جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

69 کاربر(ها) آنلاین هستند (60 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
67 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 30 آذر 1403 22:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر شماره 13 >>
و اما آینه نفاق انگیز...
هری از زیر شنل نامرئی اش به جلوی پایش نگاه کرد. نور فانوس در دستش سو سو میزد و به زور جلوی پایش را روشن میکرد اما چاره ای نبود. هر لحظه ممکن بود فیلچ از پشت یک دیوار بیرون بیاید و نور فانوس را ببیند. با خودش فکر کرد "امشب قراره چه چیز جدیدی پیدا کنم؟ " ناگهان نوری را از طرف راهروی روبروی اش دید که به طرف راهرو اصلی می امد. سریع وارد راهرو قبلی شد و پشت سرش را حتی نگاه نکرد مبادا که از این طریق جای او لو برود.
دستش را آرام به دیوار کنارش کشید و زیر دستش برآمدگی نا آشنایی را حس کرد. او کجای قلعه بود؟ اینجا را به خاطر نمی آورد. آجری که بیرون آمده بود را کامل در آورد و پشت آن را نگاه کرد. در اتاقی عجیب دختری کوچک گویی سال اولی باشد کف زمین افتاده بود و اتاق به هم ریخته بود و در عقب اتاق جایی که به وضوح دیده میشد آینه نفاق انگیز دیده میشد.
با ترس برگشت تا ببیند کسی انجا نیست سپس دوباره به درون اتاق نگاه کرد. اتاق همان بود اما خالی بود و فقط آینه نفاق انگیز سر جای خودش بود. هری فکر کرد که باید اشتباهی شده باشد.
یک آن رنگ از چهره اش پرید :دستی استخوانی و لاغر را بر روی شانه اش حس کرد!



---
با این که خیلی کوتاه نوشتی، ولی چون خوب نوشته بودی اینجا متوقفت نمی‌کنم. فقط لطفا تو مراحل بعدی سعی کن بیشتر در مورد وقایع و احساسات شخصیتات توضیح بدی تا داستانت شاخ و برگ بیشتری داشته باشه و خیلی کوتاه نباشه.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Mara در 1403/10/1 0:33:15
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/1 19:24:32
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/1 19:27:22
نقل قول:
میو میو!


پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 26 آذر 1403 12:53
نمایش جزئیات
آفلاین
هری ۱۰ سال بعد از نبرد،تصمیم می‌گیرد به خانه خاله پتونیا باز گردد تا خاطراتش را(گر چه خیلی هم خوب نبودند)مرور کند.
هری روی تختش می‌نشیند به دادلی فکر می کند.به روزی که او را در محل نگهداری مار انداخت تا روزی که او را از شر دیوانه ساز ها خلاص کرد.


ناگهان چیزی سکوت را به هم می زند...

-دابی!
این صدای هری بود.
-آقای هری پاتر...
-ولی...بلاتریکس تو رو کشت...خودم دیدم!
-آه،آقای هری پاتر!شما نباید به هاگوارتز...یعنی چیز...دنیای جادوگری برگردید!خیلی خطرناک است!
-دابی جان،بنده خودم با ولدمورت دوئل کردم.من اونو کشتم!
-دابی چمیدونه،بالاخره نباید بری.دابی میگه خطرناکه!
-عزیز من،من ولدمورت رو کشتم.چرا نمیفهمی دابی!!!
-حالا ولدمورت نباشه،یکی دیگه میاد شما رو میکشه!
_حالا من نباشم،ولدمورت یکی دیگه رو میکشه
_آقای هری پاتر،مسخره باز در نیارید!
-دابی امکان داره مغزت رو به کار بیندازی؟!
-آقای هری پاتر دابی رو ناراحت کرد.
البته،دابی ناراحت نشده بود.او تنها می خواست هری را قانع کند که به دنیای جادویی برنگردد.
-وای، دابی !
هری با قیافه ای اندوهگین،کنار دابی نشست.
-ای کاش،فقط ای کاش به من میگفتی چرا باید این کار رو بکنم،دابی...
ناگهان دابی از جا پرید.شروع کرد به جیغ کشیدن.
-آه...یه جادوگر کنار دابی نشست!دابی باید خودشو تنبیه کنه!دابی باید خودشو تنبیه کنه!
هری به فکر فرو رفت.نمی توانست درک کند!اگر او دابی بود،پس چرا انقدر مصنوعی رفتار می کرد؟صداش هم مثل صدای دابی نبود!تازه،مگر دابی به دست بلاتریکس بلک،خواهر نارسیسا و آندرومدا،کشته نشده بود؟!


ناگهان هری حس کرد دابی دارد سرش را می‌کند.
-دابی!نکن دابی!
اما صدای به جای صدای ناله و صورت دابی،هری صورت جیمز سیریوس،پسر بامزه اش و خنده ی او مواجه شد.جیمز سیریوس ماسک دابی را زده بود!
ناگهان آلبوس سوروس وارد شد و عکس هایی که با دوربین گرفته بود را به هری نشان داد و خندید.تصویر شماره ۱۱


---
آدرسی که برای لینک وارد کردی خراب بود، ولی چون شماره‌شو نوشته بودی متوجه شدم منظورت کدوم تصویر بود. خلاقیتی که تو نوشتن داستانت به خرج دادی رو دوست داشتم! خیلی بهتر می‌شه اگه علاوه بر دیالوگ، توصیفاتت رو هم بیشتر کنی و داستان رو فقط با دیالوگ جلو نبری.

هم‌چنین لطفا علائم نگارشی رو به کلمه قبل از خودش بچسبون و با یه اسپیس از کلمه بعد فاصله بده. این قانونیه که برای تمام علائم نگارشی برقراره. مثلا:

نقل قول:
-دابی چمیدونه،بالاخره نباید بری.دابی میگه خطرناکه!

