جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

57 کاربر(ها) آنلاین هستند (51 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
57
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 1 دی 1403 04:11
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

WE BELIEVE IN BERTUANA

هوادار تیم برتوانا


هر سه به آرومی پشت کوهی از وسایل پناه گرفته بودن. صدای قدم‌های لی‌لی کنان و یکی در میون گابریل باید یه نیمچه هیجانی بهشون می‌داد. اما نه اون سه نفر واقعا اون بازی قائم‌باشک رو جدی گرفته بودن، نه گابریل اونقد حضور ناگهانیش هیجان و استرس‌آور بود که حداقل توجه اون سه تارو جلب کنه. پس وقتی خیالشون از سرگرم بودن گابریل و عدم مزاحمتش راحت شد، جلسه رو شروع کردن.

- استاد چی می‌خوای بهمون یاد بدی؟
- استاد حالا چرا اینجا؟ توی این وضعیت و به این شکل؟
- گسفند داری هم یاد میدین؟

جلسه‌ی سه نفره مرگ، سیگنس و ترزا حالا به طرز غیرقابل انتظاری چهار نفره شده بود. جعفر که با سیمایی بی‌خیال و آسوده با یه لبخند خیلی ملیح که کاملا عضلات صورتش رها شده بودن و فقط دوتا گوشه ابتدایی لبش بالا اومده بود و مشخص بود که جعفر همنشین الستوره، چون انقد همون دوگوشه لبش بالا اومده بود که لبش داشت جر می‌خورد و زیر فشار سهمگین زندگی داشت اختیار از دست می‌داد.

- این کیه؟ اینجا چیکار می‌کنه؟
- شما که این ترم با استاد واحد نداشتین! الان اینجا چیکار می‌کنین؟

جعفر نگاهی به کاغذ توی دستش انداخت. یکم دو دوتا چهارتا کرد. بعد دو چهارتا هشتا کرد. دید هشتا زیاده. برگشت روی همون دو دوتا چهارتا، ولی دید دو دوتا چهارتا هم درست نمی‌خونه با چیزی که می‌خواد. پس یه چهارتا چهارتا کرد. اما باز هم چیزی که می‌خواست نشد. پس نهایتا فهمید چیزی که می‌خواد سه به‌علاوه یکه! پس سه به‌علاوه یک کرد و معذرت خواهی کرد از اینکه اشتباهی مزاحم جلسه مرگ و شاگرداش شده و ازشون دور شد.

اما مرگ که از همچی خبر داشت و می‌دونست که جعفر قبلا توی سوژه دادگاه شقه شقه شده بود و این روحش بود و درواقع جعفر حالا روح سرگردان شده بود و همه‌جا با چوبش گشت می‌زد و می‌چرخید و نمی‌تونست از این مکان‌ها دل بکنه. اما گابریل روح و غیر روح حالیش نبود و با یه پرش بلند از گوشه کادر به روی کله جعفر پرید.
- کوبه‌تو میشکنی؟ پست پاک میکنی؟ من قراره شکنجه‌ت کنم! من! من! من!

و بلافاصله توی چشمای شفاف روح جعفر زل زد و چند لحظه بعد، از چشمای جعفر دود بلند شد و چشماش ریخت و به‌جای جایی که قبلا چشمای جعفر بود، حالا یه جایگاه کاملا خالی قرار داشت. مرگ و ترزا و سیگنس که گابریل رو دیدن، دیگه کاملا امیدشونو از دست دادن که جلسه‌شونو با خیال راحت برگزار کنن و قبول کردن که گابریل پیداشون کرده بود.

اما گابریل بعد از شکنجه جعفر، خیلی راحت و شیک و مجلسی، "قائم‌باشک بازی، آخجون!" گویان، لی‌لی کرد و بدون توجه به گروه مرگ، ترزا و سیگنس از جلوشون رد شد و رفت. با رفتن گابریل، باز سوال پرسیدن‌های سیگنس و ترزا شروع شد.
- استاد چرا داستونو به من نمیدین؟
- استاد کی یادم میدین بکشم بدون اینکه بمیرم؟
- استاد چرا شیشصد و شصت و شیش سه تا شیش داره؟
- استاد کی شروع می‌کنیم به یادگیری سوالات استخدامی کارمندان الهی؟

مرگ معمولا صبر ایوب و استقامت دیوید گاگینز رو داشت و سوال پرسیدن‌های زیاد هیچ تاثیری روش نداشتن. اما بالاخره حیفه که الستور توی این پست نباشه! پس الستور که از اونجا داشت رد می‌شد و به گابریل چندتا عکس نشون می‌داد و می‌پرسید که کدوم عکس بهتریه برای ترسوندن بچه‌های یازده ساله، با خودش فکر کرد که چرا با مرگ شوخی نکنه؟ پس یه فندک به زیر نوار صبر مرگ گرفت و نوار کم‌کم از سفید شفاف و بی‌رنگ به سبز و سپس به قرمز لبویی تغییر رنگ داد.

- بسه دیگه!

با صدای فریاد بسیار بلند و ترسناک مرگ، هردوی سیگنس و ترزا ساکت شدن. ناگهان مرگ سنگینی بغل یه موجود بسیار چسبنده و جدایی ناپذیر رو در پشت خودش احساس کرد که از کمی بالاتر از کمرش، آویزون شده بود.
- پیداتون کردم!





افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
MAYBE YOU ARE NEXT

تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 30 آذر 1403 17:01
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم پیامبران مرگ


به مناسبت تولد جد بزرگوار، سالازار اسلیترین

- جد بزرگوار! جد بزرگوار!

دوریا درحالی‌که فریاد می‌کشید با لبخندی روی صورتش و بشقابی از پنکیک در دستانش به سمت در اتاق سالازار اسلیترین می‌رفت. درست وقتی به در رسید و خواست یکی از دستانش را از زیر بشقاب پنکیک خارج کند و در بزند، در باز شد و سالازار اسلیترین روبرویش ظاهر گشت.
- عه وا! بیدارین که.
- بله بیدارم. از صبح خروس‌خوان هزار بار نامم را صدا زدی.

دوریا با شادی سرش را تکان داد.
- خب اگه همون بار اول جوابم رو می‌دادین، لازم نبود نهصدونودونه بار دیگه صداتون کنم.

سپس بشقاب را به موازات دماغ سالازار گرفت.
- پنکیک.
- بله می‌بیینیم.
- برای شماست.
- به چه مناسبت؟
- عه وا!‌ یادتون رفته؟ تولدتونه!
- بیش از هزار سال عمر دارم. تولد برایم معنی ندارد.
- اصلا مهم نیست که برای شما معنی داره یا نه.

دوریا با شادمانی این را گفت و بشقاب پنکیک را به دست اسلیترین داد.

