماشو باز کنه، ابروهاشو بالا انداخت.
- باشه پروفسور.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 شهریور 1399 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
خاطره ی مخفی شماره 1
عاشق شدن هوریس اسلاگهورن:
بچه ها بیاین.بدوین.اینو هوریس گفت.
الستر مودی و ریموس لوپین و آرتور ویزلی می آیند.
عجیبه!!اونا هم گروهی نیستن ولی باهم خیلی رفیقن.
هوریس:بدوین.
بچه ها پشت ستونی جمع میشوند.
مودی:چیکارمون داری:
هوریس:امروز میخوام کراشمو نشونتون بدم!!
همه با تعجب به او نگاه میکنند.
مودی:ایول بابا.مبارکه.بالاخره قراره زن داداش دار بشیم.حالا کی هست؟
هوریس:نارسیسا بلک(مالفوی)
آرتور ویزلی:واااااو.دست روی عجب چیزی هم گذاشتی.
هوریس غیرتی میشود و میخواهد برود که او را گوش مالی بدهد که یکدفعه لوپین میگوید:اوه اوه ...اومدش.
همه میرن پشت ستون ورودی تالار خصوصی اسلیترین قایم میشوند.
دختری جوان با قد بلند و چشم های درشت و موهایی سپید که واقعا جذاب بود در حال رفتن به تالار بود.
هوریس که سرخ شده بود یکدفعه هول شد و پرید جلوی پای نارسیسا و گفت :سلام.
نارسیسا ترسید ولی جلوی خودشو گرفت: و گفت سلام.هوریس.
هوریس تا این را شنید به خودش آمد و دید جلوی نارسیسا است.
گفت؟آمممم.میتونی توی تکالیف کلاس تاریخ جادوگری بهم کمک کنی؟
نارسیسا با نگاهی زیبا و خنده ای ملیح گفت معلومه!!
هوریس گفت:واااای!تایرقلبمو با میخو نگات پنجر کردی!!
نارسیسا:هوریس؟چیزی گفتی؟
هوریس:آمممم.نه.هیچی.
نارسیسا :باشه.من رفتم...راستی !من توی درس طبابت جادویی استعداد دارم!سوالی داشتی میتونی ازم بپرسی.
هوریس:الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی .
نارسیسا با لبخندی آنجارا ترک میکند و هوریس بر زمین می افتد.بعد از 20 دقیقه با پاشیدن آب یخ بر صورت او توسط مودی بیدار میشود.
هوریس:واااااااای.چه کنم.
آرتور :بلند شو که کارت حله...اینطور که.پیداس خودش بهت نخ داده.بهتره هرچی زودتر مخشو بزنی تا لوسیوس مالفوی نرفته سراغش!!(هوریس چند بار سر همین قضیه با مالفوی دعوا کرده بود.چون مالفوی هم عاشقش شده بود )
هوریس:اون دیگه مال منه.فردای آنروز:
آلبوس دامبلدور همه را در سالن عمومی فرا خواند برای قضیه ای مهم.
دامبلدور:پس فردا مراسم یول داریم و همه باید همراهی برای خود انتخواب کنند.
بعد از کلاس هوریس مستقیم به سمت نارسیسا رفت و مستقیما از او درخواست کرد و او هم با کمال میل پذیرفت.
آنها با هم به مراسم یول رفتند و هوریس در حالت مستی از او درخواست دوستی کرد و او هم پذیرفت.
هوریس فردای آن روز:بچا بالاخره درخواستو دادم.نارسیسا رلم شد.باهم دوست شدیم.
آرتور:پس شیرینی چی میشه؟
هوریس:شیرینی هم میدم.
ولی نوبت شماس که برای خودتون باید آستین بالا بزنین.یکی یکی بهم بگین روی کی کراش دارین تا به نارسیسا بگم براتون جورش کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بکش تا نمیری.
آداوراکاداورا
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: شنبه 30 آذر 1398 22:01
نمایش جزئیات
آفلاین
یادآوری:

قدح اندیشه، قدحی بود که خاطرات افراد رو نگه می داشت. روند این تاپیک هم به این شکله که هر چند وقت یک بار، شخصی به عنوان سوژه تعیین می شه و ما در مورد خاطرات پنهان شده ی اون شخص، پست تکی می زنیم. به زبان ساده تر، خاطرات اون شخص رو برملا می کنیم!
پست می تونه طنز، جدی و یا هر سبکی باشه. محدودیتی هم در تعداد پست نیست. هر تعدادی که دوست دارین می تونین بزنین.

در پناه سالازار، خاطرات فرد مذکور رو پاچیدن کنین توی قدح!

*****

پایان سوژه ی وینسنت کراب و معرفی سوژه ی بعدی:

هوریس اسلاگهورن!

خوندن این پست هم توصیه شدن می شه!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: جمعه 16 فروردین 1398 15:37
نمایش جزئیات
آفلاین
خاطره ی مخفی 7

-آخ جون...بالاخره رفتن!

بعد از اینکه پدر و مادر کراب، در خونه رو بستن که به مهمونی ای که دعوت شده بودن برن، کراب موقعیت رو مناسب دید تا بره توی اتاق مامان و باباش.
کراب در رو باز کرد. چیزی که می دید رو باور نمی کرد...اون همیشه دوست داشت وقتی بزرگ شد یکی از اونا رو برای خودش داشته باشه...برای خودِ خودش!
کراب آروم آروم قدم بر می داشت...به نظرش اینجوری لذتش بیشتر می بود...فاصله به کمترین مقدار خودش رسید...کمی لبشو گاز گرفت...نمی دونست چرا ولی نگران بود...دستشو دراز کرد...نوک انگشتاش بهش خورد.
-وای خدای من...چه حس فوق العاده ای...تا حالا همچین حسی نداشتم!

کراب سفت اونو گرفت...جوری که هیچوقت نمی خواست رهاش کنه.
خودشو تو آیینه دید...نمی دونست این حس خجالت از کجا میاد... اون توی اتاق تنها بود...فقط خودش بود و خودش...پس چرا خجالت می کشید...
شاید از چهره ای خودش خجالت می کشید...سرشو پایین انداخت که خودشو نبینه.
-برای چی سرمو پایین بندازم...من این کارو دوست دارم...باید با افتخار انجامش بدم!

دوباره خودشو توی آیینه نگاه کرد...ایندفعه توی چهرش خجالت نبود...اون شروع کرد.
-مممم...عالیه...این بهترین حسی بوده که تا حالا داشتم...از این بهتر نمیشه.

کراب خیلی از این کار خوشش اومد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!