جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  181 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 25 آذر 1403 09:23
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۸ کارگاه داستان نویسی

مصاحبه آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور با آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور به این شرح است:
موضوع جلسه :چه کنیم تا هری گیج شود؟
مکان جلسه:دفتر مدیر



خب خب خب.به هیچ عنوان به هری در مورد گذشته ی لیلی و سوروس نمیگم.باید صحنه ای که هری متوجه میشه جذاب باشه...آهان فهمیدم!به سوروس میگم من رو بکشه!خیلی باحال میشه!



دلیلی داره به خانم گرنجر بگم اون کتابه چیه؟نه واقعا هیچ.دلیلی نداره.یادگاران مرگ رو هم از یکی میپرسن دیگه...فقط شاید یه کم دیر بپرسن...اما مهم نیست.


درمورد کلاه گروه‌بندی و شمشیر گریفیندور (که در حال تمیز شدن به دست من میباشد.)هم به هری و نویل چیزی نمیگم.چرا باید بگم؟؟؟


اما هری باید بتونه از ورود ولدمورت به ذهنش جلوگیری کنه...نه آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور...امکان نداره بهش بگم که هورکراکس هست!بالاخره کارهای سخت رو سوروس باید انجام بده!!

---

این که حتی کوتاه‌تر شد.
منظورم از بیشتر نوشتن این نیست که اینتر بیشتری بین پاراگراف‌ها بزنی، منظورم اینه که توصیفاتت رو بیشتر کن و شاخ و برگ بیشتری به داستان و شخصیت‌ها بده. طوری توصیف کن که خواننده بتونه مکان و حالات کاراکترهارو به خوبی تصور کنه و خودش رو توی اون مکان و به جای شخصیت‌ها تصور کنه.

حتما به داستان نفرات قبلی که تایید شدن یه نگاهی بنداز تا کمی قلقش دستت بیاد.

در ضمن لطفا تصویری که انتخاب کردی رو حتما بالای پستت طبق توضیحات اینجا قرار بده تا بدونم راجع به کدومشون داری می‌نویسی و بتونم تاییدت کنم.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/25 10:39:00
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/9/25 14:38:40
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 24 آذر 1403 17:09
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۸
از وقتی اومدم هاگوارتز می دانستم دنبال دردسر درست کردنم.روز اول من در هاگوارتز این طوری گذشت:
در هوای سرد هاگوارتز ،جنگل ممنوعه مثل همیشه تاریک بود و قطرات ریز و درشتی الماس مانند روی دستمان می چکید.باران شدید تر و سریع تر شد،گویا جلو رفتن ما،به سرعت باران‌ کمک می کرد.


خواستم فریاد بزنم ،اما نتوانستم.نمی دانم به دلیل سرما بود یا ترس.او...واقعی بود.

نفس عمیقی کشیدم.خب...تا به حال اسب تک شاخ ندیده ام؟حالا می بینم.
آرام نزدیک می شوم. همان طور که هاگرید گفته بود.هاگرید گفته بود حیوان آرامی است.بله، او توضیح داده بود و این به تنهایی دلگرمی خوبی است،اما اینکه بدون اجازه وارد جنگل ممنوعه شدم مرا می ترساند.
به خودم ماجراجویی های سیریوس بلک و جیمز پاتر را مرور کردم.مگر اسب تک شاخ هم ترس داشت؟؟؟
فکر کن...هری پاتر هم در سال اول به جنگل ممنوعه آمده بود...آنقدر نترس!
بدن نرم اسب تک شاخ،در تاریکی شب می درخشید.دیگر نتوانستم مقاومت کنم؛جلو رفتم و اسب تک شاخ را در آغوش کشیدم.خیلی حس خوبی بود...افکر کنم پاترونوس من هم،همین اسب تک شاخ باشد!


---

توضیحاتی که برای تو دارم دقیقا مشابه نفر قبله پس کپی می‌کنم:

داستانی که نوشتی خیلی خیلی کوتاهه! لطفا شاخ و برگ بیشتری به داستانت بده و بیشتر برامون توضیح بده که چه اتفاقاتی میفته و احساسات شخصیت‌های داستانت چیه. به داستان‌های نفرات قبل از خودت که تایید شدن نگاهی بنداز تا منظورم رو بفهمی.

در ضمن لطفا تصویری که انتخاب کردی رو حتما بالای پستت طبق توضیحات اینجا قرار بده تا بدونم راجع به کدومشون داری می‌نویسی و بتونم تاییدت کنم.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/9/24 18:08:46
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/24 18:11:27
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/24 18:13:24
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/24 18:15:41
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/24 18:23:07
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/24 19:00:09
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/24 20:02:23
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 24 آذر 1403 16:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس بلک....بلک بهترین نام جادوگری...فرزند ارشد خانواده بلک اماده بود برای گروه بندی شدن.از او انتظار میرفت مانند تمام اعضای خانواده اش عضو گروه اسلترین شود.


*چند ساعت قبل در قطار*

سیریوس دنبال یک مکان بود برای نشستن.اما هیچ جا را پیدا نکرد.او مغرور تر از ان حرف ها بود که بتواند از کسی بخواهد به کوپه اش راهش دهد.هرچه نباشد او وارث بلک ها بود.
اما از ان طرف پسری اصیل زاده و البته خون گرم و شیطان باعث شد او به خنده بیوفتد.و دوستی شروع شد.دوستی زیبا که البته برای سوروس باعث بدبختی شد.

*زمان گروه بندی*
جیمز به گروه گریفیندور رفت.و اما بر خلاف انتظار همه یک بلک در گریفندور. اولین بلک در گریفیندور.
و دوستی زیبای ان ها شروع شد ان دو مانند دو برادر بودند و هرگز از هم جدا نمیشدند.
و سیریوس با مرگ‌جیمز چه کشید؟(:
مخصوصا وقتی به مرگ برادرش محکوم بود.
جیمز برای سیریوس جای خالی خانواده بود


---

داستانی که نوشتی خیلی خیلی کوتاهه! لطفا شاخ و برگ بیشتری به داستانت بده و بیشتر برامون توضیح بده که چه اتفاقاتی میفته و احساسات شخصیت‌های داستانت چیه. به داستان‌های نفرات قبل از خودت که تایید شدن نگاهی بنداز تا منظورم رو بفهمی.

در ضمن لطفا تصویری که انتخاب کردی رو حتما بالای پستت طبق توضیحات اینجا قرار بده تا بدونم راجع به کدومشون داری می‌نویسی و بتونم تاییدت کنم.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/9/24 18:08:16
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 آبان 1403 00:24
نمایش جزئیات
آفلاین
ضمن عرض پوزش بابت ایجاد مزاحمت مجدد برای مدیریت محترم! چاره ای نبود. دستمون به همینجا بنده.
دوباره تایید کنین خوشحال شیم.

........................





نفس در سینه اش حبس شده بود.

اولین باری نبود که تک شاخ می دید؛ ولی این نگاه را قبلا ندیده بود.

در تاریکی و سرمای پاییزی جنگل، تک شاخ درست در مقابلش ایستاده بود و با غم عمیقی به او خیره شده بود. باد در میان یال زیبایش می پیچید و موهای نقره ای رنگش را به رقص در میاورد.

- از سر راهمان کنار برو.