-دابی چمیدونه، بالاخره نباید بری. دابی میگه خطرناکه!

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/26 12:59:51
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/26 13:08:27
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/26 15:42:33
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/9/26 17:49:48
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 25 آذر 1403 09:23
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۸ کارگاه داستان نویسی

مصاحبه آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور با آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور به این شرح است:
موضوع جلسه :چه کنیم تا هری گیج شود؟
مکان جلسه:دفتر مدیر



خب خب خب.به هیچ عنوان به هری در مورد گذشته ی لیلی و سوروس نمیگم.باید صحنه ای که هری متوجه میشه جذاب باشه...آهان فهمیدم!به سوروس میگم من رو بکشه!خیلی باحال میشه!



دلیلی داره به خانم گرنجر بگم اون کتابه چیه؟نه واقعا هیچ.دلیلی نداره.یادگاران مرگ رو هم از یکی میپرسن دیگه...فقط شاید یه کم دیر بپرسن...اما مهم نیست.


درمورد کلاه گروه‌بندی و شمشیر گریفیندور (که در حال تمیز شدن به دست من میباشد.)هم به هری و نویل چیزی نمیگم.چرا باید بگم؟؟؟


اما هری باید بتونه از ورود ولدمورت به ذهنش جلوگیری کنه...نه آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور...امکان نداره بهش بگم که هورکراکس هست!بالاخره کارهای سخت رو سوروس باید انجام بده!!

---

این که حتی کوتاه‌تر شد.
منظورم از بیشتر نوشتن این نیست که اینتر بیشتری بین پاراگراف‌ها بزنی، منظورم اینه که توصیفاتت رو بیشتر کن و شاخ و برگ بیشتری به داستان و شخصیت‌ها بده. طوری توصیف کن که خواننده بتونه مکان و حالات کاراکترهارو به خوبی تصور کنه و خودش رو توی اون مکان و به جای شخصیت‌ها تصور کنه.

حتما به داستان نفرات قبلی که تایید شدن یه نگاهی بنداز تا کمی قلقش دستت بیاد.

در ضمن لطفا تصویری که انتخاب کردی رو حتما بالای پستت طبق توضیحات اینجا قرار بده تا بدونم راجع به کدومشون داری می‌نویسی و بتونم تاییدت کنم.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/25 10:39:00
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/9/25 14:38:40
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 24 آذر 1403 17:09
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۸
از وقتی اومدم هاگوارتز می دانستم دنبال دردسر درست کردنم.روز اول من در هاگوارتز این طوری گذشت:
در هوای سرد هاگوارتز ،جنگل ممنوعه مثل همیشه تاریک بود و قطرات ریز و درشتی الماس مانند روی دستمان می چکید.باران شدید تر و سریع تر شد،گویا جلو رفتن ما،به سرعت باران‌ کمک می کرد.


خواستم فریاد بزنم ،اما نتوانستم.نمی دانم به دلیل سرما بود یا ترس.او...واقعی بود.

نفس عمیقی کشیدم.خب...تا به حال اسب تک شاخ ندیده ام؟حالا می بینم.
آرام نزدیک می شوم. همان طور که هاگرید گفته بود.هاگرید گفته بود حیوان آرامی است.بله، او توضیح داده بود و این به تنهایی دلگرمی خوبی است،اما اینکه بدون اجازه وارد جنگل ممنوعه شدم مرا می ترساند.
به خودم ماجراجویی های سیریوس بلک و جیمز پاتر را مرور کردم.مگر اسب تک شاخ هم ترس داشت؟؟؟
فکر کن...هری پاتر هم در سال اول به جنگل ممنوعه آمده بود...آنقدر نترس!
بدن نرم اسب تک شاخ،در تاریکی شب می درخشید.دیگر نتوانستم مقاومت کنم؛جلو رفتم و اسب تک شاخ را در آغوش کشیدم.خیلی حس خوبی بود...افکر کنم پاترونوس من هم،همین اسب تک شاخ باشد!


---

توضیحاتی که برای تو دارم دقیقا مشابه نفر قبله پس کپی می‌کنم:

داستانی که نوشتی خیلی خیلی کوتاهه! لطفا شاخ و برگ بیشتری به داستانت بده و بیشتر برامون توضیح بده که چه اتفاقاتی میفته و احساسات شخصیت‌های داستانت چیه. به داستان‌های نفرات قبل از خودت که تایید شدن نگاهی بنداز تا منظورم رو بفهمی.

در ضمن لطفا تصویری که انتخاب کردی رو حتما بالای پستت طبق توضیحات اینجا قرار بده تا بدونم راجع به کدومشون داری می‌نویسی و بتونم تاییدت کنم.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/9/24 18:08:46
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/24 18:11:27
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/24 18:13:24
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/24 18:15:41
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/24 18:23:07
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/24 19:00:09
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/24 20:02:23
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 24 آذر 1403 16:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس بلک....بلک بهترین نام جادوگری...فرزند ارشد خانواده بلک اماده بود برای گروه بندی شدن.از او انتظار میرفت مانند تمام اعضای خانواده اش عضو گروه اسلترین شود.


*چند ساعت قبل در قطار*

سیریوس دنبال یک مکان بود برای نشستن.اما هیچ جا را پیدا نکرد.او مغرور تر از ان حرف ها بود که بتواند از کسی بخواهد به کوپه اش راهش دهد.هرچه نباشد او وارث بلک ها بود.
اما از ان طرف پسری اصیل زاده و البته خون گرم و شیطان باعث شد او به خنده بیوفتد.و دوستی شروع شد.دوستی زیبا که البته برای سوروس باعث بدبختی شد.