- همین الان به ما گفتی نظرمان اهمیتی ندارد؟
- دقیقا همینو گفتم.
- چطور جرئت...
- چطور جرئت می‌کنی با بزرگترین جادوگر تاریخ و بنیان‌گذار گروهت چنین حرف بزنی بِلاه بِلاه بِلاه. همه‌ی اینا رو می‌دونم و لطفا سخنرانی‌تون رو نگه دارین برای دفعه‌ي بعد. من به عنوان ارشد تالار اسلیترین وظیفه دارم برای شما جشن بگیرم و شادی رو برای اعضا و مخصوصا تازه‌واردها به ارمغان بیارم تا پس‌فردا نگن چقدر گروه بی‌مزه‌ای داشتیم.
- مگر گروه مزه دارد که حالا بخواهد...

دوریا دستش را به نشانه‌ي سکوت بالا برد.
- همونطوری که خیلی هوشمندانه خودتون اعلام کردین، نظر شما در حال حاضر کوچکترین اهمیتی نداره. الانم دوتا گزینه دارین، یا پنکیک رو می‌خورین و بعد از پنج دقیقه برای جشن تولد میاین پایین تا وقتی مامان مروپ خواست بهتون خورشت کرفس آلو بده، بگین از پنکیک‌های دوریا خوردین و اگه بیشتر بخورین پوده می‌کنین یا هم نمی‌خورین و بعد از پنج دقیقه میاین پایین و مامان مروپ بهتون علاوه بر خورشت کرفس آلو، شیرین پلو با پوسته‌ی هندونه هم میده چون تازگی کشف کرده پوسته‌ي‌ هندونه خاصیت داره.

دوریا سپس دست به سینه جلوی سالازار اسلیترین ایستاد و ابروهایش را بالا داد.
- خب؟

سالازار به بشقاب پنکیک‌ها نگاه کرد.
- پنکیک‌ها را خواهیم خورد و تا پنج دقیقه‌ی دیگر پایین خواهیم بود.

دوریا دستانش را با شادمانی بهم کوبید.
- عالی شد.

پنج دقیقه‌ی بعد
با ورود سالازار اسلیترین به سالن اجتماعات اسلیترین، چندین بمب شادی ترکانده شد و برف شادی هم در هوا پخش شد. سالازار با ابرویی که از شدت تلاش برای عدم تبدیل به اخم می‌لرزید به افراد حاضر نگاه کرد. سپس همه‌ی حاضرین با هم شروع به خواندن آوازی برای تبریک تولد کردند:
- نوگل شاد کوچک تولدت مبارک!

اخم‌های سالازار داشت در هم فرو می‌رفت که نگاهش به دوریا افتاد که دو انگشت اشاره‌ش را روی گونه‌هایش گذاشته بود و به سالازار اشاره می‌کرد که لبخند بزند. سالازار به زور لبخندی مصنوعی زد.
یک تازه‌وارد سال اولی شجاع، هدیه‌ی کوچکی را که با روبان سبز تزیین کرده بود جلوی سالازار آورد و با گونه‌هایی گل انداخته گفت:
- این برای شماست. خودم دوختمش.

دوریا خودش را بلافاصله به کنار سالازار و جادوآموز سال اولی رساند و کادو رو از دستانش گرفت.
- وااای مرسی عزیز دلم! خیلی زحمت کشیدی. بذار ببینم چیه.

درون جعبه یک کلاه سفید قناس قرار داشت.
- خیلی قشنگه! مگه نه جد بزرگوار؟

جادوآموز کوچک با چشمانی منتظر به سالازار نگاه کرد. سالازار سرش را تکان داد.
- بله زیباست.

و دوریا بلافاصله کلاه را روی سر سالازار گذاشت.

-
- خورشت کرفس آلو و شیرین پلو با خلال پوست هندونه؟

سالازار به دوریا لبخندی مصنوعی زد.
چیزی نگذشت که سالازار اسلیترین با کلاه سفیدش پشت یک کیک بزرگ نشسته بود و داشت برای گرفتن عکس می‌گفت سیب.

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 28 آذر 1403 20:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در راستای طرفداری از تیم کوییدیچ پیامبران مرگ


پیمان تاریکی




دیدار دوم: سیریوس بلک


شب سردی بود. خیابان‌های خالی لندن زیر نور کم‌رنگ چراغ‌های گازی، سایه‌هایی طولانی و وهم‌آلود ایجاد کرده بودند. سیریوس بلک، در لباسی مشکی که با سگ سیاهش به‌عنوان انیماگوس همخوانی داشت، آرام و بی‌صدا قدم برمی‌داشت. چشمان خاکستری‌اش که از همیشه جدی‌تر به نظر می‌رسید، هر حرکت کوچکی را زیر نظر داشت. مأموریتی که بر عهده‌اش گذاشته شده بود، سنگینی عجیبی بر شانه‌هایش وارد کرده بود؛ مأموریتی که نه برای پیروزی، بلکه برای آزمون وفاداری او به تاریکی طراحی شده بود.

او به کوچه‌ای تاریک رسید و برای لحظه‌ای ایستاد. نفس عمیقی کشید و به خودش یادآوری کرد که چرا اینجا بود. اما ذهنش ناخواسته به گذشته برگشت؛ به ملاقاتش با سالازار اسلیترین.

فلش‌بک

دفتر مدیریت هاگوارتز، همچنان تاریک و سنگین، با حضور سالازار اسلیترین به صحنه‌ای از قدرت و تهدید تبدیل شده بود. سالازار پشت میزی عظیم نشسته بود و نگاه نافذش به سیریوس دوخته شده بود. نور شومینه تنها منبع روشنایی بود و سایه‌هایی رقصان روی دیوارها می‌انداخت.

سالازار با صدایی آرام اما خالی از هر نوع احساس گفت:
- تو که اسطوره سفیدی هستی، چه چیزی تو را به اینجا کشانده است، بلک؟

سیریوس که دست‌هایش را در جیب‌هایش فرو برده بود، لبخند طعنه‌آمیزی زد و گفت:
- شاید می‌خواستم ببینم آیا تاریکی چیزی برای ارائه دارد که روشنایی ندارد.

سالازار کمی سرش را خم کرد، گویی که سیریوس را بهتر بسنجد.
- و تو فکر می‌کنی می‌توانی تاریکی را بپذیری؟ چیزی که نیازمند قدرت است، نه اخلاق.

سیریوس نگاهش را تیز کرد و گفت:
- اگر این قدرت باشد که به من امکان محافظت از آنچه دوست دارم را بدهد، چرا که نه؟

سالازار لبخندی محو زد و سپس گفت:
- پس به تو مأموریتی می‌دهم. کسانی هستند که بر خلاف قوانین من رفتار کرده‌اند و باید از بین بروند. اگر می‌خواهی بخشی از ارتش من باشی، به لندن برو و این مأموریت را انجام بده.