تک شاخ حرکت نکرد.

- آخرین کسی که به این هشدار ما توجه نکرد بشدت کشته شد و فرزندی یتیم از خود به جا گذاشت که همواره وبال گردن دیگران شد.

منتظر شد و حرکتی ندید.
- می کشیمت ها... و با خونت بیشتر زندگی می کنیم. ما خیلی زندگی دوست داریم.

تک شاخ اهمیتی نداد. شاید اشتباه می کرد و اصلا قصد نداشت جلوی او را بگیرد.

به سمت راست رفت... تک شاخ هم به همان سمت حرکت کرد.
مسیرش را به چپ تغییر داد و تک شاخ بدون مکث به همان سمت چرخید.

چرا نمی فهمید... او باید رد می شد. از دور شعله های آتش را می دید و صدای شادی و هیاهو را می شنید.

- امروز هشت آبانه.

نمی دانست چرا این را به تک شاخ گفته. تک شاخ ها اصولا چیزی از تاریخ و مناسبت ها نمی دانند. ولی احتیاج داشت به کسی بگوید و در آن لحظه موجود زنده دیگری در اطراف نبود.
- تو نمی فهمی... ولی روز مهمیه... الانم برو کنار ما رد شویم و در جشنمان شرکت کنیم. همه منتظر ما هستند.

تک شاخ با نگاه نافذش به او خیره شد. چشمانش درخششی سرخ رنگ داشت. برقی آشنا.

سرو صدایی از دور شنید.

_ هی... اون چیه لای درختا برق می زنه؟
_ یهو بریم جلو ببینیم تک شاخه!
_ ما از این شانسا نداریم. ولی یه جام خون گرم تک شاخ رو به هیچ عنوان رد نمی کنم الان.

از جلوی برکه کنار رفت. هنوز از دور، انعکاس خودش را در آب می دید. با همان نگاه غمگین و نافذ.
باید واقعیت را می پذیرفت. واقعیتی به تلخی مرگ.
او دیگر خودش نبود!
سم هایش را به زمین کوبید.
برای آخرین بار از دور به جمع خوشحال مقابلش نگاه کرد و چهار نعل از آنجا دور شد.

---
آه... زیبا بود و در عین حال تلخ. تازه وانمود می‌کنم اصلا خبر ندارم 8 آبان چه روزی بوده. اهم... البته نه این که برای هری مهم باشه، لردِ کم‌تر، هریِ خوش‌حال‌تر! بیخود پسری که زنده ماند نشدم که.

هر وقت که بخواین می‌تونین تو این تاپیک پست بزنین و برای همه اعضا پست زدن تو این تاپیک همواره مجازه. فقط تازه‌واردا هستن که برای اولین بار نیاز به تاییدیه گرفتن دارن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/8/9 12:11:26
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 7 آبان 1403 11:21
نمایش جزئیات
آفلاین


هری به آرامی و در حالی که سعی می‌کرد چشم هایش را باز نگه دارد وارد اتاقش شد. در اتاق با صدای جیر جیر کوتاهی کنار رفت و منظره‌ی اتاق به هم ریخته را به نمایش گذاشت.
قلم پر های شکسته، کاغذ های پوستی پاره شده، قفس خالی و مچاله شده‌ی قدیمی هدویگ و صد ها چیز به درد نخور دیگر در کف اتاق پخش شده بودند.
بدون کوچک‌ترین توجهی به اقلام پخش و پلا شده، عرض را طی کرد و خودش را روی تخت انداخت. بالاخره میتوانست راحت و آسوده بخوابد. جنگ تمام شده بود. ولدمورت حالا کشته شده بود و خطری برای کسی ایجاد نمیکرد. حالا نوبت آن رسیده بود که بعد سالها به خوابی طولانی و راحت فرو برو...
- شترق

هری سراسیمه در جای خود نشست و به اطرافش نگاه کرد. همه چیز عادی به نظر می‌رسید.میخواست دوباره بخوابد که متوجه حضور یک جفت گوش در کنار تختش شد.
- دابی، تو اینجا چیکار میکنی؟!

دابی دست هایش را روی لبه‌ی تخت گذاشتو خودش را بالا کشید.
- اوه قربان. هری پاتر در خطر بود! اسمشونبر و خادمانش به دنبالشن. هری پاتر باید فرار کرد.

هری نفس راحتی کشید و دابی را بلند کرد و دوباره روی زمین گذاشت.
- دابی، ولدمورت کشته شده. مرگ‌خوار ها هم یا کشته شدن یا توی آزکابانن. هیچ خطری هیچ‌کس رو تهدید نمیکنه. بذار بخوابم.
در حین گفتن این جمله پشتش را به دابی کرد و چشم هایش را بست.
دابی اطرافش را نگاه کرد و اتاق به هم ریخته را از نظر گذراند. دوباره روی تخت پرید و هری را از جایش بلند کرد.
- قربان، اتاقتون رو نگاه کرد. مرگ‌خوار ها اینجا بودن و اتاق رو به این روز انداختن. هر لحظه ممکن بود برگردن. هری پاتر در خطر بزرگی بود.

هری که بعد از پریدن دابی روی پهلویش در تلاش برای نفس کشیدن بود گفت:
- دیوونه شدی دابی؟... اینجا رو خودم به هم ریخته بودم. تو رو روح اجدادت بذار بگیرم بخوابم. مرگ‌خوار کجا بود بابا...
- ولی هری پاتر در خطر بود! اسمشونبر...
- دابی دست از سرم بردار. اصلا بذار ولدمورت بیاد. من الان فقط میخوام بخوابم.

دابی مکثی کرد و از روی تخت پایین پرید. هری با خاطری آسوده دوباره سرش را روی بالشت گذاشت و چشم هایش را بست. ولی هنوز پنج ثانیه هم نگذشته بود که دوباره با پریدن دابی روی پهلویش از جایش پرید.
- دابـــــــــی، ولم میکنی یا ن...

هری با دیدن دابی که میله‌ای کنده شده از قفس هدویگ را مثل شمشیر در دستش گرفته بود ساکت شد و با تعجب به او خیره شد.
دابی در حالی که دست هایش میلرزید و برای ثابت نگه داشتن آنها تلاش میکرد گفت:
- اگه هری پاتر از اینجا نرفت، پس دابی هم اینجا موند و از هری پاتر دفاع کرد قربان!

هری سرش را به بالشت کوبید.
- دابی، خسته شدم دیگه. فقط بذار بخوابم.
- ولی قربان، هری پاتر در خط...
- من تو خطر نیستم دابی!
- هری پاتر متوجه نیست که در چه وضعیت خطرنا...
- دابی ساکت میشی یا ساکتت کنم.
- دابی نباید ساکت شد. دابی باید هری رو نجات داد.
- من احتیاجی به نجات داده شدن ندارم.

صدای جر و بحث هری و دابی در خانه خالی می‌پیچید. شاید اینجا نه، اما همه جا حالا با از بین رفتن اسمشونبر در آرامش و امنیت بود. پرایوت درایو در سکوت کامل بود و فقط جیغ های گاه گاه دابی این سکوت را میشکست. لردسیاه نابود شده بود و دیگر خطری کسی را تهدید نمیکرد.
همه چیز تمام شده بود.