*زمان گروه بندی*
جیمز به گروه گریفیندور رفت.و اما بر خلاف انتظار همه یک بلک در گریفندور. اولین بلک در گریفیندور.
و دوستی زیبای ان ها شروع شد ان دو مانند دو برادر بودند و هرگز از هم جدا نمیشدند.
و سیریوس با مرگ‌جیمز چه کشید؟(:
مخصوصا وقتی به مرگ برادرش محکوم بود.
جیمز برای سیریوس جای خالی خانواده بود


---

داستانی که نوشتی خیلی خیلی کوتاهه! لطفا شاخ و برگ بیشتری به داستانت بده و بیشتر برامون توضیح بده که چه اتفاقاتی میفته و احساسات شخصیت‌های داستانت چیه. به داستان‌های نفرات قبل از خودت که تایید شدن نگاهی بنداز تا منظورم رو بفهمی.

در ضمن لطفا تصویری که انتخاب کردی رو حتما بالای پستت طبق توضیحات اینجا قرار بده تا بدونم راجع به کدومشون داری می‌نویسی و بتونم تاییدت کنم.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/9/24 18:08:16
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 آبان 1403 00:24
نمایش جزئیات
آفلاین
ضمن عرض پوزش بابت ایجاد مزاحمت مجدد برای مدیریت محترم! چاره ای نبود. دستمون به همینجا بنده.
دوباره تایید کنین خوشحال شیم.

........................





نفس در سینه اش حبس شده بود.

اولین باری نبود که تک شاخ می دید؛ ولی این نگاه را قبلا ندیده بود.

در تاریکی و سرمای پاییزی جنگل، تک شاخ درست در مقابلش ایستاده بود و با غم عمیقی به او خیره شده بود. باد در میان یال زیبایش می پیچید و موهای نقره ای رنگش را به رقص در میاورد.

- از سر راهمان کنار برو.

تک شاخ حرکت نکرد.

- آخرین کسی که به این هشدار ما توجه نکرد بشدت کشته شد و فرزندی یتیم از خود به جا گذاشت که همواره وبال گردن دیگران شد.

منتظر شد و حرکتی ندید.
- می کشیمت ها... و با خونت بیشتر زندگی می کنیم. ما خیلی زندگی دوست داریم.

تک شاخ اهمیتی نداد. شاید اشتباه می کرد و اصلا قصد نداشت جلوی او را بگیرد.

به سمت راست رفت... تک شاخ هم به همان سمت حرکت کرد.
مسیرش را به چپ تغییر داد و تک شاخ بدون مکث به همان سمت چرخید.

چرا نمی فهمید... او باید رد می شد. از دور شعله های آتش را می دید و صدای شادی و هیاهو را می شنید.

- امروز هشت آبانه.

نمی دانست چرا این را به تک شاخ گفته. تک شاخ ها اصولا چیزی از تاریخ و مناسبت ها نمی دانند. ولی احتیاج داشت به کسی بگوید و در آن لحظه موجود زنده دیگری در اطراف نبود.
- تو نمی فهمی... ولی روز مهمیه... الانم برو کنار ما رد شویم و در جشنمان شرکت کنیم. همه منتظر ما هستند.

تک شاخ با نگاه نافذش به او خیره شد. چشمانش درخششی سرخ رنگ داشت. برقی آشنا.

سرو صدایی از دور شنید.

_ هی... اون چیه لای درختا برق می زنه؟
_ یهو بریم جلو ببینیم تک شاخه!
_ ما از این شانسا نداریم. ولی یه جام خون گرم تک شاخ رو به هیچ عنوان رد نمی کنم الان.

از جلوی برکه کنار رفت. هنوز از دور، انعکاس خودش را در آب می دید. با همان نگاه غمگین و نافذ.
باید واقعیت را می پذیرفت. واقعیتی به تلخی مرگ.
او دیگر خودش نبود!
سم هایش را به زمین کوبید.
برای آخرین بار از دور به جمع خوشحال مقابلش نگاه کرد و چهار نعل از آنجا دور شد.

---
آه... زیبا بود و در عین حال تلخ. تازه وانمود می‌کنم اصلا خبر ندارم 8 آبان چه روزی بوده. اهم... البته نه این که برای هری مهم باشه، لردِ کم‌تر، هریِ خوش‌حال‌تر! بیخود پسری که زنده ماند نشدم که.

هر وقت که بخواین می‌تونین تو این تاپیک پست بزنین و برای همه اعضا پست زدن تو این تاپیک همواره مجازه. فقط تازه‌واردا هستن که برای اولین بار نیاز به تاییدیه گرفتن دارن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/8/9 12:11:26
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 7 آبان 1403 11:21
نمایش جزئیات
آفلاین


هری به آرامی و در حالی که سعی می‌کرد چشم هایش را باز نگه دارد وارد اتاقش شد. در اتاق با صدای جیر جیر کوتاهی کنار رفت و منظره‌ی اتاق به هم ریخته را به نمایش گذاشت.
قلم پر های شکسته، کاغذ های پوستی پاره شده، قفس خالی و مچاله شده‌ی قدیمی هدویگ و صد ها چیز به درد نخور دیگر در کف اتاق پخش شده بودند.
بدون کوچک‌ترین توجهی به اقلام پخش و پلا شده، عرض را طی کرد و خودش را روی تخت انداخت. بالاخره میتوانست راحت و آسوده بخوابد. جنگ تمام شده بود. ولدمورت حالا کشته شده بود و خطری برای کسی ایجاد نمیکرد. حالا نوبت آن رسیده بود که بعد سالها به خوابی طولانی و راحت فرو برو...
- شترق

هری سراسیمه در جای خود نشست و به اطرافش نگاه کرد. همه چیز عادی به نظر می‌رسید.میخواست دوباره بخوابد که متوجه حضور یک جفت گوش در کنار تختش شد.
- دابی، تو اینجا چیکار میکنی؟!

