جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

5 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 10 دی 1403 20:10
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم برتوانا


حتی اگه مخلص‌ترین و با ایمان‌ترین یاران محفل ققنوس هم این حرف دامبلدور رو خریدار نباشن، اما مطمئن باشین که قطعا یک نفر تو این کره خاکی وجود داره که از ته قلبش تک‌تک جملات دامبلدور رو قبول داشته باشه و بهش ایمان بیاره. و اون شخص همونطور که احتمالا تا الان هم خیلیاتون حدس زدین کسی نبود به جز...

گابریل دلاکور!

برای همین گابریل در لحظه دامبلدور-لاک‌پشت رو رها کرده و در حالی که مدام تکرار می‌کرد "من من من! " از وسط جمعیت به سمت ترزا می‌ره تا کیسه‌ی خوابی رو تحویل بگیره و باقی راه رو پروازکنان طی کنه.

از اون طرف دامبلدور-لاک‌پشت که توسط گابریل رها شده بود، همینطور تو هوا بالا می‌ره و می‌ره، نمی‌دونی تا کجا می‌ره! اینقد می‌ره تا این که ناگهان بر روی یک عدد فرق سری که زیر نور آفتاب می‌درخشید فرود میاد و صدای آخش رو به هوا می‌بره!

بعدش قل می‌خوره و توی لیوان آب پرتقال سالازار فرود میاد که باعث می‌شه کل آب پرتقالا بیرون بریزه و بپاشه رو سر و صورت سالازار.

حالا تکاپو علاوه بر جمعیت دوندگان، به جمع دو نفره‌ی لرد و سالازار که توسط دامبلدور-لاک‌پشت بر هم خورده بود هم راه پیدا می‌کنه. سالازار با بدخلقی لیوانشو کج می‌کنه تا دامبلدور-لاک‌پشت از توش بیفته بیرون و لرد وسط هوا و زمین دامبلدور-لاک‌پشت رو می‌قاپه.
- روحی بر هم زدن آرامش ما کافی نبود که حالا عملی دست به کار شدی پیرمرد؟

لرد اینو می‌گه و ژست سوباسا هنگام شلیک شوت‌های رعدآساش رو می‌گیره و با یه ضربه جانانه دامبلدور-لاک‌پشت رو به وسط جمعیت دوندگان برمی‌گردونه بلکه این‌بار مورد عنایت پاهای دوندگان قرار بگیره، لاکش بشکنه و جان به جان‌آفرین تسلیم کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 10 دی 1403 19:42
نمایش جزئیات
آفلاین
به طرفداری برتوانا.

برای اطلاعات بیشتر در مورد ایونت به اینجا مراجعه کنید.


خلاصه:
مروپ، خونواده‌ش (سالازار، لرد، دلفی و تام) رو می‌بره تعطیلات به جزایر جاوایی. اول قرار بود فقط خودشون باشن ولی وقتی رسیدن جزیره، دیدن که پر جمعیته. مروپ از خونواده‌ش خواسته که توی این تعطیلات حداقل دست از کشت و کشتار بردارن. سالازار و لرد هم که از این موضوع حوصله‌شون سر رفته، تصمیم می‌گیرن یه مسابقه اسلیترین گیم (مثل اسکوید گیم) راه بندازن و با وعده برآوردن یه آرزوی نفر برنده، مراحل سختی برای شرکت‌کننده‌ها درست کنن تا با دیدن دست و پا زدن مردم توی این مراحل، سرگرم بشن.