---
واو! خیلی خوب نوشته بودی. از خوندنش لذت بردم!
لطفا به پیام‌شخصی‌ای که برات ارسال شده مراجعه کن.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/8/7 18:09:18
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/8/7 18:09:52
✨The true sign of intelligence is not knowledge but imagination📜


پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 11 مهر 1403 04:48
نمایش جزئیات
آفلاین
هری درحال قدم زدن در جنگل ممنوعه
است خودشم نمیدونه چرا
انگار آنجا روی زمین افتاده بوده و بیهوش بود
همه جا تاریکه هیچ صدایی نمیاد حتا صدای پرندگان
هری باخودش تصمیم گرفت حرکت کند
چوب دستی اش را درآورد و به حرکت ادامه داد
آرام آرم راه می‌رفت ولی صدای قدم هایش بلند بود
همین جور که روی برگ های خشکی که روی زمین ریخته حرکت می‌کرد احساس می‌کرد کسی پشتش است ولی هر بار برمی‌گشت آن صدا میرفت.
در آخر تک شاخی رو دید که از پشت درخت آرومی به سمت او می‌آید
هری خشکش زده بود نمی دانست قراره چه اتفاقی بیفتد که درهمین فر بود که سرعت تکشان زیاد شد و وقتی به فاصله ۶ متر رسید شاخش را روی قلب هری هدف گرفت تند دوید
درون لحضه هاگرید اومد و با فانوسی که در دست داشت او را ترساند
تک شاخ با نگاه خشم گین از آنجا دور شد
هاگرید : هری این وقت شب اینجا چی کار میکنی
هری: من نمیدونم بیدار شدم دیدم توی جنگلم بعدش کمی راه رفتم و تک... هاگرید اون تک شاخ دقیقان چی بود؟
هاگرید:اون تک شاخ مقدس هری نمیدونم چرا هلو از تو بدش میاد
هری:هلو . هلو دیگه کیه
هاگرید : همون تک شاخ دیگه گوش کن از این اتفاق کسی نباید بویی ببره خوب
هری: باشه
[img width=۶۵۰]تصویر شماره ۱۸[/img]

سلام.
متاسفم ولی داستانت اون قالبی که برای شروع نوشتن در سایت لازم هست رو نداره.

لطفا برگرد و پست نفرات قبل از خودت که تایید شده رو با دقت بخون و یه داستان در قالب پست های تایید شده برام دوباره همین جا ارسال کن.

می‌دونم که سری بعد اگر نکاتی که گفتم رو رعایت کنی قطعا تایید میشه.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Jeyran در 1403/7/11 4:51:19
ویرایش شده توسط آکی سوگیاما در 1403/7/12 23:51:52
J.
E.
Y.
R.
A.
N.
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 1 مهر 1403 22:21
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر شماره 7 کارگاه داستان نویسی:
تصویر تغییر اندازه داده شده



- زود باش حرف بزن پاتر! بگو اونجا دقیقا چه اتفاقی افتاد!

هری سعی کرد زیرچشمی نگاهی به اطراف بیندازد تا شاید راهی برای فرار از دست اسنیپ پیدا کند. اما موفق نشد. سوروس اسنیپ خشمگین، با دستانش دو طرف صندلی ای که هری را مجبور کرده بود روی آن بنشیند، گرفته بود و به پسرک اجازه فرار کردن نمی‌داد.

- پاتر نشنیدی چی گفتم؟ زود بهم بگو چه اتفاقی تو تالار اسرار افتاده؟

هری که بابت این حجم از نزدیکی اسنیپ احساس خطر کرده بود با اضطراب پاسخ داد:
-باشه پروفسور... الان میگم چی شده. من و رون و جناب لاکهارت رفتیم تالار اسرار تا جینی ویزلی رو نجات بدیم. اما بخاطر طلسم فراموشی ای که لاکهارت می خواست روی ما اجرا کنه، راهمون از هم جدا شد. در واقع اون چوبدستی رون رو برداشته بود که خراب بود و طلسم به سمت خودش برگشت و باعث ریزش سنگا شد. برای همین من تنها کسی بودم که تونستم تا تالار اسرار برم و اونجا جینی و تام ماروولو ریدل رو دیدم...

پسرک با آب و تاب داستانش را شرح میداد.


فلش بک_ تالار اسرار

- تام باید کمکم کنی تا جینیو نجات بدیم!
- نه! چون هرچی جینی بیچاره ضعیفتر بشه من قوی تر می شم. بله هری. جینی ویزلی بود که تالار اسرار رو باز کرد. جینی بود که با باسیلیسک به گندزاده ها و گربه فلیچ حمله کرد. اون بود که روی دیوارا پیغام تهدید آمیز می نوشت.

هری با تعجبی آمیخته به ترس به تام خیره شده بود و حرف هایش را گوش میداد. باورش نمی شد جینی ویزلی کوچک تمام این مدت درون خلسه ای گیر افتاده باشد. خلسه ای که تام ماروولو ریدل، نواده سالازار اسلیترین مسئول آن بود.

- ولی دیگه کشتن گندزاده ها برام مهم نیست. الان چند ماهه که فقط دنبال تو هستم. چطوری نوزادی که چیزی از سحر و جادو نمیدونه تونست بزرگترین جادوگر تاریخو شکست بده؟
- برای تو چه فرقی می کنه که چطور زنده موندم؟ ولدمورت که بعد از دوران تو اومد!

تام پوزخندی زد.
- ولدمورت گذشته، حال و آینده منه.

سپس به کمک چوبدستی نامش را روی هوا نوشت:

TOM
MARVOLO
RIDDLE


و بعد که یک ضرب چوبدستی اش را پایین آورد، حروف اسمش شروع به جابه جایی کردند. به نظر می آمد چیز خوبی در انتظار هری نیست. و این موضوع زمانی ثابت شد که حروف، نوشته جدیدی را به وجود آوردند:

I AM
LORD
VOLDEMORT


- آی... ام... لُر... لرد... ولد...
- ولدمورت! ولدمورت لعنتی! مگه تو سواد خوندن نداری؟

هری که به زور سعی داشت نوشته جدید را بخواند با ناراحتی به تام چشم دوخت.
- سواد دارم خوبشم دارم! ولی تو هاگوارتز که بهمون خوندن و نوشتن یاد نمیدن. طلسم ملسم یاد میدن. منم که قبل از اومدن به هاگوارتز کلا مدرسه نمی رفتم. تو خونه مثل کوزت کار می کردم و هیچ ژان والژانی هم نمیومد دنبالم. همش بشور و بساب و بپز و بریز و بپاش! بعدشم که اومدیم هاگوارتز تا خواستیم یه چیزی یاد بگیریم وزارت ورزش و جوانان کشور بهم گفت برو عضو تیم کوییدیچ شو. جوان ترین جستجوگر قرن شو! منم مجبور می شدم برای تمرین کوییدیچ از کلاسا جیم بشم. ولی مرلینو شکر به لطف دامبلدور و تلاش های هرمیون تونستیم سال قبل قهرمان هاگوارتز بشیم و منم درسامو پاس کنم.