دابی دست هایش را روی لبه‌ی تخت گذاشتو خودش را بالا کشید.
- اوه قربان. هری پاتر در خطر بود! اسمشونبر و خادمانش به دنبالشن. هری پاتر باید فرار کرد.

هری نفس راحتی کشید و دابی را بلند کرد و دوباره روی زمین گذاشت.
- دابی، ولدمورت کشته شده. مرگ‌خوار ها هم یا کشته شدن یا توی آزکابانن. هیچ خطری هیچ‌کس رو تهدید نمیکنه. بذار بخوابم.
در حین گفتن این جمله پشتش را به دابی کرد و چشم هایش را بست.
دابی اطرافش را نگاه کرد و اتاق به هم ریخته را از نظر گذراند. دوباره روی تخت پرید و هری را از جایش بلند کرد.
- قربان، اتاقتون رو نگاه کرد. مرگ‌خوار ها اینجا بودن و اتاق رو به این روز انداختن. هر لحظه ممکن بود برگردن. هری پاتر در خطر بزرگی بود.

هری که بعد از پریدن دابی روی پهلویش در تلاش برای نفس کشیدن بود گفت:
- دیوونه شدی دابی؟... اینجا رو خودم به هم ریخته بودم. تو رو روح اجدادت بذار بگیرم بخوابم. مرگ‌خوار کجا بود بابا...
- ولی هری پاتر در خطر بود! اسمشونبر...
- دابی دست از سرم بردار. اصلا بذار ولدمورت بیاد. من الان فقط میخوام بخوابم.

دابی مکثی کرد و از روی تخت پایین پرید. هری با خاطری آسوده دوباره سرش را روی بالشت گذاشت و چشم هایش را بست. ولی هنوز پنج ثانیه هم نگذشته بود که دوباره با پریدن دابی روی پهلویش از جایش پرید.
- دابـــــــــی، ولم میکنی یا ن...

هری با دیدن دابی که میله‌ای کنده شده از قفس هدویگ را مثل شمشیر در دستش گرفته بود ساکت شد و با تعجب به او خیره شد.
دابی در حالی که دست هایش میلرزید و برای ثابت نگه داشتن آنها تلاش میکرد گفت:
- اگه هری پاتر از اینجا نرفت، پس دابی هم اینجا موند و از هری پاتر دفاع کرد قربان!

هری سرش را به بالشت کوبید.
- دابی، خسته شدم دیگه. فقط بذار بخوابم.
- ولی قربان، هری پاتر در خط...
- من تو خطر نیستم دابی!
- هری پاتر متوجه نیست که در چه وضعیت خطرنا...
- دابی ساکت میشی یا ساکتت کنم.
- دابی نباید ساکت شد. دابی باید هری رو نجات داد.
- من احتیاجی به نجات داده شدن ندارم.

صدای جر و بحث هری و دابی در خانه خالی می‌پیچید. شاید اینجا نه، اما همه جا حالا با از بین رفتن اسمشونبر در آرامش و امنیت بود. پرایوت درایو در سکوت کامل بود و فقط جیغ های گاه گاه دابی این سکوت را میشکست. لردسیاه نابود شده بود و دیگر خطری کسی را تهدید نمیکرد.
همه چیز تمام شده بود.


---
واو! خیلی خوب نوشته بودی. از خوندنش لذت بردم!
لطفا به پیام‌شخصی‌ای که برات ارسال شده مراجعه کن.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/8/7 18:09:18
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/8/7 18:09:52
✨The true sign of intelligence is not knowledge but imagination📜


پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 11 مهر 1403 04:48
نمایش جزئیات
آفلاین
هری درحال قدم زدن در جنگل ممنوعه
است خودشم نمیدونه چرا
انگار آنجا روی زمین افتاده بوده و بیهوش بود
همه جا تاریکه هیچ صدایی نمیاد حتا صدای پرندگان
هری باخودش تصمیم گرفت حرکت کند
چوب دستی اش را درآورد و به حرکت ادامه داد
آرام آرم راه می‌رفت ولی صدای قدم هایش بلند بود
همین جور که روی برگ های خشکی که روی زمین ریخته حرکت می‌کرد احساس می‌کرد کسی پشتش است ولی هر بار برمی‌گشت آن صدا میرفت.
در آخر تک شاخی رو دید که از پشت درخت آرومی به سمت او می‌آید
هری خشکش زده بود نمی دانست قراره چه اتفاقی بیفتد که درهمین فر بود که سرعت تکشان زیاد شد و وقتی به فاصله ۶ متر رسید شاخش را روی قلب هری هدف گرفت تند دوید
درون لحضه هاگرید اومد و با فانوسی که در دست داشت او را ترساند
تک شاخ با نگاه خشم گین از آنجا دور شد
هاگرید : هری این وقت شب اینجا چی کار میکنی
هری: من نمیدونم بیدار شدم دیدم توی جنگلم بعدش کمی راه رفتم و تک... هاگرید اون تک شاخ دقیقان چی بود؟
هاگرید:اون تک شاخ مقدس هری نمیدونم چرا هلو از تو بدش میاد
هری:هلو . هلو دیگه کیه
هاگرید : همون تک شاخ دیگه گوش کن از این اتفاق کسی نباید بویی ببره خوب
هری: باشه
[img width=۶۵۰]تصویر شماره ۱۸[/img]

سلام.
متاسفم ولی داستانت اون قالبی که برای شروع نوشتن در سایت لازم هست رو نداره.

لطفا برگرد و پست نفرات قبل از خودت که تایید شده رو با دقت بخون و یه داستان در قالب پست های تایید شده برام دوباره همین جا ارسال کن.