سیریوس مکث کرد، نگاهش را پایین انداخت، و سپس گفت:
- و اگر انجام ندهم؟

سالازار آرام گفت:
- آن‌وقت، تو برای ارتش تاریکی همیشه بی‌ارزش خواهی ماند.

پایان فلش‌بک


سیریوس با یادآوری آن لحظه، مشت‌هایش را محکم‌تر کرد. او می‌دانست که مأموریتش چیست: به قتل رساندن خانواده‌ای که متهم به خیانت به جادوگران بودند. اما هرچه به مقصد نزدیک‌تر می‌شد، احساس سنگینی بیشتری روی قلبش حس می‌کرد.

به خانه‌ای کوچک و متروکه رسید. نور کم‌رنگی از پنجره‌ها به بیرون می‌تابید. صدای خنده‌ی کودکی از داخل خانه شنیده می‌شد. سیریوس نفسش را حبس کرد. زمزمه کرد و به خودش گفت.
- لعنت بهش...

او قدمی به جلو برداشت، اما در همان لحظه تصویر جیمز و لیلی در ذهنش زنده شد. دوستانی که حاضر بود برای نجاتشان جانش را بدهد. این مأموریت چیزی فراتر از یک آزمون بود؛ این برخلاف هر چیزی بود که سیریوس به آن باور داشت. درست همان لحظه، در ذهنش صدای سالازار را شنید:"قدرت تاریکی در توانایی قربانی کردن هر چیزی است. حتی اخلاق."


سیریوس عصبانیتش را با مشت‌هایی که حالا می‌لرزیدند، کنترل کرد. اما نمی‌توانست این کار را انجام دهد.
- نه... این من نیستم.

او برگشت و با گام‌هایی سریع از خانه دور شد. این مأموریت برای او چیزی جز شکست نبود. اما در دلش می‌دانست که اگر این به معنای رد شدن در آزمون سالازار بود، ترجیح می‌دهد شکست بخورد تا اینکه دست‌هایش را به خون بی‌گناهان آلوده کند. سیریوس که حالا در کوچه‌ای تاریک ایستاده بود، نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:
- اگر این یعنی من برای تاریکی بی‌ارزشم... خب، بهتره بی‌ارزش باشم.

او به آسمان مه‌آلود لندن نگاه کرد و تصمیم گرفت که مسیرش را انتخاب کند. حتی اگر این به معنای تنها شدن باشد، او هرگز ارزش‌هایش را قربانی نمی‌کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 آذر 1403 20:52
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در راستای طرفداری از تیم کوییدیچ پیامبران مرگ


پیمان تاریکی


مقدمه:

پیمان تاریکی، مجموعه‌ای از داستان‌هایی است که هر کدام روایت تلاش فردی برای پیوستن به ارتش مخوف سالازار اسلیترین را به تصویر می‌کشد. در این داستان‌ها، جادوگران و ساحره‌های مختلف، با انگیزه‌های متفاوت - از جاه‌طلبی و قدرت‌طلبی گرفته تا وفاداری و نیاز به اثبات خود - به سراغ سالازار می‌آیند و درخواست پیوستن به ارتش او را مطرح می‌کنند. اما ورود به ارتش سالازار به این سادگی‌ها نیست؛ سالازار هرگز کسی را بدون آزمایش و سنجش شایستگی‌اش نمی‌پذیرد. برای همین، هرکسی که این درخواست را مطرح کند، باید از آزمونی تاریک و خطرناک عبور کند، آزمونی که نتیجه‌اش همواره مشخص نیست و ممکن است به مرگ یا شکست ختم شود.

هر داستان در این مجموعه شامل دو بخش است: لحظه‌ای که فرد داوطلب در محضر سالازار حاضر می‌شود و از او درخواست عضویت در ارتش را می‌کند و سالازار در قالب فلش‌بک، مأموریتی ظالمانه و خطرناک به او می‌سپارد. در بخش دوم، تلاش داوطلب برای اجرای مأموریت در کوچه‌های سرد و تاریک لندن، جایی که سایه‌ها زنده به نظر می‌رسند و خطر از هر گوشه‌ای کمین می‌کند، به تصویر کشیده می‌شود. در این مأموریت‌ها، داوطلبان نه تنها باید توانایی‌های جادویی و فکری خود را به نمایش بگذارند، بلکه باید میزان وفاداری و بی‌رحمی‌شان را نیز ثابت کنند. آن‌ها در دل تاریکی با بزرگ‌ترین ترس‌ها، ضعف‌ها و وسوسه‌های خود روبه‌رو می‌شوند و در نهایت، این آزمون است که نشان می‌دهد آیا شایستگی حضور در ارتش سالازار را دارند یا خیر.

پیمان تاریکی داستان‌هایی از تلاش، قدرت‌نمایی، شکست و پیروزی است. هر شخصیتی که وارد این ماجرا می‌شود، با چالش‌هایی منحصر به فرد روبه‌رو خواهد شد و پایان داستانش، ممکن است افتخاری جاودانه یا شکستی نابودکننده باشد. در این مسیر، خوانندگان شاهد ملاقات‌های سرد و محاسبه‌گرانه سالازار با داوطلبان خواهند بود و می‌بینند که چگونه او با بی‌رحمی مطلق، شایستگی و ضعف افراد را در لحظاتی حیاتی به آزمایش می‌گذارد. این داستان‌ها، سفر به درون تاریکی وجود هر فرد و تقابل‌شان با سالازاری است که تنها به قدرت و شایستگی حقیقی بها می‌دهد.

دیدار اول: الستور مون

-----

دیدار اول: الستور مون


لندن در تاریکی مطلق فرو رفته بود. خیابان‌های خیس و مه‌گرفته‌ی شهر زیر نورهای کمرنگ چراغ‌های قدیمی می‌درخشیدند و سایه‌ها در گوشه و کنار ساختمان‌های کهنه، همچون هیولاهایی خاموش تکان می‌خوردند. الستور مون، با کت و شلوار قرمز و پاپیون سیاهش، آرام در خیابان پیش می‌رفت. چشمان قرمز درخشانش زیر نور کم، تهدیدآمیزتر از همیشه به نظر می‌رسید. عصای چوب افرا را در یک دست گرفته بود و قدم‌هایش صدای ضعیفی در سکوت خیابان ایجاد می‌کرد. سایه‌اش، که گویی با او هم‌قدم نبود، گاهی از دیوارها بیرون می‌آمد و با حرکت‌های شیطانی‌اش، او را دنبال می‌کرد.