اولین مرحله دو و میدانی دور جزیره‌ست. سالازار و لرد کنار ساحل دراز کشیدن، از دیدن زحمت مردم توی گرمای شدید لذت می‌برن و مسابقه رو داوری می‌کنن. لرد وسط این مرحله می‌بینه که دامبلدور با اینکه سن و سال داره، از همه جلوتر افتاده؛ اون اصلا از این قضیه خوشش نمیاد، پس دامبلدور رو تبدیل به یه لاک‌پشت می‌کنه!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گابریل و ترزا که با خرید 50 عدد چادر و 100 کیسه خواب از برطرف کردن مشکل جای خواب و استراحت شرکت‌کنندگان بسیار خشنود بودند، دوان دوان خود را به بقیه جمعیت در حال مسابقه دادن رساندند. گابریل همچنین سر راهش، دامبلدور لاک پشت شده را هم در آغوش گرفت و در حالی‌ که لاکش را نوازش می‌کرد، خود را میان جمعیت دونده جا داد.
- آخی پروفسور، شما که داشتین توی مسابقه دو، از جمعیت جا می‌موندین! اصلا غصه نخورین چون تا منو دارین غم ندارین. خودم تا خط پایان می‌رسونمتون.

ترزا نیز در حالی که مقدار زیادی چادر و کیسه خواب در بغل، روی سر، داخل بینی و زیر پلک‌ چشمش قرار داده بود به دوندگان لبخند زد.
- گابریل گفت حتما خیلی از دویدن خسته شدین برای همین براتون یه عالمه کیسه خواب و چادر خریدیم تا بین مسیر بتونین استراحت کنین.

جمعیت با تعجب به ترزا نگاه کردند.
- خب این مسابقه دو مگه نیست؟ مگه نباید بدوییم؟ خب چطوری توی کیسه خواب می‌تونیم بدوییم؟

دامبلدور که داخل لاکش حسابی چیل کرده بود، با فنجانی قهوه از آن بیرون آمد.
- اصلا نگران نباشید فرزندان روشنایی و تاریکی. من همین چندتا پست قبل داشتم بدون پا، پدال گازو فشار می‌دادم پس حتما شما هم می‌تونین داخل کیسه خواب بدوین. فقط کافیه به خودتون باور داشته باشید و داخل کیسه خواباتون برین... همین که داخل کیسه‌ خواب شدین می‌بینین که دارین همچنان می‌دوین چون نیروی باور به خود، شما رو به جلو حرکت می‌ده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 10 دی 1403 17:18
نمایش جزئیات
آفلاین
خانواده اسلیترین با تعجب به ترزا و گابریل نگاه می‌کردند، اما ترزا و گابریل عین خیال‌شان هم نبود!
- خب بریم اتاق رو رزرو کنیم!

همه به طرف سالن انتظار هتل‌شان راه افتادند. مرد پشت پیشخان هتل با دیدن این جمعیت دهانش باز مانده بود.

ترزا به او گفت:
- ۵۰ تا اتاق ۱۲ نفره می‌خوایم!

مرد با تعجب گفت:
- ببخشید، ولی این تعداد اتاق خالی نداریم!

آه‌وناله‌ی دانش‌آموزان بلند شد.
- وای!
- حالا چی‌کار کنیم؟
- کارمون ساخته‌س!

ناگهان ترزا با لبخندی پت‌وپهن گفت:
- اشکال نداره! یه‌عده می‌رن توی ساحل می‌خوابن!

ترزا این را گفت و به طرف مرد برگشت.
- چندتا اتاق خالی دارید؟

مرد گفت:
- هیچی!

ترزا گفت:
- پس به جاش ۵۰ تا چادر و ۱۰۰ تا کیسه‌خواب بدین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز می‌فهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردیم در توان داریم تحمل کرده‌ایم.
-فریدا کالو-
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 10 دی 1403 14:25
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم برتوانا


سالازار و لرد قصد کرده بودن در آرامش آفتاب بگیرن و بی‌توجه به این که کیا ممکنه حذف یا برنده شن، فقط به برنزه شدن پوستشون فکر کنن. تا الان هم بسیار موفق عمل کرده بودن و از حذف گاه و بی‌گاه جمعیت به دلایل مختلف انگار که روحشون انرژی می‌گرفت. اما این وسط یه چیزی قصد داشت مخل آسایششون بشه...

یه چیزی به نام دامبلدور!