تام ریدل نگاهی پوکر فیس به هری پاتر خوشحال و خندان انداخت. مثل اینکه پسرک شرایط را درک نمی کرد.
- پاتر همین چند دقیقه پیش بهت گفتم من ولدمورتم.
- ولدمورتی؟ جدی می فرمایید؟

اعصاب نواده اسلیترین خط خطی شد.
- می خوای یه آوادا حرومت کنم باور کنی؟
- آوادا چیه دیگه؟

تام محکم با دست به سرش کوبید و نالید:
- یعنی اینو هم نمیدونی؟
- نه! این طلسمو تو کتاب جام آتش یاد می گیریم. ما هنوز تو کتاب2 هستیم. نباید از آینده چیزی رو اسپویل کنی خیلیا هستن که خوششون نمیاد. میگن هیجانش از بین میره.
- میزنم بمیریا!
- آفرین حالا شد. باور می کنم که تو ولدمورتی.

بعد وقتی که هری متوجه شد تام ریدل همان ولدمورت است جیغ زنان به این سو و آنسو دوید. حتی تصور اینکه در لوله های فاضلاب یک دستشویی با باسیلیسک و گذشته ولدمورت تنها باشید، چندان حس قشنگی در آدم ایجاد نمی کند چه برسد به تجربه واقعی آن.

- تام من یتیمم! چرا همش دوست دارین من یتیمو اذیت کنید؟
- بابا انقدر یتیم بودنت رو به رخم نکش! من خودم یتیم عالَمم. مگه کله‌تو تو قدح اندیشه ملت فرو نکرده بودی؟
- اه تام! تو همش اسپویل می کنی. من دلم نمی خواست هیجان ماجرا از بین بره. اصلا قهرم باهات.


اما قبل از اینکه هری بخواهد قهر کند، ناگهان صدایی عجیب به گوش رسید و چند دقیقه بعد پرنده ای با بال های آتشین در تالار ظاهر شد.

- فاوکس؟

بله ققنوس دامبلدور بود!
پرنده خیلی مضطرب اینور و آنور را می نگریست و زیر لب به زبان پرندگان با خود چیزهایی می گفت که در اینجا ترجمه اش را آورده ایم:
- بابا مطمئنم قبلا دستشویی همین طرفا بود. ای بگم مرلین چیکارت نکنه دامبلدور! هی میگم تو اتاقت یه دستشویی برای من بساز تا اینجور مواقع آس و پاس نشم، گوش نمیدی که! میگی یه دستشویی دخترونه هست که بلا استفاده مونده حیفه اسراف کنیم. کجای این الان بلا استفاده ست؟ یجوری ازش استفاده کردن که پدر روشویی وسطش در اومده. خیر سرم من ققنوس نجیبم! باید برم یه جای درست و حسابی کارمو بکنم ولی سر از لوله های فاضلاب در آوردم.

بله همانطور که دیدید فاوکس در حال غر زدن بود و مرلین را شکر که کسی متوجه حرف هایش نمی شد.
با چنگال هایش هم کلاه گروهبندی را محکم گرفته بود. در واقع فاوکس وقتی دامبلدور در دفترش نبود یواشکی آن را روی سرش می گذاشت و می رفت مخ ققنوس های زیبای دیگر را بزند. البته کسی نمی دانست که چرا یک ققنوس برای جذب جفت نیازمند تیپ زدن با کلاه گروه بندی بود.

- اوییی! مثل اینکه باید هرچه سریعتر یه گوشه رو پیدا کنم کارمو بکنم... اوه اونجا رو. هری خودمونه که! دامبلدور می گفت قابل اعتماده... هری داداش یه دقیقه این کلاهو نگه میداری من برم یه دست به آب؟

هری زبان ققنوسی بلد نبود. او مار زبان بود. با این حال متوجه شد که فاوکس کلاه گروهبندی را برایش آورده است. بنابراین کلاه را که از چنگال های ققنوس آزاد شده بود، روی هوا گرفت.

- پس این چیزیه که دامبلدور برای مدافش فرستاده. یه پرنده آوازخوان و یه کلاه کهنه.

تام ریدل اینها را گفت و سپس با جدیت سراغ حفره ای رفت که باسیلیسک در آن مخفی شده بود. به زبان مارها او را صدا کرد.
- بذار ببینیم قدرت ولدمورت نواده اسلیترین بیشتره یا قدرت هری پاتر مشهور.

هری احساس می کرد آمریکا شده است. چون هیچ غلطی نمی توانست بکند. در نتیجه فقط شروع به دویدن کرد تا خود را نجات دهد. اما ناگهان پایش لیز خورد و روی زمین افتاد.
باسیلیسک درست پشت سرش بود!
با دست صورت خود را پوشاند و نتوانست آن چیزی را که باسیلیسک به طور اتفاقی دیده بود، ببیند.

- عه وا خاک به سرم! کجا رو داری نگاه می کنی منحرف؟!

ققنوس افسانه ای با بال هایش جلوی خود را پوشاند. هر چند که نمی پوشاند هم فرقی نمی کرد.
- ذلیل بشی الهی! هیچکس تا حالا منو تو همچین وضعیت شرم آوری ندیده بود! هیچکس تاحالا ندیده یه ققنوس نجیب دستشویی کنه! حقته چشاتو از کاسه در بیارم بی فرهنگ بی ادب!

اصولا تخلیه فضولات برای پرندگان زیاد مهم نبود. وگرنه شعورشان می رسید که موقع پرواز نباید از این کارها بکنند. و ماشین های مشنگی تازه از کارواش در آمده را هم نباید مورد عنایت قرار دهند.
اما برای پرنده ی آسمانی ای چون فاوکس مهم بود! به هرحال او پرنده ی نجیبی بود و باید یک تفاوتی با دیگران میداشت دیگر.

قبل از اینکه باسیلیسک بخواهد معذرت خواهی کند، ققنوس به چشمانش حمله ور شد و آنها را کور کرد. فاوکس متاسفانه اصلا اعصاب نداشت. هری هم که متوجه درگیری پرنده و باسیلیسک شده بود، سعی کرد از موقعیت استفاده کرده و فرار کند.

اما ناگهان متوجه درخشش چیزی درون کلاه گروهبندی شد.
یک شمشیر آنجا بود!

هری با عجله تغییر مسیر داد و سراغ شمشیر رفت. اگر فکر می کنید شمشیر را برای مبارزه با باسیلیسک می خواست، سخت در اشتباهید! او می خواست با شمشیر دفترچه خاطرات ریدل را پاره کند.

- پاتر یکم دیگه جینی میمیره و لردولدمورت بر می گرده. قدرتمند و زنده!

هری به حرف تام اهمیتی نداد. شمشیر را برداشت و بالا برد. ولی هنوز ضربه ای به دفترچه نزده بود که شمشیر از دستش سر خورد و زخمی اش کرد.
- آی آی آی آی!
- یعنی عرضه شمشیر بلند کردن رو هم نداشتی؟ باسیل کجایی حساب این بشر رو برسی؟

باسیلیسک با دمش به ققنوس که دیوانه وار به او حمله می کرد اشاره نمود و نالید. فاوکس عصبانی تر از آن بود که بشود متوقفش کرد. انقدر عصبانی که مشتی محکم بر دهان استکبار... چیز اشتباه شد!... مشتی محکم بر دهان باسیلیسک کوبید و تمام فلس ها و دندان هایش را ریزاند.

- نـــــــــــــــــــــــــه! باسیـــل!