هر قدمی که برمی‌داشت، صدای خنده‌ای کوتاه و خفه از گلویش بیرون می‌آمد؛ خنده‌ای که نه از شادی، بلکه از تمسخر دنیای اطراف بود. اما در پشت این رفتار سرخوش، چیزی عمیق و تاریک در حال شکل‌گیری بود؛ مأموریتی که باید در همین شب به پایان می‌رسید.

لحظه‌ای ایستاد و نفس عمیقی کشید. لرزش نامحسوس شاخ‌های کوچک گوزنی‌اش نشان می‌داد که افکارش هنوز به ملاقات با سالازار اسلیترین بازمی‌گردند؛ آن لحظه‌ای که برای اولین بار وارد دفتر تاریک او در هاگوارتز شده بود.

فلش‌بک

اتاق مدیریت هاگوارتز تاریک بود. شومینه‌ای عظیم در گوشه اتاق می‌سوخت و سایه‌های رقصانی را روی دیوارها ایجاد می‌کرد. سالازار اسلیترین، با ردای سیاه و چهره‌ای آرام اما تهدیدآمیز، پشت میزش نشسته بود. دستانش در هم قفل شده و نگاه نافذش مستقیم به الستور دوخته شده بود. در مقابل این نگاه سرد و مرموز، الستور ایستاده بود و لبخند همیشگی‌اش را حفظ کرده بود. سالازار با صدایی آرام و کشدار گفت:
- تو آمده‌ای تا چه چیزی را ثابت کنی؟

الستور خنده‌ای نرم و کوتاه کرد. سرش را کج کرد و گفت:
- اینکه تاریکی، انتخاب نمی‌شه. تو ذات ماست.

سالازار کمی به جلو خم شد.
- و تو چه داری که اثبات کنی از جنس تاریکی هستی؟ چه چیزی تو را از دیگران متمایز می‌کند؟

الستور لبخندش عمیق‌تر شد.
- من از چیزی به‌عنوان 'انتقام' لذت نمی‌برم. نه... من از خود 'آزار' لذت می‌برم. از اثبات برتری. از نابودی بدون ترحم. انتقام برای من فقط یه بهونه‌ست برای نشون دادنِ قدرت واقعی. این چیزی‌ه که به من مزه می‌ده.

چشم‌های سالازار برق خفیفی زدند. او برای لحظه‌ای سکوت کرد و سپس لبخند محوی بر لبانش نشست.
- بسیار خوب، الستور مون. اگر حقیقتاً از تاریکی لذت می‌بری، ثابت کن. مأموریتی در لندن برایت دارم. گروهی از جادوگران نالایق، اموال هاگزمید را غارت کرده‌اند. بگرد، آن‌ها را پیدا کن و نشان بده که قانون در قلمروی من چه معنایی دارد.

الستور سرش را کمی خم کرد.
- فقط یه سوال، سالازار عزیز. قراره زنده بمونن؟

سالازار خنده‌ای سرد کرد و گفت:
- می‌خواهم دنیا بفهمد که تاریکی ما مرزی ندارد. زنده ماندن‌شان به انتخاب توست... اما مطمئن شو که هرکسی که این پیام را می‌شنود، دیگر به فکر شورش نمی‌افتد.


پایان فلش بک


الستور خنده‌ای دیگر کرد و عصایش را به زمین زد. سایه‌اش از دیوار بیرون آمد و مانند ماری سیاه به دور او پیچید. او به ساختمانی که مقابلش بود خیره شد؛ خانه‌ای قدیمی و متروکه که نور چراغ‌های زردرنگ از لای پنجره‌های شکسته‌اش بیرون می‌زد. صدای خنده و همهمه از درون ساختمان به گوش می‌رسید؛ همان جادوگران فراری که با اعتمادبه‌نفسی احمقانه، غارت‌هایشان را جشن گرفته بودند.

- وقت جشنه، بچه‌ها...
زمزمه کرد و درِ ساختمان را با یک حرکت باز کرد. سایه‌ها به دنبال او خزیدند. نور کم‌رنگ فانوس‌ها با ورود الستور کم‌سو شد و چشمان قرمز او، همچون دو شعله آتش در تاریکی درخشیدند. جادوگران که متوجه حضور او شده بودند، ساکت شدند و بهت‌زده به او خیره شدند. یکی از آن‌ها بلند شد و با عصبانیت فریاد زد:
- تو کی هستی؟ اینجا چه غلطی می‌کنی؟

الستور لبخند زد و بدون اینکه پاسخی دهد، چوب جادویش را به سمت چراغ‌ها گرفت. همه‌ی فانوس‌ها شکستند و اتاق در تاریکی فرو رفت. جادوگران فریاد کشیدند و تلاش کردند چوبدستی‌هایشان را دربیاورند، اما خیلی دیر شده بود.

در کسری از ثانیه، الستور حرکت کرد. شاخ‌های گوزنی‌اش رشد کردند، نور سبز محیط را پر کرد و او با سرعتی غیرانسانی، به سمت اولین نفر یورش برد. صدای خرد شدن استخوان‌ها در سکوت تاریک اتاق پیچید. یکی از جادوگران، درحالی‌که نفسش به شماره افتاده بود، به دیوار تکیه زد و با ترس به سمت الستور نگاه کرد.
- می‌دونی... آدم نباید به چیزایی که مال خودش نیست دست بزنه.

سایه الستور، به شکلی غیرطبیعی بلند شد و دیوارها را در بر گرفت. چشمانش حالا کامل سیاه شده بودند و فقط مردمک‌های قرمزش از میان تاریکی می‌درخشیدند. درحالی‌که صدای فریاد جادوگران یکی‌یکی بلند می‌شد، الستور لبخند می‌زد و زیر لب زمزمه می‌کرد:
- ممنونم ازتون... برای این‌که بهم اجازه دادین امشب کمی... تفریح کنم.

چند لحظه بعد، ساختمان قدیمی ساکت شد. تنها صدای قطرات خون که از چوب‌های کهنه سقف می‌چکید، در فضا پیچید. الستور آرام از در بیرون آمد و کتش را صاف کرد. سایه‌اش دوباره به پشت او بازگشت و زمزمه‌ای در گوشش کرد.
- آره... بهشون یاد دادیم.

الستور با خنده‌ای کوتاه به آسمان مه‌گرفته لندن نگاه کرد و زمزمه کرد:
- امیدوارم سالازار هم راضی باشه. چون من که حسابی کیف کردم.

با صدای پای آرامش، در تاریکی خیابان محو شد و تنها ردی از خون و بوی مرگ، به جا ماند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 26 آذر 1403 11:07
نمایش جزئیات
آفلاین
به مناسبت میلاد با سعادت جد بزرگوار مامان و جهت هواداری از تیم پیامبران مرگ.