اسم دامبلدور که هر بار همچون پتکی بر سر لرد فرود میومد، اونو کم کم از حالت آرامشش خارج می‌کنه.

سالازار که متوجه شده بود با هر بار شنیدن نام دامبلدور، لرد لرزش خفیفی می‌کنه، هورتی از آب پرتقالش می‌کشه و عینک آفتابیشو یکم بالا می‌ده تا با دقت بالاتری لردو برانداز کنه.
- دارم درست می‌بینم؟ یک عدد دامبلدور دارد آزارت می‌دهد؟

بازم اسم دامبلدور از بین جمعیت شنیده می‌شه و لرد دیگه احساس می‌کنه که نمی‌تونه آرامش خودشو حفظ کنه.
- دست کمش نگیر! ما هر نقشه‌ای کشیدیم سعی کرد خرابش کنه. البته که به جز چاپ کتاب‌های تخیلی هری پاتر برای ماگلا دستاورد دیگه‌ای بدست نیاورد، اما ما... ما دوستش نداریم خب.

سالازار شونه‌ای بالا می‌ندازه و عینکشو سرجاش برمی‌گردونه.
- می‌توانی دوست نداشتنت را عملی نشان بدهی!

لرد با شنیدن این حرف مثل فنر از جاش می‌پره و روی بلندی می‌ره تا دامبلدور در تیررس طلسمش قرار بگیره.
- وقتی تبدیلش کردیم به لاک‌پشت تا نتونه به خط پایان برسه، حالش جا میاد!

لرد چیزی زیر لب زمزمه می‌کنه و با تکون چوبدستیش، طلسمِ لاک‌پشت‌کن از انتهای چوبدستیش خارج می‌شه تا یکراست بره بخوره به فرق سر دامبلدور!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 9 دی 1403 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
- من ریشم کنده شده، شما ادامه بدین.

لحن دامبلدور به شکلی بود که گویی تیری به پایش برخورد و توانایی حرکت او را سلب کرده است.
پیرمرد زانوی غم در بغل گرفت.

- پروفسور مگه شما زانوی غم در بغل نگرفتین؟ پس چطوری هنوز سریع‌تر از همه ما می‌دوین؟!

توجه همه‌ی دوندگان با شنیدن جمله ریموس به دامبلدور جلب شد. دامبلدوری که مانند غول چراغ جادو معلق و با زانو‌هایی در بغل گرفته در هوا به سرعت نور پیش می‌رفت.
- به سرعتم نگاه نکنین فرزندان روشنایی و تاریکی... من از درون شکسته‌ام.

با همان زانو‌های در بغل گرفته، پدال گاز را فشار داد و صدای آهنگ غمگین فرهاد ازضبط، با صدای اگزوزش در هم آمیخت.

- چطوری با زانوی در بغل، پدال گازو فشار می‌دین؟! اصلا اگزوزتون کجاتونه؟
- آم... فکر نکنم دلت بخواد محل قرارگیری اگزوزمو بدونی فرزند روشنایی، ولی اگر خیلی کنجکاو بودی می‌تونم ارجاعت بدم به گلرت عزیزم!

گلرت با شنیدن این جمله سعی کرد سوت زنان، هرگونه آشنایی با دامبلدور را صریحا انکار کند.

به نظر می‌رسید که دامبلدور هر لحظه در حال تکامل بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 9 دی 1403 19:21
نمایش جزئیات
آفلاین
اما رابستن قرار نبود تنها قربانی ریش به اهتزاز دراومده‌ی دامبلدور و گابریلی که همراهش در آسمون پرواز می‌کرد باشه. چون بعد از این که چندین نفر دیگه با فرود اومدن پای گابریل تو صورتشون نفله شدن، حالا نوبت به کسی رسیده بود که قصد نداشت قربانی باشه.

- بیا پایین ببینم دختر!