فریادهای تام کمکی به بهتر شدن باسلیسک نمی کرد. مار غول پیکر با ضربه آخر ققنوس، روی زمین افتاد و جا به جان آفرین تسلیم نمود.
خشم فاوکس اما هنوز نخوابیده بود. او با عجله یکی از دندان های باسیلیسک مرحوم (اسلیترینی ها به احترام آن مرحوم یک دقیقه سکوت ) را برداشت و به جان دفترچه ریدل افتاد.

- نکن پرنده دیوانه!

ولی فاوکس کرد و موفق شد تام ریدل را از بین ببرد! حالا نوبت هری بود که حسابش رسیده شود اما از آنجایی که هری بدجور بخاطر زخمش بغض کرده و در گوشه ای زانوی غم بغل کرده بود، توجهی به ققنوس مهاجم نشان نداد. و همین واکنش نشان ندادن باعث شد فاوکس کمی آرامتر شود. به هر حال اصلا هری هیچ کاره بود. حتی تام هم هیچ کاره بود فقط قربانی جو گرفتن یک ققنوس شد. جینی هم که که از اول تا آخر فلش بک مرده بود.

- هری همه چی تقصیر من بود ولی قسم می خورم اختیاری نداشتم.

جینی بطور کاملا خودکار بعد از مرگ تام ریدل زنده شد و نشان داد هنوز تا آخر فلش بک نمرده. او به هری چشم دوخت. پسر برگزیده همان قهرمانی بود که می خواست او را نجات دهد. همان شاهزاده سوار بر اسب! همانجا بود که جینی بیش از بیش عاشق هری پاتر شد.
و نفهمید کسی که کار باسیلیسک را یکسره کرده، پسر برگزیده نبوده است.

- هری تو زخمی شدی.
- جینی تو باید از اینجا بیرون بری. اگه از تالار اسرار خارج شی میتونی رون رو پیدا کنی... فاوکس!

قبل از اینکه هری بتواند حرفش را ادامه دهد، ققنوس دامبلدور خودش را به او رساند و درون چشمانش زل زد. می خواست از نگاه هری بخواند و ببیند که آیا او را موقع دفع مواد دیده است یا خیر.

- کارت فوق العاده بود فاوکس. ولی من به اندازه کافی سریع نبودم.

سیستم ققنوس هنگ کرد. هری به اندازه کافی سریع نبود تا او را ببیند؟ یا اینکه سریع نبود تا فرار کند؟ در هر صورت نمی توانست از خود هری سوالش را بپرسد زیرا که پسر برگزیده مار زبان بود نه ققنوس زبان. (این را قبلا هم گفته بودم نه؟)
اینکه موجودی به شکوه و وقار ققنوس نمی توانست با کسی جز دامبلدور سخن بگوید، باعث شد گریه اش بگیرد. قطرات اشک فاوکس به آرامی از چشمانش خارج شدند و روی زخم هری افتادند.

در کسری از ثانیه زخم های پسر برگزیده خوب شد.


پایان فلش بک_ زمان حال


- بعد من با باسیلیسک جنگیدم و یکی از دندوناشو کندم. تام ماروولو ریدل باورش نمی شد که من بتونم اون مار غولپیکر رو شکست بدم. با دندون زدم دفترچه خاطرات ریدل رو از بین بردم. وقتی هم جینی به هوش اومد فاوکس روی دستم چندتا قطره اشک ریخت و همه مونو برگردود خونه!

اسنیپ عقب رفت و دستی به ریش نداشته اش کشید. حس می کرد یک جای داستان هری پاتر می لنگد. یک بچه مدرسه ای چطور توانسته بود با ماری افسانه ای بجنگد؟ باز می گفت ققنوس زده باسیلیسک را کشته قابل قبول تر بود. زیرا که هر دو افسانه ای بودند. اما این یکی قصه؟

- پروفسور میشه حالا که همه چیو گفتم ولم کنین برم؟

اسنیپ با نگاه ها نافذ به پسر خیره شد و به فکر فرو رفت.
- باشه... این بار رو شانس آوردی پاتر! ولی دفعه بعدی شکستت میدم!

هری که از جایش برخاسته بود تا از دخمه خارج شود، با شنیدن آخرین جمله اسنیپ متوقف شد.
- پروفسور مگه شما دکتر کلابین و من کاراگاه گجت که دفعه بعدی شکستم میدین؟ تازه آخر فیلم من متوجه میشم شما عاشق مامانم لیلی بودین و نه تنها نمی خواستین منو اذیت کنین بلکه تموم مدت حواستون بهم بود... اوه! اسپویل کردم! نههههههه! لعنت به من!



پ.ن: نه هری عصبانی نشو! همه ما تو رو دوست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 30 شهریور 1403 10:39
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 20 کارگاه داستان نویسی
پنهان


"رون، زودتر سوار شو! الان کالسکه حرکت می کنه"

رون، در آن شب مهتابی و هوای شبنم زده، رو به کالسکه هایی که جلوی دیدگانش در حال حرکت بودند، ایستاده بود و با تعجب نگاه می کرد.

گفت:" اما من متوجه نمی شم. این کالسکه ها چجوری حرکت می کنن؟ تکنولوژی جدید دامبلدوره؟"

هرمیون که سوار کالسکه شده بود، سرش را بیرون آورد و مسیر نگاه رون را دنبال کرد. پاسخ داد:" منظورت چیه؟ تسترال هارو با این حجم از ابهت و بزرگیشون نمی بینی؟"

رون با تعجب سرش را به اطراف چرخاند. او تنها می دید که کالسکه ها خود به خود حرکت می کنند و از وجود این عملکرد در هاگوارتز به وجد آمده بود. با خود تصور کرد که هرمیون دارد دست به سرش می کند.

رون چند قدمی برداشت و به جلوی کالسکه رفت. چراغ کوچکی از بالای کالسکه آویزان و درحال تاب خوردن بود و رون بجز چند حشره، که دور چراغ پرواز می کردند، موجود زنده ی دیگری نمی دید.

پوزخندی رو به دوستش زد و گفت:" نه مثل اینکه جدی جدی دیوونه شدی دختر! آخه این تسترال های جذاب و احمقت رو اینطرفا نمی بینم!"

ناگهان چیزی نامرئی، لگدی از پهلو نثار رون کرد و او را با شتاب زیادی روی زمین خاکی انداخت.

هری که تمام مدت در حال تماشای گفت و گوی دوستانش بود، از پشت سر رون را بلند کرد و وقتی در حال تکاندن لباسش بود، گفت:" اینطوری از هاگوارتز بری بیرون، هرکی ببینتت فکر میکنه محکومت کردن کل مدرسه رو با لباسات تمیز کنی!"

هری خندید و رون با غضب به او نگاه کرد. هری قدمی به جلو برداشت و با ملایمت دستش را به سوی هیچ دراز کرد و با ملایمت نوازش کرد. انگار با هوا دوست شده بود و به او محبت می کرد! هری با لبخند گفت:" چطوری دلت میاد به این تسترال زیبا توهین کنی پسر؟ این یکی رو با حرفت عصبی کردی"

رون گفت:" همتون دیوونه شدین! آخه این چیه که همه می بینن ولی من نمی تونم؟ یکی به من بگه چه خبره اینجا؟"

پروفسور مک گونگال که سعی در ایجاد نظم بین دانش آموزان و حرکت از هاگوارتز داشت، وقتی بچه ها را بیرون از کالسکه دید، به سوی آنها قدم برداشت و رو به رون گفت:" آقای ویزلی ممنون میشم بحث جذابتون رو داخل کالسکه ادامه بدین!" و او را رو به پله ها حرکت داد.