با قدم‌های لرزانش، مسیری که دقایقی پیش، بارها طی کرده بود را دوباره طی نمود. نگاهش بر روی نقش افعی پشت شیر آب، منجمد شده بود.
- چطوری مامان می‌تونه بهش بگه که یه اصیل زاده‌س وقتی حتی نمی‌تونه به زبون مارها تکلم کنه؟

او مایه شرمساری خاندان اسلیترین بود. باید از آنجا می‌رفت... به جایی خیلی خیلی دور. جایی که هرگز کسی به عنوان نواده سالازار اسلیترین نشناسدش.

- چه چیزی باعث شده که نواده من، پشت در تالار اسرارم این چنین آشفته منتظر بمونه؟

صدای عمیق مردانه‌ای با برخورد به کاشی‌های دیوار، چندین برابر منعکس شد و در گوش زن پیچید. با دستپاچگی به پشت سرش برگشت. تلاش کرد تا حد ممکن از نگاه مستقیم به چشمان نافذ مرد کهن‌سال که حالا با قامتی استوار، مستقیم رو به رویش ایستاده بود خودداری کند.
- جد بزرگوار مامان...

سالازار رد نگاه مروپ را دنبال کرد.
- گویا جن‌های بی‌ارزشی که برای احداث این مکان به خدمت گرفته‌ بودم، از قانون اولم تخطی کردند! بارها تاکید کردم که اگر جذابیت هر چیزی فراتر از سالازار کبیر باشه اونو تحمل نخواهم کرد... حتی کاشی بی‌ارزشی که این چنین موجب برگرفتن نگاه نواده‌‌م از جد بزرگوارش شده.

نفس دختر در سینه حبس شد. با شتابی مملو از نگرانی به مرد کهن‌سال چشم دوخت. نیش‌خندی بر گوشه لب مرد نشست.
- هرچند که اون جن‌های خونگی، دیگه زنده نیستند که بابت این تخطی از قوانین‌شون تنبیه بشن. در واقع باید اینطور بگم که... درست همزمان با به اتمام رسیدن احداث این مکان، زندگی فلاکت‌بارشون هم به پایان رسید. اینگونه تا ابد، پاسدار اسرار من باقی خواهند موند.

خنده‌های شیطانی مرد به شکل رعب‌آوری در دستشویی میرتل گریان پیچید و انعکاسش بارها و بارها تکرار شد؛ اما درست لحظه‌ای بعد، همه‌ی انعکاس‌ها جای خود را به سکوتی سرد و عمیق دادند که تنها صدای چکیدن قطره‌ای از شیر افعی نشان، جرات داشت آن را بشکند.

چشمان سالازار مستقیم به چشمان مروپ خیره شده بود.
- به نظر می‌رسه نواده‌ عزیزم قصد داره در مقابل جد بزرگوارش اعترافی کنه. اعترافی که بتونه این چنین، عضوی از خاندان اصیل‌ من رو آشفته کنه باید شنیدنی باشه!

می‌دانست که سالازار همه چیز را می‌داند. از آن توانایی افسانه‌ای ذهن خوانی، بسیار شنیده بود اما حتی اگر مطمئن بود که مرد نمی‌تواند در افکارش نفوذ کند باز هم دلش نمی‌خواست هرگز چیزی را از او پنهان کند.

به تلخی آماده شد تا طعنه‌های همیشگی خانوادگی را این بار از زبان، بزرگ خاندان بشنود. آماده تحقیری که با آن خوب آشنا بود.
- مامان نمی‌تونه به زبون مارها صحبت کنه جد بزرگوار مامان... هیچ وقت نتونسته.

انتظار داشت سالازار بر آشفته شود. او را توبیخ و حتی مجازات کند اما نگاه مرد همچنان پر از رمز و راز باقی مانده بود؛ نگاهی که هیچ شعله خشمی در آن زبانه نمی‌کشید.

در کمال ناباوری، لبخندی بر لبان مرد نشست.
- امکان نداره.
- چ... چرا! پدر ماروولو مامان همیشه می‌گه مامان احمق‌تر از اونه که بتونه این زبونو یاد بگیره و باهاش صحبت کنه. اون می‌گه مامان هرگز لایق نواده شما بودن نیست و همین که می‌تونه این زبونو بفهمه شانسیه.
- ماروولو جرات می‌کنه قدرت خون پر اصالت‌ سالازار اسلیترین در رگ‌‌های میراث‌ من رو زیر سوال ببره؟!

حالا مروپ، شعله‌های خشم را در نگاه سالازار به وضوح می‌دید. آتشی آنقدر سوزان که ممکن بود هر آن چشمانش را بسوزاند. مرد بدون لحظه‌ای تردید خود را به آینه زنگار گرفته بالای شیر افعی‌نشان رساند و مروپ را نیز با خود رو به آن برگرداند. شانه به شانه یکدیگر ایستاده بودند. انعکاس صورت‌هایشان در فاصله‌ای اندک از یکدیگر در آینه شکل گرفت.

مروپ، هر چه بیشتر تماشا می‌کرد، بهتر متوجه منظور او از "میراث من" می‌شد.

متوجه آن شباهت انکار ناپذیر درون آینه...

- سالازار بزرگ، تمامی خاندان خودش رو از بالا تا پایین به صورت منظم و به کمک طلسم‌های سیاه و قدرتمندی برنامه‌ریزی کرده، هیچکس که نباید باشه در این خاندان به وجود نیومده و برای همین مطمئن باش که وجودت دلیل محکمی داره و ضروری هست تا نوعی بالانس در احساسات خانواده اسلیترین به وجود بیاره. هیچوقت در نقشه‌های طولانی و کوتاه‌مدت جدت شک نکن.

مرد کهن‌سال آنقدر قدرتمند بود که می‌توانست با کلمات هم جادو کند؟ پس چگونه این کلمات آنقدر راحت از پوست و گوشت مروپ عبور کرده و بر اعماق وجودش می‌‌نشستند؟
- و چرا فکر می‌کنی تمام مکالمات‌مون با زبون مارها صورت نگرفته مروپ عزیزم؟

زن با تعجب به تصویر جدش در آینه چشم دوخت.
- چ... چطور... آخه چطور ممکنه؟

سالازار پاسخی نداد. فقط با نگاه زیرکش به شیر افعی‌نشان اشاره کرد.

"هیچوقت در نقشه‌های طولانی و کوتاه‌مدت جدت شک نکن." باید اعتماد می‌کرد. روی نقش افعی متمرکز شد و تصور کرد که مار چنبره زده، تنها منتظر یک فرمان است.
- باز شو!