مردی که پیش‌تر حرکت دومینوییِ پرتاب ملت رو زمینو راه انداخته بود، با دیدن جفت پاهای گابریل که داشت به سمتش میومد یه جاخالی جانانه می‌ده و بعد گابریلو می‌گیره و تا زمین هدایتش می‌کنه. شاید فکر کنین چطور این جادوگر که کارش دک کردن بقیه با نامردی بود، حالا گابریلو به آرومی تا زمین راهنمایی کرده بود. اگه به ذهنتون این خطور کرده که احتمالا کودکان رو از لیست کسایی که مشکلی با آسیب زدنشون نداره حذف کرده، باید بگم اشتباه کردین!

اون فقط نقشه‌های شیطانی بیشتری در سرش داشت!

حالا که گابریل رو زمین بود در حالی که هنوز ریش دامبلدور رو محکم چسبیده بود، تمام افرادی که در مسیر بین گابریل و دامبلدور قرار داشتن مورد عنایت ریش قرار می‌گیرن و ناک‌اوت می‌شن. ریش هم‌چون طنابی محکم شده بود که سدِ راه ملت شده بود.

مرد زبون‌درازی‌ای رو به لشگری که پشت سرش داشتن با ریش دامبلدور از بازی حذف می‌شدن می‌کنه و بدو بدو به جلوی جمعیت می‌ره.

سیریوس که اوضاع رو نابسامان می‌دید و مردم مملکتش رو در حال نفله شدن، دست از جلوی صف بودن برمی‌داره و برمی‌گرده تا ریش دامبلدور رو قیچی کنه گاز بگیره.

دامبلدور که بی‌خبر از تلفاتی که پشت سرش در حال رخ داد بود با خوش‌حالی می‌دوید، با دیدن سیریوس که از ریشش آویزون شده بود و داشت با دندوناش می‌بریدش شوکه می‌شه.
- بابا جان این ریش ما بودا!

اما دیگه دیر شده بود و ریش دامبلدور کنده می‌شه و جمعیتی که سالم مونده بودن از روی ریش رد می‌شن و به دویدن ادامه می‌دن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 9 دی 1403 17:33
نمایش جزئیات
آفلاین

هنوز نفرات جلویی جمعیت چند قدم نرفته بودند که سیریوس جستان و خیزان از همه جلو زد.

ترزا فریاد زد:
- اقا قبول نیست ایشون چهارتا اندامک حرکتی داره!
سیریوس در جواب گفت:
- هاپ!

- این چی میگه؟

ریموس از پشت سر ترزا به او نزدیک شد و گفت:
- داره میگه مرغها اگر باور داشته باشن پرواز هم میکنن!

- الان اون به دونه هاپ اینقدر معنی داشت؟ … وایسا ببینم! الان من مرغم؟
- نمیدانم! اطلاعی ندارم!

ترزا میخواست اعتراض کند که کسی از پشت محکم به شانه اش زد و باعث شد او سکندری بخورد و تقریبا بیافتد.
- چه خبرتونه؟!! اقا آروم تر… چی؟ دامبلدور شمایی؟؟!!

در کمال تعجب ریموس و ترزا و ۴۳.۵ درصد از جمعیت، دامبلدور با شرت ورزشی صورتی فوق العاده کوتاه و یک رکابی زرد، در حالی که عینک آفتابی بزرگی به چشمش زده بود در حال دویدن بود.

- شما مگه اصلا اومده بودین؟
- البته که اومده ام بابا! فقط تو فضای ابری بودم و کاملا دانلود نشده بودم!
- چی؟
- فضای ابری! با تام پای قلیون بودیم بابا!