رون شتاب زده گفت:" آخه پرفسور! اینا یچیزی می بینن که من نمی بینم!"

اما مک گونگال در را بسته و کالسکه را به حرکت درآورده بود. رون کنار هری نشست و در پاسخ به خنده های دوستانش و لونا، دانش آموزی از گریفیندور با گیسوان طلایی و مجذوب کننده اش، گرفته شد.

رون رو به لونا گفت:" لونای عزیزم بگو که تو هم این تسترال های عجیبشون رو نمی بینی!"

لونا پاسخ داد:" اوه، چرا اتفاقا می بینم. ولی حق داری که تعجب کرده باشی رون. چون همه قادر به مشاهده شون نیستن. بگو ببینم، تو تا حالا مرگ کسی رو به چشم دیدی؟"

رون که از سوال ناگهانی لونا متعجب شده بود، آرام پاسخ داد:" نه ندیدم. این چه ربطی داره؟"

هرمیون به بحث اضافه شد و گفت:" گفته میشه هرکسی که مرگ کسی رو به چشم دیده باشه، قادر به دیدن تسترال هاست. نمی دونیم نسبتشون با تماشای مرگ افراد چیه، ولی احتمالا قضیه ی پنهان خودشو داره! میشه گفت جثه ی یه اسب بالدار رو دارن، با این تفاوت که بدنشون اسکلتیه. حالا به این تصویر، بالهای بزرگ و چرمی شون رو هم اضافه کن"

رون سکوت کرد و توی فکر فرو رفت. هری که با دیدن قیافه متفکر دوستش خنده اش گرفته بود، با قهقهه ای سکوت را شکست و جو را عوض کرد... پس پای تکنولوژی جدیدی در هاگوارتز وسط نبود!


---
سلام!

چه داستان قوی و خوبی!


تنها ایرادی که فعلا میتونم از پستت بگیرم اینکه که باید دقت کنی که دیالوگ ها از توصیفات همیشه باید جدا باشه و ما برای دیالوگ ها از یه سری از علائم نگارشی خاص استفاده می‌کنیم. برای مثال :

نقل قول:
"رون، زودتر سوار شو! الان کالسکه حرکت می کنه"رون، در آن شب مهتابی و هوای شبنم زده، رو به کالسکه هایی که جلوی دیدگانش در حال حرکت بودند، ایستاده بود و با تعجب نگاه می کرد.

شکل درست این تیکه به این صورته:

ـ رون، زودتر سوار شو! الان کالسکه حرکت می کنه.

رون، در آن شب مهتابی و هوای شبنم زده، رو به کالسکه هایی که جلوی دیدگانش در حال حرکت بودند، ایستاده بود و با تعجب نگاه می کرد.


نقل قول:
هرمیون که سوار کالسکه شده بود، سرش را بیرون آورد و مسیر نگاه رون را دنبال کرد. پاسخ داد:" منظورت چیه؟ تسترال هارو با این حجم از ابهت و بزرگیشون نمی بینی؟"

یا این تیکه که به این شکل میشه:

هرمیون که سوار کالسکه شده بود، سرش را بیرون آورد و مسیر نگاه رون را دنبال کرد. پاسخ داد:
ـ منظورت چیه؟ تسترال هارو با این حجم از ابهت و بزرگیشون نمی بینی؟



همون طور که اون بالا هم بهت گفتم پستت خیلی خوب و قشنگ بود.

تایید شد!

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/6/30 11:44:08
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/6/30 11:45:04
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/6/30 11:46:29
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/6/30 11:47:09
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/6/30 12:14:32
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/6/30 12:15:34
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 شهریور 1403 19:56
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 19 کارگاه داستان‌نویسی
کلاس پیشگویی

بازگشت تاریکی


- اون... اون داره برمی‌گرده!

دخترک وسط کلاس و روبه‌روی میز پیشگویی نشسته بود و از بین موهای بلند و سیاهش به انعکاس خودش در داخل گوی شیشه‌ای نگاه می‌کرد. آرزو می‌کرد که ای کاش فضای اتاق به خاطر پنجره‌های بسته و دود گیاهان سوخته انقدر گرفته و خفه نبود. حس می‌کرد نفس کشیدن برایش ناممکن شده بود.

پروفسور براون بالای سر دختر ایستاد و با لحن تشویق کننده‌ای گفت: «کی عزیزم؟ کی داره برمی‌گرده؟» و رو به کلاس ادامه داد: «ازتون انتظار دارم هر چیزی که داخل گوی می‌بینید رو با جزییات برام تعریف کنین.»

دختر سرش را تکان داد، دوباره به گوش شیشه‌ای نگاه کرد و با سر و صدا آب دهانش را قورت داد. «دارم می‌بینمش. شبیه به یه نوزاد تازه متولد شده‌اس. توی خاکستر دفن شده و داره گریه می‌کنه.» دوباره به پروفسور براون نگاهی انداخت و تلاش کرد تا با دیدن لبخندش جرئتش را جمع کند. «داره تقلا می‌کنه تا خودش رو از داخل اون خاکستر نجات بده، اما کسی حواسش بهش نیست. اون خاکستر، خاکسترِ...»

ناگهان چشمانش گرد شد و نفس خفه‌ای کشید. دانش‌آموزان به این واکنش‌های دراماتیک داخل کلاس پیشگویی عادت کرده بودند، اما پروفسور براون با هیجان تمام حواسش را به او داده بود. «اون خاکستر چیه؟ چی رو داری می‌بینی، عزیزم؟»

چند بار دهانش را باز و بسته کرد، اما صدایی از آن خارج نشد.

پروفسور براون گفت: «نیازی نیست بترسی، بدون هر چیزی که داری می‌بینی فقط توی گوی پیشگوییه و قرار نیست آسیبی بهت بزنه.» و دستش را برای دلگرمی روی شانه‌ی او گذاشت. «خب؟»

- اون خاکسترِ... اون خاکسترِ...

- خاکستر چیه؟

- چی نه، کی. اون خاکستر لرد سیاهه.

نفس چند دانش‌آموز بند آمد و صدای هیس خفه‌ای از انتهای کلاس شنیده شد، اما اکثر دانش‌آموزان شروع کردند به خندیدن. سال‌ها بود که از شکست ولدمورت می‌گذشت و این مسئله به جای جدی گرفته شدن تبدیل شده بود به داستانی برای ترساندن کودکان.

پروفسور براون با لحنی که انگار ناامید شده بود، گفت: «اما هیچ خاکستری از لرد سیاه به جا نمونده. اون وقتی که شکست خورد، فقط از بین رفت. مطمئنی که داری درست می‌بینی؟»

دختر ترسیده سرش را چند بار به نشانه تایید تکان داد. «اما اون خودشه. دیدمش. خاکستر هفت رنگ بود و انگار داشت نوزاد رو توی خودش پرورش می‌داد. حاضرم سر زندگیم شرط ببندم که صدای حرف زدن یک مار رو هم شنیدم!»

- می‌دونی که این واقعیت نداره.