می‌دونم که سری بعد اگر نکاتی که گفتم رو رعایت کنی قطعا تایید میشه.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Jeyran در 1403/7/11 4:51:19
ویرایش شده توسط آکی سوگیاما در 1403/7/12 23:51:52
J.
E.
Y.
R.
A.
N.
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 1 مهر 1403 22:21
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر شماره 7 کارگاه داستان نویسی:
تصویر تغییر اندازه داده شده



- زود باش حرف بزن پاتر! بگو اونجا دقیقا چه اتفاقی افتاد!

هری سعی کرد زیرچشمی نگاهی به اطراف بیندازد تا شاید راهی برای فرار از دست اسنیپ پیدا کند. اما موفق نشد. سوروس اسنیپ خشمگین، با دستانش دو طرف صندلی ای که هری را مجبور کرده بود روی آن بنشیند، گرفته بود و به پسرک اجازه فرار کردن نمی‌داد.

- پاتر نشنیدی چی گفتم؟ زود بهم بگو چه اتفاقی تو تالار اسرار افتاده؟

هری که بابت این حجم از نزدیکی اسنیپ احساس خطر کرده بود با اضطراب پاسخ داد:
-باشه پروفسور... الان میگم چی شده. من و رون و جناب لاکهارت رفتیم تالار اسرار تا جینی ویزلی رو نجات بدیم. اما بخاطر طلسم فراموشی ای که لاکهارت می خواست روی ما اجرا کنه، راهمون از هم جدا شد. در واقع اون چوبدستی رون رو برداشته بود که خراب بود و طلسم به سمت خودش برگشت و باعث ریزش سنگا شد. برای همین من تنها کسی بودم که تونستم تا تالار اسرار برم و اونجا جینی و تام ماروولو ریدل رو دیدم...

پسرک با آب و تاب داستانش را شرح میداد.


فلش بک_ تالار اسرار

- تام باید کمکم کنی تا جینیو نجات بدیم!
- نه! چون هرچی جینی بیچاره ضعیفتر بشه من قوی تر می شم. بله هری. جینی ویزلی بود که تالار اسرار رو باز کرد. جینی بود که با باسیلیسک به گندزاده ها و گربه فلیچ حمله کرد. اون بود که روی دیوارا پیغام تهدید آمیز می نوشت.

هری با تعجبی آمیخته به ترس به تام خیره شده بود و حرف هایش را گوش میداد. باورش نمی شد جینی ویزلی کوچک تمام این مدت درون خلسه ای گیر افتاده باشد. خلسه ای که تام ماروولو ریدل، نواده سالازار اسلیترین مسئول آن بود.

- ولی دیگه کشتن گندزاده ها برام مهم نیست. الان چند ماهه که فقط دنبال تو هستم. چطوری نوزادی که چیزی از سحر و جادو نمیدونه تونست بزرگترین جادوگر تاریخو شکست بده؟
- برای تو چه فرقی می کنه که چطور زنده موندم؟ ولدمورت که بعد از دوران تو اومد!

تام پوزخندی زد.
- ولدمورت گذشته، حال و آینده منه.

سپس به کمک چوبدستی نامش را روی هوا نوشت:

TOM
MARVOLO
RIDDLE


و بعد که یک ضرب چوبدستی اش را پایین آورد، حروف اسمش شروع به جابه جایی کردند. به نظر می آمد چیز خوبی در انتظار هری نیست. و این موضوع زمانی ثابت شد که حروف، نوشته جدیدی را به وجود آوردند:

I AM
LORD
VOLDEMORT


- آی... ام... لُر... لرد... ولد...
- ولدمورت! ولدمورت لعنتی! مگه تو سواد خوندن نداری؟

هری که به زور سعی داشت نوشته جدید را بخواند با ناراحتی به تام چشم دوخت.
- سواد دارم خوبشم دارم! ولی تو هاگوارتز که بهمون خوندن و نوشتن یاد نمیدن. طلسم ملسم یاد میدن. منم که قبل از اومدن به هاگوارتز کلا مدرسه نمی رفتم. تو خونه مثل کوزت کار می کردم و هیچ ژان والژانی هم نمیومد دنبالم. همش بشور و بساب و بپز و بریز و بپاش! بعدشم که اومدیم هاگوارتز تا خواستیم یه چیزی یاد بگیریم وزارت ورزش و جوانان کشور بهم گفت برو عضو تیم کوییدیچ شو. جوان ترین جستجوگر قرن شو! منم مجبور می شدم برای تمرین کوییدیچ از کلاسا جیم بشم. ولی مرلینو شکر به لطف دامبلدور و تلاش های هرمیون تونستیم سال قبل قهرمان هاگوارتز بشیم و منم درسامو پاس کنم.

تام ریدل نگاهی پوکر فیس به هری پاتر خوشحال و خندان انداخت. مثل اینکه پسرک شرایط را درک نمی کرد.
- پاتر همین چند دقیقه پیش بهت گفتم من ولدمورتم.
- ولدمورتی؟ جدی می فرمایید؟

اعصاب نواده اسلیترین خط خطی شد.
- می خوای یه آوادا حرومت کنم باور کنی؟
- آوادا چیه دیگه؟

تام محکم با دست به سرش کوبید و نالید:
- یعنی اینو هم نمیدونی؟
- نه! این طلسمو تو کتاب جام آتش یاد می گیریم. ما هنوز تو کتاب2 هستیم. نباید از آینده چیزی رو اسپویل کنی خیلیا هستن که خوششون نمیاد. میگن هیجانش از بین میره.
- میزنم بمیریا!
- آفرین حالا شد. باور می کنم که تو ولدمورتی.

بعد وقتی که هری متوجه شد تام ریدل همان ولدمورت است جیغ زنان به این سو و آنسو دوید. حتی تصور اینکه در لوله های فاضلاب یک دستشویی با باسیلیسک و گذشته ولدمورت تنها باشید، چندان حس قشنگی در آدم ایجاد نمی کند چه برسد به تجربه واقعی آن.