صدای لرد ولدمورت به صورت ضعیف به گوش رسید که فریاد میزد:
- بابایمان؟ دست پیرت را از بابای ما بردار!… اصلا چطور میتونی بدویی با این سنت؟

البته این سوال خیلی ها بود که خب لرد تنها کسی بود که جرات پرسیدنش را داشت. البته تنها مساله سن دامبلدور نبود بلکه ریش بلندش بود که پشت سرش مانند پرچم سفیدی به احتزاز درآمده بود و مدام در چشم و دست و پای افراد عقبتر میرفت.
وضعیت وقتی بدتر شد که گابریل ریش را گرفت و خنده کنان همراه با ریش به احتزاز درآمد و چون رابستن اولین فرد پشت دامبلدور بود، پاهای گابریل در فک و چشمش نشستند و باعث شدند بسیار انیمه طور در هوا غلط بخورد و زمین بیوفتد.
- اخ دهنم! یکی…

حرف رابستن نیمه ماند چون جمعیت دونده که رحم و مروت نداشتند مانند سرعت گیر جاده با او برخورد کردند و از رویش رد شدند و در نهایت رابستن که دنده ها و یک دستش شکسته بود و فرش جاده شده بود تنها ماند.

البته چون رابستن فضایی بود و یک نه تایی جان داشت، نمرد و همانطور کج شده و خونین و مالین از جا برخواست.

- نامردا ! من هنوز زنده بودن!

بعد لنگان لنگان به مسیر مسابقه ادامه داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1403/10/9 18:00:17
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 9 دی 1403 17:08
نمایش جزئیات
آفلاین
دلیل اصلی اینکه ولدمورت و سالازار داشتند آفتاب می گرفتند، این بود که عینک آفتابی بزنند تا کسی نفهمد که آنها دارند به کجا نگاه می کنند. نقشه ی زیرکانه ای هم بود. چون آنها داشتند این صحنه ها را با خیال آسوده می دیدند و بلوتوثی با هم می خندیند... خنده ای پیروزمندانه! داشتند زودتر از انتظار به هدف خودشان از ایجاد این مسابقه می رسیدند.

فضای بلوتوثی بین ولدمورت و سالازار

- بهت گفتم که خورشید می تونه متحد خوبی باشه.
- واقعا می ارزید که با زهره کات کنیم و خورشید را بگیریم.

جاوایی

افرادی که روی زمین افتاده بودند، با چشم هایی معترض، اول به کسی که آنها را انداخته بود و بعد به داوران مسابقه یعنی ولدمورت و سالازار، نگاه کردند. منتظر این بودند که که واکنشی از آن دو بابت این حرکت ببینند. ولی اتفاقی نیفتاد! بعد از چند ثانیه همگی حرفی را که لرد ولدمورت زده بود بخاطر آوردند:
نقل قول:
بنابراین نباید بذارین حریفانتون به خط پاین برسند!

پس جریان از این قرار بود! کسی به آنها نگفته بود که عادلانه بازی کنند. آنها می توانستند برای برنده شدن، دست به هرکاری بزنند.

نفرات اول هر صف، با جفتکی نفر کناری خود را به سمت کناری‌اش پرتاب کردند.
افراد به هم می خوردند و می افتادند. این عمل آنقدر ادامه داشت که اگر دوربینی بود که از این صحنه فیلم برداری می کرد، می دیدید که اشخاص افتاده در کنار هم، جمله ی "دوست داریم رابستن" () را درست کرده بودند.

- فکر کنم الان زمان خوبی باشه!

سوت شروع مسابقه به صدا در آمد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 9 دی 1403 13:12
نمایش جزئیات
آفلاین
بازیکنانی که مدت‌ها بود پشت خط شروع آماده برای دویدن بودن، حالا با دیدن طولانی شدن زمان انتظار برای آغاز بازی، بیش از پیش جلز ولز می‌کنن. خصوصا که بعضا فاصله‌ی ایستادنشون کنار هم، تنها به چند سانتی‌متر می‌رسید و این گرما واقعا داشت عذاب‌آور می‌شد.

ریموس که وسط جمعیت و کنار آلنیس دیده می‌شد، دستشو رو کمر آلنیس می‌ذاره و رو زانوهاش خم می‌شه.
- احساس می‌کنم گرگ درونم الانه که بزنه بیرون! چرا اینقد دما بالا رفت؟

آلنیس دستشو تو جیب پیراهن ریموس می‌بره تا چند تا شکلات براش بیرون بیاره و ریموسو آروم کنه. اما به محض برخورد دستاش با بسته‌ی شکلات، متوجه آب شدن تمام و کمال شکلاتا می‌شه.