- دارم راست می‌گم! تصویر خیلی واضح بود، انگار که جلوی چشمام داشت اتفاق میفتاد. لرد سیاه ممکنه نابود شده باشه، اما اون یه میراث به جا گذاشته.

- اما عزیزم...

- احمق، ده شمشیر و برج. شاید داره راست می‌گه.

صدای دختری بود که انتهای کلاس نشسته بود و داشت سه کارت تاروتی که در دست داشت را به همه نشان می‌داد. ترکیب نور کم کلاس و موهای بنفش رنگش هاله‌ای عجیب به او داده بود. با افتخار کارت‌هایش را بالا گرفت و همانطور که آدامسش را می‌جوید، ادامه داد: «احمق نماد تولدی دوباره‌ست، نماد ماجرایی جدید. ده شمشیر و برج هم کنار هم نماد نابودی و ویرانی‌ان.» به کارت‌هایش خیره شد و زمزمه کرد: «ولی باید اعتراف کنم که تا به حال دستی به این بدی نکشیده بودم. خیلی عجیبه.»

دیگر کسی داخل کلاس نخندید. شاید نگاه لرزان و ترسیده دختر مو مشکی و یا اعتماد به نفس دختر فالگیر بود که باعث شد دانش‌آموزان با تردید به هم نگاه کنند و با حالتی نگران منتظر پاسخی از طرف پروفسور براون باشند.

پروفسور براون پس از نظاره‌ی کلاس، نفس عمیقی کشید و با لحنی محکم گفت: «همونطور که می‌دونید، اسم من لاوندر براونه. من از بهترین دانش‌آموزان پروفسور تریلانی بودم و توی نبرد هاگوراتز هم حضور داشتم.» مکثی کرد تا مطمئن شود که توجه تمام دانش‌آموزان را جلب کرده است. «من شکست خوردن لرد سیاه رو دیدم. هممون اونجا بودیم. الآن سال‌هاست که از اون اتفاق می‌گذره و همه چیز به حالت عادی برگشته. دیگه نه خبری از ولدمورت هست و نه مرگخوارها.»

دانش‌آموزان سرشان را با اطمینان خاطر تکان دادند و فضای کلاس دوباره آرام شد. دختری که فال‌های تاروت را در دست داشت دوباره آن‌ها را روی میز پخش کرد و چند نفر هم دوستانشان را به خاطر ترسیدن از آن داستان دست انداختند. بیشتر کلاس هم بعد از تمام شدن آن هیجان ناگهانی دوباره حوصله‌شان سر رفت و شروع کردند به خمیازه کشیدن.

پروفسور براون با دیدن فضای کلاس لبخند زد، انگار که به دیدن دانش‌آموزان به این شکل در کلاسش عادت کرده بود. رو به دخترک لرزان برگشت و با مهربانی گفت: «همه چیز مرتبه. اگه احساس می‌کنی حالت خوب نیست، می‌تونم کسی رو باهات بفرستم به درمانگاه. مادام پامفری ازت مراقبت می‌کنه.»

دختر اما همچنان خیره به گوی مانده بود. چشمانش شبیه به کسانی بود که تسخیر شده‌اند. با لحن هیپنوتیزم شده‌ای ادامه داد: «خاکستر هفت رنگ داره می‌سوزه و نوزاد دیگه گریه نمی‌کنه. همه چیز آماده شده. وقت بازگشته!»

پروفسور براون دوباره دستش را روی شانه‌ی دختر گذاشت و این بار با لحنی کلافه گفت: «فکر می‌کنم برای امروز کافیه. بهتره که درس رو تموم کنیم و...»

اما دختر بیشتر از قبل لرزید و شروع کرد به جیغ کشیدن. «دارم می‌بینمش! اون تنهاست، اما خیلی قدرتمنده. داره تمام قواش رو جمع می‌کنه تا برگرده و دنبال فرصت مناسبه.» از روی صندلی بلند شد و شروع کرد به گریه کردن. «اون روز نزدیکه. سیاهی دوباره برمی‌گرده، اما این بار خیلی قدرتمندتر از قبل. اون جادوی سیاه انجام نمی‌ده، بلکه از جادوی سیاه زاده شده. اون خیلی نزدیکه، و دارم می‌بینمش. دارم می‌بینمش!»

و بعد اتفاق افتاد. گوی شیشه‌ای درخشید و هفت رنگ را به بیرون بازتاب کرد، تمام شعله‌ شمع‌های داخل کلاس شدت گرفتند و بادی شدید پنجره‌های بزرگ پوشیده شده زیر پرده‌های ضخیم را در هم شکست. دختر درحالیکه دست‌هایش را روی گوش‌هایش گذاشته بود جیغی کشید و همان کافی بود تا کلاس به هیاهو بیفتد.

پروفسور براون از جایش بلند شد و تلاش کرد تا کلاس را آرام کند. وقتی همهمه‌ی دانش‌آموزان نخوابید، با صدایی بلند و رسا گفت: «همتون بشینید سرجاتون!» اما کسی به او توجهی نکرد. چنین اتفاقی تا به حال در کلاس پیشگویی نیفتاده بود و دانش‌آموزان ترسیده تلاش می‌کردند تا وسایلشان را جمع کنند و از کلاس خارج شوند.

در آن فضای آشفته و زمانی که دانش‌آموزان ترسیده در اطراف کلاس پراکنده شده بودند و پروفسور براون هم بی‌نتیجه سعی در آرام کردنشان داشت، دخترک بی‌صدا روی میز نشسته بود و تکان نمی‌خورد. دیگر نمی‌لرزید. به هیاهوی روبه‌رویش نگاه کرد و زخم مار شکل دستش را خاراند. از بین موهای سیاهش توانست دختر فالگیر را ببیند که به او خیره شده بود. نیشخندی زد. همه چیز تازه شروع شده بود.

----

متن داستانت شروع بسیار خوبی داره و خیلی خوب تونستی فضای سنگین و مرموز کلاس پیشگویی رو به تصویر بکشی. حس ترس و اضطراب دخترک به خوبی منتقل شده و این باعث می‌شه که خواننده کاملاً با وضعیت او همذات‌پنداری کنه. اما برای بهتر شدن متن، چند نکته هست که بهش اشاره می‌کنم:

اولاً، جملات طولانی بعضی جاها ممکنه باعث بشن که خواننده کمی گیج بشه. برای مثال، در جمله‌ای مثل «دخترک وسط کلاس و روبه‌روی میز پیشگویی نشسته بود و از بین موهای بلند و سیاهش به انعکاس خودش در داخل گوی شیشه‌ای نگاه می‌کرد»، کمی طولانی و پیچیده به نظر می‌رسه. پیشنهاد می‌کنم که این جمله رو به دو بخش تقسیم کنی: «دخترک وسط کلاس نشسته بود، روبه‌روی میز پیشگویی. از بین موهای بلند و سیاهش به انعکاس خودش در گوی شیشه‌ای نگاه می‌کرد.» این کار کمک می‌کنه تا متن روان‌تر و قابل‌فهم‌تر بشه.

