در راستای طرفداری از تیم کوییدیچ پیامبران مرگ
پیمان تاریکی
دیدار دوم: سیریوس بلک
شب سردی بود. خیابانهای خالی لندن زیر نور کمرنگ چراغهای گازی، سایههایی طولانی و وهمآلود ایجاد کرده بودند. سیریوس بلک، در لباسی مشکی که با سگ سیاهش بهعنوان انیماگوس همخوانی داشت، آرام و بیصدا قدم برمیداشت. چشمان خاکستریاش که از همیشه جدیتر به نظر میرسید، هر حرکت کوچکی را زیر نظر داشت. مأموریتی که بر عهدهاش گذاشته شده بود، سنگینی عجیبی بر شانههایش وارد کرده بود؛ مأموریتی که نه برای پیروزی، بلکه برای آزمون وفاداری او به تاریکی طراحی شده بود.
او به کوچهای تاریک رسید و برای لحظهای ایستاد. نفس عمیقی کشید و به خودش یادآوری کرد که چرا اینجا بود. اما ذهنش ناخواسته به گذشته برگشت؛ به ملاقاتش با سالازار اسلیترین.
فلشبک
دفتر مدیریت هاگوارتز، همچنان تاریک و سنگین، با حضور سالازار اسلیترین به صحنهای از قدرت و تهدید تبدیل شده بود. سالازار پشت میزی عظیم نشسته بود و نگاه نافذش به سیریوس دوخته شده بود. نور شومینه تنها منبع روشنایی بود و سایههایی رقصان روی دیوارها میانداخت.
سالازار با صدایی آرام اما خالی از هر نوع احساس گفت:
- تو که اسطوره سفیدی هستی، چه چیزی تو را به اینجا کشانده است، بلک؟
سیریوس که دستهایش را در جیبهایش فرو برده بود، لبخند طعنهآمیزی زد و گفت:
- شاید میخواستم ببینم آیا تاریکی چیزی برای ارائه دارد که روشنایی ندارد.
سالازار کمی سرش را خم کرد، گویی که سیریوس را بهتر بسنجد.
- و تو فکر میکنی میتوانی تاریکی را بپذیری؟ چیزی که نیازمند قدرت است، نه اخلاق.
سیریوس نگاهش را تیز کرد و گفت:
- اگر این قدرت باشد که به من امکان محافظت از آنچه دوست دارم را بدهد، چرا که نه؟
سالازار لبخندی محو زد و سپس گفت:
- پس به تو مأموریتی میدهم. کسانی هستند که بر خلاف قوانین من رفتار کردهاند و باید از بین بروند. اگر میخواهی بخشی از ارتش من باشی، به لندن برو و این مأموریت را انجام بده.
سیریوس مکث کرد، نگاهش را پایین انداخت، و سپس گفت:
- و اگر انجام ندهم؟
سالازار آرام گفت:
- آنوقت، تو برای ارتش تاریکی همیشه بیارزش خواهی ماند.
پایان فلشبک
سیریوس با یادآوری آن لحظه، مشتهایش را محکمتر کرد. او میدانست که مأموریتش چیست: به قتل رساندن خانوادهای که متهم به خیانت به جادوگران بودند. اما هرچه به مقصد نزدیکتر میشد، احساس سنگینی بیشتری روی قلبش حس میکرد.
به خانهای کوچک و متروکه رسید. نور کمرنگی از پنجرهها به بیرون میتابید. صدای خندهی کودکی از داخل خانه شنیده میشد. سیریوس نفسش را حبس کرد. زمزمه کرد و به خودش گفت.
- لعنت بهش...
او قدمی به جلو برداشت، اما در همان لحظه تصویر جیمز و لیلی در ذهنش زنده شد. دوستانی که حاضر بود برای نجاتشان جانش را بدهد. این مأموریت چیزی فراتر از یک آزمون بود؛ این برخلاف هر چیزی بود که سیریوس به آن باور داشت. درست همان لحظه، در ذهنش صدای سالازار را شنید:"قدرت تاریکی در توانایی قربانی کردن هر چیزی است. حتی اخلاق."
سیریوس عصبانیتش را با مشتهایی که حالا میلرزیدند، کنترل کرد. اما نمیتوانست این کار را انجام دهد.
- نه... این من نیستم.
او برگشت و با گامهایی سریع از خانه دور شد. این مأموریت برای او چیزی جز شکست نبود. اما در دلش میدانست که اگر این به معنای رد شدن در آزمون سالازار بود، ترجیح میدهد شکست بخورد تا اینکه دستهایش را به خون بیگناهان آلوده کند. سیریوس که حالا در کوچهای تاریک ایستاده بود، نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:
- اگر این یعنی من برای تاریکی بیارزشم... خب، بهتره بیارزش باشم.
او به آسمان مهآلود لندن نگاه کرد و تصمیم گرفت که مسیرش را انتخاب کند. حتی اگر این به معنای تنها شدن باشد، او هرگز ارزشهایش را قربانی نمیکرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