ریموس با دیدن شکلات آب‌شده‌ای که از لای پاکتش شر شر می‌کرد و روی زمین می‌ریخت، بیشتر احساس بدش تحریک می‌شه.
- شکلاتام! حقا که حق دارم در این لحظه گرگینه بشم!

ریموس این جمله رو کمی بلندتر از حالت عادی بیان کرده بود که باعث می‌شه بغل‌دستیش بشنوه و اختیار از کف بده.
- خطر گرگی! خطر گرگی!

طرف فریادزنان اینو به زبون میاره و از بغل، خودشو می‌کوبه به ریموس. ریموس کنترلشو از دست می‌ده و از همون بغل می‌خوره به بغل که آلنیس بود. آلنیس هم به بغلیش و همینطور این زنجیره ادامه پیدا می‌کنه و یه خط کامل از دوندگانِ منتظر، به صورت دومینو وار روی هم میفتن و تَلی از انسان‌های خشمگین‌ِ روی هم سقوط کرده برجا می‌ذارن.

فردی که شروع‌کننده‌ی دومینو بود، راضی از کرده‌ی خودش پوزخندی می‌زنه و سقلمه‌ای نثار فرد جلوییش می‌کنه.
- هه! فکر کنم همین الان شانس بردمون یک پنجم افزایش پیدا کرد!

سیریوس که در همون نزدیکی داشت هاپ‌هاپ می‌کرد، با دیدن این اتفاق نگاه موشکافانه‌ای به سمت جایی که لرد و سالازار در حال آفتاب گرفتن بودن می‌ندازه و با خودش فکر می‌کنه:
- یعنی نمی‌خوان واکنشی نشون بدن؟ قراره تو بی‌قانونی مسابقه بدیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 9 دی 1403 10:36
نمایش جزئیات
آفلاین
بازیکنان پشت خط شروع بازی، صف کشیده بودند. هنوز دویدن را شروع نکرده، همگی از میزان هیجان و آدرنالین نفس نفس می‌زدند. در این میان اما سالازار و لرد با حرکتی، صندلی‌های چوبی ساحلی خود را کنار دریا پهن کردند و با عینک‌ آفتابی و لیوان آب پرتقالی در دست، روی صندلی‌شان تکیه زدند.

بازیکنان همچنان نفس نفس می‌زدند و عرق می‌کردند. سالازار و لرد جرعه‌ای از آب پرتقال‌شان را نوشیدند و از طعم شیرینش لذت بردند.

بازیکنان زیر آفتاب جاوایی مانند بستنی‌ یخی‌ای، قطره قطره در حال آب شدن بودند. سالازار و لرد روی صورت‌های خودشان ضد آفتاب با اس پی اف صد می‌مالیدند.

- د نمی‌خواین اون سوت بی‌صاحابو بزنین؟

سالازار با آرامش، پس از مالیدن مقادیری ضد آفتاب بر صورتش، عینک آفتابی را دوباره بر چشمانش گذاشت و به گوینده‌ای که حالا دیگر از شدت گرما، آب شده و در زمین فرو رفته بود، چشم دوخت.
- صدایت از داخل زمین به گوش‌مون نمی‌رسه... بلندتر سخن بگو.

صدای نامفهومی از میان خروار‌ها خاک به گوش رسید. جمعیت شرکت کننده با هم فریاد زدند:
- داره می‌گه سوت رو بزنین تا مسابقه شروع بشه. مردیم از گرما!

سالازار بی‌توجه به جمعیت، به لرد نگاه کرد.
- نوه عزیزم، شما صدایی شنیدین؟
- خیر پدر بزرگ سالی!

به نظر می‌رسید که "اسلیترین گیم" برای سالازار و لرد زودتر از سوت‌شان شروع شده و قصد دارند حسابی از ایجاد عذاب در میان گروه شرکت کننده‌های آفتاب سوخته لذت ببرند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!