در مورد دیالوگ‌ها هم، خیلی خوبه که حالت‌های مختلف شخصیت‌ها رو به نمایش می‌ذاری، ولی ممکنه بخوای بعد از هر دیالوگ کمی توضیحات اضافه‌تری بدی تا حس و حال شخصیت‌ها بهتر منتقل بشه. مثلاً وقتی دخترک می‌گه «- اون... اون داره برمی‌گرده!» می‌تونی بعدش بنویسی که چطور دست‌هاش می‌لرزه یا چطور چشماش وحشت‌زده شده. این‌طور توصیفات اضافی باعث می‌شه که خواننده بهتر بتونه به احساسات شخصیت‌ها پی ببره.

فضاسازی کلاس پیشگویی هم به خوبی انجام شده، اما می‌شه با افزودن جزئیات بیشتر، مثل بوی دود یا صدای ترق‌تروق آتش، فضا رو واقعی‌تر و ملموس‌تر کرد. مثلاً وقتی شعله‌ها شدید می‌شن و پنجره‌ها به هم می‌ریزه، اضافه کردن توصیفاتی از صداها و بوها می‌تونه به تقویت فضای داستان کمک کنه.

پایان داستان هم خوب و جذابه. لحظه‌ای که دخترک نیشخند می‌زنه و کلاس به هم می‌ریزه، خیلی خوب می‌تونه خواننده رو به فکر فرو ببره که چه اتفاقی قراره بیفته. با این حال، ممکنه بد نباشه که کمی بیشتر روی واکنش‌های سایر دانش‌آموزان تمرکز کنی. مثلاً توصیف کن که بعضی از دانش‌آموزان چه طور به شدت ترسیده‌ن و چطور سعی می‌کنن از کلاس خارج بشن. این می‌تونه به ایجاد یک حس اضطراب بیشتر و واقعی‌تر کمک کنه.

در کل، داستانت واقعاً جذابه و با توجه به این نکات می‌تونه بهتر هم بشه. خیلی خوبه که به این موضوعات توجه می‌کنی و سعی داری داستانت رو هر روز بهتر کنی. مطمئنم با تمرین و توجه بیشتر، می‌تونی نوشته‌های خیلی فوق‌العاده‌ای بنویسی.


تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط LadyDracula در 1403/6/27 20:02:33
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/6/27 21:05:43
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 23 شهریور 1403 22:58
نمایش جزئیات
آفلاین
برگرفته از تصویر شماره ۱۰ کارگاه
هری و هاگرید و هدویگ در کوچه دیاگون

صدای مهربان ولی بمی به گوش میرسید که خود را از میان ریش و سبیل های .... درسته این صدا هاگرید بود که به هری دلداری میداد

هری غرغر کنان گفت
_ دیگه جایی نمونده که براش دنبال دارو باشم

_نگران نباش پیداش میکنیم ، هنوز چند تا مغازه مونده که بگردیم

هدویگ با منقار آسیب دیده روی شانه ی هری نشسته بود و با درماندگی ای که از چشمانش پر میکشید اطراف را نگاه میکرد ، هاگریگ با لحن دلگرم کننده ای گفت

_ چند قدم بیشتر نمونده تا .... مغازه ای که هدویگ از همونجا پیشت پر کشیده !

هاگرید طوری که میخواست خود را جمع و جور کند لحن خود را عوض کرد و پس از سلام گفت

_ این هریه ، اینم هدویگه ، آممم راستشش....

او با دستپاچگی میخواست ادامه دهد که هری او را از ادامه دادن منع کرد

_ هدویگ همون جغدیه که چند سال پیش از مغازه ی شما خریدیمش ، الان به درمان نیاز داره ، حدودا همه جا رو گشتیم ولی ...

این دفعه نوبت هاگربد بود که حرف هری را قطع کند ، اما قصد او توضیح دادن به مغازه دار نبود ، قصد او گوشزد کردن جمله ای به هری بود که حدودا در آن روز 7 بار تکرار شده بود


_البته نه همه جا ، هنوزم چند مغازه مونده

مغازه دار که از بحث این دو نفر کلافه شده بود ، گفت

_میشه یکی از شما دو نفر.... محترم ، بفرمایید که دقیقا مشکل چیه

لحن مغازه دار به طور نمایشی مسالمت آمیز بود و سعی می کرد آرامش خود را حفظ کند
بالاخره یکی از آن دو نفر موفق شد کنترل خود را به دست بگیرد ، او کسی نبود جز هاگرید

_ ببینید ما یه جغد داریم که چند سال پیش از شما خریدیم ، حالا آسیب دیده و ما ....

او نفس عمیقی کشید و ادامه داد .
_ ما فکر کردیم شاید شما بتونید بهمون کمک کنید

مغازه دار که بالاخره توانسته بود مسئله را درک کند ساق دست خود را بالا آورد
_ میتونم یه نگاهی بهش بندازم ؟

هری ، هدویگ را از روی شانه ی خود پایین آورد و آن را روی دست مغازه دار نشاند
مغازه دار از جهات مختلف به منقار هدویگ نگاه کردن و در نهایت پس از چند ثانیه رو به هری گفت
_ آسیب خیلیییی جدی ای نیست ، ولی نمیشه بیخیالش شد ، فکر میکنم یه کرم داشته باشم که بتونه حالش رو خوب کنه ، متاسفانه جادو خیلی نمیتونه برای حیوونا کاری بکنه ، ولی به کمک یه سری ابزار ... شاید بشه تغییرش داد

و هدویگ را دوباره روی دست هری نشاند و چند ثانیه بعد در کوهی از خنزر پنزر که همه شان برای حیوانات مغازه بود کرمی را بیرون آورد و روی منقار هدویگ مالید ، بعد با چند حرکت چوب دستی منقار هدویگ در حال بهبود بود .
هاگرید بعد از پرداخت مقداری پول از مغازه دار خداحافظی کرد .

||پایان||
____________
خواهش میکنم تایید کن ، و اینکه اگه تایید شد ، میشه در مورد انتخاب نقش توضیح بدی ، ممنونم


----

جدید و جالب نوشته‌بودی.

فقط چندتا مورد در مورد ظاهر پستت:
* علائم نگارشی رو به کلمه قبل بچسبون و از کلمه بعدی فاصله بده.
* در انتهای همه جملاتت از علائم نگارشی مناسب (نقطه، علامت تعجب، و هرچیزی که مورد نیاز هست) حتما استفاده کن.
* قبل از ارسال پستت یک دور از روش بخون که غلط‌های املاییت رو رفع کنی.

و در مورد دیالوگ نویسی:
نقل قول:
او با دستپاچگی میخواست ادامه دهد که هری او را از ادامه دادن منع کرد

_ هدویگ همون جغدیه که چند سال پیش از مغازه ی شما خریدیمش ، الان به درمان نیاز داره ، حدودا همه جا رو گشتیم ولی ...

اینجا کسی که هاگرید رو از ادامه دادن منع کرده، هری بوده. دیالوگ هم مربوط به هریه. بنابراین یه اینتر باید بین توصیف و دیالوگ میزدی، یعنی اینطوری:
او با دستپاچگی میخواست ادامه دهد که هری او را از ادامه دادن منع کرد.
_ هدویگ همون جغدیه که چند سال پیش از مغازه ی شما خریدیمش، الان به درمان نیاز داره، حدودا همه جا رو گشتیم ولی...


در کل اشکالاتت به مرور رفع میشن.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

برای معرفی شخصیت هر سوالی که برات پیش اومده رو حتما برام با جغد بفرست تا بتونم بهتر راهنماییت کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/6/24 22:51:15