
هوادار تیم برتوانا
تیم برتوانا اولین تیمی بود که بعد از باز شدن درها رسید. با وجود گابریل و ترزا و به کاپتانی مرگ معلوم بود که این تیم همیشه اولین است! ترزا درحال سرشماری اعضای تیم بود.
- پتو که هست... فورد هم هست... و هکتور نیست! چرا هکتور اینجا نیست؟!
- اوناهاش! اوناهاش! داره با پاتیلش میاد!
گابریل با ذوق بالا و پایین میپرید و با دست هکتور را که در آسمان نزدیک میشد نشان میداد.
- برین کنار...
اعضای تیم همینجور به مرگ خیره شده بودند و فکر میکردند که چرا باید کنار بروند که طبق معمول ترزا وارد عمل شد و فریاد زد:
-
مگه نشنیدین چی گفت؟ برین کنار!
ترزا سریع کنار رفت و گابریل را کنار کشید. بید و فورد هم در جهت مخالف کنار رفتند و در همان لحظه هکتور محکم با جایی که لحظاتی پیش آنها ایستاده بودند برخورد کرد.
بوم!احتمالا صدای برخورد از خودش بدتر بود چون هکتور سریع بلند شد و رو به نگاه های نگران اعضای تیم گفت:
- خوبم! خوبم!
ترزا سرتاپای هکتور را برانداز کرد. وقتی مطمئن شد هکتور آسیبی ندیده نگاهش را از او برداشت و به ساعتش نگاه کرد.
- الان دقیقا ۳ دقیقه و ۴۷ ثانیه از زمانی که قرار بود اینجا باشیم گذشته. میشه بفرمایید چرا دیر کردین جناب هکتور؟ تو همین زمان ممکن بود بقیه تیم ها برسن و ما دیگه اول نباشیم!
هکتور خواست دهانش را باز کند که توضیح دهد که گابریل به انتهای خیابان اشاره کرد و با ذوق همیشگیش گفت:
- اونجا رو ببینین! اون آلنیسه!
دستش را بالا برد و دست تکان داد.
- سلام آلنیس!
ترزا با دیدن آلنیس و تیمش که نزدیک میشدند بیخیال هکتور شد. اول بودنشان در خطر بود به همین دلیل در را باز کرد و تیم برتوانا وارد شدند. ابتدا به بخش پذیرش رفتند. به آنها مقواهایی صورتی دادند. مرگ با انزجار مقواهای صورتی را از خانم پذیرش گرفت و بین اعضای تیم پخش کرد.
- شما باید به ترتیب این لیست به بخشای مختلف برین و معاینات رو انجام بدین. در آخر نتایج هر بخش روی این مقوا نوشته میشه و شما با نتایج آزمایشاتون میرین به اتاق انتهای راهرو. اونجا اگر شفاگر بیزیل تائید کنن که سالمین میتونین با گواهی سلامتتون برین و از بازیتون لذت ببرین!
خانم پذیرش در تمام طول این توضیحات لبخندی به لب داشت اما انزجار اعضای تیم از آن مقوای صورتی لحظه به لحظه بیشتر میشد. تنها گابریل بود که مقوای صورتی را بغل کرده بود.
- مقوای قشنگ و خوشرنگ کی بودی؟
ترزا لیست را از نظر گذراند.
- تست قد و وزن... آزمایشات اسکلتی-عضلانی... بینایی سنجی... آزمایش میزان جادوی جاریه در بازیکنان... آزمایش خون...
صدای ترزا همینطور کمتر و کمتر میشد و بعد از خواندن آزمایش خون صدایش قطع شد. همه به ترزا نگاه کردند و به طرز عجیبی با چهرهای بسیار وحشتزده روبهرو شدند. ترزا واقعا از آزمایش خون میترسید. حتی تصور فرو رفتن آن سوزن در دستش برایش ترسناک بود. در آن لحظه حقیقتا دلش میخواست فرار کند. مرگ که مشکل ترزا را فهمیده بود جلو آمد و مقوا را از دست ترزا بیرون کشید.
- فعلا تا اون موقع مونده. از پسش برمیای.
تیم برتوانا به سمت اولین اتاق برای انجام تست ها حرکت کردند. در همین حین صدای رسیدن بقیه تیم ها و فریاد های اعتراض آمیز تیم پیامبران مرگ از صورتی بودن مقوا ها از سالن پذیرش شنیده میشد...