- تام من یتیمم! چرا همش دوست دارین من یتیمو اذیت کنید؟
- بابا انقدر یتیم بودنت رو به رخم نکش! من خودم یتیم عالَمم. مگه کله‌تو تو قدح اندیشه ملت فرو نکرده بودی؟
- اه تام! تو همش اسپویل می کنی. من دلم نمی خواست هیجان ماجرا از بین بره. اصلا قهرم باهات.


اما قبل از اینکه هری بخواهد قهر کند، ناگهان صدایی عجیب به گوش رسید و چند دقیقه بعد پرنده ای با بال های آتشین در تالار ظاهر شد.

- فاوکس؟

بله ققنوس دامبلدور بود!
پرنده خیلی مضطرب اینور و آنور را می نگریست و زیر لب به زبان پرندگان با خود چیزهایی می گفت که در اینجا ترجمه اش را آورده ایم:
- بابا مطمئنم قبلا دستشویی همین طرفا بود. ای بگم مرلین چیکارت نکنه دامبلدور! هی میگم تو اتاقت یه دستشویی برای من بساز تا اینجور مواقع آس و پاس نشم، گوش نمیدی که! میگی یه دستشویی دخترونه هست که بلا استفاده مونده حیفه اسراف کنیم. کجای این الان بلا استفاده ست؟ یجوری ازش استفاده کردن که پدر روشویی وسطش در اومده. خیر سرم من ققنوس نجیبم! باید برم یه جای درست و حسابی کارمو بکنم ولی سر از لوله های فاضلاب در آوردم.

بله همانطور که دیدید فاوکس در حال غر زدن بود و مرلین را شکر که کسی متوجه حرف هایش نمی شد.
با چنگال هایش هم کلاه گروهبندی را محکم گرفته بود. در واقع فاوکس وقتی دامبلدور در دفترش نبود یواشکی آن را روی سرش می گذاشت و می رفت مخ ققنوس های زیبای دیگر را بزند. البته کسی نمی دانست که چرا یک ققنوس برای جذب جفت نیازمند تیپ زدن با کلاه گروه بندی بود.

- اوییی! مثل اینکه باید هرچه سریعتر یه گوشه رو پیدا کنم کارمو بکنم... اوه اونجا رو. هری خودمونه که! دامبلدور می گفت قابل اعتماده... هری داداش یه دقیقه این کلاهو نگه میداری من برم یه دست به آب؟

هری زبان ققنوسی بلد نبود. او مار زبان بود. با این حال متوجه شد که فاوکس کلاه گروهبندی را برایش آورده است. بنابراین کلاه را که از چنگال های ققنوس آزاد شده بود، روی هوا گرفت.

- پس این چیزیه که دامبلدور برای مدافش فرستاده. یه پرنده آوازخوان و یه کلاه کهنه.

تام ریدل اینها را گفت و سپس با جدیت سراغ حفره ای رفت که باسیلیسک در آن مخفی شده بود. به زبان مارها او را صدا کرد.
- بذار ببینیم قدرت ولدمورت نواده اسلیترین بیشتره یا قدرت هری پاتر مشهور.

هری احساس می کرد آمریکا شده است. چون هیچ غلطی نمی توانست بکند. در نتیجه فقط شروع به دویدن کرد تا خود را نجات دهد. اما ناگهان پایش لیز خورد و روی زمین افتاد.
باسیلیسک درست پشت سرش بود!
با دست صورت خود را پوشاند و نتوانست آن چیزی را که باسیلیسک به طور اتفاقی دیده بود، ببیند.

- عه وا خاک به سرم! کجا رو داری نگاه می کنی منحرف؟!

ققنوس افسانه ای با بال هایش جلوی خود را پوشاند. هر چند که نمی پوشاند هم فرقی نمی کرد.
- ذلیل بشی الهی! هیچکس تا حالا منو تو همچین وضعیت شرم آوری ندیده بود! هیچکس تاحالا ندیده یه ققنوس نجیب دستشویی کنه! حقته چشاتو از کاسه در بیارم بی فرهنگ بی ادب!

اصولا تخلیه فضولات برای پرندگان زیاد مهم نبود. وگرنه شعورشان می رسید که موقع پرواز نباید از این کارها بکنند. و ماشین های مشنگی تازه از کارواش در آمده را هم نباید مورد عنایت قرار دهند.
اما برای پرنده ی آسمانی ای چون فاوکس مهم بود! به هرحال او پرنده ی نجیبی بود و باید یک تفاوتی با دیگران میداشت دیگر.

قبل از اینکه باسیلیسک بخواهد معذرت خواهی کند، ققنوس به چشمانش حمله ور شد و آنها را کور کرد. فاوکس متاسفانه اصلا اعصاب نداشت. هری هم که متوجه درگیری پرنده و باسیلیسک شده بود، سعی کرد از موقعیت استفاده کرده و فرار کند.

اما ناگهان متوجه درخشش چیزی درون کلاه گروهبندی شد.
یک شمشیر آنجا بود!

هری با عجله تغییر مسیر داد و سراغ شمشیر رفت. اگر فکر می کنید شمشیر را برای مبارزه با باسیلیسک می خواست، سخت در اشتباهید! او می خواست با شمشیر دفترچه خاطرات ریدل را پاره کند.

- پاتر یکم دیگه جینی میمیره و لردولدمورت بر می گرده. قدرتمند و زنده!

هری به حرف تام اهمیتی نداد. شمشیر را برداشت و بالا برد. ولی هنوز ضربه ای به دفترچه نزده بود که شمشیر از دستش سر خورد و زخمی اش کرد.
- آی آی آی آی!
- یعنی عرضه شمشیر بلند کردن رو هم نداشتی؟ باسیل کجایی حساب این بشر رو برسی؟

باسیلیسک با دمش به ققنوس که دیوانه وار به او حمله می کرد اشاره نمود و نالید. فاوکس عصبانی تر از آن بود که بشود متوقفش کرد. انقدر عصبانی که مشتی محکم بر دهان استکبار... چیز اشتباه شد!... مشتی محکم بر دهان باسیلیسک کوبید و تمام فلس ها و دندان هایش را ریزاند.