گویی با طنین صدای مروپ، دستشویی شروع به لرزیدن کرد. دیوار‌ها بلافاصله به حرکت در آمدند و حفره‌ای تاریک را در پشت‌شان به نمایش گذاشتند. ایستاده در آستانه‌ی تالار اسرار، سایه‌ی عظیم سالازار اسلیترین پشت سرش، با قلبی پر تلاطم اما چشمانی که حالا از اشکی توامان با یقین می‌درخشیدند.

- خون من هرگز ضعیف نبوده و نخواهد بود. هر ضربانی در رگ‌های تو، گواه این حقیقته.

لبخندی پر از احساس آزادی و سپاس گزاری بر لبان مروپ نشست. لحظه‌ای بعد، هر دو به داخل تونل تاریک قدم گذاشتند و از نظر ناپدید شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 25 آذر 1403 10:37
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم پیامبران مرگ

سه خط قرمز

بخش سوم

هشدار محتوای آزاردهنده: مرگ بر اثر بیماری، علائم بیماری، تصویر بیماری لینک شده

بخش اول، بخش دوم
با تشکر از ترزا مک‌کینز برای ایده‌ی این بخش

پرونده‌ي لبخند شیطان

وارد خانه شدم و با پدر و مادری روبرو شدم که از شدت اشک ریختن به نظر می‌رسید حتی نمی‌توانند نفس بکشند.

- دخترشون حدود یک ماه پیش گم میشه و امروز توی اتاق خودش پیداش کردن.

افسر سرش را تکان داد.
- انگار نه انگار اتفاقی افتاده باشه، قاتل برش می‌گردونه و می‌ذارش روی تختش.

از پله‌ها بالا رفتم و با یک نگاه ساده توانستم اتاق دخترک را بیابم. در اتاقش با تصاویری از تک‌شاخ‌های رنگین کمانی، نیفلرهای کوچک و شخصیت‌های کارتون‌های ماگلی پر شده بود. وارد اتاق شدم. روی تخت جسم کودکی قرار داشت که می‌شد گفت دیگر شباهتی به یک دختربچه ندارد. زخم‌های متعددی در اقصی نقاط بدنش دیده می‌شد که بعضی قدیمی‌تر و بعضی جدیدتر بودند. مسئول پزشکی قانونی جادویی توضیح داد:
- این یه مرگ عادی نیست؛ باید بیشتر بررسی کنم ولی به نظرم می‌رسه بچه رو تا جایی که تونسته شکنجه داده.
- منظورت چیه؟
- روی بدنش زخم ایجاد می‌کرده و بعد باکتری کزاز جهش‌یافته‌ای رو به زخم‌ها تزریق می‌کرده که سریع‌تر عمل می‌کنه...
- از کجا می‌دونی جهش‌یافته بوده؟
- تازگی یکی از آزمایشگاه‌های ماگلی اعلام کرد این باکتری رو کشف کردن. فرقش با کزاز معمولی اینه که باعث خارش در بدن میشه. به جای زخم‌ها روی بدنش نگاه کن، سعی می‌کرده خودش رو بخارونه و برای همین رد ناخن‌هاش روی بدنش مونده.

به جای زخم‌های متعدد روی بدن دخترک نگاه کردم؛ راست می‌گفت همه‌شان به نظر زخم چاقو نبودند.
- ادامه بده.
- بعد از اینکه به کزاز مبتلاش می‌کرده، درمانش می‌کرده و دوباره این چرخه رو ادامه می‌داده...
- علائم کزاز چیه؟
- در وهله‌ی اول شاید چیز خاصی نباشه، مثل گلودرد یا سفتی عضله‌ی زخم شده اما با پیشرفت بیماری انقباض عضلات به طرز وحشتناکی زیاد میشه، اونقدری که می‌تونه باعث شکستگی، پارگی تاندون و نارسایی حاد تنفسی بشه. به خاطر انقباضات فک و صورت و حالت خاصی که چهره به خودش می‌گیره، به این بیماری لبخند شیطان هم می‌گن.

دوباره سری تکان داد.
- از قربانی عکس گرفته و برامون گذاشته.
- چی؟

عکس‌ها را به دستم داد. مراحل مختلف بیماری در کودکی ۶ ساله. در عکس‌های آخر شدت انقباض عضلات کودک آن‌قدر زیاد بود که درست مثل تصاویر پرونده‌های پزشکی شده بود. بدن نحیفش از شدت انقباضات تنها روی کف پاها و سرش قرار داشت و حالتی براکت‌مانند به خود گرفته بود. وحشتناک بود و لبخندش... غیرقابل توصیف.

- من کارآگاه نیستم اما این رو هم می‌فهمم که این یک قاتل معمولی نیست؛ حتی قاتل‌ها هم برای خودشون خط قرمز دارن. هر کسیو اینطوری شکنجه...
- به نظر نمیاد پرونده‌های زیادی رو بررسی کرده باشی.

مسئول پزشکی قانونی لحظه‌ای سکوت کرد و با تعجب به من خیره شد.

- شاید قاتل‌ها خط قرمز داشته باشن اما خط قرمزهاشون با آدم‌های عادی خیلی متفاوته. اینطوری نیست که برای همشون مهم باشه دارن کیو می‌کشن. گاهی خط قرمزشون فقط اینه که در یه ساختمون بازه یا نه. اگه باز نباشه وارد اون خونه نمیشن. به همین راحتی.

دوباره به عکس‌ها خیره شدم. چیزی توجهم را جلب کرد.
- این سه تا خط قرمز... تو کشیدیشون؟

به عکس نگاه کرد.
- نه کارآگاه. کار من نیست.

تمام عکس‌ها را نگاه کردم. روی همه‌شان سه خط قرمز وجود داشت.
قاتل یا بین کارآگاهان بخش جنایی بود، یا بیشتر از آنکه بخواهیم از ما اطلاعات داشت.

***
پ.ن. به دلیل تزریق واکسن کزاز در جوامع مختلف و همچنین پیشرفت علم پزشکی، بیماری کزار یک بیماری قابل پیشگیری است و میزان ابتلا و مرگ‌ومیر آن پایین است و حتی کزاز نوزادی در کشور ریشه‌کن شده اعلام شده است. (کلا اگه واکسن زدین که احتمال زیاد همه زدین، جای نگرانی نیست!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 23 آذر 1403 19:15
نمایش جزئیات
آفلاین
"تقدیم به همه کسایی که اسمشون تو پست اومده."

وقتی بهترین دوستت تبدیل به یک جنایتکار شود، دیگر پریشانی دست از سرت بر نمی دارد.