- نـــــــــــــــــــــــــه! باسیـــل!

فریادهای تام کمکی به بهتر شدن باسلیسک نمی کرد. مار غول پیکر با ضربه آخر ققنوس، روی زمین افتاد و جا به جان آفرین تسلیم نمود.
خشم فاوکس اما هنوز نخوابیده بود. او با عجله یکی از دندان های باسیلیسک مرحوم (اسلیترینی ها به احترام آن مرحوم یک دقیقه سکوت ) را برداشت و به جان دفترچه ریدل افتاد.

- نکن پرنده دیوانه!

ولی فاوکس کرد و موفق شد تام ریدل را از بین ببرد! حالا نوبت هری بود که حسابش رسیده شود اما از آنجایی که هری بدجور بخاطر زخمش بغض کرده و در گوشه ای زانوی غم بغل کرده بود، توجهی به ققنوس مهاجم نشان نداد. و همین واکنش نشان ندادن باعث شد فاوکس کمی آرامتر شود. به هر حال اصلا هری هیچ کاره بود. حتی تام هم هیچ کاره بود فقط قربانی جو گرفتن یک ققنوس شد. جینی هم که که از اول تا آخر فلش بک مرده بود.

- هری همه چی تقصیر من بود ولی قسم می خورم اختیاری نداشتم.

جینی بطور کاملا خودکار بعد از مرگ تام ریدل زنده شد و نشان داد هنوز تا آخر فلش بک نمرده. او به هری چشم دوخت. پسر برگزیده همان قهرمانی بود که می خواست او را نجات دهد. همان شاهزاده سوار بر اسب! همانجا بود که جینی بیش از بیش عاشق هری پاتر شد.
و نفهمید کسی که کار باسیلیسک را یکسره کرده، پسر برگزیده نبوده است.

- هری تو زخمی شدی.
- جینی تو باید از اینجا بیرون بری. اگه از تالار اسرار خارج شی میتونی رون رو پیدا کنی... فاوکس!

قبل از اینکه هری بتواند حرفش را ادامه دهد، ققنوس دامبلدور خودش را به او رساند و درون چشمانش زل زد. می خواست از نگاه هری بخواند و ببیند که آیا او را موقع دفع مواد دیده است یا خیر.

- کارت فوق العاده بود فاوکس. ولی من به اندازه کافی سریع نبودم.

سیستم ققنوس هنگ کرد. هری به اندازه کافی سریع نبود تا او را ببیند؟ یا اینکه سریع نبود تا فرار کند؟ در هر صورت نمی توانست از خود هری سوالش را بپرسد زیرا که پسر برگزیده مار زبان بود نه ققنوس زبان. (این را قبلا هم گفته بودم نه؟)
اینکه موجودی به شکوه و وقار ققنوس نمی توانست با کسی جز دامبلدور سخن بگوید، باعث شد گریه اش بگیرد. قطرات اشک فاوکس به آرامی از چشمانش خارج شدند و روی زخم هری افتادند.

در کسری از ثانیه زخم های پسر برگزیده خوب شد.


پایان فلش بک_ زمان حال


- بعد من با باسیلیسک جنگیدم و یکی از دندوناشو کندم. تام ماروولو ریدل باورش نمی شد که من بتونم اون مار غولپیکر رو شکست بدم. با دندون زدم دفترچه خاطرات ریدل رو از بین بردم. وقتی هم جینی به هوش اومد فاوکس روی دستم چندتا قطره اشک ریخت و همه مونو برگردود خونه!

اسنیپ عقب رفت و دستی به ریش نداشته اش کشید. حس می کرد یک جای داستان هری پاتر می لنگد. یک بچه مدرسه ای چطور توانسته بود با ماری افسانه ای بجنگد؟ باز می گفت ققنوس زده باسیلیسک را کشته قابل قبول تر بود. زیرا که هر دو افسانه ای بودند. اما این یکی قصه؟

- پروفسور میشه حالا که همه چیو گفتم ولم کنین برم؟

اسنیپ با نگاه ها نافذ به پسر خیره شد و به فکر فرو رفت.
- باشه... این بار رو شانس آوردی پاتر! ولی دفعه بعدی شکستت میدم!

هری که از جایش برخاسته بود تا از دخمه خارج شود، با شنیدن آخرین جمله اسنیپ متوقف شد.
- پروفسور مگه شما دکتر کلابین و من کاراگاه گجت که دفعه بعدی شکستم میدین؟ تازه آخر فیلم من متوجه میشم شما عاشق مامانم لیلی بودین و نه تنها نمی خواستین منو اذیت کنین بلکه تموم مدت حواستون بهم بود... اوه! اسپویل کردم! نههههههه! لعنت به من!



پ.ن: نه هری عصبانی نشو! همه ما تو رو دوست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 30 شهریور 1403 10:39
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 20 کارگاه داستان نویسی
پنهان


"رون، زودتر سوار شو! الان کالسکه حرکت می کنه"

رون، در آن شب مهتابی و هوای شبنم زده، رو به کالسکه هایی که جلوی دیدگانش در حال حرکت بودند، ایستاده بود و با تعجب نگاه می کرد.

گفت:" اما من متوجه نمی شم. این کالسکه ها چجوری حرکت می کنن؟ تکنولوژی جدید دامبلدوره؟"

هرمیون که سوار کالسکه شده بود، سرش را بیرون آورد و مسیر نگاه رون را دنبال کرد. پاسخ داد:" منظورت چیه؟ تسترال هارو با این حجم از ابهت و بزرگیشون نمی بینی؟"

رون با تعجب سرش را به اطراف چرخاند. او تنها می دید که کالسکه ها خود به خود حرکت می کنند و از وجود این عملکرد در هاگوارتز به وجد آمده بود. با خود تصور کرد که هرمیون دارد دست به سرش می کند.

رون چند قدمی برداشت و به جلوی کالسکه رفت. چراغ کوچکی از بالای کالسکه آویزان و درحال تاب خوردن بود و رون بجز چند حشره، که دور چراغ پرواز می کردند، موجود زنده ی دیگری نمی دید.

پوزخندی رو به دوستش زد و گفت:" نه مثل اینکه جدی جدی دیوونه شدی دختر! آخه این تسترال های جذاب و احمقت رو اینطرفا نمی بینم!"

ناگهان چیزی نامرئی، لگدی از پهلو نثار رون کرد و او را با شتاب زیادی روی زمین خاکی انداخت.

هری که تمام مدت در حال تماشای گفت و گوی دوستانش بود، از پشت سر رون را بلند کرد و وقتی در حال تکاندن لباسش بود، گفت:" اینطوری از هاگوارتز بری بیرون، هرکی ببینتت فکر میکنه محکومت کردن کل مدرسه رو با لباسات تمیز کنی!"

هری خندید و رون با غضب به او نگاه کرد. هری قدمی به جلو برداشت و با ملایمت دستش را به سوی هیچ دراز کرد و با ملایمت نوازش کرد. انگار با هوا دوست شده بود و به او محبت می کرد! هری با لبخند گفت:" چطوری دلت میاد به این تسترال زیبا توهین کنی پسر؟ این یکی رو با حرفت عصبی کردی"

رون گفت:" همتون دیوونه شدین! آخه این چیه که همه می بینن ولی من نمی تونم؟ یکی به من بگه چه خبره اینجا؟"

پروفسور مک گونگال که سعی در ایجاد نظم بین دانش آموزان و حرکت از هاگوارتز داشت، وقتی بچه ها را بیرون از کالسکه دید، به سوی آنها قدم برداشت و رو به رون گفت:" آقای ویزلی ممنون میشم بحث جذابتون رو داخل کالسکه ادامه بدین!" و او را رو به پله ها حرکت داد.

رون شتاب زده گفت:" آخه پرفسور! اینا یچیزی می بینن که من نمی بینم!"

اما مک گونگال در را بسته و کالسکه را به حرکت درآورده بود. رون کنار هری نشست و در پاسخ به خنده های دوستانش و لونا، دانش آموزی از گریفیندور با گیسوان طلایی و مجذوب کننده اش، گرفته شد.

رون رو به لونا گفت:" لونای عزیزم بگو که تو هم این تسترال های عجیبشون رو نمی بینی!"

لونا پاسخ داد:" اوه، چرا اتفاقا می بینم. ولی حق داری که تعجب کرده باشی رون. چون همه قادر به مشاهده شون نیستن. بگو ببینم، تو تا حالا مرگ کسی رو به چشم دیدی؟"

رون که از سوال ناگهانی لونا متعجب شده بود، آرام پاسخ داد:" نه ندیدم. این چه ربطی داره؟"

هرمیون به بحث اضافه شد و گفت:" گفته میشه هرکسی که مرگ کسی رو به چشم دیده باشه، قادر به دیدن تسترال هاست. نمی دونیم نسبتشون با تماشای مرگ افراد چیه، ولی احتمالا قضیه ی پنهان خودشو داره! میشه گفت جثه ی یه اسب بالدار رو دارن، با این تفاوت که بدنشون اسکلتیه. حالا به این تصویر، بالهای بزرگ و چرمی شون رو هم اضافه کن"

رون سکوت کرد و توی فکر فرو رفت. هری که با دیدن قیافه متفکر دوستش خنده اش گرفته بود، با قهقهه ای سکوت را شکست و جو را عوض کرد... پس پای تکنولوژی جدیدی در هاگوارتز وسط نبود!


---
سلام!

چه داستان قوی و خوبی!


تنها ایرادی که فعلا میتونم از پستت بگیرم اینکه که باید دقت کنی که دیالوگ ها از توصیفات همیشه باید جدا باشه و ما برای دیالوگ ها از یه سری از علائم نگارشی خاص استفاده می‌کنیم. برای مثال :

نقل قول:
"رون، زودتر سوار شو! الان کالسکه حرکت می کنه"رون، در آن شب مهتابی و هوای شبنم زده، رو به کالسکه هایی که جلوی دیدگانش در حال حرکت بودند، ایستاده بود و با تعجب نگاه می کرد.

شکل درست این تیکه به این صورته:

ـ رون، زودتر سوار شو! الان کالسکه حرکت می کنه.

رون، در آن شب مهتابی و هوای شبنم زده، رو به کالسکه هایی که جلوی دیدگانش در حال حرکت بودند، ایستاده بود و با تعجب نگاه می کرد.


نقل قول:
هرمیون که سوار کالسکه شده بود، سرش را بیرون آورد و مسیر نگاه رون را دنبال کرد. پاسخ داد:" منظورت چیه؟ تسترال هارو با این حجم از ابهت و بزرگیشون نمی بینی؟"

یا این تیکه که به این شکل میشه:

هرمیون که سوار کالسکه شده بود، سرش را بیرون آورد و مسیر نگاه رون را دنبال کرد. پاسخ داد:
ـ منظورت چیه؟ تسترال هارو با این حجم از ابهت و بزرگیشون نمی بینی؟



همون طور که اون بالا هم بهت گفتم پستت خیلی خوب و قشنگ بود.

تایید شد!

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/6/30 11:44:08
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/6/30 11:45:04
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/6/30 11:46:29
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/6/30 11:47:09
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/6/30 12:14:32
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/6/30 12:15:34

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.