ریگولوس احساس می کرد تمام جهان بر سرش خراب شده. آیا آن پسری که با افتخار علامت شومش را به رخ می کشید و چنان راجع به قتل حرف می زد که انگار دارد راجع به انجام تکالیف معجون سازی اش سخن می گوید، بارتی بود؟ بارتی او؟ بهترین دوستش؟ پسری که حتی نمی توانست یک عنکبوت را بکشد؟

لعنتی، چرا چشمانش سیل آسا می باریدند؟ بلک ها گریه نمی کردند. بلک ها احساساتشان را سرکوب می کردند. بلک ها از خود ضعف نشان نمی دادند. به خودش نهیب زد:
- گریه نشونه ضعفه احمق! کار آدمهای نادون و کم عقله.

حس کرد دستی به شانه اش می خورد. سرد نبود، مثل دست پاندورا و ایوان. کوچک نبود، مانند دست بارتی و دورکاس. نیاز نبود سرش را برگرداند تا بفهمد دست بزرگ و گرم سیریوس است که شانه اش را نوازش می کند. وقتی طنین پرمهر صدای برادرش را شنید، دیگر هیچ تردیدی برایش باقی نماند.
- چه اتفاقی افتاده ریگی؟ چرا گریه می کنی؟

ریگولوس بدون این که به کاری که انجام می دهد بیندیشد، خودش را در آغوش سیریوس انداخت. دیگر از این که ضعیف به نظر برسد باکی نداشت. در پناه آغوش گرم سیریوس در امان بود. در امان از دنیای پلید و بی رحمی که با او اصلا مهربان نبود.
+++
- عمو ریگولوش، می شه بغلم کنی؟

کوین این را گفت و دستانش را از دو طرف باز کرد. در آن لحظه، به نظر ریگولوس شیرین تر از همیشه به نظر می رسید، حتی با وجود این که یک دسته از موهایش به شرق بود و دسته دیگرش به غرب و دور دهانش حسابی شکلاتی بود.

بازوان نحیفش را دور کودک حلقه کرد و او را از زمین برداشت. هیچ وقت از بغل کردن خوشش نمی آمد و کسی را در آغوش نمی گرفت، به غیر از دو نفر: برادر بزرگش و این موجود پر جنب و جوش که اکنون دستان کوچکش را دور گردنش حلقه کرده بود.

کوین با سرخوشی به چانه ریگولوس چنگ زد و موهایش را به هم ریخت. ریگولوس در مقابل، زیر چانه پسرک را قلقلک داد. کودک به خاطر دویدن و بازی کردن فراوان، بوی عرق گرفته بود، اما ریگولوس به این مسئله هیچ اهمیتی نمی داد.
+++
- ریموس، به نظرت من آدم بدیم؟

ریگولوس هق هق کنان این را از ریموس پرسید. به غیر از برادرش و بارتی، ریموس تنها کسی بود که از گریستن کنارش خجالت نمی کشید، زیرا می دانست که خیلی خوب درکش می کند. می دانست او فرشته مهربانیست که چیزهایی مثل قضاوت و تحقیر را نمی شناسد یا اگر هم بشناسد، ترجیح می دهد نادیده اشان بگیرد.

ریموس شکلاتی به ریگولوس تعارف کرد. لبخندی زد، از همان لبخندهای گرم و مهربانی که می توانستند قلب توفانی یک نفر را آرام کنند.
- تو آدم بدی نیستی ریگی. تو آدم خوبی هستی که دیگران نمی تونن درکش کنن و برای همین فکر می کنن بده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 23 آذر 1403 15:13
نمایش جزئیات
آفلاین
زندگی تلخه...
خیلی تلخه...
اما اینکه تلخیش از چه نوعیه بستگی داره به خود آدما!
یسریا این تلخی رو خوب میبینن مثل تلخی شکلات بستنی! یا مثل قهوه ی داغ تو روزهای سرد زمستون.
دسته ای دیگه این تلخی رو مثل تلخی دارو میبینن. می دونن که این میزان تلخی قراره یه روز تموم بشه و شفا بخش زندگی اونا بشه پس زجر کشیدن رو از یادشون میبرن!
به عده هم همانند تلخی خوراکی های تلخ شده میبینن! فکر می کنن هر چقدرم خودشون رو به آب و آتیش بزنن زندگیشون تغییر نمی کنه! البته حقم دارن اینو بگن چون زمانی که وقتش رو داشتن این تلخی رو خوب کنن ازش استفاده نکردن. یا بهتره بگم امروز و فردا کردن.

در کل می خواستم بگم که سعی کنید تلخی زندگیتون رو به خوشمزه ترین طعم تبدیل کنید و یا اگه هم بد مزه موند آخرش به نفع شما تموم شه! راستی به نظر شما زندگی تو جادوگران چه شکلیه؟

و در آخر:
برخی می گویند: زندگی را ببین چه بد است حتی گل ها هم خار دارند!
و برخی دیگر می گویند: زندگی را ببین چه قشنگ است! حتی خار ها هم گل دارند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 21 آذر 1403 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
هشدار: این پست ممکن است برای افراد حساس مناسب نباشد.


انتقام!

شب بود؛ تاریک‌تر از هر شب دیگر. حتی بدر ماه خونین با تمام ابهتش نیز عاجز از نفوذ در این تاریکی بود. سایه‌های درختان انبوه، همچو دژی مستحکم مرا در بر گرفته و در دل‌شان پنهان کرده بودند. اینجا، بیرون خانه‌شان، سکوتی مرگ‌بار حکم‌فرما بود که تنها صدای نفس‌های ناموزون و بی‌قرار من، آن را می‌شکست. لحظه‌ی شیرین انتقام فرا رسیده بود.

او باید بهای سخنانش را می‌پرداخت. بهای تمام نگاه‌های تحقیرآمیزش از آن طرف میله‌های بازداشتگاه. آن کلمات خشک و بی‌رحم: "بی‌عاطفه، شیطان‌صفت و شایسته‌ی مرگ".

و تنها بهایی که برای من ارزش داشت، خون بود.

مسیرش از محل کارش در وزارتخانه تا این خانه‌ی محقر در حومه لندن را دنبال کرده بودم. به هر قدمش، به هر لحظه‌اش واقف بودم. خانواده‌ای کوچک و بی‌دفاع؛ یک مرد، زنی جوان و کودکی خردسال. همین مقدار اطلاعات کافی بود؛ به بیش از آن نیازی نداشتم.

بوی گوشتی شبیه به بره در هوا پیچیده و مرا سرمست کرده بود. طعم آن را با اینکه هنوز نچشیده بودم زیر دندان‌های ذهنم مزه مزه می‌کردم. سرانجام با شتابی کنترل نشده به سوی خانه یورش بردم. من... فنریر گری‌بک. گرگینه‌ای که نامش با وحشت و درد گره خورده است.

همیشه در جستجوی شکار...
همیشه تشنه به ریختن خون.

صدای خش‌خش برگ‌های خشک، زیر پنجه‌هایم طنین‌انداز شد. نزدیک شدم و چنگالم را بر پنجره اتاق کودک کشیدم. شیشه شکست و صدای تکه‌هایش، سکوت خانه را درید. سرم را از میان پنجره به داخل بردم. قربانی شیرینم خواب نبود. روی تختش نشسته و با چشمانی درشت و کنجکاو به من خیره شده بود. چشمانی که هیچ وحشتی در آن نمی‌دیدم.

از طبقه بالا صدای فریاد مادرش به گوشم می‌رسید که همسرش را صدا می‌زد. اما خود کودک؟ او همچنان بی‌حرکت بود. این آرامش او، مرا خشمگین می‌کرد. یاد پدرش افتادم. همان چشمان با همان نگاه سرد و آرام پشت میله‌های بازداشتگاه...

پنجه‌ام را به سمت صورت کودک بردم. نرمی پوستش را زیر چنگال‌های تیز و گل‌آلودم حس کردم. با اولین خراش، جریان خون گرم و تازه، مرا به وجد آورد. بالاخره به گریه افتاد و این مایه سرورم بود. این صدای پر درد، موسیقی انتقامم بود. با لذتی بی‌رحمانه، خون روی پنجه‌هایم را چشیدم. طعمش... آن چنان پاک و خالص بود که مردمک چشمان قرمزم را گشاد کرد.

دیگر چیزی نمی‌توانست مرا متوقف کند. با تمام قدرت از دریچه پنجره به داخل اتاق پریدم. روی او خم شدم. صدای قلب کوچکش را می‌شنیدم. می‌خواستم طعم گوشتش را احساس کنم، اما نه یک‌باره. بازی با طعمه همیشه لذتی دوچندان داشت.

سعی داشت با آن دستان کوچک، پنجه‌های بزرگ مرا پس بزند. با بی‌تفاوتی گردنش را لیسیدم و سپس دندان‌های پیشینم را در گوشت نرم و آبدارش فرو بردم. طعم لذیذش را با زبانم در دهان چرخاندم. احساس می‌کردم هر آن ممکن است از این لذت وصف‌ناپذیر، روحم از جسمم جدا شود.

در باز شد. با نوری خیره‌کننده، بینایی‌ام را لحظه‌ای از دست دادم.

- استوپفای!

طلسم مرا به عقب پرتاب کرد و به دیوار کوباند اما ضعیف‌تر از آن بود که هوشیاری تن سختم را برباید. وقتی دوباره توانستم ببینم، پدر کودک، روبه‌رویم ایستاده بود. چهره‌اش دیگر آن آرامش نفرت‌انگیز همیشگی را نداشت. کودک خون‌آلودش را در دستان لرزانش گرفته و با چشمانی پر از وحشت و خشم به من خیره شده بود و می‌لرزید.
ــ ریموس... تنها پسرم... امشب تولد پنج سالگیش بود...

حرفش در هوا معلق ماند. پیش از آنکه فرصت کند طلسم دیگری به سمتم روانه‌ کند، رو به پنجره، خیز برداشتم. در لحظه آخر، سرم را به عقب چرخاندم و لبخند زدم. دندان‌های زرد و خون‌آلودم را برایش به نمایش گذاشتم. پژواک جیغ‌های مادر، ناله‌ پدر و گریه‌های کودک، هنوز در گوش‌هایم می‌پیچید اما من دیگر از آن خانه دور شده بودم.

این پایان کار نبود. می‌دانستم حتی اگر کودک زنده بماند، همواره نفرینی ابدی را با خود حمل خواهد کرد. من گرگینه دیگری را به این دنیا افزوده بودم. همان موجودی که لیام لوپین آن را شایسته‌ی مرگ می‌پنداشت. آری... سرنوشت پسرش را من رقم زدم.

انتقام کامل شده بود.

حسش؟ بی‌نظیر بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 19 آذر 1403 16:58
نمایش جزئیات
آفلاین
"ایوان عزیزم؛
متاسفم که هرگز به تو نشان ندادم چقدر دوستت دارم.
متاسفم که مدتها در مقابلت، در حکم یخ بودم و سنگ.
متاسفم که اینقدر دیر جواب محبت بی‌شائبه‌ات را با اعتماد دادم.
خدانگهدارت، امیدوارم خوابهای شیرینی ببینی. دوران دوستی با تو، بهترین دوره زندگی‌ام بود..."

به اینجا که رسید، پرده اشک، چنان جلوی چشمانش را گرفت که دیگر نتوانست چیزی ببیند و مجبور شد کاغذ پوستی و قلم پر را کنار بگذارد. قطره های اشکش، گل ها و سبزه ها را آبیاری می‌کردند.

آه، لعنتی! چرا باید زندگی بهترین دوستش را از او می‌گرفت؟ تنها دوست صمیمی‌اش را، یگانه کسی که درکش می‌کرد.

خاطره اولین روز دیدارشان، نیشتر به جانش می‌زد. چرا آن روز با او آنگونه سرد و غیر صمیمی رفتار کرده بود؟

به خوبی می‌توانست زمانی را به خاطر بیاورد که در اتاقش در سنت مانگو به صدا درآمد. نه محکم و خشن، مثل شیوه والدینش و نه تند و پرهیجان،مانند سبک سیریوس و بارتی. بلکه لطیف، آرام و ملایم. صدایی هم که از پشت در به گوش می‌رسید، هیچ شباهتی به صدای خشک و سرد شفادهندگان نداشت.
- سینی غذاتو برات آوردم.

ای کاش تشکری می‌کرد! ای کاش حداقل قلب مهربان پسرک را با لبخندی شاد می‌نمود!

اما گویی ایوان کینه را نمی‌شناخت. با وجود رفتار احمقانه‌اش، پسرک همیشه سینی غذایش را برایش می‌آورد.

دوستی‌اشان از زمانی شروع شد که ریگولوس در آغوش ایوان گریست. خوب به خاطر می‌آورد که پس از این بود که سیریوس به اتاقش آمد و فریاد زد:
- تو یه احمقی! یه احمق که از خودش هیچ اختیاری نداره. چیزی نیستی به غیر از عروسک مامان و بابا.

خودش را در سرویس بهداشتی حبس کرده بود و می‌گریست. دلش نمی‌خواست کسی او را آنجا ببیند. آنجا،در آن حال! چه فکری می‌کردند؟ پسرهای قوی نباید می‌گریستند، نباید احساساتشان را نشان می‌دادند! این کار آدمهای ضعیف بود، آدمهای احمق و بی عقل و هوش.

اما ایوان به سمتش آمد. برخلاف انتظارش، نه قضاوتش کرد و نه سرش فریاد کشید. فقط او را در آغوش گرفت. ملایم، دوستانه، صادقانه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."